کتاب «جادوگر مدرن»، نوشته دبورا گریی

فصل اول

«از این گِن خوشم میاد، نل. می­تونم زنی که اینو می­پوشه رو ببینم؟»

«چی؟»

نل سعی در اصلاح کردن دو خط کُد ناهماهنگ را داشت و حرف­های برادرش جیمی هم اصلاً با عقل جور درنمی­آمد.

«من کنار یه کرست بزرگ وایستادم که رنگ­های بادمجونی، شکلاتی و یاقوتیش موجوده. به سایز ۵۴ اما یا یه اشتباه بزرگه یا اینکه تو منو زیادی کوچک کردی. به هر جهت، قرمزشو انتخاب کن. بهت میاد.»

«چی؟ اوه، نه.»

سر نل به سمت دومین رایانهش چرخید. روی یک صفحه درحال تست برنامه­نویسی رمزی بود و روی دیگری درحال خرید آنلاین(۱) برای جشن یاد بود. همین­طور، یک نسخه پنج اینچی(۲) از جیمی درحال حاضر روی صفحهٔ دوم قرار داشت که سرش را درون گِن قرمز فرو برده بود. سرش را بیرون آورد و تکان داد.

«تحت­تاثیر قرار گرفتم، حقهٔ جادویی خوبیه. گِن خوبی هم هست. روی چی داری کار می­کنی؟»

نل خوشحال بود که او متوجه کمربند کشی و جوراب ساق­بلندی که در سبد خریدش بود نشده است.

«لعنتی، متاسفم. دارم روی یه طلسم گردآوری برای گفتگوی جادوگرها، کار می­کنم. برای انجمن آنلاین جادوگرهایی که سوفی به سایتش اضافه کرده. این طلسم باید وقتی جادوگرها دارن تو اینترنت جستجو می­کنند، اونا رو پیدا کنه و به چت­روم(۳) ما هدایتشون کنه.»

جیمی از لباس توری قرمزی بالا رفته بود و به نظر راحت می­آمد.

«شاید قسمت مکان­یابیش خوب کار می­کنه، اما حدس می­زنم اینجایی که من هستم اون چت­رومی که داری ازش حرف می­زنی نیست، اگه هست که تضمین می­کنم تعداد مردای جادوگر چت­رومتون حسابی میره بالا.»

«از اون لباس بیا پایین جیمی، داره حواسم رو پرت می­کنه. اینو ببین.»

نل هر دو رایانه را به سمت هم چرخاند تا جیمی بتواند کد طلسم را بخواند.

«نمی­دونی کجاش اشتباهه؟»

جیمی چشمانش را جمع کرد.

«هوممم. خوب قسمت اول… تو جادوگرهایی که آنلاین هستند رو شناسایی می­کنی. این قسمت مکان­یابیه، درسته؟»

«آره. بعد براشون یه کوکی کوچک به جا می­ذاریم که بتونیم دوباره پیداشون کنیم. وقتی قسمت گردآوری طلسم، راه میفته. باید کوکی رو راه بندازه و جادوگرمون رو توی چت­روم بکشه. ما قسمت گردآوری رو فعال کردیم، اما این­طور که معلومه اونا رو به جای درست نمی­کشونه.»

«فکر کنم فهمیدم مشکلتون کجاست. تو باید برنامه چت­روم جادوگرها رو تو خط شصت­ودو به صورت جای متغیر بنویسی. درحال حاضر داره افراد رو به آخرین جایی که تو هستی می­کشونه. حالا نه که من بدم بیاد ها.»

جیمی از بندهای یک لباس خواب مانند تاپ آویزان شده بود.

«لعنتی. حالا متوجه شدم. به خاطر کمکت ممنون.»

«خواهش می­کنم. به هر جهت، کد طلسم خوبیه. میشه منو برگردونی؟ وسط خوردن ناهار بودم و ناهار خوبی هم بود.»

«اوه، لعنتی. تو هنوز اونجایی؟»

نل خط شصت­ودو را رها کرد. ظاهراً آنها مشکلات بزرگ­تری داشتند.

«اون قرار بود فقط تو رو هدایت کنه نه اینکه تو رو توی شبکه گیر بندازه. من فکر کردم ما فقط داریم یه نسخه مجازی از تو رو دریافت می­کنیم.»

«همونطور که گفتم، جادوی خوبیه. می­تونیم برای پیشرفت واقعی ازش استفاده کنم، قسمتایی از قلمرو افسونگری که فقط برای جادوگرها باشه.»

جیمی همیشه به دنبال چالش کدنویسی جدیدی برای دنیای بازی آنلاین خود بود. نل می­دانست که مهارت کد طلسم­نویسی خودش هم آن­قدر خوب نیست.

«من قدرت کافی برای تنهایی کار کردن روی طلسم انتقال ندارم. باید متکی به مهارت انتقال خودت باشه.»

جیمی سرش را روی لباس قرمز گذاشت.

«آره، می­تونه باعث بالا رفتن ولتاژ بشه. ولی بیا روش کار کنیم، می­تونه واقعاً قلمرو رو تکونی بده. در این بین، می­تونی یه لطفی در حقم بکنی، می­تونی روی عکس زنای مدل بزنی؟ می­تونم وقتی داری روی برگردوندن من کار می­کنی بیشتر سرگرم بشم. هر چقدر هم دلت می­خواد طولش بده.»

نل به خشکی گفت: «خوشبختانه، من به اندازه کافی روی خنثی کردن طلسم­هام کار کردم.»

برای دقیقه­ای فکر کرد و بعد دو خط دیگر نوشت. دستش را به نشانه خداحافظی برای جیمی تکان داد و سپس آن را به سمت دکمه خاموش کامپیوتر برد.

 

«از خطوط قدرت و طلسم تقاضا دارم،

گام­هایی که به تازگی برداشتید را به خاطر بیاورید.

این­بار همان­طور که خودتان به خوبی می­دانید عمل کنید،

او را سلامت به خانه بفرستید.

همانند من، باشد که همین­گونه باشد»

***

لارن جلوی ورودی یکی از جذاب­ترین آپارتمان­های جدید شیکاگو جلو و عقب می­رفت. لبخندی نامتمرکز به دربان زد و پرونده آن ملک را به سمتش تکان داد. با ناراحتی فکر کرد.

«خدا را به خاطر این هندزفری­های بلوتوثی شکر.»

این روزها، صحبت کردن با خودت در خیابان زیاد توجه کسی را جلب نمی­کرد. این می­توانست راز کوچک خودش باشد که در هر دو طرف خط، این خودش است که درحال مکالمه است. قصد داشت از این پرونده استعفا دهد. مشتری­ها آدم­های محشری بودند، اما لیست خواسته­هایشان بسیار طولانی بود. درواقع، هیچ آپارتمانی در جنوب شیکاگو که با انتظارات آنها جور دربیاید، وجود نداشت. به هر جهت، وظیفه­اش نشان دادن آپارتمان به آنها بود، حالا می­خواستند واقع­گرا باشند یا نه؟ امیدوار بود آنها سریع تصمیم خود را بگیرند. اگر دوباره کلاس یوگا را از دست می­داد، نات عصبانی می­شد. یک تاکسی کنارش نگه داشت، لارن بهترین لبخندی که مخصوص مشاوران املاک بود بر چهره­اش نشاند.

«کیت، خوشحالم دوباره می­بینمت. شما قراره عاشق این آپارتمان بشید، منظره زیبا و آشپزخونه مبهوت­کننده­ای داره. میچ هم میاد؟»

«فکر کنم، اما بیا بریم بالا. میچ شاید بتونه سریع از یه جا دیدن کنه، اما من دوست دارم با خیال راحت اطراف رو ببینم.»

کیت گرینلی زنی زیبا که به تازگی ازدواج کرده بود و با سرعت درحال صعود به اوج دنیای طراحی شیکاگو بود. هرچند هیچ­کدام از این موارد نمی­توانست رنگ پریدگی ناگهانی او زمانی که آسانسور شروع به بالا رفتن کرد را توضیح دهد. لارن یک دستش را روی بازوی مشتری­اش قرار داد و دل به هم خوردگی او را احساس کرد.

«کیت، حالت خوبه؟»

کیت سر تکان داد و یک تکه بسکوییت از کیفش بیرون آورد.

«حتماً به خاطر اینکه بدون پیش آمدن مسئله­ای، الکی ناهار نخوردم. اخیراً، اینجوری اذیتم می­کنه. خوب، بهم راجع به این آپارتمان بگو. اون فضای دفتری که ما می­خوایم رو داره؟ نورش چطوره؟»

لارن درحالیکه به دنبال توضیحات رنگی آن ملک دستش را به درون کیفش فرو برده بود، سخنرانی خود را شروع کرد. همین­طور پنهانی یک چشمش به کیت بود، ماه فوریه در شیکاگو، آنفولانزا همیشه در کمین بود و او چنین چیزی را نمی­خواست. آنها از آسانسور به راهروی قابل توجهی قدم گذاشتند. پنجره­هایی که از زمین تا سقف کشیده شده بودند، فضای خاکستری و بادخیز بالای رودخانه در زمستان را به نمایش گذاشته بودند. هرچند، تمام مشتری­ها هوای بادی را دوست نداشتند.

لارن گفت: «تو می­تونی منظره­های متحیرکننده تابستونش رو تصور کنی، با آسمون آبی و قایق­هایی که روی رودخونه هستند.»

کیت خندید.

«اگه میتونی به اون نگاه کن و رودخونه میشیگان رو در تابستون تصور کن. تعجبی نداره که اونقدر تو کارت خوبی. من رودخونه رو در همه حال دوست دارم، حتی اونایی که زیاد قشنگ نیستن. این یکی از دلایلی بود که منظره رودخونه هم توی لیستمون بود.»

«آهان، بله… لیست.»

لارن در را باز کرد.

«همونطور که قبلاً هم گفتم، تقاضاهای گسترده میچ رام شدنیه. اما فکر می­کنم تو هم موافقت می­کنی که اینجا مطابق خیلی از خواسته­های شماست. بیا بریم و اطراف رو نگاه کنیم.»

با دقت مشتری خود را تماشا کرد و از درون، آرام خودش را تشویق کرد. می­توانست ببیند که طراحی داخل، کیت را اسیر طراحی وسیع و مدرن آپارتمان کرده است. لارن که می­دانست چه زمانی اجازه دهد که مکانی خود، فروشنده خودش باشد، کنار کشید و به کیت اجازه داد تا به کنار پنجره­های شانزده فوتی(۴) برود که مشرف به شهر و رودخانه بود. خوب بود. نیمه­ای از مشتری درحال حرکت به مسیر درست بود. حالا او تنها به میچ و لیستش نیاز داشت. صدای زنگ آرامی به او خبر داد که نزدیک به رسیدن به خواسته­هایش است.

او در را باز کرد تا میچ گرینلی را به داخل هدایت کند. سرتاپایش شیک به نظر می­آمد، حسابدار جوان همه چی تمام، از کت­وشلوار محشرش گرفته تا لپ­تاپ بزرگی که زیر بازویش بود.

لارن مایل بود طرح دخترانه کت­وشلوار او را داشته باشد.

«از دیدن دوبار شما خوشحالم، لارن.»

میچ وارد شد و دستش را به سمت او دراز کرد. به کیت نگاه کرد و لارن توانست احساس خوشحالی جدید را که از او تراوش می­شد، احساس کند. این مرد شاید شبیه یکی از آن بازیگرهای خونسرد به نظر برسد، اما عمیقاً عاشق نوعروسش بود.

«معذرت می­خوام دیر کردم، عزیزم. فصل مالیات داره میاد و مشتری­ها دارن خواستار بیلان(۵) میشن.»

«سروکله زدن با افراد عالیرتبه یکی از بهترین استعدادهای توئه، عزیزم.»

کیت بوسه خوشآمدی تحویل همسرش داد.

«پس فکر می­کنی برای چی باهات ازدواج کردم؟»

میچ گفت: «منو بگو که فکر می­کردم به خاطر لپ­تاپمه.»

و درحال گفتن این جمله به لپ­تاپش که روی میز صبحانه گرانیتی قرار داده بود ضربه­ای زد.

لارن خنده­اش را خورد.

«میچ، فکر می­کنم اینجا جای خوبی مطابق با خواسته­های شما باشه، اما بگذار یه نگاه به اطراف بندازیم و بذاریم اینجا خودش تاثیرشو روت بذاره.»

کیت خندید.

«لپ­تاپ اون اولین چیزیه که روش تاثیر میذاره. بیا منظره رو ببین، عزیزم، واقعاً محشره. حتی تو یه روز گرفته مثل امروز، نور اینجا عالیه.»

میچ دست همسرش را گرفت و به همراه هم به سمت مرکز اتاق پذیرایی رفتند. لارن مشغول تماشای روال عادی آشنای آنها شد. کیت حتی با وجود گرفتن دست همسرش، راه رفتن در اتاق را شبیه به رقص جلوه می­داد، با رفت­وآمد و تغییر مسیرهای ناگهانی نگاهش، میچ با حساب­وکتاب به سمت هر چهار گوشه اتاق چرخید، طوریکه انگار درحال سبک­وسنگین کردن آن در مقابل لیستی که روی تخته ذهنش حک کرده بود، است.

ظاهراً شالوده وجودی آن دو، از مواد کاملاً متفاوت ساخته شده بود. لارن می­توانست سر ماموریت بعدی خود شرط ببند که آنها تفاهم بسیار کمی بر سر اینکه، چه چیزی را به عنوان اولین شام در خانه جدیدشان بخورند دارند، درست همان­طور که سر اولین خانه مشترک­شان این بساط را داشتند. به هر جهت، آنها باهم کنار می­آمدند.

لارن درحالیکه میچ به سمت کامپیوترش می­رفت به کیت که وسط اتاق ایستاده بود پیوست.

«خوب، میچ، چطوره؟»

«مطمئناً، میشه گفت که با چندتا از اولویت­های اساسی ما جور درمیاد.» میچ لیست را جلویش بالا و پایین کرد. «منظره رودخانه حله. فضای باز و پرروح اتاق پذیرایی حله. کفپوش چوبی سخت، این چیه لارن؟ بامبو؟»

لارن گفت: «آره، بامبو با طول مختلف که تمام آپارتمان ازش پوشیده شده. من خودم مخصوصاً کفپوش آشپزخونه رو دوست دارم. چونکه با قفسه­های شکلاتی و فلز ضدزنگش به زیبایی هماهنگ شده.»

میچ چرخید تا نگاهی طولانی­تر به آشپزخانه بیاندازد.

«مطمئن نیستم که طرفدار قفسه­های باز به جای کابینت باشم. پس وسایل زشتمون رو کجا قایم کنیم؟»

کیت که چهار زانو وسط اتاق پذیرایی خالی نشسته بود، نگاهش را از دفترچه یادداشت خود بالا آورد.

«قرار نیست وسیله زشتی تو آشپزخونه باشه.»

میچ گفت: «اوه، نه! این صدای طراح درونشه.»

«ما فقط باید اون کاسه­های سرامیکی که عمه جوزفین تو به ما کادو داده رو مخفی کنیم.» کیت نگاهی به لارن انداخت. «یه دست شامل پنج تا کاسه هلالی شکل با خوک­های صورتی رنگ شده با دست. نمی­خوایشون؟»

میچ لرزید.

«اون میاد ملاقات ما و دنبال اونا می­گرده، همیشه اینکارو می­کنه. به نظرت بی­ادبانه نیست که کادوهای عروسیمون رو رد کنیم بره؟»

کیت نیشخندی به او زد.

«من یه خونه نمی­خرم تا با چینی­هایی خوکی صورتی هماهنگ باشن، حتی برای عمه پدری مورد علاقت. علاوه بر اون، ما نباید اونو تشویق کنیم، اینجوری بیشتر بهمون از این کادوها میده. من قفسه­های باز رو دوست دارم. اون روز چندتا دیگ مسی دیدم که اون بالا خیلی عالی به نظر میان.»

لارن آن قدری با گرینلی­ها وقت گذرانده بود که بداند حداکثر مهارت کیت در آشپزی پخت نان تست­های حلقه­ای است.

میچ زمزمه کرد: «وحی طراح درون.» به همسرش چشمک زد. «ببین، حتی نمی­خوام ازت بپرسم برای چی تو مغازه ظروف آشپزخونه بودی. دارم یاد می­گیرم.»

کیت فقط خندید.

میچ به سمت لپ­تاپش برگشت. «خوب، این­طور که به نظر میاد، ما یه آشپزخونه شیک با دکوراسیون خوب داریم، نه؟»

به کیت برای تایید حرفش نگاهی انداخت.

«آره، فکر کنم. من الان حسی که اینجا بهم میده رو دوست دارم. بیا باقی لیست رو ول کنیم تا برسیم به حمام بزرگ، باشه؟ امیدوارم یه وان بزرگ و مرمری با منظره رودخونه داشته باشه.»

لارن این سخن را به عنوان اشاره او در نظر گرفت و قدم به جلو برداشت تا راه رسیدن به سرویس بهداشتی را به آنها نشان دهد.

«دوباره، عزیزم؟»

لارن از نگرانی که در صدای میچ موج می­زد متوقف شد.

میچ با سرعتی قابل توجه به کنار همسرش رفت. «مطمئنی آنفولانزا نگرفتی؟ امروز صبح هم تو خونه خیلی رنگ­پریده به نظر می­اومدی.»

«من خوبم. حدس می­زنم به خاطر اون همه قهوه و غذای کم امروز باشه. بیا بقیه اینجا رو هم نگاه کنیم و بعد می­تونی برای شام منو ببری بیرون. حسابی گرسنه­ام.»

میچ سرش را تکان داد.

«همین الان شام می­خوریم، مثل روح شدی. لارن، میشه بقیه نشون دادن خونه رو بذاری برای فردا؟»

یک دستش را روی بازوی کیت قرار داد تا اعتراض او را خاموش کند.

لارن با خود فکر کرد! «هممممم،»

حسابدار جذاب کنترل اوضاع را به دست گرفت.

«مشکلی نیست. اینجا خالیه، برای همین فقط باید به املاکی یه زنگ کوتاه بزنم و فردا شما رو اینجا ببینم. ساعت ۹ خوبه؟»

«خوبه.» میچ کیت را به سمت در برد. «قول میدم جفتمون قبلش یه صبحونه خوب بخوریم.»

کیت پشت چشمی برای لارن نازک کرد و برایش دست تکان داد. همان­طور که به سمت آسانسور می­رفتند به شوهرش تکیه داد.

«پشت گوشم رو هم می­شوری؟»

لارن نیازی به شنیدن جواب میچ نداشت تا بفهمد این بحث هیچ ربطی به غذا ندارد. همان­طور که در آسانسور بسته می­شد می­توانست جرقه­های گرما و شوخ­طبعی را از کیت احساس کند. به نظر می­آمد بعد از تمام این ماجراها، بالاخره وقت کافی برای رسیدن به کلاس یوگا باقی مانده است.

***

«خاله مویرا، اینترنت توسط جادوی سیاه درست نشده، بهت قول میدم.»

«البته که همین­طوره سوفی، اگه نیست پس چرا کاری که دارم با این موس میگم انجام نمیده؟»

سوفی به خودش یادآوری کرد که قبل از جلسه کامیپوتر بعدی خاله مویرا، کمی چای صبر دم کند.

«بیا دوباره امتحان کنیم. این دفعه تا وقتی که بهت نگفتم طلسم ورود رو شروع نکن.»

«سوفی، مطمئناً کار با گوی فالگیری راحت­تره، نه؟ یا می‌تونم آینهٔ دوطرفهٔ عمو سین رو برات بفرستم، برای یه چت راحت دوست داشتنی.»

«خاله مویرا من می‌تونم با اون با تو چت کنم. اما نمی‌تونیم با نل یا هر کدوم از جادوگرهایی که امید دارم به زودی بهمون ملحق بشن، چت کنیم.»

مویرا گفت: «این انجمن جادوگرهایی که می­خوای بسازی، فکر فوق­العاده­ایه. اما مطمئنی که اینترنت بهترین جا براشه؟ جادوگرها تونستن برای هزاران سال بدون استفاده از اون همدیگه رو پیدا کنند، می‌دونی که؟»

سوفی نیشخند زد. مویرا مادرزاد جادوگر بود و احساساتش نسبت به آداب و رسوم سنتی قوی و عمیق بود.

«می‌دونم جدید و متفاوته، خاله مویرا. ای­کاش! پیدا کردن همدیگه تو این روزا برامون آسون­تر بود. چقدر از آخرین باری که شاگردی داشتی که از خانوادهٔ خودت نبوده گذشته؟»

مویرا آه کشید.

«تو این مورد حق با توئه. ما از زمان تو فقط دوتا شاگرد داشتیم.»

سوفی گاهی اوقات فراموش می­کرد که او و مویرا واقعاً خویشاوند نیستند. تابستان‌های کودکی اش در کلبهٔ مویرا در ساحل نوااسکوتیا یادگیری هنر و آداب و رسوم جادوگری بود، که قلبی هر دو را تبدیل به خانوادهٔ یکدیگر کرده بود.

«منم دلم برات تنگ میشه، خاله مویرا. این تابستون هر وقت بتونم میام، هم برای دیدنت و هم برای کمک.»

«اینجا همیشه خونه تو هم هست عزیزم. اگه استعدادهای ذهن­خوانی رو داشتی، ازت می­خواستم که اینجا تو ایرلند بهم بپیوندی. ما تازه فهمیدیم که نوهٔ فرزندم مورفی، می­تونه ذهن بخونه. اما هنوز کسی رو نداریم تا بهش یاد بده چطور از جاییکه بهش دعوت نشده، بیرون بمونه. اون تمام چیزایی که برای گوشای یه پسر کوچک مناسب نیست رو می‌شنوه. اون خیلی کوچکه و با اینحال قراره به جای دیگه­ای فرستاده بشه.»

«برای همینه که ما به یه انجمن آنلاین نیاز داریم. جیمی یه جادوگر ذهن­خوانه؛ شاید اون بتونه چت­روم مارو ببینه و بهتون دربارهٔ مورفی کمک کنه. جادوگرای مدرن باید از ابزار مدرن استفاده کنند.»

«مگه من تازه سوار یه هواپیما نشدم و از اون سر اقیانوس پرواز نکردم؟ این به اندازهٔ کافی برای این جادوگر پیر، مدرن هست. به هر جهت، فکر خوبیه، تقاضا از جیمی برای کمک به مورفی کوچولو و شیطون.»

«امیدوارم بتونیم از چت استفاده کنیم تا به اوضاع جادوگرا و چیزایی ورای اون کمک کنیم.» سوفی کارت برنده­اش را رو کرد. «موهبت­های بسیاری داره هدر میره. همه از خونواده­ای نیستن که قدرتو بشناسه و اونو پرورش بده. تو همیشه به ما گفتی که یه جادوگر آموزش ندیده هم خطرناکه و هم از دست رفته.»

«اوه، سوفی، می­دونم. برای همینه که موافقت کردم کمکتون کنم.»

«درسته. پس بیا شروع کنیم. باید تو رو ببریم داخل چت­روم. برو به اون نواری که بهت نشون دادم و تایپ کن: www.amodernwitch.com»

مویرا پوفی کرد.

«من که کاملاً احمق نیستم سوفی؛ می­تونم به مغازهٔ کوچک دوست داشتنیت برم. مگه همین ماه پیش، چندتا از محلول­های شست­وشوی بابونه­ات رو نخریدم؟»

«خاله مویرا، دفعه بعدی که محلول شست­وشو خواستی، فقط بهم بگو. لازم نیست بخریشون.»

«دوست دارم از تجارت جادوگرها پشتیبانی کنم. محلول شست­وشوی بابونهٔ تو برای ورم دستام تو زمستون معجزه­اس.»

سوفی خندید. تلاش برای تغییر بحث با خاله مویرا که بر منبر اخلاقیات می­نشست فایده­ای نداشت.

«من تسلیم شدم، هر وقت دوست داشتی محلول بخر. الان، بیا تو رو وارد چت­روم جادوگرها بکنیم.»

«مگه بیست دقیقه درحال همین کار نیستیم؟ پس من موس کوچولوم رو میذارم روی اون دکمهٔ زرد، اونجا. بعدش چی؟ این مخلوقات موش(۶) همش می­خوان برن یه جای دیگه. دارم فکر می­کنم که مورفی یا یکی دیگه از کوچولوها اونو برای من جادو کردن.»

سوفی نیشخند زد. ممکن بود.

«میتونم چند نفری رو که تلاش می­کنند رو تصور کنم خاله مویرا، اما تو از شوخی­های هر جادوگر نوآموزی قوی­تری، مطمئنم. اول روی دکمهٔ زرد کلیک کن، بعد طلسم ورود رو شروع کن. اون تو رو می­بره به داخل چت­روم. اونجا منتظرت می­مونم.»

هنگامی­که شنید صدای خوش­آوای طلسم­خوانی مویرا را شنید، سوفی انگشتانش را به هم گره کرد و خودش روی دکمهٔ «چت جادوگرها» کلیک کرد.

 

«من به دنبال کسانی هستم که با آنها در موهبت­هایم سهیم هستم،

برای صحبت کردن، برای آموختن.

و من را راه بده، به عنوان یکی از سه نفر.

همانند من، باشد که همینگونه باشد.»

 

سوفی: «تونستی! می­تونی اینو بخونی؟»

مویرا: «چشمام چیزیشون نیست، سوفی.»

سوفی: «درسته، همین­طوره. خوب، حالا تو میدونی طلسم ورود چطور کار می­کنه. ما کمی بعد امروز نل رو اینجا می­بینیم و می­فهمیم که طلسم گردآوری آماده شده و به کار افتاده یا نه؟»

مویرا: «برای من میشه فردا صبح. بعداً می­بینمت، عزیزم. طلسم خروج هم داریم؟»

سوفی: «نه، فقط روی علامت ضربدر در گوشهٔ راست بالا کلیک کن. خوب بخوابی، خاله مویرا.»


جادوگر مدرن

جادوگر مدرن
نویسنده : دبورا گریی
مترجم : حانیه مالمیر

قبلی «
بعدی »

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.

پیشنهاد می‌کنیم

اینستاگرام ما را لطفا دنبال کنید!