عشق را چطور می‌شود تعریف و تفسیر کرد؟!

عشق

در میان نظریه‌های مختلفی که در قـرن گـذشته ارائه گـردیده است، اگر نگوییم همه با اغلبشان به این موضوع توجه کرده‌اند که اضطراب یکی از نـیروهای اصلی انگیزه انسانی است. تحت تأثیر این ذهنیت بسیاری از عوامل دیگر در ایجاد انـگیزه و از جملهٔ آنها عشق بـه دسـت فراموشی سپرده شده‌اند. آبراهام مزلو روانشناس در این خصوص می‌گوید: «حیرت انگیز است که علوم تجربی چه فرصت اندکی را صرف موضوع عشق می‌کنند» می‌توان فرض کرد مفهوم عشق یا غیر مهم و یـا احساس بیش از اندازه پیچیده ارزیابی شده است، به طوری که نمی‌توان به درستی دربارهٔ آن نظر داد. این دو فرضیه حاوی واقعیاتی هستند. در گذشته عشق موضوعی واگذار شده به شعرا، فیلسوفان، بازیگران و ترانه‌سرایان بـود. در ایـن میان روانشناسی، دخالت چندانی در موضوع نداشت. در حالی که این روش تا به امروز به شکلی وجود دارد، عشق به عنوان یک نیروی انگیزه‌بخش و ابزاری برای شفا و التیام از حیطه شعر و سینمای هالیوود خارج شده است و از کلاس‌های درس، و از شرکت‌ها و از اتاق‌های عمل سر درآورده است. عشق در حال حاضر یک منبع درونی قدرتمند ارزیابی می‌شود، احساسی که قوی‌تر از آنست که بتوان آن را نـادیده گـرفت. باور رایج در مورد عشق این است که وجودش یک استرس مثبت و نبودنش اسباب پریشانی و ناراحتی است.

از جمله کسانی که پای عشق را به کلاس‌های درس آکادمی‌ها کشاند، دکتر لئوبوسیکالیا بود او در اواخر درهـهٔ ۱۹۶۰ در دانـشگاه کـالیفرنیای جنوبی کلاسی به نام «کـلاس عـشق» دایـر کرد و با بررسی‌های خود مفاهیمی ساده و با این حال جامع از این احساس فریبنده ارائه داد.

بوسکالیا معتقد است که تعریف کردن عـشق کـار سـاده‌ای نیست. او می‌گوید: «عشق واکنشی نسبت به رفتارها و مـحرک‌های فـرا گرفته شده است.» کودک در اثر تماس با پدر و یا مادرش در محیط خانه درس عشق می‌آموزد. عشق و به خصوص عشق به خـود، مـوضوعی فـطری نیست، بلکه باید آن را آموخت.

با این حال برخلاف بسیاری از مـوضوعات دیگر، نه در مدرسه و نه در کلیسا، کسی درس عشق نمی‌دهد. بوسکالیا می‌گوید در کودکی به ما می‌آموزند که احساسات و عواطفمان را مـهار کـنیم (گـریه نکن، نخند، تبسم نکن). در نتیجه توانایی ابراز کردن احساساتمان را منکر مـی‌شویم و از جـمله این احساسات هم یکی عشق است. تألم احساس طرد شدن و مورد بی‌اعتنایی قرار گرفتن، یا انـکار عـشق در نـهایت بر شدت این ناتوانی ما می‌افزاید. وقتی دوران کودکی را پشت‌سر می‌گذاریم و به دورانـ بـلوغ مـی‌رسیم، عشق به موضوعی واقع در پس پرده و پنهان خلاصه می‌گردد. بوسکالیا می‌گوید جای تأسف است که اغـلب مـا هـرگز عشق را نمی‌آموزیم. به اعتقاد او این امر بعداً فرایند رشد ما را با دشواری روبه‌رو مـی‌سازد و بـرقراری روابط مادام العمر را با مشکل مواجه می‌سازد. به همین دلیل است که آمـار طـلاق تـا این اندازه افزایش یافته است، و در کشوری مانند آمریکا به سطح ۰۵ درصد رسیده است.


خرید کتاب از نزدیک‌ترین کتاب فروشی شهر

بـه اعـتقاد بوسکالیا یکی از دلایل دشواری تعریف کردن عشق این است که بسیاری از مردم آن را مـعادل سـکس، روابـط عاشقانه، جذابیت، نیاز، امنیت و توجه ارزیابی می‌کنند. از سوی دیگر گفته می‌شود که عشق طیف وسـیعی از احـساسات مختلف را در بر می‌گیرد که از جملهٔ آن می‌توان به وجد، شور، نشاط، رفـتارهای غـیرمنطقی، نـارضایی، حسادت و درد و تألم اشاره کرد. اما به اعتقاد بوسکالیا، عشق درجات مختلف دارد و با این حال تـنها یـک عـشق وجود دارد که به خویابی و خودشناسی منتهی می‌گردد. او می‌گوید عشق همان عشق اسـت.

بـوسکالیا در کتاب عشق می‌نویسد: «عشق و خود یکی هستند و درک یکی منجر به تحقق هردو می‌شود» عشق بـا خـود تغییر و تحول به همراه دارد و تغییر هم مستلزم سازگار شدن است که مـانند سـایر انواع استرس می‌تواند تولید لذت با تألم بـکند. بـوسکالیا مـعتقد است به رغم داستان‌های پریان که سـرانجام عـشق در آنها پیروز می‌شود، رسیدن به عشق فعالیتی پیوسته و تلاشی دشوار و ادامه‌دار است. عـشق بـا مسئولیت فراوان همراه است و اگـر بـه آن تـوجه نـشود و اگـر عشق به حال خود رها گـردد، نـاپدید می‌گردد.

بوسکالیا همچنین عشق را با دانش مقایسه می‌کند و می‌گوید تا عشق نـداشته بـاشید نمی‌توانید آن را تدریس کنید. قبل از اینکه عـشق را با دیگران سهیم شـوید، بـاید خود از آن برخوردار باشید. استثنایی بـر ایـن قاعده وجود ندارد.

در کلام بوسکالیا «برای اینکه دیگران را دوست بدارید ابتدا باید خـودتان را دوسـت داشته باشید» و این سخن بـزرگی اسـت. وقـتی جوان و کمسال هـستیم، مـورد مهر و عشق پدر و مادرمان واقـع مـی‌شویم. اما کسی به ما عشق به خویشتن را آموزش نمی‌دهد و به همین دلیل برای بـسیاری از مـردم مفهومی غریبه است. در واقع عشق بـه خـود به مـفهوم خـودمحوری و خـودخواهی معنی می‌شود و قویاً رد مـی‌گردد. به جای آن تواضع و فروتنی است که تشویش می‌شود، اما ای کار اغلب به زیان مهر داشـتن بـه خویشتن تمام می‌شود. در اخلاق مسیحیت آمـده اسـت کـه هـمسایه را بـه قدر خودتان دوسـت بـدارید. اما بوسکالیا می‌گوید به‌ندرت این معدله متعادل است.

بوسکالیا با توجه به به رسی‌هایش به این نـتیجه رسـیده اسـت که اغلب مردم در دوست داشتن بی‌قید و شـرط خـود فـاقد کـارایی لازم هـستند و تـحت تأثیر عزت نفس کم نمی‌تواند سخن از عشق به خود بگویند. از آن گذشته بوسکالیا به عوامل بازدارنده‌ای دربارهٔ عشق به خود اشاره می‌کند که از جمله مهمترین این موانع قـیود و شروطی است که برای خود قائل می‌شویم ما خودپذیری، توجه به وضع ظاهر خود و توانمندی‌ها و قابلیت‌هایمان را نادیده می‌انگاریم. اما این بی‌توجهی به خویشتن، ناخشنودی و عدم رضایت تمام مدت عـمر را بـه همراه دارد. این پدیده را استرس مزمن می‌دانیم که با عزت نفس ضعیف همراه است.

بوسکالیا راه چاره‌ای برای طرز تلقی علیه خود توصیه می‌کند او می‌گوید از درون نگاهی صادقانه به خود بیندازید آمـاده شـوید تا آشکارا آنچه را دیدنی است بپذیرید؛ چیزی را حذف نکنید. از این نگاه صادقانه خوتان را به همان شکلی که هستید بپذیرید. به عبارت دیگر تـمامی کـیفیاتی را که نمی‌توانید آنها را تغییر دهـید (مـانند بلندی قد، رنگ مو، پدر و مادر و غیره) قبول کنید. اما در مقابل آنچه را قابل رشد و توسعه است، افزایش دهید (خلاقیت، مشرب خوش، شعور و عشق). بعد ابـتکار عـمل را به دست بگیرید و کـیفیاتی را کـه به شما امکان می‌دهند به حد اکثر توانمندی خود برسید، به حد اکثر برسانید. افزوده بر این بوسکالیا می‌گوید همه باید به فردیت خود و نه به سازگار شدن با دیـگران بـها دهند. بوسکالیا معتقد است که همه اشخاص خاص و منحصر به فرد هستند. اشخاص بایدبه این کیفیت بها بدهندتا به جانب خودپذیری بی‌قید و شرط و عشق نامشروط به خود قدم بردارند.

در تـلاش بـوسکالیا برای رسـیدن به عشق، او سعی کرده به هر شکل که شده این احساس به درستی درک نشده را توضیح دهد. تـلاش‌های او برای درک مفاهیم اصولی عشق او را به سواحل همهٔ قاره‌های جهان رسـانده اسـت.

بـرخلاف سنت فرهنگی غرب که مترصد رسیدن به خوشبختی از طریق لذت‌ها بیرونی است، بوسکالیا به شرق روی آورده و فلسفه‌ای را پذیـرفته ‌ کـه عشق بی‌قید و شرط نسبت به خود تأیید می‌کند. به حکم فلسفه دنیای مـشرق زمـین اشـخاص برای درک کردن خود باید متوجه درون خویشتن شوند. و سیر وسفر برای درک خویشتن اسباب آرامش خاطر مـی‌گردد. اما آرامش درون تولید هماهنگی جهای می‌کند که این سهم خود خوشبختی را افزایش مـی‌دهد. خوشبختی هم بر مـیزان عـشق می‌افزاید.

بوسکالیا می‌گوید برای اینکه عشق یک منبع داخلی باشد نمی‌تواند پوشیده و مخفی باشد. باید ابراز گردد و پیوسته با آن عمل شود و برای اینکه عشق وجود خارجی داشته باشد باید میل یـا اراده‌ای برای عشق وجود داشته باشد. شاعران، کارگردانان، نویسندگان و ترانه‌سرایان اغلب عشق را بیش از اندازه پویا، دور از دسترس یا گریزپا نشان می‌دهند. اما عشق به خود با احساسات مثبت در قبال خود، که هـمه مـی‌توانند به آن صورت خارجی بدهند، شکل می‌گیرد.

پیام بوسکالیا دربارهٔ مهر به خویشتن مستقیماً با عزت نفس در ارتباط است زیرا ما برای چیزهایی ارزش قائلیم که آنها را دوست بداریم و درباره‌شان احـساس مـثبت داشته باشیم. وقتی خودمان را به‌طور کامل دوست نداشته باشیم و یا برای دوست داشتن خود قید و شرط قائل می‌شویم، عزت نفسمان با دشواری روبه‌رو می‌شود. و عزت نفس اندک ما را در بـرابر اسـترس آسیب‌پذیر می‌سازد. بوسکالیا در جریان بررسی‌های متعدد خود دربارهٔ عشق به عنوان یک عامل انگیزه دهنده به شش فرضیه می‌رسد:

۱-کسی نمی‌تواند آنچه را خود ندارد به دیگران بدهد. برای آنـکه بـه کـسی عشق بدهید، باید خود عـشق داشـته بـاشید.

۲-کسی نمی‌تواند آنچه را که خود نمی‌فهمد به دیگران درس بدهد. برای آنکه به کسی درس عشق بدهد، باید عشق را درک کنید.

۳-کسی که مـطالعه نـکند نـمی‌داند. برای مطالعه عشق باید در عشق زندگی کنید.

۴-کـسی نـمی‌تواند آنچه را تشخیص نمی‌دهد قدر بشناسد. برای تشخیص عشق باید پذیرای آن باشید.

۵-تا تسلیم نشوید، نمی‌توانید اذعان کنید. برای تـسلیم شـدن بـه عشق باید در برابر آن آسیب‌پذیر باشید.

۶-تا خود را وقف عشق نـکنید، نمی‌توانید در عشق زندگی کنید. برای اینکه خود ر وقف عشق کنید باید در برابر آن آسیب‌پذیر باشید.

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.