« December 2007 | خانه | February 2008 »
چهارشنبه 10 بهمنماه
اسکار و پزشکی - بررسی فیلم «اتاقک غواصی و پروانه»
فیلمهایی که به نحوی به بیماریهای عصبی - روانپزشکی اشاره داشته باشند، پتانسیل زیادی برای مطرح شدن عوامل ساختشان دارند. علت چنین چیزی روشن است، این بیماریها چنان زندگی یک فرد را دستخوش دگرگونی میکنند و چنان تغییری در روابط بین فردی ایجاد میکنند که به تصویر کشیدن چنین چالشهایی به وسیله کارگردان و بازیگران یک فیلم میتواند توجه همه تماشاگران و نگاههای منتقدان را به خود جلب کند.
نگاهی به لیست نامزدهای اسکار امسال میتواند این مدعا را ثابت کند:
- فیلم «دور از او» Away from Her ، امسال نامزد دو اسکار بهترین هنرپیشه زن و بهترین فیلمنامه اقتباسی است. در این فیلم جولی کریستی نقش یک بیمار مبتلا به آلزایمر را بازی میکند. جولی کریستی به خاطر ایفای همین نقش برنده جایزه بهترین بازیگری در گلدن گلاب امسال شد.
کارگردان این فیلم را همه میشناسند: سارا پولی، همان سارای سریال قصههای جزیره! سارا پولی برای نوشتن فیلمنامه اقتباسی این فیلم، نامزد اسکار است.
در این فیلم نشان داده میشود که ابتلای «فیونا اندرسن» با بازیگری کریستی، رابطه وی را با همسرش به هم میزند و موضوع وقتی وخیم میشود که فیونا اندرسن به طور موقت، همه خاطرات مربوط به همسرش را فراموش میکند و درگیر رابطه عاطفی با یکی از افراد مقیم در آسایشگاه محل بستریاش میشود.
-اما فیلم دیگری که بسیار بیشتر از «دور از او» مورد توجه منتقدان قرار گرفته و ستایش همه نقدنویسهای روزنامههای معتبررا برانگیخته است، فیلمی است با عنوان The Diving Bell and the Butterfly که آن را «اتاقک غواصی و پروانه» ترجمه کردهاند، فیلمی که امسال نامزد 4 اسکار در زمینههای بهترین کارگردانی، بهترین تدوین، بهترین فیلمبرداری و بهترین فیلمنامه اقتباسی است و در گلدن گلاب امسال برنده جایزه بهترین فیلم خارجی و بهترین کارگردانی شد.
کارگردان این فیلم «جولیان اشنابل» است، کارگردانی که تا به حال بیشتر به خاطر نقاشیهای نئواکسپرسیونیستیاش که آنها را روی صفحههای سرامیکی شکسته میکشید، مشهور بود، ولی با این فیلم وجه فیلمسازیاش را کاملا برجسته کرده است، البته آثار ذهن نقاش اشنابل در بسیاری از سکانسهای فیلم مشهود است.
فیلم «اتاقک غواصی و پروانه» مانند دو فیلم قبلی این کارگردان یعنی «باسکوئیت» و «پیش از پایان شب» زندگی افراد حقیقی را روایت میکند.
در فیلمهای قبلی، کاراکتر اصلی با یک وضعیت استعاری و یا حقیقی در حال چالش است: در باسکوئیت، ژان میشل باسکوئیت ، همکار جوانتر آقای اشنابل در موزه هنر نیویورک در سالهای دهه 80 با اعتیادش دست به گریبان است و در فیلم «پیش از پایان شب» زندگی یک شاعر کوبایی به نام «رینالدو آرناس» روایت میشود. بازیگر نقش آرناس در این فیلم «خاویر باردم» است. خاویر باردم این یکی دو ساله فیلم های مهمی بازی کرده است، فیلمهایی همچون «عشق در سالهای وبا»، «پیرمردها وطن ندارند» و همچنین «اشباح گویا».
فیلم «اتاقک غواصی و پروانه»، زندگی واقعی «ژان-دومینیک باوبی» Jean-Dominique Bauby سردبیر سابق مجله مد و زیبایی «اًل» Elle را به تصویر میکشد:
ژان-دومینیک باوبی در حالی که زندگی پر زرق و پرق و تؤام با خوشگذرانی و تنآسایی را طی میکرد، در 43 سالگی و در تاریخ 8 دسامبر سال 1995 دچار سکته مغزی شد که ساقه مغزش را درگیر کرد و دچار وضعیتی موسوم به سندرم قفلشدگی یا locked-in syndrome شد. در این وضعیت علیرغم فلج همه عضلات ارادی بدن، بیمار هوشیاری کامل دارد، میبیند و میشنود و از لحاظ قوای ذهنی آسیبی نمیبیند. تنها وسیله ارتباطی این بیماران با دنیای خارج تنها حرکت عمودی چشم و حرکت پلک فوقانی آنهاست.
باوبی هم دقیقا چنین وضعیتی داشت. او توانست با کمک یک منشی و تنها با چشمک زدن کتاب «اتاقک غواصی و پروانه» را بنویسد. کتابی که با 200 هزار بار چشمک زدن نوشته شد. با وجود اینکه باوبی و منشیاش هر روز پنج ساعت برای نوشتن کتاب وقت صرف میکردند، ولی به خاطر کندی این نحوه نوشتن کتاب، هر روز بیشتر از یک تا دو صفحه نوشته نمیشد.
دو روز بعد از انتشار این کتاب در سال 1997 در فرانسه، باوبی در گذشت. استقبال فراوانی از کتاب شد، طوری که روز نخست همه 25 هزار نسخه به چاپ رسیده آن به فروش رسید و تعداد نسخههای به فروش رسیده در هفته اول به 150 هزار نسخه رسید.
اقتباس از رمانهای بزرگ، کار بسیار دشواری است، مخصوصا در مورد کتابی که شخصیت اصلیاش باید در بیشتر اوقات بیتحرک، روی تخت بیمارستان نشان داده شود. اما اشنابل هم در دقایقی که محیط پیرامون باوبی را از زاویه دید چشم او، نشان میدهد و هم در هنگامی که خاطرات و فلشبکهای ذهنی باوبی را به تصویر میکشد، موفق عمل کرده است.
رونالد هاروود -نویسنده فیلمنامه پیانیست- با استفاده از همین کتاب، فیلمنامه را نوشت. ابتدا قرار بود «جانی دپ» نقش شخصیت اصلی فیلم را بازی کند ولی به خاطر درگیر او با فیلم «دزدان دریایی کارائیب» ، «متیو آمارلیک» نقش باوبی را بازی کرد.
به اشنابل پیشنهاد شده بود که کارگردانی «گنگستر آمریکایی» را قبول کند، اما او در نهایت «اتاقک غواصی و پروانه» را انتخاب کرد. او در مورد دلیل قبول چینن کار متفاوتی، میگوید:
«عوامل متعددی داشت. عواملی مانند آشناییام با «فرد هیوز» که از دوستانم بود و از بیماری اماس رنج می برد. فرد سالها با اندی وارهول کار میکرد و بعد از مرگ اندی بیماریاش شدت بیشتری گرفت و در نهایت کار به جایی رسید که در اتاق نشیمن خانهاش زمینگیر شد. معمولاً به خانه فرد میرفتم و برایش چیزهایی میخواندم تا اینکه یک روز «دارن مک کورمیک» که پرستار فرد بود، کتاب «اتاقک غواصی و پروانه» را به من هدیه کرد. چند سال بعد پدرم هم به مریضی سختی دچار شد و نتوانست من و بچههایم را در سفر تابستانی به مکزیک همراهی کند. در همان ایام یعنی در دسامبر سال ۲۰۰۳ فیلمنامه این فیلم از طرف کاتلین کندی به دستم رسید و بعد از آن بود که با پروژه درگیر شدم و نتواستم رهایش کنم. پدرم زمانی فوت کرد که هراس و ترس زیادی از مرگ داشت و من هم مانند اکثر مردم این روزگار همیشه مشکلاتی با مرگ داشتهام و نتوانستهام با آن کنار بیایم. فکر می کنم ژان-دومینیک باوبی تا حد زیادی به من کمک کرد تا مانند خود او با مساله مرگ کنار بیایم و دیگر به چشم مشکل به آن نگاه نکنم. گرچه نتوانستم به پدرم در حل این مساله کمک کنم، اما فکر کردم با ساختن این فیلم میتوانم به داد فرد یا افراد دیگری برسم و بعد دیگری از مرگ را به آنها نشان دهم؛ بعدی فاقد جوانب و جلوههای ترسناک که میتواند با جذابیت و شیرینی خاصی هم همراه باشد.»
اشنابل این فیلم را به زبان فرانسوی کار کرده است ودر برابر فشارهایی که برای ساختن فیلم به زبان انگلیسی به او وراد میشد، مقاومت کرد، چرا که معتقد بود که محتوای غنی این فیلم نمیتواند به زبان انگلیسی ترجمه شود.
فیلم تعدادی شخصیت فرعی دارد: یک متخصص گفتار درمانی، یک فیزیوتراپیست (که بازیگرش همسر واقعی اشنابل است)، منشی، پدر باوبی و سلین، همسر جدا شده و مادر سه فرزند او. سلین با صبوری وصفناپذیری حاضر میشود با باوبی بیوفا کمک کند و ساعتهای زیادی را صرف پرستاری از او کند و از این کار غفلت نکند، حتی اگر مترجم حرفهای او با معشوقه جدید باوبی باشد!
در فیلم نشان داده میشود که باوبی با لحنی کنایی مشکلات خود را به گردن سرنوشت می اندازد؛ سرنوشتی که به قول او فراموش کرده دو قسمت اصلی وجود او یعنی «تخیل» و «حافظه» را از کار بیندازد تا او بتواند از اتاقک غواصی خود که در اعماق دریا گرفتار شده است فرار کند و مانند یک پروانه در آسمان اوج بگیرد.
فیلم «اتاقک غواصی و پروانه» با عنوان فرانسوی Le Scaphandre et le Papillon، نخستین بار در کن 2007 به نمایش درآمد و برنده نخل طلای بهترین فیلم و بهترین کارگردانی شد.
سندرم Locked-in چیست؟
نخستین بار سندرم Locked-in در سال 1966 به این صورت
توصیف شد: فلج چهار اندام quadriplegia ، فلج اعصاب تحتانی مغز، عدم تکلم با
وجود هوشیاری و توانایی حرکت پلک فوقانی و حرکات عمودی چشم. حرکت عمودی چشم، تنها
راه ارتباطی این بیمارن با دیگران است.
صدمه به پل قدامی به علت سکته، خونریزی یا تروما، در بیشتر موارد علت بروز این سندرم است. آسیب گسترده دو طرف کورتیکوبولبار و یا راههای قشر مغزی- نخاعی هم میتواند سبب بروز بیماری شود.
البته علیرغم هوشیاری، قدرت توجه و ادراک و تواناییهای عقلانی و همچنین حافظه دیداری و زبانی میتوانند با اختلالاتی مواجه باشند.
عدم تکلم در این سندرم به خاطر فلج دو طرفه «فاسیو گلوسو فارینگو لارنیجیال» رخ می دهد که منجر به درد در هنگام بلع dysphagia و همچنین ناتوانی در حالت دادن به ظاهر صورت هم میشود
بیمار نمیتواند به داخل و خارج نگاه کند ولی به خاطر در امان ماندن «تکتوم مغز میانی» حرکات عمودی چشم و پلک فوقانی حفظ میشود.
قدرت شنوایی در این بیمارن حفظ میشود، ولی دوبینی، تاری دید و عدم تطابق میتواند بینایی بیمار را دچار مشکل کند.
سرگیجه، ناپایداری احساسی و بیخوابی هم از علایم دیگر بیمار است.
تقسیمبندی:
1- کلاسیک: به همان شرح بالا
2- ناکامل: همانند نوع کلاسیک ولی برخی از عملکردهای عضلات ارادی باقی میماند.
3- کامل: در این نوع بیمار هیچ راه ارتباطی برای برقرای ارتباط با جهان خارج ندارد.
هر کدام از این انواع به انواع موقت و کامل تقسیم میشوند.
تشخیص:
تشخیص این سندرم بیشتر بالینی است.
میزات متابولیسم مغز که به وسیله PET اسکن ارزیابی میشود، تنها کاهش مختصر متابولیسم را نشان می دهد وEEG (نواز مغزی) این بیماران، نرمال است. در وضعیت کمای گیاهی بر خلاف سندرم Locked-in، در EEG، امواج آهسته به چشم میخورد و میزان متابولیسم مغز پایین میآید.
در بیمارانی که این سندرم را دارند ولی توانایی حرکت عمودی چشم را از دست دادهاند، تشخیص دشوارتر است. در بیمارنی که پاسخگو نیستند و MRI، صدمه پل قدامی را نشان میدهد، باید حرکات عمودی چشم را کنترل کرد.
دشواری بعدی تشخیصی در این سندرم این است که بعضی از بیماران بعد از چند روز کما با تأخیر دچار این سندرم میشوند، بنابراین در بسیاری از موارد اعضای خانواده و یا پرسنل درمانی هستند که متوجه هوشیاری بیمار میشوند و نه پزشک معالج. در واقع در بیشتر از نصف موارد، اعضای خانواده متوجه هوشیاری بیمار میشوند.
میزان بقا و مراقبت از بیمار مبتلا
بیشتر بیماران در ماه اول درگیری میمیرند. مانند حوادث درگیر
کننده نخاع، بیماریهای ریه در این بیماران بیشترین علت مرگ و میر را تشکیل
میدهند. این بیماران به خاطر آسپیره کردن بزاق و دیس فاژی مستعد ابتلا به اتکتازی
(روی هم خوابیدن حبابچههای ریه) و پنومونی (عفونت ریه) هستند.
علیرغم ناتوانی گسترده، بیشتر این بیماران تمایلی به مرگ ندارند، علاوه بر اقدامات معمول در درمان سکتههای مغزی و مراقبتهای عمومی مثل فیزیوتراپی سینه و جلوگیری از پیدایش زخم بستر و مطمئن بودن از باز بودن و کفایت راههای هوایی، باید تلاش زودهنگامی در جهت برقرار کردن یک سیستم ارتباطی با بیماران انجام شود.
برای برقرای ارتباط از یک صفحه الفبایی رنگی موسوم به صفحه AEIOU استفاده میشود. نخست منشی یک یک رنگها را نام میبرد، تا بیمار رنگ سطری که حرف الفبای مورد نظرش در آن قرار دارد، با چشمک زدن یا حرکت چشم اعلام کند. در مرحله بعد به طریق مشابه، حرف الفبای مورد نظر در سطر انتخابی، پیدا میشود.
منابع و سایتهای برای مطالعه بیشتر: BMJ، ویکیپدیا، نیویورک تایمز، فصل اول کتاب «اتاقک غواصی و پروانه» ، روزنامه اعتماد، متاکریتیک، شیکاگو تریبون، نقد راجر ایبرت، slate، سایت رسمی فیلم
سه شنبه 9 بهمنماه
هزاردستان به چمن دوباره آمد به سخن
میخواهید کمی سرگرم شوید؟!
1- اگر میخواهید اسمتان یا کلمات دیگری را با آواز یک بلبل بشنوید به اینجا بروید!
2- اگر میخواهید عبارتی را که تایپ میکنید به صورت آواز بشنوید، به اینجا بروید! میتوانید این آواز انتخابی را به دوستانتان میل کنید و آنها را غافلگیر کنید.
دوشنبه 8 بهمنماه
لوگوی گوگل برای گرامیداشت پنجاهمین سال «لِگو»
چه کسی آن مکعبهای پلاستیکی رنگین در هم فرورونده را فراموش کرده است؟!
امسال پنجاه سال از زمانی که نخستین بار کودکان دنیا با این بازی آشنا شدند، میگذرد و گوگل به همین مناسبت امروز لوگوی اختصاصی برای آجرهای «لگو»، درست کرده است:
لگو، شرکتی که این آجرهای دوستداشتنی را نخستین بار به صورت مدرن و امروزی درست کرد، در سال 1932 به وسیله یک نجار دانمارکی به نام «اوله کیرک کریستیانسن» بنا نهاده شد. Lego برگرفته از واژه دانمارکی leg godt است که «خوب بازی کردن» معنی میدهد. این کلمه به معنای گردهم آوری و جفت کردن هم است.
ایده ساختن قطعات و مکعب مستطیلهایی که با در هم فرو رفتن آنها بتوان چیز جدیدی درست کرد، تازه نبود. از قرن نوزدهم قطعات چوبی تولید می شدند که همین کار را انجام میدادند. اما تنها پسر کریستیانسن بزرگ بود که توانست پتانسیل لگو را در بازار پیشبینی کند. او توانست مشکلات فنی تولید لگو را حل کند و ماده مناسب برای تولید آنها بیابد و سرانجام در 28 ژانویه سال 1958 حق انحصاری تولید آنها را ثبت کند.
قطعات لگو با دقت زیادی و با خطایی در حد کمتر از 2 میکرومتر تولید میشوند، طوری که لگوهایی که تولید شده در سال 1963 می توانند با لگویی که امسال تولید شده، جفت شوند و از هر یک میلیون لگو، تنها 18 عدد استاندارد لازم را ندارند.
از سال 1963 به بعد، لگوها از مادهای به نام ABS یا acrylonitrile butadiene styrene تولید میشوند.
هر سال 20 میلیارد آجر لگو ساخته میشود، به عبارت دیگر به هر یک ساکنان 6 میلاردی کره زمین، میتواند 62 عدد آجر لگو برسد.
زندگی باورنکردنی و پر نشیب و فراز استیو جابز
مقدمه: در وبلاگ «یک پزشک» تا به حال پستهای زیادی درباره تاریخچه کامپیوتر و آیتی خواندهاید، از تاریخچه مرورگر فایرفاکس تا داستان مووبل تایپ و شرکت سیکس اپارت ، وردپرس و ایمیل و ...سعی میکنم کل این پستها را در قالب یک پست ایندکس کنم، فکر میکنم چیز جالبی بشود. حسابش از دست خودم در رفته!
اما در این پست نگاهی دارم به زندگی استیو جابز:
جابز را همه با آن شوهای تجاری خارقالعادهاش در مکورلد میشناسیم و به یاد میآوریم ، در حالی که با انرژی زیاد و مشتاقانه خصوصیات محصولات جدیدش را تبلیغ میکند و به رخ میکشد، محصولاتی که حتی اگر از دید خبرگان، بهترین کالا در رده خود نیستند، از نظر زیباییشناسی، بهترین هستند.
در مورد بیوگرافی و داستان زندگی استیو جابز چه میدانید؟ مرد 52 سالهای که هنوز علاقه دارد جین به پا کند، بلوز یقه اسکی مشکی بر تن کند و با کفش ورزشی در جلسات و کنفرانسهای مهم ظاهر شود.
در همان دورانی که روسها اسپوتنیک یک را راهی مدار کردند و ترانزیستور اختراع شد و به صورت دقیقتر 24 فوریه سال 1955 ، استیو جابز به دنیا آمد.
پدر او یک مهاجر اهل سوریه به نام «ابوالفتاح جان جندلی» بود که بعدها استاد علوم سیاسی شد. ابوالفتاح در سال 1955 به سان فرانسیسکو رفت و رابطهاش با یک دانشجو به نام «جوآن کارول شیبل»، منجر به تولد استیو شد.
در آن برهه زمانی بزرگ کردن یک فرزند نامشروع توسط مادرش، چیز معمولی نبود، پس مادرش تصمیم گرفت زوجی پیدا کند تا استیو را به عنوان فرزندخوانده قبول کنند.
ابتدا یک وکیل و همسرش خواستند او را به فرزندی بپذیرند، ولی این زوج منصرف شدند و تصمیم گرفتند یک نوزاد دختر را فرزندخوانده خود کنند. نیمههای شب، مادر استیو تماسی با «پل و کلارا جابز» گرفت و به آنها گفت: «ما یک فرزند ناخواسته داریم، آیا او را می خواهید؟» این زوج بیدرنگ قبول کردند.
در حالی که مادر استیو تصور میکرد، زوج پذیرنده نوزاد از دانشگاه فارغالتحصیل شدهاند، بعدها دریافت که کلارا از کالج فارغالتحصیل نشده و پل -فرزند یک کشاورز- دبیرستان را تمام نکرده است. پل جابز مکانیک یک شرکت تولید لیزر بود و کلارا جابز یک حسابدار بود.
مادر استیو بعد از فهمیدن این مطلب، تا چند ماه حاضر نشد اوراق قانونی فرزندخواندگی را امضا کند، ولی با این تعهد که خانواده جابز او را به کالج خواهند فرستاد، سرانجام قبول کرد که فرزندخواندگی را به آنها بسپارد. نام «استیو پل» را در واقع نامادری و ناپدری برای این نوزاد آن هنگام نگونبخت انتخاب کردند.
تا به امروز هر وقت صحبتی از پدر و مادر استیو به میان میآید، او سخنی از پدر و مادری واقعی خود نمیکند. جابزها هر دو مدتها است، فوت شدهاند. استیو، یک خواهر از پدر و مادر واقعیاش دارد به نام «مونا سیمسپون» او یک نویسنده است و با ریچارد اپل Richard James Appel که یکی از نویسندگان سریال محبوب سیمپسونها است، ازدواج کرده است و دو فرزند دارد. استیو و مونا در کودکی با هم ملاقات نکرده بودند، اما حالا رابطه بسیار نزدیکی با هم دارند.
دوران ابتدایی برای استیو خستهکننده بود. معلم کلاس چهارم در موفقیتهای بعدی او نقش زیادی داشت، وی بود که او را با تواناییهایش آشنا کرد، جابز از او هنوز به عنوان یک قدیس یاد میکند. استعداد جابز باعث شد که کلاس پنجم را به صورت جهشی طی کند و دوره ابتدایی را یک سال زودتر به اتمام برساند.
یکی از علایق جابز در دوره نوجوانی شرکت در سخنرانیهای شرکت hp بود، در همین جلسات بود که با جوان 18 سالهای آشنا شد، این شخص کسی نبود جز «استیو وزنیاک»، کسی که بعدها بهترین دوست و شریک و همکارش شد.
استیو، دوره دبیرستان در «کوپرتینو»ی کالیفرنیا به اتمام رساند و سپس همراه دوستش «استیو وزنیاک»، به عنوان کارمندان تابستانی، در شرکت Hewlett-Packard استخدام شد.
دوران کالج و سرگشتگی
در سال 1972، استیو در کالج رید Reed در
پورتلند ارگان مشغول به تحصیل شد، کالج رید یکی از بهترین کالجهای آن زمان و در
عین حال کالج گرانی بود، طوری که نامادری و ناپدری استیو برای انجام تعهدشان مجبور
شدند، همه پساندازشان را خرج کنند. اما بعد از فقط یک نیم سال، استیو ترک تحصیل کرد،
چرا که به عرفان و تصوف شرقی علاقمند شده بود ونمرههایش چنگی به دل نمیزد.
با این همه، او در بعضی از کلاسهای این کالج مثل کلاس خوشنویسی شرکت میکرد، اتفاقا او ابراز نظر کرده است که اگر در همین کلاسهای خوشنویسی شرکت نمیکرد، سیستم عامل مکینتاش فونتهای متناسب و زیبای کنونی را نمیداشت.
در همین زمان بود که استیو جابز برای گذران زندگی و برای خرید غذا مجبور شد کارهای بدنی بکند، کارهایی مثل برگرداندن شیشههای نوشابه تا از این طریق 5 سنت به دست آورد. تنها دلخوشی جابز در آن زمان این بود که هر یکشنبه 7 کیلومتر پیاده طی کند تا یک وعده غذای خوب در یک محل مناسب بخورد.
استیو در سال 1974 به کالیفرنیا برگشت و در شرکت آتاری، سازنده ویدئو گیمهای محبوب آن زمان مشغول به کار شد، هدف او پسانداز پول برای تأمین مخارج یک سفری روحانی به هند بود!
در همان زمان با شخصی به نام «جان دراپر» آشنا شد، دراپر راهی برای هک کردن خطوط مخابراتی شرکت مخابراتی AT&T با تولید اصواتی با فرکانس خاص پیدا کرده بود. استیو و دراپر تصمیم گرفتند که وسیلهای به نام جعبه آبی blue boxes بسازند که خریدارانش میتوانستند با استفاده از آن تماسهای قاچاقی رایگان از راه دور برقرار کنند. آنها چندین ماه قبل از اینکه این وسیله غیرقانونی شود، آن را با قیمتی بین 150 تا 300 دلار میفروختند.
پس از آن، استیو و دوستش «دانیل کوتل» که بعدها نخستین کارمند شرکت اپل شد به هند مسافرت کردند تا در سفری به هند به دنبال فلسفه زندگی بگردند. استیو بعد از این سفر در شرایطی به آمریکا برگشت که سرش را تراشیده بود و لباس سنتی هندیها را به تن کرده بود.
در همین زمان بود که استیو جابز تجربه استفاده از LSD را پیدا کرد. به گفته خودش یکی از دو یا سه چیز مهمی که در طول عمر تجربه کرده بود! این همان زمانی بود که به گفته استیو مردم دور و برش متوجه حرفها و جنبههای معینی از افکارش نمیشدند!
بعد از همه این حوادث او کار سابقش را در آتاری از سر گرفت و مسئول ساختن یک مدار الکترونیکی برای بازی Breakout شد.
«نولان بوشنل» مؤسس آتاری میگوید که در آن زمان آتاری برای صرفهجویی، به ازای هر چیپ کمتر به کار رفته در مدارهای الکترونیکی، 100 دلار پرداخت میکرد. استیو در آن زمان دانش کمی در مورد مدارهای الکترونیکی داشت، پس با وزنیاک شریک شد و این دو با هم قرار گذاشتند که در صورتی که وزنیاک موفق شود تعداد چیپها را کم کند، دستمزدشان را با هم نصف کنند.
در کمال تعجب وزنیاک موفق شود، چیپها را به تعداد 50 عدد کم کند، آن زمان استیو به وزنیاک گفت که آتاری به جای 5 هزار دلار به او 700 دلار داده است و سهم وزنیاک 350 دلار میشود!
شروع ساخت کامپیوترهای اپل
استیو وقتی 21 ساله بود، کامپیوتری که وزنیاک برای استفاده شخصی
خودش ساخته بود، دید و توانست او را متقاعد کند که شرکتی برای ساخت و بازاریابی
کامپیوتر تأسیس کنند.
لوگوی اولیه اپل
در اول آوریل سال 1976 شرکت اپل آغاز به کار کرد، نام «اپل» یا سیب خیلی ساده انتخاب شد. آنها نام مناسب دیگری پیدا نکردند و از آنجا که جابز بیشتر گیاهخوار است و به میوه سیب علاقه زیادی دارد و آن را میوه کاملی میداند، این نام برای شرکت انتخاب شد. استیو جابز با فروش ون فولکس واگن و وزنیاک با فروختن ماشین حساب hp، هر کدام مبلغ 500 دلار برای سرمایه اولیه شرکت جور کردند هدف اولیه آنها در این شرکت این بود که فروش مدارهای الکترونیک بود، اما بعدا استیو و وزنیاک شروع به سر هم کردن کامپیوترهای شخصی و فروش آنها شدند.
اپل I نخسین کامپیوتر شخصی بود که این دو ساختند، وزنیاک قیمت این کامپیوتر را 666.66 دلار تعیین کرد ، چون علاقه زیادی به عددهای با ارقام تکراری داشت.
اما اپل II که این دو سال بعد ساختند موفقیت بسیاری بیشتری برای انها به ارمغان آورد و اپل را به یک باره مبدل به شرکت شاخص در بازار رایانههای شخصی کرد.
در دسامبر 1980، اپل سهامش را به صورت عام عرضه کرد و این شرکت سهامی عمومی شد، چیزی که استیو جابز را میلیونر کرد.
با توسعه تدریجی شرکت اپل، این شرکت احتیاج به یک مدیر کارا داشت به همین خاطر جابز John Sculley را از پپسی کولا به طمع انداخت به اپل بیاید و به عنوان مدیر اجرایی مشغول به کار شود. او به جان شولی گفت که دوست دارد در باقی عمرش آب شکر بفروشد یا دوست دارد در تحولات آتی دنیا مؤثر باشد؟!
تبلیغ تلویزیونی 1984 و معرفی مکینتاش
در 22 ژانویه سال 1984، در زمان مسابقه سوپر باول Super Bowl
(مسابقهای که هر سال بین قهرمان کنفرانس آمریکایی و ملی فوتبال آمریکایی برگزار
میشود)، در زمان استراحت کوارتر سوم، یک تبلیغ تلویزیونی جالب برای تبلیغ
کامپیوترهای اپل پخش شد که شاید بتوان آن را یکی از جالبترین تبلیغهای تلویزیونی
تاریخ دانست.
کارگردان این تبلیغ تلویزیونی، «ردیلی اسکات» کارگردان بلندآوازه هالیوود بود، در آن زمان ردیلی اسکات خودش را با ساختن تیغ برنده Blade Runner معروف کرده بود.
در این تبلیغ یک زن ورزشکار که کفشهای و لباس ورزشی قرمز به تن دارد نشان داده میشود که وارد جهان تخیلی که جورج اورول در اثر جاودانه 1984 خلق کرده، میشود، به سمت صفحهای که در آن «برادر بزرگ» در حال صحبت است، میدود و چکشی به سمت او پرتاب میکند. برادر بزرگ در این تبلیغ به صورت تلویحی به شرکت IBM اشاره دارد!!
به دنیال محو شدن تصویر برادر بزرگ، پیامی به روی صفحه میآید:
در ژانویه 1984، اپل، مکینتاش را معرفی خواهد کرد، و شما مشاهده خواهید کرد که 1984 مثل 1984 نخواهد شد.
به دنبال این پیام نوشتاری، لوگوی چند رنگ اپل در یک پس زمینه سیاهرنگ به نمایش گذاشته شد.
این تبلیغ را در اینجا ببنید.
در 22 ژانویه، در نشست سالانه سهامداران، جابز سیستم عامل مکینتاش را به حضار هیجانزده معرفی کرد، این سرآغاز شوهای معروف جابز بود! چنان غوغایی در نشست بلند شد که صحنه را حاضران در آن جلسه، به بودن در مرکز جهنم تشبیه میکنند.
مکینتاش به نخستین کامپیوتر موفق از لحاظ تجاری مبدل شد، کامپیوتری که رابط کاربری گرافیکی داشت و البته از Xerox PARC به مقدار زیادی الهام گرفته بود.
اخراج از اپل!
جابز با اینکه رهبر کاریزماتیک و موفقی برای اپل بود، ولی کارکنان اپل
در آن زمان او را یک مدیر نامنظم و مستبد میدانستند. این موضع در کنار کسادی بازار
در اواخر سال 1984 باعث شد که رابطه جابز با «شولی» به هم بخورد و سرانجام در پی یک
کشمکش قدرت، شولی جابز را از شغلش در اپل به عنوان رئیس قسمت مکینتاش برکنار کرد.
خود جابز در مورد اخراجش گفت:
«چرا غمگین باشم، من آدم نادرستی را استخدام کردم، او هر چیزی را
که من ظرف 10 سال درست کردم و به وسیله من شروع شدد، از بین برد. این غمانگیزترین
قسمت ماجرا نیست. اگر اپل سمت و سویی بر خلاف آن چیزی که من میخواستم به خود
گرفته، من آن را با مسرت ترک میکنم.»
بعد از اخراج
سال 1986، جابز که خود را برکنارشده از شرکتی میدید که خود
تأسیسش کرده بود، همه سهامهایش را در اپل به جز یکی فروخت. او این تک سهام را به
صورت نمادین و شاید به خاطر اینکه به عنوان یک سهامدار، اخبار مربوط به سهام شرکت
را دریافت کن دو حق شرکت در جلسه سهامداران را داشته باشد، نزد خود نگه داشت.
جابز سپس شرکت کامپیوتری NeXT را بنا کرد، شرکتی که گرچه هرگز نتوانست به عنوان یک شرکت مطرح، نام خود را بر سر زبانها بیندازد ولی به سبب قدرت تکنیکیاش و به خصوص نرمافزارهای شیءگرایش معروف شد.
جابز محصولات ابتکاری و نوی این شرکت را در کنفرانسهای علمی و آکادمیک معرفی میکرد، محصولاتی مثل Mach kernel یا پردازندههای دیجیتال سیگنالها یا پورتها اترنت توکار .
در همین شرکت و در همین بازه زمانی بود که او ایده «کامپیوترهای بین شخصی» را در مقابل کامپیوترهای شخصی مطرح کرد، کامپیوترهایی که به کاربرانش امکان ارتباط با هم را می دادند،
در سال 1988، شرکت نکست کامپیوتر NeXTcube را به بازار فرستاد، یک کامپیوتر مکعبی شکل که هر ضلعش 30 سانتیمتر اندازه داشت و 6500 دلار قیمت داشت.
کامپیوتر NeXTcube از آن جهت مشهور شد و نامش در تاریخ کامپیوتر ماندگار شد که «تیم برنرز لی»، نخستین سرور کامپیوتری جهان را با استفاده از همین کامپیوتر برپا کرد و با همین کامپیوتر بود که برنرز لی نخستین مرورگر جهان را نوشت، شهرت دیگر این کامپیوترها این سایت که از آنها برای نوشتن بازی Doom استفاده شده است!
جابز توانست تا سال 1993، 50 هزار عدد از این کامپیوترها را به فروش برساند، کامپیوترهایی که نمای منیزیمی و ظاهر آنها نشاندهنده علایق زیباییشناسانه جابز بودند.
در زمانی که ایمیل فقط به معنی ارسال متنهای ساده نوشتاری بود، جابز در شرکت نکست، سیستم ایمیل NeXTMail را معرفی کرد، تنها سیستم ایمیلی که در آن زمان امکان ارسال گرافیک و صوت را به همراه ایمیل میداد.
بازگشت به اپل
در سالهای اولیه و در میانه دهه 90، اپل به خاطر سوء مدیریت و
ناتوانیاش در ارتقای سیستم عامل، دچار بحران شد و تا آستانه ورشکستگی پیش رفت.
در سال 1996، اپل شرکت نکست را به مبلغ 429 میلیون دلار خرید. این موضع سبب شد که جابز به اپل برگردد. به زودی جابز رئیس موقتی اپل شد. او در سال 1998 برای بازگشت شرکت به سوددهی تعدادی از پروژهها را متوقف کرد.
مک ورلد 1997 را ببینید.
در این زمان کارکنان قدیمی اپل از جابز زخمخورده واهمه زیادی داشتند، آنها میترسیدند که بعد از سوار آسانسور شدن و باز کردن در آن، حکم اخراج را روبروی خود ببینند. اقدامات انضباطی جابز گرچه نادر بود، ولی جو ارعابی در شرکت ایجاد کرده بود.
با خرید نکست به وسیله اپل، سیستم عامل NeXTSTEP این شرکت تکامل پیدا کرد و به سیستم عامل مکینتاش تبدیل شد. تحت راهنمایی جابز و با معرفی محصولات تازهای همچون iMac فروش شرکت به میزان زیادی افزایش یافت. سرانجام در مک ورلد سال 2000، ریاست موقت جابز بر اپل، تبدیل به ریاست دائمی شد، عنوان و مسئولیتی که جابز تا به حال دارد.
نخستین مدل iMac به نام iMac G3 که در سال 1998 عرضه شد
در سالهای اخیر با ساخت پخشکننده موسیقی آیپاد، نرمافزار آیتونز و فروشگاههای آی تونز، اپل کار خود را گسترش داده و به دنیای سرگرمی و فروش محصولات سرگرمکننده دیجیتالی وارد شده است.
سال قبل اپل با گوشی موبایل آیفون، وارد دنیای پرسود گوشیهای موبایل شد.
حقوق و مزایای استیو جابز!
جالب است بدانید که حقوق سالانه جابز به صورت نمادین در اپل
تنها و تنها یک دلار در سال است. نام جابز در کتاب رکوردهای گینس به عنوان مدیری که
کمترین عایدی سالانه را دارد ثبت شده است.
البته در نظر داشته باشید که جابز هدایای ویژهای از هیئت مدیره میگیرد که جبران حقوق نمادین ناچیزش را میکند، مثلا او در سال 199 یک جت 46 میلیون دلاری هدیه گرفت و بین سالهای 2000 تا 2002، 30 میلیون سهم با کارکرد محدود دریافت کرد.
این موضع حقوق نمادین شاید در نگاه اول چیز بیهودهای به نظر بیاید، اما شاید دلیل اصلی این حقوق نمادین یک فرار مالیاتی زیرکانه باشد. طبق قوانین مالیاتی آمریکا، حقوق سالانه مشمول 35 درصد مالیات است، در صورتی که به «سود سرمایهای» که جابز آن را از طریق افزایش بهای سهامهایش به دست میآورد تنها 15 درصد مالیات تعلق میگیرد.
مهارتهای بازاریابی و سخنرانیهای مهیج ترغیب کننده جابز، در آن واحد هم از جانب عدهای تحسین میشود و هم از جانب برخی دیگر مورد انتقاد قرار میگیرد.
جابز در سال 2007، تلاش بسیاری کرد که ال گور معاون ریاست جمهوری آمریکا در دوره بیل کلینتون را ترغیب به شرکت در انتخابات کند، ولی موفق نشد.
او سال 2008 را با مکورلد 2008 شروع کرد که شرح کاملش را میتوانید در همین وبلاگ بخوانید.
جابز و پیکسار و والت دیسنی
در سال 1986، جابز شرکت انیمشن پیکسار را از جورج لوکاس به مبلغ
10 میلیون دلار خرید. جورج لوکاس، کارگردان، تهیهکننده و فیلمنامهنویس معروف
آمریکایی که او را با جنگهای ستارهای و همچنین سری فیلمهای ایندیانا جونز
میشناسیم، در آن زمان گرفتار مسائل مالی بعد از جدایی از همسرش بود و همین موضوع باعث
شد حاضر شود پیکسار به مبلغی پایین به جابز بفروشد.
در همین شرکت انیمیشنسازی بود که انیمیشنهای معروف داستان اسباب بازی، شرکت هیولاها، پیدا کردن نمو، شگفتانگیزها ، ماشینها و این اواخر، راتاتوی ساخته شد.
در سال 2003 قرار داد پیکسار با والت دیسنی به پایان رسید، مذاکرات جابز با رئیس آن زمان دیسنی به منظور تجدید قرارداد، به جایی نرسید، تا اینکه در اکتبر سال 2005، باب ایگر جای رئیس قبلی دیسنی را گرفت و او سعی کرد که به سرعت روابط دیسنی را با جابز ترمیم کند.
سرانجام در 24 ژانویه سال 2006، اعلام شد که دیسنی پیکسار را به صورت فروش سهام و به مبلع 7.4 میلیارد دلار خریده است، به این ترتیب جابز یک شبه تبدیل به بزرگترین سهامدار دیسنی شد. او هماکنون 7 درصد سهام دیسنی را در اختیار دارد، در حالی که آیزنر -رئیس قبلی دیسنی- تنها 1.7 درصد و یکی از اعضای خانواده دیسنی، تنها 1 درصد سهام را در اختیار دارند.
شیوه مدیریت
فورچون جابز را مدیر خودشیفتهای ارزیابی میکند. گفته میشود که
او روحیه تهاجمیای دارد و ناپدری او در شکلگیری این شخصیت او نقش
داشته است.
در مستند «پیروزی خورهها» افراد مختلفی در واکنش به اخراج جابز به وسیله شولی و اعضای هیئت مدیره اظهار نظرهای جالبی کردهاند. «پیروزی خورهها، طلوع امپراطوریها تصادفی» Triumph of the Nerds: The Rise of Accidental Empires، عنوان مستندی است که در سال 1996، به وسیله تلویزیون انگلیس تولید شد و در سه قسمت از شبکه PBS پخش شد. این مستند تاریخچه رایانههای شخصی را بررسی می کند و خوشبختانه در گوگل ویدئو قابل دریافت و مشاهده است: قسمت اول، قسمت دوم، قسمت سوم
جابز در یک بعد، یک علاقمند مشتاق آیتی است و کسی است که دوست دارد با کاریزما و نظم و انضباطش اپل و محصولاتش را در صدر محصولات آیتی قرار بدهد. او آرزو دارد که با پیشبینی و تنظیم علایق مشتریان این کار را انجام دهد.
در پایان مک ورلد سال 2007، او سخن قصاری از یکی از بازیکنان
مشهور هاگی نقل کرد:
من به سمتی اسکیت میکنم که توپ بازی قرار است آنجا باشد، نه
جایی که توپ بوده است.
جابز یک جدال لفظی جالب با مایکل دل رئیس شرکت دل Dell دارد. جدال آنها وقتی شروع شد که جابز در اظهار نظری کامپیوترهای دل را «جعبههای قهوهای غیرابتکاری» نامید. در واکنش به این گستاخی، مایکل دل در پاسخ به این سوال که اگر شرکت اپل را داشت چه می کرد، گفت که اپل را میبست و پولش را به سهامداران برمیگرداند!
در سال 2006، وقتی که ارزش اپل از دل پیشی گرفت، استیو جابز، ایمیلی به همه کارکنان اپل فرستاد که در آن قدرت پیشبینی مایکل دل به تمسخر گرفته شده بود.
اما از سوی دیگر بسیاری از کارکنان اپل ، جابز را مستبد و دارای کاراکتری ارعابگر می دانند.
زندگی شخصی
جابز در 18 مارس سال 1991 با «لورن پاول» که 9 سال از
او جوانتر است، ازدواج کرد. جابز سه فرزند از او دارد. جابز همچنین یک دختر 30
ساله از «کریس ان برنان» دارد، زنی که جابز با او ازدواج نکرده بود. این دختر یک
روزنامهنگار است.
لورن پاول
جابز و علایق موسیقیایی
جابز یک طرفدار پرو پا قرص بیتلها است، او در
سخنرانیهایش به بیتلها استناد می کند. در کنسرت پل مک کارتنی با او مصاحبهای شده
است. او همچین علاقمند باخ است.
گیاهخواری و خورد و خوراک!
با اینکه تصور میشود جابز گیاهخوار مطلق است ولی واقعیت این است
که گرچه او گوشت مرغ یا گوشت قرمز نمیخورد، ولی گاه به گاه گوشت ماهی استفاده میکند.
جابز و مشکلات سلامتی
در نیمه سال 2004، جابز اعلام کرد که تومور بدخیم
پانکراس (لوزالمعده) دارد. تومورهای پانکراس بسیار بدخیم هستند و میتوانند ظرف چند
ماه بیمار مبتلا را از پای درآورند، اما از بخت خوش جابز او مبتلا به نوع نادری از
سرطان پانکراس به نام «تومور سلول جزیرهای» بود که رفتار تهاجمی بسیار کمتری دارد.
در جولای 2005 جابز تحت عمل جراحی قرار گرفت و به شیمیدرمانی و رادیوتراپی بعدی هم
نیاز پیدا نکرد.
ظاهر لاغر و نحیف او در مکورلد سال 2006، شایعاتی را در مورد مشکلات سلامتی او مطرح کرد، ولی دست کم تا این زمان جابز سرپاست و نشانی از بیماری را نمیتواندر چهره او پیدا کرد.
افتخارات
جابز در سال 1985، نشان ملی فناوری را از رونالد ریگان -رئیس
جمهور وقت- دریافت کرد و درسال 1987 نشان ملی خدمات عمومی جفرسون را دریافت گرفت.
فرماندار ایالت کالیفرنیا -آرنولد شواتزنگر- در 5 دسامبر سال 2007، نام استیو جابز را در تالار افتخارات کالیفرنیا در موزه تاریخ و هنر کالیفرنیا قرار کرد.
سال 2007، مجله فورچون او را به عنوان قدرتمندترین بازرگان سال انتخاب کرد.
منبع : ویکی پدیا ، all about ateve و گاردین
یکشنبه 7 بهمنماه
امکان استفاده از اپلیکیشنهای فیسبوک در همه سایتها، اقدامی هوشمندانه؟
روز جمعه فیس بوک خبر داد که به زودی امکان نمایش اپلیکیشنهای فیس بوک را در همه سایتها فراهم خواهد آورد. در این مورد باید گفت که:
- کاربران ایرانی هم میتوانند از ویژگی به طریقی استفاده کنند یا نه؟
- فیسبوک با این کار به یک میزان اپلیکیشن تبدیل خواهد شد. این کار چه تحولاتی ایجاد خواهد کرد.
- البته استفاده از api سایتها در وبلاگها و سایتهای دیگر چیز تازهای نیست. هر کاربری که عکسهای فلیکر یا گفتارهای کوتاهش در توییتر را در وبلاگش میگذارد یا نقشههای گوگل مپ را در وبلاگش به نمایش میگذارد، در واقع همین کاری را میکند که فیس بوک وعدهاش را داده است. تفاوت در این است که فیس بوک اجازه میدهد که کاربرش بتواند حجم زیادی از اپلیکیشنها را بدون مراجعه به سایتهای دیگر، وارد وبلاگ و سایتش کند.
- دقیقا متوجه نشدم که اپلکیشنها به چه صورتی قابل دسترس خواهند بود؟ AJAX یا IFrame؟ آن طور که در متن توضیحات وبلاگ تککرانچ آمده است.
- نکند این زوکربرگ مثل قضیه «بیکن» فکری به حال مشکلات امنیتی و حریم خصوصی افراد نکرده باشد؟ از او بعید نیست!
- آیا فیسبوک راهبردش را تغییر داده است؟ کاری که پیش از این فیس بوک انجام می داد این بود که با استفاده از اپلیکشنهای سرویسهای اینترنتی و ممکن کردن دسترسی به این سرویسها و دیتاهای آنها از طریق خود فیس بوک، این شبکه اجتماعی را مبدل به یک «مینی اینترنت» کند، اما کاری که وعده آن داده شده است تا حدی ناقض این نوع تفکر است، چون فیس بوک را از محوریت در میآورد، فیس بوکی که 14750 اپلیکیشن دارد.
- اگر خوب دقت کنید میبینید که این کار در واقع نمایش اپلکیشنهای فیس بوک در خارج فیس بوک نیست، بلکه در واقع ممکن کردن استفاده اپلیکیشنها از اطلاعات فیس بوک است!
- اجتماعی شدن چه آسان؟! تا پیش از این وقتی سرویسهای اینترنتیای که میخواستند ویژگی اجتماعی را اضافه کنند، مجبور بودند آستین بالا بزنند و ویژگیهای فنی یک شبکه اجتماعی را اضافه کنند و با هزار امید و آرزو، به امید جلب کاربر، تبلیغات زیادی انجام دهند. اما حالا میتوانند بسیار سادهتر از گذشته تنها بر کیفیت سرویس خود تمرکز کنند و ویژگیهای اجتماعی را به عهده فیس بوک بگذارند.
منبع : وبلاگ تک کرانچ
پینوشت: پست را بیشتر با استفاده از کامنتهای وبلاگ تککرانچ نوشتم! وبلاگ تک کرانچ کامنتگذارهای حرفهای هم دارد.
شنبه 6 بهمنماه
ویژگیهای جدید گوگل ریدر
گوگل خوان، ویژگیهای جدیدی اضافه کرده است.
- نمایش زمان دریافت فیدها و زمان انتشار فیدها: از این به بعد با بردن موس روی قسمت بالا و راست هر نوشته در گوگل خوان، یعنی جایی که زمان، نمایش داده میشود، میتوایند زمان ایندکس شدن مطالب و زمان انتشار مطالب را ببینید. دانستن فاصله بین ارسال یک مطلب در وبلاگ و نمایش داده شدن آن در گوگل خوان می تواند برای هر کسی جالب باشد.
عموما در فاصلهای کمتر از نیم ساعت مطالب در گوگل خوان منتشر میشوند، با این همه در مواردی اندک مطالب ظرف یک یا حتی دو ساعت در گوگل خوان منتشر میشوند.
- favicon جدید گوگل ریدر: که احتمالا متوجهاش شدهاید و در اسکرین شات بالا هم مشخص است.
- میانبرهای صفحه کلید تازه:
a = اضافه کردن اشتراک
g+d= باز کردن دایرکتوری فید
e= ایمیل کردن مطلب
- اگر روی Mark all as read کلیک کنید، پنجرهای باز میشود و از شما میپرسد که مطمئن هستید که میخواهید همه مطالب را در وضعیت خوانده شده قرار دهید یا نه.
اتحاد سرخ مایکروسافت و «دل» علیه بیماری ایدز
دل Dell و مایکروسافت در آخر هفته اعلام کردند که قصد دارند به مشریانشان این امکان را بدهند که با خرید یک سری از محصولات، به بیماران مبتلا به ایدز کمک کنند.
دل محصولاتی را مانند لپتاپ و پیسی و پرینتر چندکاره، به رنگ قرمز تولید کرده و آنها را مجهز به ویندوز ویستای Ultimate کرده است، البته ویندوز ویستایی که 6 کاغذ دیواری، 2 محافظ صفحه نمایش و 2 گجت اختصاصی دارد.
- خرید یک لپتاپ XPS M1530 RED یا XPS M1330 RED با قیمت 1149 دلار به بالا، به منزله پرداخت مستقیم 50 دلار به بنیاد جهانی ایدز است. 50 دلار مبلغی است که با آن میشود به مدت 4 ماه داروهای ضدویروسی حیاتی را برای بیماران خرید. با خرید یک XPS One هم 80 دلار دیگر نصیب بنیاد جهانی ایدز میشود. این مبلغ در مورد خرید یک پرینتر 149 دلاری دل، 5 دلار است.
بیل گیتس، بونو و مایکل دل
محصولات قرمز دل به صورت اختصاصی برای روز ولنتاین طراحی شدهاند.
تصمیم مشترک مایکروسافت و دل، هم بر فروش ویندوز ویستا و کامپیوترهای دل خواهد افزود و هم کمکی خواهد شد برای بیماران فقیر آفریقایی.
تولدت مبارک، فایرفاکس!
22 ژانویه را میتوان روز تولد فایرفاکس دانست، چرا که 10 سال پیش در چنین روزی در سال 1998، شرکت نتاسکیپ اعلام کرد که قصد دارد سورس کدهای نسخه پنج مروگر نتاسکیپ را منتشر کند.
از همین زمان بود که پروژه مرورگر کدباز فایرفاکس شروع شد، مرورگر اینترنتی جذاب و سریعیای که امکانات زیادی دارد.
گرانت رابرتسون، نویسنده وبلاگ معروف Download Squad هم از فرصت استفاده کرد و به بلاگری به نام Shayna Glick که وبلاگ آشپزی «اسلش فود دات کام» را دارد، سفارش یک کیک شکلاتی خوشمزه را داد که دیدن عکسش در این موقع شب بدجور آدم را به هوس میاندازد!
مشاهده گالری کیک جشن تولد فایرفاکس
جمعه 5 بهمنماه
پائولو کوئیو، کیمیاگر وردپرسی تورنتباز!
پائولو کوئیلو، در ایران نویسنده کاملا شناختهشدهای است، چرا که خالق کیمیاگر به ایران سفر کرده است و بسیاری، دوره کامل ترجمههای فارسی کتابهای او را در کتابخانه دارند و مطالعه کردهاند.
امروز در سایت تورنت فریک، مطلب جالبی در مورد او خواندم:
پائولو کوئیلو از بیتتورنت و شبکههای اشتراک فایل دیگر به عنوان راهی برای تبلیغ آثارش استفاده میکند. در حالی که ناشران کتابهای کوئیلو، چندان مایل نیستند که نسخههای رایگان کتابهایش را به او بدهند، او خود آستین بالا زده و سعی کرده به نحوهای بدیع و بیسابقه دستکم در مورد نویسندگان آثار ادبی، کتابهایش را تبلیغ کند.
کوئیلو عقیده دارد که در دسترس قرار دادن نسخههای الکترونیکی کتابهایش، فروش نسخههای کاغذی کتابهایش را افزایش میدهد. کوئیلو در سخنرانیای که در کنفرانس «دیجیتال، زندگی ، طراحی» در مونیخ داشت، حرف های جالبی در این مورد زد. او در این مورد صحبت کرد که چگونه آپلود ترجمههای روسی کیمیاگر، فروش این کتاب را از 10 هزار نسخه به 100 هزار و سپس به یک میلیون نسخه رساند. او گفت:
فکر کردم چقدر جالب است که به خوانندگانم این امکان را بدهم که کتابهایم را بخوانند و سپس تصمیم بگیرند که آنها را بخرند یا نه. بنابراین به بیتتورنت مراجعه کردهام و همه نسخههای دزدی کتابهایم را پیدا کردم. سپس سایتی درست کردم با عنوان «دزدی از کوئیلو»
کوئیلو در وردپرس وبلاگی باز کرد و در آن لینک دانلود کتابهایش را از شبکههای اشتراک فایل و سایتهای FTP گذاشت.
اما او در این راه یک مشکل داشت، مشکل کپیرایت! بر طیق قوانین کپیرایت او باید اجازه و موافقت مترجمان کتابهایش را به دست میآورد، شاید به همین خاطر باشد که در این وبلاگ زیر عنوان وبلاگ، عبارت Un-official website for fans و به دنبال آن یک علامت تعجب را میبینیم!
میخواهید باور کنید یا نه! فروش کتابهایم به خاطر سایت دزدی از کوئیلو افزایش پیدا کرد.
کوئیلو همچنین در سخنرانیاش، در این مورد صحبت کرد که چگونه اینترنت بر زبان و کتابها تأثیر گذاشته است و چگونه دزدی آنلاین و بیتتورنت به او کمک کردهاند که آثارش بیشتر خوانده شوند و آنها را بیشتر بخرند!
سخنرانی کوئیلو در این کنفرانس:
Link: sevenload.com
رعایت کپیرایت همیشه به معنی منتفع شدن خالق اثر نیست، نظر خود من هم این است که نسخههای الکترونیکی رایگان که با اجازه و کنترل ناشر و مترجم و نویسنده اثر در اینترنت منتشر شوند، میتوانند تأثیر زیادی در آشنایی طیف جدید از مخاطبان با نویسندگان داشته باشند و بر خلاف عقیده رایج، کمک زیادی به فروش نسخههای کاغذی آثار کنند، حتی در ایران خودمان.
سایت رسمی پائولو کوئیلو به زبان فارسی
سه شنبه 2 بهمنماه
گوگل و روز مارتین لوترکینگ
گوگل امروز با یک لوگوی مخصوص روز مارتین لوترکینگ را در صفحه آمریکاییاش، گرامی داشت.
البته روز تولد مارتین لوترکینگ 15 ژانویه است، با این وجود، سومین دوشنبه ماه ژانویه هر سال، در آمریکا روز مارتین لوترکینگ نامیده میشود و تعطیل رسمی است.
نمیدانم در ویلاگستان چرا امروز هیچ کس پستی درباره لوترکینگ ننوشته بود و اشارهای گذرا نکرده بود.
اسم لوترکینگ را که میشنوم، ناخودآگاه یاد سخنرانی مشهور «رؤیایی دارم» میافتم و مخصوصا قسمت آخر آن که لوترکینگ با آن لحن و آن شور بینظیرش در 28 آگوست سال 1963، رهبر قلبها شد، همان سخنرانیای که هیچ وقت کهنه نمیشود و شنیدنش همیشه تازگی دارد.
دانلود فایل صوتی این سخنرانی (1.85 مگابایت)
این سخنرانی را در یوتیوب ببینید. این ویدئو17.5 دقیقهای (41.2 مگابایت) است و بیش از 2 میلیون بار دیده شده است. خودم تا به حال این ویدئو را ندیده بودم.
ترجمه متن سخنرانی در ادامه پست (ترجمه جلال توکلیان- روزنامه شرق)
خوشحالم كه امروز در گردهمايىاى حضور دارم كه در تاريخ
كشور ما به عنوان بزرگ ترين حركت آزاديخواهانه ثبت خواهد شد.
يك قرن پيش، يك آمريكايى بزرگ كه اينك سايه خود را به گونه اى نمادين بر سر ما
گسترانيده است، اعلاميه آزادى بردگان را امضا كرد. اين فرمان سرنوشت ساز نورى از
اميد بر دل ميليون ها برده سياهى تاباند كه در آتش بى عدالتى هاى ياس آور مى سوختند.
فرمان فوق براى آنان همچون سپيده دمى سرورانگيز بود كه پايان شب ديرپاى اسارت را
نويد مى داد.
اما سياه پس از گذشت يكصد سال، هنوز آزاد نيست. زندگى «سياه» هنوز پس از گذشت يكصد
سال، به طرزى غم انگيز در غل و زنجير جدايى نژادى و تبعيض تباه مى شود. پس از گذشت
يكصد سال و در ميان اين اقيانوس عظيم تنعم مادى، سياه همچنان در جزيره متروك فقر
زندگى مى كند. پس از گذشت يكصد سال، سياه هنوز در گوشه و كنار جامعه آمريكايى مرارت
مى كشد و خود را در وطنش غريب مى يابد. آرى اينچنين است كه ما امروز، اينجا گرد
آمده ايم تا اين موقعيت شرم آور را برملا سازيم.
به تعبيرى ما به كاپيتول كشور خود آمده ايم تا طلبى را وصول كنيم. زمانى كه معماران
جمهورى ما، عبارات متعالى قانون اساسى و اعلاميه استقلال را تقرير مى كردند، بر
ضمانت نامه اى صحه گذاشتند كه هر آمريكايى وارث آن بود. اين مكتوب تعهدى بود بر اين
امر كه همه انسان ها _ آرى همه انسان ها، چه سياه و چه سفيد- از حقوق ضرورى حيات و
آزادى بهره مند خواهند بود و خواهند توانست به دنبال سعادت خود باشند.
امروز روشن است كه آمريكا، در عمل به اين تعهدنامه تا جايى كه به رنگ پوست
شهروندانش مربوط است كوتاهى كرده است. آمريكا به جاى اين كه حرمت اين وظيفه مقدس را
پاس بدارد، قبض بى ارزشى به دست سياهان داده است؛ كه وقتى براى وصول نقدينه به
صندوقى ارسال مى شود بر روى آن مى نويسند: «تنخواهى نيست».
اما ما باور نداريم كه انبان عدالت تهى باشد: باور نمى كنيم كه در صندوقچه فرصت هاى
يك كشور سرمايه اى نباشد و بنابراين آمده ايم تا طلب خود را وصول كنيم. طلبى كه با
نقد شدنش درهاى آزادى و عدالت به روى ما گشوده خواهد شد.
ما همچنين به اين مكان مبارك آمده ايم تا به آمريكا متذكر شويم كه وقت بسى تنگ است.
آمده ايم تا اعلام كنيم كه اينك زمان سرگرم شدن به ظاهرسازى هاى دلسردكننده نيست،
دوره تجويز داروى ملال آور و اصلاحات تدريجى سرآمده است. آمده ايم تا بگوييم كه حال
موقع تحقق دموكراسى است. زمان، زمان از تاريكى درآمدن است، از دره تفكيك نژادى
گذركردن است، راه روشن و اصلى عدالت را پيمودن است. آرى اكنون، نوبت جابه جا شدن و
حركت ملت ما، از ريگزار لغزان بى عدالتى نژادى به كوه استوار برادرى است. وقت آن
است تا عدالت براى همه فرزندان خدا محقق شود.
تقديرى شوم در انتظار اين ملت خواهد بود اگر، اضطرار زمانه درك نشود. زمستان ديجور
و سرد نارضايتى بر حق سياه تمام نخواهد شد تا زمانى كه بهار خجسته و روح بخش آزادى
و برابرى خنده نزند. يك هزار و نهصد و شصت و سه فرجام كار نيست، آغاز راه است.
كسانى را ديده ام كه اميدوارانه خيال مى كنند كه سياه با بيرون ريختن ناگزير خشم
خود و بيان آنچه در دل دارد آرام خواهد گرفت. اما اين افراد، حتى اگر امور در كشور
به روال معمول خود بازگردد سرانجام با ضربه اى ناگهانى از خواب غفلت بيدار خواهند
شد چرا كه تا حقوق شهروندى سياه به او اعطا نشود آمريكا روى فراغت و آرامش را به
خود نخواهد ديد. گردبادهاى تمرد تا زمانى كه صبح روشن عدالت طلوع نكرده بنيادهاى
كشور ما را خواهد لرزاند.
اما موضوعى هست كه مى بايد آن را با مردمم كه در اين هواى گرم و در اين درگاه عدالت
ايستاده اند در ميان گذارم. سخن من اين است كه در فرايند نائل شدن به منزلت برحق
خود نبايد دست به اعمال نادرستى بزنيم كه ما را گناهكار سازد. عطش ما به آزادى
نبايد با نوشيدن جام بيزارى و نفرت سيراب شود.
شيوه و عزم بلند ما در مبارزه مى بايست تا ابد، مبتنى بر كرامت و اصول باشد. ما
نبايد اجازه دهيم تا اعتراض سازنده ما به خشونت فيزيكى انحطاط پيدا كند، بايد كه از
نو به بلندى هاى شكوهمندى صعود كنيم كه محل تلاقى نيروى مادى و نيروى دل است.
خشونت حيرت انگيزى كه اخيراً اجتماع سياهان را به كام خود كشيده است نبايد ما را
نسبت به همه سفيدان بدگمان كند. از آن كه بسيارى از برادران سفيد ما، چنانچه امروز
حضورشان در اينجا اين نكته را به اثبات مى رساند نشان داده اند كه سرنوشتشان به
سرنوشت ما گره خورده است. آنها به اينجا آمده اند تا بگويند كه آزاديشان با آزادى
ما پيوند دارد، ما نمى توانيم راه را به تنهايى طى كنيم.
با قدم گذاشتن در راه نيز بايد ميثاق ببنديم كه همواره به جلو گام برداريم. ما نمى
توانيم به عقب بازگرديم. كسانى اين سئوال را از هواخواهان حقوق مدنى مى پرسند كه «شما
كى آرام خواهيد گرفت؟» پاسخ اين است كه ما تا زمانى كه سياه قربانى واهمه هاى مكنون
سبعيت پليسى است هرگز آرام نخواهيم گرفت. ما هرگز نمى توانيم آرام بگيريم، زمانى كه
تن هاى ما، فرسوده و خسته از سفر، نمى توانند در منزلگاه هاى بين راه ها و هتل هاى
شهرها، مسكنى بيابند. ما هرگز نمى توانيم آرام بگيريم زمانى كه جابه جايى اصلى سياه
در حركت او از زاغه اى كوچك به زاغه اى بزرگ تر خلاصه مى شود. ما هرگز نمى توانيم
آرام بگيريم زمانى كه كودكانمان را مى بينيم كه از خويشى خويش تهى مى شوند و عزت
نفس خود را از كف مى دهند، آنسان كه با اين تقرير مواجه مى شوند: «فقط براى سفيدان».
ما هرگز نمى توانيم آرام بگيريم زمانى كه سياهى در مى سى سى پى نمى تواند راى دهد و
سياهى ديگر در نيويورك بر اين باور است كه چيزى براى راى دادن ندارد. نه، نه ما
آرام نيستيم و آرام نخواهيم گرفت تا آن زمان كه عدالت همچون آبشارى فرو ريزد و
انصاف همچون رودى عظيم سرازير شود.
اين را نيز مى دانم كه برخى از شما از معركه مصائب و رنج ها به اينجا آمده ايد.
برخى از شما به تازگى از زندان رها شده ايد. برخى از شما از مناطقى آمده ايد كه جست
و جوى آزادى در آنجا شما را با آتش بغض و عداوت و امواج سركش سبعيت پليسى مواجه
كرده و اين همه شما را مغموم و مبهوت ساخته است. اما اين را نيز مى دانم كه اين رنج
هاى سازنده شما را كارديده كرده است. با ايمان به اين كه اين رنج هاى نابحق رستگارى
بخش است به تلاش خود ادامه دهيد.
به مى سى سى پى بازگرديد. به آلاباما، به كاروليناى جنوبى، به جورجيا، به لوييزيانا،
به حلبى آبادها و زاغه هاى شهرهاى شمالى و بدانيد كه اين وضع مى تواند به طريقى
تغيير كند و تغيير نيز خواهد كرد. نگذاريد در چاه نوميدى و ياس سقوط كنيم.
به شما مى گويم امروز كه اى دوستان من، درست است كه ما را امروز و فردا مشكلاتى است
اما من نيز رويايى دارم. من خواب ديده ام خوابى كه عميقاً ريشه در روياى آمريكايى
دارد.
من خواب ديده ام كه روزى اين ملت به پا مى ايستد و زندگى را با معناى حقيقى اين اصل
اعتقادى اش آغاز مى كند: «ما اين حقيقت را بديهى مى شماريم كه همه انسان ها برابر
خلق شده اند.»
من خواب ديده ام كه روزى بر تپه هاى گلگون جورجيا، فرزندگان بردگان پيشين، مى
توانند در كنار برده داران پيشين دور يك ميز كه ميز برادرى است بنشينند.
من خواب ديده ام كه روزى ايالت مى سى سى پى كه اينك در آتش بى عدالتى و سركوب شعله
ور است به بهشت آزادى و عدالت تبديل مى شود.
من خواب ديده ام كه روزى چهار فرزند من، در كشورى خواهند زيست كه در آن نه برمبناى
رنگ پوستشان كه براساس منش و شخصيتشان داورى خواهند شد. من امروز خواب ديده ام.
من خواب ديده ام كه روزى در آن پايين در آلاباما با آن نژادپرستان شريرش، با آن
فرماندارش كه واژه هايى چون آشتى و الغاى تبعيض به سختى از زبان او شنيده مى شود،
آرى آنجا در آلاباما در يك روز واقعى، پسران و دختران كوچك سياه مى توانند دستان
كوچك همسالان سفيد خود را بگيرند و آنها را همچون دستان خواهران و برادران خود
بفشارند. من امروز خواب ديده ام.
من خواب ديده ام كه روزى هر مغاكى بلندى مى گيرد، هر كپه انباشته اى كوتاه مى شود،
زمين هاى ناهموار صاف مى شوند، راه هاى كج راست مى شوند، عظمت پروردگار آشكار مى
شود و همه انسان ها او را در كنار خود مى يابند.
اين اميد ما است، با اين ايمان است كه من به جنوب بازمى گردم. با اين ايمان است كه
ما خواهيم توانست از دل كوه نوميدى و ياس جواهر اميد را برون آوريم. با اين ايمان
است كه ما قادر خواهيم شد ناهمخوانى هاى ملال آور ملت خود را به همخونى دل انگيز
برادرى تبديل كنيم. با اين ايمان است كه ما مى توانيم با يكديگر كار كنيم، به همراه
هم نماز گزاريم، به اتفاق هم مبارزه كنيم، با هم به زندان برويم، در كنار هم از
آزادى دفاع كنيم و بدانيم كه روزى آزاد خواهيم شد.
و آن روز، روزى است كه در آن همه فرزندان خدا، قادر خواهند بود اين آواز را با
معنايى جديد بخوانند:
«تراست كشور من خدايا
مى خوانم اين سرود را
تراست اين سرزمين محبوب
اين ديار آزادى
خاكى كه در آن آرميدند پدرانمان
و سرافراز شدند زائران
بگذار كه در آن از هر كوهى
طنين دراندازد صداى آزادى» و اگر آمريكا مى خواهد كشورى بزرگ باشد بايد اين امر در
آن تحقق يابد.
پس بگذار كه از تپه هاى عظيم نيوهمشير از كوه هاى پرصلابت نيويورك و از ارتفاعات
بلند آلگانى در پنسيلوانيا، صداى آزادى طنين دراندازد.
بگذار كه از صخره هاى برف گرفته كلرادو و از شيب هاى چشم نواز كاليفرنيا صداى آزادى
به گوش آيد.
نه فقط از آنها كه بگذار صداى آزادى از كوه استون در جورجيا و كوه لوك اوت در تنسى
به گوش رسد.
بگذار كه از هر تپه و كپه خاكى در مى سى سى پى اين صدا به گوش رسد. بگذار كه صداى
آزادى از دامنه هر كوهى شنيده شود.
و زمانى كه اين اتفاق افتاد، زمانى كه ما گذاشتيم تا آزادى طنين دراندازد، زمانى كه
ما مجاز شمرديم تا از هر آبادى و روستايى - و از هر ايالت و شهرى- صداى آزادى شنيده
شود آنگاه ما روزى را محقق كرده ايم كه در آن همه فرزندان خدا، اعم از سياه و سفيد،
يهودى و مسيحى، پروتستان و كاتوليك خواهند توانست دست ها را به يكديگر گره زنند و
آن آواز قديمى و مذهبى سياهان را سردهند كه: «اينك آزاد! اينك آزاد! خدايا سپاس اى
قادر متعادل ما عاقبت آزاديم.»
یکشنبه 30 دیماه
مرد گوگلی و بارانی، تقویم و دوربین انسانی!
مرد گوگلی و بارانی، تقویم و دوربین انسانی!، اینها القابی هستند که به بعضی از اشخاص با حافظه شگفتانگیز داده است. در مورد بعضی از آنها شاید چیزهایی خوانده باشید، شاید هم نه.
حافظه، چیز عجیبی است، چه کسی بدش میآید که یک حافظه قوی داشته باشد و بدون زحمت زیاد محتویات کتابها را در ذهن داشته باشد؟!
1- مرد گوگلی: تصور کنید که قادر باشید هر چیزی را به یاد بیاورید و مغزتان مانند یک فرهنگنامه نامها، عکسها، تاریخها و رویدادها عمل کند.
یک مرد ساکن ویسکانسین، به نام برد ویلیامز Brad Williams چنین توانایی حیرتانگیزی دارد و این توانایی او را مبدل به نسخه انسانی گوگل کرده است. حافظه این مرد به او امکان می دهد که هر رویداد و هر چیزی را که تجربه کرده است، به خاطر بیاورد.
این مرد 51 ساله به تازگی در برنامه تلویزیونی «صبح به خیر آمریکا» حضور پیدا کرده است و در مورد حافظهاش گفته است: «من برای خانوادهام، نوعی گوگل هستم.»
به حافظه فراگیر برد ویلیمامز، اصطلاحا هایپرتیمزیا hyperthymesia گفته میشود. thymesis در یونانی به معنی به خاطر آوردن و حافظه است و «هایپر» پیشوندی است که معنی بیش میدهد، پس هایپرتیمزیا را شاید بتوانیم بیشحافظگی و یا چیزی شبیه آن ترجمه کنیم.
این مورد آنقدر جالب بوده است که دانشمندان مرکز مطالعه اعصاب دانشگاه کالیفرنیا، اسکنهای مغز این مرد را مورد مطالعه قرار دادهاند.
برادر برد ویلیامز -اریک- قصد دارد یک فیلم مستند با عنوان «فراموشنشدنی» در مورد او بسازد. در این فیلم مستند که هنوز تکمیل نشده است، از «برد» و یک فرد دیگر که از جستجوگر گوگل استفاده میکند، 20 سؤال پرسیده میشود. برد توانست به 18 سؤال از 20 سؤال به درستی جواب بدهد، آن هم 11 دقیقه زودتر از کسی که از جستجوگر گوگل استفاده میکرد!
2- تقویم انسانی: مورد دیگر یک خانم 40 ساله با نام مستعار AJ است که دو پژوهشگر مرکز الیزابت پارکر مدتها در موردش تحقق کردهاند.
کافی است یک تاریخ به این زن بدهید بدهید تا او بگوید تا در آن تاریخ دقیقا چه کاری میکرده است و یا آن تاریخ چه روزی از هفته بوده است و یا چه حادثه مهمی در آن روز به وقوع پیوسته است. همین موضوع سبب شد که دوستانش به او لقب تقویم انسانی بدهند.
بر خلاف افرادی که که برای افزودن بر ظرفیت حافظه خود از ابزارها و تکنیکهای خاص افزایش حافظه مثل تداعی معانی استفاده میکنند، این خانم هیچ استفادهای از این روشها نمیکند.
البته حافظه زیاد خانم AJ منحصر به یاد آوردن حوادث و رویدادهای شخصیاش است و او در به خاطر سپردن چیزهایی غیرشخصی دشواری دارد.
3- دوربین انسانی: «استفان ویلشیر» یک نمونه از کسانی است که حافظه تصویری دارند. او که مبتلا به اختلالی به نام «درخودماندگی» یا «اوتیسم» است، لقب دوربین انسانی را گرفته است، کافی است او را سوار هلیکوپتر کنید و منظره هوایی یک شهر بزرگ مثل لندن او را به او نشان بدهید، او میتواند همه جزئیات شهر را بعد از پرواز، نقاشی کند!
یک فیلم جالب در مورد استفان در یوتیوب وجود دارد، در این فیلم استفان به شهر رم برده میشود و بعد از 3 روز گردش هوایی و به خاطر سپردن جزئیات همه اماکن باستانی این شهر، موفق میشود، منظره دقیقی و پانورامایی از شهر را روی کاغذ عریضی طراحی کند.
«دانشمندهای در خود مانده» به اشخاصی اطلاق میشود که مبتلا به اوتیسم یا اختلال در خودماندگی هستند و با وجود اختلال تکامل ذهنی دارند، تواناییهای فکری غیرعادی از خود نشان میدهند، آنها با اینکه ضریب هوشی پایینتر از متوسط دارند ولی در یک یا دو زمینه، تواناییهای شگرفی دارند مثلا حافظه زیادی دارند یا توانایی محاسباتیشان زیاد است یا در هنر و موسیقی استعداد زیادی از خود نشان میدهند.
4- دیدن رنگ اعداد: «دانیل تمت» Daniel Tammet مورد دیگری از بیماران مبتلا به اوتیسم است که تواناییهای محاسباتی زیادی دارد. او نخستین فرزند از میان 9 فرزند پدر و مادرش بود که از طبقه متوسط جامعه بودند. وی کتاب خاطراتی دارد که در آن نوشته است در کودکی از بیماریهای صرع، جابجایی حسی synesthesia و سندرم آسپرژر رنج میبرده است.
به سبب اختلال جابجایی حسی، «تمت» اعداد را درست مثل رنگها تصور میکند. هر یک از اعداد برای او شکل، رنگ و بافت خاصی دارند. او بدون اینکه تلاش محاسباتی خاصی در ذهنش بکند، نتیجه محاسبات را میبیند. او حتی میتواند احساس کند که یک عدد «اول» است یا «مرکب». او عدد 289 را زشت میبیند، 333 را جذاب مییابد، عدد پی را زیبا میداند و 6 حس خاصی در او برنمیانگیزد!
تمت نه تنها تصور خود را اعداد به صورت زبانی بیان میکند، بلکه نقاشیهای آب رنگی از هم از آنها از جمله عدد پی میکشد:
کانال 5 انگلیس درسال 2000، مستندی در مورد تمت تهیه کرد با عنوان «پسری با ذهن باورنکردنی»، در این مستند میبنیم که تمت عدد پی را از بر میخواند و در عرض یک هفته زیان ایسلندی را که یادگیریاش بسیار دشوار است، فرا میگیرد.
در این مستند نشان داده میشود که با او با «کیم پیک» همان کسی که فیلم مشهور فیلم بارانی بر اساس زندگی او ساخته شده، است ملاقات میکند. در یک صحنه پیک، تمت را در آغوش میگیرد و به او میگوید: «روزی مثل من بزرگ خواهی شد.»
این فیلم را ببنید: قسمت اول، قسمت دوم، قسمت سوم، قسمت چهارم، قسمت پنجم
تمت میتواند عدد پی را تا پبش از 22 هزار عدد اعشار در عرض 5 ساعت از حفظ بخواند و به 11 زبان زنده دنیا صحبت کند.
او در بسیاری از برنامههای مشهور تلویزونی مثل «60 دقیقه» و یا Late Show دیوید لترمن حضور پیدا کرده است.
5- کیم پیک - مرد بارانی: کیم پیک 56 ساله یکی دیگر از افرادی است که در عین داشتن مشکلات ذهنی و تکاملی، تواناییهای اعجاببرانگیزی دارند. بر اساس شخصیت او کاراکتر «ریموند ببیت» در فیلم مشهور مرد بارانی ساخته شد، فیلمی که برنده 4 اسکار بهترین هنرپیشه نقش اصلی(داستین هافن)، بهترین کارگردانی، بهترین تصویربرداری و بهترین فیلمنامه شد.
کیم پیک در هنگام تولد مبتلا به بیماری به نام ماکروسفالی یا بزرگی مغز بود که به مخچهاش صدمه وارد آورد و باعث شده بود جسم پینهای corpus callosum نداشته باشد. طبق مقاله ویکیپدیا، بر خلاف عقیده رایج او مبتلا به اوتیسم نیست و نقایص تکاملی دیگر موجب مشکلات و همچنین حافظه باورنکردنیاش شده است.
پدرش به یاد میآورد که از 15 ماهگی نشانههای حافظه زیاد او در او مشاهده شد. او میتواند در عرض یک ساعت یک کتاب را تمام کند و 98 درصد محتویاتش را به خاطر بسپارد. مغز او یک کتابخانه بزرگ محسوب میشود چرا که حدود 12 هزار کتاب را به حافظه سپرده است و اطلاعات خام زیادی در مورد ادبیات، جغرافیا، اعداد و ورزش به خاطر دارد.
با این همه، او در تستهای روانشناسی، ضریب هوشی پایین طبیعی دارد، تا 4 سالگی نتوانسته بود راه برود، نمیتواند تکمههای پیراهنش را ببندد و در دریافتن معنی ضربالمثلها و استعارات مشکل دارد.
در سال 1984 یک فیلمنامهنویس به نام بری مارو Barry Morrow با پیک، در آرلینگتون تگزاس ملاقات کرد که حاصل این دیدار، فیلم مرد بارانی شد که در سال 1988 به روی پرده سینما آمد.
البته در این فیلم نشان داده میشود که داستین هافمن، ایفاگر نقش «ریموند»، مبتلا به بیماری اوتیسم است. داستین هافمن برای بازی در نقش مرد بارانی، با پیک و شمار دیگری از بیماران مبتلا به اوتیسم ملاقات کرد تا بتواند با حالات روحی آنها بهتر آشنا شود و بهتر در قالب نقش فرو برود. جالب است بدانید «بری مارو»، اسکارش را به پیک هدیه کرده است.
کیم پیک از نشان دادن توانیهایش به افراد غریبه لذت میبرد. او دوست دارد یک بازی تقویم با آنها بکند، به این صورت که به آنها نشان بدهد، در کدام روز هفته به دنیا آمدهاند، یا اینکه در زمانی که به دنیا آمدند، در دنیا چه اخباری مهمی بودند.
در سال 2004، دانشمندان ناسا، آقای پیک را مورد بررسی سیتی اسکن و MRI قرار دادند و یک نقشه سهبعدی از مغز او تهیه کردند.
در مورد کیم پیک هم فیلم جالبی در یوتیوب وجود دارد: قسمت اول، قسمت دوم، قسمت سوم، قسمت چهارم، قسمت پنجم
منابع: abc news، sciencedaily و صفحات مختلف ویکیپدیا
شنبه 29 دیماه
کرانچیز، اسکار سرویسهای اینترنتی
یک بار دیگر مایکل ارینگتون مؤسس وبلاگ تککرانچ غوغا کرد و این بار با مشارکت وبلاگهای GigaOm, Read/WriteWeb, VentureBeat و با اسپانسرهای بسیار معتبر، مسابقه سالانه کرانچیز 2007 Crunchies را رهبری و مدیریت کرد، این مسابقه سالانه جشنوارهای است برای شناساندن و معرفی برترین شرکتها و سرویسهای اینترنتی.
مایکل ارینگتون
کرانچیز که امروز برندگانش اعلام شد، در سه مرحله برگزار شد، در مرحله اول خوانندگان، سرویسهای اینترنتی مورد پسند خود را کاندید کردند، در مرحله دوم کمیته داوران کرانچیز، فینالیستها و کاندیدهای نهایی را برگزیدند و در مرحله سوم با رأی عمومی کاربران اینترنتی، برندگان نهایی انتخاب شدند. در مسابقه امسال 110872 نفر رأی دادند.
مراسم اعلام برندگان در Herbst Theater سانفرانسیسکو برگزارشد، که یک تئاتر قدیمی و زیبا با 900 صندلی است.
در میان اسپانسرهای کرانچیز نام شرکتهایی مانند مایکروسافت، سان و ادوب دیده میشود.
در مسابقه کرانچیز 2007، شبکه اجتماعی فیسبوک به عنوان بهترین سرویس انتخاب شد و مارک زوکربرگ هم بهترین مؤسس سرویس اینترنتی شد.
اسامی بقیه برندگان و توضیحاتم را درباره این مسابقه در ادامه پست بخوانید.
بهترین سایتی که در آن کاربران تولید محتوا میکنند، سایت لینکپراکنی دیگ شد.
کوین رز
سایت توییتر به عنوان بهترین سرویس موبایلی شناخته شد.
تیم توییتر
Automattic، سایتی که خدمات میزبانی وبلاگ ارائه میدهد و نرمافزارهای ضد اسپم میسازد و مت مولنوگ -بنیانگذار وردپرس- آن را تأسیس کرده است به عنوان سرویسی شناخته شد که بیشتر از بقیه موفقیت آن محتمل خواهد بود.
مت مولنوگ
بهترین سرویس مبتکرانه:
Earthmine
بهترین سایت ویدئویی: Hulu
بهترین سایت سرگرمکننده: Kongregate،
سایتی که پر از بازیهای اعتیادآور است.
بهترین سایت بازاریابی: StumbleUpon. StumbleUpon یک سایت لینکپراکنی است که با وجود اینکه تنها 1.5 میلیون دلار برای تأسیسش سرمایهگذاری شد، 4 میلیون کاربر پیدا کرد و با قیمت 75 میلیون دلار به سایت eBay فروخته شد.
بهترین سرویس جدید اینترنتی: iMedix. در مورد این سایت باید بعدا بیشتر بنویسم، این سایت با ادغام امکانات یک شبکه اجتماعی و همچنین فناوری جستجو، راه تازهای برای دسترسی کاربرانش به اطلاعات مربوط به سلامت، فراهم میکند. کاربران این سایت با اشتراک تجربههای شخصی خود در مورد بیماریها و سلامت، و همچنین لینک دادن بر اطلاعات هم میافزایند.
بهترین سایت تولیدکننده خودکار محتوا: Techmeme، الگوریتمهای پیشرفته این سایت مهمترین و برترین خبرهای دنیای فناوری را از بهترین وبلاگها جمعآوری میکنند.
بهترین مدل تجاری: Zazzle
بهترین طراحی: SmugMug
بهترین سرویس بینالمللی: Netvibes یک پورتال شخصی که طارق کریم و فردی مینی آن را در لندن به راه انداختند. این سایت محبوبیت زیادی در همه جهان و از جمله آمریکا به دست آورد.
بهترین سرویس مبتنی بر فناوری سبز: Tesla Motors
بهترین سرویس مشتریان: Meebo
بهترین سرویس برای سرمایهگذاری: Zoho
بهترین ابزار جدید هم آیفون انتخاب شد! مقامات اپل و
استیو جابز افتخار نداند و در مراسم شرکت نکردند، به همین خاطر نسخه تقلبی استیو
جابز یعنی «دن لیونز» ، جایزه را قبول کرد!
دن لیونزدر آگوست سال 2006، یک وبلاگ با
نام مستعار راه انداخت. او در این وبلاگ تظاهر میکرد که استیو جابز -رئیس شرکت
اپل- است. یک سال تمام وبلاگ هزلی او علاقمندان زیادی به خود جلب کرد و بسیار محبوب
شد.
در حال حاضر که مشغول نوشتن این سطور هستم، مراسم کرانچیز در اینجا به صورت زنده در حال پخش است، مراسم بسیار دیدنی و جالبی است، الان دارند با کوین رز مصاحبه میکنند!
سخن نهایی: اما هدف اصلی من از نوشتن این سطور، نه معرفی مسابقه کرانچیز بود و نه شرکتهایی که بعضی از آنها را کاربران ایرانی میشناسند و بعضیها را یا نمی شناسند و یا برایشان کاربردی ندارد، بلکه میخواستم با نوشتن این سطور بگویم که:
- ببینید مایکل ارینگتون با رسانه وبلاگ به چه جایگاهی رسیده است، او حالا میتواند نامزدهای ریاستجمهوری آمریکا را از لحاظ موضعگیریها و سیاستهایشان در قبال برنامههای مرتبط با فناوری به چالش بطلبد، با بزرگترین شرکتهای دنیا مذاکره کند و آنها را اسپانسر یک مسابقه سالانه کند. رهبران بزرگترین و پرطرفدارترین سایتهای اینترنتی را به یک مراسم دعوت کند. البته ارینگتون در این کار تنها نبوده است و چند وبلاگنویس دیگر هم با او همکاری کردهاند، اما به هر حال کرانچیز نشاندهنده اهمیت و جایگاه وبلاگنویسی در غرب است.
- نظم و روح حاکم در مراسم و این مسابقه هم مثالزدنی بود. فکر میکنید ما بتوانیم نمونههای بسیار کوچکتر این مراسم را برگزار کنیم. مثلا فکر میکنید بتوانیم برای یک مسابقه سالانه وبلاگی اسپانسر بگیریم؟ اسپانسرهایی که نخواهند سیاست مسابقه را تغییر دهندو امکان برگزار شدن یک مسابقه آزاد را فراهم کنند و یا اصلا بدانند وبلاگ یعنی چه؟!
- با بعضی از سایتهای برنده یا نامزد مسابقه کرانچیز آشنا نبودم، بد نیست که وبلاگنویسها به تدریج برخی از انها را معرفی کنند.
برنامهای برای معرفی ویدئوهای محبوب معرفیشده در سایت دیگ
شبکه تلویزیون اینترنتی Revision3، یک برنامه هفتگی تازه به نام Digg Reel را شروع کرده است. این برنامه ویدئویی هفتگی که چهارشنبه هر هفته به روز میشود، در طی 10 تا 15 دقیقه، ویدئوهایی داغ سایت لینکپراکنی دیگ را معرفی میکند و صحنههای کوتاهی از هر ویدئو را نشان میدهد.
علاوه بر معرفی ویدئو، برنامه Digg Reel بهترین کامنتهایی را هم که برای هر ویدئو گذاشته شده است، معرفی میکند. این برنامه میکوشد که چگونگی و علت محبوب شدن هر یک از این ویدئوها را شرح دهد.
جسیکا کوربین، مجری برنامههای فناوری، مجریگری Digg Reel را برعهده دارد.
در سال 1995، کوین رز، جی آدلسون و دیوید پراگر که احساس میکردند در تلویزیونهای سنتی نمیتوانند برنامههای مورد علاقه خود را پیدا کنند، Revision3 را تأسیس کردند. Revision3 در حال حاضر به وسیله جیم لدربک یکی از پیشگامان تلویزیونهای اینترنتی رهبری میشود.
نخستین قسمت را میتوانید در اینجا ببینید، یکی از ویدئوهای جالبی که در این برنامه معرفی شده است، ویدئویی با عنوان Sweet child of mine, Indian version است!
جمعه 28 دیماه
پاکت 30 دلاری برای مکبوک ایر و جوزدگانش!
استیو جابز وقتی میخواست مکبوک ایر را معرفی کند، کار جالبی کرد، برای تأکید بر باریک بودن آن، مکبوک را از یک پاکت قهوهای رنگ مهر و موم شده در آورد، یک شگرد تبلیغاتی خوب و مؤثر!
حالا یک