حاج ابراهیم خان کلانتر (اعتماد الدوله) که بود؟

0

به چشم خویش دیدم در گذرگاه که زد بر جان موری مرغکی راه هـنوز از صید منقارش نپرداخت که مرغ دیگر آمد کار او ساخت

(حکیم نظامی).

در تابستان سـال ۱۲۰۵ هجری قمری، هنگامیکه لطـفعلی خـان زند، آخرین پادشاه دودمان زندیه، با بیست هزار قشون سواره و پیاده در سمیرم علیا (شش فرسخی شهرضا) در مقابل لشکر باباخان قاجار برادر زادهٔ آقا محمد خان (فتحعلی شاه) موضوع گرفته بود و هـر دو، سپاه خود را برای یک نبرد خونین آماده می‌کردند. در اواخر ماه ذیحجه در یکی از شب‌هائی که قرار بود سپیده دم آن، جنگ و سیتزبین طرفین آغاز گردد، ناگهان در آن شب تاریک صدای شلیک چند گلوله در اردوگاه خـان زنـد شنیده شد و متعاقب آن اسب‌ها در اثر هیاهو و صدای تفنگ رم کرده و سراسیمه و وحشت‌زده در میان خیمه‌ها فرار نموده و آنها را سرنگون می‌نمودند و سربازان را که در آن شب گرم در مقابل خیمه‌ها خوابیده بودند لگد مال می‌کردند. در اثـر اغتشاش و صدای تفنگ و بوی باروت، خان زند وحشت‌زده از سرا پردهٔ شاهی بیرون دوید و فکر کرد که دشمن شبیخون‌زده است و فوراً دستور داد تا مشعل‌ها را روشن کنند. سربازان بلافاصله فانوس‌ها را روشـن کـردند. همهمهٔ عجیبی بود، وحشت و اضطراب همه جا را فرا گرفته و عدهٔ زیادی از سپاهیان که در تاریکی بر اثر غوغای اردوگاه سرگشته و حیران شده بودند متواری شدند و عدهٔ دیگر نیز با آشـوبگران هـمصدا شـده بودند. تنها عدهٔ معدودی از غـلامان خـاصهٔ شـاهی، خان زند را احاطه کرده بودند. لطفعلی خان وقتی متوجه شد که سردارانش عـلیه او طـغیان کـرده و عدهٔ از سپاهیانش نیز متواری شده‌اند لا محاله تصمیم بـه عـقب‌نشینی و فرار گرفت. هیچکدام از سرکردگان و سرداران او را یاری نکردند. تنها طهماسب خان فیلی با هفتاد و دو نفر و عده‌ای سپاهیان وفادار او که تـعداد آنـان جمعاً به سیصد نفر می‌رسید با وی بطرف شیراز حرکت نمودند. او می‌خواست هرچه زودتر خود را بشیراز برساندو با کمک وزیرش حاجی ابراهیم خان و برخوردار خانو محمد علی خان و سایر سـرداران و خـوانین زنـدیه مجدداً سپاهی علیه دشمن و سرداران یاغیش تهیه و تدارک نماید ولی «او نمی‌دانست کـه مـایهٔ پراکندگی اردو، از دارندهٔ شیراز و گوتوال آن شهرارم طراز است».۱ لطفعلی خان در ابرج ودشنک از دسیسه و خیانت حاجی ابراهیم خـان آگـاهی یـافت.

ولی خود را نباخت و بقول مؤلف فارسنامه: «دل از جای نداده تا پشت دروازه شیراز آمـد» پاسـداران قـلعه از ورود او بدرون شهر ممانعت کردند. وی برای حاجی پیغام فرستاد و علت غدر و خیانت را از او جویا شد. حـاجی ابـراهیم در جـواب گفت که چون شما کمر بقتل من بسته بودید من هم غیر از این کـار بـرای حفظ جان خود چاره‌ای نداشتم و حالا هم اگر بجان خود علاقمند هستید بـهتر اسـت دل از شـیراز برکنی و به هرشهر دیگری که مایل هستید بروید ۲.

تبلیغ: دوره آموزش الکترونیکی: پداگوژی، ابزارها و تولید محتوای آموزشی

لطفعلی خان پس از شنیدن پیغام حاجی بـفکر فـرو رفت و بیاد خدمات برجستهٔ حاجی ابراهیم خان افتاد و بخاطر آورد که حاجی چه خـدماتی بـه پدرشـ جعفر خان کرده و چگونه صید مردا خان را در آرک شیراز محبوس ساخته و خود او را بسلطنت رسانیده بود. ولیـ عـلیرغم نیکی‌ها و فداکاریهای حاجی، او بدون دلیل تحت تأثیر تلقینات مادرش و وسوسه‌های برخوردار خـان زنـد، ایـن شخص زیرک و در عین حال صاحب قدرت را رنجانده و بدون فکر و مطالعه چنین حامی و پشتیبان متنفذی را از دسـت داده اسـت. او در حـالیکه با این افکار پریشان و مغشوش دست بگریبان بود، لا محاله با اندک سـپاهی کـه در اختیار داشت فوراً روانهٔ بنادر خلیج فارس شد….

نیاکان حاجی ابراهیم خان

میرزا فضل اللّه خاوری، مـؤلف تـاریخ ذو القرنین، می‌نویسد که حاجی ابراهیم خان از بزرگان شیراز است و جد اعلای او دخـتری از خـاندان حاجی قوام الدین را بعقد خود در آورد و بعدها خـانوادهٔ او بـه حـاجی قوام الدین معروف شدند.۳

مؤلف فارسنامه می‌گوید کـه عده‌ای از معمرین شیراز بر این عقیده‌اند که خاندان حاجی ابراهیم از نسل ذکور حـاجی قـوام الدین می‌باشند ۴ رضا قلی خـان هـدایت نیز بـر ایـن عـقیده است که نیاکان حاجی ابراهیم از قـزوین بـه شیراز کوچیدند و با خانوادهٔ حاجی قوام شیرازی وصلت نمودند.۵ باری به هـرحال مـحمود جد حاجی ابراهیم یکی از تجار و مـعاریف شیراز بوده و در اواخر عـهد صـفویه دو باب مسجد و مدرسه بنام هـاشمیه در مـحلهٔ بالا کفت شیراز احداث نمود و املاکی را نیز بر آنها وقف کرد. پس از مـرگ حـاجی محمود پسرش حاج هاشم در فـتنهٔ اشـرف افـغان بسمت کدخداباشی مـحلات حـیدری شیراز منسوب گردید و بـنا بـگفتهٔ مؤلف فارسنامه در سال ۱۱۶۰ هجری بفرمان نادرشاه او را از یک چشم نابینا نمودند.۶ ولی سرجان ملکم انگلیسی از قـول مـیرزا محمد خان پسر حاجی ابراهیم خـان می‌نویسد که حـاجی هـاشم در آخـر عمر بعلت کهولت و پیـری از چشم نابینا گشته و هنگامیکه نادرشاه افشار به شیراز سفر کرده بود حاجی هاشم از او در باغ دلگـشا پذیـرائی کرد و این واقعه بسبب شهرت و تـشخص خـانوادهٔ حـاجی هـاشم در شـیراز شده بود.۷ حـاجی طـالب و حاجی ابراهیم خان پس از مرگ حاجی هاشم به مقام کدخداباشی در دولت زندیه انتخاب شدند. سرجان ملکم می‌نویسد حـاجی ابـراهیم خـان در اوایل عمر به کدخدائی یکی از محلات شـیراز مـنصوب شـد. درایـت و کـیاست فـوق‌العادهٔ او سبب ترقی مقام او گردید. وی در عهد کریم خان مقام پدر را بدست آورد و در اوایل سلطنت صادق خان زند کدخدائی حیدری خانه را که از همه مهمتر بودهٔ بعهدهٔ او محول نمودند ۷.

بنا بنوشتهٔ مـؤلف فارسنامه در سال ۱۱۹۶ هجری علیمراد خان زند او را باتفاق میرزا محمد کلانتر و میرزا جانی فسائی و عدهٔ دیگری از اعیان و اشراف فارس به اصفهان تبعید نمود و بعد از فوت علیمراد خان و سلطنت جعفر خان، مـیرزا مـحمد کلانتر بعلت اینکه روابط خوبی با جعفر خان نداشت از خدمت او سرباز زد و به آقا محمد خان قاجار پیوست ۸ و پس از اندک مدتی بعد که میرزا محمد کلانتر در اصفهان وفات یافت (۱۲۰۰ ق) جعفر خـان بـخاطر خدمات صادقانهٔ حاجی ابراهیم او را به کلانتری شیراز منصوب نمود.

حاج ابراهیم، کلانتر شیراز

علت توجه جعفر خان به حاجی ابراهیم و انتصاب او به کـلانتری شـیراز این بوده که هنگامیکه عـلیمراد خـان زند در مورچه خورت اصفهان در گذشت (ربیع الثانی ۱۱۰۹ ق)۱۵ باقرخان خراسگائی که از طرف او حکومت اصفهان را بعهده داشت بخیال سلطنت اثاثیه و سلطنت علیمراد خان را تصاحب نمود و در حـدود چـهار پنج هزار تفنگچی از چـهار مـحال و سمیرم و قمشه احضار نمود و خطبه و سکه را بنام خود کرد و به تخت سلطنت جلوس نمود. جعفر خان برادر امی علیمراد خان که قبلاً بوسیلهٔ مادرش از بیماری برادر آگاهی یافته بود خـود را شـتابان به پشت دروازهٔ اصفهان رسانید ولی قبل از آنکه وارد شهر شود باقر خان بدست چند نفر زخمی و اسیر گردید. پس از آنکه جعفر خان وارد اصفهان شد رسماً سلطنت خود را اعلام کرد، در این هـنگام خـبر درگذشت عـلیمراد خان و سلطنت جعفر خان به آقا محمد خان که در مازندران اقامت داشت رسید بلافاصله روانهٔ تهران شـد و پس از فتح تهران بدون تأمل راهی اصفهان گردید.

تا هنگامیکه علی مـردان خـان زنـده و در قید حیات بود، آقا محمد خان قاجار از او ملاحظه داشت و بقول سر جان ملکم هرموقع نزدیکان و خاصان خـان ‌ قـاجار او را تشویق به فتح عراق می‌کردند می‌گفت بگذارید این کور متشخص از میان بر خـیزد بـعد از او شـاید کار ما رونقی بگیرد.۱۱ هنگامیکه خبر عزیمت آقا محمد خان به اصفهان باطلاع جعفر خـان رسید، لشکری بسرداری نجف خان زند و احمد افغان بمقابلهٔ خان قارجار بقم اعـزام نمود ولی این هـردو سـردار در مقابل سپاه آقا محمد خان تاب مقاومت نیاورده و منهزم شدند. چون این خبر شکست به جعفر خان رسید بنا بگفتهٔ میرزا محمد کلانتر «از خوف دهشت در شب شام نخورد» و صبح زود اثاث سـلطنت را حتی قلیان مرصع مرحوم خاقان وکیل و مادر و خواهران خود و بیست و سه نفر خدمتکار زنانه و اسباب نفیسه را در اصفهان ریخته بجانب شیراز فرار نمود ۱۲ پس از آنکه وارد شیراز شد کلانتر و کدخدایان شهر، مردم را باطاعت و فـرمانبرداری از او تـرغیب کردند. سرجان ملکم می‌نویسد از جمله کسانیکه در این باب بیش از همهٔ همگنان بذل جد و جهد نمود حاجی ابراهیم بود و بواسطهٔ این خدمت کلانتری جمع فارس بدو محول شد. سرپرسی سایکس می‌نویسد یـکی از شیخصت‌های مؤثر قابل توجه این زمان که حتی می‌توان او را شخصیتی شاه ساز نامید حاجی ابراهیم فرزند حاجی هاشم امین صلح شیراز بود. وی به جعفر خدماتی نیکو نموده و زمانی کـه رئیـس خاندان زند (یعنی جعفر خان) از اصفهان فرار کرده بود او را در بدست آوردن شهر و موطنش کمک نموده بود. جعفر خان هم بپاداش این خدمت باو شغل کلانتری فارس را اعطا نمود.۱۳

حاجی ابـراهیم خـان در خـدمت جعفر خان

در مدت سه سـال زمـامداری جـعفر خان زند، حاجی ابراهیم خان در نهایت صداقت و امانت باو خدمت کرد تا اینکه آن عده از خوانین زندیه که بدستور جعفر خـان در آرک وکـیل مـحبوس بودند دو نفر زندانیان خود را که دو غلام بچه (بـنام‌های بـاقر و رجب) بودند بفریفتند و آن دو وسال استخلاصی آنان را فراهم کردند. پس از آنکه زندانیان آزاد شدند به خوابگاه جعفر خان که در بستر بیماری بـوده (گـفته شـده که بوسیلهٔ یکی از زنان حرم مسموم شده بود) شتافتند. آنـان باطاق خواب وی حمله بردند. او با اینکه بیمار بود، با ضرب سیلی شاه مراد خان و جهانگیر خان و برادران صـید مـرادخان را بـیهوش نمود ولی در حین مجادله ابراهیم خان پسر اسمعیل خان زند که جـوان خـردسالی بود با دستهٔ جاروب از عقب بر فرق جعفر خان ضربتی وارد آورد که در اثر آن بزمین در غلطید سپس صـید مـرادخان و ویـس مراد خان و یاری خان و حاجی علی قلی خان با ضرب چوب و سـنگ ویـرا از پای در آوردنـد و سرش را بریدند و از فراز کنگرهٔ آرک بزیر انداختند.۱۴‌

بعد از قتل جعفر خان، امرای زندیه لا محال صـید مـراد خـان را بسلطنت برگزیدند. هنگامیکه جعفر خان کشته شد لطفعلی خان فرزند او در بنادر خلیج فارس بـود. صـید مراد خان در نامه‌هائی که بسرداران و سر کردگان اردوی او نوشت آنها را تهدید کرد کـه هـرگاه لطـفعلی‌خان را دستگیر ننموده و تحویل ندهند، زنان و فرزندان آنان در شیراز بقتل خواهند رسید. سرداران لطفعلی خـان پس از وصـول مکتوب صید مراد خان لاجرم سر از اطاعت خان زند باز زدند و علیه او بـشوریدند. لطـفعلی خـان لامحاله به بوشهر متواری و به شیخ ناصر ابو مهیری حاکم بوشهر پناهنده گردید.

حاجی ابـراهیم در کـسوت وزارت

هنگامیکه صید مراد خان نام شاهی بر خود نهاده بود، حـاجی ابـراهیم بـیکار ننشست و به هواداری از لطفعلی خان بر علیه صید مراد خان دست بشورش زد و با یاری مـحمد حـسین وزیـر و میرزا جانی فسائی و سایر اعیان و اشراف، صید مراد خان را در آرک وکیل محبوس نـمود و لطـفعلی خان را که با کمک چریک‌های شیخ نصر خان و امیر علی خان حیات داودی و دشتستانی خویش را بـه پشـت دروازهٔ شیراز رسانیده بود با اعزاز و اکرام وارد پایتخت نمود (شعبان ۱۲۰۳. ق).۱۵ گرانت واتـسن انـگلیسی، در کتاب خود می‌نویسد: شخصی که لطفعلی خـان و پدرشـ بـرای طرفداری مردم شیراز در موقع گرفتاری خود مـدیون او بـودند، کلانتر فارس بنام حاجی ابراهیم بود. این مرد قاضی که نسب یهود داشـت و تـشرف باسلام حاصل کرد بود ۱۶‌ بـوسیلهٔ جـعفر خان بـه مـقام شـامخ رسید و بپاس خدمات شایانی که بـرای احـراز پادشاهی پسر جعفر خان کرد، لطفعلی حاجی را وزیر خود کرد ۱۷ زین العـابدین کـوهمره‌ای در مجمل التواریخ زندیه می‌نویسد: بعد از تـمکن لطفعلی خان بر سـریر حـکمرانی هواخواهان دولت را نوازشها نمود. حاجی ابـراهیم شـیرازی را که در اول کدخدای یک محلهٔ شیراز بود و بعون عنایت لطفعلی خان در عهد جعفر خـان تـا این زمان منصب کلانتری فـارس مـنسوب بـاو بود بسبب اسـتعداد مـاده و کمالی دانشمندی و مساعی او در انـتقال دولت بـلطفعلی خان خطاب پدری داده مدارا المهام گردید و با برادران و خویشان پیوسته مشمول عواطف و بمناصب شایسته بـین الامـثال سربلند بودند.۱۸ حاجی ابراهیم در اوایل سـلطنت لطـفعلی خان بـسیار مـورد تـوجه بود. این اعتماد و وفـاداری تا زمانی دوام داشت که لطفعلی در سال ۱۲۰۵ هجری قمری جهت تسخیر کرمان به آن دیار لشـکر کـشی کرد. وی در غیاب خویش خسرو خان بـرادر خـرد سـالش را بـه نـیابت سلطنت و حاجی را بـوزارت او انـتخاب کرد و ضمناً محافظت قلعهٔ شیراز را به برخوردار خان و پاسداری حرمخانه را به محمد علی خان ایشک آقـاسی مـحول نـمود در غیاب لطفعلی خان بین حاجی ابراهیم خـان و بـرخوردار خـان و مـحمد عـلی خـان نقار و کدورتی حاصل شد و آنان هنگام مراجعت لطفعلی خان حاجی را بخود سری و بی‌اعتنائی در نزد لطفعلی خان متهم نمودند. با اینکه لطفعلی خان ظاهر امر را رعایت می‌کرد ولی کـم و بیش از وضع رفتار و کردار او پیدا بود که اعتماد اولیهٔ خود را نسبت به حاجی از دست داده است. در گذشته نیز اتفاقی افتاده بود که بیش از پیش سوء ظن خان زند را نسبت بوزیرش تـقویت می‌نمود. تفصیل از این قرار بود که شخصی بنام میرزا مهدی که سمت لشکرنویسی را داشت از طرف جعفر خان متهم باختلاس و سوء استفاده در اموال دولت شده بود و بدستور جعفر خان گوش او را قطع کـرده بـودند. هنگامیکه جعفر خان کشته شد و سر بریده‌اش را ازارک سلطنتی بیرون انداختند، در افواه شایع شده بود که میرزا مهدی به سر بریدهٔ جعفر اخان اهـانت کـرده و از این طریق انتقام گوش قـطع شـده خود را گرفته است. حاجی ابراهیم خان که این شایعه را مجهول و بی‌اساس می‌دانست لطفعلی خان را وادار کرد که میرزا مهدی را عفو نموده و خلعتی هم باو بـبخشد. مـادر لطفعلی خان بخاطر ایـن عـمل، فرزندش را ملامت و سرزنش نمود که چرا به چنین شخصی که به سر پدرش اهانت کرده اینطور رفتار نموده است. لطفعلی خان که در اثر سعایت مادر بـی‌اندازه خـشمگین شده بود میرزا مهدی را بحضور طلبید. سر جان ملکم می‌نویسد که حاجی ابراهیم خان شخصاً باو گفته است که لطفعلی خان از میرزا مهدی پرسید که اگر کسی با پادشاه و ولیـنعمت خـود بد کـند سزای چنین شخصی چیست؟ او در پاسخ گفت این فرد را بسزای خیانت باید زنده زنده بسوزانید. لطفعلی خان گفت چـنین شخصی شما هستید. سپس دستور داد تا او را در آتش انداختند. مورخ انگلیسی در دنـبالهٔ هـمین مـطلب می‌گوید حاجی بمن گفته بود که از همان روز که این واقعه اتفاق افتاد دیگر از لطفعلی خان قطع امـید ‌ کـرده بود.۱۹‌

اندیشهٔ خیانت

چو خواهد بود روز برف و باران پدید آید نشان از بامدادان

قـتل مـیرزا مـهدی، آنهم با آن طرز فجیع، یعنی همان کسیکه بشفاعت و وساطت حاجی ابراهیم خان مورد عفو و بـخشش خان زندیه قرار گرفته بود، زنگ خطری بود که حاجی ابراهیم خان را از تـوطئه‌ای عظیم که علیه او تـرتیب داده شـده آگاه ساخته بود. او پی برد که دیر یا زود مورد خشم و غضب خان زند قرار خواهد گرفت و اگر هم عقوبتی نظیر میرزا مهدی در انتظارش نباشد، بی‌شک مقام و منزلت خویش را در دربار زندیه از دسـت خواهد داد.

ولی حاجی ابراهیم خان مرد سیاس و زیرکی بود و بقول سرپرسی سایکس می‌توان گفت که سیاستمداری از نوع بیسمارک بیشمار می‌آمد.۲۵ او بخوبی از بی‌مهری و بی‌اعتمادی لطفعلی حان زند نسبت بخود آگاه بود و شاید هـم بـخوبی اوضاع آینده را باشم سیاسی که داشت احساس می‌کرد و می‌دانست که عنقریب ستارهٔ بخت خاندان زندیه افول خواهد کرد و آقا محمد خان قاجار بنام پادشاه بلامنازع و مالک الرقاب ایران بر اریـکهٔ سـلطنت جلوس خواهد کرد پس چرا به پایه‌های لرزان تخت سلطنت خانواده‌ایکه هرکدام بیش از چند صباحی حکومت نمی‌کنند و در اثر اختلاف خانوادگی بدست یکدیگر کشته می‌شوند متکی باشد؟ و چرا او از کسیکه بجوانی و نجیب‌زادگی و دلاوری خـود مـغرور و در کارها دقیق و سختگیر است ۲۱ و قدر خدمات او را بخود و پدرش نادیده گرفته وفادار بماند؟ مگر شخص او به سرجان ملکم انگلیسی نگفته بود که یکی از مقاصد وی از این کار، رهائی کشور این از خسارات و صدمات جنگهائیست کـه بـطور دائمـ بر سر سلطنت بر پا می‌شده است؟ زیرا هـیچکس جـز عدهٔ معدودی از سپاهیان در این زد و خوردها از اینکه زندیه یا قاجاریه حکومت کند نفعی نداشتند و قاطبهٔ مردم طالب و مشتاق ایرانی قوی و آرام و بزرگ بـودند. او (یـعنی حـاج ابراهیم) خیال کرده بود که هرچه زودتر کـار یـکی از این دو رقیب یکسره شود و کشور از آشفتگی و دو دستگی و لطمات و صدمات جنگهای این دو خانواده بر سر پادشاهی نجات خواهد یافت ۲۲ پیـداست کـه حـاجی از مدتها قبل قدرت دو حریف را سنجیده بود و اطمینان داشت که لطـفعلی خان دیر یا زود قدرت را از دست خواهد داد پس به همین دلیل بر آن شد که کار او را یکسره کند. سر جـان مـلکم نـیز که به نیت و قصد واقعی حاجی پی برده بود می‌نویسد: بدون تـردید مـقصود اصلی حاجی فقط حفظ جان خویش بود زیرا دیگر به هیچوجه اطمینانی به لطفعلی خان نـداشت و می‌دانست کـه دشمنان فراوان او در صدد محو و نابودی او هستند.


(۱)-روضه الصفاء رضا قلی خان هـدایت ج ۹-ص ۲۳۸

(۲)-فـارسنامهٔ فـسائی ص ۲۳۳ ناسخ التواریخ قاجاریه ص ۲۳‌-صدر التوایخ ص ۱۹-منتظم ناصری ج ۳ ص ۵۰-۵۱ روضه الصفاء ج ۹-۲۳۷-ص ۲۳۸ تاریخ سرجان ملکم ج ۲-ص ۶۷.

(۳)-حاجی قـوام مـمدوح حـافظ که خواجه او را در اشعار خود ستوده است از جمله در این دو بیت معروف

دگر کریم چو حـاجی قـوام دریا دل که او بجود چو حاتم همی صلادر داد دریای اخضر فلک و کشتی هلال هـستند غـرق نـعمت حاجی قوام

این حاجی قوام الدین حسن وزیر شاه شیخ ابو الحسن بوده اسـت. مـحمود کتبی در تاریخ خاندان آل مظفر وفات او را در سال ۷۵۴‌ هجری ذکر می‌کند. خواجه حافظ نیز قـطعه‌ای در تـاریخ وفـات او دارد.

سرور اهل عمائم شمع جمع انجمن صاحب صاحبقران حاجی قوام الدین حسن ثالث ماه ربـیع الاخـر اندر نیم روز روز آدینه بحکم کردگار ذو المنن هفتصد و پنجاه و چار از رحلت خیر البـشر مـهر را جـوز امکان و ماه را خوشه وطن مرغ روحش کوهمای آشیان قدس بود شد سوی باغ بهشت از دام ایـن دارمـحن

مـراجعه شود به کتاب تاریخ ادبی از سعدی تا جامی تألیف ادوارد برون ترجمهٔ عـلی اصـغر حکمت، ص ۳۷۰.

(۴)-فارسنامه ص ۲۴۹.

(۵)-روضه الصفاء ج ۹ ص ۳۶۷: سرپرسی سایکس می‌نویسد مرحوم قوام الملک شعری را که حافظ سروده و بحاجی قـوام الدیـن اشاره نموده بمن نشان داد و گفت که آن اشاره به نیاکان اوست ولی این مـطلب تـوسط بعضی مقامات ایرانی مورد تکذیب و انکار قـرار گـرفته اسـت. سرپرسی سایکس: ج ۲ ص ۴۴۶‌

(۶)-فارسنامه ص ۲۴۹‌

(۷)-تاریخ سرجان ملکم ج ۲ ص ۶۴.

(۸)-مـیررا مـحمد کلانتر در مورد جعفر خان در روزنامه خود می‌نویسد جعفر خان در موقع سلام بحقیر فـرمود مـیرزای کلانتر فارسی مرحوم کریم خـان چـند سال دیـر بـمرد و پادشـاهی ما را عقب انداخت و با آنکه انـدامی گـنده و بزرگ و منظری کریه و ریشی زشت و جبنی فراوان داشت همه روزه ذکر خیری از دلاوری و خـوش انـدامی خود می‌فرمود….

در هرروزی دومن هریسه بـا قند و روغن در صبح می‌خورد و در وقـت چاشت باندازهٔ سه

۹۲۰ گوهر, دی ۱۳۵۳ – شماره ۲۲

ق (۸) چهار نـفر مـرد بازیار بکار می‌برد و در میانه چندین مرغ تنقل می‌نمود زور و بازوی فوق‌العاده داشت… و به شـمشیر شـتریرا با پالان بدو نیمه نـمود لیـکن از جـبن ذاتی در هیچ جـنگی پایـدار نگشت و در میدان جدال در بـرابر دلاوری نـه ایستاد…. رجوع شود بفارسنامهٔ ناصری ص ۲۲۶. ق

(۹)-میرزا عبد الکریم در ذیل تاریخ گیتی‌گشا در مورد تبعید حـاجی ابـراهیم به اصفهان می‌نویسد بعد از آنکه عـلیمراد خـان زند…. قـلعهٔ شـیراز را مـسخر و دست شوکتش بنیاد کـنی معموره آن بوم و برگردید. بعضی از اشرار آن کشور و فساد پیشگان از صلاح بی‌خبر را که با وجود نـابودشان مـعزملک و دیار و دولت موجودشان شور انگیز روزگار بـود بـه خـروج از قـلعهٔ شـیراز فرمان داد از آن جمله حـاجی یـهودی طینت و غرور طبیعت را (منظور حاجی ابراهیم است) نظر به شرارت ذاتی و خیانت جبلی که در آب و گلش مـجهز بـود هـم سلک سایر مخرجین و با کوچ خانه و بـرادران دیـوانه‌اش مأمور بـه دار السـلطنهٔ اصـفهان نمود…. رجوع شود به تاریخ گیتی گشا تألیف میرزا صادق ص ۳۳۹ و ۳۴۴. میرزا محمد کلانتر در روزنامهٔ خود نیز در این مورد می‌نویسد «علیمراد خان برای دلجوئی از جعفر خان پسر صـادقخان که برادر مادری او بود…ساحت خود را از قتل صادق خان…بری ساخته و تقصیر را بر اکبر خان انداخته…حکم فرمود که حقیر و برادر مکرم میرزا جانی و فرزند مقامی حاجی ابراهیم و جماعتی دیـگر از اعـیان شیراز با کوچ عیال در دو سه ساعت از شهر کوچیده روانهٔ اصفهان شویم. شصت نفر محصل مافی و نالکنی در بنده خانه حاضر شده تشدد در حرکت داشتند بتاریخ دوم جمادی اول ۱۱۹۶ با اهل و عـیال و روانـهٔ اصفهان شدیم…. مراجعه شود بفارسنامهٔ فسائی ۲۲۳-۲۲۴.

(۱۰‌)-در ذیلی که زین العابدین کوهمره بر (کتاب مجمل التواریخ زندیه) تألیف ابو الحسن گلستانه نوشته و به اهـتمام مـدرس رضوی در سال ۱۳۲۰ در تهران بچاپ رسـیده در مـورد مرگ علیمراد خان چنین آمده است چون در شرب خمر مولع و از اعتدال می‌گذرانید بالاخره باستسقاء منجر گردید چنانچه از معالجه مرفوع الطعم شده وزیرش میرزا ربـیع اصـفهانی او را بر تخت روان سـوار و بـا افواج رکابی از تهران عزیمت اصفهان نمود درعرض راه ساقی اجل او را ساغر ممات چشانیده تخت روانش نشیمن سلطان فنا گردیده بعالم بقا شتافت چون میرزا ربیع مردی صاحب فکر بود او را بتشویش بـی‌اعتدالی سـپاه اخفا داشته کما کان نعش او را هرروزه بر همان تخت روان پوشیده اطراف روان هنگام سلام عام خود به نزدیک تخت روان شده سخنان مصلحت بیان از زبان سلطان متوفی بسرداران اظهار می‌نمود تـا مـنزل مشهور بـمورچه خوار که آخرین منزل است تا باصفهان هنگام صبح که بدستور هرروز نعش بر تخت روان و قاطران زیـر آن روان…ناآگاه یکی از قاطران حملهٔ تخت روان را دست خطا شده بسر بـزمین آمـد نـعش علیمراد خان بخاک افتاد (رجوع شود مجمل التواریخ زند ص ۲۸۷).

(۱۱)-تاریخ سر جان ملکم ج ۲ ص ۶۲

(۱۲‌)-فارسنامهٔ فسائی ص ۲۲۶-مجمل- التـواریخ ‌ زنـدیه ص ۲۸۷. توضیح. حاجی سلیمان بیک صباحی در تاریخ وفات علیمراد خان و جلوس جعفر خان می‌گوید:

۹۲۱ گوهر, دی ۱۳۵۳ – شماره ۲۲

ق (۱۲‌)

نـوشت کـلک صباحی ز قصر سلطانی علیمراد برون شد نشست جعفر خان

ق

(۱۳)-تاریخ سرجان ملکم ج ۲ ص ۶۲‌

(۱۴‌)-تاریخ ایران سـر پرسی سایکس ج ۲ ص ۴۴۶.

(۱۵)-مجمل التواریخ زندیه تألیف ابو الحسن گلستانه.

(۱۶)-فتحعلی خان صـبا در تاریخ جلوس لطفعلی‌خان گـوید:

رسـم عدالت چه کرد زنده بتاریخ او گفت صبا او بود ثانی نوشیروان (۱۲۰۳ ق)

(۱۷)-ظاهراً مورخ انگلیسی این قسمت را از تاریخ زندیه اقتباس نموده در ذیل تاریخ گیتی گشا تألیف میرزا صادق چنین آمد…. حاجی ابراهیم شـیرازی ولد حاجی هاشم یهودی الاصل جدید- الاسلام که او در عهد خاقان گیتی ستان وکیل در میان اقران ذلیل و مشغول پاکاری محلهٔ از محلات حیداری خانهٔ شیراز و در ایام تسلط نواب غفران مآب بیگلربیگی (منظور صادقان اسـت) نـظریه صدور بعضی خدمات جزوی کدخدای کل حیدرخانه به او تعلق یافت…رجوع شود به تاریخ گیتی گشا ص ۳۳۹‌-۳۴۴‌ بعضی از مورخان دورهٔ قاجار نیز به یهودی الاصل بودن حاجی ابراهیم اشاراتی کرده‌اند مـراجعه شـود به کتاب فلسفه و صدر التواریخ اعتماد السلطنه

(۱۸)-مجمل التواریخ زندیه تألیف ابو الحسن گلستانه.

(۱۹)-تاریخ سر جان ملکم ج ۲-ص ۶۶

(۲۰)-تاریخ ایران تألیف سرپرسی سایکس ترجمهٔ فخر داعی گیلانی ج ۲-ص ۴۴۶

(۲۱)-تاریخ اجـتماعی و سـیاسی ایران. سعید نفیسی ج ۱-ص ۴۴

(۲۲‌)-تاریخ ایران سر جان ملکم. ج ۲ ص ۶۷


منبع: مجله گوهر , دی ۱۳۵۳

ممکن است شما دوست داشته باشید

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.