معرفی کتاب «هنر عشق ­ورزیدن»، نوشته اریک فروم

دیباچه

مطالعهٔ این کتاب برای آنها که دنبال یک دستورالعمل ساده برای هنر عشق­ورزی هستند، تجربه­ای مایوس­کننده خواهد بود. بالعکس، کتاب می­خواهد نشان دهد که عشق احساسی نیست که فرد بتواند به‌آسانی و بدون رسیدن به درجهٔ مشخصی از بلوغ شخصیتی به آن دست یابد. کتاب می­خواهد خواننده را متقاعد کند که اگر با جدیت دنبال رشد و توسعهٔ شخصیت خود نباشد و اگر به منش مولد دست نیابد، تمام تلاش­هایی که صرف رسیدن به عشق می­کند محکوم به شکست خواهد بود. فردی که ظرفیت عشق­ورزی به همسایهٔ خود را ندارد و از تواضع، شجاعت، ایمان و نظم راستین، بی­بهره است با عشق فردی به رضایت­خاطر نمی­رسد. در فرهنگی که این کیفیات به‌ندرت در آنها یافت شود عشق و رسیدن به توانایی عشق­ورزی، موفقیتی نادر باقی خواهد ماند. هرکسی می­تواند از خود سوال کند، چند نفر را می­شناسم که به‌راستی عاشق باشند؟

عشق­ورزی سخت است اما این به آن معنا نیست که نخواهیم از سختی­ها و نیز شرایط رسیدن به عشق آگاه شویم. من در این کتاب سعی کرده­ام تا جایی که می­شود به زبانی ساده و غیرفنی دربارهٔ عشق سخن بگویم تا از پرداختن به پیچیدگی­های غیرضروری اجتناب کنم. در همین راستا سعی کرده­ام، بسیار کم به ادبیات پژوهشی و منابع مربوط به عشق ارجاع دهم.

قصد من آن بود که از تکرار ایده­هایی که قبلا در آثار گذشتهٔ خود بیان کرده­ام خودداری کنم اما برای غلبه بر این مشکل، راه­حلی نیافتم که کاملا رضایت­بخش باشد. خوانندگانی که با آثار من آشنا باشند، به‌ویژه آنها که «گریز از آزادی»، «انسان برای خود و جامعهٔ سالم» را مطالعه کرده­اند درخواهند یافت که بسیاری از افکار درون این کتاب در آثار گذشتهٔ من بیان شده است. به‌هرحال هنر عشق‌ورزیدن به‌هیچ‌وجه، تکرار و تلخیص آثار قبلی من نیست. بسیاری از ایده­های درون این افکار، فراتر از آثار قبلی من است. در این کتاب، افکار من حول موضوعِ هنر عشق­ورزی متمرکز شده است بنابراین کاملا طبیعی است که بعضی ایده­های قبلی، رنگ و بویی تازه پیدا کرده باشند و دیدگاه­های جدیدی حاصل شده باشد.

 

آنکه هیچ نمی­داند، به هیچ‌چیز عشق نمی­ورزد. آنکه توان انجام هیچ کار را ندارد هیچ نمی‌فهمد. آنکه هیچ نمی‌فهمد، بی­ارزش است. اما آنکه می­فهمد عشق هم می­ورزد، درمی­یابد، می­بیند و… لاجرم، هر چه دانش بیشتر شود عشق هم بیشتر می­شود… هر که فکر کند همهٔ میوه­ها، در فصل توت‌فرنگی می­رسند از انگور هیچ نمی‌داند.

 

پاراسلوس(۱)


 

۱ . آیا عشق، هنر است؟

آیا عشق، هنر است؟ اگر چنین باشد پس به دانش و تلاش نیاز دارد. آیا عشق، شورِ لذت‌بخشی است که تجربهٔ آن، بخت و اقبال می­خواهد؟ آیا عشق از آن قبیل امور است که اگر خوش­شانس باشی، “گرفتارش می­شوی”. بدون شک، امروزه اکثرِ مردم به پیش­فرض دوم اعتقاد دارند اما این کتاب کوچک بر پیش­فرض اول مبتنی است.

البته، مردم عشق را بی­اهمیت نمی­دانند. مردم، گرسنهٔ عشق هستند؛ آنها به شمار بی­پایانی از فیلم‌هایی که داستان­های عاشقانه­یِ شاد یا غم­انگیز دارند نگاه می­کنند و به صدها ترانهٔ عاشقانهٔ مهمل گوش می­کنند اما کمتر کسی فکر می­کند که عشق، چیزهایی هم دارد که باید آنها را یاد گرفت.

این نگرش عجیب بر چند فرض مبتنی است. این چند فرض به‌تنهایی یا در ترکیب باهم، از این نگرش پشتیبانی می‌کنند. بیشتر مردم موضوع عشق را در درجهٔ اول، دوست داشته شدن می‌دانند نه عشق ورزیدن و توانایی دوست داشتن. پس مسئله آنها این است که چطور دوست داشته شوند و چطور دوست­داشتنی باشند. آنها برای رسیدن به این هدف، چند راه را در پیش می­گیرند. یکی از این راه­ها که به‌ویژه، توسط مردان استفاده می­شود این است که آدم موفقی باشیم و تا جایی که جایگاه اجتماعی به ما اجازه می­دهد ثروتمند و قدرتمند شویم. راه دیگر که بیشتر توسط زنان استفاده می­شود این است که فرد خود را از طریق رسیدن به بدن، لباس و مواردی ازاین‌دست، جذاب کند. تقویت رفتارهای خوشایند، خوش­صحبتی، مفید بودن، تواضع داشتن و مودب بودن ازجمله راه­های دیگر جذاب بودن است و هم مردان و هم زنان از آنها استفاده می­کنند. بسیاری از راه­هایی که برای دوست­داشتنی کردن خود استفاده می­شود همان راه­هایی است که برای رسیدن به موفقیت استفاده می­شود چون هر دو، بر پیروز شدن بر دوستان و نفوذ در مردم مبتنی هستند. درواقع در فرهنگ ما منظور مردم از دوست‌داشتنی بودن، ترکیبی است از محبوب بودن و داشتن جذابیت جنسی.

در پشتِ این دیدگاه که عشق یادگرفتنی نیست، یک پیش­فرض دوم هم وجود دارد. بر اساس این پیش‌فرض، مسئلهٔ عشق به هدف(۲) عشق‌ورزی یا همان معشوق مربوط می­شود نه استعداد(۳) عشق‌ورزی. مردم فکر می‌کنند که عشق ورزیدن، ساده است اما یافتن هدف درست برای عشق­ورزی (یا دوست داشته شدن)، دشوار است. این نگرش دلایلی دارد که در پیدایش جامعهٔ مدرن، ریشه دارند. یکی از این دلایل، دگرگونی بزرگی است که در قرن بیستم در رابطه با انتخابِ “هدف عشق” رخ داد. در عصر ویکتوریا و نیز در بسیاری از فرهنگ­های سنتی، عشق یک تجربهٔ فردی خودانگیخته که به ازدواج منجر شود، نبود. بالعکس، ازدواج از طریق قرارداد منعقد می­شد (خواه توسط خانواده­ها یا عاقد یا بدون کمک این واسطه­ها)؛ تابع ملاحظات اجتماعی بود و فرض بر آن بود که عشق بعد از ازدواج پدیدار می­شود. فقط در عرض چند نسل، مفهوم عشق رمانتیک تقریباً در کل دنیای غرب، فراگیر شد. در ایالات‌متحده، ملاحظات مربوط به ماهیت قراردادی به‌کل غایب نیست بااین‌حال مردم تا حد زیادی در جستجوی عشق رمانتیک هستند؛ یک تجربهٔ فردی عاشقانه که باید بعدها به ازدواج منجر شود. این تصور جدید از آزادی باید تا حد زیادی بر اهمیت هدف، افزوده باشد و از اهمیت کارکرد (۴)کاسته باشد.

یکی از خصوصیات دیگرِ فرهنگ امروزی، ارتباط تنگاتنگی با این عامل دارد. کل فرهنگ ما بر اشتیاق به خرید و ایدهٔ تبادل مطلوب و متقابل، استوار است. شادکامی انسان مدرن در هیجانِ نگاه کردن به ویترین مغازه­ها و خرید هر آنچه استطاعت خریدش را دارد نهفته است؛ خواه خرید نقدی خواه خرید اقساطی. او به نحو یکسانی به مردم نگاه می­کند. به اعتقاد مرد مدرن، دختر جذاب یعنی پاداش­هایی که یک مرد دنبال می­کند. “جذاب” معمولا یعنی بسته­ای دلپذیر از خصوصیات محبوب و خواستنی که همه در بازار شخصیت، در جستجوی آن هستند. آنچه فرد را به نحو خاصی جذاب می­کند به مد روز و خصوصیات جسمانی یا ذهنی که مد، اقتضا می­کند بستگی دارد. در قرن بیستم، دختر سرکش و شهوت­انگیزی که می­نوشید و سیگار می‌کشید جذاب بود اما مد کنونی، وقار و متانت بیشتری را طلب می­کند. در اواخر قرن نوزدهم و اوایل این قرن، یک مرد باید پرخاشگر و جاه­طلب می­بود (او اکنون باید اجتماعی و شکیبا باشد) تا یک “بستهٔ” جذاب باشد. حس ابتلا به عشق معمولا فقط در ارتباط با این قبیل اقلام انسانی که فرد امکان مبادلهٔ آنها را دارد ظهور می­یابد. اگر من قصد خرید داشته باشم، شی‌ء باید ازنقطه‌نظر ارزش اجتماعی آن، مطلوب باشد و هم‌زمان مستلزم آن باشد که من داشته­ها و قابلیت­های آشکار و نهان خودم را مدنظر قرار دهم. بنابراین دو فرد، زمانی عاشق می­شوند که احساس کنند، متناسب با محدودیت­هایی که در زمینهٔ مبادلهٔ ارزش‌ها دارند بهترین شی موجود در بازار را یافته­اند. قابلیت­های پنهان ممکن است نقش مهمی در این معامله بازی کنند؛ به‌عنوان‌مثال خرید ملک، چنین است. در فرهنگی که بازاریابی غلبه دارد و موفقیت مادی، ارزش برجسته­ای دارد چندان عجیب نیست که روابط عاشقانهٔ انسانی از همان الگوی دادوستدی که بر کالای اقتصادی و بازار کار حاکم است پیروی می­کنند.

خطای سومی که به پیش­فرضِ “عشق یادگرفتنی نیست” منجر می­شود اشتباه گرفتن تجربهٔ اولیه­یِ ابتلا به عشق با عاشق ماندن مستمر یا به عبارت بهتر توقف در عشق است. دو انسانی که قبلا غریبه بوده‌اند (همهٔ ما از ابتدا همدیگر را نمی­شناسیم) ناگهان اجازه می­دهند دیوار بین آنها فرو بریزد و احساس نزدیکی و یکی بودن می­کنند. این لحظهٔ یکی شدن یکی از فرح­بخش‌ترین و هیجان‌انگیزترین تجارب زندگی ما است. افرادی که قبلا گوشه­نشین، منزوی و بدون عشق بوده­اند این تجربه را بسیار شگفت­انگیز و معجزه­آسا می­دانند. معجزهٔ صمیمت ناگهانی اگر از جاذبهٔ جنسی شروع شود یا با اولین آمیزش(۵) همراه باشد تسهیل می­شود. به‌هرحال این نوع عشق، بنا به ذاتش چندان ماندگار نیست. وقتی دو نفر به‌خوبی باهم آشنا می­شوند؛ صمیمیتی که بین آنها شکل می­گیرد، خاصیت معجزه­آسای عشق را بیش‌ازپیش می­گیرد تا جایی که خصومت‌ها، یاس­ها و ملال دوطرفهٔ آنها هر آنچه از آن تجربهٔ اولیه باقی مانده باشد را از بین می­برد. اما در آغاز این­ها را نمی­دانند: درواقع به‌شدت مایوس می­شوند چون آن شیدایی متقابل را گواهِ شدت عشقشان می‌دانستند حال‌آنکه ممکن است، عمقِ تنهایی قبل از آشنایی را نشان دهد. نگرش فوق (این اعتقاد که هیچ کاری آسان‌تر از عشق­ورزی نیست) باوجود انبوهی از شواهد خلاف، همچنان غالب است. به‌ندرت می­توان فعالیت یا مخاطره­ای یافت که همانند عشق بااین‌همه امید و انتظار شروع شود اما مدام به ناکامی منجر شود. اگر در مورد هر فعالیت دیگری چنین بود، مردم به دانستن دلایل این ناکامی، اشتیاق نشان می­دادند و دنبال یادگیری بودند تا بدانند چگونه می­توانند بهتر عمل کنند. مورد دوم دربارهٔ عشق، غیرممکن است بنابراین افراد فکر می­کنند که برای غلبه بر شکست عشقی فقط یک راه موثر وجود دارد و آن، بررسی دلایل این ناکامی و مطالعهٔ بیشتر معنای عشق است.

گام اول این است که بدانیم عشق هم درست مثل زندگی کردن یک هنر است. وقتی می­خواهیم در زمینهٔ هنرهای دیگری مثل موسیقی، نقاشی، نجاری یا هنر پزشکی و مهندسی پیشرفت کنیم به ناچار برای یادگیری از خود علاقه و اشتیاق نشان می­دهیم. اگر می‌خواهیم چگونگی عشق­ورزی را یاد بگیریم باید آموخته­های خود را افزایش دهیم.

گام­های لازم برای یادگیری یک هنر چیست؟ برای راحت­تر کردن کار می­توان فرایند یادگیری یک هنر را به دو قسمت تقسیم کرد: اول؛ تسلط نظری و دوم، تمرین. من اگر بخواهم هنر پزشکی را یاد بگیرم، ابتدا باید واقعیات مربوط به بدن انسان و بیماری­های مختلف را بدانم. ممکن است همهٔ این دانش نظری را به دست آورم اما هنوز به‌هیچ‌عنوان در هنر پزشکی، صلاحیت ندارم. من فقط زمانی در زمینهٔ هنر پزشکی صلاحیت پیدا می­کنم که تمرین و ممارست بسیار داشته باشم تا درنهایت؛ نتایج دانش نظری و تمرین­ها و تجارب من، ادغام شوند و یک­کاسه گردند. اما در کنار یادگیری نظریه و تمرین یک عامل سوم هم هست که برای استاد شدن در زمینهٔ هنر ضروری است. استاد باید تسلط هر چه بیشتر بر هنرش را دغدغهٔ نهایی خود بداند و در دنیا، چیزی نباشد که برای او مهم‌تر از آن هنر باشد. این نکته در مورد موسیقی، پزشکی و نجاری و عشق صدق می­کند. چرا در فرهنگ ما، مردم علی­رغم شکست­های مشهود خود به‌ندرت دنبال یادگیریِ هنر عشق­ورزی می­روند؟ پاسخ این سوال ممکن است در مطلب فوق باشد: مردم علی­رغم اشتیاق عمیق به عشق، تقریبا همه‌چیز را مهم‌تر از عشق می­دانند: موفقیت، شأن، پول، قدرت. تقریبا تمام توان و انرژی ما صرف یادگیری این می­شود که چگونه به این اهداف برسیم و هیچ‌کس دنبال آموختن عشق­ورزی نیست.

آیا فقط چیزهایی ارزش یادگیری دارند که فرد بتواند از طریق آنها پول یا شأن به دست آورد و عشق که فقط به “روح” سود می­رساند اما در نگرش مدرن بی­فایده است، یک تجمل است و ما حق نداریم انرژی زیادی را صرف آن کنیم؟ شاید چنین باشد اما بحث آتی، از زوایای زیر به هنر عشق­ورزی خواهد پرداخت: اول، نظریهٔ عشق را به بحث می­گذارم (بخش مذبور بخش بیشتر این کتاب را تشکیل می­دهد) و در مرحلهٔ دوم، دربارهٔ عمل و تمرین عشق بحث خواهم کرد.

۲. نظریهٔ عشق

۱.عشق، پاسخِ مسئلهٔ هستی انسان است.

نظریهٔ عشق، باید با نظریه­ای در مورد انسان و وجود انسان آغاز شود. عشق یا اموری مشابه عشق را می­توان در میان حیوانات پیدا کرد اما وابستگی­های آنها در اصل بخشی از تجهیزات غریزی آنان است و فقط بقایایی از این تجهیزات غریزی را می­توان در انسان دید که نقش­آفرین باشند. امر حتمی دربارهٔ وجود انسان، این واقعیت است که او از قلمرو پادشاهی حیوانی و انطباق غریزی سر برآورد اما از طبیعت پیشی گرفت (هرچند هرگز طبیعت را ترک نمی­کند و بخشی از آن است) زیرا درجایی، پیوند خود را با طبیعت قطع کرد و از بهشت (حالت وحدت و یگانگی با طبیعت) اخراج شد و حتی اگر قصد بازگشت داشته باشد، فرشتگانی با شمشیرهای آتشین راه را بر او بسته­اند و دیگر نمی‌تواند به آن بازگردد. انسان فقط با پروردن خرد خود می­تواند پیش برود؛ با یافتن یک هماهنگی جدید از نوع انسانی نه هماهنگی ماقبل انسانی که به‌طور برگشت­ناپذیری از دست رفته است.

انسان چه در مقام نژاد انسان و چه به‌عنوان یک فرد انسانی، همین‌که زاده می­شود از موقعیتی که مشخص و از قبل تعیین شده بود به موقعیتی نامشخص، متغیر و باز رانده می­شود. فقط در ارتباط با گذشته است که می­توان از قطعیت سخن گفت و تنها چیزی که با قطعیت در مورد آینده می­دانیم این است که مرگ حتمی است.

به انسان، موهبت خرد داده شده است، او موجودی است که از وجود خود آگاه است و از خودش، همنوعان، گذشته­اش و نیز از احتمالاتی که در آینده پیش روی اوست آگاهی دارد. انسان از وجود خود به‌عنوان یک وجود مجزا، آگاهی دارد؛ ظرفیت­های گونه‌ای که به آن تعلق دارد را می­شناسد، از این واقعیت خبر دارد که بدون اراده به دنیا آمده و برخلاف اراده­اش می­میرد، می­داند که قبل یا بعد از آنهایی که به آنان عشق می­ورزد خواهد مرد و از تنهایی و جدایی خود، آگاه است. همهٔ این­ها وجود منفک و منزوی او را به زندانی غیرقابل‌تحمل تبدیل می­کنند.

او اگر نمی­توانست خود را از این زندان رها کند، ارتباط برقرار کند و به طریقی به مردان و زنان دیگر و دنیای بیرون بپیوندد دیوانه می­شد. تجربهٔ جدایی، اضطراب را برمی­انگیزد و درواقع جدایی، منبع همهٔ اضطراب­ها است. جدا بودن به معنی بریدن از دیگران و عدم استفاده از قدرت­های انسانی است. بنابراین جدا بودن یعنی درمانده شدن، عدم کنترل فعالانهٔ جهان (اشیاء و مردم) است و این یعنی جهان می­تواند به من حمله کند و من نمی­توانم هیچ واکنشی نشان دهم. بنابراین، جدایی منشان اضطراب شدید است. علاوه بر این جدایی به شرمساری و احساس گناه، دامن می­زند. بعدازآنکه آدم و حوا از درخت دانش خیر و شر خوردند، و بعدازآنکه نافرمانی کردند (اگر مجال نافرمانی وجود نداشته باشد خیر و شری هم وجود نخواهند داشت)، و بعدازاینکه خود را از قید هماهنگی حیوانی با طبیعت رهاندند (یعنی بعدازآنکه در هیئت انسان زاده شدند) دیدند که “برهنه هستند و شرمسار شدند”. آیا ما باید فرض را بر این قرار دهیم که اسطوره­ای، این‌چنین قدیمی و کودکانه، بر اخلاقیات محافظه­کارانهٔ عصر ویکتوریا دلالت دارد و داستان می­خواهد به ما بگوید که آدم و حوا بعدازآنکه اندام­های تناسلی‌شان آشکار شد، شرمسار شدند؟ بعید است چنین باشد و اگر داستان را از منظر ویکتوریایی درک کنیم نکتهٔ اصلی آن را از دست می­دهیم: آدم و حوا بعدازآنکه از خود و یکدیگر آگاه شدند، از جدایی و تفاوت خود آگاه شدند و دریافتند که به دو جنس متفاوت تعلق دارند. آنها به جدایی خود پی می­برند اما همچنان غریبه باقی می­مانند چون هنوز یاد نگرفته­اند به یکدیگر عشق بورزند (آدم از حوا دفاع نمی­کند بلکه او را سرزنش می­کند تا از خودش دفاع کرده باشد.این گواه روشنی است بر این ادعا که آنها هنوز عشق ورزیدن را فرانگرفته‌اند). آگاهی از جدایی، بدون یکی شدن از طریق عشق، منشاء شرم است. آگاهی از جدایی، هم‌زمان منشاء احساس گناه و اضطراب هم هست.

بنابراین عمیق­ترین نیاز انسان، نیاز غلبه بر جدایی است تا از این طریق بتواند زندان تنهایی خود را ترک کند. شکست مطلق در نیل به این هدف به معنای جنون و دیوانگی است زیرا احساس جدایی با این نوع دست شستن ریشه­ای از دنیای خارج است که ناپدید می­شود و فقط از این طریق می­توان بر هراس ناشی از انزوای کامل غلبه کرد.

انسان (در تمامی اعصار و فرهنگ­ها) با یک سوال یکسان مواجه بوده است: چگونه بر جدایی غلبه کرد، چگونه به وحدت رسید و چگونه از زندگی انفرادی خود عبور کرد و به یگانگی رسید؟ این سوال برای انسان بدوی که در غار زندگی می­کند، انسان کوچ­نشینی که از گله­های خود مراقبت می‌کند، دهقان اروپایی، تاجر فینیقیه­ای، سرباز رومی، راهب قرون­وسطایی، سامورایی ژاپنی، کارمند مدرن و کارگر کارخانه؛ یکسان است. سوال یکسان است چون منشاء واحدی دارد: موقعیت انسانی، شرایط وجودی انسان. اما پاسخ متفاوت است. این سوال را می­توان با حیوان­پرستی، قربانی کردن انسان، پیروزی نظامی، افراط در عیاشی، گوشه­نشینی زاهدانه، کار کردن مفرط و وسواس­گونه، آفرینش هنری، عشق به خدا و عشق به انسان پاسخ داد. جواب­های بسیاری وجود دارد (تاریخ انسان، مجموعه­ای ثبت‌شده از این جواب­هاست) بااین‌حال دامنهٔ جواب­ها، بی­پایان نیست. وقتی فرد تفاوت­های خردتری که بیشتر به حاشیه تعلق دارند تا مرکز را نادیده می­گیرد کشف می­کند که مجموعه جواب­های داده‌شده محدود است. در طرف مقابل، به‌محض اینکه تفاوت­های خردتری که عمدتاً از جنس تفاوت­های جزیی هستند را نادیده می­گیریم درمی‌یابیم که مجموعه پاسخ­هایی که انسان به این سوال داده است محدود است. درواقع انسانی که در فرهنگ­های مختلف زندگی کرده است نمی­توانسته است جز این کند. تاریخ مذهب و فلسفه، تاریخ همین جواب­ها و تنوع جواب­ها و درست به همان نسبت، داستان کم‌شمار بودن این جواب­هاست.

پاسخ، تا حدی به سطح فردیتی که فرد توانسته به آن برسد بستگی دارد. فردیت، در وجود نوزاد توسعه پیدا است اما او هنوز با مادرش، احساس یگانگی می­کند و مادامی‌که مادر حضور دارد، جدا بودن را احساس نمی­کند. حضور جسمی مادر، سینه­ها و پوست او، حس تنهایی نوزاد را درمان می­کند. وقتی حس جدا بودن و فردیت در وجود کودک، توسعه یافت دیگر حضور جسمی مادر کفایت نمی­کند و لازم می­شود از طریق دیگری بر احساس جدایی غلبه کند.

نوع انسان هم، در دورهٔ طفولیتش با طبیعت، احساس یگانگی می­کرد. خاک، حیوانات و گیاهان هنوز هم دنیای انسان هستند. او با حیوانات همذات­پنداری می­کند و برای ابراز این هویت، نقاب­های حیوانی به‌صورت می­گذارد و یک توتم حیوانی یا خدایگان حیوانی را پرستش می­کند. نژاد انسان از متنِ همین روابط ابتدایی پدیدار شد اما هر چه بیشتر از این خاستگاه خود فاصله می­گیرد به میزان بیشتری خود را از دنیای طبیعی جدا می­کند و نیاز به یافتن راه­هایی جدید برای گریختن از دست جدایی بیشتر می­شود.

یکی از راه­های رسیدن به این هدف، عیاشی و میگساری در اشکال مختلف آن است. میگساری ممکن است نوعی خلسهٔ خودفریبانه باشد که بعضی مواقع به کمک مواد مخدر ممکن می­شود. بسیاری از آئین‌های ابتدایی، نمود مشهودی از این نوع راه­حل را در خود دارند. دنیای خارج به‌طور موقت ناپدید می­شود و به همراه آن، حس جدایی از دنیا هم از میان می­رود. در بسیاری از آئین­ها، میگساری با تجربهٔ پیوستن و ذوب شدن در گروه همراه است و این باعث می­شود این راه‌حل،کارآمدتر باشد. تجربهٔ جنسی هم که غالبا با میگساری همراه می­شود، ارتباط تنگاتنگی با این راه‌حل دارد. مسئلهٔ به‌شدت مرتبط دیگر آن است که این نوع میگساری غالبا با تجربهٔ جنسی ترکیب می­شود. انزال جنسی هم می­تواند حالتی ایجاد کند که به حالت و تاثیرات ایجادشده هنگام خلسه یا مصرف برخی مخدرها شباهت دارد. مراسم آمیزش همگانی، در بسیاری از آئین­های ابتدایی وجود داشت. به نظر می­رسد که انسان بعد از تجربهٔ میگساری می­تواند مدتی از رنج بسیارِ جدایی، فاصله بگیرد. فشار اضطراب به آهستگی افزایش می­یابد و باز با اجرای مکرر مراسم آئینی، فروکش می­کند.

مادامی‌که این حالات خلسه­وار جزیی از رفتارهای رایج و مشترک درون قبیله باشد اضطراب یا احساس گناه ایجاد نمی­کنند. این‌گونه عمل کردن، درست و حتی فضیلت است زیرا شیوه­ای است که همه در آن شرکت دارند و طبیبان یا روحانیون آن را تائید و تجویز می­کنند پس دیگر جایی برای احساس گناه و شرمساری نمی­ماند. اگر فرهنگ یک گروه یا جامعه، این اعمال مشترک را پشت سرگذاشته باشد اما یکی از اعضای آن همین راه­حل را انتخاب کند، وضعیت به‌کل متفاوت خواهد بود. می‌خوارگی و اعتیاد ازجمله اشکالی هستند که فرد در یک فرهنگ نامیگسار انتخاب می­کند. این افراد برخلاف آنهایی که در یک راه­حل اجتماعی مقبول شرکت می­کنند از احساس گناه و پشیمانی رنج می­برند. آنها سعی می­کنند با پناه بردن به الکل یا مخدرها از جدایی فرار کنند اما وقتی تجربهٔ مستی و نشئگی به پایان رسید جدایی بیشتری را احساس می­کنند پس میزان و شدت مصرف آنها بیشتر می­شود و بیش‌ازپیش به مواد پناه می­برند. راه­حلِ پناه بردن به کام‌جویی جنسی، اندکی متفاوت است. کام‌جویی جنسی تا حدی شکل طبیعی و معمول غلبه بر جدایی است و تاحدی مشکل انزوا را هم حل می­کند.

همهٔ اشکال پیوستگی ناشی از نشئگی سه وجه مشخصه دارند: شدید و حتی خشونت­آمیز هستند،کل شخصیت یعنی ذهن و بدن را درگیر می­کنند، ناپایدار و دوره­ای هستند. در مورد پرکاربردترین راه­حلی که انسان از گذشته تاکنون استفاده کرده است، دقیقا عکس این قضیه صادق است: احساس یگانگی مبتنی بر همنوایی(۶) با گروه؛ رسوم، اعمال و باورهای آن. در اینجا هم شاهد پیشرفت فراوانی هستیم.

در جامعهٔ ابتدایی، گروه کوچک است و از افرادی تشکیل می­شود که فرد در خون و خاک با آنها سهیم است. به‌موازات رشد فرهنگ، گروه بزرگ می­شود و اعضای آن به شهروندان یک شهر، یک ایالت بزرگ و اعضای یک کلیسا تبدیل می­شوند. حتی اعضای فقیر گروه هم ملحق می­شوند. فرد رومی احساس افتخار می­کرد چون می­توانست بگوید من شهروند روم هستم(۷)، روم و امپراتوری روم خانه و خانواده و دنیای او بود. حتی در جامعهٔ غربی کنونی، پیوستگی با گروه، رایج­ترین شیوهٔ غلبه بر جدایی است. در این الحاق، خودِ فردی تا حد زیادی ناپدید می­شود و هدف از آن، احساس تعلق به یک جمعیت است. اگر من مثل هر کس دیگری باشم، اگر احساسات و افکاری نداشته باشم که مرا از دیگران متمایز کند، اگر با رسوم، سبک لباس پوشیدن، باورها و الگوهای گروه همنوا باشم از تجربهٔ مخوف تنهایی در امان هستم. نظام­های دیکتاتوری با استفاده از تهدید و ارعاب این همنوایی را برمی‌انگیزند و نظام­های مردمی با استفاده از القاء و تبلیغات. درواقع بین این دو نظام یک تفاوت بزرگ وجود دارد. در دموکراسی­ها، ناهمنوایی ممکن است و درواقع ناهمنوایی به‌هیچ‌عنوان تماماً غایب نیست اما در نظام­های تمامیت­گرا فقط از چند قهرمان و فدایی غیرمعمول می­توان انتظار داشت اطاعت را رد کنند. علی­رغم این تفاوت، جوامع دموکراتیک هم سطح درهم­کوبنده­ای از همنوایی را از خود بروز می­دهند. دلیلش در این واقعیت نهفته است که درخواست اتحاد و پیوستگی باید اجابت شود و چون راه دیگر یا بهتری وجود ندارد، ائتلاف همنواییِ گله­وار به راه غالب تبدیل می­شود. انسان فقط زمانی می­تواند درک کند که متفاوت بودن و چند قدم دور شدن از گله چه هراس مهیبی به همراه دارد که عمق نیاز به جدا نبودن را درک کند. بعضی مواقع ترس از همنوایی به اسم ترس از خطرات عملی که ناهمنواها را تهدید می­کند، عقلانی جلوه داده می­شود. اما درواقع، حداقل در جوامع دموکراتیک غربی، مردم بیشتر از آنکه وادار به همنوایی شوند، به میل خود راه همنوایی را در پیش می­گیرند.

بیشتر مردم حتی نمی­دانند که همنوایی کردن یکی از نیازهای آنان است. آنها با این توهم زندگی می­کنند که فردگرا هستند، باورها و تمایلات خود را دنبال می­کنند و آزادانه، انتخاب­های خود را به عمل می­آورند. آنها شباهت افکار خود و دیگران را کاملا تصادفی می­دانند. آنها وفاق عمومی را شاهدی بر “درستی” افکار خود می­دانند. اما نیاز به فردیت هنوز هم احساس می­شود پس این نیاز با تکیه‌بر یک سری تفاوت­های جزیی برآورده می­شود؛ نقش و نگارهای روی کیف‌دستی، نام صندوقدار بانک که روی پیشخوان او به چشم می­خورد، تعلق به حزب دموکرات یا جمهوری‌خواه،عضویت در این انجمن به‌جای فلان انجمن دیگر به شیوه های ابراز فردیت تبدیل می‌شوند. شعار تبلیغاتیِ “این متفاوت است”، گویای این تمایل شدید به متفاوت بودن است اما در واقعیت چیز زیادی از تمایز باقی نمانده است.

گرایش فزاینده به حذف تفاوت­ها به‌شدت با مفهوم و تجربهٔ برابری(۸) که در بیشتر کشورهای پیشرفته، توسعه پیدا کرده در ارتباط است. طبق متون مذهبی، برابری به آن معناست که ما همه فرزندان خدا هستیم و همه جوهر انسانی- الهی یکسانی داریم و همهٔ ما یکی هستیم. همچنین به این معناست که باید به تفاوت­های میان افراد احترام گذاشت و اگرچه درست است که همهٔ ما یکی هستیم اما هر یک از ما یک موجودیت منحصربه‌فرد است و به‌تنهایی یک جهان هستیم. تقبیحِ تمایز در این جمله از تلمود ابراز شده است: “هر کس جانی را نجات دهد مثل آن است که دنیایی را نجات داده باشد، کسی که جانی را بگیرد مثل آن است که کل دنیا را نابود کرده باشد”. در فلسفهٔ دوران روشنگری غرب، برابری پیش­شرط توسعهٔ فردگرایی دانسته شده است. این به آن معناست (باوری که کانت آن را به‌روشنی، فرمول­بندی کرد) که هیچ انسانی نباید ابزار رسیدن یک انسان دیگر به اهدافش باشد. متفکران سوسیالیستِ مکاتب مختلف به پیروی از اعتقادات دوران روشنگری، برابری را براندازی استثمار و استفادهٔ انسان از انسان تعریف کرده­اند؛ فرقی هم نمی­کند که این استفاده، ظالمانه باشد یا “انسانی”.

در جامعهٔ سرمایه­داری معاصر، معنای برابری دگرگون شده است. در اینجا، برابری به برابری آدم‌آهنی‌ها اشاره دارد؛ برابری انسان­هایی که فردیت خود را از دست داده‌اند. امروزه برابری به معنای “همسانی”(۹) است نه “یکی بودن”. برابری، همسانیِ انسان­های ناآگاه است، انسان­هایی که مشاغل مشابهی را به انجام می­رسانند، سرگرمی­های یکسان دارند، روزنامه­های یکسانی می­خوانند و احساسات و افکار یکسانی دارند. از این نظر باید به دیدهٔ تردید به دستاوردهایی مثل برابری زنان که نشانهٔ پیشرفت ما شمرده می­شود و تحسین می­شود، نگریست. لازم به ذکر نیست که من علیه برابری زنان سخن نمی­گویم اما ابعاد مثبتِ این گرایش به برابری، نباید ما را فریب دهد. این هم جزیی از روند گسترده­ترِ، حذف تفاوت­ها است. این نوع برابری، هزینهٔ بسیار زیادی دارد: زنان برابر هستند چون دیگر متفاوت نیستند. این گزارهٔ روشنگری که روح، جنسیت ندارد به یک کلیشه تبدیل شده است. دوقطبی بودن زن و مرد ناپدید می­شود و به همراه آن عشق جنسی که بر همین تضاد مبتنی است هم از بین می­رود. زن و مرد یکسان شده­اند و دیگر مثل دو قطب متضاد یک طیف واحد، برابر نیستند. جامعهٔ کنونی این ایده­آل برابری مبتنی بر فردگرایی را ستایش می­کند چون به انسان­های اتم­واری نیاز دارد که همه مثل هم باشند. جامعه می­خواهد آنها را وادار کند در هیئت یک اجتماع توده­ای، وظایف خود را به نرمی و بدون هیچ اصطکاکی انجام دهند، همه از دستورات یکسانی اطاعت کنند و درعین‌حال، همه متقاعد شده باشد که دارند تمایلات خاص خود را دنبال می­کنند.تولید انبوه مدرن، مستلزم همگون­سازی کالاها است؛ درنتیجه، فرایند اجتماعی هم باید به همگون­سازی انسان بپردازد و این استانداردسازی “برابری” نامیده می­شود.

اتحاد ناشی از انطباق، نیرومند نیست؛ در سکوت حاصل می­شود، توسط روال معمول تحمیل می­شود و به همین دلیل برای فرونشاندن اضطرابی که از حس جدا بودن سرچشمه می­گیرد کفایت نمی­کند. همنوایی گله­ای با شکست نسبی مواجه شده است و شیوع می‌خوارگی، اعتیاد به مواد مخدر، اعتیاد به رابطه جنسی و خودکشی در جامعهٔ غربی معاصر ازجمله نشانه­های مرضی این شکست است. به‌علاوه، این راه­حل عمدتا متوجهِ ذهن است نه بدن و به همین دلیل در مقایسه با راه­حل­های مبتنی بر میگساری و استعمال مواد، بسیار ناکارآمدتر است. همنوایی گله­ای فقط یک مزیت دارد: همیشگی است نه مقطعی. فرد در سن سه یا چهارسالگی به همنوایی دعوت می­شود و بعدازآن دیگر ارتباط خود را با گله از دست نمی­دهد. حتی تشییع‌جنازهٔ او که خودش آن را آخرین کار اجتماعی مهم خود می­داند و از قبل برای آن برنامه­ریزی می­کند به‌شدت با الگوی اجتماعی مربوط به مراسم تشییع انطباق دارد.

همنوایی یکی از راه­های، تسکین اضطراب ناشی از احساس جدایی است اما علاوه بر آن باید یک عامل مهم دیگر را هم در رابطه با زندگی معاصر در نظر داشت: نقش رویهٔ معمول کاری و رویهٔ معمول تفریح و سرگرمی. انسانی که پیوسته از نه تا پنج کار می­کند جزیی از نیروی کار یدی یا جزیی از نظام دیوان­سالاری (کارمندان و مدیران) است. او ابتکار کمی دارد، وظایف او از قبل، توسط سازمان مقرر شده است و بین آنهایی که در رده­های بالای سلسه­مراتب هستند و آنهایی که در قعر سلسله­مراتب هستند تفاوت چندانی وجود ندارد. همهٔ آنها وظایفی که توسط ساختار سازمان تعیین شده است را انجام می­دهند. ساختار سازمان، سرعت انجام هر کار و نحوهٔ انجام آن را هم مشخص کرده است. حتی احساسات هم از قبل مشخص شده است: خوش‌رویی، مدارا، قابل‌اعتماد بودن، بلندهمتی، کنار آمدن طولانی­مدت با همه و اجتناب از برخورد و تنش. تفریح و سرگرمی هم یک روال روزمره و منظم پیدا می­کند؛ البته به طرقی که چندان سفت‌وسخت به نظر نمی­رسد. انجمن­های کتاب برای شما کتاب انتخاب می­کنند، فیلم­های شما را مالکان سینماها و شعارهای تبلیغاتی که پولش را همین مالکان پرداخت کرده­اند انتخاب می­کنند و موارد دیگر هم یکسان هستند: ماشین‌سواری روزهای تعطیل، تماشای تلویزیون، ورق‌بازی، مهمانی­ها. همهٔ کارها و فعالیت­ها از تولد تا مرگ، از اول تا آخر هفته، از صبح تا شب؛ رویه­دار و روزمره شده و از پیش‌ساخته می­شوند. کسی که گرفتار این دام ظریف می­شود چگونه می­تواند از یاد نبرد که انسان است، فردیت خاص خود را دارد، فقط یک‌بار شانس زندگی کردن (با همهٔ امیدها و یاس­ها و غصه­ها و ترس­هایی که زندگی به همراه دارد) دارد، در اشتیاق عشق است و از پوچی و جدایی می­ترسد؟

راه سوم پیوستن به دیگران به آفرینش و خلاقیت مربوط می­شود. این راه به هنرمندان تعلق دارد. در تمامی کارهای آفرینشی، فرد آفریننده با اثر خود که دنیای خارج از او را نمایش می­دهد عجین می­شود. نجاری که یک میز می­سازد، زرگری که یک قطعه جواهر را می­آفریند، دهقانی که ذرتش را می­کارد و نقاشی که تصویری می­کشد و… در تمام این موارد، خالق در جریان فرایند آفرینش با اثر خود یکی می­شود و به جهان می­پیوندد. به‌هرحال این فقط در مورد کار خلاقانه صدق می­کند؛ یعنی کاری که برای آن برنامه­ریزی شود، تولید شود و نتیجهٔ کار دیده شود. در فرایند کاری یک کارمند یا کارگری که روی تسمه‌نقاله کار می­کند چیز زیادی از این کیفیت پیونددهنده باقی نمی‌ماند. کارگر به یکی از پیچ­های ماشین یا تشکیلات اداری تبدیل می­شود. او دیگر نمی­تواند خودش باشد پس ورای آن انطباق و همنوایی، هیچ پیوندی رخ نمی­دهد.

پیوستگی که از طریق کار خلاقانه به دست می­آید درون­فردی نیست، پیوستگی که از راه میگساری و مصرف مواد به دست می­آید ناپایدار است و پیوستگی که از همنوایی به دست می­آید فقط نوعی شبه­پیوستگی(۱۰) است. بنابراین برای مشکل هستی فقط یک سری پاسخ­های ناقص وجود دارد. پاسخ کامل را باید در نیل به پیوستگی میان­فردی و پیوند عاشقانه با یک شخص دیگر جستجو کرد.

آرزویِ پیوند میان­فردی، نیرومندترین تلاشی است که انسان به عمل آورده است. بنیادی­ترین احساس انسان است؛ نیرویی است که نژاد بشر، قبیله و خانواده را کنار هم نگه می­دارد. ناکامی در نیل به این آرزو به معنای جنون و نابودی است: نابود کردن خود یا دیگران. انسانیت بدون عشق، نمی­توانست یک روز هم دوام بیاورد. بااین‌همه اگر رسیدن به پیوستگی میان­فردی را “عشق” بنامیم خود را در معرض یک مشکل جدی قرار می­دهیم. پیوند به طرق مختلف، حاصل می­شود و تفاوت­هایی که در اشکال مختلف عشق دیده می­شود کم­اهمیت­تر از شباهت­ها نیستند. آیا باید اسم همهٔ این اشکال مختلف را عشق گذاشت؟ آیا باید کلمهٔ عشق را فقط برای نوع خاصی از پیوند یعنی همانی که در تاریخ چهارهزارسالهٔ غرب و شرق و همهٔ مذاهب انسان­گرا و نظام­های فلسفی درون آن، یک فضیلت آرمانی بوده است، نگه داریم؟

در اینجا هم مثل همهٔ مشکلات معناشناختی دیگر، تنها راه این است که یک پاسخ قراردادی بدهیم. نکتهٔ مهم آن است که هنگام سخن گفتن دربارهٔ عشق، می­دانیم از کدام نوع پیوند صحبت می­کنیم. آیا عشق را پاسخی کامل به معمای هستی می­دانیم یا فقط دربارهٔ اشکالی از عشق که می­توان اسم آنها را پیوستگی همزیستانه(۱۱) گذاشت حرف می­زنیم؟ در چند صفحهٔ آتی فقط به شکل اول درباره عشق سخن می­گویم و در ادامهٔ کتاب در مورد شکل دوم هم بحث خواهم کرد.

به لحاظ زیست­شناختی، پیوستگی همزیستانه از ارتباط بین مادر حامله و جنین آغاز می­شود. آنها باهم زندگی می­کنند (همزیستی می­کنند) و به هم نیاز دارند. جنین بخشی از مادر است، هر چه نیاز دارد را از او می­گیرد، مادر دنیای اوست، به او غذا می­دهد و از او حفاظت می­کند اما باوجود جنین، فقط یک دنیا به دنیای مادر افزوده می­شود. در پیوند همزیستانهٔ روانی، دو بدن مستقل از هم هستند اما به لحاظ روان‌شناختی، نوع مشابهی از وابستگی و احساس تعلق وجود دارد.

اطاعت و تسلیم یا اگر به زبان بالینی صحبت کنیم، آزارخواهی(۱۲)؛ شکل انفعالیِ پیوستگی همزیستانه است. شخص آزارخواه با تبدیل خود به جزیی از وجود شخص دیگری که به او دستور می­دهد، او را راهنمایی می­کند، از او حفاظت می­کند و دنیا و اکسیژن اوست از حس تحمل­ناشدنی انزوا و جدایی می­گریزد. قدرت فردی که فرد آزارخواه، خودش را تسلیم او می­کند (ممکن است یک نفر دیگر یا یک خدا باشد) شعله­ور می­شود؛ فرد او را همه‌چیز و خود را هیچ‌چیز می­داند و خود را صرفا بخشی از وجود او می­بیند. ارتباط آزارطلبانه ممکن است با اشتیاق جنسی و جسمی ترکیب شود. در این صورت این رابطه فقط نوعی تسلیم نیست که دیگر فقط بحث ذهن در میان باشد چون کل بدن فرد، درگیر رابطه می­شود. آزارطلبی ممکن است از نوع تسلیم شدن در برابر سرنوشت، بیماری، موسیقی ضرباهنگ­دار و خلسهٔ ناشی از مصرف مواد مخدر باشد. شخص در تمامی این نمونه­ها، از خود سلب صلاحیت می­کند و خود را به ابزار کسی یا چیزی که بیرون از وجود اوست تبدیل می­کند و با تکیه بر فعالیت خلاق، مسئلهٔ هستی را حل نمی­کند.

شکل فعالِ پیوند همزیستانه، سلطه یا به تعبیر روانشناختی، دگرآزاری است(۱۳). فرد دگرآزار می­خواهد با تبدیل یک نفر دیگر به بخش یا ذره­ای از وجود خودش از تنهایی یا احساس اسارت خود بگریزد. او با احاطه بر یک نفر دیگر، احساس غرور می­کند و خود را برتر می­پندارد.

فرد دگرآزار و آزارخواه به یک اندازه به هم وابسته هستند و هیچ‌یک از آنها نمی­توانند بدون هم زندگی کنند. تنها تفاوت آنها این است که فرد دگرآزار؛ فرمان می­دهد، استثمار می­کند، صدمه می­زند و تحقیر می­کند و فرد آزارخواه؛ فرمان می­برد، استثمار می­شود، صدمه می­بیند و تحقیر می­شود. اگر از منظر واقعیت نگاه کنیم، تفاوت قابل­توجهی است اما اگر از منظرِ عمیق­ترِ احساسات نگاه کنیم این دو فرد آن‌قدر که شباهت دارند تفاوت ندارند: پیوند بدون یکپارچه شدن. اگر این را درک کنیم دیگر هنگام مشاهدهٔ افرادی که هم به‌صورت دگرآزارانه و هم آزارطلبانه در برابر اشخاص و امور مختلف واکنش نشان می­دهد شگفت­زده نخواهیم شد. هیتلر در برابر مردم به‌صورت دگرآزارانه واکنش نشان می­داد اما در برابر سرنوشت، تاریخ، و “قدرت برتر” ِ طبیعت به‌صورت خودآزارانه واکنش نشان می­داد. عاقبت هیتلر (خودکشی از نوع تخریب کامل بدن) به‌اندازهٔ رویای موفقیت او، (سلطهٔ کامل) شخصیت او را می­نمایاند.

برخلاف پیوند مسالمت­آمیزانه، عشق رشدیافته نوعی پیوند است که در جریان آن، تمامیت و فردیت شخص حفظ می­شود. عشق درون انسان، یک قدرت فعال است. قدرتِ عشق، دیوارهایی که سبب جدایی انسان از همنوعان او شده را نابود می­کند و او را به دیگران پیوند می­دهد؛ سبب می­شود بر حس انزوا و جدایی غلبه کند و درعین‌حال به او امکان می­دهد خودش باشد و تمامیت خود را حفظ کند. تناقضی که در عشق رخ می­دهد آن است که دو نفر، یکی می­شوند و در عین، دو نفر باقی می­مانند.

اگر بگوییم، عشق یک فعالیت است با مشکلی مواجه می­شویم که دلیل آن، معنای مبهم کلمهٔ “فعالیت” است. در عصر مدرن، معمولا منظور از فعالیت، عملی است که با صرف انرژی، سبب ایجاد تغیر در موقعیت کنونی شود. بنابراین انسان زمانی فعال دانسته می­شود که تجارت کند، پزشکی بخواند، روی تسمه‌نقاله کار کند، میز بسازد یا درگیر یک رشتهٔ ورزشی شود. مشابهت همهٔ این فعالیت­ها آن است که به‌منظور رسیدن به یک هدف بیرونی، انجام می­شوند. چیزی که به‌حساب نیامده، انگیزهٔ فعالیت است. به‌عنوان مثال مردی را در نظر بگیرید که به خاطر احساس ناامنی یا تنهایی عمیق به یک کار مداوم تن می­دهد و یکی دیگر از روی جاه­طلبی یا حرص پول چنین می­کند. در تمامی این موارد، فرد بردهٔ احساس و اشتیاق شدید است و فعالیت او “منفعلانه” است و چون به این کار واداشته می­شود، رنج می­برد و “فاعل” نیست. از طرف دیگر مردی که آرام در گوشه­ای می­نشیند و تامل می­کند و جز خلوت کردن با خود یا تفکر در امور جهان، هیچ هدفی دیگری از این کار ندارد منفعل دانسته می­شود چون هیچ کاری انجام نمی­دهد. اما درواقع این تفکر متمرکز، فعالیت روح است و بالاترین نوع فعالیت به شمار می­آید زیرا فقط در پرتوِ آزادی و استقلال درونی، ممکن می­شود. در برداشت خاصی از فعالیت که یک برداشت مدرن هم هست دربارهٔ استفاده از انرژی به‌منظور رسیدن به اهداف بیرونی سخن گفته می­شود و در برداشت دیگری از این مفهوم به استفاده از قوای ذاتی انسان تاکید می­شود و فرقی هم نمی­کند که آیا یک دگرگونی بیرونی رخ می­دهد یا نه. اسپینوزا مفهوم اخیر فعالیت را به‌روشنی قاعده­مند کرده است. او بین تاثیرات فعال و منفعل یا “اعمال”(۱۴) و “هوس­ها”(۱۵) فرق می­گذارد. انسانی که عمل فعال انجام می­دهد آزاد است و بر تاثیر عمل خود احاطه دارد. شخصی که عمل منفعل انجام می­دهد مجبور است و به انجام عمل سوق داده می­شود و از هدفِ انگیزه­هایی خود اطلاع ندارد. بنابراین اسپینوزا به این گزاره می­رسد که فضیلت و قدرت عین هم هستند. حسادت، غیرت، بلندهمتی و همهٔ انواع حرص و طمع از جنس هوس هستند؛ عشق یک عمل است، اِعمال یک قدرت انسانی است و فقط در صورت وجود آزادی می­توان آن را اعمال کرد و به‌هیچ‌عنوان نتیجهٔ جبر نیست.

عشق یک فعالیت است نه یک تاثیرپذیری منفعلانه؛ نوعی “ایستادگی” است نه “شیفتگی”. خصلت فعال عشق را می­توان در قالب این جملهٔ کلی بیان کرد که عشق در درجهٔ نخست، دادن است نه گرفتن.

بخشیدن چیست؟ جواب این سوال، آسان به نظر می­رسد اما درواقع پر از ابهام و پیچیدگی است. رایج‌ترین بدفهمی آن است که دادن را “دست شستن” از یک چیز، محروم شدن از آن یا قربانی کردن آن می­دانند. کسی که شخصیت او رشد نکرده و از گرفتن، استثمار و اندوختن فراتر نرفته است بخشیدن را همین‌گونه درک می­کند. شخصیت مقتصد فقط درازای گرفتن، می­بخشد و بخششِ بدونِ گرفتن را فریب خوردن می­داند. افرادی که خیر رساندن را راهنمای اصلی زندگی خود نمی­دانند احساس می‌کنند که بخشیدن، فقر و محنت به همراه می­آورد. بنابراین بیشتر این قبیل افراد از دادن امتناع می­کنند.

بعضی هم بخشش را نوعی قربانی کردن می­دانند و آن را فضیلت به شمار می­آورند. به اعتقاد آنها بخشش همانند هر قربانی کردن دیگری، دردناک است و درست به همین دلیل فضیلت محسوب می­شود و باید آن را انجام داد. برای آنها این هنجار که بخشیدن بهتر از گرفتن است به آن معناست که رنج ناشی از بخشیدن بهتر از لذت ناشی از گرفتن است.

بخشیدن برای شخصیت مولد، معانی کاملا متفاوتی دارد. بخشیدن، بالاترین نمود قدرت است. من در عمل بخشیدن؛ توانایی، ثروت و قدرت خود را احساس می­کنم. احساس توانایی و قدرت، وجود مرا سرشار از لذت می­کند. احساس می­کنم شور زنده‌بودن از وجودم سرریز می­کند و در شادی غوطه­ور شده­ام. شادی حاصل از بخشش از شادی حاصل از گرفتن، بیشتر است؛ البته نه به خاطر اینکه بخشیدن نوعی فضیلت و محرومیت خودخواسته است بلکه به این خاطر که در عملِ بخشیدن، حس زنده بودن نهفته است.

صحه نهادن بر این اصل چندان سخت نیست؛ کافی است آن را در مورد چند پدیدهٔ خاص اعمال کنیم. ابتدایی­ترین مثال به حوزهٔ آمیزش جنسی مربوط می­شود. نقطهٔ اوج کنش جنسی مرد در عمل بخشیدن است؛ مرد خود، اندام جنسی و بخشی از تن خود را به زن می­بخشد.. مردی که می­خواهد توانا باشد به‌ناچار باید ببخشد. مردی که نتواند ببخشد ناتوان است. این قضیه در مورد زنان چندان متفاوت نیست اما کمی پیچیده­تر است. او هم خود را می­بخشد و دروازه­های منتهی به مرکز زنانگی خود را باز می­کند. درواقع او از طریق دریافت کردن، می­بخشد. زنی که قادر به بخشش نباشد و فقط دریافت می­کند سردمزاج است. عمل بخشیدن در مورد او هم رخ می­دهد؛ البته این اتفاق در زمان مادر شدن رخ می­دهد نه زمانی که عاشق است. او خود را به کودکی که درون اوست می­بخشد، به نوزاد شیر می­دهد و گرمای بدن خود را به او می­دهد. در اینجا، این نبخشیدن است که دردناک خواهد بود.

در دنیای مادی، بخشیدن به معنی ثروتمند بودن است. هر که بسیار داشته باشد ثروتمند نیست؛ ثروتمند کسی است که بسیار می­بخشد. اگر بخواهیم به زبان روان‌شناختی حرف بزنیم، شخص محتکری که با اضطراب بسیار، نگران از دست دادن اموال خود است انسانی فقیر و تنگدست است و فرق نمی­کند چقدر دارد. هرکسی که توانایی بخشیدن خود را داشته باشد ثروتمند است. این فردی خود را کسی می­بیند که می­تواند خودش را به دیگران عطا کند. تنها کسی که نمی­تواند لذت حاصل از بخشیدن اشیاء مادی را بچشد کسی است که نتواند از حداقل­های زندگی فراتر برود. اما تجربهٔ روزمره نشان می­دهد که درک فرد از حداقل­های زندگی همان‌قدر که به شخصیت او بستگی دارد به میزان دارایی­های او هم بستگی دارد. می­دانیم که تمایل فقرا به بخشیدن، بیشتر از اغنیاء است. اما فقر اگر از حد مشخصی بالاتر برود ممکن است بخشیدن را غیرممکن سازد و این بسیار تحقیرآمیز است؛ البته نه‌فقط به این خاطر که این میزان از فقر، رنج بسیاری به همراه دارد بلکه به این خاطر که فقرا را از لذت بخشیدن محروم می­کند.

به‌هرحال، مهم‌ترین عرصهٔ بخشش به بخشش اموال مادی مربوط نمی­شود بلکه به دنیای انسانی مربوط می­شود. فرد به شخص دیگر، چه می­بخشد؟ او خود را یعنی ارزشمندترین چیزی که دارد را می­بخشد، او از زندگی­اش می­بخشد. این ضرورتا به آن معنا نیست که زندگی خود را فدای دیگران می­کند بلکه به آن معناست که از چیزی که در وجودش زنده است می­بخشد، از شادی، علاقه، درک، دانش، شوخ­طبعی و غصهٔ خود و از همهٔ نمودها و تظاهراتی که در وجود او زنده است می­بخشد. او با دادن از زندگی خود، دیگری را غنی می­کند و بر حس زنده بودن او می­افزاید. او نمی­بخشد که بگیرد زیرا بخشیدن به‌خودی‌خود، لذتی شگرف دارد. انسان بخشنده در حین بخشش، خواه‌ناخواه چیزی را در وجود فرد دیگر زنده می­کند و این چیز به خود او برمی­گردد؛ در بخشش حقیقی، انسان بخشنده نمی­تواند چیزی که به خودش بازگشته است را دریافت نکند. بخشش به شکل ضمنی، فرد دیگر را هم بخشنده می­کند و به‌این‌ترتیب هردوی آنها در لذت چیزی که به آن حیات بخشیده­اند سهیم می‌شوند. در عمل بخشیدن، چیزی متولد می­شود و هر دو طرف شکرگزارِ حیاتی می­شوند که برای هردوی آنها شکل گرفته است. معنای این سخن، در ارتباط با عشق این است: عشق، نیرویی است که عشق می­آفریند پس ضعف یعنی عجز از خلق عشق. مارکس به زیبایی این مضمون را بیان کرده است: اگر انسان به‌راستی انسان باشد و ارتباط او با جهان از جنس رابطهٔ انسانی باشد در آن صورت عشق را فقط درازای عشق و اعتماد را فقط درازای اعتماد، می­تواند مبادله کند. اگر می‌خواهید از هنر لذت ببرید باید از نظر هنری باسواد باشید؛ اگر می­خواهید بر دیگران تاثیر بگذارید باید از آن دست افراد باشید که خودبه‌خود، تاثیری برانگیزاننده و الهام­بخش روی مردم به‌جا می‌گذارند. همهٔ روابط شما با انسان­های دیگر و طبیعت باید نمود محسوسی از زندگی واقعی و فردی باشد و با ارادهٔ شما انطباق داشته باشد. اگر عشق بورزید اما عشق نخواهید عشق شما، عشق نمی­آفریند؛ اگر عاشق بودن، نمودِ زندگی واقعی شما نباشد نمی­توانید خود را به یک معشوق تبدیل کنید. در این صورت عشق شما ضعیف است و باید آن را به‌حساب بداقبالی گذاشت. اما فقط در عشق نیست که بخشیدن به معنای گرفتن است. آموزگار از دانش­آموزان خود می­آموزد، بازیگر توسط مخاطبان خود برانگیخته می­شود، روانکاو به دست بیمارش درمان می­یابد. البته این در صورتی است که با همدیگر به‌عنوان فردی منفعل رفتار نکنند و به شکلی حقیقی و ثمربخش به هم بپیوندند.

باید بر این واقعیت بسیار مهم تاکید کرد که توانایی عشق­ورزی به‌مثابه نوعی بخشیدن، به سطح رشد شخصیت افراد بستگی دارد. عشق­ورزی مستلزم آن است که خصلت فیاض بودن در وجود فرد پررنگ باشد و او بر وابستگی، احساس قدرتِ خودپرستانه، تمایل به استثمار دیگران یا احتکار غلبه کرده باشد و به نیروهای انسانی خود ایمان پیدا کرده باشد و شجاعت آن را داشته باشد که برای رسیدن به اهداف خود بر قوای خویش تکیه کند. هر چه این خصوصیات در وجود فرد، کم­رنگ­تر باشد بیشتر از بخشیدن خود و به‌تبع آن از عشق ورزیدن، هراس خواهد داشت.

علاوه بر عنصر بخشش، ماهیتِ فعال عشق در این واقعیت آشکار می­شود که عشق به‌طور تلویحی حاوی چند عنصر بنیادی است که در تمامی انواع عشق مشترک است. این عناصر مراقبت، مسئولیت‌پذیری، احترام و دانش هستند.


هنر عشق ­ورزیدن

هنر عشق ­ورزیدن
نویسنده : اریک فروم
مترجم : شاپور پشابادی

قبلی «
بعدی »

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.

اینستاگرام ما را لطفا دنبال کنید!

پیشنهاد می‌کنیم