<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
<channel>
<title>کتابخانه</title>
<link>http://WWW.1pezeshk.com/library/</link>
<description></description>
<language>en-us</language>
<copyright>Copyright 2006</copyright>
<lastBuildDate>Fri, 19 May 2006 08:36:38 +0330</lastBuildDate>
<generator>http://www.movabletype.org/?v=3.17</generator>
<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

<item>
<title>تولستوی و سینما</title>
<description><![CDATA[<p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA">در متن زیر تولستوی از روزهای 
نخستین سینما ، از امیدواریهایش به سینما به در نمایش ایده‌ها ، افکار و تخیلات 
نویسندگان و از رابطه سینما و تجارت گفته است:</span></p>
<img alt="lumiere.jpg" src="http://WWW.1pezeshk.com/archives/lumiere.jpg" width="195" height="194" />

<p align="center"><font size="2">&nbsp;</font><span lang="fa"><font size="2">برادران 
لومیر</font></span></p>

<p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA">&quot;خواهيد ديد اين ماشين عجيب و غريب 
كوچک با آن همه تلق - تلق كردن‌هايش و با آن هندل گردانش انقلابى در زندگى ما - در 
زندگى ما نويسندگان - پديد خواهد آورد. اين حمله‌اى مستقيم به شيوه‌هاى قديمى هنر 
ادبيات است . ما مجبورخواهيم شد خود را با اين پرده پرسايه وبا اين ماشين سرد وفق 
دهيم . شكلى جديد از نگارش لازم خواهد بود. من به اين موضوع فكر كرده‌ام و می‌توانم 
حس كنم چه پيش خواهد آمد.</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA">اما در مجموع از آن خوشم می‌آيد. 
اين تعويض سريع صحنه‌ها و اين تلفيق حس و تجربه ، بسى بهتر از شيوه نگارش سنگين و 
ديرزمانى منسوخ شده‌اى است كه ما به آن خو كرده‌ايم . اين به زندگى نزديک‌تر است . 
در زندگى هم تغيير و تحولات در كسرى از ثانيه از پيش چشم مان می‌گذرند و احساسات 
روح و روان مانند صاعقه زودگذر است . سينما راز حركت را از غيب آورده است و اين عين 
والايى است .</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA">هنگامى كه داشتم جسد زنده را 
می‌نگاشتم ، مو از سرم می‌كندم و ناخن می‌جويدم ، چون نمی‌توانستم به اندازه &nbsp;كافى 
صحنه عرضه كنم ، تصوير عرضه كنم ، چون نمی‌توانستم به سرعت از واقعه‌اى به واقعه‌اى 
ديگر گذركنم . صحنه نكبتى تئاتر به مانند طناب دارى بود كه بر گردن نمايشنامه‌نويس 
افتاده بود وهرلحظه آن را می‌فشرد ، و من مجبور بودم با توجه به ابعاد و مقتضيات 
صحنه ، زندگی و حركت اثر را قطع كنم . زمانى را به ياد می‌آورم كه به من گفتند آدم 
زرنگى تمهيدى براى صحنه اى گردان انديشيده كه می‌توان از قبل به روى آن چند صحنه را 
آماده كرد. من مثل يك بچه ذوق كردم و به خودم اين اجازه را دادم كه ده صحنه &nbsp;ديگر 
به نمايشم اضافه كنم . با اين وجود، حتى آن موقع هم می‌ترسيدم نكند نمايش قربانى 
شود. اما فيلم ها! واقعا شگفت‌آور و فوق العاده‌اند! تق ! يك صحنه آماده است ! تق ! 
و صحنه بعدى آماده است ! دريا وساحل و شهر و قصر همه در دسترس ماست و دركاخ است كه 
می‌توان تراژدى نوشت (همان طور كه در شكسپير می‌بينيم ، تراژدیها هميشه در قصرها 
روى می‌دهند.)</span></p>]]></description>
<link>http://WWW.1pezeshk.com/library/archives/2006/05/post_23.html</link>
<guid>http://WWW.1pezeshk.com/library/archives/2006/05/post_23.html</guid>
<category></category>
<pubDate>Fri, 19 May 2006 08:36:38 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>مطالب پراکنده درباره سالوادور دالی</title>
<description><![CDATA[<p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-family: Tahoma">شاید 
کمتر پزشک و دانشجوی پزشکی باشد که دست‌کم نام سالوادور دالی را نشنیده باشد و این 
به علت مبحثی در درس الکتروکاردیوگرافی است که در آن تاثیر داروی دیژیتال روی نوار
</span><span dir="LTR" style="font-family: Tahoma">EKG</span><span lang="FA" style="font-family: Tahoma"> 
و شیب ملایم رو به پایین قطعه </span><span dir="LTR" style="font-family: Tahoma">
ST</span><span lang="FA" style="font-family: Tahoma"> به سبیل سالوادور دالی 
تشبیه می‌شود!</span></p>
<img alt="dali.jpg" src="http://WWW.1pezeshk.com/archives/dali.jpg" width="177" height="242" />
<img alt="ekg.jpg" src="http://WWW.1pezeshk.com/archives/ekg.jpg" width="168" height="240" />

<p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-family: Tahoma">امروز 
در سرویس جستجوی عکس گوگل تصادفا &quot;سالوادور دالی&quot; را جستجو کردم و متوجه
<a href="http://www.dali-gallery.com/">یک سایت بسیار خوب</a> درباره این هنرمند بزرگ شدم.سایتی که حاوی 
گالریهای کاملی از آثار دالی است. اما نکته‌ای که این سایت را از سایتهای مشابه 
متمایز می‌کند، وجود توضیحات بسیار خوب درباره هر اثر است بعلاوه می‌توانید 
بیوگرافی و عکسهایی از خود دالی را در این سایت ببینید.</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-family: Tahoma">شاید 
تابلوی &quot;تداوم حافظه&quot; </span><span dir="LTR" style="font-family: Tahoma">The 
Persistence of Memory</span><span lang="FA" style="font-family: Tahoma"> وی برای 
ما از همه تابلوهایش آشناتر باشد. توضیحات این سایت درباره این تابلو را در 
<a href="http://www.dali-gallery.com/html/analyses/1931_06a.htm">اینجا</a> 
بخوانید.</span></p>]]></description>
<link>http://WWW.1pezeshk.com/library/archives/2006/05/post_22.html</link>
<guid>http://WWW.1pezeshk.com/library/archives/2006/05/post_22.html</guid>
<category></category>
<pubDate>Fri, 19 May 2006 08:33:16 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>Happy birthday bill gates</title>
<description><![CDATA[<p><img alt="BillGates128.jpg" src="http://WWW.1pezeshk.com/archives/BillGates128.jpg" width="128" height="128" /></p>

<p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA">در روز 28 اکتبر سال 1955، تنها 
فرزند ذکور و دومین فرزند از سه فرزند&quot; ویلیام هنری گیتس&quot; و &quot;ماری گیتس&quot; در 
بیمارستان سوئدی شهر سیاتل به دنیا آمد.</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA">اگر می‌خواهید در جریان بیوگرافی 
کامل بیل گیتس قرار بگیرید، خواندن <b>بیوگرافی</b> ایشان را به شما توصیه می‌کنم. 
لینکهای دانلود یکی از جذابترین کتابهایی که تا به حال درباره گیتس نوشته شده در 
پایین قرار دارد. این کتاب وقایع زندگی گیتس را تا سال 1996 دربرمی‌گیرد و شامل 
رخدادها و حوادثی از زندگی خصوصی ، عادات و تلاشهای گیتس است که با اطمینان 
می‌توانم بگویم تا به حال در نشریات &nbsp;و سایتهای </span><span dir="LTR">IT</span><span lang="FA"> 
کمتر دیده‌اید. کتاب نوشته<b> استیفن مانز و پل اندروز</b> است. استیفن مانز بیش از 
ده سال در زمینه صنعت رایانه و نرم‌افزار قلم زده است. علاوه بر ویراستاری مجله‌های
</span><span dir="LTR">pc</span><span lang="FA"> ، </span><span dir="LTR">pc 
computing</span><span lang="FA"> و </span><span dir="LTR">pc source</span><span lang="FA"> 
، سرمقاله‌های متعددی نیز برای آنها نوشته است. پل اندروز گزارشگر روزنامه&quot;سیاتل 
تایمز&quot; فعالیتش در زمینه فن‌آوری نوین است و ضمن تحت پوشش داشتن شرکت مایکروسافت ، 
هر هفته یک سرمقاله در ارتباط با صنعت رایانه‌سازی و نرم‌افزار می‌نویسد.</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="RTL"><b><span lang="FA"><a href="http://www.gates.persiangig.com/gates1.pdf">قسمت اول</a></span></b></p>
<p class="MsoNormal" dir="RTL"><b><span lang="FA"><a href="http://www.gates2.persiangig.com/gates2.pdf">قسمت دوم</a></span></b></p>
<p class="MsoNormal" dir="RTL"><b><span lang="FA"><a href="http://www.gates3.persiangig.com/gates3.pdf">قسمت سوم</a></span></b></p>
<p class="MsoNormal" dir="RTL"><b><span lang="FA"><a href="http://www.gates4.persiangig.com/gates4.pdf">قسمت چهارم</a></span></b></p>
<p class="MsoNormal" dir="RTL"><b><span lang="FA"><a href="http://www.gates5.persiangig.com/gates5.pdf">قسمت پنجم</a></span></b></p>
<p class="MsoNormal" dir="RTL"><b><span lang="FA"><a href="http://www.gates6.persiangig.com/gates6.pdf">قسمت ششم</a></span></b></p>
<p class="MsoNormal" dir="RTL"><b><span lang="FA"><a href="http://www.gates7.persiangig.com/gates7.pdf">قسمت هفتم</a></span></b></p>
<p class="MsoNormal" dir="RTL">&nbsp;</p>
<p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="fa">این هم<a href="http://news.bbc.co.uk/2/hi/technology/4382112.stm"> آخرین مصاحبه بی‌بی‌سی با 
بیل گیتس</a></span></p>
]]></description>
<link>http://WWW.1pezeshk.com/library/archives/2006/05/happy_birthday.html</link>
<guid>http://WWW.1pezeshk.com/library/archives/2006/05/happy_birthday.html</guid>
<category></category>
<pubDate>Fri, 19 May 2006 08:31:37 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>تکنولوژی دیجیتالی کردن کتابها در غرب</title>
<description><![CDATA[<p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA">امروز ظهر برای کاری خواستم از &quot; 
گوگل پرینت&quot; استفاده کنم که متوجه شدم به آدرس</span><a style="color: blue; text-decoration: underline; text-underline: single" href="http://books.google.com/"><span dir="LTR">http://books.google.com</span></a><span dir="LTR">
</span><span lang="FA">&nbsp;هدایت یا اصطلاحا
</span>redirect <span lang="FA">شده‌ام. ظاهرا گوگل نام سرویس بحث‌برانگیزش را از
</span><b><span dir="LTR">google print</span></b><span lang="FA"> به </span>
<b>
<span dir="LTR">google search book</span></b><span lang="FA"> تغییر داده است. جایی 
خواندم که دلیل این تعویض نام ، این بوده است &nbsp;که کاربران اغلب این سرویس را محلی 
برای سفارش پرینت تصور می‌کردند و گوگل با این کارش خواسته نام بهتر و مناسبتری 
برای سرویش برگزیده باشد.</span></p>
<img alt="google book search print.jpg" src="http://WWW.1pezeshk.com/archives/google%20book%20search%20print.jpg" width="220" height="89" />

<p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA">اسکن کردن کتابها مخصوصا آنطور که 
گوگل وعده‌اش را داده ممکن است کاری بسیار سخت و ناشدنی به نظربرسد. امروز تصادفا وارد 
سایت </span><span dir="LTR"><a href="http://www.kirtas-tech.com/">kirtas-tech</a></span><span lang="FA"> 
شدم . با یک نگاه به تصویر ابزار خودکار اسکن کتاب که این شرکت تولید کرده ، 
می‌توان فهمید که پیشرفتهای زیادی در عرصه دیجیتالی کردن کتابها صورت گرفته و گوگل 
هم به یاری چنین ماشینهایی است که می‌تواند صحبت از اسکن همه کتابخانه‌های آمریکا 
را به میان آورد و با وجود مخالفتهای بعضی از شرکتهای انتشاراتی و نویسندگان 
،ادعایش را به پیش 
ببرد.</span></p>
<img alt="automatic scan.jpg" src="http://WWW.1pezeshk.com/archives/automatic%20scan.jpg" width="204" height="261" />

<p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA">برای اینکه تصور بهتری از نحوه کار 
این دستگاه داشته باشید ، به <a href="http://www.kirtas-tech.com/">اینجا</a> بروید.</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="fa">هفته قبل جامعه دانشگاهی کشورمان 
بعد از شنیدن خبر آتش‌سوزی در کتابخانه حقوق دانشگاه تهران و از بین رفتن هزاران 
کتاب ، عزادار شد. شمار زیادی ازکتابهایی که با مرارت بسیار و با سعی اساتید و صرف 
هزینه بسیار خریداری شده بودند، همه در چشم‌ بر‌هم‌زدنی نابود شدند. راستی، 
دیجیتالی کردن کتابها در ایران چه جایگاهی دارد؟ از چند درصد کتابهای خطی 
کتابخانه‌هایمان میکروفیلم تهیه شده؟ </span><span lang="FA">&nbsp;&nbsp;</span></p>]]></description>
<link>http://WWW.1pezeshk.com/library/archives/2006/05/post_21.html</link>
<guid>http://WWW.1pezeshk.com/library/archives/2006/05/post_21.html</guid>
<category></category>
<pubDate>Fri, 19 May 2006 08:29:11 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>رؤیاهایم را می‌فروشم</title>
<description><![CDATA[<p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="AR-SA">انتشارات نگاه به تازگی 
مجموعه‌ای از داستانهای کوتاه <b>گابریل گارسیا مارکز</b> را با ترجمه &quot;ا<b>حمد 
گلشیری</b>&quot; منتشر کرده است. در میان داستانهای کوتاه این مجموعه ، تنها داستان &quot; 
رؤیاهایم را می‌فروشم&quot; را نخوانده بودم ، دیگر داستانها را اینجا و آنجا با 
ترجمه‌های مختلف خوانده بودم. این داستان کوتاه را اینجا تقدیمتان می‌کنم. </span>
</p>
<img alt="marquez.jpg" src="http://WWW.1pezeshk.com/archives/marquez.jpg" width="248" height="364" />

<p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="AR-SA">تایپ این داستان به یاری 
نرم‌افزار </span><span dir="LTR">read iris</span><span lang="FA"> و تصحیح حروف 
چهارگانه &quot; پ چ گ ژ &quot; و اندک تصحیحات دیگر توسط اینجانب امکانپذیر شد! </span>
<span dir="LTR">OCR</span><span lang="FA"> فارسی کی می‌آید ، نمی‌دانم. فعلا باید 
یا همین </span>OCR<span lang="fa">های عربی بسازیم و به واسطه آن چهار حرف کسریشان 
، بسوزیم. درد دلهای آی‌تی بماند برای پستهای بعد!</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="RTL">&nbsp;</p>
<p class="MsoNormal" dir="RTL"><b><span lang="fa">رؤیاهایم را می‌فروشم</span></b></p>
<p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="AR-SA">يک روز صبح ، ساعت نه ، كه روى 
تراس هتل ریویرای هاوانا ، زير آفتاب درخشان داشتيم صبحانه می‌خورديم ، موجى عظيم 
چندين اتومبيل را، كه آن پايين در امتداد ديوار ساحلى ، در حركت بودند يا توى 
پیاده‌رو توقف كرده بودند، بلند كرد و يكى از آنها را با خود تا كنار هتل آورد. موج 
حالت انفجار ديناميت را داشت و همه آدمهاى آن بیست طبقه ساختمان را وحشتزده كرد و 
در شيشه‌ای بزرگ ورودى را به صورت گرد درآورد. انبوه جهانگردان سرسراى هتل با 
مبل‌ها ، به هوا پرتاب شدند و عده‌اى از طوفان تگرگ شیشه زخم برداشتند. موج به 
‌يقين بسيار بزرگ بود، چون از روى خيابان دوطرفه ميان ديوار ساحلى و هتل گذشت و، با 
آن قدرت ، شيشه را از هم پاشيد. داوطلبان بشاش كوبايى،&nbsp; به كمك افراد اداره 
آتش‌نشانى ، آت و آشغال‌ها را دركمتر از شش ساعت جمع كردند و دروازه رو به دريا را 
گشودند و دروازه ديگرى کار گذاشتند و همه چيز را به صورت اول درآوردند. صبح كسى 
نگران اتومبيلی كه با ديوارجفت شده بود نبود، چون مردم خيال می‌كردند يكى از 
اتومبيلهايى است كه توى پياده رو توقف كرده بودند. اما وقتی‌كه جرثقيل آن را ازجايش 
بلندكرد، جسد زنى ديده شد که&nbsp; كمربند ايمنى او را پشت فرمان ، نگه داشته بود ، ضربه 
آن قدرشديد بود كه زن حتى يك استخوان سالم برايش نمانده بود. چهره‌اش داغان شده 
بود، چكمه‌هايش دريده بود و لباسش تكه پاره شده بود. يك حلقه طلا به شكل مار با 
چشمانى از زمرد درانگشت دستش ديده می‌شد. پليس به اثبات رساند كه زن خدمتكار 
سفيرجديد پرتغال و زنش بوده . او دوهفته پيش همراه آنها به هاوانا آمده بود و آن 
روز صبح ، سوار براتومبيلى نو، راهی بازار بوده . وقتى اين موضوع را توى روزنامه 
خواندم نام زن چيزى را به خاطرم نياورد ، اما حلقه مارمانند و چشمان زمردش كنجكاوى 
مرا برانگيخت ،چون دستگيرم نشد كه حلقه دركدام يك از انگشتانش بوده .</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="AR-SA">اين خبر براى من بسيار بااهميت 
بود چون می‌ترسيدم همان زن فراموش‌نشدنى باشد كه اسمش را هيچگاه درنيافتم و حلقه‌اى 
شبيه همين حلقه در انگشت اشاره دست راستش داشت كه حتى در آن روزها از حالا 
غيرعادی‌تر بود. اين زن را سى و چهار سال پيش در وين ، توى ميخانه‌اى كه محل رفت و 
آمد دانشجويان امريكاى لاتينى بود، ديده بودم كه سوسيس و سيب زمينى آب پز و آبجو 
بشكه می‌خورد. من آن روز صبح از رم رسيده بودم و هنوزكه هنوز است واكنش سریع خود را 
در برابر سينه باشكوه اوكه حالت سينه خوانندگان اپرا را داشت ، دم‌هاى وارفته پوست 
روباهی كه روى یقه كتش آويخته بود، و آن حلقه مصرى مارمانند را به ياد دارم . زبان 
اسپانيايى را كه تعريفى نداشت با لحنى طنين‌دار و بدون مكث صحبت می‌كرد و من خيال 
می‌كردم كه او تنها زن اتريشى در پشت آن ميز طولانى چوبى است . اما اشتباه می‌كردم 
، او توى كلمبيا متولد شده بود، و دردوران بچگى و در فاصله دو جنگ به اتريش آمده 
بود تا در رشته موسيقى و آوازدرس بخواند. سى سالى داشت اما خوب نمانده بود چون 
چهره‌اش چنگى به دل نمی‌زد و پيش از موقع شكسته شده بود. اما انسان جذابى بود و 
حيرت همه را برمی‌انگيخت .</span></p>]]></description>
<link>http://WWW.1pezeshk.com/library/archives/2006/05/post_20.html</link>
<guid>http://WWW.1pezeshk.com/library/archives/2006/05/post_20.html</guid>
<category></category>
<pubDate>Fri, 19 May 2006 08:28:24 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>همه مردان شاه</title>
<description><![CDATA[<p class="MsoNormal" dir="RTL">&quot;<span lang="FA">در جهان هیچ چیز تازه‌ای وجود 
ندارد ، مگر تاریخی که شما چیزی درباره‌اش نمی‌دانید.</span>&quot;</p>
<p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA">هری ترومن</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA">چند روز پیش در<a href="http://mirzabenvis.blogfa.com/post-10.aspx"> 
یکی از وبلاگها</a> نقدی درباره کتاب &quot;<b>همه مردان شاه</b>&quot; خواندم. مشتاقان کتاب و تاریخ 
حتما با این کتاب آشنا هستند. &quot;همه مردان شاه&quot; عنوان کتابی است که توسط </span>
<span lang="AR-SA">استفان كينزر نویسنده آمریکایی نوشته شده است. در ترجمه‌های 
فارسی غالبا به ادامه عنوان کتاب که &quot;</span><span dir="LTR">American coup and the 
roots of middle east terror</span><span lang="FA">&quot; اشاره نمی‌شود. نویسنده کتاب 
درنظر داشته است با نوشتن حوادث حول و حوش مرداد 1332 ، ریشه نفرت کنونی اهالی 
خاورمیانه از آمریکاییان و غرب را بیابد.</span></p>
<img alt="All the Shah's men.jpg" src="http://WWW.1pezeshk.com/archives/All%20the%20Shah%27s%20men.jpg" width="281" height="421" />

<p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA">در اعتبار نویسنده کتاب نمی‌توان 
کوچکترین شکی کرد ، استفان کینزر یکی از خبرنگاران باسابقه روزنامه نیویورک تایمز 
است که هم اكنون رئيس دفتر نيويورك تايمز در برلين و استانبول و ساكن شيكاگو است.</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA">نقطه قوت کتاب ، &quot;روایت داستانی&quot; و 
رمان‌گونه آن از تاریخ است ، به گونه ای که حتی مخاطب غیرعلاقمند به تاریخ هم با 
خواندن صفحات نخست کتاب ، وادار به خواندن همه کتاب می‌شود. این برتری کتاب ، بخصوص 
وقتی برجسته می‌شود که آن را با کتابهای تاریخ ملال‌انگیز و خسته‌کننده مشابه 
مقایسه کنیم.</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA">حقیقت این است که ، کمتر 
نویسنده تاریخ‌نویس ایرانی را سراغ دارم که هنگام نگارش کتاب اغراض شخصی خود را 
وارد کتابش نکند. گاه این موضوع تا به آنجا پیش می‌رود که شاهد یک هرج و مرج به 
تمام معنا می‌شویم ، چه شخصیتها و فصولی از تاریخ که حذف نمی‌شوند و چه واقعیتهایی 
که تعدیل نمی‌شوند. بر این باورم که &quot;تاریخ نوشتن&quot; یک علم است و همانند سایر علوم 
نیازمند آموزش و ممارست است. صد درصدی ندیدن ، سیاه و سفید نکردن اشخاص ، متکی بودن 
بر اسناد معتبر ، وارد نکردن حوزه&quot;قضاوت&quot; در نقل تاریخی ، همه و همه محتاج آموزش 
هستند.</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA">مسلما کتاب&quot;همه مردان شاه &quot;بهترین&quot; 
و &quot;درست‌ترین&quot; کتاب درباره حوادث مرداد 1332 نیست، ولی سخت بر این عقیده استوارم که 
&quot;جذاب‌ترین&quot; آنهاست. نقدهای زیادی در روزنامه‌ها و نشریات داخل کشور درباره این کتاب 
شده است و انتقاداتی هم نسبت به محتوای کتاب وارد آمده. مثلا بعضی کتاب را اثری 
غیرتحقیقی و غیرمستند می‌دانند که تا اندازه‌ای درست است. البته گمان نمی‌کنم که 
قصد نویسنده ارائه کتابی از این دست بوده باشد و در مقایسه با دیگر کتابها ، 
نویسنده کتاب دیدی به مراتب منصفانه‌تر و بازتر داشته است ، هرچند خالی از اشکال و 
اشتباه تاریخی نیست. اما ترجمه‌های فارسی که 
از این کتاب انجام شده است ، به مراتب انتقادآمیزتر هستند. به عقیده من همه 
ترجمه‌های موجود در بازار کتاب ایران به نوعی دارای نقص هستند: بعضی مقدمه و مؤخره 
و فهرست اسامی را حذف کرده‌اند ، بعضی در ترجمه دست برده‌اند و حتی در ترجمه‌ای که 
من داشتم یک فصل تقریبا &quot;بدون مشکل&quot; به‌کلی حذف شده بود.</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA">به هر حال باید از خود پرسید که 
چرا &quot;جذاب‌ترین&quot; کتاب درباره گوشه‌ای از تاریخ معاصرمان را یک آمریکایی نوشته و نه 
یک ایرانی و چرا کمتر شاهد نگارش کتابهای تاریخی مشابه در ایران هستیم.</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="RTL">&nbsp;</p>
<p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA">در یکی از سایتها ، این کتاب بصورت 
تکست قرار داده شده بود ، برای آسانتر کردم مطالعه و از آنجا که این سایت فعلا به 
دلایلی در دسترس نیست ، کتاب را بصورت فرمت </span><span dir="LTR">PDF</span><span lang="FA"> 
درآوردم. سعی کردم حجم کتاب پایین و مناسب برای دانلود باشد و از فونت مناسب 
استفاده کنم.</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="RTL"><b><span lang="FA">لینکهای دانلود کتاب به همراه توضیحات:</span></b></p>
<p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="fa">برای اطمینان کتاب را در چندین 
سایت آپلود کرده‌ام ، حجم فایل </span><b>987 </b><span lang="fa"><b>کیلوبایت</b> 
است ، اگر لینکی مشکل داشت ، لینکهای دیگر را امتحان کنید:</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="fa"><a href="http://www.megaupload.com/?d=9PEBHPSM">لینک اول</a> :
صبر کنید شمارش معکوس تمام شود ، تا لینک دانلود ظاهر شود.</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="fa"><a href="http://hyperupload.com/download/2be6c144/All_the_Shah_s_men.pdf.html">لینک دوم</a> :
لینک دانلود را در وسط صفحه می‌بینید.</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="fa"><a href="http://www.upload2.net/download2/qDntY6SzaQbF4SV/All+the+Shah%5C%27s+men.pdf.html">لینک سوم</a> 
:</span> <span lang="fa">لینک در پایین و چپ صفحه دیده خواهد شد.</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="fa"><a href="http://multiterra.mooload.com/file.php?file=files/1136998952/All+the+Shah%27s+men.pdf">لینک چهارم</a> 
:&nbsp;لینک در وسط صفحه</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="fa"><a href="http://rapidshare.de/files/10853310/All_the_Shah_s_men.pdf.html">لینک پنجم</a> :&nbsp;در 
پایین صفحه روی
</span>free<span lang="fa"> کلیک کنید ، بعد صبر کنید شمارش معکوس تمام شود.</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="fa"><a href="http://www.friendlyshare.de/files/5AlltheShahsmen.pdf">لینک ششم</a> 
</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="fa">اگر در دانلود مشکلی داشتید(که 
البته به خاطر تعدد سایتها بعید می‌دانم) ، کامنت بگذارید. </span></p>
<p><span lang="fa"><b>پی‌نوشت :</b> </span><span lang="FA">شما می‌توانید در 
لینکهای زیر مصاحبه‌هایی را که با کینزر درباره کتاب همه مردان شاه انجام شده ، 
بخوانید :</span></p>
<p><span lang="FA">- <a href="http://www.buzzflash.com/interviews/03/07/29_kinzer.html">مصاحبه سایت </a></span><span dir="LTR">
<a href="sdhgsdh">buzzflash</a></span></p>
<p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA">- <a href="http://www.democracynow.org/article.pl?sid=03/08/25/1534210">مصاحبه سایت
</a> </span>
<span dir="LTR"><a href="dhsdhsdfh">democracy now</a></span></p>
<p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA">و </span><span dir="LTR">
<a href="http://hnn.us/articles/15825.html">1953 + 
1979= 2001</a></span></p>
<p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA">در ضمن ، ترجمه‌ای که مطالعه 
می‌فرمایید توسط آقای رضا بلیغ انجام شده است. ترجمه‌ای هم از کتاب توسط آقای 
لطف‌الله میثمی انجام شده است که من ندیده‌ام ، ولی با توجه به سابقه ایشان ، 
می‌تواند ترجمه خوبی باشد.</span></p>
]]></description>
<link>http://WWW.1pezeshk.com/library/archives/2006/05/post_19.html</link>
<guid>http://WWW.1pezeshk.com/library/archives/2006/05/post_19.html</guid>
<category></category>
<pubDate>Fri, 19 May 2006 08:26:59 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>شازده کوچولو</title>
<description><![CDATA[<p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA">دو سه روز پیش بود که دنبال فایل 
صوتی &quot;<b>شازده کوچولو</b>&quot;ی شاملو بودم ، با اینکه در پیدا کردن فایلهای صوتی 
فوق‌العاده خوش‌سرچ و خوش‌شانس هستم ، ولی هر چه بیشتر گشتم ، کمتر پیدا کردم. تا 
اینکه به بهای ارزانی یک </span><span dir="LTR">mp3</span><span lang="FA"> از 
شاملو خریداری کردم و شازده کوچولو را در آن پیدا کردم ، کمی تا قسمتی فشرده‌اش 
کردم و آپلودش کردم ، که در انتهای این پست ، می‌توانید لینکهای دانلود را ببینید.</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA">شما می‌توانید در <a href="http://www.shamlou.org/thelittleprince/text/thelittleprince.html">
اینجا</a> متن ترجمه شاملو را از این اثر آنتوان دو سن‌تگزوپه‌ری ، بخوانید. ظاهرا 
قبلا در این آدرس فایل صوتی اثرهم وجود داشت که متاسفانه الان هیچ یک از لینکها کار 
نمی‌کند.</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA">&nbsp;</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA">این هم تکه معروف و دوست‌داشتنی 
شازده‌کوچولو از دید خیلیها با ترجمه خوب شاملو:</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA">&nbsp;</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA">شهريار کوچولو گفت: -بيا با من 
بازی کن. نمی‌دانی چه قدر دلم گرفته...</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA">روباه گفت: -نمی‌توانم بات بازی 
کنم. هنوز اهليم نکرده‌اند آخر.</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA">شهريار کوچولو آهی کشيد و گفت: 
-معذرت می‌خواهم.</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA">اما فکری کرد و پرسيد: -اهلی کردن 
يعنی چه؟</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA">روباه گفت: -تو اهل اين‌جا نيستی. 
پی چی می‌گردی؟</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA">شهريار کوچولو گفت: -پی آدم‌ها 
می‌گردم. نگفتی اهلی کردن يعنی چه؟</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA">روباه گفت: -يک چيزی است که پاک 
فراموش شده. معنيش ايجاد علاقه کردن است.</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA">-ايجاد علاقه کردن؟</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA">روباه گفت: -معلوم است. تو الان 
واسه من يک پسر بچه‌ای مثل صد هزار پسر بچه‌ی ديگر. نه من هيچ احتياجی به تو دارم 
نه تو هيچ احتياجی به من. من هم واسه تو يک روباهم مثل صد هزار روباه ديگر. اما اگر 
منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتياج پيدا می‌کنيم. تو واسه من ميان همه‌ی عالم 
موجود يگانه‌ای می‌شوی من واسه تو.</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA">شهريار کوچولو گفت: -کم‌کم دارد 
دستگيرم می‌شود. يک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA">روباه گفت: -بعيد نيست. رو اين 
کره‌ی زمين هزار جور چيز می‌شود ديد.</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA">شهريار کوچولو گفت: -اوه نه! آن رو 
کره‌ی زمين نيست.</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA">روباه که انگار حسابی حيرت کرده 
بود گفت: -رو يک سياره‌ی ديگر است؟</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA">-آره.</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA">....</span></p>]]></description>
<link>http://WWW.1pezeshk.com/library/archives/2006/05/post_18.html</link>
<guid>http://WWW.1pezeshk.com/library/archives/2006/05/post_18.html</guid>
<category></category>
<pubDate>Fri, 19 May 2006 08:26:11 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>یک داستان کوتاه از چخوف</title>
<description><![CDATA[<p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA"><b>آنتوان چخوف</b> نویسنده‌ای است 
که خواندن داستانهای کوتاهش را دوست دارم ، نمی‌دانم چرا ، شاید به خاطر اینکه این 
نویسنده توانا پزشک بوده و داستانهایش گاه رنگ و</span> <span lang="FA">بوی پزشکی دارند و شاید هم تنها به 
خاطر مهارتش در نوشتن داستانهای کوتاه. &quot;<b>شب وحشتناک</b>&quot; ، یکی از داستانهای طنز کوتاه 
آنتوان چخوف است:</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA">&nbsp;</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA">هنگامی که پتروویچ سپکتروف فتیله 
لامپا را پایین کشید و داستانش را آغاز کرد ، رنگ رخسارش به سپیدی گرائید و صدایش 
به لرزه افتاد:</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA">کریسمس سال 1883 بود. دنیا را 
تاریکی غلیظ و نفوذتاپذیری در برگفته بود. من از خانه یکی از دوستانم ( که بعد از 
آن سال فوت کرد) به منزل برمی‌گشتم. شب تا دیروقت بیدار مانده و جلسه احضار ارواح 
تشکیل داده بودیم. بنا به عللی خیابانهایی که از طریق آنها به خانه باز می‌گشتم 
چراغهایشان خاموش بود و من مجبور بودم تقریبا کورمال کورمال راهم را پی بگیرم. در 
مسکو جنب کلیسای سنت ماری و در خانه کارمند کشوری کاداورف و به عبارت دیگر در یکی 
از دورافتاده‌ترین محله‌های ناحیه آربات ساکن بودم. همانطور که گام برمی‌داشتم ، 
افکار تیره و تار و غم‌افزایی ذهنم را به خود مشغول می‌داشت :&quot;پایان عمرت نزدیک 
است...توبه کن!&quot; اینها کلماتی بودند که...</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA"><b><a href="http://www.gates3.persiangig.com/a%20dreadful%20night.pdf">ادامه داستان&quot;شب وحشتناک&quot;</a></b>
</span>:<span lang="FA"> فایل
</span><span dir="LTR">PDF</span><span lang="FA"> به حجم 200 کیلوبایت</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="fa">شما می‌توانید بیوگرافی چخوف را در 
کتابخانه وبلاگم ، در <a href="http://www.1pezeshk.com/library/archives/2005/08/post.html">اینجا</a> بخوانید.</span></p>]]></description>
<link>http://WWW.1pezeshk.com/library/archives/2006/05/post_17.html</link>
<guid>http://WWW.1pezeshk.com/library/archives/2006/05/post_17.html</guid>
<category></category>
<pubDate>Fri, 19 May 2006 08:24:40 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>برفهای کیلیمانجارو</title>
<description><![CDATA[<p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA">انتشارات نگاه ، <b>مجموعه‌ای از 
داستانهای کوتاه ارنست همینگوی</b> را به تازگی منتشر کرده است . مترجم این مجموعه 
&quot; <b>احمد گلشیری</b>&quot; است . پیش از این هم در کار مشابهی احمد گلشیری دو مجموعه 
داستان کوتاه دیگر از چخوف و مارکز ترجمه و منتشر کرده بود. ظاهرا قرار است این کار 
ادامه یابد و در آینده کتابهای مربوط به فرانتس کافکا ، جیمز جویس ، ویلیام فاکنر ، 
ادگار آلن پو ، سامرست موآم ، بورخس و ریموند کارور هم منتشر شود ، که اقدام نیکویی 
خواهد بود.</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA">پیدا کردن یک مجموعه کامل از 
داستانهای کوتاه هر یک از نویسندگان به صورت مجزا ، حداقل برای من دشوار بود. در 
کنار همه اینها ترجمه‌های احمد گلشیری هم ترجمه‌های پاکیزه‌ای هستند. </span></p>
<p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA">در مجموعه اخیر ، گلشیری یک 
بیوگرافی زیبا و نسبتا طولانی در 100 صفحه از زندگی همینگوی نوشته است که واقعا 
خواندنی است.</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA">اگر به علت مشغله‌های روزانه ، فرصت 
خواندن رمانها و آثار بلند نویسندگان مشهور را ندارید ، می‌توانید با خواندن 
داستانهای کوتاه آنان ، ارتباط خود را با جهان رمان و داستان از دست ندهید.</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA">&nbsp;</span></p>
<img alt="hemingway.jpg" src="http://WWW.1pezeshk.com/archives/hemingway.jpg" width="247" height="372" />

<p class="MsoNormal" dir="RTL">&nbsp;</p>
<p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA">فکر می‌کردم ، &quot;برفهای 
کیلیمانجارو&quot;ی همینگوی یک رمان بلند باشد ، ولی یک داستان نسبتا کوتاه است. <b>
<a href="http://www.imdb.com/title/tt0045162/">فیلم 
برفهای کیلیمانجارو</a></b> را یکی دو سال پیش دیدم ، با دوبله قدیمی خوب . فیلمی است قوی و 
قابل توجه ، &nbsp;با بازی گرگوری پک ، سوزان هیوارد و اوا گاردنر. </span></p>
<img alt="snows.jpg" src="http://WWW.1pezeshk.com/archives/snows.jpg" width="180" height="328" />

<p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA">&nbsp;</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="RTL"><b><span lang="FA">برفهای کیلیمانجارو</span></b></p>
<p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA">کلیمانجارو کوه پوشیده از برفی است 
که 6000 متر ارتفاع دارد و می‌گویند بلندترین کوه آفریقاست. قله شرقی آن کاسایی 
&quot;نگاجه نگایی&quot; یا خانه خدا نام دارد. نزدیک این قله لاشه خشک‌شده و یخزده پلنگی 
قرار دارد. کسی توضیح نداده که پلنگ در این ارتفاع دنبال چه چیزی بوده است.</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA">&nbsp;مرد گفت : &quot; خوبیش اینه که درد 
نداره. آدم از همین موضوع میفهمه که شروع شده.&quot;</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA">&quot;جدی می‌گی؟&quot;</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA">&quot; آره. با وجود این از بوش معذرت 
می‌خوام ، حتما ناراحتت می‌کنه.&quot;</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA">&quot; نه ، فکرشو نکن ، اصلا فکرشو 
نکن.&quot;</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA">مرد گفت : &quot; نگاه‌شون کن ، می‌خوام 
ببینم منظره‌شه یا بوش که این‌هارو می‌کشونه این جا؟&quot;</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA">تخت سفری که مرد رویش خوابیده بود 
در سایهه وسیع یک درخت میموزا قرار داشت و مرد همان طور که از توی ساییه نگاهش را 
به تابش شدید دشت دوخته بود ، سه پرنده بزرگ را می‌دید که با حالت شومی چمباتمه 
زده‌اند ، و ده دوازده تای دیگر هم در آسمان چزخ می‌زدند و همین که می‌گذشتند 
سایه‌های سریعی می‌انداختند.</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA">مرد گفت :&quot;روزی که کامیون خراب شد 
سر و کله این ها هم پیدا شد. امروز اولین باری‌یه کع چندتاشون نشسته‌ن روی زمین. 
اول چرخ زدن‌شونو خوب تماشا کردم تا هر وقت خواستم بتونم تو یه داستان بیارم‌شون. 
الان دیگه این حرف خنده‌داره.&quot;</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA">زن گفت :&quot; کاش دست برمی‌داشتی.&quot;</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="RTL"><b><span lang="FA"><a href="http://www.myspace.persiangig.com/The%20Snows%20of%20Kilimanjaro.pdf">ادامه &quot; برفهای کلیمانجارو&quot;</a> ، 
فایل پی‌دی‌اف ، 716 کیلوبایت</span></b></p>]]></description>
<link>http://WWW.1pezeshk.com/library/archives/2006/05/post_16.html</link>
<guid>http://WWW.1pezeshk.com/library/archives/2006/05/post_16.html</guid>
<category></category>
<pubDate>Fri, 19 May 2006 08:23:53 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>یک روز از زندگی خورخه لوئیس بورخس</title>
<description><![CDATA[<p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA">فکر می‌کنم بد نباشد ، کمی منظم‌تر 
عمل کنم و از این به بعد به طور مرتب هفته‌ای یک بار ، بعضی از متنها ، داستانهای 
کوتاه و بیوگرافیهایی که در طول هفته می‌خوانم و می‌پسندم ، در این وبلاگ بگذارم.</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA">دو سه شب پیش نوشته‌ای در یکی از 
شماره‌های گذشته مجله 
بخارا توجهم را جلب کرد ، با عنوان &quot;<b>یک روز از زندگی خورخه لوئیس بورخس</b>&quot; ، 
این نوشته را&nbsp; از <b><a href="http://www.myupload.persiangig.com/1day.pdf">اینجا</a></b> دانلود کنید</span>
<span lang="fa">،</span><span lang="FA"> من که پسندیدم . 
درباره بورخس قبلا در <a href="http://www.1pezeshk.com/archives/2005/08/post_4.html">کتابخانه وبلاگم</a> ، نوشته‌ای داشتم.</span></p>
<img alt="borges.jpg" src="http://WWW.1pezeshk.com/archives/borges.jpg" width="271" height="399" />

<p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA">راستی ، چرا <a href="www.bukharamagazine.com">سایت مجله بخارا</a> آپدیت 
نمی‌شود؟ این نوع مجلات باارزش باید ، اینترنت را جدی بگیرند. نباید این تصور 
وجود داشته باشد که نسخه الکترونیک یک مجله یا روزنامه رقیب&nbsp; نسخه کاغذی آن است و 
تیراژ را پایین می‌آورد. گمان می‌کنم ، حتی نسخه الکترونیک یک مجله می‌تواند به 
افزایش تیراژ آن کمک کند. خود من با این مجله برای اولین بار از طریق اینترنت آشنا 
شدم. پیش از آن مجله را چند بار در ویترین کتابفروشیها ومطبوعاتیها دیده بودم ، ولی 
چون از محتوای آن مطلع نبودم ، رغبتی برای خریدش در من نبود.</span></p>
]]></description>
<link>http://WWW.1pezeshk.com/library/archives/2006/05/post_15.html</link>
<guid>http://WWW.1pezeshk.com/library/archives/2006/05/post_15.html</guid>
<category></category>
<pubDate>Fri, 19 May 2006 08:22:53 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>بیوگرافی جیمز جویس همراه سه داستان کوتاه از مجموعه دوبلینی‌ها</title>
<description><![CDATA[<p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="AR-SA">بعد از نیم قرن جر و بحث که 
<b>جیمز جویس</b> را گاه هرزه‌دهان می‌خواندند و گاه مغلق‌گو ، وی اکنون یکی از غولهای 
ادبیات عصر جدید به شمار می‌رود. کمیت کار وی اندک بود : دو دفتر شعر ، یک 
نمایشنامه ، پانزده داستان کوتاه ، سه رمان ، چند نقد . ولی دستاورد وی بی‌مانند 
است و از نظر تأثیر در تکامل داستان‌نویسی امروز، شاید بی‌همتا.</span></p>
<img alt="James Joyce 2.jpg" src="http://WWW.1pezeshk.com/archives/James%20Joyce%202.jpg" width="262" height="345" />

<p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="AR-SA">جیمز آگوستین آلوی سیوس جویس در 
سال 1882 در ایرلند ، در خانواده اشرافی رو به زوالی چشم به جهان گشود. در سال تولد 
او، اروپا در وضعیت سیاسی مطلوبی نبود و جویس در چنین شرایطی پا به عرصه خانواده 
پرجمعیت دوازده نفری خود گذاشت. پدر جویس کارهای زیادی را تجربه کرد ولی سرانجام 
مأمور مالیات شد . دو عامل بزرگ از عوامل مؤثر در اندیشه او مذهب کاتولیک مادرش و 
میهن‌پرستی پدرش بود. در سال 1912 برای همیشه از ایرلند رفت ، ولی هرگز از چیزی به 
جز ایرلند ننوشت. از مذهبش برگشت ، اما وقتی از او می‌پرسیدند ، آیا جانشینی برایش 
یافته است ، پاسخ می‌داد:&quot;<i>ایمانم را از دست داده‌ام ، عقلم را که از دست نداده‌ام</i>.&quot;</span></p>]]></description>
<link>http://WWW.1pezeshk.com/library/archives/2006/05/post_14.html</link>
<guid>http://WWW.1pezeshk.com/library/archives/2006/05/post_14.html</guid>
<category></category>
<pubDate>Fri, 19 May 2006 08:21:40 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>بورخس و من</title>
<description><![CDATA[<p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="AR-SA">ماجرا از این قرار بود: نخستین 
بار روزنامه شرق اوایل امسال در ترجمه‌ای با عنوان &quot;<a href="http://www.sharghnewspaper.com/840213/html/litera.htm">هویت بورخس</a>&quot; 
، صحیت از مجله‌ای فرانسوی به میان آورد که در آن از این حرف سخن به میان آورده شده 
بود که بورخس وجود خارجی ندارد. چندی بعد مجله ادبی قابیل عین این ترجمه را 
<a href="http://www.ghabil.com/article.aspx?id=540">در سایت 
خود آورد</a>. بعد از <a href="http://www.haftan.com/critiques/?id=1136876630">لینک سایت هفتان</a> به این نوشته&nbsp; 
و پرخواننده شدن آن ، در قابیل ، سؤالات زیادی برای بعضی 
از خوانندگان این نوشته پیش آمد. آیا بورخس وجود داشته؟ بورخسی که آنقدر نوشته‌هایش 
را دوست داشتند. متأسفانه هر چقدر منتظر ماندم تا دوستان بلاگر با&nbsp; در این مورد 
چیزی بنویسند ، خبری نشد. به ناچار با بضاعت اندک خودم ، تصمیم گرفتم این </span>
این پست<span lang="AR-SA"> را 
بنویسم.</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="AR-SA">شاید بهترین پاسخ برای سؤال 
دوستان ، یک داستان کوتاه از خود بورخس باش، با عنوان &quot;بورخس و من&quot; که توجه شما را 
به آن جلب می‌کنم:</span></p>
<img alt="borges photo.jpg" src="http://WWW.1pezeshk.com/archives/borges%20photo.jpg" width="350" height="231" />]]></description>
<link>http://WWW.1pezeshk.com/library/archives/2006/05/post_13.html</link>
<guid>http://WWW.1pezeshk.com/library/archives/2006/05/post_13.html</guid>
<category></category>
<pubDate>Fri, 19 May 2006 08:18:25 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>درباره سلینجر به همراه یک داستان کوتاه</title>
<description><![CDATA[<p class="MsoNormal" dir="RTL"><i>&quot;<span lang="FA">چیزی که در مورد د. ب. اذیتم 
می‌کنه اینه که اون این همه از جنگ بدش می‌آد ولی تابستون پیش این کتاب وداع با 
اسلحه رو داد بخونم. گفت کتاب محشریه. اصلا سر در نمی‌آرم. کتابه درباره این 
یاروئه‌‌س – ستوان هنری – که مثلا قراره خیلی شخصیت باحالی باشه. نمی‌فهمم چطوری 
د.ب. می‌تونه هم از جنگ متنفر باشه و هم از کتاب مزخرفی مث این خوشش بیاد. یا چطوری 
می‌تونه هم کتاب مزخرفی مث وداع با اسلحه رو دوس داشته باشه هم کارای رینگ لاردنر 
یا اون یکی رو که خیلی دوس داره ، گتسبی بزرگ. .قتی اینا رو بهش گفتم خیلی ناراحت 
شد و گفت کوچیکتر از اونم که ارزششو بفهمم. ولی من این جور فکر نمی‌کنم. منم کارای 
رینگ لاردنر و گتسبی بزرگ را دوس دارم. دیوونه گتسبی بزرگم. من که دیوونه‌شم....</span>&quot;</i></p>
<p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: center"><b><span lang="FA">
<font size="2">ناتور دشت</font></span></b></p>
<img alt="Jd salinger.jpg" src="http://WWW.1pezeshk.com/archives/Jd%20salinger.jpg" width="247" height="380" />]]></description>
<link>http://WWW.1pezeshk.com/library/archives/2006/05/post_12.html</link>
<guid>http://WWW.1pezeshk.com/library/archives/2006/05/post_12.html</guid>
<category></category>
<pubDate>Fri, 19 May 2006 08:11:37 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>ارنست همینگوی و وداع با اسلحه</title>
<description><![CDATA[<p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="fa">توض&#1740;ح ضرور&#1740;: برا&#1740; رعا&#1740;ت کپ&#1740;‌را&#1740;ت 
در ا&#1740;ران ل&#1740;نکها&#1740; دانلود را برداشته‌ام. اگر نظر&#1740; در مورد کپ&#1740;‌را&#1740;ت و نشر الکترون&#1740;ک 
کتاب دار&#1740;د، لطفا به <a href="http://www.1pezeshk.com/archives/2005/09/post_32.html#comments">ا&#1740;ن آدرس</a> مراجعه کن&#1740;د و در نظرسنج&#1740; 
وبلاگم شرکت کن&#1740;د.</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="AR-SA">ا&#1740;ن رمان به نوع&#1740; از 
قسمت&#1740; از زندگ&#1740; واقع&#1740; هم&#1740;نگو&#1740; اقتباس شده است.نجف در&#1740;ابندر&#1740; مترجم سرشناس کشورمان 
در مقدمه‌ا&#1740; که بر ا&#1740;ن ترجمه ا&#1740;ن رمان نوشته، گفتارش را با ا&#1740;ن پاراگراف از رمان 
آغاز کرده است:</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="RTL"><i><span lang="AR-SA">&quot;...و اکنون مدت&#1740; گذشته بود 
و من ه&#1740;چ چ&#1740;ز مقدس&#1740; ند&#1740;ده بودم و چ&#1740;زها&#1740;&#1740; که پرافتخار بودند، افتخار&#1740; نداشتند و 
قربان&#1740;ان مانند گاو و گوسفند کشتارگاه ش&#1740;کاگو بودند- اگر با لاشه‌ها&#1740; گوشت کار&#1740; 
نم&#1740;‌کردند جز ا&#1740;نکه دفنشان کردند جز ا&#1740;نکه دفنشان کنند.کلمه‌ها&#1740; بس&#1740;ار&#1740; بود که آدم 
د&#1740;گر طاقت شن&#1740;دنشان را نداشت و سرانجام فقط اسم مکانها آبرو&#1740;&#1740; داشتند...کلمات مجرد، 
مانند افتخار و شرف و شهامت، &#1740;ا مقدس، پوچ در کنار نامها&#1740; دهکده‌ها، شمار جاده‌ها، 
شماره فوجها، و تار&#1740;خها، ننگ&#1740;ن م&#1740;‌نمود.&quot;</span></i></p>
<img alt="85356efcafcc47fc4bbd68a57798a157_medium_tall.jpg" src="http://WWW.1pezeshk.com/library/archives/85356efcafcc47fc4bbd68a57798a157_medium_tall.jpg" width="200" height="267" />
]]></description>
<link>http://WWW.1pezeshk.com/library/archives/2005/09/post_11.html</link>
<guid>http://WWW.1pezeshk.com/library/archives/2005/09/post_11.html</guid>
<category></category>
<pubDate>Fri, 09 Sep 2005 19:22:43 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>بیوگرافی بورخس به همراه سه داستان کوتاه</title>
<description><![CDATA[<p class="MsoNormal" dir="RTL"><i><b><span lang="FA">&quot;برای من خواندن،شیوه‌ای 
برای زندگیست.فکر می‌کنم تنها سرنوشت ممکن برای من حیاتی ادبی بود.نمی‌توانم خودم 
را در جهانی بدون کتاب تصور کنم.من به کتابها محتاجم.آنها همه چیز من هستند.&quot;</span></b></i></p>
<p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA">خورخه لوئیس بورخس به سال 1899 در 
بوئنس آیرس آرژانتین به دنیا آمد.پدر وی به وکالت اشتغال داشت و یک استاد روانشناسی 
نیز بود و قصد داشت نویسنده شود.به گفته بورخس غزلهای زیبایی هم می‌سرود ومادر وی 
به یک مترجم حرفه‌ای بود.</span></p>]]></description>
<link>http://WWW.1pezeshk.com/library/archives/2005/08/post_10.html</link>
<guid>http://WWW.1pezeshk.com/library/archives/2005/08/post_10.html</guid>
<category></category>
<pubDate>Wed, 24 Aug 2005 18:35:52 +0330</pubDate>
</item>


</channel>
</rss>