پل الوار

تصادفا دفتر دوم آثار شاملو که ترجمه گزیده‌ای از اشعار شاعتران
بزرگ جهان است ، ورق می‌زدم که چششم به شعر «تو را دوست می‌دارم» پل الوار افتاد.
شعر زیبایی که این روزها به واسطه سریال مدار صفر درجه و خوانده شدن مکررش به
وسیله یکی از قهرمان‌های داستان ، مورد توجه همه قرار گرفته است:

تو را دوست میدارم

 تو را
به جای همه زنانی که نشناختهام دوست میدارم
 تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستهام دوست میدارم

برای خاطر عطر گسترده بیکران و برای خاطر عطر نان گرم
برای خاطر برفی که آب می شود،برای خاطر نخستین گل
 برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمیرماندشان
 تو را برای خاطر دوست داشتن دوست میدارم
تو را به جای همه زنانی که دوست نمی دارم دوست می دارم.

جز تو ، که مرا منعکس تواند کرد؟من خود،خویشتن را بس اندک میبینم.

 بی تو جز گستره بی کرانه نمی بینم
میان گذشته و امروز.
از جدار آینهَ خویش گذشتن نتوانستم
میبایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم
راست از آنگونه که لغت به لغت از یادش میبرند.

تو را دوست می دارم برای خاطر فرزانگیت که از آن من نیست
تو را برای خاطر سلامت
به رغم همه آن چیزها که به جز وهمی نیست دوست میدارم

برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمیدارم
تو می پنداری که شکی ،حال آنکه به جز دلیلی نیستی
تو همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا میرود
بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم.


Te amo por todas las mujeres que no he conocido.
Te amo por todos los tiempos que no he vivido.
Por el olor del mar inmenso y el olor del pan caliente.
Por la nieve que se funde por las primeras flores.
Por los animales puros que el hombre no persigue.
Te amo por amar.
Te amo por todas las mujeres que no amo.


Quién me refleja sino tú misma me veo tan poco
sin ti no veo más que una planicie desierta.
Entre antes y ahora
están todas estas muertes que he sorteado sobre paja.
No he podido atravesar el muro de mi espejo.
Tuve que aprender la vida como se olvida
palabra por palabra


Te amo por tu sabiduría que no me pertenece.
Te amo contra todo lo que no es más que ilusión.            
Por el corazón inmortal que no poseo                        
crees ser la duda y no eres sino razón.                                 

Eres el sol que me sube a la cabeza                             
cuando estoy seguro de mí . 

 


I love you for all the women I haven't known
I love you for all the times in wich I haven't lived 
For the scent of the wide open spaces and the smell of hot bread 

For the melting snow and for the first flowers 
For the innocent animals wich haven't been frightened by man
I love you to love 
I love you for all the women I don't love 


Who reflects me if not you yourself-I see myself so little
Without you I see nothing but an empty space
Between those other times and today
There have been all those deaths that I have crossed on straw
I have not been able to break through the wall of my mirror
I've had to learn life word by word
How one forgets


I love you for all the wisdom, which is not mine
         For health
               I love you against everything wich is only illusion
                   For that immortal heart over wich I have no power
                     You think that you are doubt but you're just reason
           You are the powerful sun that rushes to my head
                                   When I am sure of myself

 

پل الوار (۱۹۵۲-۱۸۹۵) نام مستعار اوژن گرندل شاعر فرانسوى است که در
خانوادهاى متوسط زاده شد و تحصیلات مقدماتى را در دبیرستان
کولبر Colebert انجام داد و در ۱۹۱۱ به علت ابتلا به بیمارى، تحصیل را رها کرد و
براى استراحت به کوهستان هاى سوئیس رفت و یک سال و نیم آنجا ماند. پس از بهبود و
بازگشت به پاریس به شعر دلبستگى یافت و براى اولین بار چند قطعه از اشعار خود را در
مجلات ادبى فرانسه به چاپ رساند. در سال ۱۹۱۴ به خدمت نظام احضار شد و در بخش
پرستارى انجام وظیفه کرد، در ۱۹۱۷ اولین دفتر شعر خود را به نام «وظیفه و نگرانى»
چاپ کرد و یک سال بعد در ۱۹۱۸ دومین دفتر شعرش با عنوان «اشعار براى صلح» به چاپ
رسید. الوار پس از پایان جنگ با آندره برتون، لوئى آراگون و فیلیپ سوپو آشنا شد و
با شرکت آنان «بیانیه شعر سوررئالیستى فرانسه» را امضا کرد.

 Paul Eluard.jpg

الوار از جمله اولین کسانى بود که از مزایاى شعر ناهشیارانه و تفاوت آن با اشعار
هشیارانه سخن گفت و شعر را ناشى از حالت خودکار مغز آمیخته با اوهام (تخیل) دانست.

الوار از شاعران ردیف اول مکتب سوررئالیسم بود و سبک شخصى خاصى در این مکتب به
وجود آورد که او را در میان تمامى هنرمندان به چهره اى محبوب و ممتاز بدل کرد.

در سال ۱۹۲۴ پس از جدایى از همسرش (گالا) که براى الوار ضربه روحى بسیار سختى
بود دست از همه چیز برداشت و سفرى را به دور دنیا آغاز کرد و در بازگشت آثارى را
انتشار داد که همه از لحنى هیجان انگیز و پرشور خبر مى داد. از آن جمله «مرگ از
نمردن»، «پایتخت اندوه» و «چشمان پرثمر».

الوار در جنگ هاى داخلى اسپانیا شرکت کرد و در صف جمهورى خواهان به نبرد با
نیروهاى فرانکو پرداخت.

در هنگام اشغال فرانسه در ۱۹۴۲ به عضویت حزب کمونیست درآمد و از شاعران سرآمد
نهضت مقاومت گشت.هنگامى که صلح به فرانسه باز مى گردد الوار شعر سیاسى را رها مى
کند اما شعرش همچنان مردمى است با رنگى از تغزل خاص فرانسوى

 به عقیده ژان روسلو نویسنده «فرهنگ شعر معاصر فرانسه»: «پل الوار از میان
همه شاعران مکتب سوررئالیسم، کسى است که وسیع ترین تاثیر را بر نسل هاى جدید شاعران
گذاشت.»۶ مجموعه کامل اشعار پل الوار در ۱۹۶۲ در پاریس به چاپ رسید. الوار در شعر
به رهایى ذهن از قیود و محدودیت قوانین زیبایى شناسى و اخلاق پایبند است و شعر را
بدون دخالت و خواست شاعر، به راه آزادى و الهام محض مى کشاند و موضوع آن را بر
مبناى عصیان درباره وضع کنونى بشر مى نهد.

پل الوار اگرچه به مکتب سوررئالیسم تعلق داشته و در اشعارش زبانى استعارى و موجز
و گاه نامفهوم به کار مى برد، با این همه مسائل مورد بحث الوار به زمان معینى بستگى
ندارد. وى مرکزیت را نفى مى کند، اشیا را از بین مى برد و در شعرش تنها انسان باقى
مى ماند و بس. موضوع شعر درنظر الوار کشف واقعیت است، صداى الوار پرطنین و رساست.
الوار با آنکه از سیر و سلوک و عرفان بازى هاى رایج در شعر اروپایى به کل دور است و
حتى به طور آشکار نفى مسائل ماورالطبیعه مى کند ولى بنا به گفته برخى از مهمترین
منتقدان ادبیات فرانسه از جمله پیربودافر گویى همواره رنگ و بویى از مذهب و کلام
مذهبى در شعر الوار وجود دارد که گاه حتى با آیه هایى از کتاب مقدس (عهد عتیق) پهلو
مى زند. او اگرچه استاد شعر سوررئالیستى است، در شعر غنایى فرانسه نیز مقامى شامخ
دارد.

قطعه ی آزادی را پی الوار در سال ۱۹۴۱ ، در بحبوحه ی اشغال فرانسه توسط آلمان
سروده است. بنا به گفته ی خود شاعر ، در ابندای تنسیق کلمات آن ، شعری بوده است
صرفا ً عاشقانه ، مسمّی یه "یک اندیشه ی تنها Une Seule Pensee " و در مورد زنی که
او را دوست می داشته؛ اما به مرور که ستایش عاشقانه در آن توسعه می یافت ، شاعر به
این واقعیت پی می برد که شعرش نمی تواند تنها مختص یک انسان باشد که در آن ، نام
محبوبش را می نگارد ، بلکه تمام انسانهای در بند را در این جهان شامل می شود که در
حالت اسارت ، هر یک ، نام عشق خویش را می نویسند و همه ی این نامها در نام "آزادی"
خلاصه می شود:

آزادی

سروده  پل الوار

ترجمه  بامداد حمیدیا

بر روی دفتر های مشق ام

بر روی درخت ها و میز تحریرم

بر برف و بر شن

می نویسم نامت را.

روی تمام اوراق خوانده

بر اوراق سپید مانده

سنگ ، خون ، کاغذ یا خاکستر

می نویسم نامت را.

بر تصاویر فاخر

روی سلاح جنگیان

بر تاج شاهان

می نویسم نامت را.

بر جنگل و بیابان

روی آشیانه ها و گل ها

بر بازآوای کودکیم

می نویسم نامت را.

بر شگفتی شبها

روی نان سپید روزها

بر فصول عشق باختن

می نویسم نامت را.

بر ژنده های آسمان آبی ام

بر آفتاب مانده ی مرداب

بر ماه زنده ی دریاچه

می نویسم نامت را.

روی مزارع ، افق

بر بال پرنده ها

روی آسیاب سایه ها

می نویسم نامت را.

روی هر وزش صبحگاهان

بر دریا و بر قایقها

بر کوه از خرد رها

می نویسم نامت را.

روی کف ابرها

بر رگبار خوی کرده

بر باران انبوه و بی معنا

می نویسم نامت را.

روی اشکال نورانی

بر زنگ رنگها

بر حقیقت مسلم

می نویسم نامت را.

بر کوره راه های بی خواب

بر جاده های بی پایاب

بر میدان های از آدمی پُر

می نویسم نامت را.

روی چراغی که بر می افروزد

بر چراغی که فرو می رد

بر منزل سراهایم

می نویسم نامت را.

بر میوه ی دوپاره

از آینه و از اتاقم

بر صدف تهی بسترم

می نویسم نامت را.

روی سگ لطیف و شکم پرستم

بر گوشهای تیز کرده اش

بر قدم های نو پایش

می نویسم نامت را.

بر آستان درگاه خانه ام

بر اشیای مأنوس

بر سیل آتش مبارک

می نویسم نامت را.

بر هر تن تسلیم

بر پیشانی یارانم

بر هر دستی که فراز آید

می نویسم نامت را.

بر معرض شگفتی ها

بر لبهای هشیار

بس فراتر از سکوت

می نویسم نامت را.

بر پناهگاه های ویرانم

بر فانوس های به گِل تپیده ام

بر دیوار های ملال ام

می نویسم نامت را.

بر ناحضور بی تمنا

بر تنهایی برهنه

روی گامهای مرگ

می نویسم نامت را.

بر سلامت بازیافته

بر خطر ناپدیدار

روی امید بی یادآورد

می نویسم نامت را.

به قدرت واژه ای

از سر می گیرم زندگی

از برای شناخت تو

من زاده ام

تا بخوانمت به نام:

آزادی. 

Liberté

 

Paul Eluard (1895-1952)

Sur mes cahiers d'écolier
Sur mon pupitre et les arbres
Sur le sable sur la neige
J'écris ton nom

 Sur toutes les pages lues
Sur toutes les pages blanches
Pierre sang papier ou cendre
J'écris ton nom

Sur les images dorées
Sur les armes des guerriers
Sur la couronne des rois
J'écris ton nom

Sur la jungle et le désert
Sur les nids sur les genêts
Sur l'écho de mon enfance
J'écris ton nom

Sur les merveilles des nuits
Sur le pain blanc des journées
Sur les saisons fiancées
J'écris ton nom

Sur tous mes chiffons d'azur
Sur l'étang soleil moisi
Sur le lac lune vivante
J'écris ton nom

Sur les champs sur l'horizon
Sur les ailes des oiseaux
Et sur le moulin des ombres
J'écris ton nom

Sur chaque bouffée d'aurore
Sur la mer sur les bateaux
Sur la montagne démente
J'écris ton nom

Sur la mousse des nuages
Sur les sueurs de l'orage
Sur la pluie épaisse et fade
J'écris ton nom

Sur les formes scintillantes
Sur les cloches des couleurs
Sur la vérité physique
J'écris ton nom

Sur les sentiers éveillés
Sur les routes déployées
Sur les places qui débordent
J'écris ton nom

Sur la lampe qui s'allume
Sur la lampe qui s'éteint
Sur mes maisons réunis
J'écris ton nom

Sur le fruit coupé en deux
Dur miroir et de ma chambre
Sur mon lit coquille vide
J'écris ton nom

Sur mon chien gourmand et tendre
Sur ces oreilles dressées
Sur sa patte maladroite
J'écris ton nom

Sur le tremplin de ma porte
Sur les objets familiers
Sur le flot du feu béni
J'écris ton nom

Sur toute chair accordée
Sur le front de mes amis
Sur chaque main qui se tend
J'écris ton nom

Sur la vitre des surprises
Sur les lèvres attentives
Bien au-dessus du silence
J'écris ton nom

Sur mes refuges détruits
Sur mes phares écroulés
Sur les murs de mon ennui
J'écris ton nom

Sur l'absence sans désir
Sur la solitude nue
Sur les marches de la mort
J'écris ton nom

Sur la santé revenue
Sur le risque disparu
Sur l'espoir sans souvenir
J'écris ton nom

Et par le pouvoir d'un mot
Je recommence ma vie
Je suis né pour te connaître
Pour te nommer

Liberté

 

شما می‌تونید در اینجا این شعر
را با صدای خود
شاعر دانلود کنید و بشنوید.

منابع : روزنامه شرق ، مجله الکترونیکی شعر
وازنا


   
16 نظرات
  1. علی می گوید

    شعر اولی خیلی با احساس بود.

    با یه پست مفصل بروزم.

  2. علیرضا می گوید

    آن متن میانی که برای شعر «تو را دوست می‌دارم» نوشته‌اید به زبان فرانسه نیست. متن فرانسوی آن را در پیوند زیر می‌توانید پیدا کنید.

    http://www.paul-eluard.com/poeme.php?abs=a&ord=14

  3. Elham می گوید

    salaam midoonam dir shode vali delam nayoomad baraa in post fichi nanvisam,kheili aali bood!fek mikonam ramze movafaghiate shomaa hamine.engaar khodetoon mifamin key mokhaatab chi mikhaad!in roozaa chon kheilihaa mano aashnaa be sher midoonan azam in shero khaastan vali man ketaabesho gom karde boodam!inaa ro goftam ke ye baar dge begam che webe khoobi daarin,good luck

  4. نوشا می گوید

    سلام
    مدت زیادی هست که مطالب شما رو پیگیری می کنم و البته در وبلاگم لینک یک پزشک رو قرار داده ام ولی یه چیزی که بیش از همه نظر منو به خودش جلب می کنه این روحیه و پویایی شماست اینکه در کنار تخصص خودتون به هر حیطه ای سر می زنی و البته به بهترین شکل ممکن هم استفاده و ارائه می کنی برای من خیلی با ارزش و تحسین برانگیزه .
    موفق باشی

  5. مهسا می گوید

    ۴ سال پیش کتابی به اسم پیکاسو و درامار رو خوندم که یک قسمتهایی از شعر پل الوار توش بود. اون موقع رفتم کتاب فروشی و دنبال کاراش گشتم ولی پیدا نکردم و الان که نوشته ی شما رو دیدم واقعا خوشحال شدم و دوباره یادم افتاد که برم دنبال کاراش. مرسییییییییییییییییییییییییییییییی.شعر رو هم میذارم. این شعر رو برای همسرش ” نوش”‌ سروده:

    عشق من بیش از بیش محسوس به خاک رفته است

    و رایحه اش را در خال تطور می کنم نه در جای دیگر

    عشق من کوچولوی من ناج روایح من

    تو هیچ کاری،‌ هیچ کاری با مردن نداشتی

    جمجمه تو ظلمت اعصار را نشناخته بود

  6. elham می گوید

    جوریه که بی حرف نمیشه گذشت

  7. نیماه می گوید

    واقعاً تحت تاثیر قرار گرفتم، آفرین از انتخاب اشعار.

  8. ليلا می گوید

    متشکرم

    خیلی لذت بردم

  9. سهند می گوید

    ممنون ، مقاله ی کاملی بود…

  10. a,ir می گوید

    آفرییییییییییییییییین.. احسنت..

  11. مهرگان می گوید

    اعتمادی نیست هرگز خاک را
    یک روز می بینی باد هم گم می کند بر ماسه و شن رد پایت را
    امیدوارم این روجیه خوب همیشه در وجودتان باقی بماند

  12. sanazzzz می گوید

    baahaal bood ..!

  13. یک مرد خوب می گوید

    پزشک عزیزم
    متنی که در بالا نوشتی به زبان فرانسه نیست . (چون من به فرانسه Je می شه و خب از اول شعرت پیداست که درست انتخابش نکردی.
    همانطور که علیرضا نوشته متن فرانسه تو اون لینک هست و اگه متن فرانسه و ترجمه رو هم خواستی تو سایت منم هست

    به نظرم خوندن این شعر به فرانسه واقعا دلپذیر تر از ترجمه به انگلیسی یا فارسیه
    برو اینجا

    http://goodhusband.wordpress.com/2007/06/30/%d8%b7%d8%b1%d8%b2-%d9%be%d8%ae%d8%aa-%d9%be%db%8c%d8%b1%d8%a7%d8%b4%da%a9%db%8c-%d9%88-%d8%b4%d8%b9%d8%b1%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%be%d9%84-%d8%a7%d9%84%d9%88%d8%a7%d8%b1/

  14. Sany می گوید

    سلام , لطفا اگه کتابفروشی سراغ دارین که اشعار پل الوار را داشته باشد به من هم بگین ممنون می شم .

  15. mohammad می گوید

    عالی بود

  16. آنا می گوید

    شعر تو را دوست می دارم یکی از بهترین شعر هایی است که تا به حال خوانده ام و این شعر بسیار زیبا احساسات انسانها را بیان می کند

نظرات بسته شده است.