داستان کوتاه: بی دست و پا از آنتون چخوف

24

چند روز پیش، خانم یولیا واسیلی یونا، معلم سر خانهٔ بچه‌ها را به اتاق کارم دعوت کردم. قرار بود با او تسویه حساب کنم. گفتم بفرمایید بنشینید یولیا واسیلی یونا! بیایید حساب و کتابمان را روشن کنیم … لابد به پول هم احتیاج دارید اما ماشاالله آنقدر اهل تعارف هستید که به روی مبارکتان نمی‌آورید. خوب قرارمان با شما ماهی ۳۰ روبل ! نخیر ۴۰ روبل  نه، قرارمان ۳۰ روبل بود … من یادداشت کرده‌ام. به مربی‌های بچه‌ها همیشه ۳۰ روبل می‌دادم. خوب دو ماه کار کرده‌اید. دو ماه و پنج, روز درست دو ماه, من یادداشت کرده‌ام … بنابراین جمع طلب شما می‌شود ۶۰ روبل. کسر می‌شود ۹ روز بابت تعطیلات یکشنبه که شما روزهای یکشنبه با کولیا کار نمی‌کردید … جز استراحت و گردش که کاری نداشتید و سه روز تعطیلات عید !

چهرهٔ یولیا واسیلی یونا ناگهان سرخ شد، به والان پیراهن خود دست برد و چندین بار تکانش داد اما لام تا کام نگفت.  بله، ۳ روز هم تعطیلات عید … به عبارتی کسر می‌شود ۱۲ روز … ۴ روز هم که کولیا ناخوش و بستری بود که در این چهار روز فقط با واریا کار کردید … ۳ روز هم گرفتار درد دندان بودید که با کسب اجازه از زنم، نصف روز یعنی بعد از ظهرها با بچه‌ها کار کردید. ۱۲ و ۷ می‌شود ۱۹ روز. ۶۰ منهای ۱۹، باقی می‌ماند ۴۱ روبل. هوم … درست است؟

چشم چپ یولیا واسیلی یونا سرخ و مرطوب شد. چانه‌اش لرزید، با حالت عصبی سرفه‌ای کرد و آب بینی‌اش را بالا کشید اما لام تا کام نگفت.

در ضمن، شب سال نو، یک فنجان چایخوری با نعلبکی‌اش از دستتان افتاد و خرد شد … پس کسر می‌شود ۲ روبل دیگر بابت فنجان … البته فنجانمان بیش از این‌ها می‌ارزید یادگار خانوادگی بود اما بگذریم! بقول معروف: آب که از سر گذشت چه یک نی، چه صد نی. گذشته از اینها، روزی به علت عدم مراقبت شما، کولیا از درخت بالا رفت و کتش پاره شد … اینهم ۱۰ روبل دیگر و باز به علت بی توجهی شما، کلفت سابقمان کفشهای واریا را دزدید شما باید مراقب همه چیز باشید، بابت همین چیزهاست که حقوق می‌گیرید. بگذریم, کسر می‌شود ۵ روبل دیگر. دهم ژانویه مبلغ ۱۰ روبل به شما داده بودم. به نجوا گفت: من که از شما پولی نگرفته‌ام! گفتم: من که بیخودی اینجا یادداشت نمی‌کنم . بسیار خوب  … ۴۱ منهای ۲۷.

این بار هر دو چشم یولیا واسیلی یونا از اشک پر شد. قطره‌های درشت عرق، بینی درازش را پوشاند. دخترک بینوا با صدایی که می‌لرزید گفت: من فقط یک دفعه آن هم از خانمتان پول گرفتم  فقط همین, پول دیگری نگرفته‌ام.

سفارش طراحی سایت در کارلنسر با قیمت توافقی
خرید ساعت سونتو و لوازم جانبی ساعت Suunto

راست می گویید؟ می‌بینید؟ این یکی را یادداشت نکرده بودم. پس ۱۴ منهای ۳ می‌شود ۱۱. بفرمایید اینهم ۱۱ روبل طلبتان! این ۳ روبل، اینهم دو اسکناس ۳ روبلی دیگر  و اینهم دو اسکناس ۱ روبلی  جمعاً ۱۱ روبل. اسکناس‌ها را گرفت، آن‌ها را با انگشتهای لرزانش در جیب پیراهن گذاشت و زیر لب گفت: مرسی.

از جایم جهیدم و همانجا، در اتاق، مشغول قدم زدن شدم. سراسر وجودم از خشم و غضب، پر شده بود. پرسیدم بابت چه مرسی؟؟!! چرا  مرسی؟!!  آخر من که سرتان کلاه گذاشتم! لعنت بر شیطان، غارتتان کرده‌ام! علناً دزدی کرده‌ام . گفت: پیش از این، هر جا کار کردم، همین را هم از من مضایقه می‌کردند.

مضایقه می‌کردند؟ هیچ جای تعجب نیست! ببینید، تا حالا با شما شوخی می‌کردم، قصد داشتم درس تلخی به شما بدهم … هشتاد روبل طلبتان را می‌دهم … همه‌اش توی آن پاکتی است که ملاحظه‌اش می‌کنید! اما حیف آدم نیست که اینقدر بی دست و پا باشد؟ چرا اعتراض نمی‌کنید؟ چرا سکوت می‌کنید؟ در دنیای ما چطور ممکن است انسان، تلخ زبانی بلد نباشد؟ چطور ممکن است اینقدر بی عرضه باشد؟

به تلخی لبخند زد. در چهره‌اش خواندم که آری ممکن است. به خاطر درس تلخی که به او داده بودم از او پوزش خواستم و به رغم حیرت فراوانش، ۸۰ روبل طلبش را پرداختم. با حجب و کمرویی، تشکر کرد و رفت.

 به پشت سر او نگریستم و با خود فکر کردم در دنیای ما، قوی بودن و زور گفتن، چه سهل و ساده است.

   
24 نظرات
  1. مصطفی می گوید

    فوق العاده بود . دقیقا شده داستان این روزهای خیلی از ما ایرانی ها (البته معذرت میخوام که از ضمیر ما استفاده میکنم ولی عین حقیقته متاسفانه ! )

  2. دانیال می گوید

    خیلی جالب بود , ممنون.

  3. shirin می گوید

    بسیار زیبابود ودر حقیقت تلخ…زور وقدرت ….ضعف و تسلیم

  4. navid می گوید

    عالی بود مرسی آقای ضیا

  5. محمد گلزار می گوید

    واقعا لذت بردم. یه ضرب المثل داریم (یا یه چیزی شبیه ضرب المثل!)، که میگه: “تا خم نشی کسی نمی تونه سوارت بشه!”

  6. saghi می گوید

    عجب داستان فوق العاده ای بود مرسی افای ضیا.

  7. شهین می گوید

    و با قدرت و زور چه راحت شخصیت وجودی انسان زیر سوال می ره.
    زیبا بود ممنون.

  8. وحید می گوید

    یک شیوه اموزش ظلم ستیزی تجربه محور

  9. salehi می گوید

    بسیار زیبا و تاثیرگذار

  10. ahmad می گوید

    خیلی قشنگ بود

  11. مریم می گوید

    چرا پست هایی که میخونیم از لیست حذف نمی شن؟

    1. سعید ضیاء می گوید

      اگه منطورتون در اپلیکیشن هست باید از روی نوشته ستاره را بردارید. وقتی که نوشته را خواندید یکبار دیگر رو ستاره بزنید تا خالی شود

      1. مریم می گوید

        من اصلا ستاره را نزدم از اول خالی بود اما مطلب از لیست حذف نمی شود.

  12. رضا می گوید

    بسیار عالی بود

  13. masoud می گوید

    سلام
    خیلی عالی بود
    لطفا از این کارا بیشتر بکنید 🙂

  14. سارا می گوید

    زمانیکه مظلومی نباشه ظالمی هم نخواهد بود …. مرسی داستان پرمعنایی بود.

    1. معروف به افلاطون دوم می گوید

      البته کاملا برعکس گفتین ،
      در واقع تا ظالم نباشه ظلمی هم نمیشه ، حالا چه انسان ضعیف وجود داشته باشد چه نه ، فرقی نمیکنه.
      پس ظلم با عمل ظالم شروع میشه.

      خودمونیما . یه لحظه تریپ فیلسوفی برداشتم.:-)

  15. محمدب می گوید

    معلمین اینه ی تمام عیار رفتار دانش اموز هستند.

  16. حسین می گوید

    عالی …منو یاد صورت وضعیت هایی که این روزها میبریم ادارات دولتی برای تایید انداخت

  17. ستار . م می گوید

    دکتر جان عالی بود. بازهم از این دست داستان ها را بگزار. شاید اینجوری کمی هم زمان مطالعه رو بالا ببریم.

  18. ali می گوید

    سلام اقای ضیا
    عالی بود!
    لطفا اسم اصلی داستان رو بگید( انگلیسی یا روسی)

    1. Mobin می گوید

      The Ninny

  19. ali می گوید

    سلام اقای ضیا
    عالی بود!
    لطفا اسم اصلی داستان رو بگید( انگلیسی یا روسی)
    خیلی ممنون.

    1. behnam می گوید

      the NInny of Anton chkhove

پاسخ به ahmad
لغو پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.