معرفی کتاب: «آخرین وسوسه مسیح»، نوشته نیکوس کازانتزاکیس

یادداشت مترجم کتاب – صالح حسینی:

نیکوس کازانتزاکیس در ایران، به همت مترجم بزرگوار محمد قاضی، چهره ای شناخته شده است. روح آزاد، ذهن جستجوگر و موشکاف و چشمان تیز بین این نویسنده از لابلای قصه هائی چون «زوربای یونانی»، «مسیح باز مصلوب» و «آزادی یا مرگ» پیداست. آدم های قصه های او همه درگیر مبارزه ای بی امان برای در آغوش کشیدن همای آزادی هستند. و «آخرین وسوسه مسیح The Last Temptation of Christ » نیز از این مقوله جدا نیست.

کازانتزاکیس در این قصه، زندگینامه عیسی مسیح را شبیه سازی میکند و الگوئی دیگر از انسان مبارز و آزاد را تصویر میسازد. به منظور مؤمن ماندن به شیوه مکتب رئالیسم، نویسنده تمام اسامی و نقل قولها را از کتاب مقدس می گیرد. حتی تقسیم بندی نقشه به سی و سه فصل، درست به شماره سالهای عمر عیسی است. با این همه، آنچنان که خود میگوید، این کتاب شرح احوالات نیست که اعتراف نامه هر انسان مبارز است. و از این مهم تر، بار امانت سنگین هنر را بر دوش می کشد، همچون عیسی که صلیب را. به یاد بیاوریم که، کازانتزاکیس، در «مسیح باز مصلوب»، زیر پوشش تعزیه مسیحی را خلق می کند که بجای گرداندن رخساره چپ به کسی که بر رخساره راست او طپانچه میزند، شمشیر به دست می گیرد و در راه آزاد ساختن کشورش، یونان، از زیر یوغ عثمانی ها صلیب سرنوشتش را بر فراز تپه قتلگاه خویش می بوسد.

در «آخرین وسوسه مسیح» نیز، عیسی در مقام رهبری قوم خویش، از سه مرحله «عرفان» و «عشق» و «آتش» میگذرد. او همچون هر انسان مبارزی نیک آگاه است که برای بیرون آمدن از سیطره اسارت و شقاوت قابیلیان، مهربانی و موعظه و شستن شمشیرهای خون آلوده بر لب دریای محبت بکار نمی آید. برای برقراری قسط و عدل باید، آنچنان که یحیی تعمید دهنده میگوید، تیشه ای را که روی ریشه پوسیده درخت جهان گذاشته شده است، برداشت و این ریشه را قطع نمود. آنگاه، برجای این ریشه پوسیده، بذری نو و مقدس پاشید تا درخت عدل بروید و با آب عشق سیراب شود.

عیسی، قهرمان کازانتزاکیس، برای دعوت به عرفان و برادری و برابری، که نتیجه آن بیرون آوردن مردم از زیر یوغ اسارت است، ابتدا دست به آزادسازی خویش از بند اسارتها میزند. او خانه و خانواده اش را ترک می گوید، چشم بر شادیهای کوچک و بزرگ فرو می بندد، بر وسوسه ها و دست آخر وسوسه تن – پیروز میشود. پس آنگاه، با پذیرش مرگ و تبدیل ساختن ذره ذره گوشت تن به خون جان از صلیب بالا میرود . او الگوی متعال انسانی است که برای رسیدن به آرمان و هدف، به تعبیر قرآن، از تمامی اسماعیل های خویش می گذرد.

لازم به یادآوری است که در ترجمه اسامی آدم ها و مکان ها، چشم به کتابت فارسی کتاب مقدس داشته ام. و همینجا بیفزایم که تمام پانویس ها از نویسنده این سطور است.


پیش درآمد – نوشته نیکوس کازانتزاکیس

ثنویت وجودی مسیح – اشتیاق سوزان انسان، آنچنان انسانی، آنچنان فوق انسانی، برای رسیدن به خدا یا، دقیقتر، برای بازگشت بسوی خدا و یگانه کردن خویش با او همواره برایم رمزی ژرف و در یافت ناشدنی بوده است. چنین غم غربتی رمزواره، و در عین حال واقعی، باعث آمده است تا در وجودم زخمها و نیز جوشان چشمه های بزرگ سر باز کنند.

اضطراب اصلی و سرچشمه شوق و حرمان من، از دوران جوانی به اینسو، کارزار مستمر و بی امان فیمابین روح و جسم بوده است.

درونم را نیروهای ازلی ابلیس، انسانی و ماقبل انسانی، فرا گرفته اند و نیروهای تابناک خدا، انسانی و ماقبل انسانی، نیز هم. و روحم میعادگاه مصاف این دو لشکر بوده است.

چنین اضطرابی جانکاه بوده است. جسمم را دوست میداشتم و خواهان زوالش نبودم. روحم را دوست میداشتم و خواستار فناناپذیر بش بودم. در راه آشتی دادن این دو نیروی نخستین رویاروی هم چه تلاشها کرده ام تا در آنها این شناخت را ایجاد کنم که نه دشمن بل همراه یکدیگرند، تا مگر از همسازی خویش مسرور گردند، و تا مگر منهم در شادمانی آنها سهیم شوم.

حصه ای از سرشت الهی در روح و جسم هرکسی هست. هم از اینروست که راز مسیح تنها در مقوله آئینی خاص نمیگنجد: این راز، جهانی است. ستیز میان خدا و انسان، همراه با اشتیاق برای همسازی، در درون هر کس رخ مینماید. چنین ستیزی، اغلب اوقات، ناآگاهانه است و دیری نمی پاید. تحمل جسم در حوصله روح ضعیف نمی گنجد: روح سنگین میشود و خود تبدیل به جسم میگردد و هماوردی پایان میپذیرد. لیکن، در میان انسانهای مسئول، آنانکه روز و شب دیدگان خود را بر «وظیفه متعال» دوخته اند، جدال فیمابین روح و جسم بگونه ای بی امان رخ مینماید و یحتمل تا دم مرگ نیز کشیده میشود .

تن و جان هر اندازه قدرتمندتر، کشمکش نیز بهمان نسبت مثمرثمرتر و همسازی غائی غنی تر خواهد بود. خداوند جانهای زبون و تنهای سست را دوست نمیدارد. روح در پی آنست تا با جسم، که قوی و پر مقاومت است، در افتد. روح پرنده گوشتخوار پست که جوع دارد: از جسم تغذیه میکند و آنرا تحلیل میبرد و محوش میسازد.

کشمکش میان تن و جان، عصیان و مقاومت، سازش و تسلیم و دست آخر، یکی شدن با خدا که هدف متعال این کشمکش میباشد ، عروجی بود که مسیح به آن دست یازید. و با پیگیری راه خونینش، ما را هم بر آن میخواند که دست به چنین معراجی بزنیم.

عزیمت بسوی قله رفیعی که مسیح، اولین نوزاد رستگاری، بدان نائل آمد، وظیفه متعال انسان ستیزه گر است. اما چگونه بیاغازیم؟

اگر میخواهیم توان گام نهادن در راه او را پیدا کنیم، بایستی شناختی ژرف از جدال او داشته باشیم و اضطرابش را احیا کنیم: پیروزی او بر دامهای گسترده در زمین، فدا ساختن شادیهای کوچک و بزرگ انسان و فراہوئی او از ایثاری به ایثاری دیگر، از مبارزه ای به مبارزه ای دیگر، تا نیل به معراج شهادت- صلیب.

من هیچگاه سفر خونین مسیح را به جلجتا، همچون روزان و شبانی که در کار نوشتن «آخرین وسوسه مسیح» بودم ، با چنان وحشتی پیگیری نکردم، و هیچگاه زندگی و مصائب او را با چنان شدت و تفاهم و عشق بازآفرینی نکردم. در حالیکه این اعتراف نامه اضطراب و امید بزرگ نوع بشر را مینگاشتم، از فرط شور و هیجان چشمانم از اشک پر میشد. من هیچگاه ریزش قطره قطره خون مسیح را در قلبم با چنان حلاوت و درد احساس نکرده بودم.

و برای صعود به صلیب، معراج ایثار، و به خدا، معراج معنویت، مسیح از تمامی مراحلی که انسان مبارز از آن میگذرد، عبور کرد. و چنین است که رنج او برایمان آنچنان آشناست، در آن سهیم هستیم و پیروزی غائی او پیروزی آینده مان را مینمایاند. آن حضه از سرشت مسیح که بگونه ای ژرف انسانی است، یار یمان میدهد تا او را درک نمائیم و دوستش بداریم و مصائبش را آنچنان که گوئی از آن ماست، پیگیری کنیم. فقدان چنین عنصر گرم انسانی در وجود او توان نواختن تارهای قلبمان را، با آنهمه مهربانی و اطمینان، از وی میگرفت و دیگر نمیتوانست الگویی برای زندگیمان بگردد.

آندم که ستیز می کنیم او را نیز در حال ستیز می بینیم و این به ما توش و توان می بخشد. در می یابیم که در این دنیا تنها نیستیم، او را در کنارمان داریم که می ستیزد.

لحظه لحظه زندگی مسیح جدال و پیروزی است. او جادوی شکست ناپذیر لذتهای ساده انسانی را تسخیر کرد. او بر وسوسه ها چیره شد و با تبدیل کردن ذره ذره گوشت تن به خون جان عروج کرد. با فراز آمدن به جلجتا از صلیب بالا رفت.

اما آنجا هم مبارزه او پایان نپذیرفت. «وسوسه»- «آخرین وسوسه- بالای صلیب در انتظارش نشسته بود . در پیش دیدگان بیفروغ مصلوب ، روح ابلیس در یک لمحه چشم – انداز فریب آلود زندگی آرام و دلنوازی را بر او گشود. مسیح پنداشت که جاده راحت و نرم انسانها را در پیش گرفته اسه : عیالمند شده و مردم دوستش میدارند و احترامش می نهند. و اینک که پیرمردی گشته، در آستانه در خانه اش نشسته است، و همچنان که نماهای دوران جوانی خویش را بیاد می آورد، لبخندی از سر رضایت بر لبانش نقش می بندد. در گزینش جاده انسانها چه با شکوه و عاقلانه عمل کرده بود! راستی را که نجات دنیا دیوانگی بوده است و فرار از محرومیت ها و شکنجه ها و صلیب چه لذت بخش !

این «آخرین وسوسه» ای بود که در لمحه ای کوتاه بسراغ ناجی آمد تا لحظات واپسین او را پر یشان سازد. اما بناگاه مسیح سرش را با شدت تکان داد، چشمانش را گشود و دید. نه، سپاس خدایرا که خائن نبود، که پیمان شکن نبود. او از عهده انجام مأموریتی که خداوند خدا بار امانتش را بر دوش وی نهاده بود، برآمده بود. او عزب مانده و شهد گوارای زندگی را نچشیده بود. او به اوج ایثار رسیده بود: به صلیب چهار میخ شده بود.

با رضامندی دیدگانش را فرو بست. پس آنگاه نغمه بزرگ پیروزی سرداده شد:

«وظیفه به انجام رسیده است!»

به دیگر سخن، وظیفه ام را بانجام رسانده ام، به صلیب کشیده شده ام. در دام وسوسه نیفتادم…

این کتاب را از آنجهت برشته تحریر در آوردم که میخواستم الگوئی متعال فراروی انسان مبارز قرار دهم و نشانش دهم که نباید از درد، وسوسه، یا مرگ بهراسد، چرا که این هر سه را میتوان مغلوب کرد و پیشاپیش مغلوب گشته اند. مسیح طعم درد را چشید، و از آن پس «درد » متبرک گشته است. وسوسه او را تا واپسین لحظات عمر دنبال کرد و در صدد گمراهیش بر آمد و او همچنان جنگید و وسوسه را شکست داد. مسیح بر روی صلیب جان داد، و در همان لحظه «مرگ» برای همیشه مغلوب گردید.

هر مانعی در راه سفر او نقطه عزیمتی برای پیروزی بیشتر گردید. اینک ما الگوئی فرارو بمان دار یم، الگوئی که راهمان را فروغ می بخشد و توش و توانمان میدهد.

این کتاب، شرح احوالات نیست، اعتراف نامه هر انسان مبارز است. با چاپ آن وظیفه ام را انجام رسانده ام، وظیفه کسی که بسی مبارزه کرد و بسی ناگواری در زندگی چشید و امیدهای فراوانی داشت. اطمینان دارم که هر انسان آزاده ای که این کتاب را میخواند بیش از همیشه و بهتر از همیشه مسیح را دوست خواهد داشت، چرا که هر صفحه آن از عشق آکنده شده است.

ن. کازانتزاکیس


فصل اول

نسیمی خنک و بهشتی سراسر وجودش را فرا گرفت.

بالا، آسمان ستاره باران شده بود. پائین بر روی زمین، سنگها که از حرارت سوزان روز گر گرفته بودند، هنوز هم داشتند. آسمان و زمین آرام و دلنواز بودند و آکنده از سکوت عمیق شب آواهای بی زمان، ساکت تر از خود سکوت. هوا تاریک بود. احتمالا نیمه شب بود. دیدگان خدا، ماه و خورشید، بسته بود و در خواب بود. و مرد جوان، در حالیکه نسیم ملایم ذهنش را به دور دستها برده بود، غرق درعالم خلسه بود. اما همچنان که ذهن او در خلوتگه باغ بهشت اندیشه سیر میکرد، بناگاه باد تغییر یافت و انبوه گشت. دیگر این باد نسیم بهشتی نبود، که بخار نفس های سنگین بود. انگار در بیشه ای انبوه یا باغی نمناک، در پائین پای او حیوانی له له زن یا دهکده ای برای خواب رفتن تلاشی مذبوحانه میکرد. هوا سخت و بی آرام گشته بود. نفسهای بخارآلود آدمها و حیوانات و پر یان بر میخاست و با عطر تند عرق تن انسان در هم می آمیخت. نان تازه از تنور بیرون کشیده می شد و زنان روغن درخت غار» به موهایشان میمالیدند.

بو می کشیدی، احساس میکردی، حدس میزدی، اما چیزی را نمیدیدی. آهسته آهسته، چشمانت به تاریکی خو میگرفت و میتوانستی سرو راست قامتی را، که سیاه تر از شب بود، و دسته ای از درخت های نخل را، که بسان چشمه ای سر بهم آورده بودند، و درختهای کم برگ زیتون را، که در تار یکی مانند نقره می درخشیدند و در اثر باد خش خش میکردند، تشخیص بدهی. و آنها در نقطه سبزی از زمین، کلبه های مفلوکی را میدیدی که زمانی با هم و زمانی تک تک بر روی زمین افکنده گشته و از شب و گل و آجر بنا شده، با دوغاب آهک سفید شده اند. استشمام بو و چرک تو را به صرافت می انداخت که هیاکل انسانی، برخی با روانداز سفید و برخی بی رو انداز، بر بالای پشت بامها غنوده اند.

سکوت گریخته بود، و مبارک شب غیر مسکون آکنده از اضطراب شده بود. دستها و پاهای انسانی بهم می پیچیدند و می چرخیدند و نمی توانستند قرارگاهی بیابند. قلبهای انسانی آه می کشیدند.

ناله های نومیدوار و نفرین آلود از صدها دهان بیرون می آمدند و در این برهوت آرام برای همبستگی پیکار میکردند، و تمامی تلاششان اینکه کلامی را بیابند تا بازگو کننده حسرت دلشان باشد. اما نمیتوانستند، و ناله ها گسیخته می شدند و در قیل و قالهای ناموزون گم می گشتند.

ناگاه ضجه دلخراشی از مرتفعترین بام در مرکز دهکده برخاست. سینه شرحه شرحه ای بود: «خداوند اسرائیل، خداوند اسرائیل، ادونیا ، تا کی ؟» این ناله، ناله یکنفر نبود که تمامی دهکده بود که خواب میدید و فریاد می کشید. تمامی خاک اسرائیل، با استخوان مردگانش وریشه درختانش، درد می کشید و نمیتوانست بزاید و ضجه می کشید.

پس از سکوتی بلند، ناگهان دوباره صدای ناله فضا را به پهنای زمین و آسمان شکافت، اما اینک با خشم و دردی بیشتر: «تاکی، تا کی ؟» سگان ده بیدار گشتند و برای عودور کردن را گذاشتند، و در پشت بامهای گلی مسطح زنان وحشت زده سر زیر بغل شوهرانشان فرو بردند.

مرد جوان داشت خواب میدید. فر یاد را در خوابش شنید و تکانی خورد. رؤیای وی آشفته و گریز پا شد. کوه به نازکی خیال شد و درون آن ظاهر گشت. دیگر کوه نه از تخته سنگ، که از خواب و گیجی ساخته شده بود . دسته ای از آدمهای غول پیکر و وحشی شمایل هم – همه بار یش و پشم و ابرو ودستهای بزرگ که قدمهای خود را خشمناک بر کوه می کوبیدند، رقیق شدند، دراز شدند، پهن شدند، تغییر شکل دادند، و آنگاه بسان ابرهائی که توسط بادی شدید از هم می پراکنند، بدرون تار و پودهای ظریفی وارد گشتند.

با گریز پا شدن رؤیا، تمامی صحنه میخواست از پیش ذهن او محو گردد که بلافاصله سرش سنگین شد و از نو بخوابی عمیق فرو رفت. کوه دوباره به تخته سنگ بدل گشت و ابرها بحالت اول باز گشتند. صدای نفس های تند کسی را شنید و آنگاه قدمهای شتابان را. و سرخ ریش، با پیراهنی باز، پاهائی برهنه، صورتی سرخ و عرق ریز، در قله کوه دوباره ظاهر شد. همراهان بیشمار او، پشت سرش در میان سنگهای سخت کوه خود را مخفی کرده بودند و نفس نفس میزدند. بالای سر، رواق آسمان بار دیگر طاق نیکوسازی را تشکیل میداد. اما اینک تنها تک ستاره ای بزرگ، بسان گوئی آتشین، بر افق مشرق آویخته بود. روز در حال طلوع بود.

مرد جوان روی رختخوابش که از تراشه های چوب بود، دراز کشیده و صدای نفسهای سنگین او حکایت از کار پر مشقت روزانه اش میکرد. پلکهایش برای لحظه ای پرید، انگار ستاره سحری بر آنها تابید. اما بیدار نشد. رؤیا دوباره با چالاکی خود را به دور او پیچید. در خواب دید که سرخ ر بش ایستاد. عرق از زیر بغل، پا و پیشانی بار یک و چروک خورده اش سراز پر بود. در حالیکه از فرط تقلا و خشم بخار از دهانش بیرون میزد، در کار دشنام گوئی بود که خویشتن داری کرد و دشنام را قورت داد. با اوقات تلخی گفت: «تاکی، ادونیا تاکی؟» اما خشم او فروکش نکرد.

برگشت و بسرعت برق کلاف راه پیمائی طولانی در درون او از هم باز شد. کوهها ذوب شدند. آدمها محو گردیدند. رؤیا به مکان جدیدی منتقل شد. و جوان دید که سرزمین کنعان ، چون هوای ملیله دوزی شده، رنگارنگ، پر زیب و زیور، و لرزان، بالا سر او روی سقف کوتاه خانه نی اندودش خود را گسترده است. بطرف جنوب، صحرای مرتعش ادومیه؟ بود که به پشت یوز پلنگ میمانست. دورتر، بحرالمیت، با غلظت مسموم خویش، نور را بدرون می کشید و می نوشید. پس پشت، اورشلیم” ظالم قرار داشت و از هر سو با فرمانهای بهره خندق کنی شده بود. خون قربانیان خدا، بره ها و پیامبران، از خیابانهای سنگفرش آن جاری بود. آنگاه سامرهه، کثیف و لگد کوب بت پرستان، با چاهی در وسط و زنی با سرخاب سفیداب که آب از چاه می کشید، پدیدار گشت. و دست آخر در انتهای شمالی، جلیل – تابناک و مهربان و سبزفام نمایان گشت، و از کران تا کران رؤیا، رود اردن جاری بود، رودی که شاهرگ خداست و از کنار ریگزارها و باغهای پر میوه، یحیی تعمید دهنده و بدعت گزاران سامری، روسپی ها و ماهیگیران جنسارت میگذرد و با بی تفاوتی همه را سیراب می کند.

مرد جوان از دیدن آب و خاک مقدس به وجد آمد. دستش را دراز کرد تا آنهارا لمس کند، اما سرزمین موعود که با شبنم و باد و آرزوهای کهن انسانی سرشته شده بود و همچون گلسرخی در سپیده دمان می درخشید، ناگاه در تار یکی کورسوئی زد و به خاموشی گرائید . با محو شدن سرزمین موعد، صدای ناله و نفرین بگوشش خورد و دسته بیشماری آدم از پس پشت صخره های نوک تیز و درختهای گلابی تیغ دار دوباره نمایان شدند. اما اینک بکلی مسخ شده و غیر قابل تشخیص بودند. آن غولها چقدر مچاله و چروکیده و کوچک شده بودند. کوتوله هائی بودند که نفس نفس میزدند، و بچه شیاطینی که له له میزدند و ر بشهاشان زمین را جار و میزد. هر یک از آنان وسیله شکنجه غریبی با خود حمل میکردند. بعضی از آنان کمربندهای چرمی آهن نشان و خونین در دست داشتند و برخی دشنه و سیخونک، و عده ای هم میخهای درشت سر پهنه سه کوتوله که نشستنگاهشان تقریبا زمین را جارو میزد، صلیب حجیم و سنگینی را حمل میکردند و بد هیبت ترین آنان خپله ای لوچ بود که آخر از همه می آمد و تاجی از خار در دست داشت. سرخ ریش به جلو تکیه داد و خیره به آنها نگر یست، و سر حجیمش را از روی نفرت تکان داد. بیننده رؤیا افکار خویش را شنید: «آنها ایمان ندارند. از اینست که ناقص الخلقه شده اند و از اینروست که من شکنجه میشوم. آنها ایمان ندارند.»

سرخ ربش دست غول آسای پشمالویش را دراز کرد و با اشاره به دشت مستوردر حجاب ژاله گفت:

– نگاه کنید !

– رئیس، ما چیزی نمی بینیم. هوا تار یک است. – که چیزی نمی بینید؟ پس حرفم را باور ندارید؟

– رئیس، باور داریم. برای همین بود که دنبال تو راه افتادیم. اما چیزی نمی بینیم.

– دوباره نگاه کنید!

دستش را چون شمشیری فرود آورد، ژاله سپید را شکافت ودشت را نمایان ساخت.

در یاچه ای آبی رنگ از خواب بر میخاست، و همچنان که روانداز ژاله را کنار میزد، تبسمی کرد و درخشید. تخم مرغهای بزرگ دهات و قربه ها – زیر درختان نخل و اطراف ساحل شنی در یاچه و در وسط مزارع گندم با سپیدی درخشیدن گرفتند.

سردسته گروه، با اشاره به ده بزرگی که با چمنهای سبز محاط شده بود، گفت: «او آنجاست.» سه آسیاب بادی، بی توجه به ده، پزه هایشان را در صبح پگاه گشوده و می چرخیدند. وحشت ناگهان به صورت سیاه و گندمگون بیننده رؤیا فروریخت. رؤیا بر روی پلکهایش جا گرفته و در اندیشه فرو رفته بود. با مالیدن دست به چشمهای خویش برای رهائی از رؤیا، بسختی کوشید که بیدار شود. با خود اندیشید: «این یک رؤ باست. باید بیدار شوم و خود را نجات دهم.» اما کوتوله ها با وقاحت بدور او می چرخیدند و خیال رفتن نداشتند. سرخ ریش وحشی شمایل اینک با آنها حرف میزد و انگشتش را بگونه ای تهدیدآلود بطرف ده بزرگ تکان میداد. «او آنجاست. آنجا در خفا زندگی میکند، با پاهای برهنه و لباس ژنده. ادای نجار را در می آورد. و وانمود میکند که مسیحا نیست. او میخواهد قصر در برود. ولی چطور میتواند از چنگ ما فرار کند. خداوند او را دیده است. یالله، بچه های تعقیبش کنید!»

سرخ ریش پای خود را بلند کرد و علامتش را بخود آو بخت. اما کوتوله ها به دست و پاهای او آویزان شدند. ناچار پایش را دوباره پائین آورد.

– رئیس، ژنده پوش ها، پابرهنه ها، نجارها زیادند. آخر علامتی، چیزی، از قبیل اینکه او کیست، چطور آدمی است، کجا زندگی میکند، تا بدانوسیله بتوانیم او را بشناسیم. والا جنب نمیخوریم. بهتر است که اینرا بدانی، رئیس. ما جنب نمی خوریم. از خستگی داریم تلف می شویم.

– من او را بسینه ام فشار میدهم و میبوسمش. این برای شما علامت خواهد بود. حالا به پیش، یالله. ولی آهسته. داد نزنید. همین الان خواب است. مواظب باشید که بیدار

نشود و از چنگمان فرار کند. بنام خدا، تعقیبش کنید!

کوتوله ها همه با هم فریاد کشیدند: «رئیس، تعقیبش کنیم ، » و با بالا بردن پاهای گنده شان آماده رفتن شدند.

اما یکی از آنها، همان کوژېشت استخوانی لوچ که تاج خار در دست داشت، بوته خارداری را چسبید و از رفتن ابا کرد. داد زد: «من یکی اهل آمدن نیستم. دیگر بلبم رسیده. چه شبهائی که در تعقیبش بوده ایم؟ زمین و زمان را زیر پا گذاشته ایم. می گوئید نه، بشمار بد: در صحرای ادومیه، صومعه اسنی ها را یکی پس از دیگری گشتیم. از میان بیت عنیا ؟ عبور کردیم، همانجا که عملا ایلعازر” بیچاره را بی هیچ سودی کشتیم. به اردن که رسیدیم، تعمید دهنده ما را دنبال نخود سیاه فرستاد و گفت: «مسیحائی که بدنبالش میگردید، من نیستم. بالله، گورتان را گم کنید.» آنجا را ترک کردیم و به اورشلیم وارد شدیم. معبد، نصرهای حنا و قیافه، کلبه های کاتبان و فر یسیان» (ریاکاران) را جستجو کردیم، اما جز شیادها، در وغگوها، دزدها، روسپی ها و قاتلین کسی را نیافتیم. دوباره براه افتادیم. از میان سامره طرد گشته عبور کردیم و به جلیل رسیدیم. مجدل، قانا، کفرناحوم بیت صیدا را یکجا زیر پا گذاشتیم. کلبه به کلبه، کرجی به کرجی بدنبال با فضیلت ترین و خدا ترس ترین آدم گشتیم. هر وقت که او را یافتیم، فریاد برآوردیم: «تو مسیحائی. چرا خود را پنهان میکنی؟ بر خیز و اسرائیل رانجات بده.» اما بمحض دیدن آلات شکنجه در دستمان رنگ از رخسارش می پرید. به جست و خیز می افتاد و داد می زد: «من نیستم، من نیستم.» و برای نجات جان خویش، خود را بدامن شراب و قمار و زن می انداخت. مست میکرد، کفر می گفت، فاحشه بازی میکرد تا ما با دیدگان خود ببینیم که گناهکار است و مسیحائی که بدنبالش بودیم نیست… رئیس، متأسفم، ولی اینجا هم با همان چیز رو برو میشویم. بیهوده در تعقیبش هستیم. او را پیدا نخواهیم کرد. هنوز بدنیا نیامده است.»

سرخ ریش پشت گردن او را بچنگ گرفت، مدتی بین زمین وآسمان نگاهش داشت و در حالیکه می خندید گفت: «ای توماس شکاک، از تو خوشم می آید.» آنگاه رو به دیگران نمود: «ناجی سیخونک است و ما هم حیوانات بار بر. بگذار بما سیخونک بزند تا هیچگاه روی آسایش نبینیم.»

توماس بیمو از روی درد جیغ و داد سرداد. سرخ ریش او را بر زمین نهاد. در حالیکه دوباره می خندید، دیدگانش را بروی همراهان نامتجانس خود گرداند و پرسید: «چند نفر یم؟ دوازده نفر، یکنفر از هر قبیله اسرائیل. شیاطین، فرشتگان، بچه شیاطین، کوتوله ها: تمامی زاد و رود خدا. سهمتان را بر گیرید!» سرخ ریش کیفش کوک بود. چشمان گرد و شاهین وارش برق میزد. با دراز کردن دست بزرگش، شانه همراهان را از روی خشم، و در عین حال ملایمت، در چنگ میگرفت. و در حالیکه از بالا تا پائین وراندازشان میکرد و قهقهه سر میداد، یکی یکی از آنها را بهوا بلند میکرد. با رها کردن یکی، آن دیگری را میگرفت.

– سلام، لئیم چس خور سودجو، پسر لایزال ابراهیم … و تو گستاخ پر چانه پرخور… و تو شیر پاک خورده ای که نه قتل میکنی و نه دزدی و زنا، چونکه میترسی. تمام فضائل شما زاده ترس است… و تو خر احمق که زیر بار کتک پشتت تا میشود. با وجود تشنگی، گشنگی، سرما و شلاق راهت را ادامه بده. شما با خرحتمالی و بدون توجه به عزت نفس، ته بشقاب را لیس میزنید. تمام فضائل شما زاده ترس است… و تو آب زیرکاه، از کنام شیر و از کنام بهوه فاصله بگیر و وارد مشو… و تو گوسفند معصوم، بع بع کن و پشت سر خدائی بیفت که میخواهد ترا بخورد… و تو نوه یعقوب، چاخان دوره گرد که خدا را خرده خرده میفروشی و در خم خانه ات از بس شراب به ناف مردم می بندی تامست شوند، و ضمن شل کردن سر کیسه خودشان، راز دل خود را برایت بگویند. ای رذل ترین آدمها … وتوای زاهد خبیث متعصب لجوج که بصورت خود تماشا میکنی و خدائی میسازی که خبیث و متعصب و لجوج است. آنگاه در پیشگاه او بخاک می افتی و سجده اش می کنی، چون شبیه خودت است… و تو که روح فنا ناپذیرت مغازه صرافی باز کرده است. در آستانه در می نشینی، دستت را داخل کیسه می کنی و به فقرا صدقه میدهی و به خدا قرض. توی دفتر حسابت می نویسی، اینقدر زکوه به فلان و فلان شخص در فلان روز و بهمان ساعت دادم. دروصیت۔ نامه ات می نویسی که دفتر حسابت را هم داخل تابوتت بگذارند تا در پیشگاه خدا بازش کنی، صورت حساب خویش را ارائه نمائی و کرورها پول فناناپذیر جمع کنی… و تو کذاب مثل گو، تمام فرامین خدا را زیر پا میگذاری. قتل می کنی، مرتکب دزدی و زنا میشوی و بعد گر به سر میدهی. به سینه ات میزنی، گیتارت را بر میداری و گناهانت را تبدیل به آهنگ می کنی. ای شیطان شر پر، تو خوب میدانی که خداوند نوازندگان را عفو میکند، گر هرغلطی هم کرده باشند، چرا که خدا کشته یک آهنگ است… و تو توماس، سیخونک نیز در جمع ما… و من، آری من احمق بی مسئولیت که کله ام پر باد بود و زن و بچه ام را در جستجوی مسیحا رها کردم. وجود جمع ما شیاطین و فرشتگان و بچه شیاطین و کوتوله ها در هدف بزرگی که داریم، ضروری است. پس یالله تعقیبش کنید.

سرخ ریش خندید، به کف دستش تف کرد، پاهای گنده اش را حرکت داد. و با فریاد در باره اش که «بالله، تعقیبش کنید، در امتداد زمین سراشیبی که منتهی به ناصرها میشد جلو رفت.

کوه ها و آدمها تبدیل به دود شدند و محو گردیدند. چشمان خواب بیننده مملو از تیرگی گردید. اینک در خواب بی پایانش چیزی جز صدای کوبیده شدن پاهای عظیم و سنگین بر کوه و فرود آمدن از آن بگوشش نمیخورد.

قلب او چون حیوانی وحشی سر بر قفس سینه اش می کوبید. صدای گوشخراشی را در درون خود شنید: «دارند می آیند، دارند می آیند!» با یک پرش از جا پر بد (در خواب اینطور بنظرش آمد) و پشت در را با میز کارش مسدود کرد. تمام اسباب نجاری اش را که شامل ازه، جک، رنده، تیشه، چکش و مته بود، باضافه صلیبی حجیم که در آنوقت رو بش کار میکرد، روی میز هوار کرد. آنگاه خودش را در ون تراشه ها مخفی کرد و چشم براه ماند. سکوتی عجیب و ناآرام که غلیظ و خفقان آور بود، حکمفرما شد. هیچ صدائی بگوش نمیرسید، نه صدای نفس های اهل ده و نه حتی نفس های خدا. همه چیز، حتى شیطان شب زنده دار، بدر ون چاهی تار یک، بی انتها و خشک سقوط کرده بود. این یک رؤیا بود، یا مرگ و فناناپذیری و خدا؟ مرد جوان وحشت زده شد. خطر را دید. با تمام قدرت سعی کرد تا به کنه ذهن غریق خویش برسد و خود را نجات دهد و بیدار شد.

ان خیس عرق شده بود. از رؤیا چیزی در خاطرش نمانده بود، الآ اینکه کسی تعقیبش میکرد. کی؟ یکنفر… خیلی ؟… آدمها؟ شیاطین ؟ نمیتوانست بیاد بیاورد. گوشهایش را تیز کرد و گوش فرا داد. در سکوت شب، اینک صدای تنفس اهل ده بگوش میرسید: نفس کشیدن سینه ها و چانهای بسیار. سگی سوگوارانه پارس میکرد. گاهگاهی درختی در باد خش خش میکرد. در حاشیه ده مادری برای خواب کردن طفل خویش، آرام و با احساس، لالائی میخواند… شب از نجواها و آه هائی که او میشناخت و دوستشان میداشت، آکنده شده بود. زمین حرف میزد، خدا حرف میزد، و مرد جوان آرام گرفت. لحظه ای هول برش داشته بود که در این دنیا تک و تنها مانده است. صدای نفسهای تند پدرش را در اطاق مجاور شنید. مرد بیچاره نمیتوانست بخواب برود. دهانش را کج میکرد و با باز و بسته کردن لبها تلاش میکرد بخوابد. سالیان سال بود که بدینگونه خود را شکنجه داده بود، و تمامی تلاشش اینکه صدائی انسانی از دهانش بیرون بفرستد. اما همچنان بیحس در رختخوابش نشسته بود . اختیار زبانش را نداشت. در حالیکه آب از لب و لوچه اش سراز پر بود، تقلا میکرد، عرق میر یخت و گاهگاهی پس از کشمکشی وحشتناک موفق میشد که کلمه ای را با ادای جداگانه هر سیلاب بر زبانش جاری کند یک کلمه، تنها یک کلمه، همیشه هم همان: ا- دو-نی- یا، «ادونیا». فقط «ادونیا» و نه هیچ چیز دیگر… و زمانی که این کلمه را تمام و کمال ادا میکرد، یکی دو ساعتی آرام بر جای میماند تا دوباره تقلا وجودش را فرا۔ گیرد و بار دیگر باز و بسته کردن دهانش را آغاز کند.

مرد جوان که چشمانش را اشک آلوده بود، زمزمه کنان گفت: «تقصیر من است… تقصیر من…» در سکوت شب، پسر عذاب پدر را شنید و او هم زیر سلطه عذاب، بی اراده شروع به عرق ریختن و باز و بسته کردن لبهایش نمود. چشمانش را بست و گوش داد تا ببیند پدرش چکار میکند تا او هم همانرا انجام دهد. همراه با پیرمرد، آه کشید و ناله های نومیدوار و نامفهوم سرداد. و در چنین حالتی دیگر بار بخواب رفت.

اما بمجرد غلبه خواب، دو باره خانه تکان سختی خورد. میز کار سرنگون شد. اسباب نجاری و صلیب بر روی کف اطاق غلطید. در باز شد و سرخ ریش با قیافه نکره و خنده وحشیانه و بازوهای گشاده، آستانه در را پوشانید.

مرد جوان فریاد زد و از خواب بیدار شد…


آخرین وسوسه مسیح

«آخرین وسوسه مسیح»، نوشته نیکوس کازانتزاکیس

انتشارات نیلوفر

ترجمه صالح حسنی

قبلی «
بعدی »

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.

اینستاگرام ما را لطفا دنبال کنید!

پیشنهاد می‌کنیم