پیشنهاد کتاب: حرمسرای قذافی

  • توسط علیرضا مجیدی
  • ۱۷ خرداد ۱۳۹۷
  • ۱ دیدگاه

مقدمه مترجم کتاب (بیژن اشتری)

روزهایی که مشغول ترجمه این کتاب بودم مصادف شده بود با اوج گیری جنبش میتو ( me too #) ؛ جنبشی که در عرصه فضای مجازی به ابتکار الیسا میلانو، بازیگر آمریکایی ، برای حمایت از قربانیان آزار جنسی آغاز شده است. میلانو با شجاعت تمام پرده از روی جرائم جنسی هاروی واینستین، تهیه کننده قدرتمند سینمای آمریکا، برداشت و از همه زنان و دخترانی که قربانی تعرض های جنسی شده بودند خواست که بیش از این سکوت نکنند و از ظلمی که بر آن ها رفته آشکارا سخن بگویند. پس از واینستین مردان قدرتمند دیگری، از جمله وزیر دفاع بریتانیا و مدیر عامل شرکت تاکسیرانی اوبر، مجبور به کناره گیری از مشاغل خود شدند چرا که قربانیانشان به صدا درآمده و دست آنها را به عنوان آزارگر یا متجاوز جنسی رو کرده بودند. و این جریان ظلم ستیز همچنان ادامه دارد.

ثریا، شخصیت اصلی در کتاب حرمسرای قذافی، نیز یکی از قربانیان تجاوز جنسی است که خیلی زودتر از الیسا میلانو شجاعت یافته بود دست متجاوز را – شاید بزرگ ترین متجاوز قرن را رو کند و از تجربیاتش به عنوان یک برده جنسی اسیر در دست یکی از مشهورترین جباران تاریخ برای مردم جهان سخن بگوید. ثریا که یک شخصیت واقعی است، در این کتاب نقاب از چهره مردی بر می دارد که خود را همچون یک رهبر مسلمان انقلابی به مردم کشورش و کشورهای منطقه جا زده بود. اما واقعیت قضیه این بود که معمر قذافی با توسل به ابزار تجاوز جنسی توانسته بود برای مدت چهل و دو سال بر لیبی حکومت کند. در این چهل و دو سال صدها زن و مرد جوان قربانی جرائم جنسی این هول انگیز ترین دیکتاتور تاریخ بشر شدند. اما از بین این قربانیان فقط تعداد معدودی جرئت پیدا کردند که دست به افشاگری بزنند و داستان های خود را حکایت کنند. رازهای قذافی به دلایلی که در این کتاب به آنها پرداخته شده می توانست تا سالها و دهه ها یا شاید حتا تا ابد مکتوم بماند. قربانیان از ترس بی آبرو» شدن در جامعه سنتی لیبی سکوت اختیار کرده بودند و این سکوتی بود که قذافی با بهره گیری از آن توانسته بود برای چهل و دو سال به صورت مستمر مرتکب جرائم جنسی شود. اما آنیک کوژان، نویسنده فرانسوی کتاب حرمسرای قذافی، موفق شد تعدادی از قربانیان را به سخن گفتن وا دارد. حرمسرای قذافی برای اولین بار لیبیایی ها و مردم جهان را با چهره واقعی دیکتاتور مخوف لیبی آشنا کرد. کوژان با انعکاس شهادت هایی که از سوی شاهدان موثق بیان شده ثابت می کند قذافی نه تنها «رهبر مسلمانان جهان» نبود. ناقض بزرگ همه اصول اسلامی هم بود. قذافی همیشه می کوشید خود را مسلمانی سوپرانقلابی جلوه دهد. امام موسی صدر، رهبر شیعیان لبنان، از معدود رهبران مذهبی ای بود که توانسته بود ذات و هویت واقعی تذافی را بشناسد. امام موسی صدر به همین دلیل کو شش فراوانی کرد تا برای مسلمانان کشورهای عربی روشن کند این دیکتاتور قسی القلب هیچ نسبتی با اسلام ندارد. برخی از کسانی که امام موسی صدر را از نزدیک می شناختند – برای مثال جلال الدین فارسی – معتقدند دلیل کشته شدن امام موسی صدر به دست قذافی همین موضوع بوده است.

حرمسرای قذافی زندگینامه قذافی نیست و خواننده نباید به این کتاب همچون زندگینامه سیاسی قذافی نگاه کند. این کتاب، در واقع فقط به یک وجه هولناک از زندگی قذافی می پردازد؛ وجهی که عملا تبدیل به جزئی از ساختار حکومتی رژیم قذافی شده بود. نویسنده کتاب برایمان شرح داده چگونه قذافی تعرض جنسی را تبدیل به ابزاری برای استیلا بر دیگران کرده بود. در این جا منظور از «دیگران» طیف وسیعی را شامل می شود؛ از بردگان جنسی ساکن در حرمسرا تا رقبای سیاسی بالقوه و بالفعل قذافی و نیروهای شبه نظامی ای که در ماه های پایانی حیات قذافی علیه او می جنگیدند. قذافی ای که در این کتاب به تصویر کشیده شده به قدری هول انگیز است که شاید باورش برای خوانندگان مشکل باشد. اما کتاب به قدری مستند و خوب پژوهش شده است که جای هیچ تردیدی باقی نمی گذارد. آنیک کوژان به خاطر این کتاب چندین جایزه معتبر جهانی را از آن خود کرده است. او با سند و مدرک به ما نشان می دهد که قذافی هیولایی بی بدیل در بین همتایان دیکتاتورش بود. در پاییز ۲۰۱۲ مردم لیبی عاقبت موفق به سرنگونی دیکتاتور شدند اما در هیچ کجا دنیای ساقط شدن دیکتاتور به معنای برقراری دموکراسی نیست. لیبی در دوران پس از قذافی به کشوری چندپاره و از هم گسیخته تبدیل شده است؛ کشوری که در آن داعش و دیگر گروه های تروریستی جولان می دهند. اوضاع آشفته امروز لیبی خیلی ها را به این نتیجه رسانده که «ای کاش قذافی ساقط نمی شد و همچنان بر سر کار بود»! کسانی که چنین عقیده ای دارند بهتر است حتما کتاب حرمسرای قذافی را بخوانند تا متوجه شوند قذافی هیولایی به مراتب قسی القب تر و دهشتناک تر از داعش بود. لیبی مثل بسیاری دیگر از کشورهای بیرون آمده از چنبر دیکتاتوری، در مرحله گذار به دموکراسی به سر می برد و این مرحله، آن چنان که در همه کشورهای اروپای شرقی در دوره پسا کمونیستی شاهدش بودیم، برای مردم بسیار دردناک و رنج آور است. اما گریزی از آن نیست. قذافی مانعی بود که مردم لیبی برای رسیدن به جامعه ای آزاد و مرفه باید آن را از سر راه برمی داشتند. اما این تنها مانع نیست، موانع دیگری هم بر سر راه لیبیایی ها وجود دارد که آنها باید یکایک کنارشان بزنند. جدای از همه اینها، با هیچ منطق و استدلالی نمی توان وجود دیکتاتور را توجیه کرد و فراموش نکنیم قذافی یک دیکتاتور متعارف نبود؛ او تجسم شر مطلق و همپیمان اهریمن بود. قذافی این کتاب تنها با جباران خونریز و منحرف نیمه واقعی / نیمه افسانه ای چون کالیگولا قابل مقایسه است.

بیژن اشتری ۲۱ بهمن ۱۳۹۶


مقدمه

ابتدا بگویم که ثریا وجود دارد.

ثریا و چشمان سیاهش، دهان محزونش و خنده های بلند و پر سر و صدایش. ثریا که به سرعت برق از خنده به گریه می رود و از عطوفت به عناد. ثریا و رازش، حزن و اندوهش، طغیانش. ثریا و قصه مبهوت کننده اش در باره دختر کوچولوی شاد و خندانی که به چنگ یک دیو افتاد.

ثریا دلیل شکل گیری این کتاب است.

در اکتبر ۲۰۱۱، در یکی از آن روزهای شاد و آشفته پس از دستگیری و مرگ معمر قذافی ، دیکتاتور لیبی، با ثریا دیدار کردم. از طرف روزنامه لوموند” به طرابلس” پایتخت لیبی رفته بودم تا در باره نقش زنان در انقلاب تحقیق کنم. دوره شوریده واری بود و سوژه برایم مفتون کننده.

هیچ تخصصی در باره لیبی نداشتم. در واقع، این اولین سفرم به لیبی بود.

مجذوب شجاعت شگفت انگیز رزمندگانی شدم که برای ساقط کردن جباری جنگیده بودند که چهل و دو سال بر کشورشان حکم رانده بود. اما چیزی که توجهم را خیلی جلب کرد غیبت کامل زنان در فیلم ها، عکس ها و گزارش های مربوط به انقلاب بود. با فرارسیدن بهار عربی نسیم های امید بر سرتاسر این منطقه از جهان وزیده بود. زنان تونسی با حضور در عرصه های عمومی قدرتشان را به نمایش گذاشته بودند و زنان مصری با حضور شجاعانه شان در میدان التحریر اعتماد به نفس و روحیه بالای خویش را. اما زنان لیبی کجا بودند؟ آنها در حین انقلاب چه کرده بودند؟ مگر این همان انقلابی نبود که آنها از مدت ها پیش در طلبش بودند، آغازگرش بودند و از آن حمایت کرده بودند؟ پس چرا حالا خودشان را مخفی کرده بودند؟ یا به احتمال بیش تر، چرا آنها از انظار عمومی پنهان نگه داشته شده بودند؟ لیبی کشوری بود که تا قبل از انقلاب، جهانیان فقط آن را به واسطه لودگی های قذافی و محافظان مؤنثش می شناختند. این ها زنان یونیفورم پوش و مسلحی بودند که رهبر لیبی می کوشید آنها را به عنوان پرچمداران انقلاب خودش جا بزند، و حالا، چرا هیچ خبری از زنان لیبیایی نبود؟ آنها کجا بودند؟

خبرنگاران مردی که حوادث انقلاب لیبی را از بنغازی تا سرت دنبال کرده بودند به من گفته بودند که هرگز به هیچ زنی جز تعدادی اشباح محجبه سیاهپوش برنخورده بودند زیرا رزمندگان لیبیایی به صورت نظام مندی مانع دسترسی آنها (خبرنگاران مذکر غربی به مادرها، زنان، یا خواهرانشان شده بودند. آقایان همکارم، که متقاعد شده بودند زنان هیچ نقشی در تاریخ لیبی ایفا نکرده اند، با لحن کنایه آمیزی به من گفتند: «شاید تو از ما خوش شانس تر باشی!»

آنها از این حیث درست می گفتند. خبرنگار زن بودن به شما امتیازی انحصاری می دهد تا در این نفوذناپذیرترین کشور دنیا بتوانید به کلیت جامعه، و نه فقط به مردهای آن دسترسی پیدا کنید. در نتیجه فقط چند روز طول کشید تا با انبوهی از زنان و مردان لیبیایی دیدار و گفتگو کنم و سرانجام پی ببرم که نقش زنان در موفقیت انقلاب لیبی نه تنها مهم که حیاتی بوده است. مردی که از رهبران انقلابیون بود به من گفت که زنان «اسلحه مخفی انقلاب» بودند. آنها مردان انقلابی لیبی را تشویق کرده، خورد و خوراکشان را تهیه کرده، در خانه هایشان به آنها پناه داده، از آنها مراقبت کرده، در تسلیح و تجهیز آنها مشارکت کرده و پاره ای اطلاعات حیاتی و مهم را به آنها منتقل کرده بودند. زنان در تأمین پول برای خرید سلاح مشارکت داشتند، جاسوسی سپاهیان قذافی را کرده و اطلاعات به دست آمده از این جاسوسی ها را در اختیار انقلابیون گذاشته بودند و هزاران کیلو دارو را از بیمارستان های دولتی و ارتشی از جمله بیمارستانی که مدیرش دخترخوانده قذافی بود ( همان زنی که قذافی در ۱۹۸۶ به دروغ مدعی شده بود در بمباران آمریکایی ها کشته شده است) به سرقت برده و به دست انقلابیون رسانده بودند تا صرف مداوای مجروحان انقلاب شود. زنان انقلابی لیبیایی خطرات باورنکردنی بسیاری را متحمل شده بودند: دستگیری، شکنجه، و تجاوز. تجاوز که در لیبی بدترین جرم ممکن به شمار می رفت رویه ای معمول و سلاحی مجاز در جنگ تلقی می شد. زنان جسم و روحشان را وقف این انقلاب کرده بودند. آنها غیرتمندانه، شجاعانه و قهرمانانه در انقلاب شرکت کرده بودند. یکی از آنها به من گفت: «زنان یک خرده حساب شخصی با سرهنگ قذافی ) داشتند که باید آن را تسویه می کردند.»

یک خرده حساب شخصی … باید مدتی می گذشت تا معنای این اشاره را بفهمم. لیبیایی ها چهار دهه دیکتاتوری قذافی را تحمل کرده بودند و تسویه حسابشان هم قاعدتا باید عمومی می بود و نه شخصی. دیکتاتور لیبی طی چهل و دو سال حکمرانی اش، همه حقوق و آزادی های فردی را نقض کرده، نظام های بهداشتی و آموزشی کشور را تخریب کرده، تأسیسات زیربنایی کشور را رو به قهقرا برده، مردم را فقیر کرده، فرهنگ را به ویرانی کشانده، پول نفت را حیف و میل کرده، و کشور را در صحنه جهانی منزوی کرده بود… پس چرا صحبت از «تسویه حساب شخصی» زنان بود؟ مگر نه این که نویسنده کتاب سبز بارها و بارها ادعا کرده بود که مردان و زنان در لیبی برابرند؟ مگر خود او به صورت نظام مندی خودش را به عنوان مدافع زنان معرفی نکرده بود؟ مگر خود او حداقل سن ازدواج دخترها را به بیست سال افزایش نداده و چند همسری را محکوم نکرده بود؛ مگر بدرفتاری جامعه مردسالار با زنان را محکوم نکرده و حقوق بیشتری در قیاس با دیگر کشورهای مسلمان برای زنان مطلقه لیبیایی قائل نشده بود؛ مگر «آکادمی نظامی زنان» را برای آموزش نظامی دادن به زنان لیبی و دیگر کشورهای مسلمان تأسیس نکرده بود؟ یک قاضی زن، که در لیبی شهرت زیادی دارد، بعدها به من گفت: «همه اینها چیزی جز خزعبلات ، ریاکاری و اداهای مضحک نبود. ما زنان جملگی طعمه های بالقوه قذافی بودیم.)

در همین زمان بود که من برای اولین بار ثریا را دیدم و پای حرف هایش نشستم. مسیر های ما در صبح ۲۹ اکتبر ۲۰۱۱ با هم تلاقی پیدا کرد. تحقیقاتم را کامل کرده بودم و قصد داشتم فردا از طریق تونس، طرابلس را به سوی پاریس، ترک کنم. از بازگشت به خانه متأسف بودم. گرچه اذعان می کنم که پاسخ پرسش اولم در باره مشارکت زنان در انقلاب را یافته بودم و کوله بارم پر از داستانها و ماجراهای مفصلی بود که نبرد زنان لیبی را به تصویر می کشید، اما هنوز پرسش های بسیار زیادی بی پاسخ مانده بود. تجاوزهای دسته جمعی ای که سپاهیان و مزدوران تحت امر قذافی مرتکب شده بودند موضوعی بود که در زمره تابوها [محرمات به شمار می رفت. مقامات، خانواده ها و سازمانهای زنان ترجیح می دادند در این باره سکوت کنند؛ سکوتی که می توانستی پشت آن خشم و ناراحتی را تشخیص بدهی. «دادگاه جنایات بین المللی»، که تحقیقاتی را در باره این تجاوزها آغاز کرده بود، موقعی که وکلایش کوشیدند با قربانیان ملاقات کنند، با مشکلات و موانع وحشتناکی روبرو شد. این زن ها در دوره قبل از انقلاب رنج های بسیاری کشیده بودند اما حالا کسی تمایلی نداشت در این باره صحبت کند. وقتی موضوع را با مخاطبانم در میان می گذاشتم، معمولا آههای بلند متوالی می کشیدند و زیرچشمی نگاه های مرموزی به من می کردند و می گفتند که بله چنین شایعه هایی وجود داشت. غالبا می گفتند: «فایده طرح چنین اعمال و جنایت های شریرانه و نابخشودنی ای چیست؟» هرگز به هیچ کسی بر نخورده بودم که حاضر باشد به عنوان یک قربانی شهادت بدهد. حتا هیچ قربانی ای حاضر نبود شهادتی بدهد که در آن کوچک ترین اشاره ای به «قائد اعظم» – معمر قذافی – شده باشد.

اما بعد ثریا از راه رسید. شال سیاهی روی انبوه موهای جمع شده در پشت سرش کشیده بود، عینک آفتابی بزرگی به چشمانش زده بود و شلوار مواج گل و گشادی پوشیده بود. لب های پرو پیمانش آدم را به یاد آنجلینا جولی می انداخت، و موقعی که می خندید نشاطی کودک وار بر چهره اش نمایان می شد؛ چهره ای که به رغم آثار رنجهای پیشین هنوز زیبا بود. عینکش را از چهره برداشت و همزمان ازم پرسید «به نظرت چند ساله هستم؟» مضطربانه منتظر پاسخم ماند و، قبل از اینکه بتوانم جوابش را بدهم، گفت: «احساس می کنم چهل و دو ساله هستم!» احساس می کرد پیر است؛ او فقط بیست و دو سال سن داشت.

آن روز در طرابلس آفتاب درخشانی می تابید؛ طرابلس شهری در ساحل دریای مدیترانه . هفت هشت روز پیش معمر قذافی کشته شده بود؛ «شورای ملی انتقالی» رسما آزادی کشور را اعلام کرده بود؛ و «میدان سبز» که حالا به « میدان شهدا» تغییر نام داده بود، شب قبل جمع سرخوش دیگری از ساکنان طرابلس را به خود دیده بود که دور هم جمع شده بودند، اسامی الله و لیبی را فریاد می کشیدند، سرودهای انقلابی می خواندند و با کلاشنیکف هایشان به آسمان بالای سرشان شلیک می کردند. هر محله شهر شتری را آورده و آن را در برابر مسجد محل قربانی کرده و گوشتش را بین آوارگان شهرهای دیگر و جنگ زدگان تقسیم کرده بود. آنها می گفتند: «ما با هم متحد و همبسته ایم و از هر زمان دیگری که در زندگیمان به یاد داریم شادتر هستیم.» آنها خسته هم بودند؛ کاملا از پا افتاده. ناتوان از بازگشت به سر کار و از سرگیری امور روزمره شان. لیبی بدون قذافی… تصورناپذیر بود.

انواع وسایل نقلیه در سطح شهر در حرکت بود. شورشیان را می دیدی که روی کاپوت ها و سقف های ماشین ها نشسته اند یا از در و پنجره های آنها آویزان. هر کدام سلاحی در دست داشتند و آن را به علامت پیروزی به رهگذران نشان می دادند. رانندگان با یک دست سلاحشان را از پنجره درآورده و تکان می دادند و با دست دیگر بوق می زدند، انگار دارند عروس را به جشن عروسی می برند. مردم فریاد می زدند «الله اکبر»، همدیگر را در آغوش می کشیدند و با انگشتانشان علامت پیروزی (۷) رسم می کردند و به هم نشان می دادند، دور سرشان نواری پارچه ای به رنگ قرمز و سیاه و سبز بسته بودند یا بازوبندی به همین رنگ رنگ پرچم لیبی به دور بازویشان و اصلا هم عین خیالشان نبود که اکثر شان زمانی به انقلاب ملحق شده بودند که پیروزی مسجل و قطعی به نظر رسیده بود. از زمان سقوط سرت، آخرین دژ مقاومت قائد اعظم» و اعدام فوری اش، هر کسی خودش را یک انقلابی معرفی می کرد.

ثریا کناری ایستاده بود و به آنها نگاه می کرد و احساس افسردگی می کرد.

آیا این فضای پر سر و صدای شعف آلود که از بعد از مرگ قائد اعظم حاکم شده بود عاملی بود تا خمودگی ثریا حالتی تلخ تر پیدا کند؟ آیا تجلیل از شهدا و قهرمانان انقلاب، عاملی بود تا او به یاد جایگاه غم انگیزش به عنوان یک قربانی شرمسار به دردنخور که باید رازش را پنهان نگه دارد بیفتد؟ آیا انقلاب وادارش کرده بود مصیبت هایی را که تا حالا در طول زندگی اش تحمل کرده بود ارزیابی کند؟ او هیچ پاسخی برای این پرسش ها نداشت و قادر به ارائه هیچ توضیحی نبود. تنها چیزی که احساس می کرد بی عدالتی بود؛ حس سوزان بی عدالتی محض. نمی توانست رنج درونی اش را بیان کند و طغیان درونی اش را داد بزند. و همه اینها مضطربش می کرد. فلاکت ثریا امر ناشنیده ای در لیبی بود و بیان آن بسیار دشوار. ترس او از بیان فلاکتش برطرف شد. سکوت ناممکن بود. سکوت کار درستی نبود.

ثریا عصبی بود. شالش را دور نیمه پایینی صورتش بسته بود و هرازگاه گوشه ای از شالش را می گزید. اشک از گونه هایش پایین آمد، اما به سرعت اشک هایش را پاک کرد. او گفت: «معمر قذافی زندگی ام را نابود کرد.» ثریا باید حرف می زد. وزن خاطراتش بیش تر از آن بود که بتوان خموشانه تحملشان کرد. او گفت: «زخم هایی دارم»؛ زخم هایی که باعث کابوس های شبانه اش بودند. و ادامه داد: «هر حرفی هم بزنم باز هیچ کس باور نخواهد کرد من از چه جهنمی آمده ام و چه بر سرم رفته است. هیچ کس حتا نمی تواند تصورش را بکند.» ثریا با نومیدی سرش را تکان داد و گفت: «موقعی که جنازه قذافی را دیدم که به معرض نمایش عمومی گذاشته شده بود برای لحظه کوتاهی احساس لذت کردم. اما بعد حس وحشتناکی به سراغم آمد. دوست داشتم زنده بود. دوست داشتم دستگیر می شد و در برابر یک دادگاه بین المللی قرار می گرفت و به خاطر جنایت هایی که کرده بود محاکمه می شد. دوست داشتم پاسخگوی اعمال رذیلانه و جنایتکارانه اش می بود.»

چرا؟ برای اینکه ثریا قربانی بود. یکی از آن قربانیایی که جامعه لیبی نمی خواهد چیزی در باره شان بشنود. یکی از آن قربانیایی که اگر داستانهای فلاکتشان بر ملا شود موجب شرمساری خانواده هایشان و کل ملت خواهد شد. یکی از آن قربانیایی که صرف وجودشان به قدری برای جامعه مزاحم و ناراحت کننده است که آسان ترین راه، مجرم دانستن آنهاست. جرم آنها این است که قربانی ظلم و زور یک دیو مخوف شده بودند. اما ثریا با همه توانی که یک دختر بیست و دو ساله می توانست داشته باشد، به شدت این را نفی می کند. او نه تنها خودش را مجرم نمی داند رؤیای روزی را در سر می پروراند که مجرمان واقعی در پیشگاه عدالت افشا و محکوم شوند. ثریا به من گفت که می خواهد شهادت بدهد. این طور به نظرش می رسید که آنچه بر سر او و بسیاری دیگر مثل او رفته بود نه منصفانه بود، نه قابل بخشودن. او تصمیم گرفته بود داستان زندگی اش را بگوید. داستان دختری پانزده ساله که یکی از روزها معمر قذافی برای بازدید به مدرسه اش آمد، از او خوشش آمد، روز بعد ربودش و سرانجام وی را، همچون انبوهی از دختران دیگر، به برده جنسی خودش تبدیل کرد. ثریا سال ها در اقامتگاه برج و بارودار رهبر لیبی در طرابلس، موسوم به باب العزیزیه ، زندانی بود. جبار لیبی که از حیث جنسی منحرف و بیمار بود هر بلایی دلش خواست بر سر این دختر آورد. قذافی با خشونت تمام با ثریای نوجوان رفتار کرد. هر بار کتکش می زد، به او تعرض و وی را بازیچه انحراف های جنسی خودش می کرد. قذافی پاکی و بکارت ثریا را ربوده و جوانی اش را بر باد داده بود و در نتیجه، همه امیدهایش را برای هر نوع زندگی آبرومندانه در جامعه آتی لیبی نابود کرده بود. ثریا از این واقعیت تلخ آگاه بود و مغموم. خانواده ثریا پس از مدتی غصه خوردن و گریستن بر سرنوشت تلخ دخترشان، سرانجام به این نتیجه رسیدند که او چیزی بیش تر از یک لکاته نیست و باید از خانه برود. از نظر آنها، او پاک از دست رفته بود، ثریا نمی دانست کجا باید برود و چه سرنوشتی در انتظارش است. من داستانش را شنیدم اما چنان مات و مبهوت شده بودم که نتوانستم هیچ حرفی بزنم. زبانم بند آمده بود.

من که از شنیدن داستان ثریا حسابی یکه خورده بودم به فرانسه بارگشتم و مقاله ای در باره همین موضوع در روزنامه لوموند به چاپ رساندم، بدون اینکه نامی از ثریا ببرم یا هویتش را آشکار بکنم. افشای هویت واقعی ثریا کار بسیار خطرناکی بود؛ آنها، تا همین جای کار، به اندازه کافی آزارش داده بودند. اما بعد ماجراهای ثریا مورد توجه جهانیان قرار گرفت و مقاله لوموند به بسیاری از

زبان ها ترجمه و منتشر شد. این برای اولین بار بود که یکی از زنان جوان ساکن در آن مکان مرموز، باب العزیزیه، به سخن درآمده و ماجراهای زندگی اش انتشار جهانی پیدا کرده بود. وب سایت های طرفدار قذافی با جوش و خروش بسیار سخنان ثریا را تکذیب کردند. آنها از این عصبانی بودند که چرا سیمای قهرمان» شان، که کارهای بسیار زیادی برای «آزادی» زنان لیبی کرده بود، باید اینگونه ملکوک شود. عده ای دیگر با این که هیچ توهمی در باره رفتارهای خاص قائد اعظم» نداشتند، اما قصه ثریا به قدری هولناک بود که به سختی می توانستند باورش کنند. رسانه های بین المللی تلاش کردند ثریا را پیدا کنند، اما بی فایده بود.

Gaddafi's Harem

من حتا برای یک ثانیه هم در درستی داستان ثریا تردید نکردم. بعد که مقاله لوموند در لیبی ترجمه و منتشر شد داستان های بسیاری به دستم رسید که ثابت می کرد ثریاهای زیادی وجود دارد. پی بردم صدها زن جوان برای یک ساعت، یک شب، یک هفته، یا سالها ربوده شده و سپس با توسل به ارعاب، تهدید یا تطمیع مجبور شده بودند به فانتزی های جنسی خشونت بار قذافی تن دهند. پی بردم قذافی شبکه هایی در اختیار داشت که چنین «خدماتی» را برایش مهیا می کردند. اعضای این شبکه ها طیف وسیعی از افراد را شامل می شد: اعضای سفارتخانه های لیبی در کشورهای خارجی، فرماندهان نظامی، محافظان قذافی، مقامات دولتی و کارکنان «اداره تشریفات» که مأموریت اصلی و محوری اش عبارت بود از تهیه و تأمین زنان جوان – یا مردان جوان برای مصرف روزانه پیشوای به اصطلاح معظمشان. پی بردم که پدران و شوهران لیبیایی دختران و همسرانشان را در خانه زندانی می کردند تا چشم قذافی به آنها نیفتد و از آتش شهوتش مصون بمانند. قذافی فرزند یک خانواده بسیار فقیر از اعراب بدوی آبادیه نشین یا صحراگرد) بود. در تحقیقاتم پی بردم این عرب بادیه نشین جباری بود که با توسل به تعرض های جنسی مستمر و بی پایانش حکومت می کرد. او دلمشغول این ایده بود که با تصاحب همسران با دختران مردان ثروتمند و قدرتمند، وزرا و ژنرال های ارتشش، رؤسای دولت های خارجی و پادشاهان دیگر کشورها، می تواند قدرتش را گسترده تر و مستحکم تر کند. تعرض و تملک جنسی ابزار اصلی حکومت مداری اش بود و او آمادگی اش را داشت که برای رسیدن به هدفش هر هزینه ای را بدهد؛ هر هزینه ای. هیچ حد و مرزی، هیچ خط قرمزی، را به رسمیت نمی شناخت.

اما لیبی جدید، هنوز آماده صحبت در این باره نیست. دلیلش هم تابو بودن موضوع است. با این حال، اکثر مردم لیبی به دیده تحقیر به قذافی می نگرند و خواهان روشنگری در باره حکومت چهل و دو ساله او هستند. چهل و دو سال استبداد مطلق و فساد مطلق. موقعی که پای صحبت لیبیایی ها می نشینی برایت از آزار و شکنجه زندانیان سیاسی، از قساوتهایی که بر مخالفان رژیم رفت، و از شکنجه و قتل انقلابیون، سخن می گویند. آن ها فهرست مفصلی از این جنایت های سبوعانه را برایت ردیف می کنند. آنها به طرز خستگی ناپذیری خودکامگی های قذافی، مفاسدش، فریب کاری ها و دیوانه بازی هایش، توطئه گری ها و انحرافاتش، را محکوم می کنند. و مصرانه خواهان پرداخت غرامت به قربانیان رژیم قذافی هستند. اما هیچ کدام آنها نمی خواهد شنونده هیچ حرفی در باره صدها دختر جوانی باشند که از سوی قذافی ربوده شده و مورد تعرض قرار گرفته و به بردگی جنسی کشانده شده بودند. این دخترها فقط باید ناپدید می شدند یا به کشورهای دیگر مهاجرت می کردند، آن هم بی سروصدا، پوشیده در حجاب، و رازها و قصه های پررنجشان را هم برای همیشه در سینه هایشان دفن می کردند. و اصلا چه بهتر که همگیشان می مردند و برخی از مردان خانواده هایشان واقعا آمادگی اش را داشتند که آنها را بکشند.

به لیبی برگشتم تا دوباره ثریا را ببینم. داستان های مشابه دیگری را جمع آوری کرده بودم و می خواستم در باره شبکه هایی که وظیفه تهیه و تأمین خوراک های جنسی دیکتاتور لیبی را بر عهده داشتند تحقیق کنم. در عمل معلوم شد تحقیقات در این باره کار بسیار دشوار و پرخطری است، قربانیان و شاهدان هنوز از پرداختن به این موضوع وحشت دارند. بعضی از آنها حتا تهدید به مرگ شده اند و به شدت می ترسند. یکی از آنها قبل از اینکه به صورت ناگهانی گوشی تلفن را روی من قطع کند، به من توصیه کرد: «به خاطر لیبی و به خاطر خودتان، از این تحقیقات منصرف شوید!» و مرد جوان ریشویی که در حمل و نقل دختران جوان برای قذافی مشارکت داشت و حالا در زندان شهر مصراتها تمام اوقات روز و شبش را صرف قرائت قرآن می کند، با عصبانیت به من گفت:

قذافی مرده است! مرده! چرا می خواهی در رازهای خجالت آورش کندوکاو بکنی و آنها را هم بزنی ؟» اسامه جویلی وزیر دفاع لیبی، هم موضع مشابهی داشت: «این موضوع مایه حقارت و شرمساری ملی است. موقعی که به آن بی حرمتی ها که در حق بسیاری از جوانان، از جمله سربازان شد، می اندیشم هیچ حسی جز اشمئزاز ندارم! به شما اطمینان می دهم بهترین کار ساکت ماندن در باره این موضوع است. مردم لیبی احساس می کنند دسته جمعی جریحه دار و ملوث شده اند و خواهان ورق خوردن این صفحه از تاریخشانند.»

پس دو نوع جنایت داریم: جنایت هایی که باید محکوم کرد و جنایت هایی که باید همچون رازهای کوچک کثیف پنهانشان کرد. پس برخی قربانیان خوب و شریف هستند و برخی دیگر بد و مایه خجالت. برخی قربانیان را باید مورد لطف و تقدیر قرار داد و به آنها غرامت پرداخت و برخی دیگر را که دردسر سازند باید مشمول قانون «ورق زدن صفحه تاریخ» کرد. نه. این پذیرفتنی نیست. داستان ثریا یک حکایت معمولی نیست. جنایت علیه زنان که در سراسر جهان به نحو نیم بندی با آن برخورد می شود. قضیه پیش پا افتاده ای نیست.

داستان ثریا جسورانه است و باید آن را همچون شهادت نامه ای، همچون سندی تاریخی ، خواند. او این داستان، این شهادتنامه را به من دیکته کرد و من هم آن را نوشتم. ثریا به فصاحت سخن می گوید، حافظه عالی ای دارد و نمی تواند به توطئه سکوت بپیوندد و قصه پر غصه اش را بیان نکند. بی شک

هیچ دادگاه جنایی ای وجود ندارد که روزی عدالت مورد نظر ثریا را اجرا کند. شاید لیبی هرگز حتا حاضر نباشد رنج و درد «طعمه های معمر قذافی را در ذیل نظامی که خود او خالقش بود، به رسمیت بشناسد. اما حداقل، ما در این جا شهادتنامه ثریا را داریم. شهادتنامه ای که پرده از یک راز بزرگ بر می دارد. درست در همان زمانی که معمر قذافی در سازمان ملل طوری شق ورق راه می رفت که انگار استاد کائنات است، درست در همان زمانی که دیگر کشورها برایش فرش قرمز پهن می کردند و با های و هوی بسیار به او خوشامد می گفتند و درست در همان زمانی که آمازون های قذافی موضوعی برای کنجکاوی یا سرگرمی مردم دنیا بودند، او در لیبی، در اقامتگاه وسیع باب العزیزیه اش – یا دقیق تر بگویم در زیرزمین های مرطوب اقامتگاهش دختران جوانی را در اسارت خویش داشت که موقع ورودشان به آن جا صرفا مشتی کودک بودند.


هشداری آگاهی بخش در باره هزینه های شخصی ای که مردم در ذیل نظام توتالیتر متحمل می شوند

پابلیشرز ویکلی

آدم ربایی، تجاوز، تحقیر و خشونت. این سرنوشت انبوهی از زنانی بود که به چنگ معمر قذافی ،حاکم مستبد لیبی، افتادند. آنیک کوژان نظام وحشتناکی را شرح می دهد که در آن زنان جوان به ارضای نیازهای حیوانی قائد اعظم وادار می شدند.

ال

غرب مسحور زنان آمازونی قذافی بود، غربی ها خبر نداشتند که در پشت دیوارهای قصر قذافی چه خشونت وحشتناکی علیه زنان در جریان است. این کتاب بی شک یک دستاورد بزرگ ژورنالیستی است.

دی ولت

کتاب از سوء استفاده های جنسی گسترده قذافی طی بیش از چهار دهه حکمرانی اش پرده برداشته است….. کوژان صفحه به صفحه اسامی و چهره های تازه ای را معرفی می کند و به قربانیان قذافی صدایی برای گفتن می‌دهد.

اکسپرس


حرمسرای قدافی

حرمسرای قدافی

نوشته آنیک کوژان

ترجمه بیژن اشتری

انتشارات ثالث

۳۶۲ صفحه


معرفی کتاب: کتاب های جدید را با سایت « یک پزشک » دنبال کنید.

قبلی «
بعدی »

نظرات

  1. وحشتناک تر شاید قدرت در اختیار افراد بانفوذ و حاکم اکثر جوامع هست که برای پوشاندن جنایاتشان در هر سطحی استفاده میکنند. اما این جمله‌ی مضحکی که در سخن مترجم آمده که قذافی از داعش بدتر بود، شاید متاثر از پروسه‌ی طولانی درگیری مترجم با محتپای سنگین و تاثر گذار کتاب باشه، وگرنه همه میدونیم که نظم بد بسیار بهتر از بی نظمی، همینطور یک حکومت دیکتاتوری بهتر از هر هرج و مرجی و این رو باتوجه به کمیت و کیفیت جنایات و ظلم ها میگم، طوری که در یک حکومت فاسد شاید تجاوز توسط یک گروه تبدیل به تجاوز توسط یک جامعه در یک فضای بدون قانون باشه، چیزی که داعش بود و هست. مثل جمله‌ی معروفی که در فیلمی شنیدم که رو به شکارچی دراکولا میگفتن که: شما اشتباه کردین که به جنگ رفتید چون اونا از روی نیاز میکشتن اما حالا از روی انتقام! فساد ممکنه در ابعاد و جنبه های مختلفی صورت بگیره که در همه موارد باید برخورد قاطع و منصافه بشه باهاش اما تعمیم دادن اون به تمام وجه ها شخصیتی فرد فاسد یا جامعه فاسد، فکر میکنم که اشتباه باشه! یک شخص در عین حال اینکه میتونه یک متحاوز جنسی باشه ممکنه در عین حال راننده خوبی هم باشه! تعصب، بدون تفکر، منطق رو از بین میبره.

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.

اینستاگرام ما را لطفا دنبال کنید!

پیشنهاد می‌کنیم