May 19, 2006
تولستوی و سینما
در متن زیر تولستوی از روزهای نخستین سینما ، از امیدواریهایش به سینما به در نمایش ایدهها ، افکار و تخیلات نویسندگان و از رابطه سینما و تجارت گفته است:
برادران لومیر
"خواهيد ديد اين ماشين عجيب و غريب كوچک با آن همه تلق - تلق كردنهايش و با آن هندل گردانش انقلابى در زندگى ما - در زندگى ما نويسندگان - پديد خواهد آورد. اين حملهاى مستقيم به شيوههاى قديمى هنر ادبيات است . ما مجبورخواهيم شد خود را با اين پرده پرسايه وبا اين ماشين سرد وفق دهيم . شكلى جديد از نگارش لازم خواهد بود. من به اين موضوع فكر كردهام و میتوانم حس كنم چه پيش خواهد آمد.
اما در مجموع از آن خوشم میآيد. اين تعويض سريع صحنهها و اين تلفيق حس و تجربه ، بسى بهتر از شيوه نگارش سنگين و ديرزمانى منسوخ شدهاى است كه ما به آن خو كردهايم . اين به زندگى نزديکتر است . در زندگى هم تغيير و تحولات در كسرى از ثانيه از پيش چشم مان میگذرند و احساسات روح و روان مانند صاعقه زودگذر است . سينما راز حركت را از غيب آورده است و اين عين والايى است .
هنگامى كه داشتم جسد زنده را مینگاشتم ، مو از سرم میكندم و ناخن میجويدم ، چون نمیتوانستم به اندازه كافى صحنه عرضه كنم ، تصوير عرضه كنم ، چون نمیتوانستم به سرعت از واقعهاى به واقعهاى ديگر گذركنم . صحنه نكبتى تئاتر به مانند طناب دارى بود كه بر گردن نمايشنامهنويس افتاده بود وهرلحظه آن را میفشرد ، و من مجبور بودم با توجه به ابعاد و مقتضيات صحنه ، زندگی و حركت اثر را قطع كنم . زمانى را به ياد میآورم كه به من گفتند آدم زرنگى تمهيدى براى صحنه اى گردان انديشيده كه میتوان از قبل به روى آن چند صحنه را آماده كرد. من مثل يك بچه ذوق كردم و به خودم اين اجازه را دادم كه ده صحنه ديگر به نمايشم اضافه كنم . با اين وجود، حتى آن موقع هم میترسيدم نكند نمايش قربانى شود. اما فيلم ها! واقعا شگفتآور و فوق العادهاند! تق ! يك صحنه آماده است ! تق ! و صحنه بعدى آماده است ! دريا وساحل و شهر و قصر همه در دسترس ماست و دركاخ است كه میتوان تراژدى نوشت (همان طور كه در شكسپير میبينيم ، تراژدیها هميشه در قصرها روى میدهند.)
من به نوشتن يك نمايش براى پرده سينما خيلى جدى فكر میكنم . يك سوژه هم براى آن دارم . مضمونى وحشتناک و خونبار است . محض نمونه ، هومر يا انجيل را در نظر بگيريد. در اين متون قطعات تشنه به خون -از قبيل جنگها و قتلها- چه بسيار است . و با اين وجود، اينها كتابهايى مقدسند كه به مردم شرافت و تعالى میبخشند. البته خود سوژه نيست كه بسى وحشتناك است .موضوع تبليغ وترويج حمام خون وتوجيه آن است كه واقعا وحشتناك است ! بعضى ازدوستان من به تازگی ازكورسك بازگشتهاند واز برخوردى هولناک برايم حكايت كرده اند. داستانى كه مناسب سينماست . نمیتوان آن را براى صحنه تئاتر يا به شكل رمان نوشت . اما روى پرده بايد چيز خوبى از آب درآيد. گوش كنيد شايد چيز قدرتمندى از آب درآيد!"
و لئو تولستوى داستان را با تمام جزئيات به تفصيل بازگو كرد. وقتى حرف میزد، عميقا شور برش داشته بود. اما هيچ وقت آن مضمون را به زمان نوشتن بسط نداد. تولستوى هميشه همين طور نبود. وقتى از داستانى كه مدت زمانى فكرش را مشفول كرده بود، الهام میگرفت ، به حد نهايت هيجان زده میشد. اكر كسى دم دستش بود، پيرنگ داستانى را با تمام جزئيات برايش باز میكرد. بعد كل قضيه را فراموش میكرد. وقتى دوران جنينى ايده به پايان میرسيد و زاييده مغزش به دنيا میآمد، تولستوى ديكر كمتر زحمت نوشتن را بر خود هموار میكرد.
يكى، از تسلط تجارت پيشگان كه تنها به منفعت علاقمند بودند بر فيلم هاى سينمايى سخن گفت و تولستوى پاسخ داد: "بله ، میدانم ، قبلا هم اين حرف را شنيدهام . فيلمها در چنگال تاجران افتادهاند و هنر شيون و زارى سر داده است : اما كجا را پيدا میكنيد كه از تجارت پيشگان خبرى نباشد؟" و باز يكى از آن حكايات كوچک شيرينى را پيش كشيد كه به خاطرش شهرت داشت .
"چندى پيش در كنار بركهامان ايستاده بودم . در ظهر روزى گرم ، پروانهها از هر رنگ و از هر اندازه چرخ میزدند، در آفتاب حمام میگرفتند و مثل برق از اين سو به آن سومیرفتند، در عمركوتاه - در عمر بسيار كوتاهشان - در ميان گلها میلوليدند، چون درخشش خورشيد، پيام آور مرگشان بود.
اما در خشكى در كنار نیها حشرهاى را ديدم كه خالهايى كوچك بربال داشت . آن يكى هم چرخ میزد. با لجاجت به اين سو و آن سو میلوليد و دايره حركتش كوچکتروكوچکترمیشد.به آنجا نگاهى انداختم . در ميان نیها وزغ سبز بزرگى نشسته بود با چشمهايى خيره در دو سوى سرتختش كه با آن گلول براق سبز و سفيدش به تندى نفس نفس میزد. وزغ به پروانه نگاه هم نمیانداخت ، اما پروانه آنگونه پرواز بر فراز سر وزغ را ادامه میداد كه انگار آرزو میكرد در نظر آيد. چه اتفاقى افتاد. وزغ بالا را نگاه كرد، دهان گشادش را باز كرد و احسنت ! پروانه را با همان آهنگ پروازش فرو داد. وزغ به سرعت آروارههايش را به هم فشرد و پروانه ناپديد شد. بعد به خاطر آوردم پس آنگاه كه حشره به معده وزغ برسد، تخم میگذارد تا رشد كند و باز بر زمين خدا پديدار شود. لارو شود، شفيره شود، شفيره ،كرم پروانه شود و از كرم پروانه پروانه اى ديگر بپرد. و بعد در آفتاب بازى كند، در نور حمام گيرد و آفرينش جانى نوين از سر گرفته شود.
سينما هم اين چنين است . در نيزارهاى اطراف هنر سينما آن وزغ تجارت پيشه مینشيند. آن حشره هنرمند بر فراز سرش چرخ میزند. در يك دم ، حركت آرواره تاجرهنرمند را فرو میدهد. اما اين به معنى نابودى نيست . بلكه اين يكى از شيوه هاى زاد و ولد وتنازع بقا است ، واين فرآيند آبستنى ورشد تخمهاى آينده در شكم تجارت پيشه به انجام میرسد. اين تخمها باز از زمین خدا سر بر میآورند و زندگی زیبا و درخشانشان را از سر میگیرند.
منبع: ماهنامه دنیای تصویر
Posted by alireza1356 at 08:36 AM | Comments (0)
مطالب پراکنده درباره سالوادور دالی
شاید کمتر پزشک و دانشجوی پزشکی باشد که دستکم نام سالوادور دالی را نشنیده باشد و این به علت مبحثی در درس الکتروکاردیوگرافی است که در آن تاثیر داروی دیژیتال روی نوار EKG و شیب ملایم رو به پایین قطعه ST به سبیل سالوادور دالی تشبیه میشود!
امروز در سرویس جستجوی عکس گوگل تصادفا "سالوادور دالی" را جستجو کردم و متوجه یک سایت بسیار خوب درباره این هنرمند بزرگ شدم.سایتی که حاوی گالریهای کاملی از آثار دالی است. اما نکتهای که این سایت را از سایتهای مشابه متمایز میکند، وجود توضیحات بسیار خوب درباره هر اثر است بعلاوه میتوانید بیوگرافی و عکسهایی از خود دالی را در این سایت ببینید.
شاید تابلوی "تداوم حافظه" The Persistence of Memory وی برای ما از همه تابلوهایش آشناتر باشد. توضیحات این سایت درباره این تابلو را در اینجا بخوانید.
احتمالا دومین تابلوی مشهور دالی برای ما تابلوی خواب یا
sleep
است. در این تعبیر رویایی و عجیب از خواب، فقط سر خواب بیننده دیده می شود و در پشت
آن پس زمینهای از تصاویر رویامانند وجود دارد، این تصویر بیان میکند که تنها
نبود یک تکیهگاه کافیست تا خواب بیننده بیدار شود و این نشان دهنده شکنندگی خواب و
رویاها است.

سالوادور دالی به سال 1904 در فیگرس اسپانیادر خانوادهاى ثروتمند به دنيا آمد و
دوران كودكى و نوجوانیاش را در زادگاه خود در كوهپايههاى پيرنه يا در ویلاى
ييلاقى خانوادهاش سپرى كرد . سپس به آکادمی هنرهاى زيباى سان فرناندو در مادريد
رفت .
در
1925دالی با برپایی نمايشگاه انفرادیاش دربارسلون به شهرت رسيد .سه سال بعد، سه
تابلوى او از جمله «سبد نان » در نمايشگاه بين المللى كارنگی در پيتسبورگ آمريكا به
نمايش درآمد و شهرتش را از مرزهاى اسپانيا فراتر برد.
سال
بعد او به پاریس رفت و يك نمايشگاه انفرادى برپا كرد . همچنين به گروه
سوررئاليستهاى پاريس پيوست .
او در
1934 با گالا الوار همسر سابق پل الوار شاعر فرانسوى ازدواج كرد و با او به آمريكا
سفر كرد. او در فيلمهاى سگ آندلسى و عصر طلايى با لوييس بونوئل همكارى کرد و طراحى
صحنههاى رؤيا در فيلم طلسم شده آلفرد هيچكاک را برعهده داشت .
دالی
به زودى به عنوان يكى از رهبران برجسته جريان سورئاليسم شناخته شد و نابلوى «تداوم
حافظه» او همچنان يكى از مهمترين آثار اين سبک است . اما اختلاف ديدگاههاى دالى -
كه سياست گريز بود - با سوررئاليستها -كه داراى مشى سياسى مشخص و چپگرايانه
بودند- بالا گرفت و او در پى محاكمهاى كه گروه در 1934بر پا كرد رانده شد . با اين
وجود دالى در طول اين دهه با شعار «سورئاليسم يعنى من » در نمايشگاههاى متعدد
سوررئاليستها شركت میكرد و حتی اثرى از او آغازگر نخستين نمايشگاه جمعى آثار
سوررئاليست در آمريكا بود . هرچند كه همزمان اعضاى گروه در بيانيه اى بر مرزبندى
ميان خود و دالى تأكيد كردند . اما دالى از 1940 اين روند را تغيير داد و گرايش به
سبک تازهاى يافت كه خود آن را «كلاسيك » مىخواند.
دالی
سالهاى جنگ و 3سال پس از آن را در آمريكا گذراند . موزه هنر مدرن در نيویورک
مهمترين برنامه مرور بر آثار دالى را در 1941 ترتيب داد. او پس از بازگشت به
اسپانيا زندگى تازهاى را آغازكرد، گرايش و توجه به مايههاى مذهبى در كنار مضامين
تاريخى و علمى در آثار او پررنگتر شد. در سالهاى پس از 1949 ، 18 اثر روى بومهاى
بزرگ نقاشى كرد كه بيشتر بر همين مايهها و مضامين متمركز بودند . درميان اين آثار،
مسيح مصلوب سنت جان (درگلاسكو، اسكاتلند)، كشف آمريكا به وسيله كريستف كلمب (در
مجموعه موزه ) و مراسم شام آخر (در مجموعه گالرى ملى در واشنگتن ) نامدارتر هستند .
در
همين زمان دالى ايمان دوران جوانىاش به مذهب كاتوليک را بازيافت تا جايى كه او و
گالا مراسم ازدواج خود را براى بار دوم در يك كليسا در نزديكى شهر اسپانيايى گيرونا
تكرار كردند .
در
1982 گالا درگذشت . دالى از آن پس سلامتیاش را به تدريج از دست داد تا اين كه در
1984 در يك آتشسوزى به شدت سوخت . او بقيه عمرش را در بستر بيماری سپرى كرد تا
آنكه سرانجام بر اثر حمله قلبى در زادگاه خود درگذشت .
در
پایان نظر شما را به ساعتهایی که اخیرا با الهام از تابلوی "تداوم حافظه" دالی
ساخته شده و به فروش میرسد، جلب میکنم!


Posted by alireza1356 at 08:33 AM | Comments (0)
Happy birthday bill gates

در روز 28 اکتبر سال 1955، تنها فرزند ذکور و دومین فرزند از سه فرزند" ویلیام هنری گیتس" و "ماری گیتس" در بیمارستان سوئدی شهر سیاتل به دنیا آمد.
اگر میخواهید در جریان بیوگرافی کامل بیل گیتس قرار بگیرید، خواندن بیوگرافی ایشان را به شما توصیه میکنم. لینکهای دانلود یکی از جذابترین کتابهایی که تا به حال درباره گیتس نوشته شده در پایین قرار دارد. این کتاب وقایع زندگی گیتس را تا سال 1996 دربرمیگیرد و شامل رخدادها و حوادثی از زندگی خصوصی ، عادات و تلاشهای گیتس است که با اطمینان میتوانم بگویم تا به حال در نشریات و سایتهای IT کمتر دیدهاید. کتاب نوشته استیفن مانز و پل اندروز است. استیفن مانز بیش از ده سال در زمینه صنعت رایانه و نرمافزار قلم زده است. علاوه بر ویراستاری مجلههای pc ، pc computing و pc source ، سرمقالههای متعددی نیز برای آنها نوشته است. پل اندروز گزارشگر روزنامه"سیاتل تایمز" فعالیتش در زمینه فنآوری نوین است و ضمن تحت پوشش داشتن شرکت مایکروسافت ، هر هفته یک سرمقاله در ارتباط با صنعت رایانهسازی و نرمافزار مینویسد.
این هم آخرین مصاحبه بیبیسی با بیل گیتس
Posted by alireza1356 at 08:31 AM | Comments (0)
تکنولوژی دیجیتالی کردن کتابها در غرب
امروز ظهر برای کاری خواستم از " گوگل پرینت" استفاده کنم که متوجه شدم به آدرسhttp://books.google.com هدایت یا اصطلاحا redirect شدهام. ظاهرا گوگل نام سرویس بحثبرانگیزش را از google print به google search book تغییر داده است. جایی خواندم که دلیل این تعویض نام ، این بوده است که کاربران اغلب این سرویس را محلی برای سفارش پرینت تصور میکردند و گوگل با این کارش خواسته نام بهتر و مناسبتری برای سرویش برگزیده باشد.
اسکن کردن کتابها مخصوصا آنطور که گوگل وعدهاش را داده ممکن است کاری بسیار سخت و ناشدنی به نظربرسد. امروز تصادفا وارد سایت kirtas-tech شدم . با یک نگاه به تصویر ابزار خودکار اسکن کتاب که این شرکت تولید کرده ، میتوان فهمید که پیشرفتهای زیادی در عرصه دیجیتالی کردن کتابها صورت گرفته و گوگل هم به یاری چنین ماشینهایی است که میتواند صحبت از اسکن همه کتابخانههای آمریکا را به میان آورد و با وجود مخالفتهای بعضی از شرکتهای انتشاراتی و نویسندگان ،ادعایش را به پیش ببرد.
برای اینکه تصور بهتری از نحوه کار این دستگاه داشته باشید ، به اینجا بروید.
هفته قبل جامعه دانشگاهی کشورمان بعد از شنیدن خبر آتشسوزی در کتابخانه حقوق دانشگاه تهران و از بین رفتن هزاران کتاب ، عزادار شد. شمار زیادی ازکتابهایی که با مرارت بسیار و با سعی اساتید و صرف هزینه بسیار خریداری شده بودند، همه در چشم برهمزدنی نابود شدند. راستی، دیجیتالی کردن کتابها در ایران چه جایگاهی دارد؟ از چند درصد کتابهای خطی کتابخانههایمان میکروفیلم تهیه شده؟
Posted by alireza1356 at 08:29 AM | Comments (0)
رؤیاهایم را میفروشم
انتشارات نگاه به تازگی مجموعهای از داستانهای کوتاه گابریل گارسیا مارکز را با ترجمه "احمد گلشیری" منتشر کرده است. در میان داستانهای کوتاه این مجموعه ، تنها داستان " رؤیاهایم را میفروشم" را نخوانده بودم ، دیگر داستانها را اینجا و آنجا با ترجمههای مختلف خوانده بودم. این داستان کوتاه را اینجا تقدیمتان میکنم.
تایپ این داستان به یاری نرمافزار read iris و تصحیح حروف چهارگانه " پ چ گ ژ " و اندک تصحیحات دیگر توسط اینجانب امکانپذیر شد! OCR فارسی کی میآید ، نمیدانم. فعلا باید یا همین OCRهای عربی بسازیم و به واسطه آن چهار حرف کسریشان ، بسوزیم. درد دلهای آیتی بماند برای پستهای بعد!
رؤیاهایم را میفروشم
يک روز صبح ، ساعت نه ، كه روى تراس هتل ریویرای هاوانا ، زير آفتاب درخشان داشتيم صبحانه میخورديم ، موجى عظيم چندين اتومبيل را، كه آن پايين در امتداد ديوار ساحلى ، در حركت بودند يا توى پیادهرو توقف كرده بودند، بلند كرد و يكى از آنها را با خود تا كنار هتل آورد. موج حالت انفجار ديناميت را داشت و همه آدمهاى آن بیست طبقه ساختمان را وحشتزده كرد و در شيشهای بزرگ ورودى را به صورت گرد درآورد. انبوه جهانگردان سرسراى هتل با مبلها ، به هوا پرتاب شدند و عدهاى از طوفان تگرگ شیشه زخم برداشتند. موج به يقين بسيار بزرگ بود، چون از روى خيابان دوطرفه ميان ديوار ساحلى و هتل گذشت و، با آن قدرت ، شيشه را از هم پاشيد. داوطلبان بشاش كوبايى، به كمك افراد اداره آتشنشانى ، آت و آشغالها را دركمتر از شش ساعت جمع كردند و دروازه رو به دريا را گشودند و دروازه ديگرى کار گذاشتند و همه چيز را به صورت اول درآوردند. صبح كسى نگران اتومبيلی كه با ديوارجفت شده بود نبود، چون مردم خيال میكردند يكى از اتومبيلهايى است كه توى پياده رو توقف كرده بودند. اما وقتیكه جرثقيل آن را ازجايش بلندكرد، جسد زنى ديده شد که كمربند ايمنى او را پشت فرمان ، نگه داشته بود ، ضربه آن قدرشديد بود كه زن حتى يك استخوان سالم برايش نمانده بود. چهرهاش داغان شده بود، چكمههايش دريده بود و لباسش تكه پاره شده بود. يك حلقه طلا به شكل مار با چشمانى از زمرد درانگشت دستش ديده میشد. پليس به اثبات رساند كه زن خدمتكار سفيرجديد پرتغال و زنش بوده . او دوهفته پيش همراه آنها به هاوانا آمده بود و آن روز صبح ، سوار براتومبيلى نو، راهی بازار بوده . وقتى اين موضوع را توى روزنامه خواندم نام زن چيزى را به خاطرم نياورد ، اما حلقه مارمانند و چشمان زمردش كنجكاوى مرا برانگيخت ،چون دستگيرم نشد كه حلقه دركدام يك از انگشتانش بوده .
اين خبر براى من بسيار بااهميت بود چون میترسيدم همان زن فراموشنشدنى باشد كه اسمش را هيچگاه درنيافتم و حلقهاى شبيه همين حلقه در انگشت اشاره دست راستش داشت كه حتى در آن روزها از حالا غيرعادیتر بود. اين زن را سى و چهار سال پيش در وين ، توى ميخانهاى كه محل رفت و آمد دانشجويان امريكاى لاتينى بود، ديده بودم كه سوسيس و سيب زمينى آب پز و آبجو بشكه میخورد. من آن روز صبح از رم رسيده بودم و هنوزكه هنوز است واكنش سریع خود را در برابر سينه باشكوه اوكه حالت سينه خوانندگان اپرا را داشت ، دمهاى وارفته پوست روباهی كه روى یقه كتش آويخته بود، و آن حلقه مصرى مارمانند را به ياد دارم . زبان اسپانيايى را كه تعريفى نداشت با لحنى طنيندار و بدون مكث صحبت میكرد و من خيال میكردم كه او تنها زن اتريشى در پشت آن ميز طولانى چوبى است . اما اشتباه میكردم ، او توى كلمبيا متولد شده بود، و دردوران بچگى و در فاصله دو جنگ به اتريش آمده بود تا در رشته موسيقى و آوازدرس بخواند. سى سالى داشت اما خوب نمانده بود چون چهرهاش چنگى به دل نمیزد و پيش از موقع شكسته شده بود. اما انسان جذابى بود و حيرت همه را برمیانگيخت .
وين هنوز شهر سلطنتى كهنى بود كه موقعيت جغرافيايیاش در ميان دو دنياى آشتیناپذير، پس ازجنگ جهانى دوم ، آن را به صورت بهشت معاملات بازار سياه و جاسوسى بينالمللى درآورده بود. من جايى دنجتر براى هم ميهن فراریام ، كه هنوز توى ميخانه سرنبش دانشجويان غذا میخورد، سراغ نداشتم . او صرفا به خاطر پایبندى به ريشههايش آن جا میآمد چون آن قدر پول داشت كه غذاى همه دوستان پشت ميزش را حساب كند. هيچ گاه اسم حقيقیاش را نمیگفت و ما هميشه او را با نامى آلمانى، كه راحت نمیشد تلفظ كرد، ميشناختيم ، نامى كه ما آمريكاى لاتينیها در وين برايش ساخته بوديم ، يعنى فرو فريدا. من تازه به او معرفى شده بودم كه با گستاخى بیشائبهاى از او پرسيدم، چطور ما به دنيايی گذاشته كه اين همه با تپههاى بادخيزكينديو متفاوت و دور است و او اين جمله بهتانگيزرا پاسخ داد:
"من رؤياهامو میفروشم ."
در واقع همين تنها حرفه او بود. او فرزند سوم از يازده فرزند مغازهدار مرفهى دركالداس سابق بود وهمين كه زبان بازكرد، اين عادت زيبا را درخانوادهاش تعميم دادكه همه ، پیش از صبحانه خوابهایشان راتعریف كنند، يعنى وقتیكه كيفيت الهامبخشى درانسان به نابترين شكلى درحال پاگرفتن است . درهفت سالگی خواب ديد كه يكى از برادرهاش را سيلاب برده . مادرش صرفا از روى خرافهپرستى قدغن كردكه پسرش توى آبكند شنا کند با اين که او عاشق اين کار بود. اما فرو فریدا از قبل به شيوه خود پیشبينىاش را اعلام كرده بود.
گفته بود:"معنى اين خواب اين نيست كه برادرم غرق میشه بلكه منظور اينه كه نبايد لب به شيرينى بزنه ."
تعبيراو براى پسر پنج ساله ظاهرا روسياهى به دنبال داشت : چون او نمیتوانست روزهاى يكشبه را بدون قاقالیلى به شب برساند. مادركه به استعداد غيبگويى دخترش اطمينان داشت اخطار را جدى گرفت . اما دراولين لحظهاى كه از پسرغافل ماند او با يك تكه شيرينى كارامل كه پنهانى مشغول خوردنش بود خفه شد و راهىبراى نجاتى نبود.
فرو فریدا گمان نمیكردكه از راه استعدادش بتواند زندگی كند تا اين كه زمستانهاى طاقتفرساى وين عرصه را براو تنگ كرد. آن وقت بود كه او در اولين خانهاى كه علاقه پيداكرد زندگی كند به دنبال کار برآمد ووقتیكه از او پرسيدند چه كارى ازدستش برمیآيد فقط این نكته را به زبان آوردكه :"من خواب مىبينم ." به تنهاكارى كه نیاز داشت توضيحى مختصر براى خانم خانه بود و آن وقت با دستمزدى كه تنها مخارج جزئى او را برمیآورد استخدام شد، اما يك اطاق قشنگ و سه وعده غذا دراختيارداشت ، به خصوص صبحانه که خانواده مینشستند تا از آينده نزديك تك تك اعضا خبر پيدا کنند : پدركارشناس امور مالى بود، مادر زن بشاشى بود و به موسيقي مجلسی عشق میورزيد، و دو بچه يازده و نه ساله . آن ها همه مذهبى بودند و به خرافات تمايل داشتند و با علاقه به گفتههاى فرو فریدا دل میدادند كه تنها وظيفهاش كشف سرنوشت روزانه خانواده از طريق رؤياهاى آنها بود.
فرو فريدا براى مدتى طولانى و به خصوص در طول سالهاى جنگ ، كه واقعيت شرارتبارتر ازكابوس بود،كارش را به خوبی انجام میداد. تنها او بود كه در سر صبحانه تصميم میگرفت كه هركس در هر روز
دست به چه كارى بزند و چگونه بزند تا اين كه پيشگوییهایش به صورت قدرت مطلق خانه درآمد. سلطهاش بر خانواده بیچون و چرا بود. جزئیترين آه به اجازه او از دهان برمیآمد. ارباب خانه در همان وقتهايی كه من در وين بودم درگذشت و اين بزرگوارى را نشان داد كه قسمتى از دارايیاش را براى آن زن به جا گذاشت به اين شرط كه فرو فریدا به ديدن خوابهایش براى خانواده ادامه بدهد تا به انتها برسند.
من براى مدتى بيش از يك ماه در وين ماندگار شدم و در شرايط طاقت فرساى دانشجويان ديگر سهيم بودم و به انتظار پولى لحظهشمارى میكردم كه هيچ وقت به دستم نرسيد. ديدارهاى فروفريدا كه با دست و دلبازى توأم بود با آن غذاهاى بخور و نمير براى ما جشن به حساب میآمد. يك شب كه آبجو مرا به وجد آورده بود، توى گوش من با قاطعيت زمزمه كرد:
"فقط اومدم بهت بگم كه ديشب خواب تو ديدم . بايد فورى از اين جا برى و تا پنج سال اين طرفها پيدات نشه ." وجاى درنگ باقى نگذاشت .گفتهاش با چنان قاطعيتى همراه بودكه من همان شب سوار آخرين قطار رم شدم . گفتهاش آن قدر بر من تأثيرگذاشت كه از آن وقت به بعد خود را آدمى دانستهام كه از فاجعهاىكه قرار بوده دامنگيرش شود جان به در برده و هنوزكه هنوز است پايم به وين نرسيده .
پيش از آن واقعه ناگوار هاوانا، فروفريدا را يك بارطورى نامنتظرانه و تصادفى ديدم كه برايم رازآميز بود. اين اتفاق در روزى پيش آمد كه پابلو نرودا در طول يك سفر دور و دراز، براى يك اقامت موقتى، براى
اولين بار از هنگام جنگ داخلى، پا به اسپانيا گذاشت. نرودا يك روز صبح را به قصد شكاركتابهاى ناب دست دوم با ماگذراند و توى پورتر يك جلد كتاب قديمى از ريخت افتاده را ،كه شيرازهاش از هم پاشيده بود، خريد و در ازايش قيمتى پرداخت كه دو برابر حقوق ماهانهاش در سفارتخانه رانگون میشد . در لابه لاى جمعيت مثل فيل معلولى حركت میكرد و هر چيزى راكه میدید با كنجكاوى بچگانه به دنبال طرزكارش بود، چون دنيا در نظرش اسباب بازى كوكى گندهاى میآمدكه زندگى از آن ساخته می شد.
من كسى را نديدهام كه به اندازه او به يكى از پاپهاى رنسانس شبیه باشد، چون آدمى شكمباره و ظريف بود و حتى، به رغم ميلش در صدر ميز مینشست . همسرش ، ماتيلده ، پيشبندى دور گردنش میآويخت كه بيشتر به درد آرايشگاه میخورد تا سر ميز غذا ، اما اين تنها راهى بود كه سرا پايش غرق سس نمیشد. آن روز در رستوران كاروالرياس يكى از روزهاى معمول زندگى او بود. سه خرچنگ درسته را با مهارت يك جراح از هم جدا كرد و خورد و در عين حال بشقابهاى ديگران را با چشم بلعيد و از هركدام با لذتى چشید انگار خواسته باشد صدفهاى خوراكى معمول گاليسيا، صدفهای پوسته سیاه كانتابريا، ميگوهاى اليكانته و خيارهاى دريايى كوستا براو را ، كه خواستاران زيادى دارد، بخورد. و در اين ميان مثل فرانسویها ازچیز ديگرى بهجز غذاهاى لذیذ آشپزخانه صحبت نمیكرد، به خصوص خرچنگ ماقبل تاريخى شيلى كه توى قلبش جا داشت .
ناگهان از خوردن دست كشيد ، شاخكهاى خرچنگوارش را تنظيم كرد و با لحنى بسيار آرام به من گفت :
"يه نفر پشت سر منه كه چشم از من بر نمیداره ."
از روى شانهاش نگاه كردم و ديدم درست میگويد. سه ميز آن طرفتر زنى جسور باكلاه قديمى و اشارپى ارغوانى بدون شتاب غذا میخورد و به او خيره شده بود. بيدرنگ او را به بجا آوردم . پير و چاق شده بود اما همان فرو فريدا بود با حلقه مارمانند در انگشت اشاره . فرو فريدا با نرودا و همسرش سوار يك كشتى بودكه از ناپل راه افتاده بود. اما توى كشتى همديگر را ندیده بودند. او را دعوت كرديم تا سر
ميز ما قهوه بنوشد و من تشويقش كردم تا از رؤياهايش بگويد و شاعر را شگفتزده كند. نرودا اعتنايى نكرد، چون از همان ابتدا اعلام كرد كه ، به رؤياهاى پيشگويانه اعتقادى ندارد.
گفت :"فقط شعره كه غيبگوست ."
پس از صرف ناهار و درطول قدم زدن اجبارى در طول رامبلاس ، من و فرو فريدا خود را عقب كشيديم تا خاطراتمان را تعريف كنيم بیآنكه گوش كسى بشنود. فرو فريدا گفت كه اموالش را در اتريش فروخته و دراپورتوى پرتغال جاى دنجى پیدا كرده و توى خانهاى كه توضيح داد كاخى قلابى بر روى تپه است زندگى میكند كه از آن جا چشم انداز سراسراقيانوس تاكشورهاى امريكاى جنوبى پیدااست . هرچند صريحا نگفت اما ازگفتههايش اين موضوع روشن بود كه با خوابهاى پياپى،دار و ندار مشتريان پر و پا قرصش را در وين بالا كشيده . اما اين موضوع تعجب مرا برنينگيخت ، چون نظرم هميشه اين بوده كه رؤياهاى او چيزى بيش از ترفندى براى گذران زندگى نيست و اين موضوع را با او در ميان گذاشتم .
غش غش زير خنده زد وگفت : "مث هميشه پررويى."و چيز ديگرى نگفت ،چون بقيه افراد به انتظار نرودا ايستاده بودند تا او صحبت هايش را به زبان عاميانه شيليايى با طوطیهاى رامبلا د لوس باخاروس تمام کند. وقتی گفتوگویمان را از سرگرفتيم فروفريدا موضوع را عوض كرد.
گفت : "راستى، میتونى برگردى وين ."
تنها در اين وقت بود كه به صرافت افتادم سيزده سال از اولين ملاقات ماگذشته .
گفتم :"حتى اگه رؤياهات نادرست باشه به هيچ وجه برنمیگردم ، اينوگفته باشم ."
درساعت سه ما او را به حال خودگذاشتيم تا نرودا را براى رفتن به محل خواب نيمروز مقدس او همراهى كند، كه در خانه ما پس از تدارك مفصل آماده کرده بود و از جهتى آدم را به ياد مراسم چاى ژاپنیها میانداخت . بعضى پنجرهها میبايست باز باشند و بعضى ديگر بسته باشند تا ميزان كامل گرما حاصل شود ونوع خاص نور از جهتى خاص میبايست بتابد و سكوت كامل برقرار باشد. نرودا بيدرنگ به خواب رفت و مثل بچهها ده دقيقه بعد بيدار شد که اصلا انتظارش را نداشتيم . سر وكلهاش در اتاق پذيرايى پيدا شد ، سرحال و با نقشی كه بالش برگونهاش جاگذاشته بود.
گفت : "من خواب اون زنى رو ديدم كه خواب میبينه ."
ماتیلده از او خواست كه خوابش را برايش تعريف كند. گفت :"خواب ديدم كه اون زن داره خواب منو میبينه ." من گفتم : "اين موضوع از داستانهاى بورخسه ."
با ناراحتى نگاهى به من انداخت .
"مگه اون اين موضوعو نوشته ؟"
گفتم : "اگه هم ننوشته باشه يه روزى مینويسه . اين يكى از مخمصههاى اونه ."
همين كه نرودا درساعت شش غروب آن روز سوارکشتى شد با ما خداحافظی كرد، به تنهايى پشت يك ميز تنها نشست و با جوهر سبز شروع به نوشتن شعرهاى روانى كرد كه معمولا موقع اهداى كتاب
هاش با آن گل و ماهى و پرنده میکشيد. با اولين اخطار"بدرقهكنندهها پياده شوند"، به دنبال فرو فریدا گشتم و سرانجام همانطوركه خداحافظی نكرده داشتيم میرفتيم ، در عرشه جهانگردها پيدايش كرديم . او هم چرتى زده بود.
گفت : "من خواب شاعرو ديدم ."
شگفتزده ازاو خواستم كه خوابش را برايم تعریف كند.
گفت : "خواب ديدم شاعر داره خواب منو میبينه ." و نگاه بهتزده
من اوقات او را تلخ كرد. "چه انتظارى داشتى؟گاهی ميون اون همه خواب ،آدم خوابى میبينه كه هيح ارتباطى با زندگى واقعى نداره."
ديگر او را نديدم يا حتى به فكرش هم نيفتادم تا وقتیكه خبر آن زن انگشتر مارمانند به دست را توى آن فاجعه ريویرای هاوانا اشنيدم كه جاش را از دست داده . چند ماه بعد كه ، در يك مهمانى سياسى، تصادفى با سفير پرتغال برخوردم نتوانستم جلو وسوسه خود را بگيرم و از او سؤالهايى كردم . سفير با علاقه زياد و تحسين فوقالعادهاى درباره او داد سخن داد ،گفت : "شما نمیدونين چقدر اين زن خارقالعاده بود. اگه میدونسين يه داستان دربارهش مینوشتين ." وبا همين لحن و جزئيات بهتانگيز به گفتههایش ادامه داد،بیآنكه سرنخى به دست من بدهد تا به نتيجهاى برسم .
سرانجام با لحنى بسيار عینى پرسيدم : "آخر چه كار میكرد؟"
آنوقت او مأيوسانه گفت : "هيچى، خواب میديد."
مارس 1980
Posted by alireza1356 at 08:28 AM | Comments (0)
همه مردان شاه
"در جهان هیچ چیز تازهای وجود ندارد ، مگر تاریخی که شما چیزی دربارهاش نمیدانید."
هری ترومن
چند روز پیش در یکی از وبلاگها نقدی درباره کتاب "همه مردان شاه" خواندم. مشتاقان کتاب و تاریخ حتما با این کتاب آشنا هستند. "همه مردان شاه" عنوان کتابی است که توسط استفان كينزر نویسنده آمریکایی نوشته شده است. در ترجمههای فارسی غالبا به ادامه عنوان کتاب که "American coup and the roots of middle east terror" اشاره نمیشود. نویسنده کتاب درنظر داشته است با نوشتن حوادث حول و حوش مرداد 1332 ، ریشه نفرت کنونی اهالی خاورمیانه از آمریکاییان و غرب را بیابد.
در اعتبار نویسنده کتاب نمیتوان کوچکترین شکی کرد ، استفان کینزر یکی از خبرنگاران باسابقه روزنامه نیویورک تایمز است که هم اكنون رئيس دفتر نيويورك تايمز در برلين و استانبول و ساكن شيكاگو است.
نقطه قوت کتاب ، "روایت داستانی" و رمانگونه آن از تاریخ است ، به گونه ای که حتی مخاطب غیرعلاقمند به تاریخ هم با خواندن صفحات نخست کتاب ، وادار به خواندن همه کتاب میشود. این برتری کتاب ، بخصوص وقتی برجسته میشود که آن را با کتابهای تاریخ ملالانگیز و خستهکننده مشابه مقایسه کنیم.
حقیقت این است که ، کمتر نویسنده تاریخنویس ایرانی را سراغ دارم که هنگام نگارش کتاب اغراض شخصی خود را وارد کتابش نکند. گاه این موضوع تا به آنجا پیش میرود که شاهد یک هرج و مرج به تمام معنا میشویم ، چه شخصیتها و فصولی از تاریخ که حذف نمیشوند و چه واقعیتهایی که تعدیل نمیشوند. بر این باورم که "تاریخ نوشتن" یک علم است و همانند سایر علوم نیازمند آموزش و ممارست است. صد درصدی ندیدن ، سیاه و سفید نکردن اشخاص ، متکی بودن بر اسناد معتبر ، وارد نکردن حوزه"قضاوت" در نقل تاریخی ، همه و همه محتاج آموزش هستند.
مسلما کتاب"همه مردان شاه "بهترین" و "درستترین" کتاب درباره حوادث مرداد 1332 نیست، ولی سخت بر این عقیده استوارم که "جذابترین" آنهاست. نقدهای زیادی در روزنامهها و نشریات داخل کشور درباره این کتاب شده است و انتقاداتی هم نسبت به محتوای کتاب وارد آمده. مثلا بعضی کتاب را اثری غیرتحقیقی و غیرمستند میدانند که تا اندازهای درست است. البته گمان نمیکنم که قصد نویسنده ارائه کتابی از این دست بوده باشد و در مقایسه با دیگر کتابها ، نویسنده کتاب دیدی به مراتب منصفانهتر و بازتر داشته است ، هرچند خالی از اشکال و اشتباه تاریخی نیست. اما ترجمههای فارسی که از این کتاب انجام شده است ، به مراتب انتقادآمیزتر هستند. به عقیده من همه ترجمههای موجود در بازار کتاب ایران به نوعی دارای نقص هستند: بعضی مقدمه و مؤخره و فهرست اسامی را حذف کردهاند ، بعضی در ترجمه دست بردهاند و حتی در ترجمهای که من داشتم یک فصل تقریبا "بدون مشکل" بهکلی حذف شده بود.
به هر حال باید از خود پرسید که چرا "جذابترین" کتاب درباره گوشهای از تاریخ معاصرمان را یک آمریکایی نوشته و نه یک ایرانی و چرا کمتر شاهد نگارش کتابهای تاریخی مشابه در ایران هستیم.
در یکی از سایتها ، این کتاب بصورت تکست قرار داده شده بود ، برای آسانتر کردم مطالعه و از آنجا که این سایت فعلا به دلایلی در دسترس نیست ، کتاب را بصورت فرمت PDF درآوردم. سعی کردم حجم کتاب پایین و مناسب برای دانلود باشد و از فونت مناسب استفاده کنم.
لینکهای دانلود کتاب به همراه توضیحات:
برای اطمینان کتاب را در چندین سایت آپلود کردهام ، حجم فایل 987 کیلوبایت است ، اگر لینکی مشکل داشت ، لینکهای دیگر را امتحان کنید:
لینک اول : صبر کنید شمارش معکوس تمام شود ، تا لینک دانلود ظاهر شود.
لینک دوم : لینک دانلود را در وسط صفحه میبینید.
لینک سوم : لینک در پایین و چپ صفحه دیده خواهد شد.
لینک چهارم : لینک در وسط صفحه
لینک پنجم : در پایین صفحه روی free کلیک کنید ، بعد صبر کنید شمارش معکوس تمام شود.
اگر در دانلود مشکلی داشتید(که البته به خاطر تعدد سایتها بعید میدانم) ، کامنت بگذارید.
پینوشت : شما میتوانید در لینکهای زیر مصاحبههایی را که با کینزر درباره کتاب همه مردان شاه انجام شده ، بخوانید :
در ضمن ، ترجمهای که مطالعه میفرمایید توسط آقای رضا بلیغ انجام شده است. ترجمهای هم از کتاب توسط آقای لطفالله میثمی انجام شده است که من ندیدهام ، ولی با توجه به سابقه ایشان ، میتواند ترجمه خوبی باشد.
Posted by alireza1356 at 08:26 AM | Comments (0)
شازده کوچولو
دو سه روز پیش بود که دنبال فایل صوتی "شازده کوچولو"ی شاملو بودم ، با اینکه در پیدا کردن فایلهای صوتی فوقالعاده خوشسرچ و خوششانس هستم ، ولی هر چه بیشتر گشتم ، کمتر پیدا کردم. تا اینکه به بهای ارزانی یک mp3 از شاملو خریداری کردم و شازده کوچولو را در آن پیدا کردم ، کمی تا قسمتی فشردهاش کردم و آپلودش کردم ، که در انتهای این پست ، میتوانید لینکهای دانلود را ببینید.
شما میتوانید در اینجا متن ترجمه شاملو را از این اثر آنتوان دو سنتگزوپهری ، بخوانید. ظاهرا قبلا در این آدرس فایل صوتی اثرهم وجود داشت که متاسفانه الان هیچ یک از لینکها کار نمیکند.
این هم تکه معروف و دوستداشتنی شازدهکوچولو از دید خیلیها با ترجمه خوب شاملو:
شهريار کوچولو گفت: -بيا با من بازی کن. نمیدانی چه قدر دلم گرفته...
روباه گفت: -نمیتوانم بات بازی کنم. هنوز اهليم نکردهاند آخر.
شهريار کوچولو آهی کشيد و گفت: -معذرت میخواهم.
اما فکری کرد و پرسيد: -اهلی کردن يعنی چه؟
روباه گفت: -تو اهل اينجا نيستی. پی چی میگردی؟
شهريار کوچولو گفت: -پی آدمها میگردم. نگفتی اهلی کردن يعنی چه؟
روباه گفت: -يک چيزی است که پاک فراموش شده. معنيش ايجاد علاقه کردن است.
-ايجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: -معلوم است. تو الان واسه من يک پسر بچهای مثل صد هزار پسر بچهی ديگر. نه من هيچ احتياجی به تو دارم نه تو هيچ احتياجی به من. من هم واسه تو يک روباهم مثل صد هزار روباه ديگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتياج پيدا میکنيم. تو واسه من ميان همهی عالم موجود يگانهای میشوی من واسه تو.
شهريار کوچولو گفت: -کمکم دارد دستگيرم میشود. يک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.
روباه گفت: -بعيد نيست. رو اين کرهی زمين هزار جور چيز میشود ديد.
شهريار کوچولو گفت: -اوه نه! آن رو کرهی زمين نيست.
روباه که انگار حسابی حيرت کرده بود گفت: -رو يک سيارهی ديگر است؟
-آره.
....
روباه آهکشان گفت: ...!
زندگی يکنواختی دارم .....
اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگيم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پايی را میشناسم که باهر صدای پای ديگر فرق میکند: صدای پای ديگران مرا وادار میکند تو هفت تا سوراخ قايم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمهای مرا از سوراخم میکشد بيرون. تازه، نگاه کن آنجا آن گندمزار را میبينی؟ برای من که نان بخور نيستم گندم چيز بیفايدهای است. پس گندمزار هم مرا به ياد چيزی نمیاندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهليم کردی محشر میشود! گندم که طلايی رنگ است مرا به ياد تو میاندازد و صدای باد را هم که تو گندمزار میپيچد دوست خواهم داشت...خاموش شد و مدت درازی شهريار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: -اگر دلت میخواهد منو اهلی کن!
شهريار کوچولو جواب داد: -دلم که خيلی میخواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. بايد بروم دوستانی پيدا کنم و از کلی چيزها سر در آرم.
روباه گفت: -آدم فقط از چيزهايی که اهلی کند میتواند سر در آرد. انسانها ديگر برای سر در آوردن از چيزها وقت ندارند. همه چيز را همين جور حاضر آماده از دکانها میخرند. اما چون دکانی نيست که دوست معامله کند آدمها ماندهاند بیدوست... تو اگر دوست میخواهی خب منو اهلی کن!
شهريار کوچولو پرسيد: -راهش چيست؟
روباه جواب داد: -بايد خيلی خيلی حوصله کنی. اولش يک خرده دورتر از من میگيری اين جوری ميان علفها مینشينی. من زير چشمی نگاهت میکنم و تو لامتاکام هيچی نمیگويی، چون تقصير همهی سؤِتفاهمها زير سر زبان است. عوضش میتوانی هر روز يک خرده نزديکتر بنشينی.
فردای آن روز دوباره شهريار کوچولو آمد.
...
به اين ترتيب شهريار کوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظهی جدايی که نزديک شد روباه گفت: -آخ! نمیتوانم جلو اشکم را بگيرم.
شهريار کوچولو گفت: -تقصير خودت است. من که بدت را نمیخواستم، خودت خواستی اهليت کنم.
روباه گفت: -همين طور است.
شهريار کوچولو گفت: -آخر اشکت دارد سرازير میشود!
روباه گفت: -همين طور است.
-پس اين ماجرا فايدهای به حال تو نداشته.
روباه گفت: -چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.
بعد گفت: -برو يک بار ديگر گلها را ببين تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع میکنيم و من به عنوان هديه رازی را بهات میگويم.
شهريار کوچولو بار ديگر به تماشای گلها رفت و به آنها گفت: -شما سرِ سوزنی به گل من نمیمانيد و هنوز هيچی نيستيد. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستيد که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه ديگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همهی عالم تک است.
گلها حسابی از رو رفتند.
شهريار کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگليد اما خالی هستيد. برایتان نمیشود مُرد. گفتوگو ندارد که گلِ مرا هم فلان رهگذر میبيند مثل شما. اما او به تنهايی از همهی شما سر است چون فقط اوست که آبش دادهام، چون فقط اوست که زير حبابش گذاشتهام، چون فقط اوست که با تجير برايش حفاظ درست کردهام، چون فقط اوست که حشراتش را کشتهام (جز دو سهتايی که میبايست شبپره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِهگزاریها يا خودنمايیها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هيچی نگفتنهاش نشستهام، چون او گلِ من است.
و برگشت پيش روباه.
گفت: -خدانگهدار!
روباه گفت: -خدانگهدار!... و اما رازی که گفتم خيلی ساده است:
جز با دل هيچی را چنان که بايد نمیشود ديد. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمیبيند.
شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمیبيند.
-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کردهای.
شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمری است که به پاش صرف کردهام.
روباه گفت: -انسانها اين حقيقت را فراموش کردهاند اما تو نبايد فراموشش کنی. تو تا زندهای نسبت به چيزی که اهلی کردهای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...
شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم.
لینکهای دانلود فایل صوتی شازده کوچولو:
قسمت اول : 45 دقیقه – 6.44 مگابایت
قسمت دوم : 45 دقیقه – 6.40 مگابایت
Posted by alireza1356 at 08:26 AM | Comments (0)
یک داستان کوتاه از چخوف
آنتوان چخوف نویسندهای است که خواندن داستانهای کوتاهش را دوست دارم ، نمیدانم چرا ، شاید به خاطر اینکه این نویسنده توانا پزشک بوده و داستانهایش گاه رنگ و بوی پزشکی دارند و شاید هم تنها به خاطر مهارتش در نوشتن داستانهای کوتاه. "شب وحشتناک" ، یکی از داستانهای طنز کوتاه آنتوان چخوف است:
هنگامی که پتروویچ سپکتروف فتیله لامپا را پایین کشید و داستانش را آغاز کرد ، رنگ رخسارش به سپیدی گرائید و صدایش به لرزه افتاد:
کریسمس سال 1883 بود. دنیا را تاریکی غلیظ و نفوذتاپذیری در برگفته بود. من از خانه یکی از دوستانم ( که بعد از آن سال فوت کرد) به منزل برمیگشتم. شب تا دیروقت بیدار مانده و جلسه احضار ارواح تشکیل داده بودیم. بنا به عللی خیابانهایی که از طریق آنها به خانه باز میگشتم چراغهایشان خاموش بود و من مجبور بودم تقریبا کورمال کورمال راهم را پی بگیرم. در مسکو جنب کلیسای سنت ماری و در خانه کارمند کشوری کاداورف و به عبارت دیگر در یکی از دورافتادهترین محلههای ناحیه آربات ساکن بودم. همانطور که گام برمیداشتم ، افکار تیره و تار و غمافزایی ذهنم را به خود مشغول میداشت :"پایان عمرت نزدیک است...توبه کن!" اینها کلماتی بودند که...
ادامه داستان"شب وحشتناک" : فایل PDF به حجم 200 کیلوبایت
شما میتوانید بیوگرافی چخوف را در کتابخانه وبلاگم ، در اینجا بخوانید.
Posted by alireza1356 at 08:24 AM | Comments (0)
برفهای کیلیمانجارو
انتشارات نگاه ، مجموعهای از داستانهای کوتاه ارنست همینگوی را به تازگی منتشر کرده است . مترجم این مجموعه " احمد گلشیری" است . پیش از این هم در کار مشابهی احمد گلشیری دو مجموعه داستان کوتاه دیگر از چخوف و مارکز ترجمه و منتشر کرده بود. ظاهرا قرار است این کار ادامه یابد و در آینده کتابهای مربوط به فرانتس کافکا ، جیمز جویس ، ویلیام فاکنر ، ادگار آلن پو ، سامرست موآم ، بورخس و ریموند کارور هم منتشر شود ، که اقدام نیکویی خواهد بود.
پیدا کردن یک مجموعه کامل از داستانهای کوتاه هر یک از نویسندگان به صورت مجزا ، حداقل برای من دشوار بود. در کنار همه اینها ترجمههای احمد گلشیری هم ترجمههای پاکیزهای هستند.
در مجموعه اخیر ، گلشیری یک بیوگرافی زیبا و نسبتا طولانی در 100 صفحه از زندگی همینگوی نوشته است که واقعا خواندنی است.
اگر به علت مشغلههای روزانه ، فرصت خواندن رمانها و آثار بلند نویسندگان مشهور را ندارید ، میتوانید با خواندن داستانهای کوتاه آنان ، ارتباط خود را با جهان رمان و داستان از دست ندهید.
فکر میکردم ، "برفهای کیلیمانجارو"ی همینگوی یک رمان بلند باشد ، ولی یک داستان نسبتا کوتاه است. فیلم برفهای کیلیمانجارو را یکی دو سال پیش دیدم ، با دوبله قدیمی خوب . فیلمی است قوی و قابل توجه ، با بازی گرگوری پک ، سوزان هیوارد و اوا گاردنر.
برفهای کیلیمانجارو
کلیمانجارو کوه پوشیده از برفی است که 6000 متر ارتفاع دارد و میگویند بلندترین کوه آفریقاست. قله شرقی آن کاسایی "نگاجه نگایی" یا خانه خدا نام دارد. نزدیک این قله لاشه خشکشده و یخزده پلنگی قرار دارد. کسی توضیح نداده که پلنگ در این ارتفاع دنبال چه چیزی بوده است.
مرد گفت : " خوبیش اینه که درد نداره. آدم از همین موضوع میفهمه که شروع شده."
"جدی میگی؟"
" آره. با وجود این از بوش معذرت میخوام ، حتما ناراحتت میکنه."
" نه ، فکرشو نکن ، اصلا فکرشو نکن."
مرد گفت : " نگاهشون کن ، میخوام ببینم منظرهشه یا بوش که اینهارو میکشونه این جا؟"
تخت سفری که مرد رویش خوابیده بود در سایهه وسیع یک درخت میموزا قرار داشت و مرد همان طور که از توی ساییه نگاهش را به تابش شدید دشت دوخته بود ، سه پرنده بزرگ را میدید که با حالت شومی چمباتمه زدهاند ، و ده دوازده تای دیگر هم در آسمان چزخ میزدند و همین که میگذشتند سایههای سریعی میانداختند.
مرد گفت :"روزی که کامیون خراب شد سر و کله این ها هم پیدا شد. امروز اولین بارییه کع چندتاشون نشستهن روی زمین. اول چرخ زدنشونو خوب تماشا کردم تا هر وقت خواستم بتونم تو یه داستان بیارمشون. الان دیگه این حرف خندهداره."
زن گفت :" کاش دست برمیداشتی."
ادامه " برفهای کلیمانجارو" ، فایل پیدیاف ، 716 کیلوبایت
Posted by alireza1356 at 08:23 AM | Comments (0)
یک روز از زندگی خورخه لوئیس بورخس
فکر میکنم بد نباشد ، کمی منظمتر عمل کنم و از این به بعد به طور مرتب هفتهای یک بار ، بعضی از متنها ، داستانهای کوتاه و بیوگرافیهایی که در طول هفته میخوانم و میپسندم ، در این وبلاگ بگذارم.
دو سه شب پیش نوشتهای در یکی از شمارههای گذشته مجله بخارا توجهم را جلب کرد ، با عنوان "یک روز از زندگی خورخه لوئیس بورخس" ، این نوشته را از اینجا دانلود کنید ، من که پسندیدم . درباره بورخس قبلا در کتابخانه وبلاگم ، نوشتهای داشتم.
راستی ، چرا سایت مجله بخارا آپدیت نمیشود؟ این نوع مجلات باارزش باید ، اینترنت را جدی بگیرند. نباید این تصور وجود داشته باشد که نسخه الکترونیک یک مجله یا روزنامه رقیب نسخه کاغذی آن است و تیراژ را پایین میآورد. گمان میکنم ، حتی نسخه الکترونیک یک مجله میتواند به افزایش تیراژ آن کمک کند. خود من با این مجله برای اولین بار از طریق اینترنت آشنا شدم. پیش از آن مجله را چند بار در ویترین کتابفروشیها ومطبوعاتیها دیده بودم ، ولی چون از محتوای آن مطلع نبودم ، رغبتی برای خریدش در من نبود.
Posted by alireza1356 at 08:22 AM | Comments (0)
بیوگرافی جیمز جویس همراه سه داستان کوتاه از مجموعه دوبلینیها
بعد از نیم قرن جر و بحث که جیمز جویس را گاه هرزهدهان میخواندند و گاه مغلقگو ، وی اکنون یکی از غولهای ادبیات عصر جدید به شمار میرود. کمیت کار وی اندک بود : دو دفتر شعر ، یک نمایشنامه ، پانزده داستان کوتاه ، سه رمان ، چند نقد . ولی دستاورد وی بیمانند است و از نظر تأثیر در تکامل داستاننویسی امروز، شاید بیهمتا.
جیمز آگوستین آلوی سیوس جویس در سال 1882 در ایرلند ، در خانواده اشرافی رو به زوالی چشم به جهان گشود. در سال تولد او، اروپا در وضعیت سیاسی مطلوبی نبود و جویس در چنین شرایطی پا به عرصه خانواده پرجمعیت دوازده نفری خود گذاشت. پدر جویس کارهای زیادی را تجربه کرد ولی سرانجام مأمور مالیات شد . دو عامل بزرگ از عوامل مؤثر در اندیشه او مذهب کاتولیک مادرش و میهنپرستی پدرش بود. در سال 1912 برای همیشه از ایرلند رفت ، ولی هرگز از چیزی به جز ایرلند ننوشت. از مذهبش برگشت ، اما وقتی از او میپرسیدند ، آیا جانشینی برایش یافته است ، پاسخ میداد:"ایمانم را از دست دادهام ، عقلم را که از دست ندادهام."
مراحل رشد هنری او نمودار سیر تکاملی داستالننویسی قرن بیستم بود. مجموعه داستان دوبلینیها(1914) به شیوه ناتورالیسم درآمد. جويس وقت نوشتن «دوبلينيها» به همسرش گفت ميخواهد برای هموطنانش وجدان خلق كند و هنگام خواندن دوبلينيها ميبينيم كه بيراه هم نميگفته. داستانها همه در مورد زندگي اهالي دوبلين است. مردمي كه دچار تعصب و خشك مذهبي هستند و از آن جا كه مذهبشان نتوانسته به طور طبيعي به نيازهاي روحيشان پاسخ دهد، تبديل به آدمهايي منزوي، سرخورده و اغلب دغلباز شدهاند.
چهره هنرمند در جوانی(1916) رویدادنگاری آغازهای زندگی استیون ددالوس است. تصویرپردازیش شاعرانه و امپرسیونیستی است. جالب توجه ، افزایش پیچیدگی و ایهام زبان آن با ابلا رفتن سن استیون در داستان است.
جیمز جویس ،در سال 1922 ، اولیس را نوشت ، این اثر ، یک اثر عظیم تجربی و شاهکار مکتب عریان ذهنی است ، که به عنوان مهمترین و مؤثرترین داستان قرن شناخته شده است.
زمان وقوع داستان روز 16 ژوئن 1904 و محل آن شهر دوبلین ، پایتخت ایرلند است. تمام حوادث تقریباً در مدت 16 ساعت اتفاق می افتد. این کتاب با مهارت و دقت تمام در همان قالب ادیسه، اثر معروف هومر نوشته شده است. در این قالب جدید ستیفن دیدلس «تلماک» در جست وجوی پدرش جوک و پولدبلوم «اولیس» می باشد. در طول روز آنها دو بار از مسیر یکدیگر می گذرند. بدون آنکه همدیگر را بشناسند، ستیفن باباک ملیگن که دانشجوی طب است، در یک قلعه قدیمی نزدیک ساحل زندگی می کند. وجدان او از رفتاری که در واپسین دم حیات مادرش انجام می دهند، عذاب می کشد. پدرش آنچنان مشروبخوار عاطل و باطلی است که اصلاً به حساب نمی آید. در مدرسه آقای دیزی او را نصیحت می کند. بلوم، که اصلاً مجارستانی است، برای همسر بی وفایش مولی تویدی بلوم «پنه لوپ» صبحانه تهیه می کند و سپس به کارهای مختلفش ازجمله ادای آخرین احترامات به پدی دیگنم می پردازد، در مراسم تشییع جنازه او به فرزندش رودی که یازده روز پس از تولدش درگذشت، فکر میکند.
در میان مهیج ترین قسمت های داستان یکی دیدار ستیفن از کتابخانه یعنی جایی است که در آن رابطه بین شکسپیر و پدرش را حدس می زند و دیگر اغوا شدن بلوم توسط گرتی مک داول جوان «سیرس» است. بلوم و ستیفن یکدیگر را در فاحشه خانه ای ملاقات می کنند و در آنجا از کابوس ها و رؤیاهایی که به نظرشان می آید رنج می برند. ستیفن آنچنان مدهوش می شود که بلوم «که وقتی بر روی او خم می شود، فرزندش رودی را می بیند» باید از او مواظبت کند. آنها به خانه بلوم می روند، ولی ستیفن شب را در آنجا نمیماند. داستان با اندیشه های مبهم و درهم و برهم خانم بلوم، درحالی که بعد از نیمه شب در رختخواب خود دراز کشیده است، به پایان می رسد.
متأسفانه این اثر مهم ادبیان جهان تاکنون در ایران اجازه چاپ پیدا نکرده است. برای اینکه تا اندازهای با اهمیت این اثر آشنا شوید ، پاراگرافهای زیر را درباره بزرگداشت جویس در سالگرد نگارش اولیس بخوانید.
بلومزدی ، روزی برای بزرگداشت هنر جویس :
جالب است بدانید سال
گذشته ، هزاران نفر صدمین سالگرد روز 16 ژوئن را که
در آن ، اولیس، جاودانه شده و به "بلومزدِی"
، معروف است جشن گرفتند. بیش
از 80 رخداد رسمی برای بزرگداشت بلومزدی، روزی خیالی که لئوپولد بلوم سفر خود را در
کتاب «اولیس» آغاز میکند، اجرا شد. دراین میان مرکز جیمز جویس برای صبحانه بلومزدی
که با حضور رییس این مرکز، مری مکالیس، برگزار شد بیش از هزار بلیت فروخت . درهمین
مرکز برنامههای سرگرمکننده زندهای هم اجرا شد، از جمله برنامه اولیسخوانی توسط
گِی بیرن، مجری سابق تلویزیون، جری استِمبریج، نمایشنامهنویس، و رانی درو، خواننده.
برنامه اولیسخوانی به همراه نمایش خیمهشببازی و گروهی که نقش شخصیتهای اولیس را
بازی خواهند کرد در خیابانهای دابلین ادامه یافت.
میگویند جویس با افتخار اعلام کرده است که میتوان خیابانها و شهر دابلین را
خراب کنند و دوباره از روی صفحات کتاب اولیس بسازند. اما از آن زمان تاکنون شهر
دابلین دستخوش تغییراتی بسیار شده است، به طوری که برخی از صحنههای کتاب در جایی
غیر از آن چه در کتاب آمده است اجرا شد. موزه ملی ایرلند نیز درصدد است یک مجسمه از
بودای نشسته متعلق به کشور برمه را که جویس در دوران زندگیاش در دابلین آن را دیده
بود و دو بار در صفحات اولیس به آن اشاره شده است بار دیگر به نمایش بگذارد.
جشن بلومزدی در دستکم 40 شهر در سراسر دنیا از جمله شیکاگو، سیدنی، نیویورک، پاریس،
و توکیو برگزار شد.
احیای فینیگن(1939) شلوغ و عالمانه است. یک کمدی هرزهدرا و یک دایرةالمعارف مذهبی است. یک نقب در ناخودآگاه و یک تاریخ تمدن است. خوانندهای که برای وقتگذرانی میخواندش ممکن است آن را پرت و پلا بیابد ، حال آنکه منتقدانی آن را بزرگترین دستاورد تخیل انسان در قرن ما میدانند.
جویس در زمان حیاتش خوانندگان زیادی نداشت و خانوادهاش را با تدریس زبان و کار دفتری اداره میکرد. البته بعد از چاپ اولیس جویس ، وضعیت مالی بهتری پیدا کرد. او در سال 1941 تقریبا نابینا در شهر زوریخ ، از دنیا رفت.
داستانهای جویس عناصر تقریبا
ناهمگونی را درمیآمیزند: عرفان شاعرانه و شیوه ناتورالیستی ، دقت در تصویرپردازی و
توجه بسیار به صدا و آهنگ صدا ، حقارت بیاندازه و دلسوزی فراگیر.
جويس در سراسر آثارش همواره از طنز و كنايه و اشاره به اساطير و كتابهاي
مقدس استفاده ميكند و مخاطب او اگر بتواند معناي اين
همه رمز و كنايه را
دريابد به لذتي ميرسد كه شايد از مطالعه هيچ اثر ديگری
درنيابد.جويس پيش از آن كه نويسنده باشد، يك مهندس زبان است. نگاه ويژه
جويس به زبان و كلمات به عنوان سلولهای تشكيلدهنده بدنه داستان، چنان عميق و
بديع است كه هنوز منتقدان درگير كشف لايههاي مبهم داستانهاي جويس هستند. بخشهايي
كه در لابهلاي كلماتي نو كه توسط خود جويس اختراع شده، مستترند. از اين روست كه
كتابي مانند «اوليس» مانند كتابهاي ديني داراي چندين تفسير و تحليل است و باز به
همين خاطر است كه در مورد جويس دو نظر كاملاً مخالف وجود دارد. اين كه عدهای
او را ديوانه مغلقگو ميدانند كه درگيرياش با زبان او را به بيراهه كشانده و يا
اين كه او استعدادی بینظير است كه
از حدود درك انسان امروز هم فراتر رفته.
نوآوري جويس در زبان خارقالعاده است. او نه تنها واژههاي كهن زبان خود را احيا ميكند
بلكه در آثارش دست به واژهسازي هم ميزند. واژگاني با بيش از صد حرف و يا تركيبي
از چندين كلمه كه يك كلمه را تشكيل ميدهند تا حسي چندگانه را نشان دهند. واژهگاني
چند لايه كه چندين معنا را ميرسانند.
داستان کوتاه "عربی" یکی از داستانهای کوتاهی است که در انتهای این پست ، لینک دانلودش را خواهم گذاشت .عربی بیانگر تجربهای بسیار مهم در جوانی جویس است . «عربي» ماجراي پسركياست كه همراه عمو و زنعمويش زندگي ميكند و دلباخته خواهر دوستش ميشود. بسياري از جزييات داستان ما را به اين نتيجه ميرساند كه پسرك داستان «عربي» خود جويس بوده. اما داستان وقتي اوج ميگيرد، به طرز هنرمندانهاي از يك حديث نفس صرف فراتر ميرود و تبديل ميشود به اثری پر از اشاره به قديسين و اساطير. پسر جوان در طول داستان بار سنگینی بر دوش دارد: مذهب کاتولیک ، خانوادهاش ، فرهنگ ایرلندی ، دلبستگیش بع رمز و راز ، بلوغ جنسیاش ، آرزوی آزادیش. از آنجا که داستان لبریز از نماد و تلمیح است( او عشق خود را همچون جام شراب مقدس "از میان انبوه دشمنان " عبور میدهد و سکوت بازارمانند سکوت " کلیسا بعد از یک مراسم" است) قطعا شایسته یک بار دیگر خواندن با دقت و حوصله است. با این همه حتی در پایان بار نخست خواندن ، خواننده با پسر در مکاشفه شاعرانه اما دردناکی که نمودار خودشناسی اوست ، شریک میگردد.
داستان «گِل» هم مانند اغلب داستانهاي اين مجموعه با توصيف صحنهاي آغاز ميشود كه نماد سرخوشي و زيبايي و نظم و امنيت است: " آشپزخانه از تميزي ميدرخشيد: آشپز گفته بود آدم ميتواند خودش را در كتريهاي بزرگ مسي ببيند. آتش روشن و مطبوع بود، و روي يكي از ميزهاي كناري، چهار كيك كشمشي قرار داشت. . . " اما اين حس آرامش مدت زيادي نميانجامد، فاجعه مخرب، سركوبگر و حقارت بار كمين كردهاست. به اعتقاد جويس دنيا بد مخمصهای است و شاديهای حقير و فقر و رذالت زندگي انسان را تهديد ميكند. «ماريا» پيردختري است با ظاهري مقدس، همه را با هم آشتي ميدهد و باكرگياش نشان از عفاف و پاكي دارد
سه داستان کوتاه از جیمز جویس:
سه داستان کوتاهی از جیمز جویس ، که در اینجا لینک دانلودشان را میگذارم ، از مجموعه "دوبلینیها" انتخاب شدهاند.
عربی : فایل PDF ، لینک اول ، لینک دوم
برخورد : فایل PDF ، لینک اول ، لینک دوم
گل (از وبلاگ کتابلاگ)
برای اولین بار برای آپلود فایلها از سرویس جدید گوگل ، استفاده کردهام ، لینکهای اول دو داستان کوتاه عربی و برخورد در سرور گوگل ، آپلود شدهاندو ممنون میشوم درباره کیفیت دانلودتان از گوگل ، برایم بنویسید.
منابع این نوشته :
مجموعه داستان کوتاه "همه چیز و هیچ چیز" با ترجمه حسن افشار
مجموعه داستان کوتاه "نوزده داستان کوتاه" با ترجمه فرهاد منشوری
Posted by alireza1356 at 08:21 AM | Comments (0)
بورخس و من
ماجرا از این قرار بود: نخستین بار روزنامه شرق اوایل امسال در ترجمهای با عنوان "هویت بورخس" ، صحیت از مجلهای فرانسوی به میان آورد که در آن از این حرف سخن به میان آورده شده بود که بورخس وجود خارجی ندارد. چندی بعد مجله ادبی قابیل عین این ترجمه را در سایت خود آورد. بعد از لینک سایت هفتان به این نوشته و پرخواننده شدن آن ، در قابیل ، سؤالات زیادی برای بعضی از خوانندگان این نوشته پیش آمد. آیا بورخس وجود داشته؟ بورخسی که آنقدر نوشتههایش را دوست داشتند. متأسفانه هر چقدر منتظر ماندم تا دوستان بلاگر با در این مورد چیزی بنویسند ، خبری نشد. به ناچار با بضاعت اندک خودم ، تصمیم گرفتم این این پست را بنویسم.
شاید بهترین پاسخ برای سؤال دوستان ، یک داستان کوتاه از خود بورخس باش، با عنوان "بورخس و من" که توجه شما را به آن جلب میکنم:
بورخس و من
دیگری ، دیگری که نامش بورخس است ، همان است که اتفاقها برایش میافتند. من در خیابانهای بوئنس آیرس راه میروم و لحظهای میایستم ، شاید بیاراده ، تا به طاق سردر ورودی سرسرا و طرح مشبک دروازه نگاه کنم. بورخس را از نامهها میشناسم و نامش را در فهرست نام استادان یا در فرهنگ مشاهیر میبینم. من ساعت شنی ، نقشه ، چاپ حروفی قرن هجدهم ، مزه قهوه و نثر استیونسون را دوست دارم. او هم دوست دارد ولی چنان خودپسندانه که آنها را تبدیل به ویژگیهای یک بازیگر میکند. با کمی اغراق میتوان گفت رابطه ما خصمانه است. من زندگی میکنم و میگذارم به زندگیم ادامه میدهم تا بورخس ادبیاتش را پیش ببرد و این ادبیات نشان میدهد که حق دارم. راحت میتوانم اعتراف کنم که او اوراق باارزشی فراهم آورده است ، ولی این اوراق نمیتوانند مرا نجات دهند ، شاید چون چیزی که خوب است به هیچکس حتی به خود او تعلق ندارد ، متعلق به زبان و سنت است. وانگهی ، من به حکم تقدیر باید از بین بروم ، قطعا ، و فقط لحظهای از من میتواند در او دوام بیاورد.کمکم همه چیز را به او میسپارم ، گرچه خوب میدانم که لجوجانه عادت دارد همه چیز را تحریف کند و در همه چیز اغراق کند. اسپینوزا میدانست که هر چیزی میخواهد همیشه همان که هست بماند. سنگ میخواهد که همیشه سنگ باشد و ببر همیشه ببر. من در بورخس خواهم ماند نه در خودم(اگر واقعا کسی باشم) ، ولی خودم را کمتر در کتابهای او مییابم تا در کتابهای بسیار دیگری یا در دلنگ ناشیانه یک گیتار. سالها پیش سعی کردم خود را از چنگ او خلاص کنم و از اساطیر اطراف و اکناف شهرها به سراغ بازی با زمان و بینهایت رفتم ، ولی اکنون آن بازیها مال بورخس است و من باید چیزهای دیگری مجسم کنم. برای همین ، زندگیم یک فرار است و من همه چیز را میبازم و همه چیز میماند برای فراموشی ، یا برای او.
نمیدانم کداممان این مطلب را نوشتهایم.
تصادفا در این سایت به یک جمله قصار از بورخس برخوردم:
I am not sure that I exist, actually. I am all the writers that I have read, all the people that I have met, all the women that I have loved; all the cities that I have visited, all my ancestors . . . Perhaps I would have liked to be my father, who wrote and had the decency of not publishing. Nothing, nothing, my friend; what I have told you: I am not sure of anything, I know nothing . . . Can you imagine that I not even know the date of my death?
مطمئن نیستم ، حقیقتا وجود داشته باشم ، من همه نویسندگانی هستم که نوشتههایشان را خواندهام ، همه افرادی هستم که ملاقات کردهام ، همه زنانی هستم که به آنها عشق ورزیدهام ، همه شهرهایی هستم که به آنها سفر کردهام ، همه نیاکانم ... شاید من علاقه داشته باشم ، پدرم باشم ، کسی که مینوشت و مجال چاپ ٱثارش را نیافت. هیچ چیز ، هیچ چیز ، دوست من ، چیزی که میخواهم به شما بگویم این است : من از هیچ چیز مطمئن نیستم ، من چیزی نمیدانم ... میتوانید تصور کنید من حتی تاریخ مرگم را نمیدانم؟
شما میتوانید بیوگرافی بورخس را به همراه دو داستان کوتاه از این نویسنده در کتابخانه وبلاگم بخوانید. توجه داشته باشید که داستان "گنجنامه" نوشته هوشنگ گلشیری است و من به خاطر اینکه در این داستان کوتاه به کرات از بورخس نام برده شده و حکایات جالبی هم درباره زندگی بورخس در آن آورده شده ، آن را در این نوشته آوردهام. متأاسفانه سایت قابیل علیرغم کامنتی که من در این سایت گذاشتم ، بورخس را نویسنده "گنجنامه" معرفی کرده است.
Posted by alireza1356 at 08:18 AM | Comments (0)
درباره سلینجر به همراه یک داستان کوتاه
"چیزی که در مورد د. ب. اذیتم میکنه اینه که اون این همه از جنگ بدش میآد ولی تابستون پیش این کتاب وداع با اسلحه رو داد بخونم. گفت کتاب محشریه. اصلا سر در نمیآرم. کتابه درباره این یاروئهس – ستوان هنری – که مثلا قراره خیلی شخصیت باحالی باشه. نمیفهمم چطوری د.ب. میتونه هم از جنگ متنفر باشه و هم از کتاب مزخرفی مث این خوشش بیاد. یا چطوری میتونه هم کتاب مزخرفی مث وداع با اسلحه رو دوس داشته باشه هم کارای رینگ لاردنر یا اون یکی رو که خیلی دوس داره ، گتسبی بزرگ. .قتی اینا رو بهش گفتم خیلی ناراحت شد و گفت کوچیکتر از اونم که ارزششو بفهمم. ولی من این جور فکر نمیکنم. منم کارای رینگ لاردنر و گتسبی بزرگ را دوس دارم. دیوونه گتسبی بزرگم. من که دیوونهشم...."
ناتور دشت
تعطیلات نوروز امسال ، سرانجام فرصتی پیدا کردم تا "ناتور دشت" سلینجر را بخوانم. بعد از خواندن یکی از پستهای وبلاگ کتابلاگ در مورد "نانور دشت" ، اشتیاقم برای خواندن این کتاب بیشتر شده بود. کتاب را ظرف 4 روز خوندم و لذت بردم. مدتی بود کتابی با لحن گفتاری عامیانه نخوانده بودم ، چند ده صفحهای باید میخواندم تا به این شیوه نگارش عادت کنم. من ترجمه احمد نجفی را خواندم و به گمان من ترجمه بسیار خوبی بود.
وه که این "هولدن" ، چه کارهایی در آن روزهای آشفتگی نکرد! : تحمل غرغرهای اسپنسر پیر ، دعوا مرافعه با استرادلیتر ، رفتن به آن هتل کذایی ، قرار با سلی ، آشنا پیدا کردنهای ناگهانی و صحبتهای عجیب و غریب ، رفتن به آپارتمان آقای آنتولینی و بیرون زدن شبانه بعد از مشکوک شدن به آنتولینی...
گرچه به وسیله سلینجر "مردمگریز" تأیید نشده ، ولی میگویند بعضی از رخدادهای این رمان نوعی اتوبیوگرافی وی محسوب میشود.
در طول کتاب چقدر هم سلینجر از قول هولدن از استرادلیتر بد نگفته ، حتما باید شخصیتی که استرادلیتر این رمان از روی وی اقتباس شده ، تنفر و تأثیر زیادی روی سلینجر گذاشته باشد. خودم یکی دو تا استرادلیتر میشناسم!
در مورد سبک غالب نگارش سلینجر این جملات توجهم را جلب کرد :"سلینجر برخورد میان رؤیای بیگناهی و واقعیت جرم را به نمایش در میآورد و به مواجهه کودکی و بزرگسالی دست میزند. تقابل کودکی و بزرگسالی اشارهای نمادگونه به ناشایستگیهایی است که نویسنده احساس میکند اما درمانی برای آنها نمیشناسد. اندوه او ، در پایان ، حاصل آگاهی مایه گرفته کاربردی هم طنزآمیز و هم هنرمندانه دارد. عقبنشینی نویسنده به دوران کودکی صرفا گریز نیست بلکه تأیید ارزشهایی است که ، خوب یا بد ، همچنان پاس میدارد"
برای خواندن بیوگرافی و شرح آثار سلینجر کافی است یک جستجوی ناقابل در گوگل انجام دهید ، خوشبختانه علاقمندان این نویسنده در وب اصلا کم نیستند.کتابلاگ در این پستش توضیح جامع و بسیار خوبی درباره "ناتور دشت" داده است ، وبلاگ تیلهباز هم پستی بینظیر درباره "فرنی و زویی" داشت که متأسفانه بعد از تغییر سیستم وبلاگ تیلهباز ، دیگر روی این وبلاگ نیست.
"نه داستان" سلینجر را هم شروع کردهام ، "نه داستان" سلینجر با نام "دلتنگیهای نقاش خیابان چهل و هشتم" در ایران ترجمه و منتشر شده است ، شما هم بد نیست یکی از این داستانها را بخوانید:
دلتنگیهای نقاش خیابان چهل و هشتم با نام اصلی " دوران دو دمیه – اسمیت" (876 کیلوبایت) : لینک اول ، لینک دوم
Posted by alireza1356 at 08:11 AM | Comments (0)