معرفی کتاب: «دختری در جنگ»، نوشته سارا نوویچ

به یوگسلاوی آمده بودم تا خودم شخصاً معنای تاریخ را درک کنم، که متوجه شدم به تاریخ پیوستن یک امپراتوری، شرایط خاصی به وجود می آورد. زنان و مردان قوی، غذای مقوی و شراب مست‌کننده شاید به نمایش سایه‌ها بدل شوند: مردی با تمامی خصوصیات خوبش کنار آتش بنشیند، دست هایش را گرم کند و با ناامیدی به فکر بیرون راندن سرما باشد.

ربکا وست

برهٔ سیاه و باز خاکستری


تصاویر از پس هم در ذهنم می گذرند – مسیرهای داخل مزارع، رودخانه هایی که از مراتع می گذرند و علفزارهایی گسترده بر کوه ها که با صحنه هایی از ویرانی های به وجود آمده در هم می آمیزند- و این بخش دوم است که به طرزی عجیب به من احساس بازگشت به خانه می دهد؛ نه زیبایی های غیرواقعی دوران کودکی ام.

 

و. گ. زیبالت

تاریخ طبیعی زوال


هر دو سقوط کردند

۱

جنگ در زاگرب بر سر یک پاکت سیگار آغاز شد. پیش از آن، تنش ها و شایعاتی مبنی بر آشوب و اختلال در شهرهای دیگر به گوشم رسیده بود، اما خبری از انفجار و هیچ چیزعلنی و آشکاری نبود.

زاگرب واقع در میان دو کوه، تابستان های گرمی داشت. مردم در گرم ترین ماه ها آن جا را ترک می کردند و به سواحل می رفتند. تا جایی که من به یاد دارم، پدر و مادرم با والدین تعمیدی ام در یک دهکدهٔ ماهیگیری در جنوب، تعطیلات شان را سپری می کردند، اما چون صرب ها جاده های منتهی به دریا را مسدود کرده بودند(حداقل این چیزی بود که همه می گفتند)، برای اولین بار در عمرم، تابستان را دور از آب گذراندیم.

همه چیز در شهر ، مرطوب و چسبناک بود. دستگیرهٔ در و دستگیرهٔ داخل قطارها از عرق مردم لیز شده و بوی ناهار روز قبل، همچنان در هوا باقی بود. دوش آب سرد می گرفتیم و در خانه از گرما با لباس زیر راه می رفتیم. احساس می کردم زیر آب سرد بخار از بدنم بلند می شود و پوستم جلز و ولز می کند. شب هم که ملحفه روی خودمان می کشیدیم، منتظر دیدن خواب های ناآرام بودیم و از شدت تب کابوس می دیدیم.

هفتهٔ آخر آگوست ده ساله شدم. جشن تولدم با آوردن کیک آغاز شد و با گرما و بیقراری ادامه پیدا کرد. پدر و مادرم بهترین دوستان شان – پتار و مارینا- والدین تعمیدی ام را آخر هفته برای شام دعوت کردند. خانه ای که معمولاً تابستان ها در آن اقامت داشتیم، متعلق به پدربزرگ پتار بود. سه ماه دوری مادرم از تدریس در آن فصل گرم، به معنای سه ماه تعطیلی برای ما بود. پدرم هم بلیت قطار می گرفت و گرچه دیرتر، اما به ما می پیوست و پنج تایی اوقات مان را در کنار صخره های آدریاتیک سپری می کردیم. حال که در خشکی محصور شده بودیم، مهمانی های شام آخر هفته هم دیگر عادی به نظر می رسید.

پیش از آنکه مارینا و پتار برسند، سر لباس پوشیدن با مادرم جروبحث داشتم.

«آنا، تو حیوون نیستی؛ یا واسه مهمونی شلوارک می پوشی و میای یا من می دونم با تو.»

«به هر حال توی تیسکا که فقط شورت مایومو می پوشم…»

اما مادرم چشم غره ای رفت و من هم زود لباس هایم را پوشیدم.

آن شب بزرگ ترها مشغول بحث همیشگی شان؛ یعنی مدت زمان دقیق دوستی شان بودند. دوست داشتند بگویند از زمانی که سن شان کمتر از من بوده، با هم دوست بوده اند و البته هر وقت دراین باره صحبت می کردند، فرقی نمی کرد آن موقع من چندساله باشم. معمولاً پس از گذشت نیم ساعت و نوشیدن یک بطر فراوینو، بحث خاتمه می یافت.

پتار و مارینا فرزندی نداشتند که بتوانم با او بازی کنم؛ بنابراین پشت میز نشستم، خواهر کوچکم را بغل گرفتم و به آن ها که در یادآوری خاطرات قدیمی با هم رقابت می کردند، گوش دادم. رحلا فقط هشت ماهش بود و هیچ وقت ساحل را ندیده بود؛ بنابراین با او دربارهٔ دریا و قایق کوچک مان حرف زدم و وقتی برایش ادای ماهی ها را درآوردم، لبخند زد.

پس از صرف غذا، پتار صدایم زد، یک مشت دینار در دستم گذاشت و گفت:‌ «بذار ببینیم این دفه می تونی رکورد خودتو بشکنی؟»

این، بازی میان ما بود. من باید به مغازه می رفتم؛ برایش سیگار می خریدم و زود برمی گشتم. او هم زمان می گرفت. اگر می توانستم رکوردم را بشکنم، چند دیناری از بقیهٔ پول نصیبم می شد. پول ها را در جیب شلوارکم چپاندم و از پله ها پایین رفتم.

مطمئن بودم که رکورد جدیدی از خودم به ثبت می رسانم. مسیر را مثل کف دستم بلد بودم. اینکه ساختمان ها و دست انداز خیابان های فرعی کجا قرار گرفته را دقیقاً می دانستم. از کنار خانه ای که روی تابلوی نارنجی رنگ بزرگش نوشته شده بود، خطر حملهٔ سگ! گذشتم.(تا جایی که می دانستم، هیچ سگی آن جا زندگی نمی کرد.)

از روی چند پلهٔ سیمانی پریدم و مسیرم را تغییر دادم تا از زباله دان های بزرگ دور بمانم. درحالی که نفسم را حبس کرده بودم، به سرعت از زیرگذری طاق دار و بتنی که همیشه بوی ادرار می داد، عبور کردم. از کنار بزرگ ترین چالهٔ جلوی بار گذشتم؛ کاری که هر کس در طول روز به آن جا می رفت، انجام می داد. تنها زمانی سرعتم را کم می کردم که پیرمرد دوره گرد را درحال فروختن شکلات های دزدی اش می دیدم. سایبان قرمز کیوسک روزنامه فروشی که با وزش نسیم تکان می خورد، برایم حکم پرچم خط پایان را داشت.

آرنج هایم را روی پیشخوان گذاشتم تا نظر فروشنده را به خودم جلب کنم. آقای پترُویچ مرا می شناخت و می دانست چه می خواهم، اما امروز لبخندش بیشتر شبیه به پوزخند بود.

«سیگار صرب یا کروات؟»

آن طور که او روی این دو ملیت تأکید کرد، به نظرم غیرطبیعی آمد. در اخبار شنیده بودم علت این طور حرف زدن مردم دربارهٔ صرب ها و کروات ها، درگیری هایی است که در دهکده ها رخ داده، اما هیچ وقت کسی به طور مستقیم دراین باره به من حرفی نزده بود و من هم نمی خواستم سیگار اشتباهی بخرم.

«می شه لطفاً اون مدلیو که همیشه می برم، بهم بدین؟»

«صرب یا کروات؟»

«آخه شما می دونین. فکر کنم اونی که دورش طلاییه..».

سعی می کردم با انگشتم جای همیشگی پاکت را میان انبوه سیگارها در قفسهٔ پشت سرش نشان دهم، اما او فقط خندید و برای مشتری جدیدش، که او هم داشت به من پوزخند می زد، دست تکان داد.

«هی!»

سعی کردم توجه فروشنده را دوباره به خودم جلب کنم. به روی خودش نیاورد و باقی پول مشتری بعدی را داد. به هر حال تا آن زمان بازی را باخته بودم ولی باز هم با همهٔ توانم به سوی خانه دویدم.

به پتار گفتم: «آقای پترویچ از من خواست یا سیگار صربو انتخاب کنم یا کرواتو. منم نمی دونستم چی باید بگم، اونم هیچی بهم نداد. ببخشید!»

پدر و مادرم نگاهی به هم انداختند و پتار به من اشاره کرد روی پاهایش بنشینم. از شدت گرما و مشروبی که نوشیده بود، برافروخته شده بود. قد بلندی داشت؛ بلندتر از پدرم؛ برای همین برای نشستن، مجبور شدم از پاهایش بالا بروم.

درحالی که روی شکمش دست می کشید، گفت: «اشکالی نداره. اینقد خوردم که دیگه جایی واسه سیگار ندارم.»

پول را از جیب هایم درآوردم و به او دادم. چند سکه برداشت و کف دستم گذاشت.

«ولی من که نبردم!»

«آره ولی امروز که تقصیر تو نبود.»

آن شب پدرم به اتاق نشیمنی که من در آن خوابیده بودم، آمد و روی صندلی قدیمی پیانو نشست. آن پیانو از یکی از عمه های پتار به ما ارث رسیده بود- در واقع چون پتار و مارینا فضای کافی برایش نداشتند آن را به ما داده بودند، اما ما از پس هزینهٔ کوک کردنش برنمی آمدیم. اکتاو اول اصلاً تنظیم نبود و از کلیدها صدایی خسته و یکسان در می آمد. صدای پدال های پایی پیانو را می شنیدم که پدرم با آن لرزش های همیشگی ناشی از استرس پایش، بدون اینکه به کلیدها دست بزند با ریتم به حرکت درمی آورد. پس از مدتی بلند شد و آمد روی دستهٔ مبلی که من روی آن دراز کشیده بودم، نشست. قرار بود به زودی تشک بخریم.

«آنا، بیداری؟»

سعی کردم چشمانم را که حس می کردم خیلی سریع زیر پلک هایم حرکت می کنند، باز کنم. توانستم بگویم: «بیدارم.»

«فیلتر ۱۶۰. کرواتن. حالا دفعهٔ دیگه نوع سیگارو می دونی.»

«فیلتر ۱۶۰.»

نامش را تکرار کردم تا در خاطرم بماند. پدرم پیشانی ام را بوسید و شب بخیر گفت، اما همچنان می توانستم حضورش را جلوی در احساس کنم؛ چون بدنش جلوی نور چراغ آشپزخانه را گرفته بود.

زمزمه کرد: «اگه اون جا بودم…»

مطمئن نبودم با من صحبت می کند یا نه؛ بنابراین چیزی نگفتم و او هم ادامه نداد.

صبح میلوشویچ سخنرانی داشت. از دیدن او در تلویزیون خنده ام گرفت. گوش های بزرگ و صورت چاق و سرخی داشت. به دلیل غبغب آویزانش شبیه به بولداگی محزون بود. تن تو دماغی صدایش هیچ شباهتی به صدای ملایم و گرفتهٔ پدرم نداشت. عصبانی به نظر می رسید. مشت هایش را هماهنگ با حرف هایش به تریبون می کوبید. چیزهایی دربارهٔ پاکسازی سرزمین می گفت و پشت سر هم آن ها را تکرار می کرد. هیچ ایده ای راجع به چیزی که می گفت، نداشتم ولی همان طورکه حرف می زد و مشت می کوبید، سرخ تر و سرخ تر می شد؛ برای همین خنده ام گرفت. مادرم سرک کشید تا ببیند چه چیزی آنقدر خنده دار است.

«خاموشش کن.»

احساس کردم گونه هایم سرخ شدند؛ فکر کردم حتماً مادرم عصبانی شده که به یک سخنرانی مهم خندیده ام. اما چهره اش خیلی زود به حالت عادی بازگشت و گفت: «برو بازی کن. فک کنم لوکا زودتر از تو تونسته برسه به میدون.»

من و بهترین دوستم، لوکا، تابستان ها دور میدان شهر دوچرخه سواری و با همکلاسی هایمان گل کوچک بازی می کردیم. زیر آفتاب، سوخته و کک مکی شده بودیم و لکه های سبز چمن همراه همیشگی مان بود. حالا هم که چند هفته بیشتر تا آغاز مدارس و پایان آزادی مان باقی نمانده بود، صبح ها زودتر همدیگر را می دیدیم و عصرها دیرتر از هم جدا می شدیم. نمی خواستیم حتی لحظه ای از تعطیلات مان تلف شود. او را در مسیر همیشگی دوچرخه سواری مان دیدم. شانه به شانهٔ هم پا زدیم. لوکا معمولاً چرخ جلویی اش را به طرف من پیچ و تاب می داد؛ طوری که هر لحظه ممکن بود با هم تصادف کنیم. شوخی موردعلاقه اش بود و برای همین هم تمامی مسیر را می خندید، اما افکار من همچنان درگیر پترویچ بود. در مدرسه به ما آموخته بودند از کنار مسائل تبعیض نژادی بی اعتنا بگذریم؛ گرچه از روی نام خانوادگی یک نفر خیلی راحت می شد دودمانش را تشخیص داد. به جای آن آموخته بودیم شعارهای پان اسلاو را بی هیچ تفکری تکرار کنیم: «وحدت و برادری». اما حالا به نظر می رسید تفاوت های میان مان چندان هم بی اهمیت نیست. خانوادهٔ لوکا اصالتاً اهل بوسنی بودند؛ سومین ایالت آشفته در دسته بندی ایالتی و متشکل از اقوام مختلف. صرب ها به زبان سیریلیک و کروات ها به زبان لاتین می نوشتند، اما در بوسنی از هر دو الفبا برای نوشتن استفاده می شد و تفاوت زبان گفتاری از این هم کمتر بود. می خواستم بدانم مارک خاصی از سیگارهای بوسنیایی وجود دارد که پدر لوکا از آن ها بکشد یا نه.

وقتی به میدان رسیدیم، همه جا شلوغ بود. گویا مشکلی پیش آمده بود. با توجه به تقسیم جدید صرب-کروات، همه چیزـ از جمله تندیس بانا جلاسیکا با شمشیری آخته نشانهٔ تنشی در پیش بود که از نظر من قرار نبود اتفاق بیفتند. طی جنگ جهانی دوم شمشیر بانا با حالتی دفاعی به سوی مجارها نشانه رفته بود، اما بعدها کمونیست ها تندیس را برای از بین بردن جانب داری از نمادهای ملی برداشتند. پس از آخرین انتخابات، من و لوکا دیدیم چطور مردانی با طناب و ماشین های سنگین، جلاسیکا را به پستش بازگرداندند. حالا او رو به جنوب؛ یعنی بلگراد ایستاده بود.

میدان همیشه مکان محبوبی برای قرارهای ملاقات بود ولی آن روز مردم با عصبانیت پای آن مجسمه ازدحام کرده بودند و میان سروصدای کامیون ها و تراکتورهایی که در خیابان سنگفرش پارک کرده بودند، این طرف و آن طرف می رفتند؛ جایی که در روزهای عادی اتومبیل ها حق رانندگی نداشتند. چمدان، جعبه های بزرگ و لوازم خانگی، پشت تریلی ها انباشته و در سراسر میدان پخش شده بودند.

به یاد اردوگاه کولی ها افتادم که یک بار من و پدر و مادرم وقتی می خواستیم به قبر پدربزرگ و مادربزرگم در چکوت سر بزنیم، با ماشین از جلوی آن گذشته بودیم؛ کاروانی از واگن ها و ارابه ها که وسایل مرموز و بچه های دزدیده شده را در خود جای داده بودند.

همان طور که پدرم شمع روشن می کرد و برای پدر و مادرش دعا می خواند، من هم روی صندلی وول می خوردم که مادرم گفت: «تو چشمات اسید می ریزنا!»

«مردم به بچه گداهایی که کورن سه برابر اونایی که می بینن، پول می دن.»

دست مادرم را گرفتم و تا پایان روز حرفی نزدم.

من و لوکا از دوچرخه های مان پیاده و با احتیاط به جمعیت و اموال شان نزدیک شدیم، اما نه از آتشبازی و حرکات نمایشی خبری بود و نه از موسیقی. اینها مهاجرانی هم نبودند که در حومهٔ دهکده های شمالی دیده بودم.

خیابان تقریباً پر از رشته شده بود. طناب، کلاف، بند کفش و نوارهای پارچه ای با ضخامت متفاوت از ماشین به بارکش و از آن جا به انبوه بار و بندیلی که به زور یک جا جمع آوری شده بود، کشیده شده و ریسمان ها، ملحفه، پتو و البسه ای را که به عنوان چادر از آن استفاده می شد، نگه داشته بودند. من و لوکا یکسره به هم و به غریبه ها نگاه می کردیم. هیچ کلمه ای برای بیان آنچه می دیدیم، پیدا نمی کردیم؛ فقط می دانستیم خوب نیستند.

شمع ها دور تا دور قرارگاه را پر کرده بودند و در کنار جعبه هایی که روی آن ها نوشته شده بود «اهدایی به پناهندگان» آب می شدند.

بیشتر کسانی که از آن جا می گذشتند، چیزی در داخل جعبه ای می گذاشتند و بعضی ها جیب هایشان را خالی می کردند.

آرام گفتم: «اونا کیان؟»

لوکا گفت: «نمی دونم. باید چیزی بهشون بدیم؟»

دیناری را که پتار به من داده بود، از جیبم درآوردم و به لوکا دادم؛ چون خودم می ترسیدم نزدیک شوم. لوکا هم چند سکه ای داشت. تا برود و سکه ها را داخل جعبه بیندازد و برگردد، دوچرخه اش را نگه داشتم. وقتی خم شد وحشت کردم که نکند شهر ریسمان؛ مانند درختان انگوری که در فیلم های ترسناک زنده می شوند، او را ببلعد. وقتی برگشت، فرمان دوچرخه را به طرفش هل دادم و او به عقب پرید. همان طورکه از آن جا دور می شدیم، اضطراب سراسر وجودم را فراگرفته بود و سال ها گذشت تا متوجه خطایمان شدم.

من و همکلاسی هایم اغلب برای بازی فوتبال در بخش شرقی پارک قرار می گذاشتیم که چمنش کلوخ های کمتری داشت. من تنها دختری بودم که فوتبال بازی می کرد. دخترهای دیگر برای طناب بازی یا غیبت کردن می آمدند آن جا.

یک بار دختری که موهایش را در دو طرف سرش بافته بود، پرسید:‌ «چرا مثل پسرا لباس می پوشی؟»

به او گفتم: «فوتبال با شلوار راحت تره.»

البته دلیل اصلی ا ش این بود که آن لباس ها مال همسایه مان بود؛ چون ما پول زیادی نداشتیم.

رسم بازی این بود که هر کدام داستانی تعریف می کردیم. آن ها با سلسله روابط پیچیده ای شروع می کردند – پسرعموی دوم بهترین دوستم، رئیس عمویم – و هر کسی که می توانست توپ را داخل دروازه های مشخص شده، شوت کند، باید اول از همه داستانش را تعریف می کرد. خون و خونریزی صامت ادامه پیدا می کرد و هرکس که می توانست داستان خلاقانه تری برای کشته شدن اقوام دورش تعریف کند، بیشترین امتیاز را کسب می کرد.

پسرعموهای استیپان منفجرشدن پای کودکی را روی مین دیده بودند. قسمت هایی از پوست بدنش تا یک هفته بعد به درزهای پیاده رو چسبیده بود. تومیسلاف دربارهٔ پسری شنیده بود که تک تیراندازی در زاگورا به چشمش شلیک کرده و تخم چشمش جلوی همه مثل تخم مرغ وا رفته بود.

در خانه مادرم تلفن به دست همهٔ آشپزخانه را متر کرده بود. با دوستان مان در شهرهای دیگر صحبت می کرد؛ تا کمر از پنجره به بیرون خم می شد و به آپارتمان آن طرف خیابان هم گزارش می داد. نزدیک می ایستادم تا وقتی دربارهٔ افزایش تنش ها اطراف رودخانهٔ دانوب با زن های آن طرف بند رخت حرف می زد، بشنوم. تا جایی که می توانستم گوش می کردم و سپس با سرعت به دنبال دوستانم می دویدم. درست مثل یک شبکهٔ جاسوسی کل شهر را در بر گرفته بودیم و هر اطلاعی که به دست مان می رسید، مانند داستان قربانیانی که مرتب فاصله شان با ما کمتر و کمتر می شد، به دیگران منتقل می کردیم.»

روز اول مدرسه معلم مان حضور و غیاب کرد و متوجه شد که یکی از دانش آموزها نیست.

«کسی چیزی راجع به زلاتکو نشنیده؟»

ماته، پسری که از او متنفر بودم، گفت:‌ «صرب بود. شاید برگشته اون جا.»

چند نفر پوزخند زدند و معلم ساکت شان کرد. استیپان که کنار من می نشست، دستش را بلند کرد و گفت: «از این جا رفته.»

معلم فوری برگه های داخل پوشه اش را ورق زد و گفت:‌ «رفته؟! مطمئنی؟»

تو ساختمون ما زندگی می کردن. دو شب پیش دیدم خونواده ش یه سری چمدون بزرگو می ذاشتن تو کامیون. گفت قبل از اینکه حملات هوایی شروع بشه، باید این جا رو ترک کنن. گفت از طرف اون از همه خدافظی کنم.

صدای پچ پچ بچه ها کلاس را پر کرده بود: «حملهٔ هوایی دیگه چیه؟!»

«حالا کی دروازه بان مون می شه؟»

«خوش به حالش! خلاص شد.»

و من گفتم: «خفه شو ماته!»

معلم مان گفت:‌ «بسه!»

همه ساکت شدیم.

او برایمان توضیح داد حملهٔ هوایی به زمانی گفته می شود که هواپیماها بالای شهرها پرواز می کنند و برای خراب کردن ساختمان ها روی آن ها بمب می اندازند. پای تخته با گچ روی نقشه پناهگاه هایی را علامت گذاری کرد و فهرست وسایل موردنیازی را که باید همراه مان به زیرزمین ببریم، نوشت: رادیوی اِی اِم، پارچ آب، چراغ قوه و باتری برای چراغ قوه. نمی فهمیدم هواپیماهای کجا قصد تخریب چه ساختمان هایی را داشتند؛ یا چگونه می شد یک هواپیمای عادی را از هواپیمای بد تشخیص داد؛ اما از وقفه ای که در درس مان افتاده بود، خوشحال بودم. سریع شروع کرد به پاک کردن تخته و ابری متراکم از ذرات گچ در هوا تشکیل شد. آهی کشید؛ انگار از حملات هوایی خسته شده باشد. ذرات گچ را از روی چین دامنش زدود و درس تقسیم اعشاری را آغاز کرد و فرصتی برای پرسیدن سؤال به ما نداد.

وقتی از خانه بیرون رفته بودم بیرون تا برای مادرم خرید کنم، اتفاق افتاد. قرار بود شیر بخرم. آن وقتها کیسه های پلاستیکی لیزی داشت که موقع گرفتن سر می خورد. یک جعبهٔ مقوایی از دستهٔ دوچرخه ام آویزان کرده بودم تا بتوانم آن بار لجباز را با خودم حمل کنم. موجودی همهٔ مغازه های نزدیک خانه مان تمام شده بود؛ اجناس همهٔ مغازه ها داشت تمام می شد. به لوکا هم مأموریت دادم به این جست وجو بپیوندد. جست وجوی مان را گسترش و به سفرمان در سطح شهر ادامه دادیم.

نخستین هواپیما به قدری پایین پرواز کرده بود که بعدها وقتی برای دیگران تعریف می کردیم، قسم می خوردیم صورت خلبان را دیده ایم. سرم را خم کردم؛ فرمان دوچرخه تاب خورد و از روی آن افتادم. لوکا که به آسمان نگاه می کرد و فراموش کرده بود پدال بزند، به دوچرخهٔ کج وکولهٔ من برخورد کرد و با صورت روی زمین فرود آمد و چانه اش گرفت به سنگ فرش و پاره شد.

خودمان را جمع و جور کردیم و از زمین بلند شدیم. همان طورکه سعی می کردیم دوچرخه هایمان را سر پا کنیم، آدرنالین ترشح شده در بدن مان نمی گذاشت متوجه درد بشویم.

بعد هم که صدای آژیر خطر بلند شد؛ صدای خشدار بلندگویی نامرغوب. صدای آژیری که مثل فریادزنی پشت بلندگو بود. از این طرف به آن طرف خیابان و کوچه های فرعی دویدیم. لوکا فریاد زد: «نزدیکترینش کجاست؟»

نقشهٔ روی تختهٔ کلاس، ستاره ها و فلش هایی که راه ها را نشان می داد، در ذهنم تجسم کردم.

«زیر مهدکودک یکی هست.»

زیر سرسرهٔ اولین زمین بازی مان چند پلهٔ سیمانی بود که به دری فولادی به قطر سه برابر یک فرهنگ لغت منتهی می شد. دو مرد در را باز نگه داشته بودند و مردم از جهات مختلف به آن جا سرازیر می شدند و به سایه ها می پیوستند. گرچه با وجود این بلای قریب الوقوع تمایلی نداشتیم دوچرخه هایمان را به حال خود رها کنیم، آن ها را در نزدیک ترین جای ممکن گذاشتیم.

بوی کپک و عرق بدن پناهگاه را برداشته بود. وقتی چشمانم به تاریکی محیط عادت کرد، نگاهی به آن دور و بر انداختم؛ تختی تاشو، نیمکتی چوبی در نزدیکی در و دورتر دوچرخه ای ژنراتوری قرار داشت. من و همکلاسی هایم در حملات بعدی به آن جا می رفتیم و سر دوچرخه با هم دعوا می کردیم. همدیگر را با آرنج می زدیم که نفر بعدی سوار شود و پا بزند تا با نیروی آن چراغهای پناهگاه روشن شوند، اما بار اول چندان متوجه این قضیه نشده بودیم.

آن جا مشغول بررسی کلکسیون عجیب مردمی بودیم که از انجام کارهای روزمره شان محروم مانده و در پناهگاه جنگ داخلی جمع شده بودند. نزدیکترین گروه به خودم را بررسی کردم: مردانی با کت و شلوار رسمی، بارانی یا مثل پدرم با کاپشن مخصوص مکانیک ها و زنانی با جوراب شلواری، دامن و پیشبند و تعدادی هم بچه به بغل. نمی دانستم رحلا و مادرم کجا بودند؛ چون نزدیک خانهٔ ما پناهگاه عمومی وجود نداشت. سپس صدای لوکا را شنیدم که دنبالم می گشت. با هجوم افراد جدید به پناهگاه، بینمان فاصله افتاده بود. موهای درهم و برهمش را میان جمعیت دیدم و کورمال کورمال خودم را به او رساندم.

«داره ازت خون میره.»

لوکا چانه اش را با دست پاک و خط خون را روی آستینش دنبال کرد.

«می دونستم این اتفاق میفته. دیشب شنیدم بابام داشت دربار ه ش حرف می زد.»

پدر لوکا در آکادمی پلیس کار می کرد و مسئول آموزش نیروهای تازه وارد بود. از اینکه لوکا دربارهٔ حملهٔ احتمالی به من چیزی نگفته بود، عصبانی شدم. در آن تاریکی آرام و راحت به نظر می رسید. دستش را با پارچه ای که به دورش بسته شده بود، گذاشت روی پلهٔ نردبان تخت دو طبقه.

«چرا به من نگفتی؟»

«نمی خواستم بترسونمت.»

«نترسیدم که.»

در واقع هنوز نترسیده بودم.

این بار آژیر سفید به صدا در آمد. مردها در را باز کردند و ما از پله ها بالا رفتیم. نمی دانستیم چه چیزی انتظارمان را می کشید. آن بالا هوا هنوز روشن بود. نور خورشید دیدم را مثل آن پایین تیره و تار کرد و نتوانستم اطرافم را درست ببینم. وقتی چشمانم به نور عادت کرد، اولین چیزی که دیدم زمین بازی بود که برایش اتفاقی نیفتاده و تغییری نکرده بود.

با عجله از در خانه وارد شدم و بلند به مادرم گفتم که دیگر نمی شود در زاگرب شیر پیدا کرد. مشغول تصحیح برگه های امتحانی شاگردانش بود. صندلی اش را از پشت میز عقب کشید و همان طورکه بلند می شد، رحلا را بالاتر کشید و او را به سینه اش نزدیک کرد. رحلا گریه کرد.

مادرم پرسید: «خوبی؟» و محکم بغلم کرد.

«خوبم. رفتیم مهدکودک. شما و رحلا چی کار کردین؟»

«رفتیم تو زیرزمین. کنار انبار.»

زیرزمین خانهٔ ما دو مشخصهٔ قابل توجه داشت: کثافت و انبار چوبی. هر خانه یک انبار چوبی داشت که روی درش قفلی زده شده بود. عاشق این بودم که صورتم را به در بچسبانم و از فاصلهٔ میان در و لولای آن یواشکی داخل را که پر از وسایل به درد نخور اعضای خانواده بود، تماشا کنم.

ما در انبارمان سیب زمینی نگه می داشتیم که در تاریکی روزگار خوشی را می گذراندند. زیرزمین جای امنی به نظر نمی رسید. خبری از در بزرگ فلزی، تختخواب تاشو و ژنراتور نبود، اما بعدها که دراین باره با مادرم صحبت کردم، به نظرم ناراحت شد. گفت: «این جام به اندازهٔ هر جای دیگه خوبه.»

آن شب پدرم با یک جعبه کفش به خانه آمد که پر از چسب کارتن بود. چسب ها را از دفتر تراموایی که مدتی آن جا کار می کرد، کش رفته بود. چسب ها را به طور مورب و به شکل ایکس بزرگی روی پنجره ها می چسباند. من هم پشت سرش می رفتم و رویشان را فشار می دادم تا حباب های هوا از آن ها خارج شود. روی درهای دو لنگه ای که اتاق نشیمن را به بالکن وصل می کرد، دو لایه چسب زدیم. نگران این بودم که پدرم درهای بالکن را هم با چسب ببندد. آن جا بخش مورد علاقهٔ من در خانه بود. هر وقت از خانهٔ لوکا باز می گشتم و ناامیدی و درد وجودم را فرامی گرفت (چرا که مادرش مجبور نبود کار کند و او هم در یک تخت واقعی می خوابید) به بالکن می رفتم، طاق باز دراز می کشیدم و پاهایم را از لبهٔ آن آویزان می کردم. برای خودم استدلال می آوردم که هیچ کس نمی تواند بالکن بلندی مثل آن در خانه اش داشته باشد.

«هنوزم می تونیم بریم بیرون، نه؟»

«البته آنا. ما فقط داریم شیشه رو محکم می کنیم.»

نوار چسب برای این بود که شیشهٔ پنجره ها را در هنگام انفجار سر جای شان نگه دارد. پدرم با صدایی خسته ادامه داد: «به هر حال یه ذره چسب کارتن برای این همه محکم کاری کافی نیست.»


دختری در جنگ
نویسنده : سارا نوویچ
مترجم : نازنین اعظم نوری

قبلی «
بعدی »

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.

اینستاگرام ما را لطفا دنبال کنید!

پیشنهاد می‌کنیم