کتاب « دستیار »، نوشته روبرت والزر

یک روز صبح، ساعت هشت، مردی جوان جلوی در خانه‌ای تک‌افتاده و ظاهرا شسته‌ورفته ایستاد. باران می‌آمد. مرد جوان فکر کرد: «چه عجب که چتر دارم.» چون در سال‌های گذشته هیچ‌وقت چتر نداشت. در یکی از دو دستش که مستقیم به زیر آویزان بود، یک چمدان قهوه‌ای گرفته بود، یکی از آن چمدان‌های خیلی ارزان. جلوی روی مرد جوان که به نظر می‌رسید از سفر می‌آید، یک پلاک لعابی قرار داشت که روی آن نوشته شده بود: ک. توبلر (۱)، دفتر فنی. مرد جوان کمی صبر کرد طوری که انگار داشت به چیزی یقینا بسیار بی‌اهمیت فکر می‌کرد. بعد دگمهٔ زنگ برقی را فشار داد و کسی که به نظر می‌رسید کلفت خانه است، آمد که در را به روی مرد جوان باز کند.

یوزف (۲) گفت: «من کارمند جدیدم.» اسم مرد جوان یوزف بود. کلفت راه را نشانش داد، از او خواست برود پایین توی دفتر و گفت آقا فورا می‌آید.

یوزف از پله‌هایی پایین رفت که ظاهرا بیش‌تر برای مرغ‌ها ساخته شده بود تا برای آدم‌ها؛ و بلافاصله دست راستْ وارد دفتر فنی شد. بعد از کمی انتظارْ در باز شد. جوانِ منتظر از صدای قدم‌های محکم روی پلکان چوبی و از طرز بازشدن در آقا را فورا شناخت. ظاهر آقا فقط تأییدی بود بر اطمینان اولیه، چون واردشونده کسی نبود جز شخص توبلر، آقای خانه، جناب مهندس توبلر. نگاه برافروخته‌ای داشت، عصبانی به نظر می‌رسید، عصبانی هم بود.

با حالتی شماتت‌آمیز به یوزف نگاه کرد و گفت: «چه شد امروز آمدید، به این زودی؟ گفته بودم چهارشنبه بیایید. هنوز آماده نشده‌ام. این‌قدر عجله داشتید؟ ها؟»

به نظرِ یوزف این ناتمام رهاکردن «هان» حالتی تحقیرآمیز داشت. این کلمهٔ مثله‌شده خیلی دوستانه و تفقدآمیز نبود. در جواب گفت، در دفتر کاریابی به او گوشزد کرده‌اند امروز، صبح دوشنبه، خودش را معرفی کند. حالا اگر سوءتفاهمی پیش آمده عذر می‌خواهد، ولی به‌واقع تقصیر از او نیست.

مرد جوان فکر کرد: «ببین چقدر باادبم!» و مجبور شد بی‌اراده به رفتار خودش لبخند بزند.

ظاهرا توبلر خیال نداشت به این زودی‌ها عذرخواهی کند. باز چندبار موضوع را پیش کشید و دراین‌حال صورتش که خودبه‌خود سرخ بود، برآشفته و سرخ‌تر شد. «نمی‌فهمید»، از این یا آن مطلب «تعجب» می‌کرد، و بالاخره بعد از آن‌که تعجبش از اشتباهی که پیش آمده بود فروکش کرد، با نگاهی یک‌وری به یوزف گفت، می‌تواند آن‌جا بماند.

«به‌هرحال نمی‌توانم بگویم برگردید بروید.» بعد اضافه کرد: «گرسنه‌اید؟» یوزف با خونسردی تمام جواب مثبت داد. ولی فورا از خونسردی خودش تعجب کرد. بلافاصله فکر کرد: «شش ماه پیش در مقابل عظمت چنین پرسشی دست‌وپام را حسابی گم می‌کردم.»

مهندس گفت: «بیایید» و با این گفته، کارمند تازه‌استخدام‌شده‌اش را برد بالا به اتاق غذاخوری که در طبقهٔ همکف قرار داشت. دفتر در طبقهٔ پایین توی زیرزمین بود. آقا در اتاق نشیمن و غذاخوری گفت:

«بنشینید. فرقی نمی‌کند کجا. آن‌قدر بخورید تا خوب سیر بشوید. این هم نان هرقدر می‌خواهید از آن ببُرید. اصلاً تعارف نکنید. قهوه به اندازهٔ کافی هست. فنجانتان را چند بار پُر کنید. این هم کره. همان‌طور که می‌بینید، کره برای خوردن است. مربا هم هست، البته اگر مربا دوست داشته باشید. می‌خواهید سیب‌زمینی سرخ‌کرده هم بخورید؟»

یوزف جرئت کرد بگوید: «اوه بله، با کمال میل، چرا نخورم.» بعد جناب توبلر پائولینه (۳)، کلفت خانه، را صدا کرد و از او خواست چیزهای سفارش داده شده را فورا آماده کند. بعد از آن‌که صبحانه تمام شد، آن پایین، توی دفتر، میان تخته‌رسم‌ها، پرگارها و مدادهای ریخته و پاشیده، میان دو مرد حدودا چنین گفت‌وگویی درگرفت:

توبلر با لحنی زمخت گفت می‌خواهد کارمندش مغز داشته باشد. ماشین به دردش نمی‌خورد. اگر یوزف خیال دارد هر روز بی‌فکر و برنامه سرِ کار حاضر شود، بهتر است محبت کند و همین حالا حرف دلش را بزند تا توبلر از همین اول تکلیف خودش را بداند. او، توبلر، به یک آدم باهوش نیاز دارد، به کسی که بتواند مستقلاً کار کند. اگر یوزف فکر می‌کند چنین آدمی نیست، بهتر است لطف کند و غیره. در این‌جا مخترع فنی شروع کرد به دوباره‌گویی.

یوزف گفت: «آخ، جناب توبلر، چرا باید من مغز نداشته باشم؟ تا جایی که قضیه به من مربوط می‌شود، گمان می‌کنم و امیدوارم مغز داشته باشم و همیشه بتوانم از عهدهٔ کاری برآیم که شما گمان می‌کنید مجازید از من توقع داشته باشید. در ضمن فکر می‌کنم کار من در این بلندی (خانهٔ توبلر روی یک تپه قرار داشت) فعلاً جنبهٔ آزمایشی دارد. نحوهٔ توافق متقابل ما به‌هیچ‌وجه مانع از آن نمی‌شود که شما در صورت لزوم مرا فورا مرخص کنید.»

جناب توبلر تشخیص داد بجاست که بگوید امیدوار است کار به آن‌جا نکشد. یوزف نباید از آنچه او، توبلر، لحظه‌ای پیش گفته بود، دلگیر شود. توبلر فقط فکر کرده بود بهتر است همان اول کار حرفش را رُک و راست بزند. به عقیدهٔ او این طرز برخورد به صلاح هر دو طرف بود و به این ترتیب هریک از طرفین تکلیفش را با دیگری می‌دانست و این‌طوری خیلی بهتر بود.

یوزف تأییدکنان گفت: «البته.»

بعد از این تبادل نظر، رئیس جایی را که مرئوس «می‌توانست» مشغول نوشتن شود، به او نشان داد: میزی نسبتا تنگ، باریک و کوتاه با یک کشو که جعبهٔ تمبرها و چند کتاب کوچک داخل آن گذاشته شده بود. میز، چون به‌واقع آن میز یک میز معمولی بود و نه تختهٔ رسم، درست بغل پنجره، هم‌سطح باغ قرار داشت. گذشته از این، عمق دریاچه و ساحل روبه‌رو هم دیده می‌شد. امروز تمام این چشم‌انداز تیره‌وتار بود، چون هنوز هم باران می‌آمد.

توبلر یک‌دفعه گفت: «بیایید» و لبخندی که زد به نظر یوزف با آنچه داشت می‌گفت، خیلی جور درنمی‌آمد. «بله، بالاخره همسرم هم باید شما را ببیند. همراه من بیایید، شما را به او معرفی می‌کنم. بعد هم باید اتاقی را ببینید که قرار است در آن بخوابید.»

یوزف را به طبقهٔ اول برد. آن‌جا، زنی باریک‌اندام و بلندقامت به استقبال آن دو آمد. این «او» بود. کارمند داشت خیلی زود فکر می‌کرد: «یک زن معمولی»، اما بلافاصله در ذهنش اضافه کرد: «ولی نه.» خانم «تازه‌وارد» را با حالتی طنزآلود و بی‌اعتنا، اما بدون قصدوغرض، برانداز کرد. به نظر می‌رسید هر دو حالت، سردی و نگاه طنزآلود، جزیی از خلق و خوی ذاتی اوست. دستش را خیلی سرسری، حتی با بی‌حالی، جلو آورد. یوزف آن را گرفت و جلوی «کدبانوی خانه» کرنش کرد. توی دلش او را به این نام خواند، نه برای آن‌که مقام او را زیباتر جلوه بدهد، درست برعکس، برای آن‌که خیلی زود او را در دل خود برنجاند. به نظرش این زن خیلی متکبر بود.

زن با صدایی عجیب زیرْ گفت: «امیدوارم این‌جا، در خانهٔ ما، به شما خوش بگذرد» و دهنش را کمی کج کرد.

«بله، همین‌طور ادامه بده. خیلی عالی. آی، نگاهش کنید، چقدر بامحبت. صبر کنیم و ببینیم.» یوزف فکر کرد جا دارد در ذهن خودش دربارهٔ حسن‌ظن او این‌طور نتیجه‌گیری کند. بعد اتاقش را نشانش دادند. اتاق آن بالا توی برج مسی قرار داشت، بنابراین بخشی از یک برج بود، به‌اصطلاح اتاقی بود رمانتیک و اعیانی. درضمن روشن، دلباز و دنج به نظر می‌رسید. تختخواب تمیز بود، اوه بله، در چنین اتاقی خوب می‌شود زندگی کرد. بدک نیست. و یوزف که اسم کاملش یوزف مارتی (۴) بود، چمدانش را که بالا آورده بود، گذاشت روی پارکت کف اتاق.

کمی بعد، مختصر و مفید در جریان زیر و بم فعالیت‌های تجاری توبلر قرار گرفت، و با وظایفی که باید انجام می‌داد، به‌طور کلی آشنا شد. فقط نصف مطالب را فهمید و از خودش تعجب کرد. فکر کرد چه ممکن است به سرش آمده باشد و خودش را سرزنش کرد: «یعنی من کلاهبردارم؟ یاوه‌گو هستم؟ می‌خواهم سر آقای توبلر کلاه بگذارم؟ آقای توبلر یک “مغز” می‌خواهد، اما من، من امروز چیزی که ندارم مغز است. شاید فردا صبح یا همین امشب وضع بهتر بشود.»

ناهارِ خیلی خوشمزه‌ای خورد.

باز با نگرانی فکر کرد: «چی؟ این‌جا نشسته‌ام و دارم غذا می‌خورم، غذای خوشمزه‌ای که شاید ماه‌هاست نظیرش را نخورده‌ام. اما از چم و خم فعالیت‌های توبلر اصلاً چیزی نمی‌فهمم. راستی این کار دزدی نیست؟ غذا عالی است، مرا حسابی یاد خانه می‌اندازد. مادر چنین سوپی می‌پخت. سبزیش چه تروتازه و آبدار است، و چه گوشتی. توی شهر بزرگ کجا چنین چیزی گیر می‌آید؟»

توبلر تشویق‌کنان گفت: «بخورید، بخورید، در خانهٔ من همه خوب غذا می‌خورند. متوجه شدید؟ البته بعد هم حسابی کار می‌کنند.»

یوزف با نوعی شرمندگی که نزدیک بود بابت آن به‌خشم بیاید، گفت: آقا که خودش می‌بیند، دارد می‌خورد. فکر کرد: «یعنی یک هفته که بگذرد، باز مرا به غذاخوردن تشویق می‌کند؟ چه ننگ‌آور است این‌که این غذای غریبه این‌قدر مزه می‌دهد. در قبال چنین اشتهای وقیحانه‌ای آیا به اندازهٔ کافی کارایی خواهم داشت؟»

برای خودش از هر نوع غذا یک بار دیگر کشید. یوزف از اعماق جامعهٔ بشری می‌آمد، از گوشه‌های تاریک، خاموش و محقر شهر بزرگ. چند ماهی می‌شد که تغذیهٔ بدی داشت.

فکر کرد، یعنی دیگران متوجه این نکته می‌شوند؟ و سرخ شد.

بله، یقینا توبلرها یک کمی متوجه شدند. زن چندبار با نگاهی حاکی از دلسوزی در او دقیق شد. چهار بچه، دو دختر و دو پسر، زیرجلکی او را مثل موجودی کاملاً بیگانه و عجیب برانداز کردند. در مقابل آن نگاه‌های بی‌رودربایستی پرسان و کنجکاو، خودش را باخت. نگاه‌هایی از این دست به‌واقع یادآور چیزی غریبه‌اند، یادآور آسایش [ناشی از] این چیز غریبه که برای خودش خانه و کاشانه‌ای است، و همچنین یادآور بی‌سرپناهی کسی که حالا آن‌جا نشسته و وظیفه دارد هرچه زودتر با میل و رغبت خود را چنان با این تصویر خوشایند و غریبه وفق بدهد که انگار در خانهٔ خودش به‌سر می‌برد. نگاه‌هایی از این دست در گرم‌ترین تابش خورشید سرما می‌آورند، این نگاه‌ها سرد در روح و روان آدم نفوذ می‌کنند، یک لحظهْ سرد آن‌جا می‌مانند و بعد همان‌طور که آمده‌اند دوباره بیرون می‌روند.

توبلر گفت: «بسیار خوب، برویم سرِ کار.» هر دو از سر میز بلند شدند و درحالی‌که آقا جلو افتاده بود، رو به پایین، به طرف دفتر راه افتادند تا همان‌طور که دستور داده شده بود، آن‌جا مشغول کار شوند.

«سیگار می‌کشید؟»

بله، یوزف از سیگار هیچ بدش نمی‌آمد.

«یکی از آن سیگاربرگ‌ها را از آن پاکت آبی بردارید. موقع کار اجازه دارید با خیال راحت سیگار دود کنید. خود من هم دود می‌کنم. خب، حالا به این‌جا نگاه کنید، این چیزها، حواستان خوب جمع باشد، این‌ها اوراقی هستند که برای “ساعت تبلیغاتی” به آن‌ها نیاز داریم. بلدید خوب حساب کنید؟ ــ پس چه بهتر. در درجهٔ اول موضوع ــ دارید چه‌کار می‌کنید؟ جوان عزیز، جای خاکستر سیگار توی زیرسیگاری است. من دوست دارم در خانه‌ام نظم برقرار باشد. ــ بله، در درجهٔ اول، یک مداد بردارید، بسیار خوب، به عبارتی مسئلهٔ تنظیم یا محاسبهٔ دقیق سود این کار مطرح است. بنشینید این‌جا، همین حالا مطالب لازم را برایتان شرح می‌دهم. فقط خوب دقت کنید، چون دوست ندارم حرفم را تکرار کنم.»

یوزف فکر کرد: «به درد این کار می‌خورم؟» چه خوب که دست‌کم موقع کاری به این سختی سیگارکشیدن مجاز است. بدون سیگار برگ ممکن بود به کارایی مغزش صادقانه شک کند.

بعد کارمند مشغول نوشتن شد و کارفرما درحالی‌که سیگار برگی خمیده و زبانه‌دراز را میان دندان‌های شکیل، سفید و براق خود گرفته بود و گهگاه از روی شانه‌های کارمند نگاهی به متن می‌انداخت، در دفتر بالا و پایین رفت تا قدم‌زنان ارقام گوناگونی را بازگو کند و دست کارمند که آن روز چندان کارآمد نبود، آن‌ها را به سرعت روی کاغذ بیاورد. دود آبی سیگار خیلی زود مردها را که سرگرم کار بودند، کاملاً در خود فرو برد. ظاهرا آن بیرون، پشت پنجره، هوا داشت کم‌کم بهتر می‌شد. یوزف هرازگاه از شیشه نگاهی به بیرون می‌انداخت و متوجه تغییری می‌شد که به‌طور نامحسوس در آسمان رخ می‌داد. یک‌بار سگ جلوی در پارس کرد. توبلر لحظه‌ای بیرون رفت که او را آرام کند. در پایان دومین ساعت کار، خانم توبلر توسط یکی از بچه‌ها اعلام کرد که قهوهٔ بعدازظهر آماده است. گفته شد، از آن‌جا که هوا بهتر شده، میز را توی باغ چیده‌اند. رئیس کلاهش را برداشت و به یوزف گفت برود قهوه بخورد و بعد مطالبی را که تندتند نوشته است، خوب پاکنویس کند. و این‌که تا وقتی کار تمام شود احتمالاً شب شده است.

بعد توبلر راه افتاد. یوزف دید که او شیب باغ را پشت سر گذاشت و از تپه پایین رفت. یوزف فکر کرد، عجب هیکل تنومندی دارد. چند لحظه‌ای همین‌طور ایستاد و بعد برای خوردن قهوه به آلاچیق زیبا با دیواره‌های سبزرنگ رفت.

در حین خوردن عصرانه، خانم از او پرسید: «بیکار بودید؟»

یوزف جواب داد: «بله.»

«مدت طولانی؟»

یوزف برایش توضیح داد، و هر بار که از آدم‌ها یا روابط اسفناک می‌گفت، خانم توبلر راحت و آسوده آه می‌کشید و در ضمن هر بار آه را بیش از آنچه ضرورت ایجاب می‌کرد، در دهان نگه می‌داشت، انگار حس خوب و خوشایند این لحن برایش لذت‌بخش بود.

یوزف فکر کرد: «ظاهرا بعضی از آدم‌ها از یادآوری مسایل تأسف‌بار خوششان می‌آید. این زن چه قیافهٔ فکورانه‌ای به خودش گرفته است. همان‌طور آه می‌کشد که دیگران می‌خندند، دقیقا همان‌قدر شاد. یعنی حالا این زن ارباب من است؟»

بعدا نشست سر پاکنویس مطالب. غروب شد. فردا صبح معلوم می‌شد یوزف کارمند کارآمدی است یا اصلاً به‌درد نمی‌خورد، ماشین است یا مغز متفکر، مغز دارد یا بی‌مغز است. به نظرش همین مقدار کار برای آن روز کافی بود. وسایل کار را جمع‌وجور کرد و رفت اتاق خودش. از این‌که اجازه داشت دقایقی تنها باشد، خوشحال بود. با دلی نه‌چندان خالی از حزن و اندوه چمدانش را باز کرد و مختصر وسایل خود را یک‌به‌یک بیرون آورد و در این میان فکرش معطوف اسباب‌کشی‌های بی‌شماری شد که در بسیاری از آن‌ها این چمدان به کارش آمده بود. کارمند جوان حس کرد چیزهایی ساده برای خودشان در دلش جا باز کرده‌اند. در حالی که آن چند تکه رخت و لباس خود را عمدا با بیش‌ترین نظم و ترتیب داخل گنجه می‌چید، از خودش پرسید، آن‌جا، در خانهٔ توبلر بر او چگونه خواهد گذشت؟ «خوب یا بد، به هرحال این‌جا هستم، حالا چه بد بگذرد، چه خوب.» و در حالی که دسته‌ای نخ کهنه، دستمال گردن، ریسمان، دگمه، سنجاق و کرباس تکه‌پاره را روی زمین می‌انداخت، با خودش عهد کرد کوشا باشد. زیر لب گفت: «حالا که به هر تقدیر این‌جا غذا می‌خورم و جای خوابم این‌جاست، می‌خواهم از لحاظ فکری و جسمی خوب کار کنم. الان من چند سال دارم؟ بیست‌وچهار سال! این سن و سال، اوج جوانی نیست، از زندگی عقب مانده‌ام.» چمدان را خالی کرده بود، آن را گذاشت گوشهٔ اتاق. وقتی به نظرش رسید موقعش شده، برای خوردن شام رفت پایین. بعد برای سرزدن به پست‌خانه به دهکده رفت. بعد گرفت خوابید.

در طول روز بعد، یوزف به نظرش رسید که از چندوچون «ساعت تبلیغاتی» خوب سر درآورده است. یوزف حالا می‌دانست که این کارِ سودآورْ تولید نوعی ساعت تزیینی است که جناب توبلر خیال داشت نمونه‌هایی از آن را به مدیریت ایستگاه‌های خط‌آهن، رستوران‌ها، هتل‌ها و غیره اجاره بدهد. یوزف حساب می‌کرد و می‌دید چنین ساعت قشنگی می‌تواند مثلاً در یک یا چند تراموا نصب شود، آن هم حتی‌الامکان جلوی چشم همه، تا مسافرها و توریست‌ها بتوانند ساعت جیبی‌شان را از روی آن تنظیم کنند و همیشه با نگاه به آن دیر و زود را تشخیص بدهند. یوزف خیلی جدی بر این عقیده بود که این ساعت چیز واقعا خوبی است و به‌خصوص از این مزیت برخوردار است که به کار تبلیغات می‌آید. برای این منظور با استفاده از فلز نقره‌ای یا حتی طلایی یک‌جفت بال سادهٔ عقاب یا حتی بال‌هایی دوگانه به‌منزلهٔ تزیین به ساعت وصل شده بود. خب معلوم است که هرکسی می‌خواهد روی این بال‌ها یا سطوح تبلیغاتی، همان‌طور که از اسم فنی‌شان پیداست، آدرس دقیق شرکتی را بنویسد که قصد دارد از این فرصت تبلیغاتی سودآور بهره ببرد. «ساخت چنین سطوحی خرج دارد. در نتیجه همان‌طور که جناب توبلر، ارباب من، کاملاً به‌درستی می‌گوید، باید فقط به اولین شرکت‌های تجاری یا تولیدی رجوع کرد. هزینهٔ بهره‌برداری هم باید طبق قرارداد تنظیمی به‌صورت اقساط در اول هر ماه پرداخت شود. ضمنا ساعت تبلیغاتی می‌تواند همه‌جا، چه در داخل و چه در خارج کشور، نصب شود. آن‌طور که به‌نظر می‌رسد، توبلر به این ساعت خیلی امید بسته است. البته تولید این ساعت و تزیینات مسی و قلعی آن هزینه‌بر است. مسلما نقاش تزیینات هم پول می‌خواهد. خدا کند، درعوض، پولی که قرار است از محل تبلیغات به‌دست بیاید، مرتب و منظم وصول شود. راستی آقای توبلر امروز صبح چی می‌گفت؟ می‌گفت پول زیادی ارث برده و تا همین‌جای کار، تمام داروندارش را خرج ساختن این ساعت کرده است. چه تفریح عجیبی، ریختن ده تا بیست‌هزار مارک پای یک ساعت. خوب که این اصطلاح “پول ریختن پای چیزی” یادم ماند. ظاهرا این اصطلاح خیلی مصرف دارد. در ضمن معنی آن واضح و روشن است. این‌طور که پیداست، در آیندهٔ نزدیک مجبور می‌شوم از این اصطلاح در نامه‌نگاری‌ها زیاد استفاده کنم.»

یوزف برای خودش یک سیگار برگ روشن کرد.

«به‌واقع این دفتر فنی جای خیلی خوبی است. البته من هنوز از خیلی از مسایل مربوط به کاروکسب آن اصلاً سر درنمی‌آورم. همیشه سر درآوردن از پدیده‌های نو و غریب برای من سخت است. بله، خوب یادم می‌آید. معمولاً مردم مرا باهوش‌تر از آنی که هستم تصور می‌کنند، البته نه همیشه. کلاً این چیزها همه‌اش خیلی عجیب است.» باریکه‌ای کاغذ برداشت، روی سربرگ شرکت یکی دو خط کشید و به‌سرعت این‌طور نوشت:

خانم وایس (۵) عزیز!

شما واقعا اولین کسی هستید که من از این بالا برایتان نامه می نویسم. در میان افکار گوناگون، یاد و خاطرهٔ شما اولین، خوشایندترین و بدیهی ترین فکری است که ذهن مرا به خود مشغول می کند. در مدتی که من پیش شما بودم، حتما بارها از رفتار من تعجب کرده اید. یادتان می آید که اغلب مجبور می شدید به من هشدار بدهید و کاری بکنید که از دنیای دربسته و خموده ام بیرون بیایم و عادات ناپسندم را کنار بگذارم؟ شما زنی بسیار خوب، ساده و مهربان هستید، و من امیدوارم به من اجازه بدهید شما را دوست داشته باشم. من بارها، تقریبا هر ماه، به اتاق شما می آمدم تا به اختصار از شما تقاضا کنم که در مورد دریافت اجارهٔ ماهیانه صبر کنید. شما هیچ وقت به من سرکوفت نمی زدید، چرا همیشه می زدید، اما با مهربانی. من از ته دل از شما ممنونم و خیلی خوشحالم که اجازه دارم امتنانم را بیان کنم. حال دخترخانم هایتان چطور است و چه کار می کنند؟ دختر بزرگ ترتان که به زودی ازدواج می کند. دوشیزه هدویگ (۶) هنوز در شرکت بیمهٔ عمر مشغول کار است؟ چه سؤالی؟ چه سؤال های احمقانه ای، من که همین دو روز پیش شما را ترک کردم! خانم وایس عزیز، خاطرهٔ زندگی در خانهٔ شما به نظرم آن قدر خوشایند، دلپذیر و طولانی می آید که گمان می کنم سال ها، سال های سال، پیش شما زندگی کرده ام.

مگر می شود شما را شناخت و دوستدارتان نشد؟ شما همیشه به من می گفتید، من باید خجالت بکشم که در عین جوانی این قدر بی تحرک هستم، چون همیشه می دیدید که من کنج اتاق تاریکم نشسته یا خوابیده ام. چهرهٔ شما، صدا و خنده تان همیشه مایهٔ تسلای خاطر من بود. سن شما دو برابر سن من است و شما دوازده برابر من مشکلات دارید، با این حال به نظر من جوان اید، حتی به نظرم حالا خیلی جوان تر از موقعی هستید که من پیش شما بودم. چطور من توانستم پیش شما آن قدر کم حرف باشم؟ در ضمن، هنوز به شما پول بدهکارم، مگر نه؟ و از این بابت حتی تا حدودی خوشحالم. روابط ظاهری باعث می شوند روابط باطنی پایدار بمانند. هرگز به احترام من نسبت به خودتان شک نکنید. چه حرف های احمقانه ای. من این جا در یک ویلای قشنگ زندگی می کنم و اگر هوا خوب باشد، می توانم بعدازظهرها توی یک آلاچیق قهوه بخورم. الان رئیسم رفته است بیرون. خانه روی تپه ای تقریبا سرسبز بنا شده است، قطار در آن پایین، در کنار جادهٔ محلی، درست از بغل دریاچه می گذرد. من در اتاقی واقع در یک برج بلندْ خوب وخوش زندگی می کنم و اتاقم به نظرم اعیانی است. این طور که به نظر می رسد، اربابم آدمی خوب و تا حدودی مطنطن است. احتمالاً یک روزی با هم درگیری شخصی پیدا می کنیم. من خواهان چنین چیزی نیستم، واقعا نیستم. چون می خواهم در صلح و صفا زندگی کنم. خانم وایس، خداحافظ. من در ذهن خودم از شما تصویری زیبا و ارزشمند حفظ کرده ام. این تصویر قاب گرفتنی نیست، ولی فراموش کردنی هم نیست.

برگه را تا زد و گذاشت داخل پاکت. لبخند زد. یاد و خاطرهٔ خانم وایس برایش با حسی خوشایند همراه بود، چرای آن را خودش هم به درستی نمی دانست. حالا او برای زنی نامه نوشته بود که با در نظر گرفتن تصورش از یوزف، بعید بود توقع دریافت چنین نامهٔ زودهنگامی را داشته باشد و مسلما چشم انتظار آن هم نبود. آیا آشنایی تصادفی با آن زن تا این اندازه روی یوزف تأثیر گذاشته بود؟ آیا یوزف دوست داشت دیگران را متعجب و مسحور کند؟ به هرحال پس از چند لحظه فکر و بررسی به نظرش رسید نگارش چنین نامه ای سنجیده و بجاست و از آن جا که دیگر موقعش شده بود، راهی پست خانه شد.

ناگهان وسط دهکده مردی سراپا دودآلود جلوی یوزف سبز شد، با خنده نگاهش کرد و دست به طرفش دراز کرد. یوزف قیافهٔ متعجبی به خود گرفت، اما به واقع به یاد نمی آورد که کجا و در چه برهه ای از زندگی با این آدم دودزده سروکار داشته است. مرد گفت: «مارتی، تو هم این جایی؟» و بعد یوزف او را شناخت. آن مرد یکی از همقطارهای دوران خدمت سربازیِ اخیرا به پایان رسیده اش بود. یوزف به او سلام داد، ولی کاری فوری را بهانه کرد و بعد از خداحافظی راه افتاد.

همان طور که به راه خود می رفت، فکر کرد: «دوران سربازی، وای که این دوران چطور آدم را از عرصهٔ هر زندگی فرضی به تنها یک نقطه پرتاب می کند و فقط یک حس برای آدم باقی می گذارد. کدام جوانِ خوب تربیت شده و سالمی در این مملکت هست که مجبور نباشد روزی از محیط مألوف خود دل بکنَد و به ناچار با اولین روستایی زاده، لوله پاک کن، کارگر، شاگرد پادو یا حتی آدمی بیکاره که از راه می رسد، همدست شود؟ آن هم چه همدستی ای! هوای پادگان برای همه یکی است. می گویند این هوا برای بارون زاده به اندازهٔ کافی خوب است، و برای بی ارزش ترین کارگر روستایی مناسب است. تفاوت هایی که از لحاظ مرتبه و مقام وجود دارند، بی رحمانه در مغاکی تا به امروز ناشناخته مانده، مغاک رفاقت میان همقطارها، فرومی غلتند. رفاقت حاکم می شود، و عالم رفاقت همه را درهم ادغام می کند. دست همقطار برای هیچ کس ناپاک نیست، نباید ناپاک باشد. زورگویی هست به نام مساوات که اغلب تحمل ناپذیر است، یا به نظر این گونه می رسد. اما همین زورگو در ضمن عجب تربیت کننده ای است، چه آموزگاری است. برادری چه بسا در جزیی ترین مسایل بدگمان و تنگ نظر جلوه کند، اما در عین حال می تواند بزرگ باشد و بزرگ هم هست، چون بر عقاید، احساسات، توان و انگیزه های همگانی سلطه دارد. اگر دولتی بتواند احساسات جوانان را در این مغاک هدایت کند، مغاکی که برای تمام کرهٔ زمین جا دارد و گنجایش آن بیش از خاک تک تک کشورهاست، درآن صورت چنان دولتی دور خود از همه طرف، از هر چهارسو، حصاری کشیده است که رخنه در آن امکان پذیر نیست، چرا که این حصارها زنده اند و مجهز به پا، حافظه، چشم، دست، سر و دل. راستی که جوان ها به آموزشی سختگیرانه نیاز دارند.»

در این جا یوزف رشتهٔ افکار خود را قطع کرد.

خنده اش گرفت. احساس کرد دارد مثل یک افسر ارتش فکر می کند. کمی بعد به خانه رسید.

یوزف پیش از رفتن به سربازی در یک کارخانهٔ کش ونواربافی کار می کرد. حالا خاطرهٔ دوران پیش از سربازی در ذهنش زنده شد و ساختمان قدیمی و طویل پیش چشمش آمد، راهی سیاه و پوشیده از شن، اتاقی تنگ و چهرهٔ کارفرمایی عبوس و عینکی. یوزف در آن کارگاه به قول معروف کارگر موقت بود، برای مدتی محدود به کار گرفته شده بود و ظاهرا با تمام شخصیتش فقط یک طفیلی بود، موجودی زاید و بی ارزش، کلافی که عجالتا گره خورده بود. موقع استخدام، لحظهٔ اخراج به وضوح پیش چشمش قرار داشت. کارآموز کارگاه از هر لحاظ بر او «سر» بود. یوزف در هر موردی نیازمند راهنمایی این جوان نابالغ بود. البته از این بابت اصلاً دلخور نبود. بله، یوزف به خیلی چیزها عادت داشت. سربه هوا کار می کرد،

به عبارت دیگر باید پیش خودش اعتراف می کرد که از کلی دانستنی های واقعا ضروری به کلی بی اطلاع است. مطالبی که دیگران خیلی راحت درک می کردند، به طرز عجیبی به سختی در کلهٔ او فرو می رفت. هیچ وقت از یاد نمی برد که کارش موقتی است و دلش به «گذرا» بودن آن خوش بود. مستأجر پیردختری بود که زبان و دماغ تیزی داشت و در اتاقی عجیب وغریب به رنگ سبزِ روشن زندگی می کرد. توی یک قفسه چند جلد کتاب قدیمی و جدید چیده شده بود. ظاهرا دوشیزه خانم ایدئالیست بود، اما نه ایدئالیستی دوآتشه، بلکه یکی از آن ها که حسابی سرد شده اند. یوزف خیلی زود متوجه شد که دوشیزه خانم با پشتکار بسیار نامه نگاری عاشقانه می کند و با دیدن نامهٔ مفصلی که یک روز در اثر بی توجهی روی میز گِرد خانه جا مانده بود،

فورا فهمید که طرف مردی است که به گرابوندن (۷) مهاجرت کرده است. یوزف درست به یاد نمی آورد که آن مرد کارگرِ چاپخانه بود یا نقشه کشِ ساختمان. به هرحال نامه را به سرعت خواند و احساس نکرد کار خیلی بدی می کند. درضمن نامه اصلاً ارزش آن را نداشت که دزدکی خوانده شود. نسخه ای از آن را می توانستی به تمام ستون های شهر بچسبانی، چون هیچ مطلب سرّی ای در آن وجود نداشت و برای اشخاص ثالث هم نامفهوم بود. نامه از روی کتاب هایی کپی شده بود که تمام دنیا آن ها را می خوانند و به خصوص حاوی مطالبی بود در وصف سیر و سفر که همگی حسابی هاشورزده و خوب مشخص شده بودند. از جمله آمده بود: دنیا بسیار زیباست اگر به خودت زحمت بدهی و پای پیاده در آن گشت بزنی.

مطالبی هم در وصف آسمان، ابرها، دشت و دمن، کوه ها، ماده بزها، گاوها و زنگوله هاشان آمده بود و این که این چیزها چقدر مهم اند. یوزف در قسمت پشتی آپارتمانْ اتاق کوچکی داشت و در آن کتاب می خواند. همین که وارد اتاق می شد، بلافاصله مطالب کتاب ها دور سرش چرخ می زدند و یوزف سرگرم خواندن یکی از آن رمان های بزرگی می شد که تمام کردنشان ماه ها طول می کشید. در یک پانسیون با کارآموزها و دانش آموزهای مدرسهٔ بازرگانی و فنی هم غذا بود. برای یوزف اختلاط کردن با نوجوانان خیلی سخت بود، درنتیجه سرِ میز اغلب سکوت می کرد. این وضع برایش به شدت تحقیرکننده بود. یوزف آن جا هم فقط یک دگمهٔ شل و ول بود که کسی به خودش زحمت نمی داد آن را درست و حسابی بدوزد، چون کاملاً مشخص بود که کت مربوط مدت زیادی پوشیده نخواهد شد. بله، زندگی اش فقط یک کت موقتی بود، کت و شلواری نه چندان اندازه. نزدیک شهر، روی تپه ای مدور تاکستانی بود که در آن بالاها به جنگل ختم می شد. آن تپه جان می داد برای گردش. یوزف صبح های یکشنبه را همیشه آن بالا می گذراند و هر بار در حال استراحت، سرش به خواب وخیال های دورودراز و کمابیش مالیخولیایی گرم می شد. آن پایین، توی کارخانه، وضع خیلی خوب نبود، گرچه بهار از راه می رسید و معجزهٔ عطر لطیف خود را میان شاخ و برگ درخت ها و بوته ها پخش می کرد. یک روز کارفرما یوزف را حسابی سکهٔ یک پول کرد، بله، بدوبیراه بار او کرد و رُک وراست گفت یوزف متقلب است و دلیلش را هم ذکر کرد: باز موضوع کندذهنی در میان بود.

ناگفته معلوم است که کلهٔ پوک می تواند به کسب و کارْ حسابی زیان برساند. ممکن است کسی در حساب وکتاب ضعیف باشد، ولی وقتی وضع خراب می شود که کسی اصلاً حساب وکتاب بلد نباشد. کنترل صورت حسابی که به پوند انگلیسی نوشته شده بود، برای یوزف خیلی سخت بود، چرا که از معلومات مورد نیاز بی بهره بود. اما به جای آن که این واقعیت را صادقانه با صاحب کار خود در میان بگذارد، از آن جا که از این بابت خجالت می کشید، بدون آن که صورت حساب را درست وارسی کند، مزورانه آن را تأیید کرد و زیر عدد آخر با مداد حرف M را نقش زد که به معنی صحت صددرصد صورت حساب بود. ولی آن روز در پی پرس وجوی بدبینانهٔ کارفرما کاشف به عمل آمد که صورت حساب وارسی نشده است و اصولاً یوزف توانایی محاسبهٔ چنین صورت حسابی را در ذهن خود ندارد. ارقام مربوطه به پوند انگلیسی بودند و یوزف از آن سر درنمی آورد. مافوق یوزف گفت جا دارد او را با فحش و فضاحت بیرون بیندازد و اضافه کرد ندانستن عیب و عار نیست، ولی اگر یوزف به دروغ وانمود کند همه چیز را می داند، مرتکب دزدی شده است. اسم دیگری هم نمی شود روی چنین رفتاری گذاشت. پس جا دارد یوزف از خجالت آب شود و توی زمین فروبرود.

بله، دل یوزف حسابی به تاپ تاپ افتاد. حس کرد موجی سیاه و خوره مانند بر زندگیش گسترده شده است. روحش که معمولاً گمان می کرد روح بدی نیست، از همه طرف او را در فشار می گذاشت. بدجوری لرزید و اعدادی که می نوشت، بعدا در نظرش به شدت غریب، نادرست و بزرگ جلوه کردند. اما بعد از یک ساعت حالش جا آمد. راهی پست خانه شد. هوا خوب بود. همین طور که راه می رفت، فکر کرد همه چیز به او بوسه می زند. انگار برگ های کوچک و خوشگل به شکل توده ای نوازشگر و پرنقش ونگار به طرف او پرواز می کردند. رهگذرها، همه مردمی کاملاً معمولی، زیبا به نظر می رسیدند، طوری که هوس می کردی دست در گردنشان بیندازی. یوزف خوش و خندان به داخل باغ ها سرک می کشید، سر بالا می گرفت و آسمان گسترده را تماشا می کرد. ابرهای سفید و تروتازه چه زیبا و پاک بودند، و چه نیلی دلنشین و درخشانی! یوزف ماجرای ناخوشی را که دقایقی پیش از سر گذرانده بود، همچنان به یاد داشت، هنوز آن را با شرمندگی با خودش حمل می کرد. اما خاطرهٔ آن در ذهنش حالتی دردناک ـ بی آزار، یکنواخت ـ فاجعه بار به خود گرفته بود.

هنوز کمی می لرزید. با خودش فکر کرد: «یعنی باید با خفت وخواری دادن مرا به لذت بردن از دنیای خدا وادار کنند؟» عصر، بعد از کار، سلانه سلانه به مغازهٔ سیگارفروشی ای رفت که خوب با آن آشنا بود. در آن مغازه زنی کار و زندگی می کرد که احتمالاً، بله، به احتمال زیاد، به احتمال خیلی زیاد، با پول خریدنی بود. یوزف عادت داشت هر غروب در مغازهٔ آن زن روی یک صندلی بنشیند، سیگار برگ دود کند و با آن زن گپ بزند. زن از یوزف خوشش می آمد، یوزف خیلی زود به این نکته پی برد و با خودش فکر کرد: «حالا که این زن از من خوشش می آید، پس من در حقش خوبی می کنم که هر شب کنارش می نشینم.» و چنین کرد. زنْ داستان جوانی خود را از سیر تا پیاز برای یوزف تعریف کرد، از بدی ها گفت و از خوبی ها. پا به سن گذاشته بود، چهرهٔ نسبتا زشت و بزک کرده ای داشت که دو چشم قشنگ و درخشان توی آن خودنمایی می کرد؛ و همین طور دهانش: یوزف فکر کرد «باید خیلی گریه کرده باشد.» یوزف همیشه نزد زن بانزاکت بود و با او رفتاری مؤدبانه داشت، انگار مؤدب بودن به نظرش امری بدیهی بود. یک بار گونه هاش را نوازش کرد. صورت زن گُل انداخت و یوزف فهمید که او از این حرکت خوشحال شده است. لب های زن یک لحظه جنبید، انگار می خواست بگوید: «دوست من، حالا دیگر خیلی دیر شده است.» زن در گذشته مدتی پیشخدمت بود، ولی این چیزها چه اهمیتی داشت، چون این دگمهٔ شل وول بعد از چند هفته کنده می شد. موقع خداحافظی، رئیس به رغم داستان ناجور ارز انگلیسی به یوزف پاداش داد و برایش در پادگان آرزوی موفقیت کرد.

حالا نوبت مسافرت با قطار بود، مسافرت در مسیری بهاری و مسحورکننده. از این جا به بعد، دیگر چیزی نمی فهمی، چون حالا دیگر فقط یک شماره ای، یونیفرم می پوشی، فانوسقه، سرنیزه، تفنگ درست وحسابی، کلاه و پوتین سنگین مخصوص راهپیمایی دریافت می کنی. دیگر مال خودت نیستی، شده ای سراپا اطاعت، سراپا مشق و تمرین. می خوابی، غذا می خوری، ورزش می کنی، می روی تیراندازی، راهپیمایی و حق داری استراحت کنی، اما همه اش طبق مقررات. حتی احساساتی که بروز می دهی، نادیده نمی ماند. روزهای اول گمان می کنی استخوان هایت دارند خرد می شوند. ولی کم کم بدنت مثل فولاد آبدیده می شود و زانوهای نرمت انگار دو لولای آهنین اند. سرت از فکروخیال خالی می شود، دست و بازوهایت عادت می کنند به تفنگی که همیشه همنشین و همراه سربازجماعت است. صدای امر و نهی فرماندهان و تق تق تفنگ ها در خواب هم در گوش یوزف می پیچد. این ماجرا هشت هفتهٔ تمام طول می کشد. هشت هفته زمان بی پایانی نیست، اما گاهی یوزف چنین احساسی دارد.

به هرحال یوزف حالا در منزل جناب توبلر زندگی می کند، پس این حرف ها به چه دردی می خورد؟


کتاب دستیار

دستیار
نویسنده : روبرت والزر
مترجم : علی‌اصغر حداد
ناشر: نشر نیلوفر
تعداد صفحات : ۲۷۰ صفحه

قبلی «
بعدی »

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.

اینستاگرام ما را لطفا دنبال کنید!

پیشنهاد می‌کنیم