« همه مردان شاه | خانه | تکنولوژی دیجیتالی کردن کتابها در غرب »
جمعه 29 اردیبهشتماه
رؤیاهایم را میفروشم
انتشارات نگاه به تازگی مجموعهای از داستانهای کوتاه گابریل گارسیا مارکز را با ترجمه "احمد گلشیری" منتشر کرده است. در میان داستانهای کوتاه این مجموعه ، تنها داستان " رؤیاهایم را میفروشم" را نخوانده بودم ، دیگر داستانها را اینجا و آنجا با ترجمههای مختلف خوانده بودم. این داستان کوتاه را اینجا تقدیمتان میکنم.
تایپ این داستان به یاری نرمافزار read iris و تصحیح حروف چهارگانه " پ چ گ ژ " و اندک تصحیحات دیگر توسط اینجانب امکانپذیر شد! OCR فارسی کی میآید ، نمیدانم. فعلا باید یا همین OCRهای عربی بسازیم و به واسطه آن چهار حرف کسریشان ، بسوزیم. درد دلهای آیتی بماند برای پستهای بعد!
رؤیاهایم را میفروشم
يک روز صبح ، ساعت نه ، كه روى تراس هتل ریویرای هاوانا ، زير آفتاب درخشان داشتيم صبحانه میخورديم ، موجى عظيم چندين اتومبيل را، كه آن پايين در امتداد ديوار ساحلى ، در حركت بودند يا توى پیادهرو توقف كرده بودند، بلند كرد و يكى از آنها را با خود تا كنار هتل آورد. موج حالت انفجار ديناميت را داشت و همه آدمهاى آن بیست طبقه ساختمان را وحشتزده كرد و در شيشهای بزرگ ورودى را به صورت گرد درآورد. انبوه جهانگردان سرسراى هتل با مبلها ، به هوا پرتاب شدند و عدهاى از طوفان تگرگ شیشه زخم برداشتند. موج به يقين بسيار بزرگ بود، چون از روى خيابان دوطرفه ميان ديوار ساحلى و هتل گذشت و، با آن قدرت ، شيشه را از هم پاشيد. داوطلبان بشاش كوبايى، به كمك افراد اداره آتشنشانى ، آت و آشغالها را دركمتر از شش ساعت جمع كردند و دروازه رو به دريا را گشودند و دروازه ديگرى کار گذاشتند و همه چيز را به صورت اول درآوردند. صبح كسى نگران اتومبيلی كه با ديوارجفت شده بود نبود، چون مردم خيال میكردند يكى از اتومبيلهايى است كه توى پياده رو توقف كرده بودند. اما وقتیكه جرثقيل آن را ازجايش بلندكرد، جسد زنى ديده شد که كمربند ايمنى او را پشت فرمان ، نگه داشته بود ، ضربه آن قدرشديد بود كه زن حتى يك استخوان سالم برايش نمانده بود. چهرهاش داغان شده بود، چكمههايش دريده بود و لباسش تكه پاره شده بود. يك حلقه طلا به شكل مار با چشمانى از زمرد درانگشت دستش ديده میشد. پليس به اثبات رساند كه زن خدمتكار سفيرجديد پرتغال و زنش بوده . او دوهفته پيش همراه آنها به هاوانا آمده بود و آن روز صبح ، سوار براتومبيلى نو، راهی بازار بوده . وقتى اين موضوع را توى روزنامه خواندم نام زن چيزى را به خاطرم نياورد ، اما حلقه مارمانند و چشمان زمردش كنجكاوى مرا برانگيخت ،چون دستگيرم نشد كه حلقه دركدام يك از انگشتانش بوده .
اين خبر براى من بسيار بااهميت بود چون میترسيدم همان زن فراموشنشدنى باشد كه اسمش را هيچگاه درنيافتم و حلقهاى شبيه همين حلقه در انگشت اشاره دست راستش داشت كه حتى در آن روزها از حالا غيرعادیتر بود. اين زن را سى و چهار سال پيش در وين ، توى ميخانهاى كه محل رفت و آمد دانشجويان امريكاى لاتينى بود، ديده بودم كه سوسيس و سيب زمينى آب پز و آبجو بشكه میخورد. من آن روز صبح از رم رسيده بودم و هنوزكه هنوز است واكنش سریع خود را در برابر سينه باشكوه اوكه حالت سينه خوانندگان اپرا را داشت ، دمهاى وارفته پوست روباهی كه روى یقه كتش آويخته بود، و آن حلقه مصرى مارمانند را به ياد دارم . زبان اسپانيايى را كه تعريفى نداشت با لحنى طنيندار و بدون مكث صحبت میكرد و من خيال میكردم كه او تنها زن اتريشى در پشت آن ميز طولانى چوبى است . اما اشتباه میكردم ، او توى كلمبيا متولد شده بود، و دردوران بچگى و در فاصله دو جنگ به اتريش آمده بود تا در رشته موسيقى و آوازدرس بخواند. سى سالى داشت اما خوب نمانده بود چون چهرهاش چنگى به دل نمیزد و پيش از موقع شكسته شده بود. اما انسان جذابى بود و حيرت همه را برمیانگيخت .
وين هنوز شهر سلطنتى كهنى بود كه موقعيت جغرافيايیاش در ميان دو دنياى آشتیناپذير، پس ازجنگ جهانى دوم ، آن را به صورت بهشت معاملات بازار سياه و جاسوسى بينالمللى درآورده بود. من جايى دنجتر براى هم ميهن فراریام ، كه هنوز توى ميخانه سرنبش دانشجويان غذا میخورد، سراغ نداشتم . او صرفا به خاطر پایبندى به ريشههايش آن جا میآمد چون آن قدر پول داشت كه غذاى همه دوستان پشت ميزش را حساب كند. هيچ گاه اسم حقيقیاش را نمیگفت و ما هميشه او را با نامى آلمانى، كه راحت نمیشد تلفظ كرد، ميشناختيم ، نامى كه ما آمريكاى لاتينیها در وين برايش ساخته بوديم ، يعنى فرو فريدا. من تازه به او معرفى شده بودم كه با گستاخى بیشائبهاى از او پرسيدم، چطور ما به دنيايی گذاشته كه اين همه با تپههاى بادخيزكينديو متفاوت و دور است و او اين جمله بهتانگيزرا پاسخ داد:
"من رؤياهامو میفروشم ."
در واقع همين تنها حرفه او بود. او فرزند سوم از يازده فرزند مغازهدار مرفهى دركالداس سابق بود وهمين كه زبان بازكرد، اين عادت زيبا را درخانوادهاش تعميم دادكه همه ، پیش از صبحانه خوابهایشان راتعریف كنند، يعنى وقتیكه كيفيت الهامبخشى درانسان به نابترين شكلى درحال پاگرفتن است . درهفت سالگی خواب ديد كه يكى از برادرهاش را سيلاب برده . مادرش صرفا از روى خرافهپرستى قدغن كردكه پسرش توى آبكند شنا کند با اين که او عاشق اين کار بود. اما فرو فریدا از قبل به شيوه خود پیشبينىاش را اعلام كرده بود.
گفته بود:"معنى اين خواب اين نيست كه برادرم غرق میشه بلكه منظور اينه كه نبايد لب به شيرينى بزنه ."
تعبيراو براى پسر پنج ساله ظاهرا روسياهى به دنبال داشت : چون او نمیتوانست روزهاى يكشبه را بدون قاقالیلى به شب برساند. مادركه به استعداد غيبگويى دخترش اطمينان داشت اخطار را جدى گرفت . اما دراولين لحظهاى كه از پسرغافل ماند او با يك تكه شيرينى كارامل كه پنهانى مشغول خوردنش بود خفه شد و راهىبراى نجاتى نبود.
فرو فریدا گمان نمیكردكه از راه استعدادش بتواند زندگی كند تا اين كه زمستانهاى طاقتفرساى وين عرصه را براو تنگ كرد. آن وقت بود كه او در اولين خانهاى كه علاقه پيداكرد زندگی كند به دنبال کار برآمد ووقتیكه از او پرسيدند چه كارى ازدستش برمیآيد فقط این نكته را به زبان آوردكه :"من خواب مىبينم ." به تنهاكارى كه نیاز داشت توضيحى مختصر براى خانم خانه بود و آن وقت با دستمزدى كه تنها مخارج جزئى او را برمیآورد استخدام شد، اما يك اطاق قشنگ و سه وعده غذا دراختيارداشت ، به خصوص صبحانه که خانواده مینشستند تا از آينده نزديك تك تك اعضا خبر پيدا کنند : پدركارشناس امور مالى بود، مادر زن بشاشى بود و به موسيقي مجلسی عشق میورزيد، و دو بچه يازده و نه ساله . آن ها همه مذهبى بودند و به خرافات تمايل داشتند و با علاقه به گفتههاى فرو فریدا دل میدادند كه تنها وظيفهاش كشف سرنوشت روزانه خانواده از طريق رؤياهاى آنها بود.
فرو فريدا براى مدتى طولانى و به خصوص در طول سالهاى جنگ ، كه واقعيت شرارتبارتر ازكابوس بود،كارش را به خوبی انجام میداد. تنها او بود كه در سر صبحانه تصميم میگرفت كه هركس در هر روز
دست به چه كارى بزند و چگونه بزند تا اين كه پيشگوییهایش به صورت قدرت مطلق خانه درآمد. سلطهاش بر خانواده بیچون و چرا بود. جزئیترين آه به اجازه او از دهان برمیآمد. ارباب خانه در همان وقتهايی كه من در وين بودم درگذشت و اين بزرگوارى را نشان داد كه قسمتى از دارايیاش را براى آن زن به جا گذاشت به اين شرط كه فرو فریدا به ديدن خوابهایش براى خانواده ادامه بدهد تا به انتها برسند.
من براى مدتى بيش از يك ماه در وين ماندگار شدم و در شرايط طاقت فرساى دانشجويان ديگر سهيم بودم و به انتظار پولى لحظهشمارى میكردم كه هيچ وقت به دستم نرسيد. ديدارهاى فروفريدا كه با دست و دلبازى توأم بود با آن غذاهاى بخور و نمير براى ما جشن به حساب میآمد. يك شب كه آبجو مرا به وجد آورده بود، توى گوش من با قاطعيت زمزمه كرد:
"فقط اومدم بهت بگم كه ديشب خواب تو ديدم . بايد فورى از اين جا برى و تا پنج سال اين طرفها پيدات نشه ." وجاى درنگ باقى نگذاشت .گفتهاش با چنان قاطعيتى همراه بودكه من همان شب سوار آخرين قطار رم شدم . گفتهاش آن قدر بر من تأثيرگذاشت كه از آن وقت به بعد خود را آدمى دانستهام كه از فاجعهاىكه قرار بوده دامنگيرش شود جان به در برده و هنوزكه هنوز است پايم به وين نرسيده .
پيش از آن واقعه ناگوار هاوانا، فروفريدا را يك بارطورى نامنتظرانه و تصادفى ديدم كه برايم رازآميز بود. اين اتفاق در روزى پيش آمد كه پابلو نرودا در طول يك سفر دور و دراز، براى يك اقامت موقتى، براى
اولين بار از هنگام جنگ داخلى، پا به اسپانيا گذاشت. نرودا يك روز صبح را به قصد شكاركتابهاى ناب دست دوم با ماگذراند و توى پورتر يك جلد كتاب قديمى از ريخت افتاده را ،كه شيرازهاش از هم پاشيده بود، خريد و در ازايش قيمتى پرداخت كه دو برابر حقوق ماهانهاش در سفارتخانه رانگون میشد . در لابه لاى جمعيت مثل فيل معلولى حركت میكرد و هر چيزى راكه میدید با كنجكاوى بچگانه به دنبال طرزكارش بود، چون دنيا در نظرش اسباب بازى كوكى گندهاى میآمدكه زندگى از آن ساخته می شد.
من كسى را نديدهام كه به اندازه او به يكى از پاپهاى رنسانس شبیه باشد، چون آدمى شكمباره و ظريف بود و حتى، به رغم ميلش در صدر ميز مینشست . همسرش ، ماتيلده ، پيشبندى دور گردنش میآويخت كه بيشتر به درد آرايشگاه میخورد تا سر ميز غذا ، اما اين تنها راهى بود كه سرا پايش غرق سس نمیشد. آن روز در رستوران كاروالرياس يكى از روزهاى معمول زندگى او بود. سه خرچنگ درسته را با مهارت يك جراح از هم جدا كرد و خورد و در عين حال بشقابهاى ديگران را با چشم بلعيد و از هركدام با لذتى چشید انگار خواسته باشد صدفهاى خوراكى معمول گاليسيا، صدفهای پوسته سیاه كانتابريا، ميگوهاى اليكانته و خيارهاى دريايى كوستا براو را ، كه خواستاران زيادى دارد، بخورد. و در اين ميان مثل فرانسویها ازچیز ديگرى بهجز غذاهاى لذیذ آشپزخانه صحبت نمیكرد، به خصوص خرچنگ ماقبل تاريخى شيلى كه توى قلبش جا داشت .
ناگهان از خوردن دست كشيد ، شاخكهاى خرچنگوارش را تنظيم كرد و با لحنى بسيار آرام به من گفت :
"يه نفر پشت سر منه كه چشم از من بر نمیداره ."
از روى شانهاش نگاه كردم و ديدم درست میگويد. سه ميز آن طرفتر زنى جسور باكلاه قديمى و اشارپى ارغوانى بدون شتاب غذا میخورد و به او خيره شده بود. بيدرنگ او را به بجا آوردم . پير و چاق شده بود اما همان فرو فريدا بود با حلقه مارمانند در انگشت اشاره . فرو فريدا با نرودا و همسرش سوار يك كشتى بودكه از ناپل راه افتاده بود. اما توى كشتى همديگر را ندیده بودند. او را دعوت كرديم تا سر
ميز ما قهوه بنوشد و من تشويقش كردم تا از رؤياهايش بگويد و شاعر را شگفتزده كند. نرودا اعتنايى نكرد، چون از همان ابتدا اعلام كرد كه ، به رؤياهاى پيشگويانه اعتقادى ندارد.
گفت :"فقط شعره كه غيبگوست ."
پس از صرف ناهار و درطول قدم زدن اجبارى در طول رامبلاس ، من و فرو فريدا خود را عقب كشيديم تا خاطراتمان را تعريف كنيم بیآنكه گوش كسى بشنود. فرو فريدا گفت كه اموالش را در اتريش فروخته و دراپورتوى پرتغال جاى دنجى پیدا كرده و توى خانهاى كه توضيح داد كاخى قلابى بر روى تپه است زندگى میكند كه از آن جا چشم انداز سراسراقيانوس تاكشورهاى امريكاى جنوبى پیدااست . هرچند صريحا نگفت اما ازگفتههايش اين موضوع روشن بود كه با خوابهاى پياپى،دار و ندار مشتريان پر و پا قرصش را در وين بالا كشيده . اما اين موضوع تعجب مرا برنينگيخت ، چون نظرم هميشه اين بوده كه رؤياهاى او چيزى بيش از ترفندى براى گذران زندگى نيست و اين موضوع را با او در ميان گذاشتم .
غش غش زير خنده زد وگفت : "مث هميشه پررويى."و چيز ديگرى نگفت ،چون بقيه افراد به انتظار نرودا ايستاده بودند تا او صحبت هايش را به زبان عاميانه شيليايى با طوطیهاى رامبلا د لوس باخاروس تمام کند. وقتی گفتوگویمان را از سرگرفتيم فروفريدا موضوع را عوض كرد.
گفت : "راستى، میتونى برگردى وين ."
تنها در اين وقت بود كه به صرافت افتادم سيزده سال از اولين ملاقات ماگذشته .
گفتم :"حتى اگه رؤياهات نادرست باشه به هيچ وجه برنمیگردم ، اينوگفته باشم ."
درساعت سه ما او را به حال خودگذاشتيم تا نرودا را براى رفتن به محل خواب نيمروز مقدس او همراهى كند، كه در خانه ما پس از تدارك مفصل آماده کرده بود و از جهتى آدم را به ياد مراسم چاى ژاپنیها میانداخت . بعضى پنجرهها میبايست باز باشند و بعضى ديگر بسته باشند تا ميزان كامل گرما حاصل شود ونوع خاص نور از جهتى خاص میبايست بتابد و سكوت كامل برقرار باشد. نرودا بيدرنگ به خواب رفت و مثل بچهها ده دقيقه بعد بيدار شد که اصلا انتظارش را نداشتيم . سر وكلهاش در اتاق پذيرايى پيدا شد ، سرحال و با نقشی كه بالش برگونهاش جاگذاشته بود.
گفت : "من خواب اون زنى رو ديدم كه خواب میبينه ."
ماتیلده از او خواست كه خوابش را برايش تعريف كند. گفت :"خواب ديدم كه اون زن داره خواب منو میبينه ." من گفتم : "اين موضوع از داستانهاى بورخسه ."
با ناراحتى نگاهى به من انداخت .
"مگه اون اين موضوعو نوشته ؟"
گفتم : "اگه هم ننوشته باشه يه روزى مینويسه . اين يكى از مخمصههاى اونه ."
همين كه نرودا درساعت شش غروب آن روز سوارکشتى شد با ما خداحافظی كرد، به تنهايى پشت يك ميز تنها نشست و با جوهر سبز شروع به نوشتن شعرهاى روانى كرد كه معمولا موقع اهداى كتاب
هاش با آن گل و ماهى و پرنده میکشيد. با اولين اخطار"بدرقهكنندهها پياده شوند"، به دنبال فرو فریدا گشتم و سرانجام همانطوركه خداحافظی نكرده داشتيم میرفتيم ، در عرشه جهانگردها پيدايش كرديم . او هم چرتى زده بود.
گفت : "من خواب شاعرو ديدم ."
شگفتزده ازاو خواستم كه خوابش را برايم تعریف كند.
گفت : "خواب ديدم شاعر داره خواب منو میبينه ." و نگاه بهتزده
من اوقات او را تلخ كرد. "چه انتظارى داشتى؟گاهی ميون اون همه خواب ،آدم خوابى میبينه كه هيح ارتباطى با زندگى واقعى نداره."
ديگر او را نديدم يا حتى به فكرش هم نيفتادم تا وقتیكه خبر آن زن انگشتر مارمانند به دست را توى آن فاجعه ريویرای هاوانا اشنيدم كه جاش را از دست داده . چند ماه بعد كه ، در يك مهمانى سياسى، تصادفى با سفير پرتغال برخوردم نتوانستم جلو وسوسه خود را بگيرم و از او سؤالهايى كردم . سفير با علاقه زياد و تحسين فوقالعادهاى درباره او داد سخن داد ،گفت : "شما نمیدونين چقدر اين زن خارقالعاده بود. اگه میدونسين يه داستان دربارهش مینوشتين ." وبا همين لحن و جزئيات بهتانگيز به گفتههایش ادامه داد،بیآنكه سرنخى به دست من بدهد تا به نتيجهاى برسم .
سرانجام با لحنى بسيار عینى پرسيدم : "آخر چه كار میكرد؟"
آنوقت او مأيوسانه گفت : "هيچى، خواب میديد."
مارس 1980