August 24, 2005
بیوگرافی بورخس به همراه سه داستان کوتاه
"برای من خواندن،شیوهای برای زندگیست.فکر میکنم تنها سرنوشت ممکن برای من حیاتی ادبی بود.نمیتوانم خودم را در جهانی بدون کتاب تصور کنم.من به کتابها محتاجم.آنها همه چیز من هستند."
خورخه لوئیس بورخس به سال 1899 در بوئنس آیرس آرژانتین به دنیا آمد.پدر وی به وکالت اشتغال داشت و یک استاد روانشناسی نیز بود و قصد داشت نویسنده شود.به گفته بورخس غزلهای زیبایی هم میسرود ومادر وی به یک مترجم حرفهای بود.
بورخس در جوانی به اروپا رفت و در سوئیس و انگلستان به تحصیل پرداخت و پس از بازگشت به آرژانتین مکتب شعری به نام ultraism را معرفی کرد و به چاپ پارهای از مجلات پیشرو کمک شایانی کرد.بعدها با وجودی که از ناراحتی چشم سخت در عذاب بود،ریاست کتابخانه ملی و استادی زبان انگلیسی دانشگاه بوئنس آیرس را برعهده گرفت.
گرچه بورخس به عنوان شاعر،مقالهنویس و فیلسوف هم شناخته میشود،اما عمده شهرت وی به خاطر داستانهای کوتاهش است:
"هرگز رمان ننوشته ام. چه بنظر من رمان برای نويسنده نيز همچون خواننده در نوبتهای پی در پی موجوديت می يابد. حال آنکه قصه را می توان به يکباره خواند. به قول پو : چيزی به نام شعر بلند وجود ندارد."
علایم کاهش حدت بینایی از سال 1940 در وی آغاز شد، پدر وی هم در میانسالی نابینا شده بود.شاید بیماری گلوکوما علت بیماری وی باشد.
وی را نمیشد در زمان و زبان خاصی محدود دانست:
"من مطمئناً نويسنده اى خارجى نيستم. نويسندهاى هستم كه همه مجبورند نوشته هايش را بخوانند، همه مردم خواهان ملاقات با او هستند وتمام شهرها، جاى من است."
در این زمینه خواندن مقاله" بورخس و تـﺄثير آن بر ادبيات داستاني معاصر ايران" را در مجله ادبی قابیل، به شما توصیه میکنم.
بورخس، غير از كتاب شعر و داستان كوتاه، چند مجموعه مقالات نيز منتشر كرد. از جمله آثار او"تاريخ ابديت،هزار تو،آلف،كتابخانه شخصي، پرچم سياه، باغ كوره راهها، تفتيش عقايد" و "تحسين سايه" هستند. او در كشورهای انگليس،فرانسه و آمريكا، قبل از كشور خود مشهور شد. بورخس در سال 1961همراه ساموئل بكت، موفق به دريافت جايزه ادبی ناشران اروپايی گرديد. او از جواني به ترجمه آثار كافكا،فاكنر،آندره ژيد و ويرجينيا ولف پرداخت. بورخس هنری جيمز،كنراد، آلن پو و كافكا را معلمان ادبی،و بودا،شوپنهاور و عطار را از معلمان فلسفی خود ميدانست.
بورخس در سال 1986 درگذشت.
از بورخس، دو داستان کوتاه برای شما در نظر گرفتهام:"شکل شمشیر" و"اما زونز".
در داستان "شكل شمشير" بورخس به واسطه پرسوناژ خود، ژان ونسان مون، اين يقين را اظهار مى كند كه "چيزى كه يك انسان انجام مى دهد، انگار كه تمام انسان ها آن را انجام داده اند. از اين رو ناعادلانه نيست كه يك نافرمانى در يك باغ، تمام نوع بشر را فاسد كند، همان طور كه ناعادلانه نيست كه مصلوب شدن تنها يك يهودى براى نجات يافتن نوع بشر كافى است. شايد شوپنهاور حق داشت كه مى گفت: من ديگران هستم، همه انسان ها همه انسان ها هستند، شكسپير به نوعى ژان ونسان مون بيچاره است."
داستان اما زونز را در کودکی خوانده بودم،شاید در 8 سالگی ،در یک مجموعه داستان کوتاه که اولین مجموعه داستان کوتاهی بود که از نویسندگان معتبر میخواندم. بورخس سرگذشت يك دختر يهودى اصالتاً آلمانى را برايمان تعريف مى كند. داستان در بوئنوس آيرس روى میدهد.دختر براى گرفتن انتقام مرگ پدرش، كارى مى كند كه توسط ملوانى بيگانه مورد تجاوز قرار گيرد تا بتواند مردى را كه خانواده اش را تباه كرده، به قتل برساند و در عين حال توجيه قابل قبولى براى پليس فراهم مى كند. قصه با اين كلمات به پايان مى رسد: "سرگذشت اِما زونز در واقع باور نكردنى بود، ولى او خود را به همه تحميل كرد؛ چون او حقيقت اجتناب ناپذير بود. لحن اِما واقعى بود همان طور كه عفت و نفرتش واقعى بودند و همان طور كه لطمه اى كه او تحمل كرد هم واقعى بود. فقط موقعيتها، زمان و بعضى از اسمها جعلى بودند."
اما داستان کوتاه سوم را از هوشنگ گلشیری برایتان انتخاب کرده ام.نوشتهای به نام گنجنامه،شما با خواندن این داستان که با زیبایی بسیار نوشته شده با بیوگرافی بورخس آشنا میشوید.
منابع این نوشته که با خواندن آنها اطلاعات بیشتری کسب خواهید کرد:
یکی از بهترین وب سایتها درباره بورخس البته به انگلیسی بصورت مولتی مدیا
گفتگوی ریتا گیبرت با خورخه لوییس بورخس
و اما لینکهای دانلود:
Posted by alireza1356 at 06:35 PM | Comments (3)
شجریان
در روزنامهها و مجلات خبرها و گزارشات زیادی درباره استاد شجریان میخوانیم،اما
کمتر یک بیوگرافی جامع و کامل که جرئیات زندگی ایشان را شامل شود،چه در نشریات
کاغذی و چه در اینترنت دیدهام،هر چه بوده است تنها خبر یا عکس و یا مصاحبهای
شتابزده با استاد بوده.به تازگی هدیهای از یکی از دوستان دریافت کردم:شمارهای از
مجله خوب موسیقی قرن 21 که ظاهرا از چاپ آن یک سال میگذرد و به تمامی به زندگی
هنری و شخصی استاد اختصاص داده شده.مخصوصا مصاحبهای که از شجریان در این مجله چاپ
شده،اگر نگویم بینظیر،دستکم،کمنظیر است.استاد در این مصاحبه از دوران کودکی و
شرایط اجتماعی ایران در آن زمان،خانواده،تحصیلات،سختیها و دشواریهایش در راه
هنر،چگونگی راه یافتنش به عالم هنر و خلاصه از هرآنچه خیل علاقمندانش مشتاقند
بدانند میگوید.مصاحبه با همایون شجریان،همسر استاد و مقالهای درباره شجریان به
قلم فریدون مشیری ،دیگر مقاله های جالب این ویژهنامه را تشکیل میدادند.
نتوانستم شما را در خواندن این مطالب سهیم نکنم.با مراجعه به لینکهای زیر و دانلود
فایلهای نسبتا کمحجم pdf میتوانید،این مقالات را مطالعه کنید.
مصاحبه خواندنی با استاد شجریان
مصاحبه با همایون شجریان
مصاحبه با همسر استاد
مقاله ای به قلم فریدون مشیری درباره
شجریان
Posted by alireza1356 at 01:27 AM | Comments (4)
کتاب زندگی تولستوی به همراه بیوگرافی رومن رولان
در این پستم قصد دارم،کتاب ارزشمندی را تقدیمتان کنم:کتاب زندگی تولستوی اثر
رومن رولان. نخست کمی درباره این کتاب و نویسنده مشهورش رومن رولان مینویسم و در
انتهای پستم ،لینکهای دانلود را میآورم.
رومن رولان کتابهای دیگری هم به سبک بیوگرافی به رشته تحریر درآورده
است،همچون:زندگینامه بتهوون،میکل آنژ و ماهاتما گاندی.که تصور می کنم این آخری هم
به تازگی ترجمه و چاپ شده است.
دوست داران عرصه رمان و فرهنگ از تولستوی زیاد خواندهاند ولی گمان میکنم کمتر
موفق شدهایم درباره تولستوی بخوانیم.با مطالعه کتاب زندگی تولستوی با جنبههایی از
زندگی تولستوی آشنا میشوید که پیش از این برایتان مکشوف نبوده است ،با این که چه
افکار و آرای بزرگی در سر داشته و با این که روس بوده اما ذهن و اندیشه خود را در
محدوده زمانی و مکانی خاصی محدود نکرده است. نمونهای از مطلبی که به تازگی درباره
وی خواندهام را در زیر میآورم:
تولستوی هر بار با خواندن حكمتهای فارسی، سعی مي كرد آنها را مختصرتر و در عين حال
نزديكتر به اصل ترجمه كند. با مشاهده كتابهای منتشره سالهای مختلف، مي بينيم چطور
تولستوی روي ترجمه اين حكمتها كار كرده و آنها را به اصل فارسی اشان نزديكتر و در
عين حال شبيه به ضرب المثلهای روسي كرده است. تولستوی روی آثار فولكلور فارسی نيز
همين كار را انجام داده است. او از ترجمههای انگليسی و فرانسوی گوناگوني استفاده
كرده و با دقت روی آنها كار كرده و آنها را برای خوانندگان روسی جالب ساخته در حالي
كه سعی نموده اصالتشان حفظ شود. به آسانی مي شود احساس كرد كه تولستوی علاوه بر
مسائل و ايدههای اخلاقی برای حكمت آدمی، آزادیخواهی، دشمني با بردگی و استهزا در
داستانهای تودهای مردم ايران اهميت زيادی قائل بوده و اين نمونهها را طوری ترجمه
كرده كه به گوش روسها كه به زرق و برق شرقی كمتر عادت كردهاند خوشايند و پندآموز
باشند.
تولستوی به موسيقی ايرانی نيز علاقه زيادی داشت. به اعتقاد او اين موسيقي خيلي خوش
آهنگ، صميمي و عامه فهم است. او مینویسيد: "من با موسيقی شرقی آشنايی دارم. آهنگ
هاي فارسي با وجود اينكه ساخت موسيقی اشان فرق دارد برای من كاملاً قابل فهم و
دلنشين است. از اين رو فكر مي كنم كه موسيقی ما هم برای آنها كاملاً قابل فهم باشد.
آهنگ تازه، اول به گوش ناآشناست ولي وقتي انسان آن را فهميد لذت مي برد. موسيقي
خلقي را همه مردم خوب درك مي كنند. موسيقي فارسي را دهقان روسي خواهد فهميد همانطور
كه موسيقي خلقي روس را يك نفر ايراني كاملاً درك خواهد كرد."
تولستوي آثار سعدی را خيلي دوست ميداشت. در ايام جواني وقتي گلستان را مطالعه
میكرد، مجذوب اين امر شده بود و از همان وقت تا آخر عمر برای نظم و حكمت فارسي ارج
فراوان قائل بود. وقتي در سالهای هفتاد قرن 19، تولستوی روی كتاب الفبا و كتابهای
روسی براي قرائت كار مي كرد، يكي از داستانهای باب سوم گلستان (دو درويش خراساني
ملازم يكديگر سفر كردندی) را به شكل قصه جداگانه ای در آورد. تولستوی در سال 1904
ميلادی برای مجموعه دائره القرائت بسياري از حكمت های سعدی را كه از ترجمه روسي
گلستان گرفته بود، وارد اين كتاب كرد. مقصود از نشر اين كتاب آن بود كه به مردم درس
انسانيت، نيكي، محبت و صلح بياموزد. از اين روی تولستوی به پند و حكمتهای سعدی روی
آورده و از جمله از حكمتهای زيرين استفاده كرده است:
انديشه كردن كه چه گويم، به از پشيمانی خوردن كه چرا گفتم.
به نطق آدمی بهتر است از دواب
دواب از توبه، گرنگويی صواب
گربه شير است در گرفتن موش
ليك موش است در مصاف پلنگ
نيم نانی گر خورد مرد خدا
بذل درويشان كند نيمی دگر
ملك و اقليمی بگيرد پادشاه
همچنان دربند اقليمی دگر
سرچشمه شايد گرفتن به بيل
چو پر شد نشايد گذشتن به پيل
عاقبت گرگ زاده گرگ شود
گر چه با آدمي بزرگ شود
راستی موجب رضای خداست
كس نديدم كه گم شد ز ره راست
لو تولستوی نويسنده شهير روسيه ادب فارسي اهميت زيادي مي داد. او ادبيات كلاسيك
فارسي را مطالعه كرده ،به آثار فردوسی، سعدی و حافظ ارج میگذاشت. تولستوی با تاريخ
و ادب فارسی هم به زبان روسی و هم به زبانهای ديگر اروپايی آشنايی پيدا كرد. در
كتابخانه شخصی او كتابهايی در باره تاريخ و ادب ايران موجود بود.
تولستوی در جواني با اشعار حافظ از طريق ترجمه های اشعار او به زبانهای اروپای غربی
آشنا شده بود. او در سالهای بعدی ترجمه اين غزلها را به زبان روسي كه فت شاعر معروف
روس برايش فرستاده بود، بارها مطالعه كرد. نام حافظ در بسياري از نامه های تولستوی
و فت دراين دوره آمده است. ايوان تورگنف نويسنده معروف روس در سال 1859، ديوان حافظ
چاپ آلمان را به فت هديه داد و فت به قدري از آن خوشش آمد كه خودش شروع به ترجمه
روسي آنها كرد. تولستوی باور نمی كرد كه غزلهای فلسفي و صوفيانه حافظ را فت كه شاعر
عاشق پيشه و ليريك بود، بتواند خوب ترجمه كند و به او چنين نيشخند میزد: “اگر شما
تا اين حد سرگرم اين كار شدهايد كه بدون آن نمي توانيد زندگی كنيد، خدا به شما
توفيق بدهد كه بتوانيد بخوبي حافظ غزلسرايی كنيد”. اين نامه را تولستوی اوايل اكتبر
1859 به فت نوشته بود. تولستوي در نامه ديگرش مي پرسد: "خب، بالاخره حافظ شما چه
شد؟ خواهشمندم يكي از بهترين غزلهاي حافظ را كه ترجمه كرديد برايم بفرستيد تا دهنم
آب بيفتد". تولستوی به فرانسه مینويسد: "و من برايتان گندم میفرستم"
فت ، در ماه نوامبر 1859 چند ترجمه خود از غزلهاي حافظ را براي وي فرستاد، ولي
تولستوي همانطور كه تصورش میرفت اين ترجمه ها را نپسنديد. وي در تاريخ 20 دسامبر
1859، برای باريسوف، يكي از خويشاوندان فت، چنين مي نويسد: “به فت بگوييد خيلي
معذرت میخواهم، اما از غزلسرايی حافظانه او خوشم نيامد. در ترجمه هايی كه فرستاده
معاني عميق يافت نمیشود و رنگ و شكل فارسی در اين ترجمهها ديده نمیشد.” ولي
وقتی چندی بعد مجله روسكويه سلوو ترجمه 27 غزل حافظ را به قلم فت منتشر كرد،
تولستوی از آشنايی بيشتر با اين شاعر بزرگ ايرانی بسيار خوشحال شد.
البته در جای جای متن کتاب هم آثار علاقه و آشنایی تولستوی با فرهنگهای مشرقزمین
از ایران گرفته تا هند و چین و همچنین اعتقاد وی به یگانگی ذاتی مذاهب را میتوانید
مشاهده کنید.
درباره رومن رولان:
رومن رولان را در ايران بيشتر با "جان شيفته" و "ژان كريستف" مي شناسند. او در ۲۶
ژانويه سال ۱۸۶۶ در كلامسی فرانسه به دنيا آمد. بيشك وی يكی از بزرگترين
رماننويسان و نمايشنامهنويسان فرانسه است. مقالات وی در طرفداری از صلح و مبارزه
عليه فاشيسم او را به شخصيتی سياسی و خاص بدل كرد. تجزيه و تحليل هاي او درباره
خلاقيتهای هنری، دربردارنده ذهنيتی متفاوت و منحصربهفرد است. در عين حال رولان در
نوشتن بيوگرافی نيز مهارت عجيبي داشت.
رومن رولان در چهارده سالگی براي ادامه تحصيل راهي پاريس شد ؛ در همان دوران با
افكار اسپينوزا آشنا شد و تولستوي را كشف كرد. در سال ۱۸۸۹ در رشته تاريخ ادامه
تحصيل داد و در ۱۸۹۵ با مدرك دكتری در رشته هنر فارغ التحصيل شد. پس از اين سير، به
رم رفت. در۱۹۱۲ پس از دورهای كوتاه در تدريس هنر و نيز موسيقي به نوشتن روی آورد.
ماحصل اين دوره و قبل تر از آن يعني از ۱۹۰۴ تا ۱۹۱۲ رمان ۱۰ جلدی ژان كريستف است.
در اين ميان او مقالاتی را نيز در نشريات به چاپ مي رساند. اين ياداشتها در كتابي
تحت عنوان "موسيقيدانان روزگار قديم و موسيقيدانان معاصر" به چاپ رسيد كه هنوز هم
جزو بهترين تحليلها در عرصه موسيقی بهشمار میرود. علاقه رولان به موسيقي سبب
نگارش "زندگينامه بتهوون" (۱۹۰۳) شد.همين علاقه شخصی بعدها زمينهای شد برای نوشتن
"زندگينامه ميكل آنژ" (۱۹۰۵) و "تولستوي" (۱۹۱۱).
در اين كتابها علاوه بر معرفی هنرمندها، بررسي هاي روان شناسانه ای از شخصيت آنها و
افكارشان، كشف ذهنيت و خلاقيت هنرمندان و نقد و بررسی آثار هم به چشم مي خورد.
رولان با همين نوع تلقی و برداشت در آثارش جايزه نوبل در سال ۱۹۱۵ را از آن خود
كرد. اين جايزه براي اثر جاودانه و ماندگارش "ژان كريستف" و نيز مقالاتی درباره جنگ
به نام "فراتر از جنگ" (۱۹۱۵) به وی اعطا شد.
ژان كريستف كه به نظر بسياري از منتقدان ادبی شاهكار رومن رولان به حساب میآيد،
درباره موسيقيدانی آلمانی است.
رولان در اثر ديگرش جان شيفته (23-1922) كه به زعم بسياری گيرايی و موفقيت ژان
كريستف را ندارد، اين بار جامعه و پيرامونش را از ديدگاه زنی توصيف میكند.
يكي از مشخصات آثار رولان، موضع گيري هاي سياسي او بود. او در سال ۱۹۱۵ يعني درست
همان سال هاي اوليه جنگ جهانی اول با نوشتن مقاله" فراتر از جنگ" ديدگاه خود را
نسبت به جنگ و متقابلا صلح جهاني اعلام كرد. مقاله به روابط انسان دوستانه آلمانها
و فرانسویها طي جنگ جهانی اول میپرازد. رولان هيچگاه به حزب و گروهي وارد نشد.
قصد او صلح جهاني بود و جنگ از هر نوعش با ديدگاه فلسفی او در تضاد بود.
كمی قبل از جايزه نوبل يعني يك سال قبل از آن در ،۱۹۱۴ رولان به سوئيس رفت و كماكان
مینوشت. نوشتههای ضد جنگ او در كتابي گردآوری شد و در همان سوئيس به چاپ رسيد؛
بازتاب آن در فرانسه با اعتراضهای شديدی مواجه شد و او را وطن فروش و خائن
ناميدند. رولان در رماني به نام لی لولی (۱۹۱۹) اين بار جنگ را در قالب طنز ترسيم
كرد. اين اثر هم از بهترين آثارش محسوب مي شود. جالب است ارنست لوبيچ نيز در فيلم
بودن يا نبودن (۱۹۴۲) وقايع جنگ جهاني دوم را با طنز خاص خودش به تصوير می كشد و از
اين نظر تاثير فيلم بر مخاطب بدون اغراق بيشتر است.
در سال ۱۹۲۰ رولان به فلسفه بودايي و مشرق زمين و در راس آن كشور هند گرايش زيادي
پيدا كرد و كتابي به سبك زندگينامه درباره مهاتماگاندی (۱۹۲۴) نوشت.
رولان گاندي را در سوئيس ملاقات كرده بود. با گاندی در واقع رولان با مشرق زمين و
تفكر شرقی آشنا شد. او تحت تاثير تعاليم بودايي قرار گرفت و تاثير گاندي بر او به
قدري زياد بود كه در سال ۳۰ـ۱۹۲۹ كتابي تحت عنوان "پيغمبران هند جديد" را منتشر
كرد.
رولان تا سال ۱۹۳۷ در سوئيس اقامت داشت و در سال ۱۹۳۸ به فرانسه بازگشت. همچنان به
كار نگارش مشغول بود و با شروع جنگ جهاني دوم بار ديگر مقالات ضد جنگش جنجال هاي
زيادي به پا كرد. او در اين مقالات فاشيسم را مورد حمله قرار داد و در راس مقالاتش
از تاثير مخرب افكار نازیها بر اروپا و بلافاصله جهان سخن راند. با توجه به رد
افكار استالين در سال هاي ۳۶-۱۹۳۵ فرانسوي ها ديگر او را به حزب كمونيست منسوب
نكردند و از ديدگاه هاي ضد جنگ او استقبال هم شد. رولان در سال ۱۹۳۵ ملاقاتي با
استالين در مسكو داشت و همان زمان در مقالاتی انتقادی حزب كمونيست را زير سؤال برد
و سياستهای جنگ طلبانه و خشونت گرايانه آنها را به شدت تقبيح كرد.
رومن رولان سي ام دسامبر سال ۱۹۴۴ بر اثر بيماری سل ، در فرانسه درگذشت. رولان
يكبار در سال ۱۸۹۲ و بار ديگر درسال ۱۹۳۴ ازدواج كرد.
رولان درباره خود مي گويد: "من شهروندی جهانیام. غالبا در حال جنگ با تبعيضهای
اجتماعیم. در هنر و در راس آن به بتهوون، شكسپير و گوته عشق مي ورزم ... رامبراند
نقاش محبوبم است. اما كشور مورد علاقه ام بیشك ايتالياست."
نوشته بالا خلاصهای از مقاله خانم شبنم رضایی در روزنامه ایران است.
اما لینکهای دانلود کتاب زندگی تولستوی.هر قسمت شامل 40 صفحه میشود و نزدیک به 650
کیلوبایت حجم دارد،که تصور می کنم برای دانلود شما مناسب باشد.
قسمت اول
قسمت دوم
قسمت سوم
قسمت چهارم
قسمت پنجم
قسمت ششم
Posted by alireza1356 at 01:19 AM | Comments (0)
رمان شبهای سپید از داستایفسکی
در این پستم یک کتاب دیگر برایتان در نظر گرفتهام،این بار از یکی از نویسندگان
نامدار روسیه ،داستایفسکی.نخست به شرحی از زندگی و آثار وی میپردازم:
داستايفسکي، فرزند دوم پزشک ويژه مستمندان، در مسکو به جهان آمد. ظاهراً نخستين سال
هاي زندگيش در محيطي محصور و منزوي سپري شد. پدرش مردي تندخو و مستبد و مشروبخوار
بود و با اين همه با توجه به معيارهاي زمانه از تحصيلات عالي برخورداري داشت؛ مادرش
زني فرهيخته تر از پدر و از خانواده اي اصيل بود. خانواده داستايفسکي، به جز خواندن
انجيل، به مطالعه ادبيات روسي و مهمترين نشريه هاي روز دلستگي داشت. احتمالاً
برجسته ترين خاطرات دوران کودکي داستايفسکي تماشاي نمايش چپاولگران شيلر به سن ده
سالگي است. کيفيت هاي نمايشي اين اثر و دعوي آزادي رمانتيک گونه آن معنايي ماندگار
و عميق بر داستايفسکي نويسنده بر جا گذارد. مستغلاتي فقرزده نيز که پدر او در 1831
به چنگ آورد و شامل دو روستاي استان تولا بود و در آن خانواده داستايفسکي تعطيلات
سالانه خود را مي گذراند تأثيري همسان بر او داشت. حضور در اين مستغلات نخستين
آشنايي واقعي داستايفسکي با مردم روس بود که بعدها بسيار فصيح پيرامون آنها به
نوشتن پرداغخت. از آثار شيلر و استان نکبت بار تولا درونمايه ها و رويدادهايي بيرون
تراويد که ذهن داستايفسکي را در سراسر زندگي به خود مشغول داشت و تأثير عمده خود را
در آخرين رمان او، برادران کارامازف، برجا گذارد.
به سال 1837، دو سالي پس از مرگ پدر، که ظاهراً به دست دهقانان خود کشته شد، مادرش
درگذشت. داستايفسکي در مؤسسه مهندسي نظامي سن پترزبورگ به تحصيل پرداخت و هرچند در
آنجا به تحصيل رشته فني مشغول بود اما ظاهراً بيشتر وقت خويش را منحصراً به مطالعه
آثار کلاسيک روسي و نيز آثار برخي نويسندگان گوناگون اروپايي (از والتر اسکات تا
هوفمان و دوکوئينسي و بالزاک) اختصاص مي داد. در اين هنگام به مسائل فوق طبيعي و
ترسناک دلبستگي داشت. پس از اتمام دوره مهندسي و فراغت از خدمت نظام يکسره به
ادبيات روي آورد. داستايفسکي در 1846 بي درنگ به دنبال انتشار نخستين کتاب عمده
خود، بيچارگان، ترجمه اوژني گرانده، اثر بالزاک، را منتشر کرد. بيچارگان با تحسين
بسيار از جانب منتقد برجسته، و.گ.بلينسکي، مواجه شد و کمابيش يک شبه نويسنده آن در
ادبيات روسي تثبيت گرديد. اثر دوم او به نام همزاد (1846) موفقيت اثر نخست را تجديد
نکرد. داستايفسکي در همين زمان با به کار گرفتن درونمايه هايي همچون قدرت افسانه
(ارباب، 1847) و قدرت رؤيا (شب هاي سفيد، 1848) به تجربه هاي ناموفقي دست يازيد. در
اواخر دهه 1840 به گروه پتراشفسکي راه يافت و در بحث هاي آنان پيرامون سوسياليسم
آرماني و انقلاب شرکت جست. او به يقين از چنين عقايد زمانه تأثير پذيرفت، هرچند
آثارش عاري از موضوع هايي است که نشان دهد او صادقانه به آراي انقلابي پرداخته است.
داستايفسکي همراه با ديگر اعضاي گروه پتراشفسکي دستگير شد، به زندان افتاد و در
دادگاه نظامي به اعدام محکوم گرديد. اتهام عمده او اين بود که نامه معروف بلينسکي
را به گوگول به صداي بلند در يکي از نشست هاي گروه خوانده است. منتقد در «نامه به
گوگول»، به سبب شيفتگي مذهبي گوگول، بر او تاخته و اعلام داشته است که مردم روسيه
عميقاً به زيبايي گرايش دارند. حکم مجازات مرگ که به دستور تزار، نيکلاي اول، صادر
شده بود به زندان با اعمال شاقه و تبعيد تبديل گرديد و بنابراين داستايفسکي در آغاز
سال 1850 با دست و پاي زنجير شده به سيبري فرستاده شد. تجربه اي را که داستايفسکي
در اردوگاه کيفري امسک از سر گذراند خردکننده بود. در اينکه بيماري صرع داستايفسکي،
که بعدها خود را نشان داد، حاصل اقامت او در اين اردوگاه است يا نه ترديد وجود
دارد، اما در اينکه داستايفسکي تا پايان عمر از بيماري صرع رنج بسيار برد ترديدي
نيست. گزارش او از چهار سال زندان در اردوگاه کيفري (يادداشت هاي خانه مردگان،
2-1861) اثري کلاسيک در ادبيات زندان به شمار مي آيد. هنگامي که در 1854 آزاد گرديد
هنوز حق خروج از سيبري را نداشت اما از زندگي نسبتاً آزادي برخوردار بود، به ويژه
که به عنوان افسر مشغول خدمت شد. پس از چندي با بيوه يکي از همکاران ازدواج کرد و
سرانجام در 1859 اجازه يافت به بخش اروپايي روسيه بازگردد.
ازدواج داستايفسکي روي هم رفته با شادکامي همراه نبود. از اين گذشته، او در جامعه
اي با تجديد شهرت و اعتبار روبه رو بود که همه جا از اصلاح و دگرگوني هاي انقلابي
سخن به ميان مي آمد. تجربه هاي او سبب تحکيم احساسات مذهبي در او گرديد که در دهه
1840 در وجود او نهفته بود و هنگامي که به ياري برادرش روزنامه زمان را در 1861
پايه ريزي کرد، در زمينه عقايد سياسي، فردي محافظه کار، ميهن پرستي تجاوزگر و
کمابيش توده گرا بود؛ بدين معني که به طبقه دهقان روسي دلبستگي داشت و از جامعه
روشنفکر مي خواست که از آنان بياموزد. داستايفسکي در روزنامه زمان بود که نخستين
رمان خود را به نام تحقيرشدگان (1861) انتشار داد و نيز گزارش نخستين سفر خود را به
اروپا با عنوان يادداشت هاي زمستاني پيرامون برداشت هاي تابستاني (1863) در همين
روزنامه به چاپ رساند. سرمايه داري کلان شهر غرب، به ويژه آنچه او در لندن به چشم
ديد، براي او تکان دهنده بود و آراي ضد غربي و ضد اصلاحگرانه را در او برانگيخت.
به دنبال افزايش بدهي هاي داستايفسکي روزنامه او نيز به سبب چاپ مقاله اي پيرامون
شورش سال 1863 لهستان از سوي مقامات توقيف گرديد؛ و با آنکه اجازه انتشار روزنامه
ديگري را با عنوان دوران به دست آورد، مرگ همسر، مرگ برادر و مرگ آپولون گريگورف،
صميمي ترين همکارش در انتشار روزنامه، ضربه هايي کاري بر او بود. داستايفسکي هرچند
برجسته ترين اثرش را تا آن زمان، به نام يادداشت هاي زيرزمين (1864)، در روزنامه
دوران به چاپ رساند، ديري نگذشت که اين روزنامه به تأخيرهايي مواجه شد و سپس به کلي
متوقف گرديد و بدهي هاي زيادي براي او بر جا گذاشت. او در ويسبادن، در آغاز پاييز
1865، به سبب روبه رو بودن با تنگناهاي خردکننده، نوشتن رماني را با عنوان جنايت و
مجازات (1866) طرح ريزي کرد، اما به سبب بستن قرارداد نوشتن رمان ديگري به نام
قمارباز (1867)، و تعهد اتمام آن در مدت يک سال، موقتاً نوشتن اثر عمده خود را رها
کرد. رمان قمارباز را داستايفسکي براي زن جوان تندنويسي، به نام آنا اسنيتکين،
تقرير مي کرد و او مي نوشت. داستايفسکي يک سال بعد با اين زن ازدواج کرد و با اينکه
يک رب قرن با يکديگر اختلاف سن داشتند ازدواج آنان با شادکامي و موفقيت همراه بود.
زن و شوهر سپس براي فرار از دست طلبکارها به تبعيدي اجباري در اروپا دست زدند و
چهار سالي را در درسدن گذراندند. داستايفسکي در اين مدت دو رمان عمده خود، ابله
(1868) و جن زدگان يا شيطان ها (2-1871) را نوشت. در بازگشت به روسيه، همسر
داستايفسکي نقش ناشر آثار شوهر را برعهده گرفت و زندگي خانوادگي آرام و استواري را
پي ريزي کرد. رسيدگي دقيق و فداکارانه او به مسائل مالي داستايفسکي، به تدريج، سبب
پرداخت تمام بدهي هاي او گرديد. هرچند مرگ هاي زودرس برخي از بچه هايش و حمله هاي
وخيم بيماري صرع او دهه آخر عمرش را بر او سخت ناگوار کرد اما در سايه فعاليت
خاطرات نگاري (يادداشت هاي يک نويسنده، که در سال 1873 آغاز گرديد و با وقفه هايي
تا هنگام مرگ ادامه يافت) و نيز در سايه مطالعه آثار خود در حضور مردم، روزنامه
نگاري (ويراستاري روزنامه شهروند، 4-1873) و کارش در مقام رمان نويس (جواني خام،
1875) و سرانجام بر تارک همه اينها، با انتشار بزرگترين رمانش، برادران کارامازوف،
در 80-1879 به شهرت ادبي کم نظيري دست يافت. شهرت او در طول جشن هايي که به مناسبت
پرده برداري از پيکره پوشکين در مسکو، به سال 1880، برپا شد با ايراد سخنراني
پيرامون پوشکين، که ستايش همگان را برانگيخت، به اوج رسيد. و آنگاه تشييع جنازه او
در اول فوريه 1881، پس از مرگش در 28 ژانويه، قلب هاي بسياري را از اندوهي بي حد
آکند.
بيچارگان ، نخستين اثر داستايفسکي ، ممکن است در نظر اول به شيوه کهنه مبادله نامه
ميان دو تن ( کارمندي تهديست و ميانسال ، به نام دووشکين ، و دختري بسيار جوان تر )
نوشته شده باشد ، اما اين شيوه ساده از عميقي روانکاوانه برخوردار است و نامه هاي
شخصيت داستايفسکي گونه ويژه آن به صورت اعترافات پيچيده اي در مي آيند که نه تنها
عشق بي حد او را به دختر افشا مي کنند بلکه او را به آگاهي مي رسانند و هويت شخص او
، جاي او در جامعه و معناي فقر او را به او نشان مي دهند .
داستايفسکي هنگام رهايي از زندان براي خبرنگاری به تردیدها و ایمان خود اعتراف کرده
است :« من همين قدر مي توانم درباره خود به شما بگويم که من فرزند زمانم ، فرزند بي
اعتقادي و ترديد و تا اين لحظه و حتي تا پايان عمرم بر اين باور خواهم بود ... ديگر
بگويم ، اگر کسي براي من ثابت کند که مسيح از دايره حقيقت بيرون است و به راستي
يقين حاصل کنم که حقيقت ها فرسنگ ها با مسيح فاصله دارد ، باز هم ترجيح مي دهم در
کنار مسيح بمانم در کنار حقيقت . » اين گفته را يکي از برجسته ترين وصيت نامه هاي
قرن نوزدهم به شمار مي آورند، قرني که روشنفکران آن رفته رفته به اين نتيجه مي
رسيدند که بايد خود را از بندهايي که پدران ناآگاه آنان بر دست پاي ذهن شان بسته
اند رها سازند.
اين وصيت نامه ، ده سال بعد ، مناسبت خاص ادبي خود را پيدا کرد و داستايفسکي در
يادداشت هاي زيرزمين ترديدهاي خويش را پيرامون علم گرايي ، با عقيقده مرسوم که
انسان را اساسا موجودي عقلاني مي پنداشت ، درک خود را از انسان به عنوان موجودي
هوسباز ف شکاک و خودسر ارائه داد . راسکولنيکف در رمان جنايت و مجازات نمونه وفق
ارائه چنين درکي است . او در اين رمان دانشجويي است که دست به جنايت مي زند تا ثابت
کند که ناپلئون خودسري است اما سرانجام به خطا و بيهودگي انگيزه هايش پي مي برد .
راسکولينکف خود او نيز دشواري سرگردان مي بيند که در حقيقت شخصيت دوباره خود او نيز
هست . در اينکه او به تاثير سونياي فاحشه به تهذيب اخلاق مي رسد عمق عقايد مطرح شده
در آن و تکريب کابوس گون واقعيت زندگي نکبت بار داستايفسکي ، به عنوان برترين رمان
نويس قرن نوزدهم روسيه بر آن متکي است .
داستايفسکي در دومين رمان خود ، ابله ، تلاش مي کند تا درک خويش را از مسيح معاصر
در قالب ابله کودک مانند ، يعني شاهزاده ميشکين ، که کتاب انجيل او ترکيبي از
رستگاري به ياري قدرت زيبايي و مسيح گرايي ادبي است ، تجسم بخشد. هر چند بخش هاي
پاياني کتاب درخشان است اما اين اثر به طور کلي تلنبار از طرح هاي فرعي و آدم هاي
پرگو و طرفدار بحث و جدل است . اگر در ابله در سايه نويد مسيح روسي اميدي براي
روسيه وجود دارد ، در رمان جن زدگان يا شيطان ها ، رمان بزرگ روشنفکر ، مسموم از
عقايد غربي و تاثيرهاي پوچگرانه ، نه ايماني به خود پيدا کند نه به مردم خداپرست
روسيه . استاورگين ، منجي فرضي جامعه روشنفکر ، ظاهرأ ميان بينش پوچگرايانه از
آزادي ( که در قالب هواخواه اوکريلف ارائه مي شود ) و امکان ايمان مذهبي ( که در
قالب شاتف ايمان جوي تجسم مي يابد ) سرگردان است . اما سرانجام تسليم عقايد
ورخونسکي تروريست مي گردد تا هدف هاي ويران کننده خويش را تحقق بخشد . اين رمان از
آنجا که استبداد سياسي را که در نتيجه انقلاب دامنگير روسيه مي شود تشخيص مي دهد
تفسير آن براي منتقدان شوروي کاري سخت دشوار بود.
داستايفسکي پس از اين کمدي پر قدرت و سياه ، بر آن شد تا موقعيت روسيه را در شرايطي
اصولي تر بيازمايد؛ اما از بررسي خود پيرامون يک «خانواده تصادفي » ( جواني خام )
چيزي به دست نياوردو تنهاي هنگامي که ، به سال 1878 ، در محاکمه ورا زاسوليچ
تروريست حضور يافت ، چارچوب آخرين و بزرگ ترين رمانش ف برادران کارامازوف ، را به
دست آورد.
خانواده کارامازوف همچون روسيه کوچکي تصوير مي شود که در آن روسيه معاصر و زميني در
قالب دميتري ، نفوذ غرب در قالب ايوان ، و روسيه مذهبي در قالب آليوشا تجسم مي يابد
و در اني ميان انتقاد ايوان از کليسا ( به ويژه در فصل معروف « بازجوي بزرگ ) همچون
حمله اي پاسخ ناپذير به بي عدالتي جهان شمرده مي شود.
براداران کارامازوف به عنوان اوج دستاورد داستايفسکي بازتاب نگراني اوست پيرامون
دستواري هاي انتخاب که پيوسته پيش روي بشر قرار دارد.
آدم هاي داستان هاي داستايفسکي در پي تغيير نيستند ، در پي اصلاح نيستند ، آنان
تلاش مي کنند خويشتن را در برابر زشتي ها و پليدي ها ، که شمارشان اندک نيست ،
همواره نيرومندتر و مجهزتر کنند.
"چنين گفت نيچه": "داستايوسکي تنها کسي است که از آثار او چيزهايي درباره روانشناسي
آموخته ام."
اما کتابی که برایتان در نظر گرفتهام کتاب"شبهای سپید" مییاشد.
از اینجا دانلود کنید.
Posted by alireza1356 at 01:07 AM | Comments (1)
بیوگرافی محمود دولت آبادی
برای بسیاری از خوانندگان حرفهای رمان "کلیدر" دولتآبادی مظهری از رمان فارسی
است.یک کتاب با کارکترهای متعدد خوبپرداختشده که هیچ کدام سیاه یا سفید نیستند.من
فقط جنگ و صلح تولستوی را از حیث تعدد کاراکتر و روال داستانسرایی قابل قیاس با این
کتاب میدانم.
محمود دولتآبادی در دهم مردادماه ۱۳۱۹ در دولتآباد سبزوار متولد شد و از همان
آغاز نفرين نوشتن با او همراه و همزاد شد.
دوران کودکی او در بحبوحه جنگ جهانی دوم و فقر ناشی از آن و سرخوردگیهای پس از جنگ
و اقتدار روسها بر ايران سپری شد.
همه اين عوامل و عشق توأم دولتآبادی به ادبيات و هنر, باعث شد که او جنگ برای
نوشتن را آغاز کند، همان گونه که در نوشتههايش اظهار میدارد که" من در ادبيات
نبردی را آغاز کردهام، که از آن بايد پيروز بيايم بيرون, توجه میکنيد اين نبرد من
است. "
دولتآبادی, از آغاز مشاغل مختلفی را تجربه میکند, کار روی زمين, چوپانی, پادويی
کفاشی, صاف کردن ميخهای کج و بعد به عنوان وردست پدر و برادر به عنوان دنده پيچ
کارگاه تخت گيوهکشی, دوچرخه سازی, سلمانی و.... بعدها تمام مشاغلی که او در دوران
نوجوانی و جوانی خود تجربه کرده است, در آثارش به خوبی نمود پيدا میکند.
دولتآبادی, پس از تجربههايی که در سبزوار پشت سرمیگذارد، عازم مشهد و آنگاه
تهران میشود و به نوعی آغاز آوارگی که در اين دوران باز هم مشاغل ديگری نظير
حروفچين چاپخانه, سلمانی کشتارگاه, رکلاماتور برنامههای تأتر, سوفلور کنترلچی
سينما, ويزيتور روزنامه کيهان و ... را تجربه میکند.
اما تهران برای شهرستانی ۱۸ سالهای که گاه به ناچار در حاشيه خيابان گرگان
میخوابد و گاه روی بام آغل گوسفندهای سلاخخانه, همهاش اين نيست.
تهران, تهران سينما هم هست. تهران سرنوشت يک انسان، تهران کتاب، تهران چخوف، جنگ
اصفهان و سرانجام تهران سال ۱۳۴۰ است و در همين دوران است که دولتآبادی به صورت
جدی با تأتر آشنا میشود و ۶ ماه نظری و ۶ ماه هم عملی درس تأتر میخواند. در اين
دوره شاگر اول میشود و پس از آن "شبهای سفيد داستايوسکی" را بازی میکند و بعد"
قرعه برای مرگ" اثر" واهه کاچا"؛ بازی در نمايش" اينس مندو"," تانيا"," نگاهی از
پل"اثر" آرتور ميلر", و بعد از آن کار در اراده برنامههای تأتر است. جايی که برای
دولتآبادی دلچسب نيست ؛ چرا که مجالی برای بازيگران جوان فراهم نيست, پس به گروه
هنر ملی میپيوندد که دوره پرباری برای او آغاز میشود.
بازی در نمايش "شهر طلايی" تدوين "عباس جوانمرد" قصه طلسم و حرير و ماهیگير" نوشته
علی حاتمی," ضيافت و عروسکها" نوشته بهرام بيضايی, سه نمايشنامه پيوسته "مرگ در
پاييز" نوشته اکبر رادی و "تمام آرزوها" نوشته "نصرت نويدی" و پس از آن بازی در
نمايش "راشومون" که کارگردانی آن را بعدها خود به عهده میگيرد. بعدها مشارکت در
انجمن تأتر, بازی در نمايشنامه "حادثه درويشی" نوشته "آرتور ميلر" با کارگردانی
"ناصر رحمانینژاد" چهرههای سيمون ماشار اثر برشت با کارگردانی مشترک محسن بلغانی
و سعيد سلطانپور.
در سال ۱۳۵۳ مهين اسکويی، کارگردان تأتر از او دعوت میکند که در نمايشنامه "در
اعماق" اثر ماکيسم گورکی ايفای نقش کند.
خود او میگويد: تصميم داشتم آن کار را به عنوان آخرين بازی صحنهای خودم داشته
باشم, تا در واقع پايانی شايسته بر شروع صميمانه بوده باشد که البته خودم
نمیدانستم پليس هم در اين مورد با من هم عقيده است, قرار است آخرين اجرا در
سوسنگرد صورت بگيرد.
بيش از آن که به سوسنگرد بروم, پليس آمد و بازی به آخر رسيد! و بازجويی کوچک يکی دو
ساعته, دو سال به درازا کشيد.
بازجو او را کمونيست عارف خطاب میکند و در اين دوره است که نوشتن کليدر متوقف
میشود و اين يکی از دريغهای زندگی دولتآبادی است ؛ چرا که در اين سال که خود
معتقد است بسيار سيال و روان مینوشته است, کار نوشتن را مجبور است رها کند.
از سال ۱۳۴۰ تا ۱۳۵۳ تأتر و داستان نويسی، دوشادوش هم، ذهن دولتآبادی را تسخير
کرده بود.
او در همين سال تأتر را برای هميشه کنار میگذارد , اگر انتشار نمايشنامه ققنوس و
يا فعاليت دولتآبادی را برای تشکيل سنديکای تأتر در يکی دو سال بعد از انقلاب
مستثنا بدانيم ؛ اما از پانزده سال هم نفسی با تأتر و به خصوص بازيگری چيزهای زيادی
برای او باقی مانده است که يکی هم ژستهای هنر پيشهواری است که اينک کاملا درونی
شده و به وجهی از رفتار طبيعی و روزمره او تبديل شده است.
دولتآبادی, کار منظم داستاننويسی را با انتشار "ته شب" در سال ۱۳۴۱ آغاز میکند
که در آثار او از همان نخستين اثر تا آخرين آنها سلوک خطوط تفکری کلی نگر و
نشانههايی مشخص وجود دارد, همچنين تسلطهای رشکآميز او در فضاسازی و ديالوگ نويسی
از همان آغاز کار پيداست. در ضمن داستانهای او داستان گذار است. گذار از يک وضعيت
به وضعيت ديگر، گذاری بحرانساز و حوادثی که در زمينه همين بحران شکل میگيرند.
آوارگی نيز از همان آغاز يکی از مشخصههای آثار او است, ويژگی که در دوران جوانی
ويژگی بارز زندگی خود اوست.
مشخصه ديگر آثار او عشق به پدر يا خاطره پدری است, ارادت به صادق هدايت، همدلی او
با هدايت بهرغم تفاوت نگاهشان که به خوبی در رمان سلوک وجه روشنتری به خود
میگيرد, از ديگر مشخصههای آثار دولتآبادی است.
مشخصه ديگر آثاراو ندای اميدواری در عين کلافگی است و نگاه تلخ او به زندگی که اين
اميدواری از تربيت و آموزش روستايی او ناشی میشود, که قناعت و صبوری ويژگی آن است
و کاملا با نگاه شهری صادق هدايت متفاوت است.
مشخصه ديگری که در کارهای دولت آبادی بارز بود, اين است که او به شرح بيرونی آدمها
بيشتر رغبت نشان میدهد تا شرح درونی آنها, گاه به نظر میرسد که اين آدمها درون
ندارند, از بس که نويسنده به شرح بيرونی آنها پرداخته است, به قد و قامتشان به شکل
و شمايلشان و خلق و خوی آنها بيش از آنکه نشان داده شود, به وصف در میآيند و از
صافی ذهن و زبان راوی نويسنده عبور میکنند, تا ماجرا سرانجام پس از آن آغاز شود.
تم اصلی داستانهای او بر دو مدار در حرکت است: روستا و شهر.
خود او در اين باره میگويد: در کار من, از آغاز دو رگه وجود داشت, يکی رگه يا
جريانی که موضوعاتش عمدتا موضوعاتی روستايی بود و يکی رگهای که موضوعاتش مربوط
میشد به مسايل حول و حوش شهر و شهرنشينی ..... رگه اولی با لايههای بيابانی آغاز
شد و دومی را میشود گفت با سفر.
پس از ته شب دولتآبادی "ادبار" را به همراه داستانهای بند, پای گلدسته امامزاده,
هجرت سليمان, سايههای خسته و بيابانی را در مجموعه لايههای بيابانی در سال ۱۳۴۷
منتشر میکند.
داستان بعدی او هجرت سليمان و سايههای خسته, است که از نظر ساختار با آثاری که تا
به آن روز منتشر کرده بسيار متفاوت است. در اين اثر، دخالت نويسنده بسيار ناچيز
است, ديالوگ و عمل داستانی ماجرا را به پيش میبرد که نقش تاثر در آن غير قابل
انکار است.
اثر بعدی دولتآبادی "بيابانی" است که نقطه عصيان آثار دولتآبادی نيز به شمار
میرود, داستان ديگری از ناکارآمدی ساخت و ساز نوين اجتماعی.
پس از آن، دولت آبادی اولين رمانش را تحت عنوان "سفر"به چاپ میرساند که اين رمان
از طرح داستان محکمی برخوردار نيست.
سفر داستان يک گره, يک بنبست است, داستان با يک بحران آغاز میشود, از بیکار شدن
مختار و طليعه دنيای جديد و ورود ماشين که اين گرفتاریها را آغاز کرده است. پس از
آن دولتآبادی رمان" اوسنه بابا سبحان" را منتشر میکند که از ساخت خوبی برخوردار
است که با بابا سبحان آغاز میشود و بعد عروسش، شوکت و آنگاه پسرها, صالح و مصيب و
ديگر شخصيتها در شبکهای منطقی از روابط اجتماعی روستا و تعاملی معقول و ناگزير که
يکیيکی پا به صحنه داستان میگذارند.
رمان بعدی دولتآبادی "باشيرو" است که اين اثر با آثار قبلی دولتآبادی تفاوت فاحشی
دارد.
دولتآبادی, داستانهايی دارد که پردهی داستان به روی يک زن باز میشود , جای خالی
سلوچ و کليدر از آن جملهاند, باشيرو نيز از آن جمله است, پس از آن "گاوارهبان" را
مینويسد که رمانی کوتاهتر از باشيرو و نه به خوبی "اوسنه بابا سبحان" است,
گاوارهبان نيز چون هميشه با يک بحران آغاز میشود.
داستان بعدی دولتآبادی، "مرد" است که در سال ۵۱ نوشته میشود ؛ ولی در سال ۵۳ به
دست مخاطبان میرسد. داستان کوتاه نسبتا بلندی راجع به مرد شدن يک پسر نوجوان, اين
نوشته، مثل بقيه آثار دولتآبادی داستان فقر است ؛ اما داستان نکبت نيست و اين درست
در جهت عکس نوشتههای نويسندهای مثل چوبک است که در آنها میتوان بوی چرک و کثافت
را فهميد ؛ولی تفاوت دولتآبادی با چوبک در اين است که وقتی دولتآبادی از مردم
عادی يا فرودست جامعه صحبت میکند, نگاه او نگاهی آرمانی و حتی حماسی است.
اثر بعدی او "عقيل عقيل" است, اين اثر ديگر با بحران شروع نمیشود؛ بلکه داستان با
فاجعه آغاز میشود, زلزله در مرکز فاجعه، عقيل قرار دارد که همه کس اش مردهاند,
جز دخترش شهربانو که با او به صحرا بوده است و جز پسرش تيمور که در گناباد به
سربازی رفته است.
در "عقيل, عقيل" اين پدر است که پسر را گم کرده است ؛ اما در واقع تيمور تنها پسر
عقيل نيست که همه کس و کار اوست پس باز هم عقيل پدر گم کردهای بيش نيست.
پس از آن " از خم چنبر" را منتشر میکند که بسياری معتقدند: موضوع يا ماجرا در اين
داستان اهميت ندارد, اثر ديگری که از دولتآبادی منتشر میشود "ديدار بلوچ" سفرنامه
کوتاهی است, که شرح سفری است که دولتآبادی به زاهدان و آن حدود داشته است. سفرنامه
از مشاهدات دولتآبادی از زاهدان آغاز میشود و بعد همراه راوی به ميرجاوه و زابل
هم سری میزنيم. که در اين اثر برخی افکار و روحياتی که دولتآبادی در جابهجای
آثارش به عنوان تفکری محوری در داستانهايش بروز داده است, در اين اثر نمودی آشکار
و مستقيم پيدا میکند.
اثر بعدی او "جای خالی سلوچ است" رمان جای خالی سلوچ با غيبت سلوچ, با جای خالی او
آغاز میشود, پدر نقطه اتکاء و اطمينان خانواده، ناگهان نيست شده يا از بين رفته
است.
اثر بعدی دولتآبادی "کليدر" است, رمانی در ستايش کار و زندگی و طبيعت، که خود
دولتآبادی بارها گفته است "ديگر گمان نکنم که نيرو و قدرت و دل و دماغم اجازه بدهد
که کاری کاملتر از کليدر بکنم.
کليدر از جهت کمی و کيفی، کاملترين کاری است که من تصور میکردهام که بتوانم و
شايد بشود, گفت در برخی جهات از تصور خودم هم زيادتر است.
کليدر, يک رمان عظيم روستايی است در ۱۰ جلد و بالغ بر ۳ هزار صفحه که او بيش از ۱۵
سال عمرش را صرف نگارش آن کرده است و حجيمترين رمان فارسی به شمار میرود ؛ البته
گمان نمیرود که دوباره چنين حادثهای تکرار شود, با زبانی فخيم و حماسی و بيش از
شصت شخصيت که جملگی تمام و کمال پرداخته شدهاند.
دولتآبادی, در ادامه جلد دوم مردم سالخورده را مینويسد که زندگی همه آدمهايی
است که چون راوی دردمند اين اثر زخمها را از اين زمانه بیرحم بر جان خود احساس
میکند؛ فقر, فقر, فقر.
اثر بعدی او سلوک است که جنجالهای بسياری را به پا کرد.
سلوک، حديث نفس هم هست, حديث نفس يک نويسنده و اين نويسنده فقط محمود دولتآبادی
نيست, سلوک حديث نفس نويسنده ايرانی است, در اين زمانه که اين نوشتهها بار
امانتاند و چون جنازهای طاعونی روی دستمان مانده است.
Posted by alireza1356 at 01:00 AM | Comments (0)
دو داستان کوتاه از ویرجینیا ولف
ویرجینیا وولف از نویسندگان مورد علاقه من است.دو داستان کوتاه از این
نویسنده بزرگ بصورت پیدیاف فرهم کرده ام ، که تقدیمتان می شود.شرح مختصری از
نویسنده را در زیر بخوانید .در انتها لینک دانلود دو داستان کوتاه از این نویسنده
گذاشته شده است.
ویرجینیا ولف کار نویسندگی حرفه ایش را از سال 1915 با انتشار نخستین رمانش"سفر
خارج" آغاز کرد که نوشتنش هفت سال به درازا کشیده بود.این رمان کمابیش قراردادی است
ولی در آثاری که پس از آن انتشار یافت به ویژه اتاق جیکاب(1922) و خانم دالووی و
طرف فانوس دریایی(1927) و امواج(1931) و بین پردهها (1941) ، ویرجینیا ولف
روزبهروز شیوههای نامتعارفتری برای نشان دادن خویش از"زندگی" و "واقعیت" پدید
آورد.او در مقاله"آقای بنت و خانم براون" ناخرسندی بسیار خود را از"واقعیت" دنیای
قصههای نویسندگان ناتورالیستی مانند جان گالزورذی و هربرث جورج ولز و آرنولد بنت
بر زبان آورد.او در جای دیگری میگوید:"زندگی مانند چراغهای تزیینی متقارن دو طرف
درشکه نیست.هاله نوری است، محیط شفافی است که ما را از آغز تا فرجام ذهن در بر می
گیرد."برای رخنه در این محیط ،برای نشان دادن "خود زندگی" ، باید به "جریاناندیشه
،جریان سیال ذهن" دست پیدا کرد که محمل ذهنی آن است.در پی این هدف ،وولف روزبهروز
بیشتر از ظواهر زدوبه جستجوی ساختار داستانی پرداخت که"به طور معجزهآسایی بدون
دیوار و پله هم قابل سکونت" بود.این تلاش وی موجب شد دوست و منتقدش ادوارد مورگان
فورستر از خود بپرسد آیا او تند نرفته است:"نه داستانی میگوید نه پیرنگی می
بافد.یعنی میتواند شخصیتی بیافریند؟" شخصیتی در نخستین رمان او می گوید:"میخواهم
رمانی بنویسم درباره سکوت،درباره چیزهایی که مردم نمیگویند." در رمان ماقبل آخرش
امواج به این مقصود بسیار نزدیک می شود.آرزوی زدودن"همه تفاله و مردگی و پیرایه" و
"ارائه تمام لحظه،هر چه در بر دارد" در خاطرات نویسنده او برآوردن نزدیک می
شود.نشانی از داستان و پیرنگ و گفتگو و شخصیتپردازی(به معنی رایجشان) بر جای نمی
ماند.در عوض ،جریان افکار و احساسات شش شخصیت را داریم که بصورت رویایی عرضه می
گردد.
نوشتن همه زندگی وولف بود و به معنایی کاملا حقیقی ،ماییه دوام او در برابر جنون و
مرگ.
اگر امواج یک" رمان" نامتعارف بود ، نقش روی دیوار یک"داستان" نامتعارف است و شیوه
او را به زیبایی نشان می دهد.راوی که پیداست خود وولف است ،نقشی را روی دیوار به
خاطر میآورد.نقش چه بوده است؟در پایان به آن پی می بریم و گویی پیرنگ همین بوده
است.ولی نکته پیرنگ نیست،همچنان که ارضای چنین کنجکاوی نیز هدف زندگی نیست.نکته این
است که آن نقش ،گرانیگاه خیل وسیع تداعیهای آزادی می گردد که از شکسپیر تا حقوق
زنان را دربرمی گیرد اما همه به همان پرسشهای بنیادین هنر وولف برمی گردند: چیستی
واقیت و خود زندگی."اگر برخیزم و معلوم کنم که نقش روی دیوار در واقع سر یک میخ
است،چه عایدم می گردد؟ دانش؟دانش چیست؟"او با این پرسش دانش شناسانه بازی
میکند.اما زندگی چه؟"پس اگر بخواهیم زندگی را با چیزی مقایسه کنیم،باید آن را
تشبیه کنیم به پرتاب شدن در تیوب با سرعت پنجاه مایل در ساعت و فرود آمدن در انتهای
دیگر بدون حتی بدون یک سنجاق باقی مانده در موها!پرتاب شدن به پیشگاه خدا سرتا پا
برهنه!"ولی این نقشها مانند دانه شنی که صدف برگردش مروارید میسازد،هستههای هنر
وولف و پیوند ناپایدار او با سامانمندی و تندرستی بودند.او در سال 1941 خود را در
رود اوز غرق کرد.چنان که داستان می گوید:الیاف یک به یک زیر فشار سرد گزاف زمین
پاره میشوند
دانلود کنید
نقش روی دیوار
دوشس و جواهر فروش
Posted by alireza1356 at 12:54 AM | Comments (1)
سیاه مست یک داستان کوتاه از فرانک اوکانر
یک داستان کوتاه از "اوکانر" برایتان در نظر گرفته ام که بصورت یک فایل
پی دی اف تقدیمتان می شود.نخست به بیوگرافی مختصری از این نویسنده توجه کنید.
فرانک اوکانر ، نویسنده ایرلندی، که نام اصلیش مایکل جان ادونوان است ، در سال 1903
در "کورک" ایرلند به دنیا آمد.بعد از تحصیلات دبستانی نتوانست تحصیلاتش را در
دانشگاه ادامه دهد ، بنابراین مدتها شغل کتابداری را پیشه کرد و در حین کار سخت به
مطالعه پرداخت و زبان بومی اسکاتلندی را فرا گرفت.اوکانر در اوایل دهه 1920 به خاطر
فعالیتهای سیاسیش مدتی را در زتدان گذراند و در دهه 1930 ریاست "نئاتر ابی ایرلند"
را برعهده گرفت.دوران کودکی و جوانی او در کتابهای"یک فرزند تنها" و "پسر پدرم"
بطور مفصل شرح داده شده است.
فرانک اوکانر از بنیانگذاران داستانهای کوتاه مدرن است.اودر اغلب داستانهایش که
بسیاری از آنها در مجله نیویورکر به چاپ رسیده، تصویری واقع گرایانه از زندگی
روزمره مردم ایرلند را ارائه می دهد که به همراه صفات و خصوصیات آنها و با چاشنی
طنز و بذله گویی ،شعرگونه بیان شده است.آثار عمده فرانک اوکانر عبارتند از مهمانان
ملت-استخوانبندی مبارزه-ژله سیب صحرایی- عصب مشترک-داستانهای فرانک اوکانر
–خویشاوندان بومی.از دیگر آثارش می توان یاداشتهای یک مسافر-آینه در راه-صدای تنها
–داستانهای بیشتری از فرانک اوکانر و آخرین اثرش "تاریخ ادبیات ایرلند" نام برد که
در سال 1967 چاپ و منتشر شد.
فرانک اوکانر در 10 مارس 1966 در دوبلین زندگی را بدرود گفت.
دانلود کنید
سیاه مست
Posted by alireza1356 at 12:48 AM | Comments (0)
دو داستان کوتاه از سیمین دانشور
دو داستان کوتاه ازبزرگ بانوی ادبیات ایران "سیمین دانشور" برایتان در
نظر گرفته ام که بصورت دو فایل پی دی اف تقدیمتان می شود.هر دو داستان از داستانهای
مورد علاقه من هستند.نخست به شرح مختصری از این نویسنده بزرگ کشورمان که برگرفته از
سایت جاودانه می باشد توجه کنید.
ارديبهشت ، سالروز تولد بانوي داستان نويسي ايران
هشتم ارديبهشت ماه ، سالروز تولد سيمين دانشور بانوي داستان نويسي ايران بود . او
در آستانه هشتاد و سه سالگي با شاره به اين موضوع كه جلد سوم جزيره سرگرداني ادامه
جزيره سرگرداني و ساربان است ميگويد : ” به زودي كار بازنويسي آن به پايان ميرسد و
آن را به چاپ ميرسانم“اين بانوي داسان سرا در هشتم ارديبهشت 1300 در شهر شيراز به
دنيا آمد. پدرش محمد علي دانشور احياالسلطنه بود همان كسي كه سيمين در رمان سووشن
به نام دكتر عبداله خان ياد ميكند. احياالسلطنه مردي با فرهنگ و ادب بود و عضو گروه
حافظيون كه شبهاي جمعه به سر مزار حافظ جمع ميشدند و ياد حافظ را زنده نگه
ميداشتند. مادر سيمين قمرالسلطنه نام داشت، بانوي شاعر و هنرمند كه نقاشي را
فرزندانش ميآموخت سيمين دانشور در مورد مادرش و روز تولدش گله ميكند: ”هميشه و همه
جا نام مادر و روز تولدم اشتباه چاپ شده است.“ اين بانوي داستان سرا ار كودكي با
ادبيات و هنر توسط مادر و پدرش آشنا شد و در دوره تحصيل به مدرسه مهر آيين شيراز
رفت.سپس به تهران آمد و وارد رشته ادبيات دانشگاه تهران و در سال 1329 با دفاع از
رساله خود در مورد ” زيبايي شناسي “ موفق به كسب درجه دكترا از اين دانشگاه شد . او
يكي از نخستين زناني است كه در ايران دست به قلم برد و در عرصه داستان نويسي بخت
خود را آزمود. او در سال 1329 با جلال آل احمد از نويسندگان مطرح ادبيات ايران آشنا
شد و ازدواج كرد و تا سال 1348 كه جلال به طور ناگهاني در اسالم نقاب خاك بر چهره
پوشيد، با وي همراه بود . دكتر دانشور تا سال 1359 كه به درخواست خود از دانشگاه
بازنشست شد به تدريس در دانشگاه هنر و ادبيات مشغول بود. از او مجموعه داستان ها و
رمانهايي به چاپ رسيده است كه عبارتند از ” آتش خاموش“ ، شهري چون بهشت“ ، ” به كي
سلام كنم“ ، ” سووشون“ و دو جلد از ” جزيره سرگرداني“ ايشان همچنين كتابي به
نام”غروب جلال“ دارد كه در آن به مرگ نابهنگام جلال اشاره ميكند. سووشون او يكي از
نمونههاي مطرح رمان فارسي است كه تا به حال به شانزده زبان زنده جهان ترجمه شده
است. سيمين دانشور درباره اين كتاب ميگويد: ” به تازگي در دانشگاه سوربن فرانسه به
معرفي اين كتاب پرداختهاند و برنامهاي براي آن برگزار كردهاند.“ سيمين درباره
خاطراتش ميگويد: ” تمام خاطراتم را از اول عمر تا به حال نوشتهام كه پس از مرگم به
چاپ خواهد رسيد“ سازمان ميراث فرهنگي چندي پيش به درخواست خود استاد ، خانهاي كه
او و جلال آل احمد در آن زندگي مي كردند را ثبت كرده است. سيمين دانشور آرزو دارد
پس از مرگ وي اين خانه تبديل به يك كانون فرهنگي براي استفاده هنرمندان ونويسندگان
شود. دانشور سرشار از ديد واقع گرا به انسان و هستي ، سرشار از مهر و اعتماد ،
نيرومند و خستگي ناپذير ، حضوري جاودان ونمونه در ادبيات ما دارد. سووشون او به شكل
نمادين مادر رمان فارسي است ... . حضور ارزشگذار او در اين زمانه كه ارزشهايمان
در گذار و بحران هستند مانند سنگ محك عمل ميكند. درستاست كه در زمانهاي زندگي
ميكنيم كه سنت ارزشهايمان اصل اساسي است و به فراسوي نيك و بدها گذار ميكنيم . اما
ادبيات سيمين دانشور و حضور او درست مانند يك حافظه تاريخي و فرهنگي ، همواره به
ادبيات ما يادآور ميشود: لزوم تن ندادن به حقارتهاي كه با نشان دادن دريچه هايي از
اندكي شهرت نويسنده و هنرمند را به ورطه فلاكت و نابودي میکشانند
دانلود کنید
سوترا
مرز و نقاب
Posted by alireza1356 at 12:43 AM | Comments (3)
بیوگرافی مارکز به همراه متن کامل رمان کسی به سرهنگ نامه نمینویسد
یک رمان از نویسنده مورد علاقه ام مارکز ، را در این پستم تقدیم
بازدیدکنندگان وبلاگم میکنم.یکی از مشهورترین رمانهای این نویسنده بزرگ به نام"کسی
برای سرهنگ نامه نمینویسد".نخست به بیوگرافی مارکز توجه کنید.
مارکز بزرگترین نویسنده کلمبیا و نامآورترین نویسنده جهان و برنده جایزه ادبی نوبل
سال 1982 ،در ششم ماه مارس 1928 میلادی در دهکده آراکاتاکا در منطقه سانتاماریای
کلمبیا متولد شد و تا سن هشت سالگی در این دهکده نزد مادربزرگش زندگی میکرد.
در سال 1935 به قصد زندگی با والدینش به شهر بارانکیا رفت و تحصیلات ابتدایی خویش
را در مدرسه سیمون بولیوار به اتمام رساند.
در سال 1941 اولین نوشته هایش در روزنامهای به نام خوونتود که مخصوص شاگردان
دبیرستانی بود ، منتشر شد.تحصیلات دبیرستانی او با وقفه روبهرو گشت و مارکر ، یک
سال به سوکو رفت.
در سال 1943 پس از پایان سال تحصیلی ، ساحل آتلانتیک را جهت رفتن به بوگوتا ترک کرد
ودر این شهر در کنکوری جهت گرفتن بورسیه شرکت کرد.
گارسیا مارکز در آن روزگار که در دبیرستان زیپاکوئیرا به تحصیل مشغول بود ، با
انتشار مجله ای به نام لیتراتورا قدرت ادبی خویش را به سایر همکلاسیهایش بازشناساند
، ولی متاسفانه نشریه فوق بعد از یک شماره توقیف شد.
در سال 1947 مارکز تحصیل در رشته حقوق را در دانشگاه بوگوتا آغاز کرد.بی آن که
نوشته ای را منتشر کند، مسئولیت ضمیمه دانشگاهی مجله هفتگی رازون را به عهده گرفت و
با پیلینو مندوزا و کامیلو تورس آشنا شد.
در سپتامبر همان سال ، اولین نوول خود را در ضمیمه ادبی ال اسپکتادو منتشر کرد و در
ماه دسامبر ، مارکز امتحانات سال اول حقوق را گذراند.
در ژانویه سال 1950 ، گارسیا مارکز مقله نویس روزنامه ال ارالدوی بارانکیا شد.
نوشتن کتاب "برگریزان" را همان سال اغاز کرد.
در سال 1951 ، مارکز به کارتاخنا ، جایی که والدینش در آن مستقر شده بودند ، برگشت.
اما در سال 1952 ، دوباره به بارانکیا برگشت و دستنویس برگریزان به انتشارات
لوسادای بوینس آیرس داد ، اما رد شد.با این حال او همچنان به خواندن ،سیر و سفر
کردن و نوشتن و نوشتن ادامه دادو سرانجام در سال 1955 کتاب برگ ریزان منتشر شد.
در ژانویه سال 1957 ، مارکز نوشتن "کسی به سرهنگ تامه نمی نویسد" را تمام کرد. در
ماه مه همراه مندوزا به آلمان شرقی رفت.در ژوئیه ، باز به همراه پلینیو مندوزا ، به
شوروی سفر کرد و از آنجا ، به مجارستان رفت در ماه اکتبر ، به پاریس برگشت و گزارشی
طولانی درباره ممالک بلوک شرق نوشت.
مارکز در مارس 1958 ، در جریان یک سفر کوتاه به کلمبیا ، با نامزدش مرسدس
بارکاپاردو ازدواج کرد.در همان سال سردبیر مجله ونزوئلا گرافیکا شدوکتاب"کسی به
سرهنگ نامه نمینویسد" را منتشر کرد.همچنین بسیاری از قصه های کتاب مراسم تدفین
مادربزرگ . رمان ساعت شوم را به پایان رساند.
در آوریل 1961 ،"کسی به سرهنگ نامه نمی نویسد" مجددا چاپ شد.در همین سال به مکزیک
رفت و با زن و فرزند دو سالهاش زندگی کرد.برایفیلمهای سینمایی فیلمنامه
نوشت.همچنین دستنویس داستان ساعت شوم را به مسابقه ملی رمان که در بوگوتا توسط شرکت
نفت اسو ترتیب یافته ، فرستاد و جایزه اول آن را از آن خود کرد.
در سال 1962 کتاب"کسی به سرهنگ نامه نمینویسد" وی در مکزیک منتشر شد.همچنین ترجمه
همان کتاب در پاریس.اولین روایت پاییز پدرسالار را هم در همین سال نوشت.در
سال 1965 ، نوشتن صد سال تنهایی ، را آغاز کردو در آوریل 1968 ، صد سال
تنهایی در بوینس آیرس منتشر شدو به موفقیتی فوری و چشمگیر رسید طوری که کتاب به طور
مداوم تجدید چاپ میشد.
در سال 1969 ، صد سال تنهایی ، جایزه فرانسوی بهترین کتاب خارجی را نصیب خود کرد.
در سال 1970 در بارسلون سرگذشت یک غریق چاپ شد.مارکز پس لز اینکه پست "سفیر" بودن
در بارسلون را رد کرد ، به سفر طولانی در کشورهای کاراییب پرداخت.
انتشار نوول های کتاب داستان غمانگیز و باورنکردنی ارندییرای سادهدل و مادربزرگ
سنگدلش ، باعث شد که جایزه رومولوگایهگوس را در مورد بهترین رمان به دست آورد.
در سال 1976 ، پاییز پدرسالار منتشر شد.
در فوریه سال 1981 ، اولین مجموعه آثار روزنامه نگاریاش در بارسلون چاپ شد.در ماه
مارس همان سال ارتش کلمبیا او را تهدید کرد فورا کشورش را ترک کند و او هم ناچار به
مکزیک بازگشت.
در سال 1982 ، کتاب چشمان آبی رنگ سگ را منتشر کرد و نیز در همین سال موفق به اخذ
جایزه ادبی نوبل گردید.
کتاب عشق سالهای وبا را در 1986 منتشر کرد.
انتشار کتاب ژنرال در هزار توی خویش در سال 1989 در سطح جهانی جنجال آفرید.
در 1992 ، کتاب از عشق و شیاطین دیگر ،1996انتشار پرونده یک گروگانگیری ،
1998 کارگاه سناریو نویسی و فرهنگ جامع اصطلاحات آمریکای لاتین،1999 سرزمین کودکان
و برای آزادی و در سال 2000 دو عنوان کتاب به نام یاداشتها و خانه بزرگ از او
منتشر شد.
تا همین اواخر ، مارکز با همسر ، دو فرزند ، عروس و نوه ششسالهاش در شهر
نیومکزیکو زندگی میکردند ، اما با وخامت اوضاع جسمانی و سرطان روبهپیشرفت ،همچنین
با احساس نزدیکی مرگ ، به سرزمین خود بوگوتا رفت.از چندی پیش ، عنوان بزرگترین مرد
و مرد سال 1999 آمریکای لاتین رسما به وی داده شد.
آخرین کتابی که از مارکز در ایران چاپ شد"زیستن برای بازگفتن" بود.
در میان آثار گوناگون مارکز ،صد سال تنهایی ، پاییز پدر سالار ، عشق در سالهای وبا
، کسی برای سرهنگ نامه نمی نویسد و ژنرال در هزارتوهای خود ، اهمیت و ارزش ویژهای
دارند.
اما لینکهای دانلود رمان"کسی برای سرهنگ نامه نمی نویسد":
قسمت اول
قسمت دوم
قسمت سوم
Posted by alireza1356 at 12:27 AM | Comments (5)
August 23, 2005
ادگار آلن پو
"ادگار آلن پو" در ۱۹ ژانويه در سال ۱۸۰۹ در شهر بوستون آمريكا درجامعهاي به
دنيا آمد كه از نظراجتمایي، فقر و بحران، وازنظرفرهنگي، مكتب رمانتيك درآن بيداد
ميکرد. وى در عين حال يك شاعر بود.تاريخ ادبيات عمومى (جهان) از آلن پو به عنوان
فردى ياد كرده است كه در تكامل داستان كوتاهنويسى سهم بسزا داشته است. اهميت و
نفوذ آلن پو در دهههاى اخير كه مردم وقت و حوصله خواندن داستان بلند ندارند بيشتر
شده است. او در كنار حرفه روزنامهنگارى ۱۲۰ داستان كوتاه نوشت و يك ديوان، شعر
سرود كه اشعارش عمدتاً طنزگونه است. آلن پو سالها سردبير روزنامه «رجيستر» چاپ شهر
بالتيمور آمريكا بود.
حرفه روزنامهنگارى باعث شده بود كه داستانهاى كوتاه او روح
واقعى داشته باشند زيرا انعكاس واقعيتهاى روز بودند و استحكام نوشته در واقعى تلقى
شدن آنها جاى ترديد باقى نمیگذارد. وى بيش از چهل سال عمر نكرد و بيمارى سل او را
از پاى درآورد.داستان هاى آلن پو كه در سال ۱۸۴۹ فوت شد هنوز تجديد چاپ میشوند.
اودرمورد داستان كوتاه معتقد بودکه باید بتوان آن را دريك نشست خواند. به نظر او
كوتاهي، كيفيت و صرفه جويي در واژه ها ازصفات مهم داستان خوب هستند. آلن پو
درداستانهايش ازخيالپردازي و واقعيت، يعني ازهر دو امكان استفاده ميكند. او
درداستانهاي خياليش به طرح موضوعات علمي و فلسفي هم میپردازد، و درداستانهاي
وحشتناك تخیلیش، خردگرايي منطقي را نيز گاهی عمده ميکند. درداستانهاي جنايي، او به
هراسهای باستانی بشر، مانند زنده بگوري و بازگشت مرد گان و امثال آنها میپردازد.
در عین حال، داستانهاي او خالي از طنز نيز نيستند.
ادگار آلن پو در مورد داستان کوتاه گفته بود: "در نوشتن داستان كوتاه بايد هدف
تاثير واحد باشد و تمام اهداف جنبى كنار بروند و تمام كلمات و عناصر داستان بايد به
اين سو، سمت گيرى شده و چيزى اضافه بر آن نبايد وجود داشته باشد."
یکی از مشهورترین داستانهای کوتاه وی گربه سیاه نام دارد که در ایران بارها به
وسیله مترجمان مختلف ترجمه و چاپ شده است.
این داستان را با ترجمه اسماعیل فصیح از اینجا دانلود کنید و بخوانید.
Posted by alireza1356 at 11:48 PM | Comments (2)
زندگی هنری و پزشکی چخوف
به مقاله ای از مجله NEJM برخوردم.مقاله ای در مورد زندگی چخوف که کاملترین
مقاله ای بود که تا بهحال در مورد وی خوانده بودم.جنبه های پزشکی زندگی وی و
همچنین ردپای پزشکی در آثار وی به نحو جالبی در این مقاله مورد بررسی قرار گرفته
اند.
درست 100 سال پيش ، در 15ژوئيه ، مشهورترين پزشك روسیه،آنتون پاولوويچ چخوف در سن
44سالگى در اثر سل در بادن وايلر آلمان ديده از جهان فرو بست . جسد وى درون يك
ماشين سردخانه دار با نشان مخصوص "صدف" توسط قطارى به مسكو حمل شد. درگورستان
نووودويچى ،ماكسيم گوركى و فئودور چالياپين براى وداع با آنتوشاى خود در جمعيت عظيم
سوگواران حضور داشتند.
زندگى جالب توجه چخوف وقف پزشكى و ادبيات شده بود. وى در نامه اى به يكى از دوستان
خود نوشت : "پزشكى، همسر قانونى و ادبيات معشوقه من است . هرگاه از يكى خسته میشوم
،وقت را با ديگرى میگذرانم . اگرچه غيرعادى به نظر میرسد، اين گونه كمتر خسته
میشوم وبه علاوه هيچ كدام از آنها ذره اى ازايمان من نمیكاهند."
چخوف تحصيلات پزشكى خود را در سال 1879در دانشكده پزشكى دانشگاه مسكو آغازكرد. در
زمان دانشجويى، براى گذران زندگى خود و خانواده اش ، صدها داستان كوتاه نوشت .
هنگام فارغ التحصيلى در سال 1884، نويسنده اى شناخته شده بود و به طور منظم با
روزنامه "نوو ورمیا"درسن پيترزبورگ همكارى میكرد. اما در سال 1890، افسرده از مرگ
برادر و بيزار از مسكو و خودش ("به دلايلى، ديگر ديدن چاپ شدن كارهايم خوثسحالم
نمیكرد")، تصميم گرفت از راه سيبرى با سفرى 8000كيلومترى و بسيار دشوار و پرزحمت
به ساخالين برود كه تبعيدگاه يخ زده و دوردستى بودكه 10000 مجرم و زندانى سياسى در
آن زندكى میكردند. او درصدد افشاى شرايط ناگوار زندانيان سياسى سزار بود:
"میخواستم 100يا200صفحه بنويسم و به اين وسيله قسمتى از دين خود را به پزشكى ادا
كنم ."چخوف درساخالين ، يك بررسى آمارگونه پزشكی روى مجرمين انجام داد،شرايط زندگى
آنها را مورد بررسى قرار داد، آمار مرگ ومير ايشان را تنظيم كرد و شرح مفصلى از
"نهايت خرد شدن بشر" نوشت . كتاب او، جزيره ساخالین ،باعث آغاز به كار يك تحقيق
رسمى شد اما به عنوان پايان نامه دكترا مورد پذيرش رئيس دانشكده پزشكى مسكو قرار
نگرفت ("بيش از حد جامعه شناسانه" تلقى شد).
در سال 1891، چخوف كار خود را به عنوان پزشك عمومى در دهكده مليخووا ، در فاصله
80كيلومترى جنوب مسكو، آغازكرد. بيماران از 50كيلومترى آنجا، پياده يا با گارى
میآمدند تا پزشك جديد را ببينند. آنها سحرگاه در مقابل مطب به صف میايستادند و در
برابر دريافت مراقبت هاى پزشكى معامله پاياپاى میكردند. چخوف جزئيات را ثبت
میكرد، به رايگان دارو میداد و ظرف كمتر از 6 ماه ، 576ويزيت خانگى انجام داد. در
ماه ژوئيه ، براىكمك به تحت كنترل درآوردن همه گيرى ويرانگر وبا به سمت مأمور سلامت
عمومى ناحیه گماشته شد. دركمتر از 2 ماه ، تقريبا 1000 بیمار را ويزيت كرد. با شروع
زمستان، همه گيرى وبا پایان يافت اما چخوف كاملا از پاىدرآمده بود.
او شايد 400داستان كوتاه و 6 نمايشنامه بلند نوشت . شهرت او به عنوان
نمايشنامهنویس به خاطر نمايشنامه هاى مرغ دریایی، عمو وانیا، سه خواهر و باع
آلبالوست . يش از 70فيلم براساس نمايشنامه ها و داستانهاى وى ساخته شدهاند.
قهرمانان اصلى نمايشنامه هاى او را بورژواهاى معمولى، ملاكان كوته فكر و آرسيتوكرات
هاىكوچك تشكيل میدهند. آنها با واژگانى معمولى رنج هاى زندگى عادى را بيان میكنند.
مطلب قابل توجه اين نمايشنامه ها، نه حركات نمايشی بلكه روانشناسی(اميدهاى
بربادرفته ، فرصت هاى ازدست رفته ، دلدارى و پذيرش قضا و قدر) است . داستانهای
كوتاه او قسمت هايى غيرقابل قضاوت ، بدون پایان ، فراموش نشدنى و در برخى موارد
تكان دهنده از زندگى را ياد میكنند. اين داستانها، امروزه همانقدر جديد و
مبتكرانه هستند كه يك قرن پيش بودهاند.
پزشکان، شخصيت هاى برجسته داستانهاى چخوف را تشكيل میدهندكه البته همیشه تحسين
نمیشوند. درايوانف ، اولين نمايشنامه بلند چخوف ، دكر لوف نه تنها نمیتواند
افسردگى ايوانف را تشخيص دهد بلكه از درمان بيمارى سل همسر وى نيز عاجز است . دورن
، يك پزشك دهكده درمرغ دریایی پس از 30سال طبابت همه چيز زندگى خود را از دست
میدهد و مانند لوف بيش از آنکه شفادهنده باشد، اشتباه میكند. در سه خواهر، دكتر
چبوتيكين يك شكست خورده الكلى، تصديق میكند كه تمام دانش خود درباره پزشكى را از
ياد برده است . ميخاييل آستروف ، پزشک دهكده درعمو وانيا زندگى خود را چنين توصيف
میكند: "صبح
تا شب را سر پا ، بدون لحظه اى آرامش سرى میكنم و سپس نگران از آنکه توسط بيمارى
فراخوانده شوم ، زير پتو میخوابم . در تمام اوقاتى كه با همديگر آشنا بوده ايم ،
يك روز موخصى هم نداشته ام ." مطمئنا ، اين صداى دكتر چخوف است كه از زبان دكتر
آستوف میشنويم .
در سال 1884كه چخوف درجه پزشكى خود را دريافت كرد، براى اولين بار دچار هموپتزى شد
و اين خلط هاى خونى 3-2بار در سال تكرار میشد. روشن نيست كه چرا با وجود مرگ
برادرش نیکلاس در اثر سل ، او اهميت اين حملات را انكار میكرد. بيمارى وی ،به گفته
خودش ،آنفلوانزا، درساخالين بدتر شد اما در بازگشت به مسكو، تا سال 1897از دريافت
مراقبت پزشكى امتناع كرد كه در اين هنگام پس از يك حمله نامطبوع هموپتزى هنگام صرف
غذا در يك رستوران ، آنچه براى ديگران آشكار بود، براى خودش نيز مشهود گشت . در آن
هنگام قد او بيش از 180سانتیمتر و وزنش تنها 62 كيلوگرم بود. بنا بر توصيه دكتر
آلكسى اوسترومف ، يكى از اساتيد او در دانشكده پزشكى، چخوف براى علاج كامل ، به
يالتا و سپس به يك مركز نگهدارى بيماران مبتلا به سل در درياى سياه عزيمت كرد.
البته ، او به جاى استراحت ،شديدا مشغول برنامه اى براى دريافت اعانه جهت احداث
آسايشگاه مسلولين شد. او همچنين درهمين مدت 3 شاهكار خود را نوشت : "بانوى صاحب
سگ(1899)، سه خواهر ( 1900)، و باخ آلبالو (1903).
در دسامبر سال 1903، چخوف از يالتا گريخت و برخلاف توصيه پزشكش،به مسكو سفركرد.
كنستانتين استانيسلاوسكى، رئيس سالن تئاتر معروف هنر مسكو،تصميم گرفت تا نخستين
نمايش باخ آلبالو را در 17ژانويه سال 1907درگراميداشت 44سالكى چخوف و 25ساله شدن
عمر نويسندگى وىع به نمايش درآورد. عصر آن روز، يك جشن پیروزی بود.
چخوف و همسرش الگا ،ستاره سابق تئاتر هنر مسكو در اواسط فوريه به يالتا بازگشتند.
بعد از 6 ماه آنها به يك چشمه آب معدنى در بادن وايلر آلمان عزيمت كردند. او در
ساعت 3صبح 15ژوئيه سال 1903ديده از جهان فرو بست.
Posted by alireza1356 at 04:11 PM | Comments (1)