دسته: داستان کوتاه

داستان کوتاه «شاگرد اول» از آرتور بوخوالد

  • توسط علیرضا مجیدی
  • ۱۵ آبان ۱۳۹۶
  • ۶
یکی از چیزهای مشکل و بغرنج این دنیا شاگرد بودن است در مدرسه‌ای از مدارس روسیه شوروی. اگر فرضاً شما در یکی از این مدرسه‌ها شاگرد باشید و درستان را در نـهایت خوبی یاد بگیرید و خوب جواب بدهید، باز هم ممکن است نمرهٔ خوبی نداشته باشید. برای مثال داستانی را که در یکی از […]

داستان کوتاه قاضی عادل از لئون تولستوی

  • توسط علیرضا مجیدی
  • ۱۰ آبان ۱۳۹۶
  • ۵
روزگاری در یک کشور دوردست قاضی نام‌آوری بـود کـه در شـناختن دروغگویان و شیادان و همچنین به اعتراف کشیدن دزدان همتا نداشت. پادشاه آن کشور که بوآکا نامیده می‌شد تـصمیم گرفت که به طور ناشناس به دیدار او رفته شخصاً مشاهده کند که آنچه از قدرت تـشخیص و توانایی وی در دادگری گفته می‌شد واقـعیت […]

کلاسیک‌خوانی نوروزی: خلاصه رمان ژان کریستف، اثر رومن رولان

  • توسط علیرضا مجیدی
  • ۱۱ فروردین ۱۳۹۶
  • ۲
امروز داشتم فکر می‌کردم که الزامات زندگی روزمره، فناوری‌های نوین و تغییر اخلاقیات، عوامل پنهانی هستند که ما را خواندن کلاسیک‌های ادبی دور کرده‌اند. برای مثال رمان ژان کریستف را در نظر بگیرید، کاری به این ندارم که الان دیگر نمی‌توان جوانی را پیدا کرد که ۱۰۰ هزار تومان برای خرید دوره چهارجلدی آن کنار […]

داسـتان‌ کوتاهی از ایزابل آلنده:دو واژه

  • توسط علیرضا مجیدی
  • ۲۱ مرداد ۱۳۹۵
  • ۴
نامش بلیسا کرپوسکولاریو بود،نه ازاین‌رو که بـا ایـن نـام غسل تعمید یافته یا توسط مادر،نامگذاری شده بود؛ بلکه به این سبب که تـا یافتن شعر “زیبایی” و “پگاه” و پوشاندن خود در لفافهٔ آن، سخت به جست‌وجو پرداخت.بلیسا از راه فروش واژه‌ها روزگار خـود را مـی‌گذرانید. در سراسر کشور،از کوهستان‌های سر به فلک‌کشیدهٔ سرد تا […]

یک داستان کوتاه از عزیز نسین: ما چطور کودتا کردیم؟!

  • توسط علیرضا مجیدی
  • ۲۷ تیر ۱۳۹۵
  • ۹
خواندن این داستان طنز، بعد از ماجرای کودتای بی‌فرجام ترکیه، خالی از لطف نیست. داستانی از عزیز نسین که سال‌ها پیش در کتاب خاطرات یک مرده، با ترجمه رضا همراه خوانده بودم. [mks_separator style=”solid” height=”2″] اگر شانس یاری می کرد امروز ما می‌بایست مصدر کار باشیم. البته نمی‌شه گفت همه‌اش تقصیر شانس است، خود ما […]

داستان کوتاهی از برانیسلاو نوشیج: آدم شلوار به پا

  • توسط علیرضا مجیدی
  • ۱۹ اسفند ۱۳۹۴
  • ۵
با آنـکه‌ مـمکن‌ اسـت‌ عجیب به نظر بیاید، واقعیت این است که کافی است انسان از دامن‌پوشی درآید تا‌ بـی‌درنگ به موجودی مردانه‌تر و مصمم‌تر مبدل شود. این واقعیتی است انکارناپذیر، که سراسر‌ تـاریخ بشریت گواه آن‌ اسـت‌. دامـن،انسان را به زنجیر می‌کشد و به او اجازه نمی‌دهد به طور جدی گام بردارد، در حالی […]

داستان کوتاه: مراسم اعدام از جورج اورول

  • توسط علیرضا مجیدی
  • ۲۱ خرداد ۱۳۹۴
  • ۱۷
جورج ارول ام مستعار اریک آرتور بلر است که در بنگال هندوستان به دنیا آمد. پدرش کارمند اداره کشف قاچاق بود و مادرش دختر یکی از بازرگانان چای در برمه. ارول در ۱۹۰۴ به همراه مادر و خواهرش راهی انگلستان شد. در آنجا پس از پشت سرگذاشتن دوره دبیرستان با همه هوش سرشاری که داشت […]

داستان کوتاهی از چخوف: نامزد و پدرجان عروس

  • توسط علیرضا مجیدی
  • ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۴
  • ۱۳
در مجلس شب‌نشینی و رقص درییلاق، یکی از آشنایان پیوتر – پتروویچ – میلکین رو به او کرد و گفت: – شنیده‌ام، که شما زن می‌گیرید، پس چه وقت سور کلوخ اندازان دوران جوانی خودتان را خواهید داد؟ میلکین سرخ شد و جواب داد: – از که شنیده‌اید، که من زن می‌گیرم/ کدام احمق چنین […]

داستان کوتاه «دست راست» از آلکساندر سولژنیتسین

  • توسط علیرضا مجیدی
  • ۳۱ فروردین ۱۳۹۴
  • ۶
آلکساندر سولژنیتسین (۱۹۱۸-۲۰۰۸) دوره‌ی کودکی و جوانی را در منطقه‌ی دون گذراند و تحصیلات خود را در دانشگاه راستوف مسکو در رشته‌ی ریاضی و فیزیک به پایان برد، سپس به وسیله‌ی مکاتبه در انستیتوی تاریخ و فلسه و ادبیات مسکو به ادامه‌ی تحصیل پرداخت. در ۱۹۴۵ در جبهه‌ی پروس شرقی به سبب آن‌که در نامه‌یی […]

داستان کوتاه انشاء از آنتونیو سکارمتا

  • توسط علیرضا مجیدی
  • ۱۶ تیر ۱۳۹۳
  • ۸
آنتونیو سکارمتا اهل شیلی است و پس از کودتای پینوشه در آلمان، زندگی می‌کرد، اما در سال ۱۹۸۹ سرانجام به وطنش بازگشت. سکارمتا که گذشته از نویسندگی، کارگردانی فیلم هم می‌‌‌‌کند. او بین سال ۲۰۰۰ تا ۲۰۰۳ سفیر شیلی در آلمان شد. نمایشنامه منتشرنشده به نام El Plebiscito پایه فیلم No، اثر به یادماندنی پابلو […]

داستان کوتاه: نمیر شاعر!

  • توسط علیرضا مجیدی
  • ۶ تیر ۱۳۹۳
  • ۳
نویسنده: آنتونیو سکارمتا – مترجم: مدیا کاشیگر گروهی نظامی، راه را در نزدیکی خانه‌‌‌‌‌ی نرودا بسته بودند. پشت سرشان، کمی دورتر، چراغ آژیر کامیونی ارتشی بی‌‌‌‌‌صدا می‌‌‌‌‌چرخید. بارانی سبک می‌‌‌‌‌بارید، یکی از آن باران‌‌‌‌‌های سرد ساحلی که انسان را بیش‌‌‌‌‌تر از خیس‌‌‌‌‌شدن می‌‌‌‌‌ترساند تا این‌‌‌‌‌که واقعاً خیس کند. پستچی از بیراهه به بالای تپه رفت […]

داستان کوتاهی از آنتوان چخوف: شادی

  • توسط علیرضا مجیدی
  • ۱۷ خرداد ۱۳۹۳
  • ۸
در این پست می‌خواهم یک داستان بسیار کوتاه از نویسنده مورد علاقه‌ام -چخوف- را به شما به اشتراک بگذارم. این داستان مفرح و در عین حال پندآموز است و طعنه‌ای می‌زند که به انسان‌های بی‌هویتی در جامعه که هر شهرتی و هر نوع مطرح‌شدنی در جامعه، باعث شادی‌شان می‌شود. سؤالی که در پایان مطرح می‌شود […]

داستان کوتاه: چهره‌ غمگین من از هانریش بل

  • توسط علیرضا مجیدی
  • ۹ خرداد ۱۳۹۳
  • ۱۰
هاینریش بل Heinrich Boll، نویسنده مطرح آلمانی و برنده جایزه نوبل ادبی است. او در ۲۱ دسامبر سال ۱۹۱۷ میلادی در حالی که جنگ جهانی اول ماههای پایانی عمر خود را می‌گذراند، در شهر کلن به دنیا آمد. بل پانزده ساله بود که آدولف هیتلر به قدرت رسید. بیشتر آثار بل به جنگ (به خصوص […]
صفحه 1 از 212 »

بنرهای تبلیغاتی