library2.jpg

« مطالب پراکنده درباره سالوادور دالی | خانه

جمعه 29 اردیبهشتماه

تولستوی و سینما

در متن زیر تولستوی از روزهای نخستین سینما ، از امیدواریهایش به سینما به در نمایش ایده‌ها ، افکار و تخیلات نویسندگان و از رابطه سینما و تجارت گفته است:

lumiere.jpg

 برادران لومیر

"خواهيد ديد اين ماشين عجيب و غريب كوچک با آن همه تلق - تلق كردن‌هايش و با آن هندل گردانش انقلابى در زندگى ما - در زندگى ما نويسندگان - پديد خواهد آورد. اين حمله‌اى مستقيم به شيوه‌هاى قديمى هنر ادبيات است . ما مجبورخواهيم شد خود را با اين پرده پرسايه وبا اين ماشين سرد وفق دهيم . شكلى جديد از نگارش لازم خواهد بود. من به اين موضوع فكر كرده‌ام و می‌توانم حس كنم چه پيش خواهد آمد.

اما در مجموع از آن خوشم می‌آيد. اين تعويض سريع صحنه‌ها و اين تلفيق حس و تجربه ، بسى بهتر از شيوه نگارش سنگين و ديرزمانى منسوخ شده‌اى است كه ما به آن خو كرده‌ايم . اين به زندگى نزديک‌تر است . در زندگى هم تغيير و تحولات در كسرى از ثانيه از پيش چشم مان می‌گذرند و احساسات روح و روان مانند صاعقه زودگذر است . سينما راز حركت را از غيب آورده است و اين عين والايى است .

هنگامى كه داشتم جسد زنده را می‌نگاشتم ، مو از سرم می‌كندم و ناخن می‌جويدم ، چون نمی‌توانستم به اندازه  كافى صحنه عرضه كنم ، تصوير عرضه كنم ، چون نمی‌توانستم به سرعت از واقعه‌اى به واقعه‌اى ديگر گذركنم . صحنه نكبتى تئاتر به مانند طناب دارى بود كه بر گردن نمايشنامه‌نويس افتاده بود وهرلحظه آن را می‌فشرد ، و من مجبور بودم با توجه به ابعاد و مقتضيات صحنه ، زندگی و حركت اثر را قطع كنم . زمانى را به ياد می‌آورم كه به من گفتند آدم زرنگى تمهيدى براى صحنه اى گردان انديشيده كه می‌توان از قبل به روى آن چند صحنه را آماده كرد. من مثل يك بچه ذوق كردم و به خودم اين اجازه را دادم كه ده صحنه  ديگر به نمايشم اضافه كنم . با اين وجود، حتى آن موقع هم می‌ترسيدم نكند نمايش قربانى شود. اما فيلم ها! واقعا شگفت‌آور و فوق العاده‌اند! تق ! يك صحنه آماده است ! تق ! و صحنه بعدى آماده است ! دريا وساحل و شهر و قصر همه در دسترس ماست و دركاخ است كه می‌توان تراژدى نوشت (همان طور كه در شكسپير می‌بينيم ، تراژدیها هميشه در قصرها روى می‌دهند.)

من به نوشتن يك نمايش براى پرده سينما خيلى جدى فكر می‌كنم . يك سوژه هم براى آن دارم . مضمونى وحشتناک و خونبار است . محض نمونه ، هومر يا انجيل را در نظر بگيريد. در اين متون قطعات تشنه به خون -از قبيل جنگ‌ها و قتل‌ها- چه بسيار است . و با اين وجود، اينها كتابهايى مقدسند كه به مردم شرافت و تعالى می‌بخشند. البته خود سوژه نيست كه بسى وحشتناك است .موضوع تبليغ وترويج حمام خون وتوجيه آن است كه واقعا وحشتناك است ! بعضى ازدوستان من به ‌تازگی ازكورسك بازگشته‌اند واز برخوردى هولناک برايم حكايت كرده اند. داستانى كه مناسب سينماست . نمی‌توان آن را براى صحنه تئاتر يا به شكل رمان نوشت . اما روى پرده بايد چيز خوبى از آب درآيد. گوش كنيد شايد چيز قدرتمندى از آب درآيد!"

و لئو تولستوى داستان را با تمام جزئيات به تفصيل بازگو كرد. وقتى حرف می‌زد، عميقا شور برش داشته بود. اما هيچ وقت آن مضمون را به زمان نوشتن بسط نداد. تولستوى هميشه همين طور نبود. وقتى از داستانى كه مدت زمانى فكرش را مشفول كرده بود، الهام می‌گرفت ، به حد نهايت هيجان زده می‌شد. اكر كسى دم دستش بود، پيرنگ داستانى را با تمام جزئيات برايش باز می‌كرد. بعد كل قضيه را فراموش می‌كرد. وقتى دوران جنينى ايده به پايان می‌رسيد و زاييده مغزش به دنيا می‌آمد، تولستوى ديكر كمتر زحمت نوشتن را بر خود هموار می‌كرد.

يكى، از تسلط تجارت پيشگان كه تنها به منفعت علاقمند بودند بر فيلم هاى سينمايى سخن گفت و تولستوى پاسخ داد: "بله ، می‌دانم ، قبلا هم اين حرف را شنيده‌ام . فيلمها در چنگال تاجران افتاده‌اند و هنر شيون و زارى سر داده است : اما كجا را پيدا می‌كنيد كه از تجارت پيشگان خبرى نباشد؟" و باز يكى از آن حكايات كوچک شيرينى را پيش كشيد كه به خاطرش شهرت داشت .

"چندى پيش در كنار بركه‌امان ايستاده بودم . در ظهر روزى گرم ، پروانه‌ها از هر رنگ و از هر اندازه چرخ می‌زدند، در آفتاب حمام می‌گرفتند و مثل برق از اين سو به آن سومی‌رفتند، در عمركوتاه - در عمر بسيار كوتاهشان - در ميان گلها می‌لوليدند، چون درخشش خورشيد، پيام آور مرگشان بود.

اما در خشكى در كنار نی‌ها حشره‌اى را ديدم كه خال‌هايى كوچك بربال داشت . آن يكى هم چرخ می‌زد. با لجاجت به اين سو و آن سو می‌لوليد و دايره حركتش كوچک‌تروكوچک‌ترمی‌شد.به آنجا نگاهى انداختم . در ميان نی‌ها وزغ سبز بزرگى نشسته بود با چشم‌هايى خيره در دو سوى سرتختش كه با آن گلول براق سبز و سفيدش به تندى نفس نفس می‌زد. وزغ به پروانه نگاه هم نمی‌انداخت ، اما پروانه آنگونه پرواز بر فراز سر وزغ را ادامه می‌داد كه انگار آرزو می‌كرد در نظر آيد. چه اتفاقى افتاد. وزغ بالا را نگاه كرد، دهان گشادش را باز كرد و احسنت ! پروانه را با همان آهنگ پروازش فرو داد. وزغ به سرعت آرواره‌هايش را به هم فشرد و پروانه ناپديد شد. بعد به خاطر آوردم پس آنگاه كه حشره به معده وزغ برسد، تخم می‌گذارد تا رشد كند و باز بر زمين خدا پديدار شود. لارو شود، شفيره شود، شفيره ،كرم پروانه شود و از كرم پروانه پروانه اى ديگر بپرد. و بعد در آفتاب بازى كند، در نور حمام گيرد و آفرينش جانى نوين از سر گرفته شود.

سينما هم اين چنين است . در نيزارهاى اطراف هنر سينما آن وزغ تجارت پيشه می‌نشيند. آن حشره هنرمند بر فراز سرش چرخ می‌زند. در يك دم ، حركت آرواره تاجرهنرمند را فرو می‌دهد. اما اين به معنى نابودى نيست . بلكه اين يكى از شيوه هاى زاد و ولد وتنازع بقا است ، واين فرآيند آبستنى ورشد تخمهاى آينده در شكم تجارت پيشه به انجام می‌رسد. اين تخمها باز از زمین خدا سر بر می‌آورند و زندگی زیبا و درخشانشان را از سر می‌گیرند.

منبع: ماهنامه دنیای تصویر

نظرات