سه شنبه 7 اسفندماه
نمودار جزر و مد فیلمها
نمودار «جزر و مد» فیلمها که «نیویورک تایمز» در سایت خود قرار داده، آنقدر جالب بود که من را مجبور کرد به جای لینک دادن به آن در بخش «لینکدونی روزانه» وبلاگم در قالب یک پست کوتاه درباره آن بنویسم.
اگر به اینجا بروید، نموداری میبینید که در آن فیلمها از سال 1986 تا به حال نشان داده میشوند. محور عمودی نمایانگر میزان فروش فیلم است. به عبارت دیگر هر چقدر فیلمی پرفروشتر باشد، صعود یا نزول بیشتری دارد. فیلمها بر حسب طول مدت اکران و زمان اکران شدن در محور افقی مرتب شدهاند.
حاصل این کار نمودار بسیار جالبی است که با یک نگاه به آن فیلمهای پرفروش و مطرح گذشته و حال را میشود پیدا کرد. مثلا میشود فهمید که در فاصله دسامبر 2007 و ژانویه 2008، فیلم گنجینه ملی National Treasure: Book of Secrets فروش بسیار بالایی داشته است. یا به سادگی میتوان دید که میزان عایدی سینمای آمریکا در حال حاضر بسیار بیشتر از سالهای دهه 80 است و یا اینکه تیپ فیلمهای موفق اکران تابستانی و زمستانی بسیار متفاوت است و ...
نمودارها چیزهای بسیار مفیدی هستند، به امید جدی گرفته شدن بخش چندرسانهای و مخصوصا ابزار نمودار به وسیله بخشهای آنلاین روزنامهها و خبرگزاریهای داخلی!
دوشنبه 6 اسفندماه
لیست کامل برندگان هشتادمین دوره اسکار
بهترین فیلم: پیرمردها وطن ندارند No Country for Old Men
جوئل کوئن (راست) و اتان کوئن (چپ) در کنار مارتین اسکورسیزی:
بهترین هنرپیشه مرد نقش اصلی: دنیل دی لوئیس برای فیلم «خون به پا خواهد شد»
بهترین هنرپیشه زن نقش اصلی: ماریون کوتیلارد برای فیلم زندگی به رنگ گل سرخ (La Vie en Rose )
بهترین هنرپیشه مرد نقش مکمل: خاویر باردم برای فیلم پیرمردها وطن ندارند No Country for Old Men
بهترین هنرپیشه زن نقش مکمل: تیلدا سوئنتون برای فیلم مایکل کلایتون
بهترین کارگردانی: اتان و جوئل کوئن برای فیلم پیرمردها وطن ندارند
بهترین فیلم خارجی: فیلم Counterfeiters از کشور اطریش
استفان روزویتسکی کاگردان این فیلم:
بهترین فیلمنامه اقتباسی: جوئل و اتان کوئن برای فیلمنامه پیرمردها وطن ندارند
بهترین فیلمنامه غیراقتباسی: دیابلو کودی برای فیلم جونو
بهترین انیمیشن: راتاتوی
برد بیرد، کاگردان فیلم راتاتوی:
بهترین کارگردانی هنری: سوئینی تاد Sweeney Todd
بهترین فیلمبرداری: پیرمردها وطن ندارند
بهترین میکس صدا: بورن اولتیمیت The Bourne Ultimatum
بهترین ویرایش صدا: بورن اولتیمیت The Bourne Ultimatum
بهترین موسیقی متن: داریو ماریانلی برای فیلم تاوان Atonement
بهترین ترانه فیلم: ترانه Falling Slowly برای فیلم Once با اجرای گلن هانسارد و مارکتا ایرگلوا
این ترانه را میتوانید با رفتن به این صفحه دانلود کنید و بشنوید.(4.91 مگابایت)
طراحی لباس: الیزابت، عصر طلایی
فیلم مستند: تاکسی به سوی تاریک Taxi to the Dark Side
فیلم مستند کوتاه: Freeheld
تدوین فیلم: بورن اولتیمیت
گریم: زندگی به رنگ گل سرخ (La Vie en Rose )
انیمیشن کوتاه: پیتر و گرگ Peter & the Wolf
جلوه ویژه: قطبنمای طلایی The Golden Compass
فیلم کوتاه: موزارت جیببرها The Mozart of Pickpockets
چهارشنبه 10 بهمنماه
اسکار و پزشکی - بررسی فیلم «اتاقک غواصی و پروانه»
فیلمهایی که به نحوی به بیماریهای عصبی - روانپزشکی اشاره داشته باشند، پتانسیل زیادی برای مطرح شدن عوامل ساختشان دارند. علت چنین چیزی روشن است، این بیماریها چنان زندگی یک فرد را دستخوش دگرگونی میکنند و چنان تغییری در روابط بین فردی ایجاد میکنند که به تصویر کشیدن چنین چالشهایی به وسیله کارگردان و بازیگران یک فیلم میتواند توجه همه تماشاگران و نگاههای منتقدان را به خود جلب کند.
نگاهی به لیست نامزدهای اسکار امسال میتواند این مدعا را ثابت کند:
- فیلم «دور از او» Away from Her ، امسال نامزد دو اسکار بهترین هنرپیشه زن و بهترین فیلمنامه اقتباسی است. در این فیلم جولی کریستی نقش یک بیمار مبتلا به آلزایمر را بازی میکند. جولی کریستی به خاطر ایفای همین نقش برنده جایزه بهترین بازیگری در گلدن گلاب امسال شد.
کارگردان این فیلم را همه میشناسند: سارا پولی، همان سارای سریال قصههای جزیره! سارا پولی برای نوشتن فیلمنامه اقتباسی این فیلم، نامزد اسکار است.
در این فیلم نشان داده میشود که ابتلای «فیونا اندرسن» با بازیگری کریستی، رابطه وی را با همسرش به هم میزند و موضوع وقتی وخیم میشود که فیونا اندرسن به طور موقت، همه خاطرات مربوط به همسرش را فراموش میکند و درگیر رابطه عاطفی با یکی از افراد مقیم در آسایشگاه محل بستریاش میشود.
-اما فیلم دیگری که بسیار بیشتر از «دور از او» مورد توجه منتقدان قرار گرفته و ستایش همه نقدنویسهای روزنامههای معتبررا برانگیخته است، فیلمی است با عنوان The Diving Bell and the Butterfly که آن را «اتاقک غواصی و پروانه» ترجمه کردهاند، فیلمی که امسال نامزد 4 اسکار در زمینههای بهترین کارگردانی، بهترین تدوین، بهترین فیلمبرداری و بهترین فیلمنامه اقتباسی است و در گلدن گلاب امسال برنده جایزه بهترین فیلم خارجی و بهترین کارگردانی شد.
کارگردان این فیلم «جولیان اشنابل» است، کارگردانی که تا به حال بیشتر به خاطر نقاشیهای نئواکسپرسیونیستیاش که آنها را روی صفحههای سرامیکی شکسته میکشید، مشهور بود، ولی با این فیلم وجه فیلمسازیاش را کاملا برجسته کرده است، البته آثار ذهن نقاش اشنابل در بسیاری از سکانسهای فیلم مشهود است.
فیلم «اتاقک غواصی و پروانه» مانند دو فیلم قبلی این کارگردان یعنی «باسکوئیت» و «پیش از پایان شب» زندگی افراد حقیقی را روایت میکند.
در فیلمهای قبلی، کاراکتر اصلی با یک وضعیت استعاری و یا حقیقی در حال چالش است: در باسکوئیت، ژان میشل باسکوئیت ، همکار جوانتر آقای اشنابل در موزه هنر نیویورک در سالهای دهه 80 با اعتیادش دست به گریبان است و در فیلم «پیش از پایان شب» زندگی یک شاعر کوبایی به نام «رینالدو آرناس» روایت میشود. بازیگر نقش آرناس در این فیلم «خاویر باردم» است. خاویر باردم این یکی دو ساله فیلم های مهمی بازی کرده است، فیلمهایی همچون «عشق در سالهای وبا»، «پیرمردها وطن ندارند» و همچنین «اشباح گویا».
فیلم «اتاقک غواصی و پروانه»، زندگی واقعی «ژان-دومینیک باوبی» Jean-Dominique Bauby سردبیر سابق مجله مد و زیبایی «اًل» Elle را به تصویر میکشد:
ژان-دومینیک باوبی در حالی که زندگی پر زرق و پرق و تؤام با خوشگذرانی و تنآسایی را طی میکرد، در 43 سالگی و در تاریخ 8 دسامبر سال 1995 دچار سکته مغزی شد که ساقه مغزش را درگیر کرد و دچار وضعیتی موسوم به سندرم قفلشدگی یا locked-in syndrome شد. در این وضعیت علیرغم فلج همه عضلات ارادی بدن، بیمار هوشیاری کامل دارد، میبیند و میشنود و از لحاظ قوای ذهنی آسیبی نمیبیند. تنها وسیله ارتباطی این بیماران با دنیای خارج تنها حرکت عمودی چشم و حرکت پلک فوقانی آنهاست.
باوبی هم دقیقا چنین وضعیتی داشت. او توانست با کمک یک منشی و تنها با چشمک زدن کتاب «اتاقک غواصی و پروانه» را بنویسد. کتابی که با 200 هزار بار چشمک زدن نوشته شد. با وجود اینکه باوبی و منشیاش هر روز پنج ساعت برای نوشتن کتاب وقت صرف میکردند، ولی به خاطر کندی این نحوه نوشتن کتاب، هر روز بیشتر از یک تا دو صفحه نوشته نمیشد.
دو روز بعد از انتشار این کتاب در سال 1997 در فرانسه، باوبی در گذشت. استقبال فراوانی از کتاب شد، طوری که روز نخست همه 25 هزار نسخه به چاپ رسیده آن به فروش رسید و تعداد نسخههای به فروش رسیده در هفته اول به 150 هزار نسخه رسید.
اقتباس از رمانهای بزرگ، کار بسیار دشواری است، مخصوصا در مورد کتابی که شخصیت اصلیاش باید در بیشتر اوقات بیتحرک، روی تخت بیمارستان نشان داده شود. اما اشنابل هم در دقایقی که محیط پیرامون باوبی را از زاویه دید چشم او، نشان میدهد و هم در هنگامی که خاطرات و فلشبکهای ذهنی باوبی را به تصویر میکشد، موفق عمل کرده است.
رونالد هاروود -نویسنده فیلمنامه پیانیست- با استفاده از همین کتاب، فیلمنامه را نوشت. ابتدا قرار بود «جانی دپ» نقش شخصیت اصلی فیلم را بازی کند ولی به خاطر درگیر او با فیلم «دزدان دریایی کارائیب» ، «متیو آمارلیک» نقش باوبی را بازی کرد.
به اشنابل پیشنهاد شده بود که کارگردانی «گنگستر آمریکایی» را قبول کند، اما او در نهایت «اتاقک غواصی و پروانه» را انتخاب کرد. او در مورد دلیل قبول چینن کار متفاوتی، میگوید:
«عوامل متعددی داشت. عواملی مانند آشناییام با «فرد هیوز» که از دوستانم بود و از بیماری اماس رنج می برد. فرد سالها با اندی وارهول کار میکرد و بعد از مرگ اندی بیماریاش شدت بیشتری گرفت و در نهایت کار به جایی رسید که در اتاق نشیمن خانهاش زمینگیر شد. معمولاً به خانه فرد میرفتم و برایش چیزهایی میخواندم تا اینکه یک روز «دارن مک کورمیک» که پرستار فرد بود، کتاب «اتاقک غواصی و پروانه» را به من هدیه کرد. چند سال بعد پدرم هم به مریضی سختی دچار شد و نتوانست من و بچههایم را در سفر تابستانی به مکزیک همراهی کند. در همان ایام یعنی در دسامبر سال ۲۰۰۳ فیلمنامه این فیلم از طرف کاتلین کندی به دستم رسید و بعد از آن بود که با پروژه درگیر شدم و نتواستم رهایش کنم. پدرم زمانی فوت کرد که هراس و ترس زیادی از مرگ داشت و من هم مانند اکثر مردم این روزگار همیشه مشکلاتی با مرگ داشتهام و نتوانستهام با آن کنار بیایم. فکر می کنم ژان-دومینیک باوبی تا حد زیادی به من کمک کرد تا مانند خود او با مساله مرگ کنار بیایم و دیگر به چشم مشکل به آن نگاه نکنم. گرچه نتوانستم به پدرم در حل این مساله کمک کنم، اما فکر کردم با ساختن این فیلم میتوانم به داد فرد یا افراد دیگری برسم و بعد دیگری از مرگ را به آنها نشان دهم؛ بعدی فاقد جوانب و جلوههای ترسناک که میتواند با جذابیت و شیرینی خاصی هم همراه باشد.»
اشنابل این فیلم را به زبان فرانسوی کار کرده است ودر برابر فشارهایی که برای ساختن فیلم به زبان انگلیسی به او وراد میشد، مقاومت کرد، چرا که معتقد بود که محتوای غنی این فیلم نمیتواند به زبان انگلیسی ترجمه شود.
فیلم تعدادی شخصیت فرعی دارد: یک متخصص گفتار درمانی، یک فیزیوتراپیست (که بازیگرش همسر واقعی اشنابل است)، منشی، پدر باوبی و سلین، همسر جدا شده و مادر سه فرزند او. سلین با صبوری وصفناپذیری حاضر میشود با باوبی بیوفا کمک کند و ساعتهای زیادی را صرف پرستاری از او کند و از این کار غفلت نکند، حتی اگر مترجم حرفهای او با معشوقه جدید باوبی باشد!
در فیلم نشان داده میشود که باوبی با لحنی کنایی مشکلات خود را به گردن سرنوشت می اندازد؛ سرنوشتی که به قول او فراموش کرده دو قسمت اصلی وجود او یعنی «تخیل» و «حافظه» را از کار بیندازد تا او بتواند از اتاقک غواصی خود که در اعماق دریا گرفتار شده است فرار کند و مانند یک پروانه در آسمان اوج بگیرد.
فیلم «اتاقک غواصی و پروانه» با عنوان فرانسوی Le Scaphandre et le Papillon، نخستین بار در کن 2007 به نمایش درآمد و برنده نخل طلای بهترین فیلم و بهترین کارگردانی شد.
سندرم Locked-in چیست؟
نخستین بار سندرم Locked-in در سال 1966 به این صورت
توصیف شد: فلج چهار اندام quadriplegia ، فلج اعصاب تحتانی مغز، عدم تکلم با
وجود هوشیاری و توانایی حرکت پلک فوقانی و حرکات عمودی چشم. حرکت عمودی چشم، تنها
راه ارتباطی این بیمارن با دیگران است.
صدمه به پل قدامی به علت سکته، خونریزی یا تروما، در بیشتر موارد علت بروز این سندرم است. آسیب گسترده دو طرف کورتیکوبولبار و یا راههای قشر مغزی- نخاعی هم میتواند سبب بروز بیماری شود.
البته علیرغم هوشیاری، قدرت توجه و ادراک و تواناییهای عقلانی و همچنین حافظه دیداری و زبانی میتوانند با اختلالاتی مواجه باشند.
عدم تکلم در این سندرم به خاطر فلج دو طرفه «فاسیو گلوسو فارینگو لارنیجیال» رخ می دهد که منجر به درد در هنگام بلع dysphagia و همچنین ناتوانی در حالت دادن به ظاهر صورت هم میشود
بیمار نمیتواند به داخل و خارج نگاه کند ولی به خاطر در امان ماندن «تکتوم مغز میانی» حرکات عمودی چشم و پلک فوقانی حفظ میشود.
قدرت شنوایی در این بیمارن حفظ میشود، ولی دوبینی، تاری دید و عدم تطابق میتواند بینایی بیمار را دچار مشکل کند.
سرگیجه، ناپایداری احساسی و بیخوابی هم از علایم دیگر بیمار است.
تقسیمبندی:
1- کلاسیک: به همان شرح بالا
2- ناکامل: همانند نوع کلاسیک ولی برخی از عملکردهای عضلات ارادی باقی میماند.
3- کامل: در این نوع بیمار هیچ راه ارتباطی برای برقرای ارتباط با جهان خارج ندارد.
هر کدام از این انواع به انواع موقت و کامل تقسیم میشوند.
تشخیص:
تشخیص این سندرم بیشتر بالینی است.
میزات متابولیسم مغز که به وسیله PET اسکن ارزیابی میشود، تنها کاهش مختصر متابولیسم را نشان می دهد وEEG (نواز مغزی) این بیماران، نرمال است. در وضعیت کمای گیاهی بر خلاف سندرم Locked-in، در EEG، امواج آهسته به چشم میخورد و میزان متابولیسم مغز پایین میآید.
در بیمارانی که این سندرم را دارند ولی توانایی حرکت عمودی چشم را از دست دادهاند، تشخیص دشوارتر است. در بیمارنی که پاسخگو نیستند و MRI، صدمه پل قدامی را نشان میدهد، باید حرکات عمودی چشم را کنترل کرد.
دشواری بعدی تشخیصی در این سندرم این است که بعضی از بیماران بعد از چند روز کما با تأخیر دچار این سندرم میشوند، بنابراین در بسیاری از موارد اعضای خانواده و یا پرسنل درمانی هستند که متوجه هوشیاری بیمار میشوند و نه پزشک معالج. در واقع در بیشتر از نصف موارد، اعضای خانواده متوجه هوشیاری بیمار میشوند.
میزان بقا و مراقبت از بیمار مبتلا
بیشتر بیماران در ماه اول درگیری میمیرند. مانند حوادث درگیر
کننده نخاع، بیماریهای ریه در این بیماران بیشترین علت مرگ و میر را تشکیل
میدهند. این بیماران به خاطر آسپیره کردن بزاق و دیس فاژی مستعد ابتلا به اتکتازی
(روی هم خوابیدن حبابچههای ریه) و پنومونی (عفونت ریه) هستند.
علیرغم ناتوانی گسترده، بیشتر این بیماران تمایلی به مرگ ندارند، علاوه بر اقدامات معمول در درمان سکتههای مغزی و مراقبتهای عمومی مثل فیزیوتراپی سینه و جلوگیری از پیدایش زخم بستر و مطمئن بودن از باز بودن و کفایت راههای هوایی، باید تلاش زودهنگامی در جهت برقرار کردن یک سیستم ارتباطی با بیماران انجام شود.
برای برقرای ارتباط از یک صفحه الفبایی رنگی موسوم به صفحه AEIOU استفاده میشود. نخست منشی یک یک رنگها را نام میبرد، تا بیمار رنگ سطری که حرف الفبای مورد نظرش در آن قرار دارد، با چشمک زدن یا حرکت چشم اعلام کند. در مرحله بعد به طریق مشابه، حرف الفبای مورد نظر در سطر انتخابی، پیدا میشود.
منابع و سایتهای برای مطالعه بیشتر: BMJ، ویکیپدیا، نیویورک تایمز، فصل اول کتاب «اتاقک غواصی و پروانه» ، روزنامه اعتماد، متاکریتیک، شیکاگو تریبون، نقد راجر ایبرت، slate، سایت رسمی فیلم
سه شنبه 25 دیماه
تاوان، بهترین فیلم گلدن گلاب
در گلدن گلابی که امسال در آن خبری از مراسم مجلل اهدای جوایز نبود، فیلم تاوان یا Atonement توانست برنده جایزه بهترين فيلم سينمايي درام و بهترین موسیقی متن شود.
اعتصاب نویسندگان هالیوود که مانع برگزاری مراسم امسال گلدن گلاب شد، حتی برگزاری مراسم ماه آینده اسکار را در هالهای از ابهام فرو برده است. اعتصاب نویسندگان تا به حال 800 میلیون دلار به استودیوهای فیلمبرداری زیان وارد آورده است. شبکه NBC هم که حق پخش مراسم امروز را با پرداخت مبلغ 6 میلیون دلار به دست آورده بود، یکی دیگر از متضررهای برگزار نشدن مراسم امسال بود.
جولی کریستی، که او را به خاطر بازی در فیلم دکتر ژیواگو و در نقش لارا هرگز فراموش نخواهیم کرد، توانست به خاطر بازی در فیلم دور از او Away from Her، عنوان بهترین هنرپیشه زن نقش درام را به دست آورد. سنت همیشگی بها دادن به بازیگرهای نقشهای دارای اختلالات روانپزشکی این بار هم جواب داد و کریستی به خاطر ایفای نقش یک بیمار مبتلا به آلزایمر در این فیلم برنده جایزه شد.
جولی کریستی برای برنده شدن در گلدن گلاب امسال رقیبان بسیار
سرسختی داشت: آنجلینا جولی برای بازی در فیلم A Mighty Heart، جودی فاستر برای
ایفای نقش در فیلم The Brave One و کیت بلانشت برای بازی کردن در فیلم الیزابت: عصر
طلایی.
البته کیت بلانشت نباید چندان ناراحت باشد، چرا که او با اینکه نتوانسته بود
بهترین هنرپیشه زن شود، به خاطر ایفای نقش یک مرد که کسی نیست جز جناب باب دیلان،
بهترین هنرپیشه زن نقش مکمل شد!
فیلم Sweeney Todd به کارگردانی تیم برتون برنده دو جایزه شد، جایزه اول عنوان بهترین فیلم کمدی یا موزیکال بود. جانی دپ یکی از هنرپیشههای این فیلم، بهترین بازیگر مرد نقش کمدی شد.
دانیل دی لوئیس توانست با پشت سر گذاشتن جورج کلونی و دنزل واشنگتن که به ترتیب در فیلمهای مایکل کلایتون و گنگستر آمریکایی بازی کرده بودند، بهترین هنرپیشه مرد نقش درام شود. او به خاطر بازی در فیلم خون به پا میشود یا There Will Be Blood این جایزه را برد.
نه پرسپولیس پرحاشیه مرجان ساتراپی و نه بادبادکباز، هیچ کدام نتوانستند برنده بهترین فیلم خارجی گلدن گلاب شوند، چرا که فیلم «اتاقک غواصی و پروانه» برنده این جایزه شد. کارگردان این فیلم یعنی جولين شنابل هم بهترین کارگردان گلدن گلاب شد.
اما میرسیم به فیلم تاوان یا Atonement ، کارگردان این فیلم «جو رایت» است، کسی که با فیلم غرور و تعصب، دو سال پیش گل کرده بود. درباره فیلم غرور و تعصب در اینجا پستی دارم، یادش به خیر!
امروز ظهر که خبر برنده شدن فیلم تاوان را در بالاترین دیدم، بلافاصله تصمیم گرفتم دانلودش کنم، بعد از مرارت بسیار تا این لحظه توانستهام نیمی از فیلم را دانلود کنم، زحمت دانلود نیمه دوم فیلم را باید سیستمم امشب بکشد!
داستان در سال های 1930 روی می دهد، کایرا نایتلی مثل غرور و تعصب یکی از هنرپیشههای اصلی فیلم
تاوان است، او در نقش سیسیلی بازی میکند، دختری که عشق پاکش به «رابی» با بازی
«جيمز مک اووی» با سوء تعبیر خواهر کوچکترش مواجه میشود. خواهر کوچکتر او پاپوش
بزرگی برای رابی میدوزد و این دو را ناکام میکند. سالها بعد خواهر کوچکتر در
صدد جبران برمیآید، ولی دیگر بسیار دیر شده است.
این رومانس و این کشمکشها وقتی جالب میشوند که در بطن جنگ جهانی دوم رخ میدهند و
به تصویر کشیده میشوند.
داستان فیلم تاوان از رمانی به همین نام، اثر يان مک اوان اقتباس شده است. رمان تاوان در سال 2001 وارد بازار کتاب شد و موفقیت زیادی برای نویسندهاش به ارمغان آورد، چرا که در لیست پرفروش ترین کتابها قرار گرفت و برنده جایزه بوکر شد.
فیلم تاوان خوشساخت است، دستکم تا اینجایی که من دیدهام!، فیلم به صورت اتوبیوگرافی و از زبان خواهر کوچکتر نقل میشود. یکی از نکات جالب این فیلم پرداخت فوقالعاده آن است، بعضی صحنهها را در این فیلم دوبار و از زاویه دید خواهر کوچکتر و سپس خواهر بزرگتر میبینیم، ابتکاری که من حضور ذهن ندارم در فیلم دیگری هم شاهدش بودهایم یا نه.
متأسفانه داستان کامل فیلم را پیشتر خواندهام و میتوانم حدس بزنم نیمه دوم فیلم صحنههای زیباتری از نیمه اول داشته باشد.
موسیقی فیلم که برنده جایزه گلدن گلاب امسال شده است، واقعا زیباست و یکی دیگر از نقاط قوت فیلم است، داریو ماریانلی که پیش از این آهنگسازی فیلمهای V for Vendetta و خداحافظ هاوانا را برعهده داشته، این بار موسیقی زیباتری خلق کرده است. در سایت فیلم میتوانید به صورت آنلاین به قطعاتی از موسیقی متن فیلم گوش کنید.(و البته دانلودش هم بکنید، از من نشنیده بگیرید!)
جالب است بدانید که طبق نظرسنجی که توسط مجله «اين استايل» انجام شده، پیراهن ابریشمی سبزرنگ کایرا نایتلی در فیلم تاوان، به عنوان بهترین لباس سینمایی در طول تاریخ سینما انتخاب شده است و بر پیراهن سفید رنگ مارلين مونرو در فیلم خارش هفت ساله The Seven Year Itch و پیراهن مشکی آدری هپبورن در فیلم صبحانه در تیفانی پیشی گرفته است!
بازی کایرا نایتلی در این فیلم خوب است، باز هم او بازی چهره و میمیک خوبی دارد، اما به اعتقاد من بازی نایتلی آنقدر خوب نیست که بتوانیم بخت بردن اسکار، برایش قائل شویم.
لینکهای مفید:
- جمعبندی نظراتی که روزنامهها و رسانههای معتبر درباره فیلم تاوان نوشتهاند:
سایت متاکریتیک
- سایت رسمی فیلم
یکشنبه 16 دیماه
ویدئوی صحبتهای انتظامی و مهرجویی در نهمین جشن دنیای تصویر
سال پیش در نهمین جشن سینمایی دنیای تصویر، زمانی که داریوش مهرجویی و عزتالله انتظامی، به روی سن دعوت شده بودند، صحبتهای جالبی رد و بدل کردند که البته حرف و حدیثهایی هم در پی داشت.
طبق روال هر سال در نهمین جشن هم یكی از اهالی پیشكسوت سینمای ایران جایزه یك عمر فعالیت هنری را به دست آورد. عزت الله انتظامی برای اهدای تندیس این بخش روی صحنه حاضر شد. او جایزه یك عمر فعالیت هنری را به داریوش مهرجویی سپرد. شاید بهترین بخش جشن همین لحظات بود. انتظامی وقتی شروع به صحبت كرد از خاطراتش با مهرجویی گفت و از داستان شراكتش در سه فیلم كه یكی از آنها «گاو» بود. انتظامی در حالی كه می خواست فضای سالن را شاد كند در حین خاطرات، یكی دو بار با لحن خاص مهرجویی صحبت كرد. در این میان مهرجویی برخلاف همیشه لب به سخن باز كرد و در جواب انتظامی چند جمله ای را با لحن و نوع بیان انتظامی صحبت كرد. فضای سالن به شدت شاد شده بود و هیچ كس تصور نمی كرد مهرجویی و انتظامی این گونه روی صحنه بازی كنند.
سیدی این مراسم را امروز دیدم، صحنهای که شرحش رفت واقعا دیدنی بود. این قطعه را در یوتیوب آپلود کردم:
لینک ویدئو - 10 دقیقه
دانلود کردن از یوتیوب را هم که بلد هستید؟! اگر بلد نیستید به اینجا بروید.
پنجشنبه 10 آبانماه
مرگ یک رئیس جمهور
«مرگ یک رئیس جمهور» ، که قرار است امشب از «سینما یک» پخش شود ، یک مستند تخیلی در مورد مرگ چهل و سومین رئیس جمهور آمریکا - جورج بوش- است. این فیلم به وسیله یک کارگردان انگلیسی به نام گابریل رنج Gabriel Range کارگرانی شده است. فیلم از تصاویر و ویدئوهای آرشیوی و همچنین جلوههای ویژه کامپیوتری برای به تصویر کشیدن ترور جورج بوش استفاده میکند و در آن از شیوه مونتاژ «موازی» استفاده بسیار شده است.
در طی این فیلم مباحثی مانند نافرمانی مدنی ، تفاوتهای نژادی و تحدید آزادیهای شهروندی طرح میشود.«مرگ یک رئیس جمهور» ، نخستین بار در سال 2006 در جشنواره بینالمللی فیلم تورنتو به نمایش گذاشته شد.
خلاصه داستان فیلم:
در حال تماشای یک فیلم مستند تهیه شده در سال 2008 هستیم که ترور جورج بوش را در 19
اکتبر 2007 را بررسی میکند. جورج بوش متعاقب سخنرانی در یک نشست اقتصادی و سخنرانی
در هتل شرایتون ، با فعالان ضد جنگ روبرو میشود و ترور میشود ، در ابتدا به نظر
میرسد که یک مرد سوری تبار به نام «جمال ابو ذکیر» ، بوش را ترور کرده باشد.
متعاقب ترور بوش ، دیک چنی رئیس جمهور میشود و همانطور که از او انتظار میرود ارتباطات این سوری را با القاعده مطرح میکند و به دستور او «افبیآی» ، سخت گیریهای امنیتی بیشتری انجام میدهد ، سختگیریهای که آزادیهای شهروندان را محدود می کند. او همچنین جنگ با سوریه را در نظر دارد و دستور میدهد چند ناو هواپیمابر به سوی سوریه حرکت کنند.
تحقیقات بعدی این موضوع را مطرح میکند که قاتل اصلی بوش یک سرباز قدیمی شرکتکننده در جنگ اول خلیج فارس در سال 1991 است که پسرش را در عراق در حال انجام وظیفه از دست داده و بوش را در مورد کشته شدن ، مقصر میدانسته است.
یک یاداشت خودکشی از قاتل اصلی جورج بوش پیدا میشود ، اما سازمانهای امنیتی آمریکا آن را پنهان میکنند.
صحنه ترور جورج بوش را ببینید!:
در یوتیوب:
یا خیلی راحت از اینجا دانلود کنید. (3.43 مگابایت)
مرگ یک رئیس جمهور، برنده جایزه منتقدان در جشنواه فیلم تورنتو شده است. اما در غالب سایتهای نقد فیلم ، نمرات متوسطی گرفته است.
چهارشنبه 25 مهرماه
صبحانه در تیفانی
«صبحانه در تیفانی»
Breakfast at Tiffany's ، بیشک یکی از کلاسیکهای سینماست.
این فیلم به وسیله کمپانی پارامونت در سال ۱۹۶۱ به کارگردانی «بلیک ادواردز» و با
هنرمندی اودری هپبورن ساخته شد.
فیلم درباره «هالی گولایتلی»، دختر جوانی است که به تنهایی زندگی میکند. هالی دختری
ساده ، زیبا و سرکش است که در ۱۵ سالگی ازدواج میکند ولی پس از مدت کوتاهی به
قصد بازی در فیلم ، همسرش را ترک کرده و به هالیوود میرود، اما در آنجا هم ماندگار
نمیشود و راهی نیویورک میشود. آشنایی هالی با نویسنده جوانی به نام« پل وارجک» با
بازی «جورج پپارد» ،
باعث دگرگونی زندگی هر دوی آنها میشود.
اودری هپبورن و داستان بازیاش در صبحانه در تیفانی:
داستان بازی «اوردی هپبورن» لاغراندام که از سوی انستیتوی فیلم آمریکا
AFI ، سومین هنرپیشه زن تاریخ سینما
انتخاب شده است و ما او را با فیلمهای به یادماندنی دیگری همچون «تعطیلات رمی»
، «بانوی زیبای من» و «سابرینا» هم میشناسیم ، در فیلم «صبحانه در
تیفانی» خواندنی است:
نوول «صبحانه در تیفانی» را «ترومن کاپوت» نوشته بود و وقتی فهمید که
هپبورن قرار است در فیلم بازی کند ، اصلا خوشش نیامد و اعلام کرد که نقش را برای
«مریلین مونرو» نوشته است. اما هپبورن تصمیمم گرفت نقشش را تبدیل به
خاطرهانگیزترین بازی خود در سینما کند.
او آنقدر در این فیلم خوب بازی کرد که درباره این نقش میگویند: «نقشی که هپبورن
برایش بهدنیا آمده بود».
هپبورن در فیلم ترانهای به نام « ماه رود» moon river
میخواند که «هنری منچینی»، آهنگش را ساخته بود. منچینی در جایی گفته: «ماه رود
برای او ( هپبورن) نوشته شده بود. هیچکس دیگری نمیتوانست به خوبی او درکش کند.
هزاران نسخه از ماه رود وجود دارد، اما نسخه اودری هپبورن، بی چون و چرا،
بهترینشان است.»
در سال نمایش فیلم ، ترانه moon river برنده بهترین موسیقی فیلم شد و همچنین اودری هپبورن نامزد بهترین بازیگری و جروج اکسلرود نامزد بهترین فیلمنامهنویسی شدند.
سال گذشته خبرگزاری رویترز گزارش داد لباس سیاه اودری هپبورن در فیلم «صبحانه در تیفانی» در حراجی کریستی ، به قیمت حیرتانگیز 800 هزار دلار فروخته شد که هفت برابر قیمت اولیه آن بود. به گفته مسئولان کریستی با فروش این لباس رکورد فروش یک لباس سینمایی در کریستی شکسته شد.
اما شاید اندام لاغر هپبورن که در یکی دو سکانس فیلم هم از زبان شوهر سابق «هالی
گولایتلی» کنایههایی در مورد آن میشنویم و در ایجاد کاراکتر معصوم هپبورن در
فیلمهای مختلفش بیتأثیر نبوده است ، بیش از آنکه ناشی از رعایت یک رژیم غذایی سفت
و سخت باشد یک توفیق اجباری به جا مانده از زمان جنگ جهانی دوم بود:
در زمان اشغال هلند به وسیه نازیها هپبورن و مادرش در هلند بودند و مجبور بودند که
با سهمیه غذایی کم بسازند. اوضاع بعد از حمله متفقین به نورماندی بدتر شد ، چون
نازیها غذا و سوخت اندک هلندیها را ضبط کردند ، مردم مجبور بودند از پیاز گل
لاله ، آرد تهیه کنند. هپبورن هم در این میان دچار سوء تغذیه شدید شد.
بعدها وقتی قرار شد در فیلمی «خاطرات آن فرانک» (1959) که دوران اشغال را
روایت میکرد، بازی کند؛ یادآوری تجربیاتش آنقدر آزاردهنده بودد که نقش را واگذار
کرد.
هپبورن در واپسین سالهای عمر و قبل از مرگش در سال 93 ، در قالب سفیر حسن نیت
سازمان ملل متحد ، فعالیت میکرد و بارها به آفریقا رفت تا اوضاع را برای کودکان
آفریقایی بهتر کند.
آخرین فیلم هپبورن ، «همیشه» نام داشت که کارگردانش استیون اسپیلبرگ بود.
فروشگاه تیفانی
شاید هر کسی بعد از دیدن فیلم صبحانه در تیفانی ، کنجکاو شود که بداند، واقعا
چنین فروشگاهی وجود دارد یا نه!
پاسخ ، آری است! در سال 1837 جان یانگ و چارلز لوئیس تیفانی ، جواهر فروشی و نقره
فروشی تیفانی را بنا نهادند. برای سالها افراد مشهور و سرشناسی مانند ورزشکاران ،
ستارههای هالیوود و حتی افراد خانوادههای سلطنتی اروپایی از جواهرات تیفانی
استفاده میکردند.
اما ظاهرا تیفانی با جواهراتش ، راهی به فرهنگ عامه هم باز کرده است. فیلم صبحانه در تیفانی ، تنها فیلمی مشهوری نیست که در آن به تیفانی اشاره میشود. در فیلم «جنتلمنها بلوندها را ترجیح میدهند» Gentlemen Prefer Blondes با بازی مریلین مونرو در قالب ترانه «جواهرات بهترین دوستان دخترها هستند» ، به فروشگاه تیفانی اشاره میشود.
در ترانه مشهور هتل کالیفرنیا با اجرای گروه ایگلز اشاره به تیفانی میشود : her mind is Tiffany-twisted...
یک نوازنده حرفهای ویولون سل به نام «مارجوری هارت» که هماکنون 82 سال ، سن دارد ، در کتاب «تابستان در تیفانی» خاطراتش را از فروشگاه تیفانی در سال 1945 نقل میکند. وی در آن زمان همراه بهترین دوستش به نیویورک رفت و کاری در فروشگاه تیفانی پیدا کرد. کتاب ، مملو از خاطرات وی از افراد مشهور و همچنین حوادث جنگ جهانی دوم است.
تیفانی هماکنون شعیههای زیادی در سراسر آمریکا و همچنین کانادا و اروپا دارد. این هم آدرس سایت تیفانی!
صبحانه در تیفانی و دیالوگهایش
صبحانه در تیفانی دیالوگ به یادماندنی و خوب زیاد دارد ، به جای نقل نوشتاری آنها ،
بهتر است به اینجا بروید تا آنها را بشنوید!
ترانه moon river
بیشک ترانه moon river یکی از خاطرهانگیزترین
ترانه های فیلمهای هالیوود است. شعر این ترانه را جانی مرسر
گفته و آهنگسازیاش را همانطور که گفته شد ، هنری منچینی انجام داده است. محبوبیت این ترانه با بازخوانیهای فراوان آن به
وسیله هنرمندان فراوان ، بیشتر نمایان میشود. میتوانید در انتهای پست برای حسن
ختام ، تعدادی از این اجراها را دانلود کنید و بشنوید:
با اجرای اودری هپبورن در فیلم صبحانه در تیفانی
اجرای فرانک سیناترا
اجرای لوئیس آرمسترانگ
اجرای اندی ویلیامز
اجرای التون جان
اجرای لوچینانو پاوراتی و نانسی گوستافسن
Moon River, wider than a mile,
I'm crossing you in style some day.
Oh, dream maker, you heart breaker,
wherever you're going I'm going your way.
Two drifters off to see the world.
There's such a lot of world to see.
We're after the same rainbow's end--
waiting 'round the bend,
my huckleberry friend,
Moon River and me.
یکشنبه 13 خردادماه
نقاب
بعد از مدتها یک فیلم ایرانی دیدم : فیلم نقاب.
وقتی داریم یک فیلم ایرانی نگاه میکنیم ، مسلما باید سطح انتظار خودمان را پایین بیاوریم و انتظار بازیگری ، فیلمبرداری و جلوههای ویژه و یک فیلمنامه ماهرانه را نداشته باشیم.
فیلم «نقاب» مسلما با بازیگرانی که برای ایفای نقشهایش انتخاب شده یعنی پارسا پیروزفر ، امین حیایی ، شریفینیا ، درصدد جلب گیشه بوده است ، هرچند با کپی میلیونی این فیلم قبل از اکران فیلم ، ضربهای جبرانناپذیر به فروش فیلم وارد آمد. حذف شدن بعضی از سکانسها هم باعث میشود ، تماشاگر ، دیدن نسخه تعدیلنشده را ترجیح بدهد.

بین ساخت و اکران این فیلم ، سه سال وقفه افتاده است ، «نقاب» در ابتدا قرار بود عنوانهای «پوکر» یا «شطرنج» داشته باشد که با این اسامی موافقت نشد.
در معیارهای ایرانی ، فیلمنامه فیلم ، نقطه برجسته آن است و چیزی که فیلمنامه را برجسته میکند ، تعلیق و پیشپینیناپذیر بودن داستان ان تا نیمه فیلم است. اما متأسفانه در نیمه دوم فیلم نویسنده فیلمنامه-قاسمخانی- داستان را دچار آشفتگی کرده و در انتها ، این آشفتگی و غیرمنطقی بودن فیلمنامه به اوج خود رسیده است.
فیلمنامه و نوع بازیگری نتوانسته ، کاراکتر یک خواهر انتقامجو را به درستی به تصویر بکشد.
داستان فیلم گستاخانه انتخاب شده است. عشق یک زن شوهردار به مردی دیگر که در نیمه اول شاهد آن هستیم. اما همین موضوع ممنوعه باعث میشود که مخاطب حدس بزند باید کاسهای زیر نیمکاسه باشد و روال داستان ناگزیر ، نباید به همین شیوه پیش برود.
بازیها چندان برجسته نیستند ، به جای سارا خوئینیها میشد از بازیگر تواناتری متناسب با نوع نقش استفاده کرد ، در فیلم به روال نقشهایی که قبلا خوئینیها بازی کرده تأکید بیش از حد روی چشم و ابرو شده است!
به اسکرینشاتها و دو قطعه کوتاه ویدئویی از این فیلم در ادامه این پست ، توجه کنید:


دوشنبه 27 فروردینماه
سکانسهای برتر سینما ، من و یوتیوب
گاهی تصادفی ، موضوعاتی برای جستجو به ذهنم میآید ، این طور وقتها اگر آنلاین نباشم ، گوشهای یادداشتش میکنم و پس از آنلاین شدن ، موضوع را جستجو میکنم. دیشب به فکرم رسید ببینم سایتی میشود پیدا کرد که سکانسهای برتر سینما در آنجا لیست شده باشد. امروز با جستجوی اندکی ، اینجا را پیدا کردم. لیست مفصل و توضیحات خوبی دارد. نمیدانم شما سایت بهتری سراغ دارید که سرراست ، به همین شیوه سکانسهای خوب را معرفی کند یا نه.
بعد از عمری کار با یوتیوب سرانجام تصمیم گرفتم ، خودم هم آپلودکننده باشم ، فعلا برای تست ، چند ویدئویی آپلود کردم:
سکانس وداع ریک و ایلسا در کازابلانکا ، صحنه جدا شدن یوری از لارا در دکتر ژیواگو ، سکانسی از سوتهدلان که دوستش دارم ، دیالوگ به یادماندنی رودخانه میستیک بین شان پن و تیم رابینز و دست آخر ویدئویی درباره تخت جمشید
البته در آینده ویدئوهای متنوعتری آپلود خواهم کرد. حیف که سرعت دسترسی به اینترنت ، آدم را بدجور محدود میکند.
کانال من در یوتیوب آدرسش این است :
http://www.youtube.com/alireza.
نمیدانم چرا وقتی ویدئو آپلود میکنم ، مدتی طول میکشد ، ویدئوها در کانال دیده
شوند.
پنجشنبه 16 فروردینماه
راجر ایبرت -منتقد مشهور سینما- در جدال با سرطان
اگر از علاقمندان سینما باشید ، احتمالا نام راجر ایبرت را
شنیدهاید و در مجلات سینمایی خواندهاید که بارها سایر منتقدان به نقدهای وی استناد میکنند و در
بسیاری موارد نوشتههای وی مرجعی برای تحلیلگرهای سینماست.
امروز لینکی در متافیلتر دیدم که به یکی از آخرین پستهای راجر
ایبرت در وبلاگش اشاره داشت. وی در
این پست نوشته است که 40 سال از زمانی که وی نقد فیلم را در «شیکاگو سان تایمز»
شروع کرده است ، میگذرد و اینکه وقتی کارش را در این نشریه شروع کرده گمان
نمیکرده ، برای چنین مدت طولانیای مشغول این کار شود.
وی همچنین در مورد جدالش با سرطان نوشته است. راجر ایبرت 9 ماه قبل به خاطر ابتلا به سرطان غدد بزاقی تحت عمل جراحی قرار گرفت و گرچه قصد داشته بعد از چند هفته به سر کارش برگردد ولی وضعیت سلامتیاش آنقدر بد شد که مجبور شد ، یک دوره بازتوانی را در یک مرکز بازتوانی در شیکاگو طی کند. همچنین به خاطر تراکئوستومی (ایجاد شکافی در نای برای ممکن ساختن تنفس) ، وضعیت صدای راجر ایبرت هم در حال حاضر چندان خوب نیست.

راجر جوزف ایبرت متولد سال 1942 است. وی برنده جایزه معتبر پولیتزر نیز شده است. وی از سال 1962 به صورت ثابت و پیوسته ستون نقد فیلمی در شیکاگو سان تایمز داشته است و یک برنامه هفتگی نقد فیلم هم دارد. نقدهای راجر ایبرت در بیش از 200 روزنامه در داخل و خارج آمریکا منعکس میشود. در سال 1975 وی نخستین منتقد فیلمی شد که توانسته جایزه پولیتزر ببرد.
جستجویی در ویکیپدیا نشان میدهد که جدال راجر ایبرت با سرطان ، منحصر به 9 ماه گذشته نیست و وی از سال 2002 با بیماری سرطان تیروئید و از سال 2003 با سرطان غدد بزاقی دست و پنجه نرم میکند. نخستین فیلمی که وی بعد از مرخص شدن از مرکز بازتوانی شیکاگو نقد کرد ، فیلم «ملکه» بود. وی بعدا فیلمهای دیگری مانند ماری آنتوانت ، داستان جنایت و Volver را هم مورد بررسی قرار داده است.
پنجشنبه 9 فروردینماه
به مناسبت پخش فیلم هزارتوی پن از تلویزیون
اگر دوستان درست گفته باشند ، قرار است فیلم هزارتوی پن امروزاز
تلویزیون پخش شود.
هزارتوی پن ، آمیختهای متناسب از
ترس ، تاریخ و فانتزی است. کارگردان این فیلم «گی یر مو دل تورو» ، توانسته با
توانایی به این سه رکن اساسی فیلم بپردازد.
فیلم نمرات بسیار بالایی از منتقدان و تماشاگران دریافت کرده است ، سایت Rotten
Tomatoes به آن نمره 95 از 100 داده است و نمره آن در سایت Metacritic ، 98 است. به
این ترتیب هزارتوی پن ، چهارمین فیلم برتر همه ادوار این سایت به حساب میآید.
کاربران سایت imdb ، هزارتوی پن را بهترین فیلم سال 2006
انتخاب کردهاند.
این فیلم تا به حال جوایز متعددی را از آن خود کرده است ، از جمله سه جایزه اسکار و جایزه بهترین فیلم خارجی گلدن گلوب. وقتی فیلم برای اولین در فستیوال کن اکران شد ، پس از اتمام فیلم حضار به مدت 22 دقیقه تمام برای فیلم ابراز احساسات کردند ، چیزی که هیچگاه دیده نشده بود.

گی یر مو دل تورو
فیلم دو دنیای روزمین و زیرزمینی را با مهارت روایت میکند و رخدادهای آن دو را به موازات هم پیش میبرد. گرچه برای خلق شخصیتهای تخیلی از جلوههای ویژه ، استفاده زیادی شده است ولی این جلوههای ویژه هیچگاه کل فیلم را تحتالشعاع خود قرار نمیدهند.
به تریلر فیلم توجه کنید:
لینک در سایت یوتیوب
(چگونه دانلود کنیم؟
به اینجا بروید ، آدرس صفحه را بدهید ، لینک
دانلود به شما داده میشود ، به فایل دانلود شده پسوند flv
بدهید و با برنامه کوچکی که از اینجا دانلود میکنید ، ویدئو را ببینید
، توضیحات کامل در مورد دانلود در اینجا)
داستان فیلم (میتوانید نخوانید!) : پیشدرآمد فیلم با جهان زیرزمینی آغاز میشود. شاهزاده موآنا دختر پادشاه جهان زیرزمینی ، درباره جهان روزمین کنجکاو میشود و به جهان روزمینی میآید. اشعه خورشید حافظهاش را نابود میکند. شاهزاده موآنا در جهان روزمینی زندگی میکند و سرانجام پیر میشود و میمیرد. مرگ وی باعث ناراحتی پدرش میشود. پادشاه اعتقاد دارد که سرانجام روح دخترش در کالبد دیگری حلول خواهد کرد و به دنیای زیرزمنی بازخواهد گشت.
در این قسمت ، فیلم کات میخورد و به اسپانیای زمان ژنرال فرانکو در سال 1944 میرویم. با دختر جوانی به نام اوفلیا آشنا میشویم که به افسانه جن و پریها علاقه دارد ، پدرش را در جنگ از دست داده و مادرش مجبور شده با یک فاشیست به نام کاپیتان ویدال ازدواج کند. مادر اوفلیا باردارد و اوفلیا همراه وی در حال مسافرت است تا نزد ناپدریاش بروند.
اوفیلا روزی حشرهای شبیه یک پری میبیند که او را به یک هزارتوی اسرارآمیز هدایت میکند که به دنیای زیرزمینی ختم میشود. اینجاست که وی با پن برخورد میکند. پن در اساطیر یونانی به خدای محافظ چوپانها و گلهها گفته می شود که پاها و شاخهایی شبیه بز دارد. پن به او میگوید که وی همان شاهزاده گمشده دنیای زیرزمینی است ولی باید برای اثبات شایستگی خود قبل از کامل شدن قرص ماه سه کار انجام دهد. اوفیلا کار نخست را با موفقیت انجام میدهد ولی نمیتواند کار دوم را انجام دهد.

در اینجا فیلم یک بار دیگر به دنیای روزمینی منتقل میشود و خشونت کاپیتان ویدال را در شکنجه یک جمهوریخواه و کشتن یک پزشک نشان میدهد. مادر اوفلیا هم در حین زایمان میمیرد ...
- هزارتوی پن ، تقریبا همه اجزایی را که برای موفقیت یک فیلم لازم است ، در خود دارد: کارگردانی و فیلمبرداری و فیلمنامه خوب ، موسیقی خوب ، ضربآهنگ همگن و متناسب. فکر میکنم هزار توی پن فیلمی باشد که تماشاگران با سلیقههای متفاوت را راضی کند ، چه آنها که به ژانر فانتزی علاقه دارند و چه آنها که به فیلمهای واقعگرایانه تاریخی و عبرتآمیز علاقه دارند. تقابل خیر و شر ، آزادیخواهی و فاشیسم در این فیلم جلوه خاص خود را دارد.
بنابراین توصیه میکنم ، حتما فیلم را از شبکه دوم امروز پنجشنبه ببینید.
دو کاغذ دیواری زیبا از این فیلم که در ادامه پست خواهید دید ، حسن ختام مناسبی است ، روی عکسها کلیک کنید:

چهارشنبه 23 اسفندماه
بازیگران بزرگ چگونه در نقش خود غرق میشوند؟
وقتی آدم این طرف و آن طرف ، مطالبی را درباره روش تطبیق بازیگران با نقشهایشان و مرارتهایی که برای این کار متحمل میشوند ، میخواند ، واقعا متعجب میشود. توجه شما را به دو مطلبی که در دو نشریه سینمایی خواندهام ، جلب میکنم:

رابرت دونیرو را یکی از برجستهترین استعدادهای
پرورشیافته در مکتب اکتورز استودیو و بازیگری به شیوه متد می دانند. تکنیک
بازیگری دونیرو ترکیبی است از جسارت ، پیشبینیناپذیری و جذبهای توأم با
بارقههایی از نیستانگاری. دونیرو از معدود بازیگرانی است که از نقشهای خود فراتر
میروند و با تمام وجود در شخصیت غرق میشوند. او همواره مطالعه عمیق و پرجزئیات
درباره پسزمینههای شخصیتی نقشهایش را با جدیت دنبال میکند. تعهد دونیرو نسبت به
کاراکتر نقشهایش که برگرفته از سنت بازیگری متد اکتینگ است از ویژگیهای اغلب
کارهایش به شمار میروند. پیرو همین جدیت و عشق به هنر بازیگری بود که دونیرو برای
ایفای نقش جیک لاموتا قهرمان بوکس سنگین وزن جهان ، 27 کیلو بر وزن خود
افزود و زیر نظر بهترین مربیان بوکس ، این ورزش سنگین را در میانسالی و به شیوهای
حرفه ای آموخت. برای بازی در نقش دو ویتو کورلئونه جوان در پدرخوانده 2 ،
چهار ماه در جزیره سیسیل اقامت کرد تا آداب رفتاری و شیوه گفتاری اهالی آن سامان را
به درستی فراگرفت. دندانهایش را برای بازی در تنگه وحشت با جراحی تغییر شکل
داد. برای فیلم نیویورک نیویورک ، نواختن ساکسیفون را در حد ممتاز آموخت.
برای نقش آلکاپون در فیلم تسخیرناپذیران دوباره بر وزن خود افزود و
ابروهایش را تراشید و با وجود آنکه چپدست است ، در راننده تاکسی با دست راست
نوشت. دونیرو را به واسطه دقت وسواسگونهاش بر جزئیات حرکات فیزیکی و رفتاری
تیپهای مختلف ، ستایش میکنند. از طریقه روشن کردن سیگار به شیوه یک مافیایی در
فیلم دوستان خوب تا طرز لباس پوشیدن ورزشکاری از طبقات پایین جامعه در
گاو خشمگین.

نیکول کیدمن در جریان بازی مولن روژ ، دو تا از دندههایش شکست و
زانوهایش زخمی شد ، ولی هرگز دست از کار نکشید.
برای بازی در ساعتها ، ظاهر کیدمن دچار تغییرات اساسی شد ، یک بینی عقابی
مصنوعی که به چهرهاش وقاری خاص داد که بینی ظریف و سربالای خودش این حالت را نداشت.
لباس گشاد خانه و موهای آشفته ، صدایش حالتی گرفته و خشدار با لهجه غلیظ انگلیسی
پیدا کرد.
چون وولف خودش سیگارهایش را میپیچید ، کیدمن هم همین کار را میکرد. او همچنین
دستخط وولف را تقلید کرد که کار سختی بود ، چون کیدمن چپدست باید از دست راستش
برای این کار استفاده میکرد. او تمام کتابها و اکثر نامههای وولف را خواند و مدت
سه هفته فیلمبرداری را تنها در خانهای روستایی در جنگل با خواندن ، نوشتن و فکر
کردن سپری کرد. خودش میگوید :"با همان کارهایی که وولف ممکن بود انجام دهد و به
نظر بعضیها کسلکننده بیاید ، اما این کارها برای من مهم بود. وقتی قرار است نقش
یک شخصیت واقعی را بازی کنید ، باید خودتان را به او و شخصیتاش نزدیک کنید ، نه
اینکه ادای او را دربیاورید."
او برای بازی در نقش یک زن نیویورکی متمول در چشمان کاملا بسته (راستی
بالاخره این eyes wide shut ، ترجمه درستش چه میشود؟) ،
آثار لوید و امیلی دیکینسن را بلند بلند میخواند. برای فیلم دختر روز تولد
نوارهای ویدئویی عروسهای روسی را که ازدواج غیابی کرده بودند ، با دقت تماشا و
شیوه حرف زدنشان را تقیلد میکرد.
برای صحنه غرق شدن ویرجینیا ووولف در فیلم ساعتها ، آن قدر وارد آب سرد و
خروشان رودخانه شد که کارگردان با نگرانی گفت :"آخرش نیکول کیدمن غرق میشود."
منبع : ماهنامه «دنیای تصویر» و «سینما ادبیات»
شنبه 19 اسفندماه
حرفهایی دیگر در مورد فیلم 300
پستی که دو روز قبل در مورد فیلم 300 نوشه بودم ، واکنشهای اکثرا موافقی را به همراه داشت ، من از همه دوستانی که به نوعی با گذاشتن کامنت و ارسال میل ، حمایت ضمنی خود را اعلام کردند ، متشکرم ولی ترجیح میدهم در این پست ، نظرهای مخالف و بهتر بگویم "متفاوت" و در عین حال سازنده عدهای از دوستان خوبم را هم مطرح کنم.
راستش آن نوشته را صبح روز پنجشنبه نوشته بودم و غروب آن روز پابلیش کردم ، در این فاصله ، خود من هم متوجه شدم که باید توضیحاتی به این نوشته افزود و در پارهای از موارد بعضی از جملات را اصلاح کرد.
سولوژن عزیز که همواره به وبلاگ من لطف دارند نوشتهاند که چون فیلم تازه اکران شاده و طبعا هیچ کدام از ما فیلم را ندیدهایم ، نوشتن نقد درباره آن اصلا شایسته نیست ، و به علاوه فیلم در ژانر فیلمهای تخیلی قرار میگیرد و نه فیلمهای تاریخی واقعگرایانه. به علاوه چه میشود یک بار هم کاراکترهای منفی یک فیلم ایرانیها باشند.
اما همکار عزیزم ، دکتر مزیدی هم پست جالبی در نقد واکنش شتابزده نسبت به فیلم 300 دارند. ایشان هم عقیده دارند دیدن تکههایی از فیلم و یا تریلر آن در سایتهای اشتراک ، نمیتواند تصویری کامل از فیلم در اختیار ما بگذارد. ایشان در ادامه در مورد تأثیرگذاری بمب گوگلی تردید کردهاند و نوشتهاند :"چند نفر از بينندههاي فيلم 300 به گوگل ميايند تا 300 را سرچ كنند؟هنوز در بين پراستفادهترين وبسايتها در امريكا نيويورك تايمز و واشنگتنپست نيز قرار دارند.برای انها كاری كردهايم؟ايا نميتوانيم با ارسال ايميل يك سطر خبری از انها بدست اوريم؟چرا به سايت ديگ digg فكر نكردهايم؟فقط كافي است يك بار در صدر اخبار ديگ قرار گرفت! ميخواهيد بر روی نسل “تين ايجری” اثر بگذاريد؟ انها فقط به ماياسپيس اعتماد دارند.برای تاثيرگذاری در انجا چه پيشنهادی داريد؟ ما هميشه ميناليم كه از گذشته پرشكوه ايران هيچ نميگويند.خب در اين مورد در ويكيپديا مطلبي به زبان انگليسي نوشتهايم تا جهانيان را به انجا راهنمايي كنيم."
اما پسر فهمیده ، هم پست خوبی در مورد این مورد دارد. ایشان در ابتدای پست ، ویرایش ویکیپدیا و دادن رأی منفی در سایتهای مانند IMDB را مصداق خرابکاری و کاری غیرمسئولانه دانستهاند. در ادامه ایشان متن نقدهای روزنامههای نیویورک تایمز و واشنگتن پست را آوردهاند و نشان داده اند که فیلم از نگاه "منقدان خبره فیلم" ، اثری باارزش محسوب نمیشود و در کل با توجه به برآیند نقدهای منفی و مثبت ، این فیلم ، در رده متوسط قرار میگیرد و نه بیشتر.
در ادامه این نوشته سعی می کنم نکات و مطالبی را که در مورد این فیلم به نظرم میرسد و همچنین نظراتم را در مورد نقطه نظرهای متفاوت دوستان بنویسم:
چرا این فیلم برخورنده شد؟
علت جبههگیری و واکنشهای سریع "وبلاگستانیها" چیست؟ چرا در حالی که اکثرا
فیلم را ندیدهایم بمب برای آن مهیا میکنیم؟ مگر کم هستند فیلمهای جدی و یا تخیلی
که در آن آلمانی ، انگلیسی و آمریکایی بد داریم؟ اصلا فیلمی متوسط ، که از دید
منتقدان فیلم و افراد تحصیلکرده ، فیلمی ارزشی نیست ، چه اهمیتی دارد؟
به گمان باید پاسخ را باید در "خودانگاره"مان جستجو کنیم ، آنقدر در طول
سالها و قرون ، ایران و ایرانی در مرتبهای پایین قرار گرفته و چنان در گذرگاه
تاریخ از سوی اقوام مختلف تحقیر شده است ، که روحمان حساس شده است.
خودمان با غلو کشورمان را کشور هنر و ادب و علم میخوانیم ، هر گاه احساس کمبودی
میکنیم نبش تاریخ میکنیم و به گذشته پناه میبریم ، از هر رویداد فرهنگی و هنری
که در آن به نوعی از ایران و تاریخش تجلیل میشود استقبال میکنیم و ذوقزده میشویم
، وقتی نمایشگاه "تمدن فراموششده" برگزار میشود ، مثل این است که هدیهای از عالم
غیب برای ما فرستاده شده است.
اما در همین زمان و در علم واقع که بسیار متفاوت با خودساخته های ذهنی ماست ، عموم
غربیان نظری متفاوت درباره جایگاه ایران دارند.ما با بازتابهای چنین نگاه
منفیای هر روز برخورد میکنیم ، سعی میکنیم فراموششان کنیم ، از کنارشان بگذریم و
آنها را به ناخودآگاه بفرستیم:
میآییم رمان بخوانیم و کتاب پرفروش "عطر سنبل ، عطر کاج" را در دست میگیریم
، میبینیم که نویسنده آرزو داشته برخوردی ماند فرانسویان با ایرانیها بشود ،
میآییم وبگردی کنیم ، میبینیم ، لینکی دادهاند به سایتی که عکسهایی از تهران
در آن منتشر شده ، کامنتگذارها در زیر عکسها با شگفتی ابراز نظر کردهاند که
ایران و پیست ایسکی و برف؟! ، ایران و بزرگراه؟ ، ایران و فروشگاههای بزرگ؟ ایران
و ورزش بانوان؟! پای صحبت از فرنگآمدهها مینشنیم و میبینیم گرچه دوست ندارند از
سختیهای فرنگ بگویند ولی از برخورد فرنگیها دلچرکیناند و..
درست در چنین شرایطی است که آستانه تحملمان پایین میآید و عنان اختیار از دست
میدهیم و با فیلمی "فانتزی و متوسط" ، برخوردی انقلابی و از سر "جوگیری" ، به
اعتقاد دوستان میکنیم.

لیئونیداس ، پیک ایران را به چاه پرت میکند.
پیک ایرانی میگوید : در هیچ جای دنیا رسم نیست ، پیک را بکشند. لئوندایس میگوید :
اینجا اسپارتا است و نه جهان!
بدبخت ، ملتی که "هرودوت" ندارد!
در مورد تاریخنگاری غربی چه میتوان گفت؟ چرا آنها هرودوت دارند و ما نداریم؟
واقعیت این است که ایرانیها ملتی بیتوجه به تاریخ هستند. شما فقط تاریخ معاصر را
در نظر بگیرید. فکر میکنید تا چه میزان توانستهایم از اسناد تاریخی محافظت کنیم و
آرشیوی از آنها تهیه کنیم؟ اصلا چیزی با عنوان "تاریختگاری علمی" داریم و آیا فن
این هنر ، به صورت جدی در جایی تدریس میشود؟ و مهمتر از همه مجالی برای ظهور پیدا
میکند؟
فکر میکنم دوسال پیش بود که کتابی با نام «يونانيان و بربرها» نوشته
"اميرمهدى بديع" منتشر شد ، کتاب گویا پانزده جلدی است و من نمیدانم تا به حال
چند جلدش منتشر شده است ، من فقط توانستهام نیم ساعتی کتاب را در منزل یکی آشنایان
ورق بزنم. گرچه انتقادهایی به این کتاب وارد است و در پارهای از موراد تعصب
هم وارد داوری نویسنده شده است ولی کتاب موضوعی اساسی را مطرح میکند: تا چه میزان
باید با تاریخنگاری غربیان اعتماد کرد؟
آیا واقعا ماراتون ، سالامیس و ترموپیل از اهمیتی که مورخان ادعا می کنند ،
برخوردارند؟ جالب است که نویسنده به سبب نبود اسناد ، همواره مجبور بوده روی
تتاقضات نوشتههای مورخان تأکید کند.
البته بزرگان زیادی در مورد تاریخ ایران باستان کار کردهاند و نوشتههای مورخان
یونانی را مورد شک قرار داده اند ، احمد بیرشک یکی از معروفترین آنها بود.

تصویری از خشایارشا در فیلم "300 اسپارتی" ساخته سال 1962
گلوله و بمب بد هستند!
شاید لفظ بمباران ، به ذات خود بار منفیای القا کند. ولی واقعا بمباران گوگلی
چیزی نیست ، جز راهنمایی کاربران به صفحه و سایتی که خود طراحی کردهایم ، پس از
جستجوی یک کلیدواژه خاص.
بنابراین به اعتقاد من اگر مقصد کارمان یعنی همین سایت ، متمدنانه ، منصفانه و با
پرهیز از تعصب طراحی شود و محتوایی سازنده داشته باشد ، کاری متفاوت کردهایم و
پیشنهاد میکنم به این کار بمباران نگوییم ، چون از بمب ، کارش تخریب و نابودی است
، ولی کاری که ما می خواهیم انجام دهیم "آگاهی" است.
سایت 300 the movie
باید محتوایی خوب هم داشته باشد و بهترین کار این است که در آن به دو زبان فارسی و
انگلیسی از تاریخ ایران باستان بنویسیم. بهتر است سایت چندرسانهای باشد ، این
روزها با عکس و ویدئو میشود کاری بهتر از متن انجام داد. اما همین کار محتاج
مشارکت است ، همان کاری که ما در آن میلنگیم. نباید سایتی کپیپیستی داشته باشیم.
ویرایش ویکیپدیا بد نیست.
چه کسی گفته نباید ویکیپدیا را ویرایش کرد؟ ویکیپدیا یک فرهنگنامه مشارکتی
است. شما می توانید به صورت کاملا دموکراتیک در ذیل مدخل فیلم 300 بنویسید که این
فیلم البته ، یک فیلم تخیلی است ، شواهد تاریخی چیزهای دیگری را هم نشان می دهند ،
لباس ایرانیان هیچگاه به آن ترتیب نبوده و یا اینکه پارهای از محققان ایرانی در
مواردی تاریخنگاریهای یونانیها را غلو شده میدانند.
کجای این کار خرابکاری است؟ اتفاقا این کار مصداق اطلاعرسانی و مشارکت است ، همان
ارکانی که وب 2 را میسازند.
اعتراض ما نمی تواند چندان مؤثر باشد.
متأسفانه با این گفته دکتر مزیدی تا اندازهای موافقم. برای ارزیابی قدرت یک
رسانه ، باید مخاطب آن را هم شناخت. مخاطب فیلمهایی در ژانر فیلم 300 هم کاملا
مشخص هستند ، مسلما یک تاریخدان و محقق و یا یک منتقد حرفهای فیلم از جایگاه نازل
چنین فیلمی آگاه است و هیچگاه آن را فیلمی تاریخی محسوب نمیکند. ولی باید اعتراف
کرد چنین فیلمی یا جلوههای ویژه خوبش برای مخاطب عام بسیار جذاب است و ناخودآگاه ،
یک بیننده می تواند به سادگی رویدادهای آن را حقیقت مطلق تصور کند ، در عین حال
چنین مخاطبانی هیچگاه زحمت جستجوی این فیلم را در گوگل به خود نمیدهند. دکتر مزیدی
پیشنهاداتی برای استفاده از ظرفیت سایت "دیگ" و یا رسانههای پربیننده دیگر هم داده
اند که شاید تأثیرگذارتر از "اعتراض" گوگلی باشد.
شنبه 12 اسفندماه
به بهانه پخش فیلم «دشمن پشت دروازهها» از شبکه سوم
دیشب ، فیلم دشمن پشت دروازهها یا Enemy at the Gates از شبکه
سوم پخش شد ، فیلم اصلی البته 131 دقیقه است و کارگردان آن کسی نیست جز
ژان ژاک آنو
، کارگردانی که هفت سال در تبت و نام گل سرخ را هم در کارنامه خود دارد.
این
فیلم که درآن بازیگران مشهوری چون جود لاو و اد هریس بازی
میکنند ، فیلم خوب و خوشساختی است و از عنصر تعلیق و تعقیب و گریز هم به خوبی استفاده
میکند.

داستان در استالینگراد در زمان جنگ جهانی دوم اتفاق میافتد. واسيلی زايتسف سرباز
سادهای است که مهارت زیادی در تیراندازی دارد ، استعداد او به صورت کاملا تصادفی
از سوی یک افسر سیاسی ارتش شوروی به نام دانيلف شناسایی میشود. مقامات شوروی که
فصد روحیه دادن به سربازان شکستخورده خود را دارند ، سعی میکنند با مطرح کردن نام
واسیلی به عنوان یک قهرمان ، از وی الگویی برای سایر سربازان بسازند. از این به بعد
واسیلی تبدیل میشود به تکتیراندازی که افسران ارتش آلمان را یکی بعد از دیگری
شکار میکند.
آلمانها در تقابل ، سرگرد کونيگ را برای کشتن واسیلی میفرستند و از این به بعد است
که ما جنگ بین شوروی و آلمان نازی را به صورت مختصرشده در قالب دوئل دو نفره و پر
از تعلیق واسیلی و کونیگ میبینیم.
همزمان مثلث عشقی واسيلی ، تانيا ، دانيلوف هم شکل میگیرد. دانيلوف تانيا را دوست
دارد ولی تانيا واسيلی را . دانيلوف سعی به انهدام واسيلی می کند ولی وجدانش اجازه
نمی دهد ...
این فیلم البته بحثهای زیادی را هم برانگیخته است. بعد از
نمایش فیلم در روسیه کهنهسربازانی که در جنگ استالینگراد شرکت داشتند ، به مجلس
دومای روسیه شکایت کردند ، آنها از تصویری که فیلم از ارتش شوروی ساخته بود ، شاکی
بودند و درخواست کردند که جلوی نمایش فیلم در روسیه گرفته شود.
هم واسیلی زایتسف و هم سرگرد کونیگ شخصیتهای واقعیای بودند ولی
نبرد آنها با هم در استالینگراد تخیلی است.
در عین حال منتقدان اشکالات تاریخی و اشتباهات کوچکتر زیادی از
فیلم گرفتهاند ، جالب است بدانید بیشتر بودجه 80 میلیونی این فیلم را
سرمایهگذران آلمانی تأمین کردهاند.
اگر زیاد مته به خشخشاش نگذاریم ، میشود گفت داستان فیلم
"منصفانه" است ، فیلم سه دوئل را روایت میکند که هر کدام ساختاری متقاوت
دارند:
- دوئل احمقانه استالین و هیتلر بر سر استالینگراد
- دوئل واسیلی زایتسف و سرگرد کونیگ ، که درست نمیدانند برای چه با هم دوئل
میکنند. به زایتسف گفته میشود که نبرد آن دو، نبرد "اقشار" است ولی زایتسف درک
نمیکند که آخر این مفهوم چه ربطی دارد.
- دوئل زایسف و دانیلف که خوب میدانند برای چه با هم دوئل میکنند ولی نمیدانند
چگونه بر یکدیگر غلبه کنند و از لحاظ اخلاقی در عذابند.
راستی الان به استالینگراد چه میگویند؟
شنبه 5 اسفندماه
اسکار 2007
اول : 18 ساعت تا شروع مراسم اسکار:

دوم : صندلی داغ را دیشب دیدید؟ پرویز پرستویی آمده بود ، حرفهای
جالبی هم زد.

سوم : گزارش ویژه خبرنگار ویژهتر ما از محل مراسم اسکار :
خبرنگار ما گزارش میدهد که همه چیز در محل مراسم اسکار تحت تأثیر رخدادهای جانبی
انتخاب نشدن مارتین اسکورسیزی به عنوان بهترین کارگردان و «مرحوم» به عنوان بهترین
فیلم ، قرار گرفت. ششمین دفعهای بود که اسکار از این نابغه فیلمسازی دریغ میشد.
خبرنگار ما گزارش میدهد که اسکورسیزی برای دریافت دیپلم افتخار روی سن نیامد و
وقتی با اصرار تماشگران روبرو شد با اکراه روی سن آمد و سخنان خود را اینطور آغاز
کرد:
" نه کار میخوام نه اسکار ، از همه بازیگرانم عذرخواهی میکنم، شاید اگر در فیلم
دیگری این بازیها را داشتند، مورد توجه قرار می گرفتند. یقین دارم در عالم هنر هم
مانند سیاست باند بازی حاکم است. حیف شد که بازیها و زحمت هنرمندان این فیلم دیده
نشد. شرمنده مردمی هستم که از ایالتهای مختلف به لوس آنجلس آمده بودند و
دیپارتد را پسندیدند اما داوران اسکار ، نظر مردم را نپسندیدند.همیشه این طور بوده،
منقدان ما عقبتر از مردم حرکت می کردند ، من از لئونادو دیکاپریو و دیمن و جک
نیکلسون و خیلیهایی که به خاطر وجود من در این فیلم به آنها ظلم شد عذر می خواهم."
او در میان ناباوری تماشاگران افزود :"من اگر نتوانم دیگر فیلم هم بسازم همین یکی برای زدن پوز برخی بس بود. دیدید چگونه وبلاگنویسها از فیلم من مینوشتند ، حتی وبلاگنویسهای ایرانی هم برای دیدن فیلم من سر و دست میشکستند ، و جز معدودی معلومالحال همه فیلم من را شاهکار می دانستند . راستش من بچه که بودم دوست داشتم قاضی شوم اما امروز با دیدن این قضاوتها دیگر دوست ندارم هیچ وقت قاضی شوم."
خبرنگار ما گزارش میدهد که مجلس سنای ایالات متحده به زودی در یک جلسه اضطراری موضوع جنجال مراسم اسکار را مورد بررسی قرار خواهد داد.
جمعه 6 بهمنماه
Departed
با لطف یکی از دوستان departed را دیدم ، نظرم را در مورد این فیلم میخواستم چند روز پیش بنویسم ولی این روزها نظر دادن و اظهار نظر هم گاهی سخت و دشوار میشود. آخر جرأت میخواهد در شرایطی که همه وبلاگهای فارسیزبان و این همه رسانه و روزنامه غربی به ستایش این فیلم و جناب اسکورسیزی پرداختهاند و در شرایطی که جناب اسکورسیزی گلدن گلاب را هم به کلکسیون افتخارات خود اضافه کرده است ، آدمی شهامت نوشتن این را داشته باشد که فیلم خوبی بود ولی شاهکار نبود!
بله ، آقا! فیلم خوبی بود ولی شاهکار نبود. ببینید من در ذهن ، از یک فیلم گانگستری و با به عبارت سادهتر "دزد و پلیس" ، انتظاراتی دارم ، توقع دارم یک سری خصوصیات خاصی را در آن پیدا کنم.
به باور من فیلم میتوانست با رعایت یکسری مسائل از رده یک فیلم خوب درآید و به یک شاهکار تبدیل شود ، جای سکانسهای فیزیکی تعقیب و گریز در این فیلم خالی بود ، صحنههای شلیک مستقیم به سر و یا تعقیب و گریز سالیوان و کاستیگان با بازیگری دیکاپریو و دیمن ، جذابیت فیلمهای همرده گانگستری را نداشت ، من وقتی فیلم را ندیده بودم ، انتظار دیدن سکانسهای شاهکاری مثل تعقیب و گریز آل پاچینو و رابرت دنیرو را در فرودگاه در فیلم heat داشتم ولی تا آخر فیلم صحنه فیزیکی برجستهای ندیدم.
مسئله قابل اعتنای دیگر ناآگاهی ما از گذشته کاراکترهای اصلی
فیلم است ، یکی دو فلشبک یا نقل قول از گذشته کاستلو ، کاستیگان و سالیوان ،
میتوانست فیلم را خیلی بهتر کند. اینطوری آدم میتواند خیلی راحتتر خودش را در
قالب شخصیتهای فیلم بگذارد و پا به پای آنها برود. در پدرخوانده آدم دلش برای دون
ویتو خون میشود و برای مایکل ، جوان تحصیلکردهای که ناخواسته مجبور شد وظیفه
محافظت و بقای یک خانواده مافیایی را به دوش بکشد ، تأسف میخورد.
ولی راستش تا اخر فیلم هر بلایی سر سه کاراکتر اصلی فیلم میآمد ، ککم هم نمیگزید.
شخصیت کاستلو که عجیب و غریب بود ، کاستیگان و سالیوان هم که در آنی بزرگ شده بودند
و هیچ حس همذاتپنداریای در من زنده نمیکردند.
در عین حال دیدن فیلم ناخودآگاه ما را به یاد فیلمهای دیگری مثل "رفقای خوب" و به اعتقاد من در یکی دو سکانس "استعداد آقای ریپلی" ، میانداخت ، همین مسئله باعث میشد که انتظار داشته باشیم فیلم همه نقاط قوت این فیلمها را شامل باشد.
یکی از نمرات منفی که میشود به این فیلم داد ، پرداخته نشدن خوب مثلث عشقی به وجود آمده بود ، اگر نسخه اوریجینال فیلم را ندیده بودم فکر میکردم ، حتما صحنه ها کوتاه شده است ، من که فکر میکنم اسکورسیزی بسیار ماهرانهتر میتوانست به این جنبه فیلم بپردازد.
اسکورسیزی در این فیلم میخواسته فیلمی درباره خرده فرهنگ ایرلندی موجود در جامعه آمریکا بسازد ، در مصاحبهای هم که با وی انجام شده و در اینجا میتوانید ترجمهاش را بخوانید ، مسائل جالبی را مطرح کرده است ، ولی سؤال من این است که شما بعد از دیدن این فیلم تصویری از اقلیت ایرلندی جامعه آمریکا ساختید؟ به جز نقل قول هایی که بر ایرلندی بودن شخصیتهای اصلی تأکید داشت ، "ایرلندی" بودن اهمیت دیگری داشت؟ البته شاید دقت من در این مورد کم بوده و احتیاج باشد که فیلم را یک بار دیگر ببینم ، که متأسفانه فرصت چنین کارهایی را ندارم.
نمیدانم واقعا اسکورسیزی با این فیلم میتواند در برابر
بابل
بایستد یا نه. فیلم اپیزودیک "الخاندرو گونزالس ایناریتو" و یا "ایستوود"ی که همیشه داوران اسکار، لطف خاص به
کارهایش دارند ، شاید یک بار دیگر دست اسکورسیزی را از جایزه کوتاه کنند.
این دوره و زمانه باب شده که فیلمهای "سرراست" با داستانی قابل فهم برای مخاطب
هنری تلقی نشوند ، حتی بعضی از منتقدان کارهای "ایناریتو" را با آن روایت غیرخطی و
"فلشبک اندر فلشبک"اش را کارهایی برای آزار مخاطب عام و جلب توجه منقدان تأثیرگذار
ارزیابی میکنند و به همین علت پیشبینی توفیق یا عدم توفیق یک فیلم در محافل عام و
خاص دشوار شده است.
البته در این یادداشت نقاط منفی به زعم خودم را نوشتم و فیلم واقعا نقط برجسته زیادی دارد که دوستان در پستهای متعدد به آن اشاره کردهاند.
لینکهای مرتبط:
وبلاگ فنهای فیلم departed
پوستر فیلمهای مارتین اسکورسیزی
ساندترک فیلم
departed در ویکیپدیا
مجموعهای بسیار جالب از نظرات و نقدهای روزنامه
و مجلات تخصصی فیلم درباره فیلم departed
سه شنبه 26 دیماه
گزارش تصویری برندگان گلدن گلوب امسال
جوایز گلدن گلوب را مقدمهای برای مراسم بزرگتر اسکار میدانند و از روی برندگان آن میشود سلیقه منتقدان و داوران اسکار و احتمال موفقیت فیلمها را پیشبینی کرد. در اینجا برندگان جایزه اکسال گلدن گلوب را معرفی میکنم:
بهترین فیلم درام : بابل ، بابل توانست حریفان
قدرتمندی مثل مرحوم و ملکه را پشت سر بگذارد.

بهترین بازیگر مرد نقش درام : Forest Whitaker برای بازی
در فیلم "آخرین شاه اسکاتلند" ، از سایر نامزدها میتوان به ویل اسمیت و لئونادو
دیکاپریو اشاره کرد.

بهترین بازیگر زن نقش درام : "هلن میرن" برای بازی در
فیلم ملکه

بهترین فیلم موزیکال یا کمدی: دختران رؤیا
بهترین بازیگر زن نقش کمدی : مریل استریپ برای فیلم The
Devil Wears Prada

بهترین بازیگر مرد نقش کمدی : Sacha Cohen برای Borat

بهترین بازیگر زن نقش مکمل : جنیفر هادسون برای دختران
رؤیا

بهترین بازیگر مرد نقش مکمل : ادی مورفی برای دختران
رؤیا

بهترین فیلم انیمیشن : اتوموبیلها
بهترین فیلم زبان خارجی : نامههای آیوجیما
بهترین کارگردان : مارتین اسکورسیزی

بهترین فیلمنامه : ملکه
بهترین فیلمنامه اوریجینال : The Painted Veil
بهترین ترانه اوریجینال فیلم : "The Song Of The Heart" در فیلم Happy Feet
جوایز تلویزیونی گلدن گلوب شاید برای مخاطبان ایرانی جذابیت
کمتری داشته باشد ، اما نکات مهم جوایز تلویزیونی که می توانم به آنها اشاره کنم
اینها هستند: هلن میرن که یک جایزه برای بهترین بازیگر نقش درام برده بود ،
توانست یک جایزه هم برای بهترین بازیگر زن در سرالهای کوتاه ببرد.
اما عنوان
بهترین سریال تلویزیونی نقش درام دستکم برای من جالب بود :"آناتومی گری" ،
بله! ، ظاهرا یک سریال درباره بیمارستان پزشکی توانسته به عنوان بهترین سریال
تلویزیونی انتخاب شود. کسی این سریال را دیده؟
جرمی آیرونز هم توانسته جایزه
بهترین بازیگر مرد نقش مکمل را از آن خود کند.
دوشنبه 11 دیماه
یک یادداشت سینمایی
لطفا لینکهای این پست را حتما دنبال کنید ، ضرر نخواهید کرد!
کمتر از دو ماه به معرفی برندگان اسکار امسال باقی مانده است
و مدتی است که پیشبینیهایی در مورد برندگان این دوره از اسکار انجام میشود.
مجله تایم در آخرین روزهای سال 2006 ، 10 فیلم برگزیده سال را
انتخاب کرده است.
با خواندن یادداشت های سینمایی مجلات و سایتهای مختلف به این نتیجه رسیدهام که از
میان 3 فیلم مرحوم یا departed مارتین
اسکورسیزی (+ ،
+) ، «بابل» از الخاندرو گونزالس اينياريت که با «21
گرم» نام خود را در عالم سینما جاودانه کرده و روایتهای آمریکایی و ژاپنی
ایستووود از نبرد آیو جیما ، دستکم یکی برنده جایزههای اصلی خواهد شد.
البته از بدشانسی تا به حال هیچکدام از این سه فیلم را ندیدهام.
معمولا برندگان جوایز گلدن گلوب بنا بر سنت همیشگی هالیوود بخت زیادی برای بردن اسکار هم دارند ، نامزدهای شصت و چهارمین جوایز گلدن گلوب اعلام شده است.
دیدن این دیالوگهای مشهور من را واداشت که جستجویی برای پیدا کردن این دیالوگ های مشهور انجام دهم و این صفحه را پیدا کنم که در آن 100 دیالوگ مشهور تاریخ سینما انتخاب و ردهبندی شده است.
با پیدا کردن این دیالوگها ، جستجویی دیگر برای پیدا کردن سایتی انجام دادم که بشود در آن به این جملات قصار گوش کرد و خاطره زنده کرد. سایتهای خوبی (+ ، +) پیدا کردم.پیشنهاد میکنم حنما سری به آنها بزنید.

چه لذتی بالاتر از گوش دادن دوباره به پیشنهاد ردنشدنی مارلون
براندو ، حاضرجوابی کلارک گیبل در برابر ویوین لی در بر باد
رفته و امید به فردای اسکارت اهارا هامیلتون کندی باتلر!
، زمزمه رز باد اورسن ولز در همشهری کین ،
ناسزای پاچینو در بوی خوش زن!
چهارشنبه 1 آذرماه
سولاریس
میخواستم پستی در مورد فیلم سولاریس بنویسم ، اما هم وقت کم است و هم نوشتههای خوبی به فارسی در وب داریم ، پس ترجیح می دهم دوبارهنویسی نکنم و به دادن لینک بسنده کنم :

