library2.jpg

« درباره سلینجر به همراه یک داستان کوتاه | خانه | بیوگرافی جیمز جویس همراه سه داستان کوتاه از مجموعه دوبلینی‌ها »

جمعه 29 اردیبهشتماه

بورخس و من

ماجرا از این قرار بود: نخستین بار روزنامه شرق اوایل امسال در ترجمه‌ای با عنوان "هویت بورخس" ، صحیت از مجله‌ای فرانسوی به میان آورد که در آن از این حرف سخن به میان آورده شده بود که بورخس وجود خارجی ندارد. چندی بعد مجله ادبی قابیل عین این ترجمه را در سایت خود آورد. بعد از لینک سایت هفتان به این نوشته  و پرخواننده شدن آن ، در قابیل ، سؤالات زیادی برای بعضی از خوانندگان این نوشته پیش آمد. آیا بورخس وجود داشته؟ بورخسی که آنقدر نوشته‌هایش را دوست داشتند. متأسفانه هر چقدر منتظر ماندم تا دوستان بلاگر با  در این مورد چیزی بنویسند ، خبری نشد. به ناچار با بضاعت اندک خودم ، تصمیم گرفتم این این پست را بنویسم.

شاید بهترین پاسخ برای سؤال دوستان ، یک داستان کوتاه از خود بورخس باش، با عنوان "بورخس و من" که توجه شما را به آن جلب می‌کنم:

borges photo.jpg

بورخس و من

دیگری ، دیگری که نامش بورخس است ، همان است که اتفاقها برایش می‌افتند. من در خیابانهای بوئنس آیرس راه می‌روم و لحظه‌ای می‌ایستم ، شاید بی‌اراده ، تا به طاق سردر ورودی سرسرا و طرح مشبک دروازه نگاه کنم. بورخس را از نامه‌ها می‌شناسم و نامش را در فهرست نام استادان یا در فرهنگ مشاهیر می‌بینم. من ساعت شنی ، نقشه ، چاپ حروفی قرن هجدهم ، مزه قهوه و نثر استیونسون را دوست دارم. او هم دوست  دارد ولی چنان خودپسندانه که آنها را تبدیل به ویژگیهای یک بازیگر می‌کند. با کمی اغراق می‌توان گفت رابطه ما خصمانه است. من زندگی می‌کنم و می‌گذارم به زندگیم ادامه می‌دهم تا بورخس ادبیاتش را پیش ببرد و این ادبیات نشان می‌دهد که حق دارم. راحت می‌توانم اعتراف کنم که او اوراق باارزشی فراهم آورده است ، ولی این اوراق نمی‌توانند مرا نجات دهند ، شاید چون چیزی که خوب است به هیچ‌کس حتی به خود او تعلق ندارد ، متعلق به زبان و سنت است. وانگهی ، من به حکم تقدیر باید از بین بروم ، قطعا ، و فقط لحظه‌ای از من می‌تواند در او دوام بیاورد.کم‌کم همه چیز را به او می‌سپارم ، گرچه خوب می‌دانم که لجوجانه عادت دارد همه چیز را تحریف کند و در همه چیز اغراق کند. اسپینوزا می‌دانست که هر چیزی می‌خواهد همیشه همان که هست بماند. سنگ می‌خواهد که همیشه سنگ باشد و ببر همیشه ببر. من در بورخس خواهم ماند نه در خودم(اگر واقعا کسی باشم) ، ولی خودم را کمتر در کتابهای او می‌یابم تا در کتابهای بسیار دیگری یا در دلنگ ناشیانه یک گیتار. سالها پیش سعی کردم خود را از چنگ او خلاص کنم و از اساطیر اطراف و اکناف شهرها به سراغ بازی با زمان و بی‌نهایت رفتم ، ولی اکنون آن بازیها مال بورخس است و من باید چیزهای دیگری مجسم کنم. برای همین ، زندگیم یک فرار است و من همه چیز را می‌بازم و همه چیز می‌ماند برای فراموشی ، یا برای او.

نمی‌دانم کداممان این مطلب را نوشته‌ایم.

 

تصادفا در این سایت به یک جمله قصار از بورخس برخوردم:

I am not sure that I exist, actually. I am all the writers that I have read, all the people that I have met, all the women that I have loved; all the cities that I have visited, all my ancestors . . . Perhaps I would have liked to be my father, who wrote and had the decency of not publishing. Nothing, nothing, my friend; what I have told you: I am not sure of anything, I know nothing . . . Can you imagine that I not even know the date of my death?

 

مطمئن نیستم ، حقیقتا وجود داشته باشم ، من همه نویسندگانی هستم که نوشته‌هایشان را خوانده‌ام ، همه افرادی هستم که ملاقات کرده‌ام ، همه زنانی هستم که به آنها عشق ورزیده‌ام ، همه شهرهایی هستم که به آنها سفر کرده‌ام ، همه نیاکانم ... شاید من علاقه داشته باشم ، پدرم باشم ، کسی که می‌نوشت و مجال چاپ ٱثارش را نیافت. هیچ چیز ، هیچ چیز ، دوست من ، چیزی که می‌خواهم به شما بگویم این است : من از هیچ چیز مطمئن نیستم ، من چیزی نمی‌دانم ... می‌توانید تصور کنید من حتی تاریخ مرگم را نمی‌دانم؟

 

شما میتوانید بیوگرافی بورخس را به همراه دو داستان کوتاه از این نویسنده در کتابخانه وبلاگم بخوانید. توجه داشته باشید که داستان "گنج‌نامه" نوشته هوشنگ گلشیری است و من به خاطر اینکه در این داستان کوتاه به کرات از بورخس نام برده شده و حکایات جالبی هم درباره زندگی بورخس در آن آورده شده ، آن را در این نوشته آورده‌ام. متأاسفانه سایت قابیل علیرغم کامنتی که من در این سایت گذاشتم ، بورخس را نویسنده "گنج‌نامه" معرفی کرده است.

 

نظرات