« March 2008 | خانه | May 2008 »
سه شنبه 10 اردیبهشتماه
اسپم 30 ساله شد
کلمه اسپم Spam قبل از کاربرد جدید آن، به گوشت کنسروی شرکت Hormel Foods اطلاق میشد، ولی امروزه وقتی به اسپم اشاره میکنیم، منظورمان سوءاستفاده از سرویسهای ایمیل و پیامرسان، برای ارسال پیامهای انبوه به گیرندگان زیاد است. کسانی که اسپم ارسال میکنند، امیدشان به درصد اندکی از گیرندگان است که بدون آگاهی از ماهیت ایمیل، آنها را باز میکنند و گاهی فریفته محصول تجاری تبلیغشده و یا هدف دیگری که فرستنده اسپم دارند، میشوند.
سرویسهای ارائه دهنده خدمات ایمیل تلاش زیادی میکنند که اسپمها را شناسایی کنند، تا از زیان کاربرانشان جلوگیری کنند. غالبا اگر قسمت اسپم میلتان را چک کنید، صدها و هزاران میل اسپم مشاهده میکنید:
بر سر اینکه چه کسی نخستین بار اسپم کرد، تا حدی اختلاف نظر وجود دارد. بعضیها علاقه دارند که تاریخ اسپم را به زمانی پیشتر از زمان راه افتادن اینترنت و یا نسخه ابتدایی اینترنت یعنی ARPANET برسانند، بر این اساس شاید بتوان شخصی به نام پیتر باس را که با استفاده از سیستمهای پیامرسانی الکترونیک دانشگاه MIT، یک پیام ضدجنگ فرستاد، اولین اسمپر محسوب کرد.
از سوی دیگر اگر نفس عمل اسپم را در نظر بگیریم، سالها قبل از اینکه چنین اصطلاحی به وجود بیاید در قرن نوزدهم و در سال 1864، برای نخستین بار از تلگراف برای اسپم کردن استفاده شد.
اما اگر اسپم را محدود به دوره اینترنت و آرپانت کنیم، تاریخچه اسپم به سال 1978 برمیگردد، یعنی زمانی که یک شرکت برای تبلیغ نمایش یک ماشین جدید موسوم به DEC-20 پیامی را به همه کاربران آرپانت در قسمت غربی آمریکا فرستاد. شما می توانید در اینجا متن نخستین اسپم را ببینید.
منبع: ویکیپدیا
آمیتا باچان هم وبلاگنویس شد!
سرانجام آمیتا باچان -ستاره مشهور 65 ساله بالیوود- هم تاب نیاورد و نتوانست از فرصتها و امکاناتی که وبلاگ و وبلاگنویسی در اختیارش قرار میدهد، چشم بپوشد و در 65 سالگی وبلاگنویس شد! او 17 اپریل، همین 12 - 10 روز پیش وبلاگنویسی را شروع کرد.
باچان برای وبلاگنویسی از سرویس وبلاگنویسی هندی BigAdda استفاده کرده است که سرویس خوب و کارآمدی به نظر میرسد.
اما نکته مهم در مورد وبلاگنویسی باچان این است که او واقعا «وبلاگی» مینویسد و برخلاف اکثریت قریب به اتفاق مشاهیر سیاسی و هنری جهان که با مفهوم وبلاگ آشنا نیستند، میداند داشتن یک وبلاگ پویا با بنا کردن یک سایت ایستا تفاوت زیادی دارد. او وبلاگ نوشتن را برای وبلاگ نوشتن میخواهد و باز برخلاف بسیاری از مشاهیر که میخواهند از وبلاگنویسی به عنوان ابزاری برای افزایش محبوبیت و یا نشان دادن بهروز بودن خود استفاده کنند، از همان روز نخست وبلاگنویسی برای علاقمندانش مینویسد.
نگاهی گذرا به پستهای آمیتا باچان نشان میدهد که به شدت فریفته وبلاگ شده است، به صورت منظم آپدیت میکند و در وبلاگش در مورد اتفاقات روزانه و خاطراتش مینویسد. خوشبختانه او مثل بسیاری از هندیهای دیگر به انگلیسی مینویسد.
پراتیکشا، 22 اپریل:
حین شلیک در «علاءالدین» به خودم صدمه زدم و پشت و لگنم آسیب دید. به بیمارستان رفتم
و MRI گرفتم. چیز نگرانکنندهای پیدا نشد، ولی درد با
وجود مصرف دارو ، تحملناپذیر است ...
این پست 552 کامنت داشت!
چند صد کامنتی که باچان هر روز دریافت میکند، او را مجبور کرده است که از چند نفر دیگر برای جواب دادن کامنتها کمک بگیرد! وبلاگ باچان ترافیک زیادی پیدا کرده است و علاقمندانی از همه جهان: از آمریکا، بریتانیا، استرالیا، کانادا و هلند با کامنتهایشان آن را بمباران میکنند!
ستاره 65 ساله هندی در مورد وبلاگنویسی به خبرنگار AFP چنین
گفته است:
«فایده این وبلاگ این است که میتوانم به کمک آن نظراتم را آزادانه و بدون
محدودیت بیان کنم و با علاقمندانم تعامل داشته باشم. وبلاگ به من اجازه میدهد که
خودم را ابزار کنم، احساسات و افکار و نظراتم را منعکس کنم و به اشتراک بگذارم و به
آنچه مردم به من میگونید، گوش کنم.»
او اضافه کرده است که به کمک وبلاگ می تواند شایعات بیمورد را تکذیب کند.
باچان با وبلاگش جاپای امیرخان دیگر ستاره بالیوود گذاشته است که از اینترنت برای به اشتراک گذاشتن افکارش استفاده میکند. فیلمهای جدید باچان با عناوین Bhootnath و «عموی شیطانصفت» ماه دیگر به نمایش گذاشته میشوند.
آمیتا باچان 11 اکتبر 1942 در اللهآباد به دنیا آمد. او پسر شاعر سرشناس هندی به نام «هاریوانش رای باچان» است. او در اوتارپرداش در رشتهای غیر از سینما تحصیل کرد ولی به بمبئی رفت تا در آنجا بخت خود را در رشته بازیگری آزمایش کند.
او که با راجیو گاندی نخستفقیر فقید هندی دوست و همکلاس بود، توانست توصیهنامهای از ایندیرا گاندی دریافت کند و نقشی در یکی از فیلمهای هندی پیدا کند. باچان از سال 1969 کار بازیگری را شروع کرد و بعد از ایفای نقش در 20 فیلم ناموفق سرانجام شانس به او روی آورد و در سال 1973 با فیلم «زنجیر» طعم موفیت را چشید، او در این فیلم نقش یک ضدقهرمان خشن را داشت.
سال 1975 او با فیلم شبهوسترنی «شعله» به اوج شهرت و موفقیت رسید. باچان در سال 94 از بازیگری کنارهگیری کرد، اما تقاضای رسانهها و علاقمندانش او را متقاعد کرد که 4 سال بعد مجددا بازیگری را از سر بگیرد. باچان در بیش از 160 فیلم ایفای نقش کرده است و از این لحاظ میتوان او را رکورددار دانست.
یکشنبه 8 اردیبهشتماه
گروه راکی که برای کومودور 64 مینوازد
6 دانشجوی رشته کامپیوتر دانشگاه کپنهاگ بعد از فارغالتحصیلی تصمیم گرفتند که یک گروه راک تشکیل بدهند، اما نه یک گروه راک معمولی! آنها تصمیم گرفتند که آهنگهای نوستالژیک محبوبترین کامپیوتر خانگی دهه 80 یعنی کومودور 64 را با اندکی تغییر و تحول به صورت راک اجرا کنند.
گروه آنها PRESS PLAY ON TAPE نام دارد. در این گروه راک، «جاسپر» و «مارتین» گیتار میزنند، «آندره» و «تئو» کیبورد مینوازند و «سورن» با درام و «یوفه» با باس هنرنمایی میکند.
هر 6 نفر عضو این گروه، هماینک در زمینه بازیهای کامپیوتری فعالیت میکنند. رسانهها تا حالا واکنشی خوبی به ابتکار جالب آنها نشان دادهاند.
آنها علاوه بر دانمارک کنسرتهایی در لندن و آلمان هم برگزار کردهاند.
چه کسی بدش میآید، نسخه راک و کنسرتی Monkey Island، Bubble Bobble، Pacman یا Commando را ببیند و گوش کند.
ویدئوهای گروه PRESS PLAY ON TAPE
مطلب مرتبط: جک ترامیل و نوستالژی کومودور 64
کوچک زیباست!
عکسهایی از آفتابگردان!

اما نه! اینها آفتابگردان نیستند: اکسید سیلیکون تمایل عجیبی
دارد که به شکلها و طرحهای مختلفی دربیاید. وقتی یک استاد دانشگاه هنگ کنگ به نام
S.K. Hark
روزی به وسیله میکروسکوپ الکترونی به آنها نگاه کرد، این تصویر زیبا را دید.
بر خلاف گیاه آفتابگردان، این آفتابگردانهای نانو با گالیوم و کاتالیزوهای طلا،
تغذیه میشوند. استاد فیزیک چینی برای اینکه شباهت محصولش را به آفتابگردانهای واقعی زیاد کند،
آنها را رنگ کرد.
میتوانید تعدادی عکس زیبا از دنیای نانو را در اینجا ببینید.
شنبه 7 اردیبهشتماه
توییتر و کاربردهای بدیع
فکر میکنم، اگر شما خواننده دائم وبلاگ یک پزشک باشید، بدانید توییتر چیست! اما برای خوانندگان گذری مجبور هستم توضیح بدهم که توییتر یک سرویس به اصطلاح میکروبلاگینگ است، به عبارت سادهتر سایتی است که به کاربرانش اجازه میدهد درباره کاری که در حال انجام دادنش هستند و یا فکری که در سر دارند، خیلی کوتاه و در قالب حداکثر 140 کاراکتر بنویسند.
اما بحثی که به صورت کاملا متفاوت این روزها هم میان کاربران ایرانی و هم کاربران خارجی درگرفته، کاربردهایی است که توییتر میتواند پیدا کند.
توییتر و روزنامهنگاری آنلاین:
وبلاگ معتبر Read/WriteWeb در یکی از مقالههای
تازهاش درباره کاربرد توییتر در روزنامهنگاری چیزهای بسیار جالبی نوشته است.
در این مقاله عنوان شده که به سبب ویژگیهای خاص توییتر روزنامهنگاران میتوانند
از توییتر استفاده کنند:
- دسترسی سریع به اخبار: استفاده از توییتر بسیار آسان است، بسیاری از وبلاگنویسها عادت دارند قبل از اینکه پستی را در وبلاگشان منتشر کنند، در مورد ایدهای که دارند، مطلب کوتاهی در توییتر بنویسند و گاهی ایدهها و نظرات جالب آنها را تنها در یک پست توییتری میبینیم. توییتر به خصوص در غرب، خواه در مورد یک حادثه سیاسی و خواه در مورد یک تحول فناوری یا خبر کوتاه یک حادثه، مبدل به نخستین منبع انتشار خبر شده است. برای مثال سال قبل وقتی زلزلهای در مکزیکوسیتی رخ داد، خبر حادثه چند دقیقه زودتر از خبرگزاریهای بزرگ وارد توییتر شد. نویسنده وبلاگ Read/WriteWeb مینویسد که آنها نخستین بار از خبر خریده شده سایت جایکو توسط گوگل از طریق توییتر مطلع شدند.
مصاحبه: از توییتر برای مصاحبه، پرسیدن یک سؤال به صورت عمومی و نظرسنجی هم میتوان استفاده کرد.
اطمینان از کیفیت پست: برای خود من پیش آمده، در توییتر کسی در مورد یک اشتباه تایپی یا گرامری در پستهایم به من تذکر داده باشد.
تبلیغ پستهای وبلاگی: پست کردن عنوان و آدرس آخرین پست وبلاگ در توییتر کمک زیادی به تبلیغ و بیشتر خوانده شدن آن میکند. بعضیها این کار را به صورت خودکار و از طریق سرویسهای ارسال فید به توییتر انجام می دهند.
البته این کاربردهای توییتر بیشتر به درد وبلاگنویسها و سایبرژورنالیستها به خصوص در حوزه فناوری اطلاعات میخورد که باید به سرعت به اخبار دست اول دسترسی پیدا کنند و بعد از انتشار پستهایشان به سرعت فیدبک بگیرند.
توییتر و پزشکی:
پزشکان وبلاگنویس غربی (مدبلاگرها) همیشه سعی
میکنند از آخرین فناوری روز به نحوی در پزشکی استفاده کنند، یکی از این
وبلاگنویسها پیشنهاد کرده که پزشکان بیشتر از توییتر استفاده کنند.
دکتر یوری گینزبرگ Uri Ginzburg یک علاقمند وب 2 و البته health 2.0 در این زمینه
پست جالبی داشته است. او در این پست نوشته است که پزشکان وجه مشترکی با هم دارند:
- وقت کمی دارند.
- ارتباط اجتماعی زیادی دارند.
- باید در آن واحد زندگی خانوادگی را سر و سامان بدهند، کارهای بیمارانشان را رفع و
رجوع کنند و درگیر بیمارستان باشند.
- با حجم زیادی از اطلاعات روبرو هستند.
او توییتر را با توجه به این مسائل ابزار مناسبی تشخیص داده و پیشنهاداتی در مورد استفاده پزشکان از توییتر کرده است که
بیشک تنها به درد جامعه غربی میخورد!:
- پزشکان و کارکنان هر بیمارستان یک شبکه توییتری درست کنند، تا به این ترتیب به
آسانی با هم ارتباط برقرار کنند.
-استفاده از توییتر برای سر و سامان دادن به همایشهای علمی
- ایجاد یک شبکه توییتری پزشک - بیماران: در مورد بیمارانی که نیاز به پایش دائم
دارند.
- ایجاد شبکههای اجتماعی حمایتی برای بیماران خاص مثلا بیماران مبتلا به سرطان
با این وجود یک پزشک منطقیتر غربی که در وبلاگ geeky doc مینویسد، در پستی به نقد این پیشنهاد پرداخته است و ابراز نظر کرده است که در این صورت عملی شدن این پیشنهادات آنقدر بر مشغله پزشکان اضافه میشود که شبیه بروس در سکانسی از فیلم Bruce Almighty میشوند که مجبور بود با کامپیوتر به دعاهای مردم سراسر کره خاکی جواب دهد!
کاربردهای بدیع توییتر در ایران:
اما کاربران ایرانی توییتر کاربردهای تازهای برای توییتر تعریف کردهاند:
- پخش زنده توییتری مسابقات فوتبال اشاره کرد که توییتر را به یک شبهاستادیوم
جوشان تبدیل میکند!
- بالالابی کردن
- چت کردن و فالو کردنهای انبوه!
نتیجهگیری: واقعا شگفتیآور است که من هم مثل Marshall Kirkpatrick نویسنده وبلاگ Read/WriteWeb وقتی بار اول توییتر را دیدم، فکر کردم توییتر یک تب زودگذر و یک هوس آنی است. اما گویا پستهای 140 کاراکتری بسیار تواناتر از چیزی هستند که فکر میکردم!
تاریخچه جامع تراشیدن مو!
آیا تا به حال به این فکر افتاده بودید که تراشیدن و زدودن موی صورت، سر و یا بدن از چه زمانی شروع شده و آدمیان در گذر زمان از چه وسایلی برای زودون مو استفاده میکردند؟!
با خواندن این پست می توانید به پاسخ خود برسید:
دوران مقابل تاریخ: تاریخچه تراشیدن مو به عصر حجر و به حدود 100 هزار سال قبل بازمیگردد. نخستین بار این انسانهای نئاندرتال بودند که شروع به تراشیدن، تاتو کردن و نقاشی کردن بدن خود کردند. انسانهای نئاندرتال حتی به دلایلی دندانهای خود را سوهانکاری میکردند. بررسی نقاشیهای غارهای باستانی نشاندهنده شیوههایی است که انسانهای اولیه از آنها برای تراشیدن موها استفاده میکردند. در ابتدا آنها از دو تکه صدف به عنوان موچین استفاده میکردند و موها را بیرون میکشیدند. موچینها در طول تاریخ به عنوان محبوبترین وسیله آرایشی مورد یاقی ماندند و از سوی مردان و زنان متمدن برای برداشتن توأم با درد موی صورت و بدن مورد استفاده قرار گرفتند.
نخستین تیغهای صورتتراشی 30 هزار سال با استفاده از سنگ آتشزنه، درست شدند. این تیغها را شاید بتوان نخستین تیغهای بک بار مصرف محسوب کرد به خاطر اینکه تیغهای درست شده با سنگ آتشزنه به سرعت کند میشدند.

4 هزار تا 3 هزار قبل از میلاد مسیح: در این دوره زنان برای زدودن موهای بدن از داروهای موزدای ساخته شده از ترکیبات وحشتناکی مثل آرسنیک، نشاسته و آهک استفاده میکردند.
3 هزار سال قبل از میلاد مسیح: در این زمان انسانها قادر به ذوب فلز شدند و توانستند برای نخستین بار تیغهای دائمی موتراشی درست کنند. تیغهای مسی ساخته شده در این دوره در هند و مصر یافت شدهاند.
1500 تا 1200 سال قبل از میلاد مسیح: در این دوره در کشورهای اسکاندیناوی تیغها بسیار هنرمندانه ساخته میشد. تیغهایی از گورهای باستانی دانمارک به دست آمدهاند که پوشش چرمی تزئین شده با نقوش اساطیری دارند، همچنین تیغهای برنزی برجستهکاری پیدا شدهاند که دستههای به شکل سر اسب دارند.
500 سال قبل از میلاد مسیح: در یونان تراشیدن و کوتاه نگاه داشتن موهای صورت محبوبیت داشت. اسکندر در تراشیدن ریشش بسیار وسواس داشت و حتی در هنگام جنگ این عادت را ترک نمیکرد.

در این دوره زنان رومی با تیغ و سنگ خارا و داروهای ازاله مو، موهای خود را میزدودند. مردان رومی هم یا خدمتکارانی داشتند که در خانه صورتشان را میتراشیدند و یا روزشان را با رفتن به سلمانی آغاز میکردند. البته به خاطر نوع تیغهایی که در این سلمانیها استفاده میشد، خیلی اوقات صورت مردان رومی بریده میشد! در این دوره رفتن به سلمانی بسیار محبوبیت داشت، چون سلمانیها محلی برای دسترسی به اخبار و شایعات مختلف بودند.

400 سال قبل از میلاد مسیح: در هند مردان ریشهای خود را به دقت مرتب میکردند و میآراستند و موهای ناحیه سینه و شرمگاهی را میتراشیدند. زنان هم با استفاده از موچین و تیغ موهای پاهای خود را میزدودند.
300 سال قبل از مبلاد مسیح: در این زمان یک بازرگان ثروتمند یونانی به نام PUBLICUS TICINIUS MAENAS، آرایشگرهای حرفهای از سیسیل به روم آورد. آنها از تیغهای آهنی برای اصلاح استفاده میکردند که با آب و سنگ چاقو تیزکن، تیز میشد. در این دوره از روغن یا صابون در حین اصلاح استفاده نمیشد و به همین علت برای اصلاح موی صورت زمان زیادی وقت تلف میشد.
300 سال قبل میلاد مسیح: در این زمان مردان جوانی که به 21 سالگی میرسیدند در طی یک مراسم تشریفاتی نخستین اصلاح موی صورت خود را انجام میداند، دوستان خود را دعوت میکردند و آنها در این مراسم برای آنها هدیه میآوردند. فقط سربازها و کسانی که تحت تعلیمات فلسفی بودند، عذر موجه برای عدم شرکت در این مراسم داشتند.
292 سال قبل از مبلاد مسیح: اصلاحهای تمیزی که ژنرال و سیاستمدار معورف رومی به نام SCIPIO AFRICANUS MAJOR از سوی بسیاری از مردان روم و کشورهای همسایه مورد تقلید قرار گرفت.

50 سال قبل از میلاد مسیح: رومیها در این زمان از شیوه اصلاح ژولیوس سزار تقلید میکردند، او شخصا موهای صورتش را با موچین بیرون میکشید!

54 تا 68 سال بعد از میلاد مسیح: همسر نرون -امپراطور بدنام روم- به نام POPPAEA به طور روزانه از داروی موزدا برای زدودن موهای بد استفاده میکرد. در این زمان این داروها از رزین، قیر، صمغ پیچک، صفرای بزغاله، خون خفاش و ... درست میشد!!

100 سال بعد از میلاد مسیح: محیوبیت اصلاح و تراشیدن موی صورت تا زمان امپراطور هادریان، ادامه پیدا کرد. در زمان او ریش گذاشتن دوباره احیا شد، چرا که این امپراطور برای پنهان کردن سیمای زشتش، ریش میگذاشت.
476 سال بعد از میلاد مسیح: امپراطوری روم سقوط کرد.
قرون وسطی: 476 تا 1270 سال بعد از میلاد مسیح: در این زمان زنان از البسهای استفاده میکردند که قسمت زیادی از سرو صورت آنها را میپوشاند و در نتیجه آرایشهای عجیبی مد شد که در آنها موی ابرو ، شقیقه و مژهها کاملا برداشته میشد. در این دوره زنان به طور روزانه موهای صورت خود را می تراشیدند یا با موچین میکندند.
840 سال بعد از میلاد مسیح: در جنوب اسپانیا، یک موسیقیدان و خواننده مشهور که از بغداد آمده بود، نخستین انستیتوی زیبایی جهان را افتتاح کرد. در این مؤسسه هنرآموزان، رموز آرایش و برداشتن مو را فرامیگرفتند.
1066 سال بعد از میلاد مسیح: در این زمان آرایش و پیرایش مو سر و صورت سربازان شاه نورماندی باعث پیروزی سپاهیان در انگلستان شد. سربازان شاه نورماندی موهای سرو صورت خود را مثل کشیشان اصلاح کردند و همین مطلب باعث شد، جاسوسهای انگلیسی آنها را با کشیشها اشتباه بگیرند و در نتیجه سپاهیان انگلیسی غافلگیر شوند.
دوران جنگهای صلیبی: 1096 تا 1270 بعد از میلاد مسیح: اروپاییان در این زمان با تجملات زندگی ساکنان خاورمیانه آشنا شدند که تأثیر زیادی بر پوشش، آرایش و رسوم اروپاییها در قرون وسطی گذاشت.
1100 تا 1199 بعد از میلاد مسیح: در قرن دوازدهم پوشش و آراستگی مردم، تغییرات زیادی پیدا کرد. در ابتدای این قرن مردان فرانسوی ریشهایی میگذاشتند که همه صورت را فرامیگرفت ولی در اواخر این قرن، ریش در ناحیه چانه به دقت تراشیده میشد.
1500 سال بعد از میلاد مسیح: آزتکها در شمال و مرکز قاره آمریکا ریش خود را با تیغها درستشده از شیشههای آتشفشانی میتراشیدند.
1558 تا 1503 بعد از میلاد مسیح: علاقه زنان برای داشتن پوست صورت بسیار سفید و زودن موهای ابروها و پیشانی ادامه پیدا کرد، چرا که آنها دوست داشتند از ملکه الیزابت تقلید کنند.
سالهای آخر قرن هفدهم: زنان اشرافی موهای ناحیه پیشانی خود را میتراشیدند و بعد از موی مصنوعی در این ناحیه استفاده میکردند.
اواسط و اواخر قرن هجدهم: هم مردان و هم زنان موهای ناحیه پیشانی را میتراشیدند و از ابروی مصنوعی استفاده میکردند.
سال 1770: یک آرایشگر فرانسوی به نام ژان ژاکوب پرت JEAN-JACQUES PERRET کتابی به نام هنر اصلاح شخصی نوشت. در این کتاب برای نخستین بار ایده تیغهای ایمن مطرح شده بود.

سال 1770: زنان فرانسوی موی سر خود را به صورت کامل میتراشیدند تا بتوانند از کلاهگیسهای زینتی مد روز استفاده کنند.
سالهای پایانی قرن هجدهم: استفاده از تیغهایی باب شد که دسته چوبی L شکل داشتند و موسوم به تیغهای PERRET بوند. این تیغها از بریده شدن عمیق صورت پیشگیری میکردند اما هنوز این تیغها خصوصیات کامل یک تیغ ایمن را نداشتند. با این همه اختراع این تیغها آغاز انقلاب تیغهای ایمن بود.

اوایل قرن نوزدهم: به لطف یک شهروند لندنی شیک پوش به نام Beau Brummell، مردان اهمیت زیبایی به شیکپوشی و اصلاح دقیق صورت میدادند. میگویند که برامل روزانه چند بار اصلاح میکردو موهای باقیمانده را با موچین درمیآورد!
اوایل قرن نوزدهم: زنان اروپایی در آشپزخانهها داروهای ازاله مو درست میکردند. فرمول محبوب آنها این بود که چوپ بلوط ریز ریز شده را با شراب فرانسوی مخلوط کنند و به مدت 24 ساعت در آب بجوشانند و یا بخارپز کنند. یک فرمول دیگر شامل آمیختن آب مقطر با ریشه گیاه مامیران و روغن گردو بود.
قرن هجده و نوزده: تا سالهای میانی قرن نوزدهم از تیغهای فلزیای استفاده میشد که به سرعت کند میشدند و باید به کرات برای استفاده مجدد تیز میشدند.
1830: مردان آمریکایی طاس، با کلاه یا کلاهگیس بیرون میرفتند.
1840: آقای برامل -شیکپوش لندنی- که شرحش رفت، بعد از فرار از انگلستان به خاطر بدهیهای زیادی که در جریان قمار به بار آورده بود، در تیمارستانی در فرانسه در گذشت.
1847: یک مخترع انگلیسی به نام ویلیام هنسون، تیغی اختراع کرد که به صورت عمودی در دسته جای میگرفت و قابلیت اداره بهتری به استفادهکننده میداد.

سالهای پایانی قرن نوزدهم: مردان دوره ویکتوریا در مورد اصلاح خود بسیار دقیق شده بودند و از صابونهای اصلاح و لوسیونهای بعد اصلاح استفاده میکردند.
سال 1880: در این زمان برادران KAMPFE حق انحصاری اختراع تیغهای ایمنی را ثبت کردند. این تیغ در امتداد یک لبهاش، یک محافظ داشت.
سال 1895: بازرگانی به نام ژیلت KING CAMP GILLETTE ایده تیغ یک بار مصرف را ارائه کرد و 6 سال بعدی را صرف تبلیغ آن و تشویق سرمایهگذاران و سازندگان اجناس برای عملی شدن ساخته شدن آن کرد.

سال 1900: اعضای قبیلههای مرکز آفریقا هنوز از تیغهای ساخته شده از شیشههای آتشفشانی استفاده میکردند.
سال 1901: ژیلت با همکاری مهندسی از MIT و مکانیکی به نام ویلیام نیکرسون، گروهی را در بوستون ماساچوست تشکیل دادند. اعضای این گروه با همکاری هم تیغ دو لبه قابل تعویضی درست کردند و در همین سال این اختراع را ثبت کردند. این تیغ به شکل T بود.

سال 1904: در حالی که در سال 1903 تعداد ناچیزی تیغ صورتتراشی ژیلت به فروش رسیده بود، در سال 1904، 123 هزار تیغ یک بار مصرف و 90 هزار دستگاه صورتتراشی به فروش رسید.
سال 1905: ژیلت شعبهای در لندن باز کرد.
سال 1910: ویلیس شوکی WILLIS G. SHOCKEY نسخه ابتدایی ریشتراش الکتریک کنونی را درست کرد.
سالهای 1914 تا 1918: جنگ جهانی اول: ژیلت قراردادی با نیروهیا مسلح آمریکا منعقد کرد که بر اساس آن برای همه افراد تحت خدمت ارتش باید تیغ ژیلت فراهم میکرد. این قرارداد موفقیت زیادی برای این شرکت فراهم آورد. چاپ عکس یک مدل زن در سال 1915 در مجله Harper's Bazaar بانوان را تشئیق کرد که موهای بدن خود را بزدایند!
1920 تا 1930: ستارگان زن مشهور هالیوود، ابروهای خود را به صورت کامل میتراشیدند و بعد مداد میکشیدند. کم کم شکل این ابروهای ساختگی عجیب و غریب شد، مخصوصا وقتی که این ابروها در فیلمهای سیاه و سفید آن زمان دیده میشد. گروچو مارکس GROUCHO MARX هم بعد از اینکه صورت و ابروهایش را کاملا میتراشید با مداد ابروهای کلفت عجیب و غریبی برای خودش درست میکرد!

سال 1921: یک فرد نظامی آمریکایی به نام JACOB SCHICK، ریشتراشی به نام MAGAZINE REPEATING RAZOR که برای تعویض تیغهایش نیازی به لمس سطح تیغ نبود و تیغ در خود دسته قرار میگرفت، او در سال 1925 شرکتش را تأسیس کرد و در سال 1927 نخستین ریشتراش الکتریکی خشک را اختراع کرد، در سال 1929، این محصول راهی بازار شد ولی استقبال زیادی از آن به عمل نیامد.

1929 تا 1948: فردی به نام الکساندر هوروویتز در شرکت فیلیپس در آیندهوون هلند مشغول به کار شد. در میان محصولات بسیار زیادی که به وسیله او اختراع شد و تکامل یافت، ریشتراش الکتریکی PHILISHAVE هم قرار داشت.

1939 تا 1945: در این سال ها که مصادف با جنگ جهانی دوم بودند، فیلیپس شروع به بازاریابی برای ریشتراش الکتریکی PHILISHAVE کرد. در این سالها فیلیپس مجبور به سرو کله زدن با نازیها بود، گاهی به زور وادار به عقد قرارداد میشد و گاهی میتوانست از انجام قرارداد طفره برود یا محصولاتش را پنهان کند. در همین زمان در آمریکا خانمها برای زودن موهای خود مجبور شدند از کاغذ سمباده استفاده کنند. در سال 1940 یک لوسیون موزدا به نام NAIR اختراع شد که با استفاده از calcium hioglycolate که در ترکیبش بود پروتئین موها را متلاشی میکرد.
1960: ریشتراشها ایمن ژیلت با تیغهای استیل ضدزنگ تولید شد، بعدها این تیغها مجهز به کارتریجهای ارزان یک بار مصرف شدند.
1960 تا 1970: استفاده از تیغهای یک بار مصرفی که تنها 2 تا 3 بار میتوانستند استفاده شوند، رایج شد.
1995: فردی به نام هربی مکنینچ به خاطر ناخشنودی از صرف وقت زیاد برای تراشیدن صورتش، ریشتراشی دوسره درست کرد. سال بعد این اختراع ثبت شد و نام QUIK SHAVE بر آن گذاشته شد.
پنجشنبه 5 اردیبهشتماه
نظریه پردازی در مورد سریال Lost!
مقدمه: برای ما که به دیدن سریالهای با سوژههای تکراری و سطحی عادت داریم و شاهد سریالهایی هستیم که از دست دادن حتی چند قسمت از آنها، موجب تأسف یا عقب افتادن از داستان سریال نمیشود، سریال لاست پدیدهای است شگفتانگیز!، سریالی که هم میتواند دوستداران سریالهای حادثهای را راضی کند و هم کسانی را که دوستدار ژانر علمی تخیلی هستند و در این میان و با دیدن فصلهای مختلف این سریال کم کم متوجه خواهید شد که میتوانید تعبیرات و تفسیرهای فلسفی را هم از این سریال داشته باشید.
جای شگفتی بود که من هم تا مدتها و تا دانلود و دیدن قسمتهای اخیر سریال، تعبیر برزخ را از جزیرهای داشتم که گمشدگان اوشنیک 815 را در خود گرفتار کرده بود و کم کم داشتم به این فکر میافتادم این سریال حکایت مدرنی خواهد شد از عرفان و فلسفه شرقی!
هفتهنامه شهروند در آخرین شماره خود 6 صفحه را به مرور سریال گمشدگان یا Lost اختصاص داده بود. توجه شما را به یکی از این مقالات جالب جلب میکنم:
يكى از بهترين خصوصيات سريال «گم شدگان» در اين است كه بينندهاش را ساعتها درگير خود مىكند. شايد اين اتفاق براى ما افتاده كه آن را به صورت سريال و هفتهاى یک بار دنبال نكردهايم. اما تعداد سايتها و هواخواهان سريال و حواشىاش آن قدر هست كه متوجه تأثير آن براى تمامى مخاطباناش بشويم، حواشىاى كه اگر سريال را هفتگى دنبال كنيد، بسيار از آن لذت خواهيد برد، نكتهاى كه در قسمت پيشين فاش شده و حالا همه درباره آن حرف مىزنند و شما هم مىتوانید جزئى از اين خيل عظيم نظر دهيد و اين احساس مشاركتى است بسيارلذتبخش. «بازماندگان» به ازاى هر گرهاى که از خيل معماهايش مىگشايد، چندين گره ديگر به آن مىافزايد و خلق همين دنياى كامل و سراسر رازآلود، تلاش جمعى هواخواهانش برای گفتگو و حل كردن معماهايش آن را واقعا به يكى از بهترين سريالهاى تاريخ تلويزيون آمريكا بدل كرده كه حقيقتا نه «خاندان سوپرانو»، نه «سه متر زير زمين»، نه «شهر و رابطه»، نه «حرف لام» و نه حتى سريال سطحى و حادثهاى اما خوشساخت «24» به گرد پاى آن نمىرسند. مىتوان بسميارى از اين نكتهها و معماها را نديد، اين كه فونت فروشگاهى در یک سكانس دوبار تغييركند، يا ساعت پشت سرفلان شخصيت در یک سكانس به طور نامرتب جلو عقب برود، تابلوى نقاشى روى ديوار شبيه فلان شخصيت باشد و... مىتوان اينها را نديد و ندانست تمام رفتارهاى جان لاک بر اساس آراى جان لاک فيلسوف طراحى شده يا همين طور ديويد دزموند هيوم بر اساس ديويد هيوم، يا ارجاعات آشكار كتاب مقدس را نفهميد يا ارجاع ادبى آشكارتر را و شخصيت «ساير» و حرف زدناش و قرابتاش با بافت جامعه آمريكايى، اما باز هم از آن لذت وافر بود.
«گم شدگان» را چه ساده ببينيد چه پيچيده، باز هم از آن لذت خواهيد برد، چرا كه موقعيتى خلق مىكند كه تمام انسانها خواهان تجربهاش هستند. گم شدن و فراموش كردن زندگى پيشين، كه میتواند شامل تغيير هويت، فراموشى خطاهاى گذشته و آغاز كردنى ديگر باشد، اين گم شدن تنها مكانى نيست و زمانى نيز هست: تئورى كه در فصل سوم قوت گرفت و اينک مسجل شده است. در «مكانى» عجيب كه هيچ كس از جاى آن مطلع نيست و در «زمانى» كه وجود ندارد. چه كسى است كه دوست نداشته باشد بىزمان و گذر آن زندگى كند؟
با شروع فصل سوم و برخى نشانههايى كه از آغاز در سريال گنجانده شده بود، بسيارى به فكر نظريه برزخ افتادند، نظريه برزخ با توجه به برخى دیالوگها نظير «تو جهان ديگه مىبينمت» (دزموند به جک)، «مهم نيست قبل از اين چه كار مىكرديم، سه روز پيش همهمون مرديم و يه فرصت ديگه مى خوايم.» (جک به كيت) براى مخاطبان مطرح شد و نيز مرگ آنها كه بعد از حل مشكلات شخصيتىشان اتفاق مىافتاد. اما نظريه در اواسط فصل سوم ضعيف و در نهايت با قسمت شگفتانگیز پايانى مردود شد. هر چند نويسندگان مجموعه و مجريان طرح اين نظريه را از همان ابتدا بىاساس مى دانستند. «ديمون ليندلوف» كه از مجريان اصلى طرح است درباره اين نظريه گفته بود: «اين سريال راجع به آدمهايى است كه به طور استعارى در زندگىشان گم شدهاند، همگى سوار یک هواپيما مىشوند، سقوط مىکنند و قدم به اين جزيره مىگذارند و اين گونه به طور فيزیكى نيز در كره زمين گم مىشوند. به مجردى كه بتوانند به شكل استعارى خود را در زندگىشان پيدا كنند، مىتوانند دوباره به جهان بيرون قدم بگذارند. زمانى كه شما به كل مجموعه نگاه میكنيد، اين گونه به نظر مىرسد. منظور ما در تمام اين مدت همين بوده است.»
نظريه زمان نيز از ديگر نظريههايى بود كه مطرح شد و البته نويسندگان باز آن را هم رد كردند، البته آنها تصميم داشتند همه چيز را رد كنند و عجيب است كه بعد از اين انكار قسمتهايى ساختند كه شخصيت آشكارا در زمان سفر مىكرد. نظريه زمان ابتدا در اين حد بود كه در اين جزيره زمان به شكلى نيوتونىاش تجربه نمىشود. اما آن چه اكنون مطرح شده و خلاصهای از آن را در زير مىخوانيد، بهترين و كاملترين نظريهايست كه تاكنون راجع به «گم شدگان» مطرح شده و به بسيارى از سئوالات پاسخ مىدهد.
اين نظريه از ابتداى سال 1800 شروع كرده و تا سال 2004 پيش مىآيد.
1800 سالى است كه كشتى «بلک راک» به جزيره مىخورد. همان كشتى كه جک و كيت و جان و هرلى به رهبرى دانيل داخلاش مىروند تا ديناميت بياورند. «بلک راک» یک كشتى حمل برده بوده كه مقادير زيادى نيز فلزات كانى با خود حمل مىكرده است، فلزاتى كه به شدت به جريانهاى مغناطیسى حساس بودهاند. جزيره نبز داراى همان جريان مغناطیسى قوىاى است كه در آخرين قسمت فصل دوم ديديم، اين جريانها كشتى را به سوى خود كشيدند و منجر به تصادف كشتى با جزيره شدند، كشتى كه جریان شديدى از نيروهاى مغناطيسى را متحمل مىشده، در حين برخوردش با جزيره، حفرهاى در آن حباب نامرئى كه جزيره را احاطه كرده بود، ايجاد مىكند با مختصات «5 2 3». همان مختصاتى كه خانم دانیل و همراهاناش را به جزيره مىرساند و مىبينيم آقاى «دانيل فاراداى» در فصل چهارم آن را نوشته بر كاغذ به خلبان هلىكوپتر مى دهد و به او تأكيد مى كند كه تنها از این مختصات وارد و خارج شود. بعد از تصادف رهبران «بلک راک» از آن پیاده مىشوند، يکی از آنها «آلوار هانسو» نام دارد و شروع به تحقيق روی نيروهاى مغناطيسى جزيره مىكنند. نوادگان هانسو اوايل قرن بيستم (1900) دارماى ابتدايى را بنيانگذارى مىكنند.
1960: دارماى اوليه كار خود را با هدف بهتر كردن نژاد بشر آغاز مى كند (فيلمهايى كه در سريال مى بينيم.)، تحقيقى كوچک و ابتدايى كه بعدتر به پروژهاى عظيم و عجيب براى بررسى «سرنوشت» بدل مىشود. در طول اين تحقيقات و با كمک نيروهاى مغناطيسى جزيره موفق مىشوند زمان و مكان را در اختيار خود بگيرند و به اين ترتيب در سال 1960 ماشين زمان درست مىكنند. از سال 1961 اين ماشين قابل استفاده مىشود، اما كسى كه داخل آن برود تنها مىتواند یک سال عقب برود یعنى زمان راهاندازى ماشين. و هرگاه كسى در زمان عقب برود ديگر نمىتواند جلو بيايد، در واقع به زمان زنجیر مىشود و بايد آن را دوباره زندگى كند و اگر كسى بيمارىاى داشته باشد مثلا درسال 1965، وقتى با ماشين زمان به 1960 باز مىگردد ديگر آن بيمارى را ندارد. مؤسسه دارما ابتدا براى آزمايش این ماشين از حيوانات استفاده كرد، حيواناتى نظير «خرس قطبى»، كه با محيط استوایى جزيره غریبه باشند، آنها را در زمان به عقب فرستاد و عادتهاى آنها را تغيير داد تا ببیند آنها مىتوانند «زنده بمانند.» آنها درست از همان سیستمى استفاده مىكردند كه «دانيل فارادى» در سال 1996 با یک موش آن را انجام مىداد (فصل 4). خرسهای قطبى توانستند خود را با محیط منطبق كنند و به اين ترتیب توانستند زنده بمانند. ساخت و راهاندازى ماشين زمان به خاطر قدرتى كه داشت سرى باقى ماند و حتى بسيارى از محققان خود مؤسسه دارما نیز از وجود آن بى اطلاع بودند. بعد از خرسهاى قطبى نوبت انسانها بود كه وارد ماشین زمان شوند. دارما مشتاق بود بداند آيا انسانها مىتوانند آيندهای را که پیش از این برایشان نوشته شده، تغيير بدهند. اما این تجربه منتج به شكست شد و آينده افرادى كه سوار ماشین مىشدند، تغيیرى نكرد.
گزينه بعدى درمان بيمارى بود، شرکت دارما مشتاق بود، ببيند كه مى تواند بیمارىها را درمان کند؟ از این رو ويروسى بین مردان خودش كه در جزيره بودند، پخش كرد و بعد ادعا كرد كه درمان آن را يافته و گروهى حاضر شدند براى درمان بيمارى به مرهم دارما پناه ببرند و سوار ماشین زمان شدند، بى آنكه بدانند ماشين زمان چيست. آنها به گذشته رفتند و درمان شدند، اما كمى بعد توسط «دود سياه» يا همان «هيولا» كشته شدند، چرا كه هيولا یک «Physical means» است، یک واسطه فیزيكى كه زمان به واسطه آن خود را تصحیح مىكند. به این معنا كه اگر قرار باشد فرد در آینده بميرد، نمىتواند از این سرنوشت فرار كند. دارمايىها براى نخستين بار با این «دود سیاه» مواجه مىشدند، از ماشين زمان ترسيدند و آن عده از بازماندگان از ماشین زمان كه اساسا نيز ويروس را نگرفته بودند، از دارما جدا شدند و دار و دسته كوچکى راه انداختند و دارمايىها نام «دیگران/دشمن» را بر آنها گذاردند. جيكوب و ريچارد جزو این دسته بودند.
1985-1970: مادر بن استخدام دارما شده و به جزيره مىآيد. او نيز بعد ازچندين سال
كار كردن بر ماشین زمان، تسلیم توانايىهاى ماشین مىشود. او با ريچارد، رهبر
دیگران ملاقات میکند. ریچارد او را از مقاصد دارما مطلع میکند . مادر بن به مرور
از دارما متنفر میشود، سوار ماشین زمان می شود و پانزده سال به عقب میرود، یعنی
زمانی که هنوز به جزیره نیامده است، به سال 1970 و به اورگون. او با راجر ملاقات
میکند، با او ازدواج میکند و حامله میشود، اما مشکلی وجود دارد او در سال 1985
بچه ندارد، زمان بن را جایگزین مادرش میکند، بن تجسد مادرش است و همان کینه و میل
به انتقام مادرش را در خود دارد. اندکی بعد از مرگ مادر بن، هوراس از راجر و پسرش
میخواهد به جزیره بروند، در واقع هوراس با دارما در ارتباط است و موظف بوده مادر بن
را تحت نظر داشته باشد و بعد از مرگ مادر بن توجه دارما به پسرش جلپ میشود و به
جزیره رفتن آنها تنها به خاطر بن و اهمیت اوست، از این رو است که راجر بیچاره تنها
یک کارمند ساده میشود.بعد از مدتی بن مادر خود را در جزیره میبیند و صدایش را
میشنود، این به خاطر این است که مادر بن در سال 1985 زنده بوده است، پس اگر به
خاطر سفر به گذشته تحت هر شرایطی بمیرد، حقیقتا نمرده و «نیم مرده» محسوب میشود.
بن پس از مادرش با ریچادر برخورد میکند، که درست در همان سن و سالی است که در سال
2004، ریچارد در زمان سفر میکند تا تنها بن را مجاب کند که دارما را نابود کند.
چرا که ریچارد مادر بن را میشناخته و از ماجرا آگاه است. بن به همراه ریچارد که در
سال 81 دیده تا سال 2007 پیش میآید و 37 ساله میشود و تصمیم به براندازی دارما
میگیرد، به سال 1967 برمیگردند، تا دارما را نابود کنند و این اتفاق نیز میافتد.
بن خیالش راحت است که تا 207 زنده میماند و به همین خاطر در هشت قسمت فصل چهار از
هیچ چیز نمیترسد. بن تا سال 2007 زندگی کرده و در این مدت نه از اوشنیک 815 خبری
بوده و نه از سرطانش.
1996: بن میداند که عوامل دارما در همه جای جهان هستند از جمله پدر پنی، به این
ترتیب تصمیم میگیرد که جزیره را برای همیشه مصون نگه دارد، پس با کمک جیکوب و
ریچارد جزیره را در یک لوپ زمانی قرار میدهد و به این ترتیب جزیره همواره سال 1996
را تجربه میکند. بن و ریچارد ماشین زمان را از دهلیز ارو به دهلیز سوان منتقل
میکنند و میخائیل با ذهن مهندسانه اش ماشین را با قدرت مغناطیسی جزیره که هر 108
دقیقه باید تخلیه شود، منطبق میکند و به این ترتیب جزیره مدام در سال 1996
میماند، جهان پیش میرودو جزیره تکرار میکند و تنها راه دستیابی به جزیره همان
مختصات «5 2 3» است. جایی بن به ریچارد میگوید: «یادته زمانی که تولدها را جشن
میگرفتیم.» پس اگر همواره 1996 باشد دیگر لزومی بر گرفتن جشن تولد نیست.
با ثابت ماندن زمان «سرنوشت» دیگر کاری از پیش نمیبرد. زمان حامله میمیرند و در
واقع رحمهای بسیار سالخورده آنها در اثر ماشین زمان، سفر در آن و تکرار یک سال
توانایی خود را از دست دادهاند، جیکوب نیز زمانی که میخواسته جزیره را در حلقه
زمانی قرار دهند مرده، اما حیات جیکوب تا سال 2007 این امکان را به او می دهد، تا
روحش همچنان در ارتباط با ریچارد و بن بماند. در سال 2004، اوشنیک در جزیره سقوط
میکند و مسافران بیانکه بدانند به سال 1996 برمیگردند، به این ترتیب پدر جک زنده
است، لاک دیگر معلول نیست و رز نیز سرطان ندارد.
- آزمایش دانیل فارادی با توپ در ابتدای فصل چهارم، اثبات اختلاف زمان جزیره و خارج
آن است.
- بعد از انفجار دهلیز سوان، جزیره شروع به پیش آمدن در زمان میکند.
- قواعد ماشین زمان تابع قواعد فیزیکی نیست و تابع قواعد سرنوشت است. سرنوشت از هر
راه ممکنی استفاده میکند تا نگذارد شما کاری کنید که آینده را عمیقا تغییر دهید.
-اگر فرزندی نداشته باشید، نمیتوانید به عقب بروید و فرزندی به دنیا بیاورید.
سرنوشت اجازه نمیدهد که حیات جدیدی وارد زندگی شود، مگر آنکه کودک یا مادر را
جایگزین کس دیگری کند.
- در سفر به گذشته، تنها می توان چیزهایی را تغییر داد که تأثیری بر سرنوشت نداشته
باشند، چیزهایی غیرعملی است که بر باورها تأثیر بگذارند، نه بر فعالیتهای روزمره.
لینکهای مفید:
- وبلاگ spoilerslost
- وبلاگ lostspoilers
- پادکست لاست
وسیلهای برای دور کردن جوانان بیکار و علاف!
نیویورک (AP): چند وقتی است که یک وسیله قابل نصب بر روی دیوار ساخته شده که صدای زیر آزاردهندهای تولید میکند که فقط نوجوانها و بالغین جوان قادر به شنیدن آن هستند و به این ترتیب این افراد را از محل نصب دستگاه دور میکند. به کارگیری همین وسیله، گروههای دفاع از حقوق شهروندی را خشمگین کرده است و باعث عذاب و آزار جوانان شده است. یکی از واردکنندههای این وسیله به آمریکای شمالی به نام آقای «دانیل سانتل» می گوید که تا به حال یک هزار دستگاه از این وسیله که پشه Mosquito نامیده میشود، در آمریکا و کانادا به فروش رسیده است. «پشه» به وسیله شرکتی به نام Kids Be Gone تولید میشود و نخستین بار، سال قبل به نمایش گذاشته شد. «پشه» 1500 دلار قیمت دارد. |
|
دستگاه «پشه» صدای با فرکانس بالایی تولید میکند که شبیه کشیده شدن ناخن روی تابلوسیاه یا یک پشه مزاحم است و فقط میتواند به وسیله نوجوانان و یا افراد بالغی در سالهای نخسستین دهه سوم زندگی، شنیده شود. سلولهای مویی واقع در گوش داخلی افراد جوان، به این صداها حساس است.
این وسیله در انگلستان، استرالیا، اسکاتلند و دیگر کشورهایی که مورد استفاده قرار میگیرد، حقوق شهروندی را نقض میکند. کمسیون دولتی اطفال در انگلستان پیشنهاد ممنوعیت استفاده از این وسیله را داده است. اعضای این کمسیون می گویند که اثرات بلندمدت استفاده از «پشه» روی سلامتی، ناشناخته است.
حیوانات و شیرخواران هم صدای تولیدشده به وسیله پشه را می تواند بشوند، اما این صدا فقط برای نوجوانهای بالای 12 ساله آزاردهنده است، طوری که بعد از چند دقیقه تحمل ان غیرممکن میشود و آنها مجبور میشوند، محل را ترک کنند.
البته صداهای مشابهی به عنوان زنگ گوشی همراه هم ساخته شدهاند، افراد بزرگسال این زنگها را نمیتواند بشنوند و به همین علت دانلود این زنگها از اینترنت، بسیار محبوب شده است. نمونهای از این زنگ گوشی همراه را از اینجا دانلود کنید و پیرگوش شدن خود را تست کنید!
سه شنبه 3 اردیبهشتماه
عشاق FriendFeed بخوانند!
اگر «توییتر»باز هستید، احتمالا افزونه توییترفاکس را تجربه کردهاید و میدانید که این افزونه ساده چقدر توییت کردن را آسان میکند. اگر میخواهید در مورد FriendFeed هم تجربه مشابهی داشته باشید، نصب افزونه MySocial24×7 را به شما توصیه میکنم. این افزونه که از API سایت فرندفید استفاده میکند، همین امروز صبح (سه شنبه) منتشر شده است! وقتی افزونه نصب شد، باید نام کاربری و همچنین FriendFeed remote key را به آن بدهید. از این FriendFeed remote key نترسید! کافی است روی get کلیک کنید، تا این کلید به شما داده شود. بعد از نصب افزونه وقتی روی آیکون فرندفید کلیک می کنید، فرندفید به صورت یک ساید بار باز میشود و شما میتوانید همه کارهایی را که به صورت معمول در فرندفید انجام میداید با سهولت بیشتری انجام بدهید: - به نظر من این افزونه رابط کاربری بهتری نسبت به خود سایت
فرندفید دارد! و کلا همه کارهایی که را در فرندفید انجام میداید با سرعت بیشتر و شکل ظاهری زیباتر انجام بدهید. |
|
زندگی شگفتانگیز لانس آرمسترانگ
اگر از علاقمندان اخبار ورزشی باشید و جزو کسانی باشید که عادت دارند هر روز اخبار ورزشی را از طریق رادیو و تلویزیون یا نشریات ورزشی دنبال کنند، به احتمال فراوان این اسم برایتان آشنا است: لانس آرمسترانگ و اگر حافظهتان یاری کند، به یاد میآورید که نام این ورزشکار را به عنوان فاتح پیاپی مسابقات تور دو فرانس و دیگر مسابقات دوچرخهسواری شنیدهاید.
آرمسترانگ برای من تا همین چند وقت پیش یک ورزشکار برجسته بود مثل خیلیهای دیگر، اما از وقتی توانستم کتابی در مورد زندگی شگفتانگیز و باورنکردنی او بخوانم، دیگر آرمسترانگ برایم یک ورزشکار صرف نیست.
لانس آرمسترانگ ورزشکار مشهوری است، در این شک نکنید! او در مسابقات معتبر تور دو فرانس در 7 دوره پیاپی از سال 1999 تا 2005 برنده شده است و با این رکورد بینظیرش از دوچرخهسواران افسانهای مانند «میگوئل ایندوراین» پیشی گرفته است. او بارها از سوی خبرگزاریهای و نشریاتی مانند ABC، مجله Sports Illustrated و خبرگزاری آسوشیتدپرس، به عنوان برترین ورزشکار سال انتخاب شده است.

لانس آرمسترانگ یا لانس ادوراد گوندرسون، در 18 سپتامبر سال 1971 به دنیا آمد. او فرزند لیندا گابل مونیهام و ادی چارلز گوندرسون بود. پدر او وقتی لانس دو ساله، بود خانواده را ترک کرد، بعد از ازدواج مجدد مادرش با تری آرمسترانگ این مرد در سال 1974 او را به فرزندخواندگی قبول کرد و نام خانوادگی او به آرمسترانگ تغییر پیدا کرد. مادرش تا مدتها یک تنه و با پشتکاری مثالزدنی زندگی لانس را تأمین میکرد و در حالی که در ابتدا در یک فروشگاه مرغ سوخاری کار میکرد، توانست یک مدیر حسابرسی در یک شرکت مخابراتی شود.
تا سپتامبر سال 1996، آرمسترانگ یک ورزشکار حرفهای بود، مثل خیلی از ورزشکارهای دیگر، او یک ورزشکار بیالمللی بود، رده بالای جهانی در دوچرخهسواری داشت، خانهای زیبا داشت و اتوموبیل پورشهای خریده بود.
اما در سال 1996، لانس به تدریج متوجه علایمی در بدنش شد: تورم بیضهها، خستگی، سوزش نوک سینهها، سرفه، درد کمر. ابتدا او همه این علایم را به یک آنقلوآنزای ساده و خستگی ناشی از مسابقات منتسب کرد. چند روز بعد از جشن تولدش در همین سال، او دچار سرفه همراه با ترشحات خونی شد، باز هم او این ترشحات خونی را به سینوزیت نسبت داد، اما چند روز بعد درد و تورم شدید بیضهها او را مجبور کرد به پزشک مراجعه کند.
معاینه و بررسیهای تصویربرداری، حقیقت وحشتاکی را آشکار کرد: او مبتلا به سرطان بیضه شده بود، سرطان نسبتا نادری که بیشتر در مردان 18 تا 25 ساله رخ میدهد و سالانه در ایالات متحده 7 هزار نفر را مبتلا میکند. سرطان او از نوع کوریوکارسینوما بود و به ریهها و مغز او هم گسترش پیدا کرده بود (متاستاز)، سطح نشانگر خونی hcg در هنگام تشخیص در بدن او 109000 بود. به این ترتیب او از لحاظ مرحلهبندی سرطان در وخیمترین مرحله بیماری قرار میگرفت.
اما لانس، قصد تسلیم شدن را نداشت، به گفته خودش سرطان بدن بد شخصی را به عنوان میزبان انتخاب کرده بود، بلافاصله بعد از تشخیص او مورد عمل جراحی بیضه جهت خروج بافت سرطانی قرار گرفت، عمل جراحی دومی هم برای خروج متاستازهای مغزی در مورد او انجام شد و بعد از آن دوره سخت شیمی درمانی جهت او شروع شد.
لانس، در حالی دوره بسیار دشوار شیمیدرمانی را تحمل میکرد که دچار مشکل مالی شده بود و مجبور شده بود خانه و اتوموبیل و حتی وسایل خانهاش را بفروشد، در همین زمان مدیران تیم ورزشی که لانس برای آن تیم، رکاب میزد، با مشاهده وضعیت وخیم او، در ادامه دادن قرارداد دچار تردید شدند و لانس را با مشکلی دیگر مواجه کردند.
ضعف مفرط، تحلیل رفتن عضلات، لاغر شدن، ریختن موها، استفراغهای تمامنشدنی، فقط تعدادی از سختیهایی بودند که او میبایست در دوره سخت شیمیدرمانی قبول کند. او که پیش از ابتلا به سرطان صدها مایل جاده را با دوچرخه پشت سر میگذاشت، به وضعی رسیده بود که حرکت بدون صندلی چرخدار از اتاقی به اتاق دیگر برایش یک موفقیت به شمار میرفت. اما سرانجام معجزهای که پزشکان احتمال بروز آن را کمتر از یک درصد پیشبینی میکردند، رخ داد: لانس معالجه شد!
بعد از بهبودی از سرطان، او تصمیم گرفت که معجزهای دیگر را هم خلق کند. شرکت در مسابقات بسیار دشوار تور دو فرانس به اندازه کافی برای هر ورزشکار حرفهای دشوار است، هر ورزشکار مجبور است کل مسافت دور فرانسه را شامل کوهها و موانع صعبالعبور ظرف 3 هفته در هوای بسیار گرم تابستانی رکاب بزند و با حدود 200 ورزشکار آماده دیگر رقابت کند.
پیداست که برنده شدن در این مسابقه برای یک ورزشکاری که مدتها از مسابقات دور بوده و بدنش تحلیل رفته، معجزهای دیگر میتواند باشد، اما لانس نه یک بار بلکه برای هفت بار پیاپی در این مسابقات برنده شد.

livestrong، بنیاد لانس آرمسترانگ: در سال 1997، لانس آرمسترانگ بنیاد livestrong را تأسیس کرد تا بیماران مبتلا به سرطان را برای پیروزی بر بیماریشان متحد و یکپارچه کند. این بنیاد میکوشد تا راههای مختلف دانش توده مردم را برای پیشگیری از سرطان افزایش دهد، میزان دسترسی به تستهای غربالگری تشخیص سرطان و کیفیت زندگی افراد مبتلا را بیشتر کند و در طرحهای تحقیاقتی مشارکت کند.

آرمسترانگ شرح مفصلی از زندگی و مبارزه برای پیکار با سرطان مهلکش را در کتابی با عنوان اصلی It's Not About the Bike: My Journey Back to Life نوشته است، این کتاب در سال 2001 به چاپ رسیده است و در ایران با عنوان «سرطان، بهترین رویداد زندگی من» ترجمه شده است.

اما ترجمه این کتاب، خود داستان خواندنی دیگری دارد!
سه هفته پیش بود که ایمیلم را چک میکردم، میلی از یکی از خوانندهها را دیدم که به فینگلیش نوشته بود، من چندان علاقهای به خواندن اینگونه متنها ندارم، اما این بار بخت با من یار بود، میل را با دقت تا آخر خواندم و متوجه شدم مترجم کتابی که قبلا در موردش خوانده بودم، یکی از خوانندههای وبلاگم است و با من تماس گرفته.
آقای حمیدرضا بوالحسنی، لطف کرد و کتاب را برای من پست کرد و من به تدریج کتاب را تا آخر خواندم، ترجمه کتاب بسیار خوب انجام شده است و میتوانم به شما قول بدهم که تحتتأثیرتان قرار میدهد.
داستان ترجمه: چند هفتهای بیشتر به کنکور حمید نمانده بود که او احساس کسالت کرد، گردنش ورم کرده بود و دچار سرفه و کمردرد شده بود، این علایم را ندید گرفت، آخر او که برنده جایزه دوم جشنوار علمی خوارزمی شده بود، میخواست کنکور را هم با موفقیت بگذراند و انتظاراتی را که از او میرفت، برآورده کند.
چند ماه بعد از کنکور، سرانجام پزشکان تشخیص دادند که بیماری حمید چیست، بیماری حمید، سرطان سیستم لنفاوی یا لنفوم بود. شیمیدرمانی شروع شد، منتها خود حمید تا جلسه دوم شیمیدرمانی نمی دانست که تحت شیمیدرمانی قرار دارد، چون خانوادهاش نمیخواستند او را با این حقیقت تلخ مواجه کنند. تا اینکه یک روز حمید عکس سیتیاسکنش را برداشت و عبارت لاتین زیر عکس را در اینترنت جستجو کرد و متوجه شد که مبتلا به لنفوم از نوع هوچکین شده است.
شیمیدرمانی حمید، خوب پیش نمیرفت و عوارض شیمیدرمانی هم او را به ستوه آورده بود، تا اینکه یک روز شوهرخاله حمید به صورت تصادفی در لابلای کاغذپارهها مقالهای درباره یک قهرمان بهبود یافته از سرطان پیدا کرد، این ورزشکار کسی نبود جز لانس آرمسترانگ!
در این مقاله به کتاب لانس آرمسترانگ هم اشاره شده بود و حمید، تصمیم گرفت که این کتاب را پیدا کند و ترجمه کند. مطالعه این کتاب روحیه زیادی به او داد، طوری که با وجود شکستهای پیاپی شیمیدرمانی و پرتوردرمانی او همچنان امید خود را حفظ کرد.
پزشکان حمید هم تصمیم گرفتند، سرانجام پیوند مغز استخوان را در بیمارستان شریعتی برای او انجام دهند، حمید، چند فصل اول کتاب را در دوره 48 روزه پیوند مغز استخوان انجام داد. حمید در حال حاضر یک دانشجوی فیزیک سالم و فعال است و یک آیتی نویس و آیتیکار موفق است.

سرطان بهترین رویداد زندگی من
ترجمه: حمیدرضا بوالحسنی
انتشارات تحقیقات نظری
390 صفحه (همراه آلبوم عکس)
3500 تومان
حمید فعلا سایت http://livestrong.ir را دارد. کتاب «سرطان بهترین رویداد زندگی من» را میتوانید در اینجا به صورت آنلاین سفارش بدهید.
این پست تنها مقدمهای است برای پادکست بعدی من که در آن چیزهای بسیار بیشتری در مورد این کتاب، آرمسترانگ و حمیدرضا بوالحسنی عزیز خواهید شنید.
یکشنبه 1 اردیبهشتماه
شعری از ژولیت بینوش در سوگ آنتونی مینگلا
به آنتونی بی تو زیستن را باید بیاموزم |
To Anthony I shall learn to live
without you. JB
|
ترجمه شعر از هفتهنامه شهروند امروز
جمعه 30 فروردینماه
وب 2.0، نفت و سیاست
آیا میدانید که جورج بوش در جریان انتخابات سال 2004، 2,649,725 دلار از شرکتهای نفتی کمک مالی دریافت کرد؟! و آیا میدانستید که رود گیلیانی به میزان 659,158 دلار، جان مککین به میزان 291,685 دلار و باراک اوباما به میزان 163,840 دلار از کمک شرکتهای نفتی بزرگ بهرهمند گشتهاند؟!
به تازگی سایت به راه افتاده است به نام دنبال کردن پول نفت یا Follow Oil Money که هدف از راهاندازی آن، ایجاد یک سایت اطلاعاتی تعاملی برای نشان دادن نقش نفت در سیاست آمریکا است.

این سایت، ظاهر جذاب و کاربرپسندی دارد، با بررسی نمودارهای این سایت میتوان به حقایقی رسید که در اینجا به صورت نوشتاری خلاصه شدهاند.
با مرور سایت می توان به وضوح دید که چه شرکتهایی به چه کسانی کمک مالی کردهاند، چه شرکتهایی بیشترین میزان کمک مالی را به نامزدهای انتخاباتی داشتهاند و چه نامزدهایی بیشتر از بقیه از پول نفت بهرهمند گشتهاند.

به این ترتیب سایتی که از فناوری MySQL، PHP، Graphviz، script.aculo.us و TableKit aja استفاده میکند، توانسته پاسخی به این سؤال قدیمی را بدهد: پول مبارزات انتخاباتی از کجا میآید؟!
سایتهای کاربرپسند با ظاهر سایتهای وب 2، در غرب، روز به روز نقش بیشتری در عرصههای مختلف بازی میکنند، سیاست هم یکی از مهمترین این عرصههاست و به خصوص در انتخابات پیش روی ریاست جمهوری آمریکا، شاهد رونق اینگونه سایتها هستیم.
تست وبلاگنویسی زنده: پخش زنده بازی پرسپولیس - ملوان!
در یکی از پستهایم در مورد وبلاگنویسی زنده، این فرمت فراموششده وبلاگنویسی در ایران نوشته بودم.
وبلاگنویسی زنده، یعنی نوشتن لحظه و پخش مستقیم و زنده یک رویداد هنری، ورزشی و سیاسی که در وبلاگستان ایران کمتر دیده شده است.
برای تست و همچنین تبلیغ این نوع وبلاگنویسی امروز بازی پرسپولیس ملوان از ساعت 17:45 دقیقه از این وبلاگ به طور مستقیم پخش میشود. البته اگر مشکل فنیای پیش نیاید!
شما خوانندگان عزیز هم میتوانید با گذاشتن کامنت به طور زنده در گزارش شرکت کنید!
پنجشنبه 29 فروردینماه
روز زمین
5 روز دیگر یعنی 22 اپریل، روز زمین است. شما چه پستی در این مورد خواهید نوشت؟
لازم نیست حتما یک پست کامل داشته باشید، حتی یک عکس و لینک و مطلب کوتاه هم کفایت میکند. من عجالتا توصیه میکنم این ویدئوی بسیار زیبا و جالب را ببینید.
این ویدئوی کوتاه را شبکه دیسکاوری درست کرده است و عنوانش این است: I Love the World. حتی استفان هاوکنیگ هم در این موزیک ویدئو حضور دارد!
زندگی بعد از مرگ به روایت گوگل!
استن شرودر Stan Schroeder یکی از نویسندگان وبلاگ مشهور Mashable امروز پست جالبی داشت:
فکر عجیبی امروز به سرم زد، گوگل اهمیتی به زنده یا مرده بودن شما نمیدهد. اینترنت کلا اهمیتی به آنچه شما انجام دادهاید، نمیدهد. شما فقط دستهای از اطلاعات محسوب میشوید که به طریقی در ابر انبوهی از اطلاعات پیچیده، در هم بافته شدهاید، ابری که ما نام اینترنت را بر آن نهادهایم.
اگر نگوییم بیشتر کاربران، دست کم بسیاری از کاربرانی که به اطلاعات دسترسی پیدا میکنند، واقعا شما را نمیشناسند، آنها نسخه آنلاین شما را میشناسند. بنابراین ممکن است در زندگی واقعی، مدت زیادی از فوت شما گذشته باشد، ولی نسخه آنلاین شما زنده و سالم باشد!
این فکر گرچه ظاهرا بیمارگونه به نظر میرسد، اما در واقع مفهوم مثبتی در خود نهفته دارد. قبل از دوره اینترنت کسی که فوت میکرد، به جز در خاطرات کسانی که دوستش داشتند، مرده بود. البته این موضوع در مورد افراد استثنایی تا حدی متفاوت بود و آنها ممکن بود با نوشتن یک کتاب محبوب یا یک تحول علمی یا چیزی شبیه آن، میراثی از خود به جای میگذاشتند، اما در عصر گوگل، همه از خود میراث به جا میگذارند.
در مورد این مسئله فکر کنید، امروز مردم وبلاگ مینویسند، در وبلاگهای دیگران کامنت میگذارند، «فید»هایشان را به اشتراک میگذارند، در انجمنها گفتگو می کنند، عکسهایشان را در فلیکر به اشتراک میگذارند، ویدئوهایشان را در یوتیوب به اشتراک میگذارند و در فیسبوک، مایاسپیس، دیگ، ردیت و توییتر کارهای مشابهی میکنند. همه این مجموعه فعالیتها، دنباله ملموسی از هر کس به جا میگذارد که به جز قسمت خصوصی آنها، به آسانی قابل دستیابی است.
در گوگل دنبال من، پیت، آدام، مارک، کریستین یا شان بگردید، به آسانی صدها -اگر نه هزاران- صفحه اطلاعات مختلف به وجود آمده توسط آن شخص یا شخص دیگری درباره او پیدا خواهید کرد. شما حتی میتوانید دریابید که ما به چه موسیقی گوش کردهایم. در واقع با سرویس جدید FriendFeed، شما میتوانید بفهمید که هر کس در هرساعت از شبانهروز در کجا بوده است.
هر کاری که شما میکنید، اطلاعات محسوب میشود. بسیاری از انها نامربوط هستند، اما بعضی از انها برای هر کس جالب هستند. با ابزارهای جالبی که ما در حال حاضر در دسترس داریم، میتوانیم از چیزهای مهم زندگیمان مجرایی به سوی کشوهای اطلاعاتی باز کنیم. کشوهای اطلاعاتیای مثل توییت و پستهای وبلاگی و نوشتههای انجمنها.
بر حسب اهمیتی که این خرده ریزهای اطلاعاتی متوجه خود میکنند، گوگل آنها را رتبهبندی rank میکند. یک پست وبلاگی خوب ممکن است در طی چند دهه از سوی هزاران منبع مرتبط و با رتبه بالا، لینک شود.
حتی اگر جنبه فسلفی مسئله را در نظر نگیریم، گوگل به ما جاودانگی میدهد. دانستن اینکه پس ار مرگ شما، شخصی که علاقمند کار و زندگی شما باشد، می تواند به آسانی اطلاعات زیادی در مورد شما پیدا کند، بسیار هیجانانگیز است. در واقع بارها شده که من یک نوشته آموزشی یا پست خوبی را در وبلاگ یا انجمنی خواندهام و بعد، متوجه شدهام که نویسندهاش دیگر در میان ما نیست.
این حقیقت که اطلاعات همیشه حاضر هستند و وجود دارند، به این معنی است که حضور یا عدم حضور شما در میان زندگان، اهمیت کمی دارد.
و این به چه معنی است؟! خوب، بر حسب فلسفه زندگی شما، دانستن
چنین مطلبی ممکن است شما را مشتاق کند که:
1- بیشتر وبلاگ بنویسید.
2- بیشتر توییت کنید
3- دوستان بیشتری در فیسبوک داشته باشید
4- گوگل را به منزله یک خدا، ستایش کنید!
البته من در این مورد بیشتر با وودی الن (و ری
کورزویل) هم عقیده هستم: از وقتی سرویسهای متنوع اشتراک ویدئو (یوتیوب، دیلی موشن و
...) پا به عرصه وب نهادند، یکی از دغدغههای بزرگ کاربران این بوده که ویدئوهای
جالب را دانلود کنند و در یک گوشه هارد برای همیشه داشته باشند. ترفندهای بسیار
مختلفی برای دانلود این ویدئوها وجود دارد. بدیهی است که بعد از دانلود این فایلها که به فایلهای
FLV موسوم هستند، باید آنها را با یک پخشکننده مخصوص FLV
Player دید. اگر جستجویی در اینترنت بکنید، میبینید که
پخشکنندههای بسیار زیادی برای دانلود به شما معرفی میشوند، هر کدام از این
برنامه اشکالات و محدودیتهای خاص خود را دارند، مثلا بعضی از پخشکنندهها اجازه
نمی دهند ویدئو را به صورت تمامصفحه یا full screen تماشا
کرد، بعضیها اجازه پخش سریعتر یا آرامتر ویدئو را نمیدهند، بعضیها اجازه
برداشتن عکس از یک صحنه ویدئو را نمیدهند و ... در میان برنامههایی که توانایی پخش فایلهای FLV
را دارند، برنامه VLC media player،
برنامه بسیار خوبی است، البته این برنامه توانمند، میتواند شمار بسیار زیادی از
فرمتهای ویدئویی دیگر را هم پشتیبانی کند و از این نظر، برنامه بینظیری است. اما VLC media player هم در زمان پخش
فایلهای FLV، مشکلی دارد: با این برنامه نمیشود ویدئوی
FLV را جلو و عقب برد که مشکل چندان کوچکی نیست. با جستجویی که من انجام دادم، برنامه رایگان و کمحجم Sothink FLV
Player را پیدا کردم، که دست کم در میان FLV Playerهایی که
من تست کردهام، تنها برنامهای است که بدون مشکل ویدئوهای FLV
را جلو و عقب میبرد. این برنامه را از اینجا دانلود کنید. برنامه
1.8 مگابایت حجم دارد. نظر شما؟! پینوشت: یکی از خوانندگان وبلاگ به نام «حامد»، کامنت
بسیار خوبی در این مورد گذاشتهاند: سلام اين نرم افزارهاي پخش كننده فلش ويدئو براي من يك معضل اساسي شده بود
تا اين كه آخرين ورژن K-litecodec pack وارد شد تمام قابليتهاي فول اسكرين و پن (عقب
و جلو) كردن و هر كار ديگري كه با ويدئوهاي ديگر انجام مي دهيد ( از جمله زوم كردن
و جابجا كردن تصوير زوم شده ) را براي فلش ويدئو هم انجام مي دهد ضمن اينكه تمام "دايو
اكس كدك" ها به اضافه "ووب ساب" كه مخصوص پخش زير نويس است، را هم در داخل خود
دارد؛ جالب اينجا كه با نصب آن قادر خواهيد بود تمام فورمتهاي مذكور را در مديا
پلير هم مشاهده كنيد. به نسبت مديا پلير يا بسياري از ديگر پليرها پروسس (درصد
مشغول كردن سي پي يو) كمتري از كامپپوتر مي گيرد. اين بود كه من آن را به عنوان پخش
كننده ويدئو بر روي ويندوزم انتخاب كردم هر چند ظاهر زيبايي ندارد اما سبك و كاراست.
حجم كامل دانلودش دو و نيم مگابايت و كاملا رايگان است لينكش را هم مي گذارم در
انتها. اميدوارم اين كارم تبليغ نبوده باشد چون صرفا تجربه شخصي ام بوده است. شما اگر به صفحه دانلود K-litecodec pack
بروید، میبینید که نسخههای مختلفی از این codec برای
دانلود گذاشته شده است. من نگارش 3.9.0 FULL را به حجم 13.4 مگابایت دانلود کردم و
اجرا کردم. پس از نصب، دیدن که هر چه این خواننده عزیز گفته درست بوده و پس از نصب
این codec ، مدیا پلیر شما، درست مانند یک فایل ویدئویی معمولی، فایلهای FLV
را هم پخش میکند! از این خواننده عزیز بسیار ممنونم. حادثهای در مصر بار دیگر تواناییای را که توییتر این روزها
پیدا کرده است، نشان داد. خلاصه خبر: پلیس مصر هفته پیش یک دانشجوی روزنامهنگاری فارغالتحصیل از
دانشگاه برکلی را دستگیر کرد. این دانشجو در حالی دستگیر شد که مشغول عکس گرفتن از
یک تظاهرات بود. جیمز کارل باک 29 ساله، کارآموز سابق اوکلند تریبون
بود، او در فرصت بسیار کمی که قبل از دستگیری داشت تنها فرصت کرد که با تلفن همراهش
ARRESTED را تایپ کند و به توییتر بفرستد. خوشبختانه او در توییتر شبکه بزرگی داشت
و خیلی زود دوستانش، متوجه «توییت» او شدند و خیلی زود دانشگاه و همچنین رسانههای
بزرگی مثل AP و هرالد تریبون را خبر کردند. فشارهای رسانهای منجر به آزادی او در روز جمعه شد و او روز
شنبه به خانه برگشت. منبع: webpronews نمیدانم دقیقا چه زمانی اسامی برندگان پولتزر امسال اعلام شده،
اما نگاهی مختصر به لیست برندگان در قسمت روزنامهنگاری نشان می دهد که روزنامه
واشنگتن پست توانسته با کسب 6 جایزه گوی سبقت را از روزنامههای دیگری مثل نیویورک
تایمز -که فقط دو جایزه را از آن خود کرده- ببرد. شاید صحبت از قسمت برندگان قسمت عکاسی پولتزر به سبب عینیتر و
ملموستر بودن، برای ما جالبتر باشد. برنده عکاسی خبری پولتزر: ادریس لطیف از خبرگزاری رویترز به
خاطر عکس بینظیری که از عکاس ژاپنی کشته شده در جریان خشونتهای میانمار گرفته
بود، بنده پولیتزر در قسمت عکاسی خبری شده است: روی عکس کلیک کنید در مورد داستان گرفته شدن این عکس، قبلا در این وبلاگ نوشته
بودم و در اینجا یک بار دیگر داستان را تکرار میکنم: کنجی ناگایا که یک فتوژورنالیست ژاپنی بود ، در جریان
ناآرامیهای برمه 27 سپتامبر سال گذشته با شلیک مستقیم گلوله پلیس کشته شد. در حالی که
ناگایا ، زخمی بر روی زمین افتاده بود همچنان به گرفتن عکس ادامه میداد تا اینکه
با شلیک یک گلوله کشته شد. ویدئویی که یکی از خبرگزاریهای ژاپن منتشر کرد ، نشان
داد که بر خلاف ادعای پلیس برمه ، وی به صورت اتفاقی به
وسیله یک گلوله سرگردان کشته نشده است. ادریس لطیف، عکاس 35 سالهای است که در پاکستان متولد شد، و قبل
از اینکه در سال 1980 همراه خانوادهاش به تگزاس مهاجرت کند، در عربستان زندگی
میکرد. او از سال 93 تا 96 قبل از اینکه به خبرگزاری رویترز بپوندد، برای هوستون
پست کار میکرد. او در سال 99 از دانشگاه هوستون با مدرک لیسانس هنر در روزنامهنگاری فارغالتحصیل
شده است. برنده پولیتزر در قسمت عکاسی داستانی feature: در این قسمت
پرستون گاناوی Preston Gannaway از کنکورد مانیتور به جهت روایت صمیمانه کنار آمدن
اعضای یک خانواده به بیماری مهلک مادر، برنده اعلام شده است. پرستون گاناوی عکسهای گاناوی بسیار تأثیرگذار هستند، او با زبان عکس داستان
دست و پنجه نرم کردن یک مادر 44 ساله را با کلانژیوکارسینوما (سرطان مجاری صفراوی)
به تصویر کشیده است. این مادر، کارولین نام داشت و 3 فرزند 14، 12 و 4 ساله داشت. عکسی که دقایقی بعد از مرگ کارولین گرفته شده است شما می توانید در اینجا داستان جدال کارولین
را با بیماریاش بخوانید و در اینجا کل عکسهای او را از کارولین و خانوادهاش
ببینید. اگر با مفهوم فید Feed آشنا
باشید و از کاربران گوگل ریدر باشید، میدانید که
میتوانید به راحتی مطالب جالبی را که در این خبرخوان میبینید و میخوانید، با
دیگران به اشتراک بگذارید و به رؤیت آنها برسانید. برای این کار کافی است در قسمت
زیر هر مطلب، روی share کلیک کنید: به این ترتیب دوستان
شما (به طور دقیق کسانی که با آنها در جیچت یا همان گوگل تاک چت میکنید)، میتوانند بعد از باز کردن گوگل ریدر با کلیک روی Freind's shared items
گلچینی از مطالب جالب به اشتراک گذاشته شده توسط شما و بقیه دوستانشان را ببینند. چقدر خوب میشد، که ما میتوانستیم علاوه بر دیدن مطالب اشتراکی
دوستانمان، مطالبی را هم که بیش از همه به وسیله دیگر کاربران گوگل ریدر به اشتراک
گذاشته میشوند، ببینیم. این کار دقیقا کاری است که ReadBurner
انجام میدهد. شاید قبلا سایت ReadBurner را دیده
باشد، ریدبرنر سایتی است که فیدهایی را که بیشتر از همه به وسیله کاربران گوگل ریدر
به اشتراک گذاشته شدهاند، نمایش میدهد. این سایت در مدت کوتاهی توانسته بود
کاربران و مشتاقان زیادی پیدا کند و از آنجا که قسمتی جدا برای فیدهای فارسی تدارک
دیده بود، کاربران ایرانی ارادت دوچندانی به آن پیدا کرده بودند. اما متأسفانه ماه قبل، صاحب ریدربرنر، به دلیل مشغله زیاد
ریدبرنر را تعطیل کرد. خوشبختانه افراد علاقمند دیگری پیدا شدند، ریدربرنر را
خریدند و دوباره آن را راهاندازی کردند. بیایید با هم نگاهی بیندازیم به ظاهر و باطن نسخه جدید ریدبرنر: ظاهر: سایت ظاهر جدید پیدا کرده است. البته در نسخه جدید سایت
باز هم از رنگهای آبی و نارنجی استفاده شده، البته کمی روشنتر! موضوعبندی: فیدهای محبوب در قسمت بالای سایت در موضوعات وب،
دسکتاپ، موبایل و اپل طبقهبندی شدهاند. در قسمت کناری ریدربرنر، فیدهای محبوب هفته اخیر را
میتوانیم ببینیم. سایت، یک
قسمت آمار هم دارد، که در آن وبلاگهایی که مطالبشان
بیشتر به اشتراک گذاشته شدهاند، دیده میشود. در حال حاضر وبلاگهای تککرانچ،
لایف هکر و ReadWriteWeb مقام اول تا سوم محبوبترین وبلاگها را دارند. اضافه شدن مطلب مرتبط و همچنین اجازه دادن گذاشتن کامنت از دیگر
ویژگیهای جدید ریدبرنر هستند. ویژگی خوب دیگر ریدبرنر این سایت که به راحتی میشود همه فیدهای
به اشتراک گذاشته یک کاربر یا همه فیدهایی که از یک وبلاگ به اشتراک گذاشته شدهاند
را دید که این آخری برای نویسندگان وبلاگها بسیار ارزشمند است، چون به آسانی به
میزان محبوبیت تک تک پستهای خود از دید کاربران گوگل ریدر پی میبرند. پینوشت: متوجه شدم صفحه فارسی ریدربرنز هنوز کار میکند، فقط
لینکی به آن در صفحه اصلی داده نشده بود. برای دیدن صفحه فارسی به اینجا بروید.
به این ترتیب بهانهای برای شما نمیماند! و باید دست به کار شوید و یا
اضافه
کردن فید صفحه اشتراکی گوگل ریدر خودتان، دامنه اشتراک فیدهای خودتان را از محدوده
دوستانتان فراتر ببرید و از این به بعد اهمیت بیشتری به اشتراک مطالب جالب در گوگل
ریدر بدهید. فید صفحه اشتراکی کجاست؟ در ستون سمت چپ گوگل ریدر روی
Your shared items کلیک کنید، حالا در صفحهای که باز
میشود، میتوانید به وضوح فید صفحه اشتراکی خودتان را ببینید: با محبوب شدن روزافزون FriendFeed مخصوصا بین کاربران ایرانی،
شاید از خودتان پرسیده باشید چه کسی FriendFeed را درست کرده است! چهار برنامهنویس که در ایجاد سرویس ایمیل
«من نمیخواهم با کارهایم به جاودانگی برسم، من میخواهم با
نمردن به ابدیت برسم.»
یک پخشکننده خوب فایلهای FLV

http://www.free-codecs.com
چگونه توییتر به آزادی یک دانشجوی زندانی شده در مصر کمک کرد!
جیمز باک در توییترچهارشنبه 28 فروردینماه
برندگان پولیتزر عکاسی سال 2008
بازگشت ReadBurner
سه شنبه 27 فروردینماه
چه کسی FriendFeed را خلق کرد؟








