« August 2005 | Main | May 2006 »
September 09, 2005
ارنست همینگوی و وداع با اسلحه
توضیح ضروری: برای رعایت کپیرایت در ایران لینکهای دانلود را برداشتهام. اگر نظری در مورد کپیرایت و نشر الکترونیک کتاب دارید، لطفا به این آدرس مراجعه کنید و در نظرسنجی وبلاگم شرکت کنید.
این رمان به نوعی از قسمتی از زندگی واقعی همینگوی اقتباس شده است.نجف دریابندری مترجم سرشناس کشورمان در مقدمهای که بر این ترجمه این رمان نوشته، گفتارش را با این پاراگراف از رمان آغاز کرده است:
"...و اکنون مدتی گذشته بود و من هیچ چیز مقدسی ندیده بودم و چیزهایی که پرافتخار بودند، افتخاری نداشتند و قربانیان مانند گاو و گوسفند کشتارگاه شیکاگو بودند- اگر با لاشههای گوشت کاری نمیکردند جز اینکه دفنشان کردند جز اینکه دفنشان کنند.کلمههای بسیاری بود که آدم دیگر طاقت شنیدنشان را نداشت و سرانجام فقط اسم مکانها آبرویی داشتند...کلمات مجرد، مانند افتخار و شرف و شهامت، یا مقدس، پوچ در کنار نامهای دهکدهها، شمار جادهها، شماره فوجها، و تاریخها، ننگین مینمود."
همینگوی در چنين روزى در سال ۱۸۹۹ در «اوك پارك؛ ايلى نويز» به دنيا آمد. فرزند دوم و پسر بزرگ پزشكى به نام «كلارنس همينگوى» و مادرى به نام «گريس هال»، كودكى خود را در اوك پارك و حومه ميشيگان در درياچه والون گذراند. جايى كه بيشتر اتفاقات داستان هاى كوتاه او در آن جا مى گذرد. پس از فارغ التحصيلى از دبيرستان در سال ۱۹۱۷، همينگوى به عنوان خبرنگار به روزنامه «كانزاس سيتى استار» پيوست كه آن زمان از روزنامه هاى مطرح آمريكا بود. زمانى كه خواست به خدمت نظام بپيوندد، به خاطر ضعف بينايى از خدمت معاف شد ولى با اين حال به عنوان راننده آمبولانس راهى جبهه هاى جنگ جهانى اول شد. در ۸ جولاى ۱۹۱۸ همينگوى ۱۹ ساله در جبهه جنگ اتريش، ايتاليا زخمى شده در ميلان بسترى شد و در همان جا بود كه عاشق پرستار خود، «اگنس ون كروسكى» شد و به او پيشنهاد ازدواج داد.
(همين قضيه تم اصلى كتاب او با عنوان وداع با اسلحه است). پس از بازگشت كنار خانواده در شيكاگو و پايان دوران نقاهت، همينگوى نوشتن را از سر گرفت. در سال ۱۹۲۱ با «هالى ريچاردسون» ازدواج كرد و خيلى زود آن دو به فرانسه رفتند و در پاريس مستقر شدند، چرا كه همينگوى به عنوان رابط خبرى روزنامه «تورنتو استار» به ماموريت فرستاده شده بود. در پاريس، همينگوى جزء بااستعدادترين نويسندگان جمع ۱۹۲۰ در پاريس بود كه حلقه آنها از افرادى چون «ازرا پاوند»، «اسكات فيتز جرالد» و «گرترود اسكاين» تشكيل شده بود. در پاريس به كمك فيتز جرالد ناشرى پيدا كرد تا كار هاى غير روزنامه نگارى او را منتشر كند و مجموعه داستان خود را «عصر ما» نام نهاد.
اين كتاب در سال ۱۹۲۴ در پاريس و ۱۹۲۵ در آمريكا چاپ شد. در سال ۱۹۲۶ نخستين نوول خود به نام «آفتاب همچنان مى درخشد» را به چاپ رساند كه از موفقيت ادبى و مالى خوبى برخوردار شد و شهرت همينگوى در اروپا و آمريكا تثبيت شد. در پاييز ۱۹۲۶ همينگوى همسر و پسر خود جان را رها كرد تا به «پائولين فايفر» بپيوندد. آن دو در پاريس ماندند ولى همينگوى تا پايان دهه ۱۹۲۰ علاوه بر كار به سفر هاى تفريحى، شكار، ماهيگيرى و تماشاى مسابقات گاوبازى مى رفت و از اين موضوع در كار هاى خود استفاده مى كرد و حوادث آن را در كتاب هاى خود منعكس مى كرد.
با چاپ دو مجموعه داستان كوتاه به نام هاى «مردان بدون زنان» (۱۹۲۷) «به برنده چيزى نمى رسد» (۱۹۳۳) همينگوى به عنوان نويسنده اى سرشناس و پيشرو در امر نوشتار داستان كوتاه شناخته شد. در كل همينگوى بيش از يكصد داستان كوتاه نوشت و در دوره هاى مختلف كار هاى بزرگى خلق كرد. در سال هاى ۱۹۲۳ تا ۱۹۲۷ بسيارى از داستان هاى او در جريان جنگ جهانى اول مى گذرد و شخصيت داستانى او «نيك آدامز» نام دارد و در سال هاى ۱۹۳۳ تا ۱۹۳۶ در آفريقا تا فلوريدا فضاى داستان هاى خود را تعريف كرد. شهرت كتاب وداع با اسلحه براى همينگوى بسيار خوشايند بود ولى در ۱۹۲۹ يكسرى از وقايع تلخ براى او رخ داد. همسرش در هنگام زايمان فرزندشان پاتريك درگذشت، همان سال پدرش دكتر كلارنس همينگوى كه از ديابت و بيمارى هاى وابسته به آن رنج مى برد، با اسلحه رولور خودكشى كرد.
در سال هاى ۱۹۳۰، همينگوى چند كار به چاپ رساند. «مرگ در بعدازظهر» (۱۹۳۲) كه به حواشى مراسم گاوبازى مى پرداخت، «تپه هاى سرسبز آفريقا» (۱۹۳۵) كه داستان آن به يك سفر تفريحى به اعماق آفريقا اختصاص داشت و در نوول «داشتن و نداشتن» (۱۹۳۷) به عنوان يك خبرنگار دوره كارى بسيار خوبى را در اسپانيا و در دوران جنگ هاى داخلى گذراند و كمك هاى مالى زيادى نيز به مخالفان فرانكو كرد. تجربه حضور در اسپانيا در كتاب «زنگ ها براى كه به صدا در مى آيند» (۱۹۴۰) نمود يافت.
داستان رابرت جردن، معلم آمريكايى كه عاشق يكى از مبارزان جنگ داخلى مى شود. اين كتاب بزرگ ترين موفقيت همينگوى در صحنه ادبيات است و از شاهكارهاى مسلم او به شمار مى آيد. در سال ۱۹۴۰ همينگوى از پائولين جدا شد تا با «مارتا گلهورن» خبرنگارى كه در اسپانيا با او آشنا شده بود ازدواج كند. آن دو به روستاى كوبايى سان فرانسيسكو دى پولا، نزديك هاوانا رفتند و همينگوى بيشتر عمر خود را در آنجا گذراند. در جريان جنگ جهانى دوم هردو به انگليس رفتند تا رابط خبرى جنگ باشند. همينگوى كه هيچ وقت از تجربه جديد نمى گذشت، با هواپيماى سلطنتى انگليس به منطقه جنگ پرواز كرد تا شاهد عمليات D.Day باشد. به عنوان خبرنگار به ارتش پيوست و در ۲۵ آگوست ۱۹۴۴ در آزادسازى پاريس حضور داشت.
در انگليس با مرى ولش خبرنگار ديگرى كه او هم اخبار جنگ را پوشش مى داد، آشنا شد. پس از سومين طلاق، همينگوى و ولش در ۱۹۴۶ ازدواج كرده و در هاوانا ساكن شدند. وى كه رنجور و صدمه ديده بود به كار ادامه داد و در ۱۹۵۲ برنده جايزه پوليتزر شد و كمى بعد نوبل ادبيات را به دست آورد. در ۱۹۶۰ و با قيام فيدل كاسترو، به آيداهو رفت. مدام شكايت مى كرد كه از سر درد و افسردگى رنج مى برد و ديگر نمى تواند بنويسد ضمن اين كه از ديابت نيز رنج مى برد. دو بار در بيمارستان بسترى شد ولى در ۲ جولاى ۱۹۶۱ و پس از مرخصى از بيمارستان در خانه و با اسلحه شكارى خودكشى كرد.
بیوگرافی همینگوی از روزنامه شرق برگرفته شده است.
Posted by alireza1356 at 07:22 PM | Comments (7)