معرفی کتاب «اینشتین عاشق: عاشقانه‌ای علمی»، نوشته دنیس اوربای

مقدمه: قدسی و گستاخانه

 

جادهٔ منتهی به «اسپلاژن»، از شهر قدیمی «چیاونا»، با عبور از پیچ‌های تند بسیار و تونل‌های یک‌سویه در دل صخره‌ها از کوه‌های «آلپ» بالا می‌رود. از جنگلی کم‌نور و سرسبز گذشته و قله‌های سنگی، روشن و پُرباد و مرز «سوئیس» را در طول چندمایل زیبا و قشنگ، پُشت‌سر می‌گذارد. این جاده نخست به‌دست رومی‌ها ساخته شد و به‌نظر می‌رسد از آن دوران تاکنون نیز تغییر چندانی نکرده است که هنوز چندقطعهٔ چوبی ظریف، حفاظ میان مسافران منحرف‌شده و درهٔ عمیق است.

در بهار ۱۹۰۱، «آلبرت اینشتین» برای آخرین‌بار، در سن ۲۲ سالگی همراه با عشقش، «ملیوا ماریچ(۱)» ۲۶ ساله، همکلاسی فیزیک پیشین خود، خانه را ترک کرده و از آن منظره بالا رفتند. آن دو، آلبرت با آن چشم­های درخشان سیاه و تیرگی پشت لبش، هیکل ریزنقش و قوی بنیه‌اش و گام­های محکم و ملیوا که با آن چشم‌ها و گونه‌هایش، لنگان چون پرنده‌ای مصمم، در کنارش گام برمی‌داشت، بی‌شک زوجی زیبا را به‌تصویر می‌کشیدند که هردو گرم گفتگویی دربارهٔ اتم‌ها، رسانایی گرمایی، الکتریسیته، امواج نور و اتم نامرئی نفوذکننده بودند.

لحظه‌ای خاص که هر زوج خودساختهٔ عامی باید آن را تجربه کند؛ آلبرت و ملیوا دور می‌شدند، حداقل از سخت‌گیری و نارضایتی خانواده‌ها و ناملایمتی و ظلم استادان کوته‌فکرشان و به‌سوی فرصت‌های جدید می‌رفتند. درسوی دیگر کوهستان، برای آلبرت نخستین شغلش پس از دانشگاه، موقعیت معلمی ساده‌ای بود که اندکی استقلال برایش به ارمغان می‌آورد و در انتظارش بود و برای ملیوا، مطالعهٔ دوباره برای امتحان فارغ‌التحصیلی دانشگاه بود که سرانجام او را به‌عنوان یک فیزیک‌دان معرفی می‌کرد. بر فراز قله‌ها، چشم‌اندازی از زندگی با عزیزی بود که به‌ناچار ماه‌ها جدایی را تحمل کرده بود.

اما هیچ حفاظی برای قلب‌ها وجود ندارد. لغزندگی جادهٔ اسپلاژن، استعاره‌ای بود از زندگی آلبرت و ملیوا با یکدیگر. این سفر برای هردوی‌شان نقطهٔ تغییری بود که آن‌ها را به مسیری پیش‌بینی نشده می‌کشاند و زندگی‌شان را برای همیشه درهم می‌آمیخت.

این کتاب قصد دارد داستان آن دو را، داستان آلبرت و ملیوا را، یا آن‌گونه که خود یکدیگر را می‌خواندند، «یونی» و «دالی»، داستانی آمیخته با تاریخ علم و قرن بیستم، داستانی که باوجود شهرت درخشان آلبرت هم‌چنان ناشناخته مانده است، بازگو کند.

در لحظهٔ نگارش این اثر، ۴۵ سال از مرگ آلبرت اینشتین می‌گذرد، اما غمش بیش از هر زمان دیگری حضورش را نشان می‌دهد. او دانشمندی است که صفحهٔ نخست روزنامه‌ها را به‌خود اختصاص می‌دهد، درحالی‌که دانش نوین، یکی دیگر از فرضیه‌های اعجاب‌انگیزش که مدت‌ها پیش منتشر شده است را تأیید می‌کند. طی دوسال گذشته، ستاره‌شناسان دریافتند نیروی دافعه‌ای که به‌عنوان «ثابت کیهانی» شناخته می‌شود -آنچه که اینشتین در تلاشش برای توضیح چرایی فروپاشی جهان بر اثر گرانش، رؤیایش را می‌پروراند- منظومه‌ها را از یکدیگر دورتر و دورتر می‌کند. این روزها، این داغ‌ترین موضوع در آزمایشگاه‌های فیزیک تبرد بوز-اینشتین است؛ شکل تازه‌ای از ماده که نخستین‌بار اینشتین در سال ۱۹۳۵ وجودش را پیش‌بینی کرد و خود ماده در سال ۱۹۹۵ به‌دست آمد. حتی مغز اینشتین که چهاردهه نگهداری شده است، در تابستان ۱۹۹۹ خبرساز شد. متخصصان مغز و اعصاب دانشگاه «مک مستر» در «اونتاریو» اعلام کردند لوب آهیانهٔ (بخش بالایی وسط نیم‌کره مغز. این بخش، میان لوب پیشانی و لوب پس‌سری و بالای لوب گیجگاهی قرار دارد) بخشی که مسئول ریاضی و روابط فضایی است، ۱۵ درصد بزرگ‌تر از اندازه‌اش در مغز یک انسان معمولی است.

با نگاهی دورتر، به‌نظر می‌رسد بُردار زندگی اینشتین، اساطیری است. کارمند خاکی ادارهٔ ثبت اختراع، با هالهٔ موهای سفید و چشمان خمارش که جهان را زیر و رو کرد و رابطهٔ آتش خدا را به ما عرضه کرد. او که به‌دنبال جنگ و گناه «پرومتئوسی» رفت تا با پاهای بدون جوراب، چون احمقی مقدس، در خیابان‌های «پرینستون» گشت بزند، به نمادی در برابر ناشناخته‌ها بدل شده است؛ نه‌تنها در علم، بلکه برای بشریت. تصویرش که از فنجان‌های قهوه، تقویم و پوسترها و تی‌شرت‌ها به ما چشم دوخته، در گوشه‌وکنار دنیا شناخته شده است، اما در پس آن چهرهٔ نمادین، انسانی است که مانند همهٔ انسان‌ها می‌تواند رفتارهایی غیرنمادین داشته باشد.

من نخستین‌بار در سال ۱۹۹۰ در «نیواورلئان» با این اینشتین کم‌تر شناخته‌شده روبرو شدم؛ در یکی از دیدارهای انجمن علوم پیشرفتهٔ امریکا جلسه‌های «AAAS» که هرسال چندهزار دانشمند را به بحث دربارهٔ مسائل گوناگون، از روش‌های برتر کشف مریخ تا اخلاق پروژهٔ ژنوم انسان، سرگرم می‌کند. در آن زمان، در یکی از عجیب‌ترین بخش‌های پژوهشی دربارهٔ اینشتین، جرقه‌ای کوچک از سوی تاریخ‌نگاران بود که این اندیشه را که اینشتین در تقسیم‌کردن اعتبار نظریهٔ نسبیت به ملیوا، همسر اول خود، خیانت کرده است، قوت می‌بخشید. من در جلسه‌ای که در بعدازظهری آرام برگزار می‌شد، وارد این بحث شدم و مدهوش آن گشتم. بدین‌صورت نبود که این تفکر را درست بدانم، ولی در نظرم جالب بود که چنین بحثی پیش آمده است؛ اینشتین که در سال ۱۹۵۵ فوت کرده است، بی‌شک مشهورترین مرد دنیاست و تنها نویسندهٔ مدرنیتهٔ ما. با بی‌تجربگی و خُردی خود در تاریخ، می‌پنداشتم پرسش‌های کلیدی من دربارهٔ اینشتین، -که او چگونه نظریه‌هایش را بنا کرده است؟ و ماهیت رابطه‌اش با دلبران و دلدادگانش چگونه بوده است؟- مدت بسیاری است که پاسخ داده شده‌اند.

درحقیقت، من هرگز به اینشتین به‌عنوان یک انسان علاقه‌ای نداشتم. مانند دیگران، برای من که با تصویری از او چون قدیس کیهان که تنها زوجش خداست بزرگ شدم، دشوار بود او را جوان تصور کنم، اما هنگامی‌که در آن بعدازظهر در آن اتاق سخنرانی در نیواورلئان نشستم، درحالی‌که به برخی از همکاران امروزی اینشتین که در سایهٔ بزرگی او قرار داشتند، مشکوک بودم، شنیدن توصیف آلبرت جوان چون یک عیاش فراری از خدمت، یک چرب‌زبان، یک عاشق، یک مبارز، هنرمند، پسری خطاکار، شاعری وحشتناک و فیزیک‌دانی ناخلف که دوست‌دختری فمینیست و ریاضی‌دان داشته است، برایم مایهٔ کنجکاوی بود. در پیش چشمانم، چون یک‌معجزه، زمان به‌عقب بازمی‌گشت و اینشتین ۵۰ ساله را از نظر می‌گذراند؛ با خود فکر کردم پس این پسر پیر چیزی در چنته داشته است؟

تفکر نقش ملیوا در خلق نسبیت، پس از خواندن یادداشت­هایی از نامه­های تازه منتشرشدهٔ آلبرت به او در دوران تحصیل‌شان برآمده است.(۲) او در این نامه‌نگاری­ها دربارهٔ مسائل علمی­ای که نسبیت آن‌ها را حل خواهد کرد و همچنین جزئیات رابطه‌شان، دعواهای آلبرت با مادرش و مهم­تر از همه، تولد دختر نامشروع‌شان «لیزل» در سال ۱۹۰۲، سخن می­گوید (به‌نظر می­رسد نیمی از نامه­های ملیوا باقی نمانده‌اند). با نگاه کلی­تر خود به این مجادلهٔ خلق نسبیت، فهمیدم که این نامه­ها -درمجموع ۵۱ نامه- تنها بخشی از چهرهٔ تازه رونمایی‌شدهٔ اینشتین است. چهره­ای که این قابلیت را داراست که تصویر ما را از این مرد و زندگی و دانشش، دگرگون سازد.

در اوایل دههٔ ۱۹۸۰، پس از سال­ها کشمکش قانونی، همکاری میان دانشگاه «پرینستون» و دانشگاه عبری در «اورشلیم»، جایی‌که اینشتین وصیت کرده بود مقاله‌هایش سپرده شود، با تلاش­های «جان استچل»، استاد فیزیک مصمم و شاداب دانشگاه «بوستون»، برای انتشار مقاله­های اینشتین به‌آرامی پیش رفت. استچل و همکارانش باید در میان ۴۳ هزار سند که اینشتین پس از مرگش در پرینستون به‌جای گذاشته بود، جستجو می­کردند و هم‌زمان در دیگر جای‌های دنیا به‌دنبال سندهایی که ممکن بود از اینشتین ناشناخته، منتشرنشده یا در آرشیوی قدیمی درحال خاک‌خوردن باقی‌مانده باشد، می­گشتند.

در سال ۱۹۸۷، نخستین جلد مجموعه­ای ۳۰ جلدی این کتاب پدید آمد و جوانی و سال­های دانشگاه اینشتین را که شامل نامه­های عاشقانه‌اش به ملیوا هم بود، آشکار کرد. از پس صفحه­های آن، اینشتینی جوان قدم پیش گذاشت و برای نخستین‌بار خود را کامل و روشن نمایان ساخت.

من گمان می­کنم اگر در دههٔ اول یا دوم قرن حضور داشتم، پُشت در خانهٔ اینشتین اُتراق می­کردم و یا او و دوستانش را در سخنرانی­ها و کافه­ها تعقیب می­کردم تا بتوانم دربارهٔ او و هیاهویی که درحال به‌پا کردن آن در فیزیک بود، بنویسم؛ ولی خبرنگاری علمی در آن دوران به‌عنوان یک هنر وجود نداشت. نامه­ها و دیگر مدرک‌هایی که از طریق پروژهٔ مقاله‌های اینشتین(۳) و دیگر تحقیق­های مستقل، شناسانده شده­اند، به‌نظر بهترین راه است؛ روشی برای استراق‌سمع آلبرت، ملیوا و دوستانشان و پرسش‌هایی که هم‌دوره­ای­هایشان در طرح آن بسیار مؤدب و ملاحظه‌کار بودند.

این نامه­ها فرصتی بود برای شنیدن و بوییدن و دیدن پدیدهٔ قرن و درک و گزارشی از گشوده‌شدن درهای کیهان. من این نامه­ها را چون اردوگاهی می‌پندارم برای ساخت کتابی که معتقدم مایل به خواندن آن دربارهٔ اینشتین هستیم. تصویری از این فیزیک‌دان در قالب یک جوان.

در نگاهی جدی، این کتاب زندگی‌نامه­ای از اینشتین نیست، همین‌حالا هم کتاب­های بسیاری با این مضمون در قفسه­های کتاب‌فروشی­ها دیده می­شود. درواقع هدف من آن بوده است که اینشتین جوان و شاداب را جان بخشم، تا آنچه که این مرد جوان برای شُهرت کاشته است را روشن کنم. در ۷ سال گذشته، با خواندن صدها نامهٔ منتشرشده و نشده و همراه با دستیارم، «وال تکاوک»۲، تلاش برای خواندن دست‌خط آشفته‌ای کردیم که ناچارم کرده است پنج‌بار نسخهٔ جدید برای عینک خود بگیرم. من او را از بحث­هایش دربارهٔ جزئیات متریک فضا- زمانی تا مسواک‌زدن فرزندانش، دنبال کرده­ام. من هرکجا که آلبرت و ملیوا زندگی کرده­اند، باهم یا تنها، را بررسی کرده­ام و در خیابان‌های محله­هایشان قدم زده­ام و غذای ارزان کافه­های اقامتگاه دانشجویان را خورده‌ام؛ همان‌گونه که آن‌ها خورده بودند. پیشینهٔ تحصیلی اینشتین و برگه‌های طلاقش را مطالعه کرده­ام. بر لبهٔ تیز و خطرناک کوهستان «سانتیس»، جایی‌که اینشتین نوجوان با مرگ اندکی فاصله داشت ایستاده­ام، در کوه­های آلپ «انگادین»، جایی‌که او و «ماری کوری» کوه‌پیمایی مشهورشان را در سال ۱۹۱۳ به انجام رساندند، قدم زده­ام و به پیچ­های تند سفر آلبرت و ملیوا به دریاچهٔ کمو و گند از اسپلاژن (جایی‌که نطفهٔ دختر ازدست‌رفته‌شان، لیزل، درسال ۱۹۰۱ بسته شد)، سرک کشیده­ام. من به‌جستجوی نوادگان اینشتین و دوستانشان رفتم تا از آن‌ها پرسش‌های شرم‌آوری دربارهٔ رفتار اجدادشان بپرسم.

هیچ تاریخی، به‌ویژه در قالب روایتگرش، نمی­تواند از چنگال خیال، نادقیقی‌های آمیخته با انتخاب­ها، علاقه و تعصب­های نویسنده­اش، بگریزد. آلبرت اینشتین به تصویر کشیده شده در این کتاب، از برخی جنبه‌ها، ساختهٔ من، افکار و احساس­هایم است، که با آلبرت و ملیوای برآمده از نامه‌ها و نوشته­های دیگر ایجاد شده است. هنگامی‌که به اندیشهٔ احتمالی دیگری می­اندیشم، این رنج را بر خود می­پذیرم تا به‌روشنی در متن نشان دهم در این صحنه از تاریخ، تنها ایستاده­ام.

بی­شک در میان خوانندگان این کتاب فیزیک‌دانانی خواهند بود که از جزئیات رابطهٔ عاشقانه و خانوادگی اینشتین ناخشنودند و خوانندگان غیرعلمی­ای که با بحث­های فیزیک اینشتین دلزده می­شوند، ولی هیچ تفسیری از اینشتین بدون پرداختن به هردو چهرهٔ قدسی و گستاخانهٔ وجودش به‌کمال نمی‌رسد.

فیزیک، موسیقی اینشتین بود. آوایی که تلاش کرد در آغاز با ملیوا بنوازد و نمی‌توان بدون آن به زندگی اینشتین نفوذ کرد؛ همان­طور که «موتسارت» را بدون گوش‌سپردن به اُپراهای بزرگ، نمی­توان شناخت. به‌همین‌دلیل تلاش کرده­ام اندکی از موسیقی اینشتین را به بهترین شکل ممکن بنوازم؛ به این امید که خواننده بتواند حداقل بخشی از موسیقی تسخیرکنندهٔ گیتی گرد را دریابد.

برخلاف آنچه که او گاه آرزویش را می­کرده است، زندگی اینشتین تنها فیزیک نبود. او نیز در زمین زندگی می­کرد و شِکم و قلب داشت. همان­طورکه خود در شعری به دوستش «پیتر باکی» جوان می­نویسد: «نیمهٔ بالایی فکر می­کند و نقشه می­کشد، ولی نیمهٔ پایینی سرنوشتمان را تعیین می­کند». تاریخ نشان می­دهد که آلبرت ناظری زیرک و شاعرانه برای شرایط انسانی و خود بوده است.

آلبرت اینشتین، پس از مرگ خود همهٔ مقاله­ها و حق‌نشر آن‌ها را به دانشگاه عبری در اورشلیم سپرد. نامه­ها و مقاله­های او اکنون آنجا هستند و رونوشت بیشتر آن‌ها در آرشیوهای دانشگاه پرینستون و دانشگاه بوستون نگهداری می‌شوند. مایلم از «زویی روزفرانکز»، مسئول آرشیو آلبرت اینشتین در دانشگاه عبری اورشلیم و «والتر لینپکوت» از دانشگاه پرینستون، به‌خاطر امکان دسترسی به این مقاله­ها و اجازهٔ بازگویی آن‌ها، سپاس­گزاری کنم. این‌کتاب بدون تلاش­های بی­دریغ آن‌ها و همکارانشان در یافتن، شرح و نشر مقاله­های اینشتین، هرگز امکان‌پذیر نمی­شد. به‌ویژه «روبرت شولمان» که توصیه­ها و تشویق­هایی ارزشمند و گوشی شنوا در سال‌های طولانی این پروژه به من هدیه کرد. همچنین «مایل جانسن» که ساعت­های بسیاری را صبورانه به شرح ظرافت­های فلسفی نسبیت پرداخت. آرشیوها و منابع بسیاری راه من به گذشته را روشنایی بخشیدند. مایلم به‌ویژه از «لیز بولتون» و «مارگارت گاوستری» از کتابخانهٔ «موگار» دانشگاه بوستون، جایی‌که مجموعه­ای از آرشیو اینشتین نگهداری می­شود، قدردانی کنم، به‌خاطر همکاری و یاری آن‌ها هنگامی‌که من در تابستان به آنجا رفتم. «بریجیت امر» از انستیتوی «Zeritgeschichte» در «مونیخ»، مرا در پیداکردن راهم از آرشیو «نیکولای» به نامه­های او به اینشتین، یاری نمود. من همچنین به «بیت گلاوز» در «مجموعهٔ تاریخ علوم» در کتابخانهٔ ای. تی. اچ «ETH» «زوریخ»، «هولوریش گاستپار» در «آرشیو ادبی سوئیس» در «برن» و «تراوت هیرت» در «بایگانی امور خارجه» زوریخ، که مرا در یافتن برگه‌های طلاق آلبرت و ملیوا یاری کرد، سپاس‌گزاری کنم. «لوری اولسون» از «مرکز میراث آمریکا» در دانشگاه «ولومینگ»، در یافتن یادداشت­های مصاحبهٔ «وولفگانگ زولنور» با «مارگت اینشتین»، از میان مقاله­های فهرست‌بندی نشدهٔ وی و دیگر نامه‌نگاری­های خانوادهٔ اینشتین، کوشید. «پوستا» مرا در دانشگاه «چارلز» در «پراگ» راهنمایی کرد و دختر اینشتین را به من نشان داد. «یورگن استات» بعدازظهری بارانی را صَرف نشان‌دادن برج اینشتین در «پوسترام» به من کرد.

«اوده اینشتین» و «اولین اینشتین»، هریک اطلاعات و دسترسی به نامه­ها و اسنادی را ممکن ساختند که در غیراین‌صورت ناممکن بود. «چارلز شرر» در «بادن»، بسیار مهربانانه خاطره­های خود را از «آنلی میراشمیر» برایم شرح داد. «جرالد هولتون» از دانشگاه «هاروارد» در بسیاری مباحث، اندیشه­های خود را در اختیار من گذاشت. من همچنین از توصیه­ها و هم‌کلامی با «آبراهام پایس»، «جان استچل»، «هاینریش مدیکوس»، «جان ویلر»، «جوزف ایلی»، «یورگن رن»، «جولیان باربر»، «جوزپه کاستاگفتی»، «جان ایرمان»، «پیتر باکی»، «پائولاینشتین پیتر گالیسون»، «آلیس کالاپرایس»، «پیتر اسکیف»، «کتی کلنیش»، «مارگت شرمو»، «روت مارتون» و «میلان پوپووینج»، بهره­مند شده­ام.

من قصد دارم از «والری تکاوک» که معلم آلمانی من بود و به مترجم، محقق دستیار و دوستی صمیمی در لحظه‌هایی که گویی دنیا در اعماق بی‌پایان نامه‌نگاری­های آلمانی به‌سر می­برد، تبدیل شد، تشکر ویژه­ای کنم. مطالعهٔ دقیق وال و تمرکزش بر نامه‌های اینشتین به ملیوا، فرزندانش و بهترین دوستش، «مایکل بسو»، اینشتین را چون نویسنده­ای متفاوت و تیزهوش به زندگی بازگرداند. «کارین اوانس» نیز بخش بسیاری از نامه­های اینشتین را ترجمه کرد.

«ترودی گول» و «ارنست بوچر»، خانه‌ای دور از خانه‌ام در سوئیس فراهم کردند و به‌همراه غذایی خوب و محیطی عالی، مرا در فراموش‌کردن آیندهٔ تحقیق اینشتین یاری رساندند. «بث او سولیوان» و «ال میلان»، در تابستان من در منابع و آرشیوها، خانهٔ خود را در کمبریج در اختیارم گذاشتند. «کلر روزنفیلد» مرحوم نیز همیشه پذیرای من بود و من هنوز برایش دلتنگ هستم. «ماری جودت» و «فرد اشو» چون عضوی از خانه، از من استقبال کردند. دوستان دیگری که مرا راهنمایی و تشویق کردند نیز نقش مهمی داشتند؛ چون «سوزان براون» که منبع کتاب­هایش چون معدن طلایی بود، «لیزا استارگر»، شیرینی‌پز کیک تولد اینشتین، «تام فرانزل»، «جیم پولک»، «لورا کاپلان»، «والری والکی»، «جین» و «مانوئل برومبرگز»، «لی اسمولین»، «مایکل تاینز»، «دیوید شرم» مرحوم، «آلن ساندیچ» و «تیموتی فریس». «کاترین آرا» در این سال‌های تعقیب اینشتین، همراهی مصمم و دوستی خوب برایم بود. من همچنین مورد لطف و حمایت خانواده­ام قرار داشتم؛ «گوردون اووربای»، «اولیور اووربای» و پدر مرحومم «میلان اووربای» و پدرخوانده­ام «جک اشنایدر».

همکاران من در «نیویورک‌تایمز»، منبع الهام من و معنای حقیقی حمایت و یاری بوده‌اند. قصد دارم از «کورنلیا دین»، «لورا چانگ» و «جان ویلسون» تشکر کنم، به‌ویژه به‌خاطر تحمل غیبت­های مداوم من.

«مایکل جانسن»، «آلن لایتمن»، «جان نورتون»، «روبرت شولمان»، «لی اسمولین» و «مایکل تارتر»، زمان بسیاری را صَرف خواندن همه یا بخشی از پیش‌نویس این‌کار کردند و توصیه­ها و نظرهای بسیاری را به من یادآور شدند. خطاهای بسیارِ باقی‌مانده، از کوتاهیِ من بوده است.

بار دیگر ویراستارم «ریک لوکت» و همکارم «کریس دال»، نقشی بسزا و فراتر از وظیفه در این کتاب ایفا نمودند و از دوستی و حمایت «ناتالی انجی»، نهایت سپاس را دارم.

درنهایت از «نانسی دارتیک» به‌خاطر الهام‌بخشی و توصیه­اش که ستارهٔ گیتی من است، قدردانی می­کنم.


بخش یکم: فراری‌ها

اگر زندگی همه مانند زندگی من بود، دیگر نیازی به رمان نبود.

اینشتین؛ خطاب به خواهرش مایا، ۱۸۹۹

۱. در راه

زوریخ، ۱۸۹۷. آلبرت اینشتین ۱۸ ساله، غمگین و متأسف در اتاقش تنها نشسته است. اندام ریزنقش و کوتاهش در لباس‌خواب کهنه‌ای پیچیده شده است. موهایی مجعد و تیره، صورت حساسش را -که چشم­هایی درشت و قهوه‌ای و یک بینی گوشتالود و دهانی کوچک بر آن نقش بسته است- احاطه کرده است. سبیل پرپشتی لب بالایی او را پوشانده و ته‌ریشی بر گونه‌های جوانش دیده می­شود. مدتی است او احساس می‌کند نیرویی برای بیرون رفتن از اتاقش ندارد؛ حتی برای اصلاح صورتش. نسیم ملایم ماه ژوئن از پنجره­های رو به خیابان اورنیون در قلب خوابگاه معروف دانشجویان زوریخ می­گذرد. پایین تپه در مرکز شهر قدیمی، دانشجویان کوچه­های خیابان «نیدردورف» را پُر کرده‌اند. همهمه و دود تنباکوی کافه­های اطراف، رودخانهٔ لیمات را دربرگرفته است. خورشید به روی همه می­خندد به‌جز او.

تعطیلات بهاری موسوم به «ویتسانتیده»، جشن پنجاهه (عید گل‌ریزان که در آن جشن یک‌شنبه سفید برپا می‌شود)، نزدیک است و آلبرت به خانهٔ «سلینا کاپروتی» در کنار دریاچهٔ زوریخ می­رود. آنجا موتسارت می‌نوازد، درحال صحبت­های دلنشین سیگار می­کشد و دربارهٔ فیزیک و فلسفه با دوست تازه­اش مایکل بسوی باهوش اما مردد، بحث می‌کند. خاطرهٔ ویتسانتیدهٔ گذشته هنوز بر دوشش سنگینی می­کند. به‌خاطر بدرفتاری، دِینی بر دوش دارد و حالا احساس رضایت تلخ‌وشیرین خاصی برای جبران آن دارد.

خودکاری به‌دست می­گیرد. «مادر عزیز»؛ خطاب به «پاولینه وینتلر»(۴) می‌نویسد و محترمانه و کمی هم جدی دعوت وی را برای سپری‌کردن ویتسانتیده با خانوادهٔ او در شهر کوچک «ارو» را رد می­کند: «خطای بزرگ من خواهد بود اگر برای چندروز شادی و مسرت، موجب دردی تازه شوم، درحالی‌که پیش از این با خطای خود به اندازهٔ کافی این رنج را برای فرزند نازنین شما موجب شده­ام». فرزند نازنین، کسی که به هر بهای ممکن باید از او دوری کند، کوچک­ترین و زیباترین دختر پاولینه است. ماری، کسی‌که روح حساسش دل به مردانگی او بسته است. او با خود عهد می­بندد از این پس تنها به کار خود بپردازد و از هر ماجراجویی عاشقانه‌ای دوری کند.

«کار خردمندانه و نظارهٔ طبیعت خدا، سازگار و قدرتمند است و درعین‌حال فرشتگانی سخت­گیر که مرا به‌سوی سختی­های زندگی راهنمایی می­کنند. ای‌کاش می­توانستم اندکی از این را به آن فرزند نیکو دهم! اما این چه راه عجیبی برای حذف توفان‌های زندگی است. بسیاری از لحظه­ها، خود را همچون شترمرغی می‌بینم که سر بر شن­های بیابان فرو برده است تا با خطر روبرو نشود».

در تمام زندگی، آلبرت اینشتین برای زنان مایهٔ دردسر بوده است.

تنها سه‌هفته از تولد ۲۱ سالگی «پاولینه کُخ اینشتین» گذشته بود که سر بزرگ و بدشکل آلبرت از رحم او خارج شد و باعث ترسی شد که او را تا پای مرگ برد. آلبرت نخستین فرزند خانواده بود.

مادر اینشتین، تنها ۱۸ سال داشت که با «هرمان اینشتین» ازدواج کرده و زندگی دختر تاجر غلاتی که در پَر قو بزرگ شده بود را با آغوش ریاضی­دانی شکست‌خورده و بنیانگذار یک شرکت سیار، عوض کرد. از آن‌روز به بعد، زندگی روی چندان خوشی به او نشان نداد و سر بهتر شدن هم نداشت.

البته رنج و سختی مدت­ها بود که میراث یهودیان و اکنون جنوب آلمان بوده است. برای نمونه، در شهر «هایلبرون»، ۳۰۰ سال بود که یهودیان پس از تاریکی اجازهٔ ورود به دروازه­های شهر را نداشتند، اما در نیمهٔ دوم قرن نوزدهم، هنگامی‌که «اوتو فون بیسمارک»، نابغهٔ پروسی فرانسه، هراسی را مانند مشعل جوشی برای متحدکردن ایالت­های آلمان به‌شکل ملتی تازه برافراشت، یهودیان آلمان جنوبی پس از قرن­ها شکنجه، تعقیب و کشتار برخاستند و به طبقهٔ متوسط آمدند. سنت­هایشان را کنار گذاشتند و سعی کردند شبیه همسایگان رومی کاتولیکشان بشوند.

«جولیوس کخ»، پدر پاولینه، مردی تندخو و ماهر بود که با سخت کار کردن از شرایط دشوار نانوایی به کسب ثروتی کوچک به‌همراه برادرش در تجارت غلات رسید. موفقیت و آسایش، تواضعی به‌همراه نیاورد یا میل او را به یک معاملهٔ خوب کم نکرد. هنگامی‌که کُخ مصمم شد مردی چون او باید آثار هنری جمع کند، به‌دنبال ارزان­ترین نقاشی­هایی که می­توانست پیدا کند می‌گشت و بیشتر وقت‌ها به کُپی­ها بسنده می­کرد تا نسخه­های اصل.

کُخ با یک هنرمند معمولی قرارداد بست تا در ازای جا و غذا، پرتره­های اعضای خانواده را بکشد. پاولینه و خواهر و برادرانش با خانوادهٔ برادر جولیوس در خانه‌ای روستایی بزرگ شدند؛ جایی‌که زنان مشغول پخت غذا و دیگر کارهای ادارهٔ خانه بودند. در یادداشتی منتشرشده از مایا، خواهر کوچک­تر آلبرت، موفقیت این سبک زندگی را به‌دلیل حس شوخ و مادرانهٔ همسر جولیوس، «یته برنهاییم» قلمداد می­کند و او را روح خانه می­نامند.

هرمان اینشتین، دومین مرد زندگی پاولینه، تمام آن چیزهایی بود که جولیوس نبود، یا شاید هم تمام آن چیزهایی که جولیوس بود را نداشت. هرمان با سبیل، عینکی دماغی، به‌شدت پروسی به‌نظر می­رسید. ولی درحقیقت اگر مردی مردد بود، با این‌حال شاد و پر شعف نیز بود. معمولاً به هر امکان و موقعیتی فکر می‌کرد. شیفتهٔ ریاضی بود و فرزندی از یک خانواده با دارایی محدود و ۷ فرزند که مانع تحصیل در درجه‌های بالاتر بود. زمان ازدواجش، یک تاجر روبه‌رشد تُشک بود، ولی همان‌طور که بارها و بارها ثابت شد، برای تجارت ساخته نشده بود.

آلبرت در سال ۱۸۷۹ در «اولم» زاده شد؛ شهری کوچک که امروزه به‌خاطر کلیسای جامع و جایگاه ماهی­گیری تابستانی‌اش شناخته‌شده است و نیز رود «دانوب». اولم بر دامنهٔ تپه­هایی در جنوب‌غربی آلمان قرار دارد؛ منطقه­ای به‌نام «سوابیا»، جایی‌که «راین» و دانوب تنها با چندمایل فاصله در جهت­هایی مخالف، روانند. از دیدگاه آلمانی، سوابیا مرکز زمین بود. شهر راحت و خاکی با مردمی روستایی و صمیمی و اندکی شهرنشینی با لهجه­هایی متنوع.

تولد آلبرت هیچ تغییری در نژاد سوابیایی ایجاد نکرد. وقتی زاده شد، مادربزرگش «یته»، گفته بود که او بسیار چاق است. قسمت پشتی جمجمه­اش بسیار بزرگ بود، برای‌همین هم پاولینه می­ترسید که ناقص‌الخلقه باشد؛ ترسی که به‌خاطر کُندی آلبرت در یادگیری حرف‌زدن تشدید شد. بزرگ­تر از دو سال بود که نخستین تلاش­هایش را برای حرف‌زدن کرد. خاطره‌انگیزترین حرفش در سن دوسال و نیمی بود، وقتی خواهرش مایا به‌دنیا آمد. او که انتظار یک اسباب‌بازی را داشت، می­پرسید چرا خواهرش چرخ ندارد؟ تا ۷ سالگی عادتی عجیب داشت که جمله‌های خود را زیرلب زمزمه می­کرد. او کودکی زیبا با موهایی تیره بود. در قدیمی‌ترین عکسی که از او برجای‌مانده، همچون بزرگسالی مینیاتوری، در فراگی مشکی با پاپیون و کفشی مشکی که به یک صندلی تکیه کرده است، با چشمانی نیمه‌باز و نگاهی خیره که بر صورت گوشتالویش نقش بسته است؛ اما در پشت این رفتار آرام، دیوی با خلق و خوی پدربزرگش کُخ، پنهان است. وقتی عصبانی می­شد، تمام صورتش زرد می­شد و نوک بینی‌اش سفید. یک‌بار توپ بولینگی را به‌سوی مایا پرتاب کرده و یک‌بار هم با بیل به سرش کوبیده بود.

یک‌سال پس از تولد آلبرت، خانواده به مونیخ نقل‌مکان کردند تا به منابع الکتریکی نوپای برادر جوان­تر هرمان، «جاکوب» بپیوندند. جاکوب آن­قدر ثروت داشت تا در انجمن تحقیقاتی پلی‌تکنیک «اشتوتگارت»، مهندسی برق بخواند. در سال ۱۸۶۷، صنعت برق با اختراع «دینام» توسط «ورنر ون زیمنس» دگرگون شده بود. دینامی که از انرژی سوخت زغال‌سنگ توربین­های آبی برای تولید جریان‌های قوی و ولتاژهای بالا استفاده می­کرد. در دههٔ ۱۸۸۰، الکتریسیته، موج آینده بود و جاکوب که یک شرکت نصب لوازم گازی و لوله‌کشی در مونیخ داشت، مشتاق بود وارد این صنعت شود. شرکت برادران اینشتین، مهارت فنی جاکوب را به ثروت بستگان همسر هرمان پیوند داد. باوجود آنکه هرمان حس نظارت چندانی نداشت، بخش اجرایی کار را به عهده گرفت. برگرفته از زندگی عجیب خانوادهٔ کُخ در اُولم، عمو جاکوب و همسرش «آیدا»، همراه خانوادهٔ هرمان در ویلایی بزرگ در حومهٔ شهر باهم زندگی می­کردند. ویلایی که با یک حیاط از خیابان فاصله می­گرفت. پاولینه اینشتین، زنی زیرک و سخت­گیر بود، با چشم­های خاکستری؛ نمونهٔ بارز یک عشق سرسخت.

او بچه­هایش را طوری تربیت کرد که بتوانند از پس زندگی خود بربیایند. پس از یک گشت توی خیابان‌های شلوغ مونیخ، آلبرت باید به‌تنهایی راه خانه را پیدا می­کرد و پاولینه مخفیانه مراقبش بود. بعدها در مصاحبه­ای در یک روزنامه، موفقیت مدیریت خانه‌اش را مدیون انضباط دانسته بود. صبوری، پشتکار، دلگرمی و هنرش (او درای استعداد در زمینهٔ خیاطی‌های پرزرق و برق بود) از او را به‌زنی بارز تبدیل کرده بود. یکی از کارهایش، یک رومیزی تزئین‌شده با جملهٔ «Sich regenbringt Segen» بود به‌معنای «مشغله و کار مایهٔ بخشش است»؛ درحقیقت تعبیری مثبت­تر از ضرب‌المثل قدیمی «شیطان برای دست­های بی­کار کار ایجاد می‌کند». موسیقی، سرگرمی دیگر پاولینه بود. او پیانو می‌نواخت و تلاش کرد این علاقه را به فرزندانش هم منتقل کند. با یک علاقهٔ معمولی، آلبرت وقتی ۵ ساله بود، نواختن ویولن را با شور آغاز کرد. او یک‌بار هم صندلی را به‌سوی معلمش پرتاب کرد و او را از خانه بیرون کرد.

ویلای خانوادهٔ اینشتین تبدیل به محلی برای گردهمایی­های خانوادهٔ بزرگ اینشتین و کُخ، از گوشه‌وکنار آلمان و شمال ایتالیا شده بود. به‌ویژه خاله‌زاده‌های آلبرت، «السا»، «پاولا» و «اوسینه»، دخترهای خواهر پاولینه، فانی(۵).

در این گردهمایی­ها، آلبرت عادت داشت که تنها و گوشه‌گیر باشد. پسربچهٔ خشمگین، دورهٔ خردسالی تنهایی را پُشت‌سر می­گذاشت و خودش را با کارهایی همچون ساختن خانه­های ۱۴ طبقه با ورق­های بازی، سرگرم می­کرد. هم‌بازی­های معمولش، بیشتر مرغ­ها و کبوترها بودند، یا قایق کوچکی که در سطل آبی شناور بود.

در گذر زمان، خانوادهٔ اینشتین فضایی «سکولار» (بدون الزام به داشتن دین و مذهبی خاص) در خانه و خانواده ایجاد کردند؛ به‌دور از آئین و مناسبت­های سنتی یهود. ولی شهر مونیخ مقرراتی داشت که تمامی دانش­آموزان مدرسه‌های عمومی باید آئین­های دینی را بیاموزند. در آن‌زمان، آلبرت به مدرسه­ای کاتولیک می­رفت، ولی خانوادهٔ اینشتین به‌اندازه‌ای سکولار نبودند که فرزندانشان را به آموزه­های کاتولیک بسپارند؛ بنابراین یکی از بستگان دورشان برای آموزش آداب یهودی به آلبرت به آنجا آمد.

آلبرت بسیار فراتر از تصور اطرافیان اشتیاق نشان داد و مایهٔ تعجب خانواده‌اش شد. او سنت­های مذهبی قومش را که به‌خاطر مدرنیته به آن پُشت‌پا زده بودند، با اشتیاق دنبال می­کرد. او سال­ها از خوردن گوشت خوک پرهیز می­کرد و حتی سروده­هایی در ستایش خدا گفته بود که هر روز صبح در راه مدرسه با خود می­خواند.

این «بهشت دینی بچگی»، آن‌گونه که آلبرت بعدها از آن یاد می­کند، با مقابله­ای با علم در ۱۲ سالگی او درهم شکست. باتوجه به اینکه پدر و مادرش افرادی سکولار بودند که تلاش می­کردند در پُرتحول­ترین دوران به زندگی خود ادامه دهند، این درهم شکستن، گریزناپذیر می­نمود. آلبرت بچه­ای پر از خوش­بینی تکنولوژیک بود که از لحظهٔ تولد در زمزمه­های مرموز انقلاب الکتریسیته محصور شده بود. او در مسیر علمی گام برمی­داشت که عمو جاکوب، عمو سزار که مرتب از «بروکسل» به دیدنشان می­آمد و «مکس تالمی»، او را پیش می‌راندند. مکس تالمی، دانشجویی لهستانی در رشتهٔ پزشکی در دانشگاه مونیخ بود که برادر بزرگ‌ترش او را به خانوادهٔ اینشتین معرفی کرد و به یک مهمانی شام هفتگی تبدیل شده بود. تالمی، جذب آلبرت شده بود؛ آلبرتی که هنگام دیدار نخست‌شان تنها ۱۰ سال داشت، ولی آن‌قدر خردمندانه رفتار می­کرد که در گفتگو با یک دانشجو، خودش را نمی­باخت. تالمی او را در دنیای کتاب غرق کرد؛ به‌ویژه کارهای مشهور «آرون برنشتاین»، «کارل سیگنِ» زمان خود. کسی‌که در نوشته­هایش به وحدت نهفته در پدیده­های طبیعی تأکید می­کرد. در یکی از آن نوشته­ها، نویسنده سفری با یک سیگنال الکتریکی در مسیر خط تلگراف را تصور می­کند.

این مطالعه­ها در ۱۲ سالگی آلبرت به اوج خود رسید؛ نقطه­ای که بعدها وی آن را جشنی از آزاداندیشی­های پیوندخورده با تأثیر جوانی که منجر می­شود با فریب­ها قانع شوی و یک تأثیری ویران‌کننده می­خواند.

این‌بار به‌جای خدا، ریاضی قرار گرفت. تالمی کتاب هندسه‌ای به آلبرت داد که باقی عمرش آن را به‌عنوان کتاب‌مقدس می‌انگاشت. آن کتاب، آتش ریاضی را در مغزش شعله­ور کرد. آلبرت در این رشته به مهارت دست یافت و به خواهرش فخر می­فروخت که سرانجام اثباتی واقعی برای قضیهٔ «فیثاغورث» پیدا کرده است. او تا تعطیلات تابستان سال‌بعد، تمام ریاضیات دورهٔ دبیرستان را مطالعه و تمرین کرده بود؛ ازجمله حساب. روزها تنها گوشه­ای می‌نشست و قضیه­ها و مسئله‌های توی کتاب­هایی که تالمی به او داده بود را حل و اثبات می­کرد.

این برای تالمی کافی بود. رهاشده در دنیای مبهم ریاضی، به‌سوی فلسفه رفت. آن دو باهم در میان همهٔ مسیرها راهشان را با «سنجش خرد نابِ» «کانت» پیدا کردند. همانند این روزها، کانت در آن‌زمان شور داغی در میان دانشجویان به‌شمار می­آمد و معلوم شد که فلسفهٔ او، استنباط­های فاحشی از علم دارد. از نظریه­های کانت می­توان برای مشخص‌کردن ارتباط فضای درونی- فضای بیرونی میان دنیای بیرونی حواس و دنیای ذهنی درونی استفاده نمود؛ که این همان ریاضیات است. آیا این ممکن است که کلید درک جهان در ساختار ذهنی خود ما باشد؟

یکی دیگر از افراد موردعلاقهٔ آلبرت، «آرتور شوپنهاور» بود که احتمالاً بیان استعلای تفاوت شخصی و پیمودن راه انتخابی خود در برابر پیروی ناآگاهانهٔ او، مایهٔ قوت‌قلب جوانی تنها بوده است. این‌گونه که به‌نظر می­آید، آلبرت موقعیت­های بسیاری داشته است تا اصول شوپنهاوری را تجربه کند. بلوغ زودهنگام آلبرت، تنها برای کسانی‌که مسئولیت آموزش وی را برعهده داشتند مشهود بود.

او نمره­های بسیار چشم­گیری در ریاضی داشت، اما گفته می­شود استاد زبان یونانی‌اش در دبیرستان «لویتپولد»، دبیرستانی که در ۹ سالگی وارد آن شد، پیش همهٔ هم‌کلاسی‌هایش به او گفته بود که هرگز قادر نخواهد بود به توانایی یا جایگاهی دست یابد. براساس گفتهٔ مایا، در دوران دبستان، آلبرت دانش‌آموز کُندی بود. او در دبیرستان لویتپولد، پسری گستاخ شناخته می­شد. هم‌کلاسی­هایش او را «Biedermeier» صدا می‌زدند که به‌معنای «خرخوان» است. درهرحال این حس عدم محبوبیت، یکسان بوده است.

باوجود آنکه لویتپولد یکی از پیشرفته‌ترین مدرسه‌های آلمان بود و آزمایشگاه‌ها و تجهیزات به­روزی داشت که یک شرکت الکتریکی آن‌ها را پیشکش کرده بود و نظام‌آموزشی آن توسط فیلسوف و فیزیک‌دانی بزرگ، «ارنست ماخ»، یکی از طرفداران مدرسه‌های نظام­مند تجربی توصیه شده بود، بازهم آلبرت از آنکه مدرسه چون کارخانه‌ای از آموزش­های بیهوده است، شکایت داشت.

این پسر خرخوان رُک­گو، به تلاشش ادامه داد و نمره­هایی به‌دست آورد. به خانه که برمی­گشت، کتاب می­خواند، در باغ مسئله‌ها و معماهای ریاضی حل می‌کرد، با خواهر و مادرش قطعه­های «بتهوون» و موتسارت می­نواخت، یا حتی تنهایی پشت پیانو می‌نشست و غرق در اندیشه، نُت­هایی را می­نواخت و یا با عمو جاکوب، کشمکش علمی می­کرد.

سال­ها بعد، هنگامی‌که یک مرد سالخورده بود، درحالی‌که نشان شهرت بمب‌اتمی و بی­احتیاطی کوانتومی بر گردنش آویزان بود، گفته بود رازهای جهان، نخستین‌بار وقتی ۶ ساله بود به او خودنمایی کرد؛ وقتی‌که پدرش قطب‌نمایی را به او نشان داده بود که عقربه­ای لرزان، بی­وقفه شمال مغناطیسی را نشان می­داد. این یک داستان نمادین است. پسری جوان که در جستجوی نظمی نهفته در واقعیتی آشفته است؛ داستانی که بارها و بارها گفته خواهد شد. آخرین‌بار در فیلم «IQ»، جایی‌که «والتر متیو» در نقش اینشتین، قطب‌نمایی به گردن دارد و آن را به «تیموتی رابینز» که نقش خواهرزادهٔ (خیالی) او را بازی می­کند، می­دهد.


اینشتین عاشق

اینشتین عاشق: عاشقانه‌ای علمی
نویسنده : دنیس اوربای
مترجم : نغمه رضوی

قبلی «
بعدی »

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.

اینستاگرام ما را لطفا دنبال کنید!

پیشنهاد می‌کنیم