اشتباه نکنید! ازدواج هدف نیست؛ تنها وسیله است!

ازدواج

معنای ازدواج

ازدواج نوعی رابـطه اسـت. اصولاً زندگی یعنی برقراری رابطه برای پاسخ گفتن به ضرورتها. در ازدواج ما دو نیاز را باید برطرف کنیم ۱-نـیاز جنسی که خیلی مهم است ۲-نیاز روحی-روانی که آن هم به نوبه خـود مهم است البته مـا نـیازهای مادی هم داریم که بدون ازدواج هم قابل پاسخگویی است.

وقتی نیاز جنسی ما به صورتی مکانیکی برطرف بشود، نمی‌توانیم نام آن را ازدواج یا زندگی مشترک بگذاریم. چرا که این رابطه با خود ارضـایی هیچ فرقی ندارد. تنها نوعی رابطه مکانیکی است. حتی می‌توانم بگویم که در برخی اوقات خود ارضایی، که به هیچ وجه تجویز نمی‌شود ولی طبق آمار مراکز علمی، بسیاری به این شیوه ارضـاء پنـاه می‌برند، آرامش بیشتری به دنبال دارد. چرا که ما در ارضاء جنسی مکانیکی و پسیکولوژیک، صدمه هم می‌خوریم. چرا که در این خصوص رابطه ناهنجار است و در ضمن خیال می‌کنیم مورد سوء استفاه قرار گـرفته‌ایم. پس انـگیزه ما برای زندگی مشترک ارضاء دو نوع نیاز است: نیاز جنسی و نیاز روحی-روانی. ما چرا ما مبتلای به این نیازها شده‌ایم؟ نیاز جنسی که غریزی است و در سرشت ماست. ما نیازهای روحـی خـود را به شکل‌های گوناگون کسب می‌کنیم. ما به این نیاز مبتلا می‌شویم. در واقعی وقتی احساس درونی می‌کنیم، نیاز به ایجاد رابطه داریم. در رابطه‌ای که بیشتر واکنشی است. ممکن است رابـطه جـنسی را هـم خرج رابطه روحی روانی خـود بـکنیم، ولی چـیزی به دست نیاوریم. یعنی ارضاء خود را رها کنیم تا روانمان التیام یابد. تهی درون پر شود. خلأ درون از بین برود. ولی می‌بینیم که نـمی‌شود. پنـاه بـردن.

به بسیاری از گـروه‌ها و فـرقه‌ها به خاطر رهایی از این احساس خلأ و تنهایی و پوچی درون است. بنابراین وضعیت ما در رابطه با عشق می‌تواند دو گونه متصور بـشود:


خرید کتاب با ۱۰٪ تخفیف(همه کتاب‌ها)

۱-وقـتی کـه احساس عاشقانه داریم

۲-وقتی که به واقع عاشق هستیم.

احـساس عاشقانه داشتن برای همه ما دست می‌دهد. نوعی فرار از خلأ درونی است. می‌خواهیم خود را فریب بدهیم. ازاین‌رو احـساس مـی‌کنیم کـه کسی را دوست داریم. به شدت هم دوست داریم. ولی وقتی به او بـیش از خـد نزدیک می‌شویم، از او می‌گریزیم. مشکل ما خلأ درونی است. دنبال پاسخ هستیم، ما تنها شکل آن را عوض کـرده‌ایم. شـکلی عـاشقانه به آن داده‌ایم، ولی این یک رابطه عاشقانه نیست؛ عاشق نمایانه است؛ نـوعی تـلقین بـه نفس است؛ نوعی فرار از احساس تنهایی، اجحاف و بی‌کسی.

ازدواج با عشق و بدون عشق!

ازدواج خالی از عـشق ضـایع اسـت. اینچنین رابطه‌ای تبدیل می‌شود به مشتی روابط خام و مکانیکی. تکرار روزان و شبان. تکرار بیگاری‌های اجـتناب‌ناپذیر. تـکرار دلخوری‌ها و دلمردگی‌ها. تکرار فرارها و دغدغه‌ها. تکرار مصیبت‌ها و تعزیت‌ها. زندگی مشترک بدون جاذبه‌های عـاشقانه چـه از نـوع اول و چه از نوع دوم، به واقع تحمل‌ناپذیر است. ولی ما باید تحمل کنیم و بهای آن را با سلامتی خـود بـپردازیم. این بدهی ما به ذهنیتی است که در آن جهالت و نادانی حکومت می‌کند.

در ایـن صـورت، یـکنواختی آن آزاردهنده است. تلاش بیهوده برای سر پا نگه داشتن آن آزار دهنده است. نیروی حیاتی ما را تحلیل مـی‌برد. ولی مـا می‌مانیم چرا که راه دیگری در برابر خود نمی‌بینیم. دیدگاه و نظرگاه ما محدود و بـسته اسـت. مـی‌ترسیم. ما برای رهایی از اضطراب و ترس ازدواج کرده‌ایم! پس پر از ترس و وحشتیم. ازدواج نه تنها این اضطراب و ترس را از بین نـمی‌برد، بـلکه افـزایش هم می‌دهد. ازدواج نه تنها احساس ایمنی به ما نمی‌دهد، بلکه انـدک احـساس ایمنی ما را نابود هم می‌کند. من به هیچ وجه با ازدواج مخالف نیستم. انسان برای داشتن زنـدگی مـشترک در این عالم هستی گذاشته است. زن و مرد مکمل یکدیگرند و در طراحی هستی بدین شـکل رویـیده‌اند. ولی می‌دانم که چالش‌های عصبی آن مـا را فـرسوده مـی‌کند. بهانه‌هایی که برای تداوم آن داریم عذاب‌آور اسـت. سـازگاری و تطبیق در آن دشواری‌زاست. با ای همه ما از سر ناچاری آن را ادامه می‌دهیم، چون می‌خواهیم کـه هـمراه با هنجار جامعه باشیم و مـی‌ترسیم کـه جامعه بـر مـا انـگ و برچسب بگذارد. چرا که باید نـیاز جـنسی خود را به صورتی مکانیکی ارضاء کنیم.

می‌مانیم و می‌پوسیم! می‌مانیم و استعدادهای خود را تـلف مـی‌کنیم. می‌مانیم و در جا می‌زنیم. نه؛ وا پس مـی‌رویم! ازدواج وقتی از سر ناچاری اسـت و مـرکز ثقل آن شهوت است، تنها بـه مـعنی پرداختن به جنسیت است، ضایع‌کننده است. چرا که دو طرف یکدیگر را درک نمی‌کنند. رابـطه جـنسی آن هم صرفاً برای تخلیه «روانـی» خـویش نـوعی ستم به خـود اسـت. دو «تن» بدون درک هـم جـمع شده‌اند که تازه معنای آن هم جمع شدن نیست، این نوعی «جمع‌نمایی» است که در اصـل تـفرقه است. جهان‌های متفاوت، راه‌های متفاوت، جـهت‌های مـتفاوت، نگاه‌های مـتفاوت، هـدف‌های مـتفاوت، سلیقه‌های متفاوت، و عقده‌های یـکسان و زجرهای غیر متفاوت! زجرهای ما یکسان است، چرا که عقده‌های انسان‌های پسیکولوژیک و بیولوژیک کم‌وبیش هـمانند اسـت.

وقتی انسان ازدواج را «هدف» در نظر می‌گیرد، بـاید بـهای نـازل آن را هـم بـپردازد. باید تسلیم بـشود. بـاید دور از عشق و سرمستی پرواز و سبکی و شور و شعف و نشاط و طرب زندگی کند من این را زندگی نمی‌دانم. این نوعی شـکنجه اسـت کـه آدمی به خاطر نادانی و جهالت و هم‌هویتی بـا گـذشته مـوروثی بـه جـان مـی‌خرد و بهای سنگینش را هم با فرسودگی و مرگ در هر لحظه می‌پردازد. رنج و دردی که همواره باید تحمل کند. ازدواج و یا زندگی مشترک عبارات باشکوهی هستند، آن گاه که دو نفر به هـم برمی‌آیند و در کنار هم احساس شادی و خوشی و سبکی پرواز می‌کنند. یعنی زندگی طربناک، همچنان‌که ژرژ پنجم کرد! پادشاه بریتانیای کبیر، پادشاهی انگلیس را رها کرد که با معشوقه خود «خانم سامپسون» زندگی کند. به خاطر یـک زندگی عاشقانه دست از سلطنت برداشت و تا حدود صد سالگی نز در کنار همسرش ماند! ولی ما این رابطه باشکوه را خراب می‌کنیم یا به استقبال خرابی آن می‌رویم! چرا که از آن هیچ چیز بـه جـز رابطه جنسی، آن هم کج و معوج!-نمی‌دانیم. آن را خراب می‌کنیم؛ با انتظارهای بیهوده، با سبکسری‌های بچه‌گانه، با نپختگی‌های کودکانه، با باورهای عمیق و با محاسبه‌های کـوچک و مـقایسه‌های بی‌ربط و چالش‌های بی‌جهت! ما زنـدگی مـشترک را به تکرار کلیشه‌های خمیازه‌آور تبدیل می‌کنیم و بعد از کسالت آن می‌نالیم. ما برای زندگی مشترک تجربه کافی و وافی نداریم. ادای آن را درمی‌آوریم. می‌خواهیم آن را در خانه همسر خود به دسـت آوریـم. تاجری هستیم که بـدون دسـت‌مایه دست به تجارت زده‌ایم. عاقبت آن هم معلوم است: ورشکستگی آشکار یا پنهان! همه اینها تحفه انسان پسیکووژیک است برای یک زندگی به اصطلاح مشترک که می‌توانیم نام آن را بگذاریم «زندگی نـامشترک»!

بـسیاری ازدواج می‌کنند ولی از سر ناچاری و خود را، یعنی قابلیت‌ها و استعدادهای خود را تباه می‌کنند. آن‌ها گستره‌های دیگر را ندیده‌اند. هر چه دیده‌اند و شنیده‌اند همین بوده است. از این‌رو فکر می‌کنند که راه دیگری در مقابل ندارند. به عـلاوه عـشق هم بـه این سادگی‌ها حادث نمی‌شود. منتظر آن هم نباید بود. چرا که انتظار باعث می‌شود که عشق از ما بـگریزد. عشق مهمان ناخوانده است. می‌آید بدون آنکه در بزند. ما را آتش مـی‌زند بـدون آنـکه صدای گامهایش را بشنویم. بنابراین به نوعی رابطه باید قانع بود و آن رابطه جنسی است.

از اینجا می‌توان نوع دیـگری ‌ از رابـطه را هم تعریف کرد. رابطه‌ای که عاشقانه نیست ولی عاقلانه-عاشقانه است. در این رابـطه حـوزه مـغناطیسی انسان شدت می‌گیرد. در این حوزه دو انسان به هم جذب می‌شوند. به نوعی نمی‌توانند از این حـوزه بگریزند. بدون شک جذبه جنسی و آسودگی خیال در آن نقش تعیین‌کننده دارد. در این‌گونه از رابطه، همزیستی بـه شکل شکوهمندی ادامه مـی‌یابد. امـا رابطه عاقلانه-عاشقانه یعنی چه؟

رابطه عاقلانه-عاشقانه زندگی مشترکی است که البته دور از تصاویری که ما در ذهن داریم تحقق پیدا می‌کند. در این رابطه اگر محاسبه جایی نداشته باشد، نوعی عشق تحقق پیـدا می‌کند. اسم این را می‌گذارم «خودگرا» درست مانند تولید بیولوژیک که در آن انسان معصوم‌زاده می‌شود. اما پس از آن انسان بیولوژیک گرفتار دست‌خوردگی می‌شود و پسیکولوژیک می‌شود. در این حالت عشق نمی‌تواند آن‌چنان جوانه بزند. چرا که انـسان پسـیکولوژیک سرشار از نفت و کینه است. هرچند می‌دانیم و می‌بینیم که در این وضعیت نیز برخی «صاعقه عشق» می‌شوند. به راستی «صاعقه عشق»! من نام این را می‌گذارم «صاعقه عشق» چرا که ناگهان پدیدار مـی‌شود و درون شـرطی انسان را خاکستر می‌کند. و از این خاکستر جوهر اصیل انسان متبلور می‌گردد وزاده می‌شود.

خود، من، نفس، مرکز و هرچه در ذهن ما اخلال می‌کند می‌سوزد و ناپدید می‌گردد. با این حال عشق اولی یـا خـردگراست که عمومیت دارد و می‌تواند انسان پسیکولوژیک را هم به مرزهای دگرگونی فانکشنال بکشاند. در واقع عشق اول راهگشا نیز هست.

عشق نوعی مراقبه دائم است. مراقبه‌ای که ما را به ورای ذهن شرطی می‌برد. در ایـن حـالت ذهـن ما همان است که بـوده، یـعنی شـرطی و برنامه‌ریزی شده است. ولی عشق در آن تحول و دگرگونی شگفتی ایجاد می‌کند. پیوند ما را با برنامه‌های ذهنی و عقده‌ها می‌برد. عشق قاتل چرک درون ماست. عـشق قـاتل مـنیت‌هاست. بنابراین عشق نجات‌دهنده است. منجی ماست. انسان پسـیکولوژیک و فـانکشنال، هر دو در معرض حادثه عشق اول و دوم هستند. هرچند انسان فانکشنال بهتر در این حوزه مغناطیسی قرار می‌گیرد. چرا که سراسر نـگاه، تـوجه و مـراقبه است. و ذهنی که مزاحمت ندارد و شکوه زیبایی را با همه وجـود حس می‌کند.

عشق قاتل خودمحوری‌هاست. آینه‌ای است که جوهر ما را بر ما آشکار می‌کند. جوهری که غماز اسـت. عـشق قـاتل همه است به جز معشوق. همه در برابر معشوق می‌میرند؛ نه بـه کـینه و نفرت و شکنجه، نه؛ از سر بی‌نیازی می‌میرند. عشق بشارت‌دهنده بی نیازی است. هنگامی که عشق هست، جـهان و حـتی هـمه عالم هستی از آن ماست. ازاین‌رو حسادتی در کار نیست. آزمندی در کار نیست. بـا عـشق مـا همه چیز داریم؛ اما وابستگی نداریم.

عشق یعنی توانگری. عشق یعنی هیچ! یعنی «تـهیت». یـعنی کـوری و کری نسبت به جهان شرطی. عشق یعنی معشوق و دیگر هیچ!

متأسفانه ممکن است کـه مـا پس از مدتی به وضعیت گذشته باز گردیم. و البته باز می‌گردیم! باکی نیست. ولی ایـن حـالت یـکی از شگفتی‌های درون ما باقی می‌ماند. ما این همه می‌توانیم همچنان به عشق اول بیندیشیم. عشقی کـه مـن روی آن خیلی حساب می‌کنم. عشق اول، عشق واقعی زندگی ماست. می‌تواند تکرار بشود. مـی‌تواند هـمان جـا که هست بماند. انسان فانکشنال که دور از محاسبه و مقایسه و رقابت زندگی می‌کند همیشه مستعد عشق اول و دوم اسـت.

انـسان فانکشنال که افق دید او تمیز و پاک است، همواره مهیای پذیرش عشق اول و دوم اسـت. عـشق اول اسـت که کیفیتی انسان‌ساز دارد. هنر و زندگی را جلا می‌دهد. شادی را جاودان می‌کند. بدون آنکه زیان‌های عشق دومـ را داشـته بـاشد. عشق دوم همه چیز را خاکستر می‌کند. وادی جنون است.

عاشقم من بـر فـن دیوانگی مردم از فرهنگی و فرزانگی

عشق اول سازنده است. انسان فانکشنال را در مسیر سازندگی نگه می‌دارد. بیشتر به درد جـامعه مـی‌خورد. ازاین‌روست که می‌تواند گرمای عشق دوم را هم داشته باشد، ولی خسارت‌های عشق دوم را نداشته بـاشد. ایـن که می‌گویم «خسارت»، به خاطر این اسـت کـه درهـرحال ما باید در جامعه زندگی کنیم. ازاین‌رو عـشق دوم ویـران‌کننده جامعه است. همه هنجارها را به هم می‌ریزد. رو به درون دارد. اما عشق اول رو به بیرون هـم دارد. از ضـرورت‌ها غافل نیست. با این هـمه ایـن اتفاق (ورود عـشق دوم) مـمکن اسـت هر لحظه از نو رخ دهد.

عشق اول دارای جـاذبه جـنسی است که تکراری خوشگوار دارد. همراهی با طرفی که همرأی و همساز و همدم و هـمدل و هـمراه و همکوش و همفکر و همکیش و همسان و همتا و هـمبود و همشد و همخواه شماست. ایـن عـشق دوام دارد. عشق دوم اغلب بی‌دوام اسـت. صـاعقه‌وار می‌آید و صاعقه‌وار می‌رود. همه با منتظر عشق دوم هستیم؛ ازاین‌روست که عشق اول را که واقـعی‌تر و مـمکن‌تر و محتمل‌تر است از دست می‌دهیم! بـیداری مـا ضـامن ادراک ورود عشق اول و خردگراست.

ایـن بـیداری را پاس بداریم. عشق اول همیشه در نـزدیکی مـا لنگر انداخته است. همیشه منتظر ماست. ورودش را در هر لحظه خوش‌آمد بگوییم.


نوشته دکتر پیمان آزاد

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.