ادبیات

۱۹۸۴، شاهکاری که جورج اورول را کشت!

مقدمه: این روزها، هنگامی که برگردان‌های بسیاری از کلاسیک‌های ادبی و کتاب‌های روز را ورق می‌زنید، اثری از مقدمه و بیوگرافی نویسنده‌اش و یا نقدی در مورد رمان نمی‌بینید و در معدود کتابی، عکسی از نویسنده می‌بینید.

نمی‌دانم این سنت نافرخنده به چه سبب، در بازار کتاب ایران رواج یافته است. آیا ناشرها می‌خواهند، در هزینه چاپ کتاب با منتشر نکردن ۱۰ صفحه مقدمه صرفه‌جویی کنند یا کنجکاوی خواننده‌ها را دست پایین ارزیابی می‌کنند.

در هر صورت، آشنایی با زندگی‌نامه نویسنده و خواندن نقدی خوب در مورد یک رمان، می‌تواند به کلی نگرش خواننده را نسبت به آن تغییر دهد و شوقی دوچندان در او برای خواندن رمان ایجاد کند. دانستن اینکه یک رمان در چه بازه زمانی و در کدام جغرافیا نوشته شده است و چه عواملی در نگارش آن سهیم بوده‌اند و نویسنده تحت چه الهاماتی کاراکترهای آن را خلق کرده است، از اهمیت زیادی برخوردار است.

۱۹۸۴، یکی از شاهکارهای مسلم ادبیات جهان که تأثیر زیادی در فرهنگ عامه و رسانه‌ای جهان گذاشته است، یکی از کتاب‌های مورد علاقه من است. امروز در گاردین مقاله‌ جالبی در مورد این رمان منتشر شده بود. بد ندیدم هم‌زمان با مطالعه مقاله، خلاصه‌ای از آن را برای شما هم در وبلاگ بنویسم.

بسیار از ما، تصوری از مصائب و دشواری‌های که یک نویسنده برای نوشتن و مهیا کردن یک رمان بر خود هموار می‌کند، نداریم، اما مطالعه این پست می‌تواند دورنمایی از تلاش‌های نویسندگان آثار ادبی برای انتشار افکارشان بدهد:

در سال ۱۹۴۶، سردبیر نشریه آبزرور Observer، «دیوید آستور»، یک خانه روستایی را در محل دورافتاده‌ای در اسکاتلند به «جورج اورول» قرض داد، تا او در آن کتاب مشهورش یعنی ۱۹۸۴ را بنویسد. این کتاب یکی از مشهورترین کتاب‌های قرن بیستم شد، اما اورول چگونه و در چه شرایطی این شاهکار را نوشت؟

«یکی از روزهای بسیار سرد ماه آوریل بود و ساعت‌ها برای اعلام ساعت، سیزده بار نواختند.»
این سطر اول رمان ۱۹۸۴ است، رمانی که ۶۰ سال از زمان انتشارش می‌گذرد.

شاید فکر کنید که اورول بی هیچ دشواری و رنجی این کتاب را به رشته نگارش درآورده است، اما اگر فقط نگاهی به دست‌خط اولیه کتاب بیندازید، آثار وسواس و آشفتگی فکری او، با نوشته‌هایی به رنگ‌های مختلف و اصلاحات متعدد، نمودار است.

۱۹۸۴ رمانی است که هیچگاه کهنه نمی‌شد و داستان آن برای ابد تازه جلوه می‌کند و هر کسی گمان می کند که کتاب برای عصر او نوشته شده است. با ۱۹۸۴، اصطلاحاتی مانند «برادربزرگ» به واژه‌های روزمره مردم و مطبوعات تبدیل شدند.

۱۹۸۴ تا به حال به بیش از ۶۵ زبان مختلف برگردان شده است و میلیون‌ها نسخه از آن به فروش رسیده است و در نتیجه آن، جورج اورول به جایگاه ممتازی در ادبیات جهان رسید.

«جهان اورولی»، هم‌اینک اصطلاحی است که به صورت خلاصه توتالیتاریسم و نظام‌های سرکوب‌گر را توصیف می‌کند. ۱۹۸۴ رمانی است که داستان وینستون اسمیت را روایت می‌کند، فردی که نماد یک شهروند عادی دگراندیش در دنیاهای اورولی است.

ایده ۱۹۸۴ چگونه در ذهن اورول شکل گرفت؟

ایده ۱۹۸۴ که اورول تا مراحل پایانی نگارش آن قصد داشت، نام «آخرین مرد اروپا» را بر آن بنهد،. از زمان جنگ‌های داخلی اسپانیا به سر اورول افتاد و بن‌مایه اصلی‌اش در طی سال های ۱۹۴۳ تا ۱۹۴۴ در او شکل گرفت ، یعنی زمانی که او و همسرش «ایلین» یک فرزندخوانده به نام ریچارد اختیار کردند.

اورول خود می‌گوید که تا حدی هم تحت تأثیر اجلاس تهران در سال ۱۹۴۴ قرار گرفت که در ان استالین و روزولت و چرچیل در مورد سرنوشت جهان تصمیم گرفتند و به نوعی دنیا را بین خود تقسیم کردند.

اورول از سال ۱۹۴۲ به عنوان منتقد ادبی برای دیوید آستور در آبزرور کار می‌کرد و بعدها خبرنگار این نشریه شد. آستور، رک‌گویی، درست‌کاری و نجابت اورول را می‌ستود و در سال‌های دهه ۴۰ میلادی حامی او محسوب می‌شد. این دوستی نقشی تعیین‌کننده برای نگارش ۱۹۸۴ بازی کرد. پیش از این هم همکاری اورول و آبزور، کمک زیادی به نوشته شدن مزرعه حیوانات کرده بود.

آمیزه‌ای از تخیل و روزنامه‌نگاری‌های اورول باعث خلق رمان پیچیده و تاریک ۱۹۸۴ شد. جو لندن برای نوشته شدن ۱۹۸۴ مناسب نبود، مرگ همسر اورول هم که زیر بیهوشی در جریان یک عمل جراحی ساده درگذشت، عرصه را بیش از پیش بر اورول تنگ کرده بود.

اورول برای تاب آوردن جدایی زودهنگام از همسرش، به کار بیش از اندازه روی آورد. طوری که تنها در سال ۱۹۴۵ بیش از ۱۱۰ هزار کلمه برای ناشران مختلف نوشت که شامل ۱۵ کتاب برای آبزرور بود.

آستور، عمارتی در یک روستای دورافتاده در اسکالند به نام ژورا Jura داشت. در می ۱۹۴۶ اورول به این روستا سفر کرد.

این سفر ، سفر مخاطره‌آمیزی بود چرا که وضعیت سلامت اورول خوب نبود. زمستان ۱۹۴۶ – ۱۹۴۷، یکی از سردترین زمستان‌های قرن بیستم بود.

شهرتی که مزرعه حیوانات برای اورول به ارمغان آورده بود، مشغله او را بسیار زیاد کرده بود، همه از او می‌خواستند که سخنرانی کند و در همایش‌های مختلف شرکت کند، بنابراین آزادی‌ای که کار در یک مکان دورافتاده برای او دربرداشت، موهبتی برایش به حساب می‌آمد.

اما همانگونه که اورول در مقاله‌ای با عنوان «چرا می‌نویسم» شرح داده است، زایش و خلق یک کتاب، مستلزم شرکت در چالش و تقلایی سخت است. تقلایی که از بهار ۱۹۴۷ تا زمان مرگش در سال ۱۹۵۰، او را درگیر کرد.

خانه‌ای که در آن اقامت  داشت، چهار اتاق خواب و یک آشپزخانه بزرگ داشت. زندگی او در این خانه ساده و حتی ابتدایی بود. برقی در کار نبود و اورول از گاز ذغال سنگ برای پختن و گرم کردن آب استفاده می‌کرد. یک رادیویی که با باتری کار می‌کرد، ‌تنها وسیله اتصال او با دنیای خارج بود.او با خودش تنها یک چادر، یک میز و چند صندلی و قوری و ظرف آورده بود.

مردمان محلی او را نه با نام ادبی‌اش بلکه با نام حقیقی‌اش یعنی «اریک بلیر» می‌شناختند، یک مرد بلندقد و لاغرمردنی و غمگین که می‌خواهد زندگی را تاب بیاورد.

آمدن فرند شیرخوار و کمکی که پرستار بچه‌ به او در انجام کارهای معمول روزانه می‌کرد، کمک شایانی به او کرد.

در پایان می ۱۹۴۷ ، اورول در نامه‌ای به ناشرش گفت که تصور می‌کند یک سوم پیش‌نویس کتاب را نوشته باشد. او تخمین می‌زد که بتواند تا اکتبر نوشتن پیش‌نویس را به پایان برساند و با صرف ۶ ماه وقت، نسخه آماده چاپ را تحویل دهد. اما یک حادثه بد همه چیز را به هم زد، در تابستان وقتی او و فرزندش به همراه تعدادی از دوستان سوار قایق بودند، قایق آنها به گردابی افتاد و آنها تا آستانه غرق شدن پیش رفتند. وضعیت سلامت اورول به خطر افتاد و او که ریه‌هایش پیش از این هم مشکل داشتند، بیمار شد.

با این همه، او با سرعت فوق‌العاده‌ای کار می‌کرد و بازدیدکنندگان از خانه ییلاقی او صدای بی‌وقفه ماشین تحریر او را در آن زمان به یاد می‌آورند. با این همه کار، مشکلات سلامتی او تشدید شد، اورول دچار التهاب ریه‌ شد و سرانجام مشخص شد که مبتلا به سل شده شده است.

در سال ۱۹۴۷، هنوز سل درمان قطعی نداشت و پزشکان تنها هوای تازه و رژیم غذایی را برای بیماران تجویز می‌کردند، اما در آمریکا داروی آزمایشی به نام استرپتومایسین، تازه روی بیماران مبتلا به سل آزمایش می‌شد. آستور ترتیب ارسال این دارو را از آمریکا داد.

از آنجا که تازه آزمایش روی دارو شروع شده بود، دوز بیش از اندازه‌ای از دارو به اورول داده شد و در نتیجه او به عوارض دارو مانند زخم‌های حلق، ریزش مو، پوسته پوسته شدن پوست مبتلا شد. اما سه ماه پس از شروع دارو، در مارس ۱۹۴۸، علایم بیماری سل در او از بین رفت. اورول در نامه‌ای استفاده آزمایشی خود را از این دارو به ماتند غرق کردن یک کشتی برای خلاص شدن از شر موش‌های انبار، توصیف می‌کنند.

اما اصرار ناشر برای آماده شدن رمان قبل از پایان سال، ضربه‌ای دیگر را به او وارد آورد. اورول مجبور شد به خود فشار وارد بیاورد مجددا به ژورا برگردد و با ضعف بدنی مشغول نوشتن شود.

بازنویسی کتاب از روی پیش‌نویس هم برای او چالشی محسوب می‌شد. در همین زمان بود که در مورد عنوان کتاب دچار تردید شد، تا پیش از این او می خواست نام «آخرین مرد اروپا» را بر روی کتاب بنهد، اما درباره انتخاب نام ۱۹۸۴ دچار تردید شده بود.

مهلت اورول در حال اتمام بود و وضعیت سلامتی او روز به روز بدتر می‌شد، تایپ کردن کتاب برای او واقعا دشوار بود و او احتیاج به یک تندنویس داشت. اما پیدا کردن چنین تندنویسی هم مشکل بود. اورول مجبور شد ماشین تحریر کهنه‌اش را به تختخواب ببرد و به ضرب قهوه‌های پی در پی و چای غلیظ و در زیر نور چراغ پارافینی روز و شب کار کند.

سرانجام در سی‌ام نوامبر سال ۱۹۴۸ نگارش کتاب تمام شد. در نیمه ماه دسامبر نسخه تاپ شده کتاب به ناشر رسید، در همین زمان اورول به آسایشگاه مسلولین منتقل شد، کاری که به عقیده خود در صورتی که نگارش کتاب در کار نبود، باید دو ماه قبل انجام می‌داد.

اما ناشر کتاب یعنی «واربرگ» کیفیت کتاب را بسیار بد ارزیابی کرد و جایی نوشته بود که اگر ۱۵ تا ۲۰ هزار نسخه از کتاب به فروش نرسد، لایق مردن است.

در بهار اورول دچار خلط خونی شد. سرانجام در هشتم ژوئن سال ۱۹۴۸، رمان ۱۹۸۴ منتشر شد و چند روز بعد هم در آمریکا از زیر چاپ درآمد. رمان، در سطح جهان به عنوان یک شاهکار مطرح شد. حتی وینستون چرچیل در آن زمان به پزشکش گفته بود که این کتاب را دو بار خوانده است.

اما همزمان، وضعیت سلامتی ارول روز به روز بدتر می‌شد در ۲۱ ژانویه ۱۹۵۰ او دچار خونریزی شدید ریوی شد و در تنهایی در حالی که بیش از ۴۶ سال سن نداشت، درگذشت.

از روی رمان ۱۹۸۴، دو برداشت سینمایی انجام شده است، اقتباس مشهورتر در سال ۱۹۸۴ به نمایش درآمد. در این فیلم به کارگردانی مایکل ردفورد، جان هارت و ریچادر برتون نقش‌آفرینی می‌کنند. اما پایان این فیلم با رمان متفاوت است، راستش من پایان تلخ و سیاه کتاب را بیشتر دوست دارم، پایانی که مزه تلخش را وقتی درک می‌کنید که کتاب را به تمامی خوانده باشید:

«پاهای وینستون در زیر میز بی‌اختیار حرکت می‌کردند، از جایش تکان نخورده بود، ولی در فکر داشت می‌دوید، با جمعیت بیرون همراه بود و از شادی فریادهای کرکننده سر می‌داد. دوباره به تصویر برادربزرگ نگاه کرد. غولی که جهان را در چنگ داشت! صخره‌ای که لشکریان آسیا بیهوده خود را به آن می‌کوبیدند! او می‌اندیشید که چگونه ده دقیقه پیش، فقط ده دقیقه پیش هنگامی که هنوز نمی‌دانست اخبار رسیده از جبهه‌ها حاکی از پیروزی یا شکست است، قلبش همچنان سرشار از ابهام و احساسات متناقض بود. اه، چیزی بیش از ارتش اوراسیا معدوم شده بود! از اولین روز دستگیریش در وزارت عشق، خیلی چیزها در وجودش تغییر کرده بود، اما هنوز، آخرین، حیاتی‌ترین و شفاپخش‌ترین تغییر صورت نگرفته بود.

صفحه سخنگو همچنان درباره اسیران، غنایم جنگی و کشت و کشتار صحبت می‌کرد، اما همهمه بیرون کمی آرام شده بود. مستخدم‌ها به کارهایشان مشغول شده بودند. یکی از آنها با بطری جین نزدیک شد. وینستون که در رؤیای خود غرق بود به پر شدن گیلاسش توجهی نشان نداد. دیگر نمی‌دوید و یا از خوشحالی فریاد نمی‌زد. به وزرات عشق فکر می‌کرد، همه چیز را فراموش کرده و روحش به پاکی برف شده بود. در دادگاه عمومی و در جایگاه متهم، مشغول اعتراف کردن و نام بردن از افراد مختلف بود. در حالی که یک نگهبان مسلح پشت سرش بود، از راهروهای پوشیده از کاشی‌های سفید چنان می گذشت که گویی زیر آفتاب قدم می‌زند. گلوله‌ای که مدتها انتظارش را می‌کشید، داشت به مغزش نزدیک می‌شد.

به آن چهره غول‌آسا خیره شد. چهل سال طول کشید تا فهمید زیر آن سبیل‌های سیاه چه لبخندی پنهان است. چه سو تفاهم و کج‌فهمی احمقانه‌ای! چه‌قدر خودسری و نادانی، که دست رد به سینه پرعطوفت او زدی. دو قطره اشک که بوی جین می‌داد از چشم‌هایش به روی بینی فروغلتید. اما چیزی نبود، چه باک، همه چیز رو به راه بود و جنگ به آخر رسیده بود. در مبارزه با خود پیروز شده شده بود. به برادربزرگ عشق می‌ورزید.»

۵۶ دیدگاه

برای ارسال دیدگاه کلیک کنید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

  • سلام از مطالب بسیار زیبا و مفیدتون بسیار سپاس گذارم .
    کتاب قلعه ی حیوانات جرج هم عالیه .
    لطفا در مورد نویسندگان و کتاب مطالب بیشتری بذارید .
    موفق باشید

  • این روزها، هنگامی که برگردان‌های بسیاری از کلاسیک‌های ….

    بخشکی شانس . برداشت من از این چند حرف اول این بود که شما می خوای بهترین قیچی برگردون های تاریخ را بررسی کنی و تو ذهنم داشتم این تصور را می کردم که جورج اورول حتما یه فوتبالیست بوده که به برگردون مشهور زده و …

    این روزها، هنگامی که برگردان‌های بسیار کلاسیک‌ را در فوتبال می بینیم بهتر است یادی کنیم از برگردان جورج اورول در نیمه نهایی جام جهانی ۱۹۷۳ که در دقیقه ۹۳ توانست تیم خود را از شکست خانگی نجات دهد ….

    تخیلات آدمی کجاها که نمی ره … 🙂

  • برای شناخت تاثیراتی که منتهی به نوشتن این کتاب شدند، خوندن دو کتاب شبه خاطرات توسط اون خیلی مفیده: (اسمها دقیق نیستند)
    -آس و پاس در کوچه های لندن و پاریس: خاطرات نویسنده از زندگی بدون پول در دو پایتخت بزرگ اروپا
    -به یاد کاتالونیا (یا بر فراز کاتالونیا؟): خاطرات جنگهای اسپانیا

  • چه حسن تصادفی…سه روز پیش خوندنش تموم شد.و بلافاصله شروع کردم به دوباره خوندن و تازه خیلی چیزا دستم اومد.لذت بردم.اما واقعا این رمان اورول رو کشت!یه جورایی ایثار!!!!

  • دکتر جمله ابتدایی ِ کتاب که شما ترجمه کرده‌اید کاملا غلط است. استاد صالح حسینی آن جمله ابتدایی را چُنین ترجمه کرده‌اند:
    “روزی آفتابی و سرد در ماه آوریل بود و ساعت‌ها زنگ ساعت سیزده را می‌نواختند.»
    فکر نکنم استاد حسینی اشتباه ترجمه کرده باشند!

    • همون استاد صالح حسینی مهمترین جمله ی کتاب رو ترجمه کرده:
      ناظر کبیر می پایدت
      در حالی ترجمه روان و درست تر این است:
      برادر بزرگ مراقب توست.
      متاسفانه ترجمه ی صالح حسینی بسیار پیچیده است و اصلا روان و راحت نمیشه خواندش.

  • سلام
    این کتاب را سال ۱۳۶۲خواندم و به نظرم عجیب امد .
    بیشتر به یک پیشگویی شبیه است تا داستان
    الان ما جلو دوربین ها زندگی می کنیم .در پس کوچه ها دوربین در منازل
    در آسانسور دوربین
    در راهرو ها دوربین
    دشتها گسترده در دشتها دوربین (دوربین بزرگ راهها)
    بعظی ها دوربین را خیلی جاهای دیگر هم میبرند که فیلمش در می اید
    به نظر شما این یک کتاب است یا یک پیش گویی
    تلوزیون که خیابانهای شهر را نشان می دهد من به یاد این کتاب می افتم
    بد نیست دوباره بخوانمش
    کتاب من این عکس را دارد.عکس ارول

  • “همه حیوانات با هم برابر هستند اما بعضی ها برابر ترند”
    عاشق این جمله از مزرعه حیوانات هستم.
    خوندن مزرعه حیوانات و ۱۹۸۴ به همه دانشجویان عزیز توصیه میشه.زمانی که بلوغ سیاسی در حال شکل گیری است.

  • سلام بسیار گرم.
    خیلی این قسمت ادبیات شما خوبه مخصوصا اگه بیشتر نوشته بشه تو این زمینه که کلا ما ایرانی ها بهش کم بها می دیم
    از متن های بسیار زیباتون متشکرم.

  • بنظر می رسد که نگارنده این سطور بیش از آقای اورول تحت فشار بوده اند. چون متن ۲ صفحه ای ایشان بیش از ۱۰ غلط تایپی دارد!!!!!

  • اولین بار که به وبلاگتون میام اونم از طریق سرچ گوگل در مورد نویسنده ای ک به نظرم نابغه است ی پیشگو بزرگ.عاشق جمله های عمیقشم
    “همه ی حیوان ها باهم براربرند ولی بعضی ها برابرترند” قوانینی که …
    ممنون از متنتون و اینکه اگه می شه اسامی بقیه آثار موجود جورج اورول را اضافه کنید

  • سلام قله حیوانات یکی از رمانهای مورد علاقه من است ولی ۱۹۸۴ را هنوز مو ق نشدم بخوانم باید مواظب بود که اینگونه رمانها تا ثیر بد خود را روی ذهنمان نگذارند من بسیار دوست دارم که انسان به دام تفکرات نویسنده هیچگاه نیافتد و آزادی فکری خود را حفظ کند متا سفانه تا آزادی فکری به سرمان میزند آزادی غربی در نظرمان جلوه میکند امید وارم روزی برسد که به آزادی حقیقی برسیم
    البته ببخشید که مساله را سیاسی کردم ولی به نظر من مشکل اصلی ما جوامع در حال رشد اینه که اصول محکمی برای خود نداریم و اصلا خود را در آن حد نمیدانیم که برای خود اصولی داشته باشیم .
    موفق باشید

    • سلام قلعه حیوانات یکی از رمانهای مورد علاقه من است ولی ۱۹۸۴ را هنوز مو ق نشدم بخوانم باید مواظب بود که اینگونه رمانها تا ثیر بد خود را روی ذهنمان نگذارند من بسیار دوست دارم که انسان به دام تفکرات نویسنده هیچگاه نیافتد و آزادی فکری خود را حفظ کند متا سفانه تا آزادی فکری به سرمان میزند آزادی غربی در نظرمان جلوه میکند امید وارم روزی برسد که به آزادی حقیقی برسیم
      البته ببخشید که مساله را سیاسی کردم ولی به نظر من مشکل اصلی ما جوامع در حال رشد اینه که اصول محکمی برای خود نداریم و اصلا خود را در آن حد نمیدانیم که برای خود اصولی داشته باشیم . متنی که نوشتین خیلی جالب بود امید وارم بتونین از نویسندگان معرو دیگه قرن بیست باز مطلب بنویسید .
      موفق باشید

    • دوست عزیز،
      این مسایل که گفتین ، و آزادی
      به اوراسیا یا اسنیا ؛
      به مزرعه مانر و فردریک
      به طور مجرد ربطی نداره
      آزادی” یک مفهوم بشری است ، نه شرقی – غربی – جنوبی…
      مفهوم اصلی کتاب اورول هم همین نکته است که:
      آزادی پسوند یا پیشوندی نداره ، به اصطلاح برابر تر نداریم!
      آزادی از دید هرکس حقیقیه ، و مسلما هیچکس فکر نمی کنه آزادی که تو ذهنشه دروغیه!!! نکنه منظورتون آزادی برادربزرگ ه!!!؟؟

  • سلام دوستان.من کتاب قلعه حیوانات رو خوندم و حتی به چند تا از دوستانم هم دادم که بخونن.خوندنش رو به همه توصیه کردم و میکنم.این کتاب به من یاد داد که قانونی در جهان هست که همیشه باید عده زیادی برای رفاه عده کمتر کار کنند و حتی به قول یکی از دوستام:با اینکه سرشت یکی ست،اما همیشه یکی برای دیگری ست.این قانون دنیاست که زوردارتر باید زور بگه و هیچوقت چیزی تغییر نمیکنه.

  • من هر دو کتاب رو خوندم.وقتی می خوندم می ترسیدم.ایندهمه سیاهی منو به وحشت می انداخت.وقتی عمیق تر شدم سیاهی ها را به همه وجود حس کردمو متقابلا وحشت ام بیشتر شد.من ذره ذره کتاب رو حس کردم.خیلی چیزها برام روشن شد پلیس افکار نه فقط در سطح جامعه که از اغاز بایدها و نبایدهای کودکی مارا تحت کنترل دارد مادرم پدرم مربیان مدرسه جامعه وگاهی حتی ذهن خود ما.ان گاه که به قضاوت می نشیند.ایا رهایی ممکنه کتاب هم به ما نمیگه که رهایی ممکنه ویک برده گی مدام را برای تمام نسل ها در تمام اعصار باخود دارد.ایا بشر ابتدایی رها بوده؟قید تا کی وکجا؟با این وصفی که چهارچوب های جهان مدام تنگ تر می شود.راستش هنوز می ترسم.

  • جورج اورول ….قلعه حیوانات وای عاشقشم همین ۱۹۸۴ هم خوبه یه بار خوندم ولی حوس کردم یه بار دیگه بخونمش چیزی از قلمم نیوفتهمرسی از شما

  • آقای دکتر تو کامنتها خیلی ها سوال کردن!!! لطف کنید بگید بهترین ترجمه از نظر شما کدومه؟ من این کتاب رو ۵ صفحه خوندم، انقدر ترجمه اش بد بود که دلم رو زد…
    چه چیزی رو از دست دادم! مجبورم شاید اصلا انگلیسیش رو بخونم…
    عیدتون مبارک راستی!!

  • درزیرسایه ی گسترده ی درخت شاه بلوط تو مرا فروختی ومن تو را فروختم —دوگانه باوری —پلیس افکار –وزارت حقیقت –نابودی هویت ادمها غبار شدن ادمها — برادر بزرگ–دست یافتن به پنهانی ترین لایه ذهن انسان ها (عشق) تابجای فرشته دیوی دران جایگزین شود—ووو ۰۰۰ ۱۹۸۴پراز ناامیدی دلهره وحسرت –نظام هایی که برای رسیدن به ناکجا اباد حاضرند از دریایی خون عبور کنند۰

  • ممنونم
    کتاب خوبیه ولی من هنوز تمومش نکردم با ترجمش زیاد موافق نیستم
    نقش.نگار، اره منم موافقم واقعن پیشگوییه اونم تو این وضعیت فعلی
    شاید اورول هیچوقت فکر نمیکرد این کتاب شفاهی جایی از این دنیا داره اجرا میشه

    آزادی بردگیست…

  • سلام جدا کتاب فوق العاده ای قلعه حیوانات و من رو به فکر فرو می بره من این گفته بنجامین (الاغ پیر ) رو دوست دارم (خرها عمر دراز دارند. هیچکدامشما تا حال خر مرده ندیدهاید)

  • سلام منم در حال خواندن ۱۹۸۴ هستم بصورت اتفاقی بدستم رسید از دوستان میخوام کتابهای مثل این رو معرفی کنند ممنون میشم در ضمن من دنبال کتابی از جیمز جویس بنام یولیسیز(اولیس) هستم

  • سلام. دوست عزیز. رمان ۱۹۸۴ ذهن من رو نسبت به بعضی از وقایع امروز روشن کرد. بعضی از بندهای کتاب البته قلبم رو شکست که البته از ویژگیهای یک اثر متمایزه. از اینکه به آثار فاخر اهمیت میدید ازتون قلبا متشکرم.

  • من این کتاب را در سال ۷۶ در خوابگاه به امانت گرفتم و خواندم. بعد از آن پیوسته دوستان را تشویق به خواندن آن می کردم و دنبالش هم می گشتم تا زیبایی آن را نشان افراد بدهم. از معدود کتابهای تاثیرگذار است که خوانده ام. با گسترش فناوری اطلاعات و ارتباطات آن را از اینترنت پیدا کردم و حالا از به اشتراک گذاشتن آن لذت می برم. روح ارول شاد، آمین

  • البته من ترجمه ای را خواندم که “ناظر بزرگ تو را می نگرد” داشت، و آن وسیله نظارت را هم “تله اسکرین” ترجمه کرده بود. دوستان بگویند که این مترجم کیست؟ هفده سال گذشته است. به هر حال دست مریزاد دکتر!

  • الان بعد بیش از ۵ سال دارم این مطلب رو میخونم
    ممنون بابت مطلب خوبتون
    اگر میشه ۲باره یک معرفی از این کتاب در وبلاگتون داشته باشن

  • به خاطر پست «مقایسه جهان های اورولی و هاکسلی» این پست را خواندم. حدود یکسال پیش، شانس با من یار بود و توانستم نسخه بدون سانسور کتاب را گیر بیاورم و بخوانم.
    این کتاب به هیچ وجه برای دوره خاصی نوشته نشده، گاهی فکر میکنم خود اورول هم فکر نمی کرد کتابی که برای استالین نوشته شده باشد اکنون، هر دیکتاتوری را در جای برادر بزرگ بنشاند.
    به هر روی، پست زیبا و خوبی بود و یاد آن کتاب فوق العاده و شاهکار ادبیات جامعه شناخته را در من زنده کرد.
    سپاس از دکتر مجیدی

  • امشب این رمان رو تموم کردم و بخاطرش سردرد بدی گرفتم،آدمی میتونه چقدر نفرت انگیز باشه.
    ترجمه ی صالح حسینی افتضاح بود.

  • سلام
    ممنون از متن خوبتون…خیلی چیزا واسم روشن شد.

    من کتابو چندشب پیش تموم کردم و هنوزم بشدت تحت تاثیرشم…چقدر پایانش تلخ بود…اه…

    دوستان من ترجمه حمیدرضا بلوچ رو خوندم، به نظرم ترجمه روان و گویایی داشت…پیشنهادم ترجمه ایشونه!

  • با درود فراوان
    من دیروز ظهر این کتاب رو تمام کردم ۱۳آبان ۹۳
    همیشه نسبت به تلویزیون بدبین بودم با اون همه برنامه های مسموم کنندش با خوندن این کتاب دیگه مطمن شدم هدف واقعی از تلویزیون و این همه شبکه چیه!
    چگونه انسان رو مسخ می کنن و او را برده می سازند دون اینکه خود متوجه باشد
    و این تبدیل به یه شرایط عادی در زندگی می شود و هیچگاه حس های انسان آن را درک نمی کنند
    واقعا خزیدن جهل در انسان از راه رفتن یک مورچه بر سطح سنگ صافی در دل تاریکی شب هم نامحسوس تره

  • بی نظیر بود …اورول شاهکار بزرگی خلق کرد و به خاطر خلق کتاب ” زنده باد کاتالونیا ” به دلیل گرایش به مکتب کاتالانیسم و بارسلونا بیشتر ازش ممنونم !

  • من شاید سه سال پیش خیلی از سایت شما استفاده می کردم…امروز دنبال یک کتاب می گشتم …همین طور اتفاقی اومدم اینجا و این متن رو خوندم…برام جالب بود عنوان سایت رو بدونم که نگاهم روی یک پزشک قفل کرد…بعد از سه سال هنوز من با خوندن مطالب این سایت واقعا خوشحال شدم

  • من هردوکتاب قلعه ی حیوانات و۱۹۸۴دوبارخوندم تابه حال چنین کتاب خوبی نخونده بودم بعدازخوندن این کتاب واخراین کتاب میدانی زندگی واقعاجایی نیست که ماانقدرهاازادباشیم…..

  • اولش که کتابو خوندم فم کردم مثل بقیه داستاناس که یه عده علیه جامعه و حکومت قیام ویکنن ولیوقتی به ته داستان رسیدم متوجه تفاوت داستان با بقیه شدم بینهایت غمگین و ترسناک بود لحظه ای هم که تو اتاق ۱۰۱ گفت جولیا اشک تو چشام جمع شد اصلا فک نمیکردم بهش خیانت کنه

  • سلام و سپاس بابت مطالب خوبتان
    من بتازگی ١٩٨۴ رو خوندم. به عقیده من این شاهکار میتونه در دانشگاهها تدریس بشه چه به لحاظ تکنیکی در دنیای نویسندگی و قصه پردازی و چه به لحاظ علوم سیاسی و اجتماعی

    ممکنه به نظر برسه که نزدیکترین ایده به دنیای ترسیم شده، کمونیسم است ولی وقتی بیشتر دقیق بشیم تمامی مکاتب سیاسی و اجتماعی حال حاضر رو با هر عنوانی شامل میشه (حداقل تا حدی)
    برادر بزرگ، فکر مضاعف، اجتماع طبقاتی ترسیم شده، فلسغه وجودی جنگ و فضای جنگی، سیاه سپید، ایست جنایت و …..
    همگی قابل تعمیم دادن به جوامع حال حاضر در دنیا هست (حتی جوامع کوچکتر در داخل یک کارخانه، شرکت، صنف و …)
    و بخصوص :
    آزادی بردگیست (که از دید نویسنده قابل معکوس شدن است).

    اگر هنوز این کتاب را نخونده اید حتما بخونید.

تبلیغات بنری