دسته: دیالوگ

هنر دیالوگ‌نویسی: تنهایی «راج» در «بیگ بنگ تئوری»

  • توسط علیرضا مجیدی
  • 5 سال قبل
  • ۳۱
اصولا افراد می‌شود را به دو دوسته تقسیم کرد: آنهایی که فرندز را دیده‌اند یا آنهایی که ندیده‌اند! تقسیم‌بندی دیگر هم بعد از تمام شدن فرندز می‌تواند، جدا کردن افرادی باشد که سریال«بیگ بنگ تئوری» را دیده‌اند یا اصلا از این سریال خبر ندارند! اما واقعا چرا کاراکترهای یک سریال، اینقدر باورپذیر و دوست‌داشتنی می‌شوند. […]

دیالوگی از فیلم هابیت‌

  • توسط علیرضا مجیدی
  • 5 سال قبل
  • ۱۸
این روزها بعد از برگزاری «گلدن گلوب» و با نزدیک شدن اسکار و مهم‌تر از آن در دسترسی قرار گرفتن روزافزون فیلم‌ها مطرح سال برای ما، تب فیلم‌بینی دوست‌داران سینما روز به روز افزایش پیدا می‌کند. در «یک پزشک»، در روزها و هفته‌ها پیش رو، خواهرم بیشتر در مورد فیلم‌ها مطرح سال خواهد نوشت، تا […]

دیالوگ: خیزش شوالیه‌ی تاریکی

  • توسط فرانک مجیدی
  • 5 سال قبل
  • ۳۴
فرانک مجیدی: من در تاریکی به دنیا اومدم. به‌وسیله‌ی تاریکی شکل گرفتم. تا وقتی مرد نشدم، نور رو ندیدم. و اون موقع، چیزی جز نور کورکننده برام نبود. سایه‌ها به تو خیانت می‌کنن، چون به من تعلق دارن . بهت نشون می‌دم وقتی برای آوردن عدالت آماده می‌‌شدم، خونه‌م رو کجا ساختم! بعدش تو رو […]

دیالوگ: شَک

  • توسط فرانک مجیدی
  • 6 سال قبل
  • ۲۱
فرانک مجیدی: پدر برندان فلین (فیلیپ سیمور هافمن) [اولین خطابه پس از مطرح شدن اتهامش]: زنی با دوستش درباره‌ی مردی که به‌سختی می‌شناختش، حرف زد. می‌دونم تا حالا هیچکدومتون این کار رو نکردین (جمعیت می‌خندند.) اون شب خوابی دید. یک دست بزرگ جلوش ظاهر شد که به سمت پایین اشاره می‌کرد. این باعث شد زن […]

دیالوگ- دریای درون

  • توسط فرانک مجیدی
  • 7 سال قبل
  • ۴
فرانک مجیدی: رامون سامپدرو (خاویر باردم): در این‌باره فکر کن! تو اون‌جا نشستی، تو فاصله‌ی پنج پایی. پنج پا چقدره؟ یه فاصله‌ی ناچیز برای هر انسان! خب، اون پنج پایی که فاصله‌ی بین ماست و من رو به تو می‌رسونه، برای من یه فاصله‌ی غیر ممکنه، یه امید واهیه، یه رویاست! بخاطر همینه که می‌خوام […]

مونولوگ: درخت گلابی

  • توسط فرانک مجیدی
  • 7 سال قبل
  • ۹
به هر جا می‌نگرم، درختی رنگین می‌بینم که چون شاهزاده‌خانمی آینه به دست، محو تماشای خودش ایستاده و آن پرسش اساسی ابدی را تکرار می‌کند: «آینه! بگو زیباترین زن دنیا کیست؟! بهترین، بزرگترین، هنرمندترین…» باغ انباشته از تپش و نجوا و زمزمه است. لبریز از هیاهوی حیاتی مغرور! همه، جز درخت گلابی، که با بدنی […]

دیالوگ: سرهنگ اسلید (آل پاچینو) در بوی خوش زن

  • توسط فرانک مجیدی
  • 7 سال قبل
  • ۲۶
[آقای ترسک، مدیر کالج، در جلسه‌ی انضباطی چارلی را تهدید به اخراج می‌کند و او را دروغگو می‌خواند] سرهنگ اسلید (آل پاچینو): ولی خبرچین نیست! آقای ترسک: ببخشید؟! سرهنگ: نه، نمی‌بخشم! آقای ترسک: آقای اسلید… سرهنگ: اینا یه مشت مزخرفاته! آقای ترسک: مراقب حرف زدنتون باشید آقای اسلید! شما در کالج بِرد هستید، نه سربازخانه! […]

دیالوگ- کشتن مرغ مقلّد

  • توسط فرانک مجیدی
  • 7 سال قبل
  • ۹
فرانک مجیدی: آتیکاس فینچ (گریگوری پِک) [دخترش، اسکات، را روی زانوهایش نشانده]: چیزایی هست که هنوز اونقدر بزرگ نشدی تا بفهمیشون. شایعاتی توی شهر هست که من نباید خیلی برای دفاع از این مرد تلاش کنم. [او وکیل مرد سیاهپوستی است که متهم به تجاوز به دختری سفید شده است] اسکات: اگه نباید ازش دفاع […]

دیالوگ – ایستگاه آخر

  • توسط فرانک مجیدی
  • 7 سال قبل
  • ۴
فرانک مجیدی: سوفیا (هلن میرن): تو یه لحظه هم فریبم نمی‌دی! دقیقاً می‌دونم چه کار داری می‌کنی! [به سمت چرتکوو (پل جیاماتی) می‌رود] می‌خوام وصیتنامه رو ببینم! این در محضر خداوند، حق من بعنوان همسرشه! چرتکوو: تو از چی می‌ترسی؟! سوفیا: تو، از تو می‌ترسم! چرتکوو: مطبوعات تشنه‌ی خونند سوفیا و آرزو داشتم که بتونم […]

دیالوگ- ساعت‌ها

  • توسط فرانک مجیدی
  • 7 سال قبل
  • ۱۰
فرانک مجیدی ریچارد (اد هریس): نه، صبر کن، صبر کن… یه داستان برام بگو! کلاریسا (مریل استریپ): درباره‌ی چی؟! ریچارد: بگو روزت رو چطور گذروندی! کلاریسا: من… از خواب بلند شدم… ریچارد: خب؟ [به سمت پنجره می‌رود] کلاریسا [به تدریج به سمت ریچارد می‌رود]: بعد، بیرون رفتم، آه، رفتم که، که گل بخرم! مثل خانوم […]

دیالوگ- ماجراهای شرلوک هلمز

  • توسط فرانک مجیدی
  • 7 سال قبل
  • ۲۵
فرانک مجیدی هلمز: گل سرخ چه چیز زیبایی است. محصورکننده است… در مورد اعتقادات، استنتاج معتبر نیست، پس می‌شه گفت یه علم تمام و کماله. ولی به نظر من بزرگترین نمایش حُسن تقدیر الهی در گل‌ها متجلی شده و فقط خوبی‌ه که در زندگی ارزش داره و به این جهت، من معتقدم که باید فقط […]

دیالوگ- ناوارو

  • توسط فرانک مجیدی
  • 7 سال قبل
  • ۱۵
فرانک مجیدی ناوارو: نمی‌دونم چقدر دکتر بانُن رو می‌شناختید! من می‌شناختمش. بله! اون‌م مثل من به حرفه‌ی خودش اهمیت می‌داد. شبا به بیمارا سر می‌زد، تسکینشون می‌داد، چیز زیادی نمی‌گفت، اما آرومشون می‌کرد، درد رو می‌شناخت، می‌دونست که گاه یه جمله‌ی به نظر ما بی‌اهمیت چقدر می‌تونه برای بیمار، مهم باشه! بعد تو تنهایی فرو […]

بنرهای تبلیغاتی