داستان‌های شاهنامهٔ فردوسی و نتیجه‌ای که از آن می‌شود گرفت

جای سخن نیست که شاهنامهٔ حکیم ابو القاسم فردوسی طوسی یکی از آثار ارزنـده حماسی جهان و زبان شیوای پارسی را شاهکاری جاویدان است. این اثر گذشته از منزلت و رفـعت ادبی، رکن رکین قـومیت و حـصن حصین ملیت قوم بزرگ ایرانی بشمار می‌رود که باید حریم عزت و حرمت آنرا بواجبی شناخت و نسل جوان کشور را بعظمت و ابهت و فخامت و جلالت قدر و مرتبت آن آشنا ساخت.

بنابراین جا دارد پاکدلان و پاکـیزه جانان عالم و محقق که بزبان شیوای دری عشق می‌ورزند و بفرهنگ گرانمایه و بلندپایهٔ قوم ارجمند ایرانی تفاخر می‌کنند، پیرامون این اثر نفیس، از جنبه‌های مختلف، تحقیق و تتبع و استقصاء بعمل آورند و حاصل تحقیقات عمیق و مـطالعات دقـیق خود را عرضه بدارند تا در شرح حال و سرگذشت زندگی این گویندهٔ نامدار و اثر فناناپذیر و لایزال او نکته‌ای تاریک و مهم و پیچیده و پنهان نماند.

نامهٔ تحقیقی گوهر، پاسدار شعر و ادب و فرهنگ و تاریخ ایران‌زمین، بحث در بـاب شـاهنامه را، بهر صورت و حال، گشوده است و از همهٔ کسانیکه، بمرور زمان، در این اثر بزرگ و پدیدآورندهٔ بزرگوار آن مطالعه‌ای و تحقیقی و نظری و اثری دارند خواستار است بر ما منت گذارند و آنها را برای درج بفرستند. دکـتر کـاسمی

۱-پاکدامنی پهلوانان داستان و عفت کلام استاد:

الف-در داستان زال و رودابه:

زال برای سرکشی به قلمرو حکومت خود به کابل رفـت. بـا مـهراب فرمانروای کابل دیدار کرد و در بـازگشتن مـردی و دلیـری مهراب را چنین ستود:


خرید کتاب با ۱۰٪ تخفیف(همه کتاب‌ها)

به چهر و ببالای او مرد نیست کسی گویی او را همآورد نیست

یکی از سران لشکر که تحسین زال از مهراب را شنید چنین گـفت:

پس پردهـء او یـکی دختر است که رویش ز خورشید نیکوتر است اگـر مـاه جویی همه روی اوست و گر مشک بویی همه موی اوست

با این توصیف، زال نادیده به دختر شاه کابل دل بست، امـا چـون مـهراب از نژاد ضحاک و بت‌پرست بود، زال خواستگاری رودابه را به آئین نمی‌دانست و در انـدیشه فرورفت.

مهراب نیز در شبستان، ضمن گفتگو از ملاقات خود با زال، از مردی و مردانگی او تمجید فراوان کرد و گفت:

به گیتی در، از پهـلوانان گـرد پی زال زر کـس نیارد سپرد

رودابه، دختر مهراب هم از شنیدن وصف زال فریفتهٔ او شد. رودابـه چـنان دل در گرو عشق زال بست که از کنیزان در این سودا یاری خواست و گفت:

پر از مهر زال است روشن دلم بخواب انـدر، انـدیشه زو نـگسلم

پرستندگان که پیوند زال و رودابه را با آئین ایرانی درست نمی‌دانستند رودابه را در این عـشق سـرزنش کـردند و برای رهایی او از این اندیشه، زال را بداشتن موی سپید، چون پیرمردان، عیب گرفتند.

لیکن مهر زال در دل رودابـه کـارگر شـده بود که پرستندگان را پرخاش کرد و گفت:

بر او مهربانم نه بر روی و موی بسوی هـنر گـشتمش مهر جوی

سرانجام کنیزکان بر آن شدند که بدیدار زال روند. ببهانهٔ گل چیدن و گـردش کـردن بـسوی لشرگاه زال شتافتند:

مه فروردین و سر سال بود لب رود لشکرگه زال بود…

استاد، لشکرگاه را از دید کـنیزان چـنین وصف می‌کند:

بهشتی است سرتاسر آراسته پرآرایش و رامش و خواسته

در اینجا کنیزان رودابه بـا غـلامان زال دیـدار کردند و حاصل گفتگوی آنان قرار ملاقاتی شد بین زال و رودابه، بدین‌سان که زال از کنگرهٔ کاخ به شـبستان رودابـه رود و برای این منظور کمند را:

کند حلقه در گردن کنگره شود شیر شاد-از شـکار بـره

شـبی زال با رهنمونی کنیزان بدیدار رودابه شتافت. رودابه از بالای قصر بدین‌گونه خوش‌آمد گفت:

دو بیجاده بگشاد و آواز داد کـه شـاد آمـدی، ای جوانمرد زاد ۱

(نظامی گنجوی در نظم داستان خسرو شیرین و سخن گفتن خسرو از پائین کـاخ و شـیرین از کنگرهٔ قصر با یکدیگر در دل شب، از این قسمت داستان متأثر بوده است).

زال از رودابه چارهٔ راه بردن بکاخ را خـواست، چـه این دیدار باید دور از نظر پاسبانان کاخ انجام گیرد، و گفت:

یکی چارهٔ راه دیـدار جـوی چه باشی تو درباره و من بکوی؟

رودابه کـمند گـیسوان بـپای زال افکند و گفت:

بگیر این سیه گیسو، از یـک سـوم ز بهر تو باید همی گیسوم

زال گفت: من چگونه دست بر رشتهٔ جان زنـم. گـیسوی رودابه را ببوسید و رها کرد. کـمند بـر کنگرهٔ کـاخ افـکند و بـبالا رفت و به شبستان درآمدند.

استاد بـا وصـف مجلس شاهانهٔ رودابه، ملاقات شبانهٔ این دو دلداده را فقط در یک بیت چنین بیان مـی‌کند:

هـمی بود بوس و کنار نبیند مگر شـیر کو گور را نشکرید ۲

ایـن عـاشق و معشوق از آن بیم داشتند که مـنوچهر شـاه و سام نریمان با زناشوئی آنان موافق نباشند.

اما در همان شب پیمان استوار عـشق بـسته شد. زال گفت:

پذیرفتم از دادگر داورمـ کـه هـرگز ز پیمان تو نـگذرم

رودابـه نیز چنین پاسخ داد:

بـدو گـفت رودابه، من همچنین پذیرفتم از داور کیش و دین…

چنانکه میدانیم، سام بجبران نامهربانی‌ها که در کودکی بـا زال کـرده بود، وساطت کرد و با اجازهٔ مـنوچهر شـاه پیوند عـروسی ایـن دو دلبـاخته بسته شد. عفت و سـنت هر دو رعایت گردید.

ب-رستم و تهمینه:

رستم برای شکار بمرز توران رفت:

چو نزدیکی مرز تـوران رسـید بیابان سراسر پر از گور دید

در آن سبزه‌زار خـرم گـوری شـکار کـرد، کـبابی کرد و بخورد و هـمانجا بـخفت:

بخفت و برآسود از روزگار چمان و چران رخش در مرغزار تنی چند از سواران ترک در کمین بودند، رخش را با کـمند گـرفتند و بـردند:

چو بیدار شد رستم از خواب خوش بـکار آمـدش بـارهٔ دسـتکش ۳

چـون رسـتم رخش را ندید غمگین شد و با خود اندیشید که:

بیابان چگونه گذاره کنم؟ ابا چنگجویان چه چاره کنم؟

ناگزیر برای پیدا کردن رخش و بر اثر جای پای او به سمنگان (از کشور تـوران) رفت. شاه سمنگان بپذیره رستم آمد و:

پیاده بشد پیش او زود شاه بر او انجمن شد فراوان سپاه

شاه سمنگان رستم را به میهمانی خود خواند و وعده کرد که رخش را پیدا کند و گفت:

بـجوییم و رخـشت بیاریم زود ایا پرهنر مرد کار آزمود ۴

بزمی شاهانه، درخور پذیرائی از رستم بیاراستند و با می و میگسار از او پذیرائی کردند. تهمینه، دختر شاه سمنگان، بهنگام خواب بخوابگاه رستم رفت:

سخن گفته آمـد، نـهفته براز، در خوابگه نرم کردند باز

دختر با بالائی بلند و روی و مویی چنانکه فردوسی وصف می‌کند بنزد رستم آمد و گفت:

بکردار افسانه از هر کسی شـنیدم هـمی داستانت بسی

تهمینه بسخن خـود بـدین‌گونه افزود که دلباختهٔ توام و اکنون که بدینجا آبشخورت افتاد بدیدارت آمدم:

چو رستم بدانسان پریچهره دید ز هر دانشی نزد او بهره دید ۵ بفرمود تا مـوبد پرهـنر بیاید، بخواهد و را از پدر

رستم نـیز کـه بدین شیوه فریفتهٔ عشق تهمینه گردید او را با آئین از پدر خواستگاری کرد و شاه سمنگان:

بدان پهلوان داد آن دخت خویش ۶ بدانسان که بوده است آیین و کیش

عفت کلام استاد طوس چنان است که شـب زفـاف این دو عاشق را هم تنها در یک بیت و چنین خلاصه می‌کند:

چو انباز او گشت با او براز ببود آن شب تیره تا دیرباز

(می‌دانید که اگر داستانسرای دیگری بود در چنین حالتی چگونه سخن بـدرازا مـی‌کشید). حاصل هـم‌بستری رستم و است تهمینه سهراب که داستان او را میدانید و ما هم در جای دیگر بآن اشارتی خواهیم کرد. این هـم عشقی پاک و عاشق و معشوقی پاکدامن.

ج-سیاوش و سودابه:

سیاوش تربیت شدهٔ رستم بـود. بـمردی و مـردانگی خوی گرفته بود. فردوسی از زبان کی‌کاوس در وصف رستم فرماید:

به گیتی هنرمند و خامش توای که پروردگار ۷ سـیاوش ‌ تـوای

سودابه که زن کیکاوس و نامادری سیاوش بود در بارگاه شاه، سیاوش را دید و باو دل باخت. از او خـواست کـه پنـهانی به شبستان شاه رود. سیاوش:

بدو گفت مرد شبستان نیم مجویم که با بند و دستان نـیم

سودابه که چنین پاسخی شنید در چاره‌جویی به شاه پیشنهاد کرد که سیاوش را بـرای دیدن خواهران به شـبستان فـرستد. سیاوش که از نیرنگ سودابه آگاه بود به شاه گفت:

مرا راه بنما سوی بخردان بزرگان و کارآزموده ردان چه آموزم اندر شبستان شاه؟ بدانش زنان کی نمایند راه؟

کاوس ساده‌دل، ندانسته و بی‌خبر از ماجرا و بخواهش سـودابه در این‌باره تأکید کرد و سودابه با این افسون و ببهانهٔ گزیدن جفت از خواهران (که این امر خلاف آیین نبوده است) چند بار سیاوش را بحرمسرای شاه برد و هر بار:

چو برداشت پرده ز در هیربد سیاوش هـمی بـود ترسان ز بد

هر بار که سیاوش به شبستان می‌رفت (در حقیقت او را می‌بردند) سودابه مدتی او را در برمی‌گرفت و سرو و رویش را عاشقانه می‌بوسید (در ظاهر بعنوان محبت مادری) لیکن:

سیاوش بدانست کان مهر چیست چنان دوسـتی نـز ره ایزدی است

سیاوش انتخاب جفت از دختران سودابه (دختر شاه هاماوران) یا بستگان او را هم شایسته نمی‌دانست ازاین‌رو بآنان نیز اعتنائی نداشت و حال آنکه وصف دختران چنین است:

همه نـارسیده بـتان تراز که بسرشتشان ایزد از شرم و ناز

ولی اندیشهٔ سیاوش در این‌باره بدین‌گونه بود:

که من بر تن خویش شیون کنم به آید که از دشمنان زن کنم

سودابه بی‌توجهی سیاوش را بدختران و خـواهران خـود، در عـالم پندار، طور دیگر جلوه مـی‌داد و بـه سـیاوش می‌گفت:

نباشد شگفت آر بود ماه خوار تو خورشید داری خود اندر کنار

سرانجام سیاوش با رفتن چند بار با آن وضع بحرمسرای شـاه بـناچار و بـرای ختم غائله یکی از دختران سودابه را برای زناشوئی بـرگزید ولی سـودابهٔ افسون‌کار انجام این امر را موکول بشرطی کرد و به سیاوش گفت:

یکی شاد کن و نهانی مرا ببخشای روز جوانی مرا کـه تـا مـن تو را دیده‌ام مرده‌ام خروشان و جوشان و آزرده‌ام

سیاوش که از نخست بـه نیرنگهای سودابه واقف بود چنین پاسخ داد:

سیاوش بدو گفت کائن خود مباد که از بهر دل دین دهم من بـباد تـو بـانوی شاهی و خورشید گاه سزد کز تو ناید بدینسان گناه

اما سـودابه نـه چنان گرفتار دل و منحرف از راه صواب بود که این سخنان را در او تأثیری باشد.

باری سیاوش در اثر پاکدامنی و جـوانمردی از طـرف سـودابه متهم به تجاوز شد و بقیهٔ داستان را که همه میدانیم نظیر قصهٔ یـوسف و زلیـخاست کـه آن قصه در لسان قرآن کریم به «احسن القصص» تعبیر شده است.

ما در جای دیگر هـم بـه داسـتان دلخراش سیاوش اشاره خواهیم کرد.

د-داستان بیژن و منیژه:

داستانی پرشور از عشق و فداکاری دو دلباخته اسـت تـوام با عفت و پاکدامنی. هنر داستان‌سرایی فردوسی در این قسمت از مقدمه و تفصیل آن در هرجا بـخوبی آشـکار اسـت لیکن ما برای احتراز از طول کلام در اینجا از شرح داستان می‌گذریم.


(۱)-زاد مخفف آزاد و آزاده. در هزار بـیت دقـیقی نیز چنین آمده است:

یکی سرو آزاده را رزد هشت به پیش در آذر (آتشکده) اندر بکشت نـبشتش بـر آن زاد سـرو سهی که پذرفت گشتاسب دین بهی گوا کرد مر سرو آزاد را چنین گستراند خرد داد را

(۲)-جملهٔ مـقلوب و مـستقیم آن بدین‌گونه است: مگر اینکه شیر (زال) کور (رودابه) را نشکرید (شکار نکرد)،

(۳)-تـرکیب اسـم و فـعل بمعنی مفعولی: دست‌کش شده (بر کشیدهٔ دست-برگزید) مانند دست‌چین و دست‌بافت.

(۴)-صفت مفعولی مرکب مـرخم: کـارآزموده.

(۵)-تـنها به جمال او فریفته نشد بلکه به کمال نیز توجه داشت.

(۶)-تاکید مـعرفه: هـم اضافه و هم اشاره.

(۷)-پروردگار در معنی مربی و پرورش دهنده بطور مطلق.

(برای توضیح بیشتر دربارهٔ هریک از نکات دسـتوری مـمکن است به «شاهنامه و دستور» مراجعه فرمایند.

(۸)-از اینکه با کوتاه کردن داستان، بـناگزیر، از قـدرت بیان و هنر داستان‌سرائی و لطف سخن فردوسی کـاسته می‌شود پوزش مـی‌خواهیم.


 

۲-جوانمردی پهلوانان شاهنامه:

الف-سام نریمان:

ایرانیان پس از مرگ منوچهر بپادشاهی فرزندش نوذر گردن نـمی‌نهاد و می‌گفتند که نوذر:

نگردد همی برره بخردی از او دور شد فره ایزدی

به‌سام پیشنهاد کـردندکه:

چه باشد اگر سـام یـل، پهلوان نشیند براین تخت، روشن‌روان جهان گردد آباد از بخت اوی مراوراست ایران و آن تخت اوی

سام از این سخن برآشفت و چنین گفت:

که خاک منوچهر گاه من است پی اسب نوذر کلاه من است

و بـرسخن خود در بارهٔ نوذر چنین افزود:

هنوز آهنی نیست زنگار خورد که رخشنده دشوار شایدش کرد من آن ایزدی فره‌باز آورم جهان را بمهرش نیاز آورم و بدینسان پادشاهی شاهزادهٔ پیشدادی را مسلم داشت و ناسپاسی نکرد.

ب-برای گزینش شاه، زال به جستجوی کیقباد فرستاد:

پس از سپری شدن روزگار منوچهر در دودمان پیشدادی پادشاه مقتدری برتخت ننشست. نوذر اسـیر افـراسیاب گردید و بدست او کشته شد. پس از نوذر «زو» را که پیرمردی از نژاد فریدون بود بپادشاهی برگزیدند سپس گرشاسب به سلطنت رسید ولی اینان در برابر افراسیاب مقاومتی نداشتند. ایرانیان درصدد پیدا کردن شهریاری لایـق بـرآمدند و از زال یاری خواستند. زال رستم را مأمور کرد برای آوردن قباد که از نژاد فریدون بود بالبرزکوه رود و بگوید:

که در خورد تاج کیان جز تو کس نبینم شاها تو فریادرس

چون رستم به تنهائی بـسوی البـرز شـتافت:

ز یک میل ره تا بالبرز کـوه یـکی جـایگه دید بس باشکوه درختان بسیار و آب‌روان نشستنگه مردم نوجوان

گروهی را دید که جشنی شاهوار آراسته بودند و برستم:

بگفتند کای پهلو نـامور نـشاید ازایـن جای کردن گذر که ما میزبان و تو مـهمان مـا فرودآی اینجا بفرمان ما

ولی رستم میهمانی را نپذیرفت و چنین گفت:

مرا رفت باید بالبرز کوه بکاری که بسیار دارد شکوه هـمه مـرز ایـران پراز دشمن است بهر دوده‌ای ماتم‌وشیون است سر تخت ایران ابـی شهریار مرا باده خوردن نیاید بکار

اما کیقباد خود جزو همین‌گروه بود. با دستی دست رستم بگرفت و بـنزد خـود نـشانید و:

بدست دگر جام پرباده کرد و ز او یاد مردان آزاده کرد

سرانجام رستم کـیقباد را بـشناخت و بدستور زال او را برای پادشاهی ببرد. در این داستان زال و رستم جوانمردانه درجستجوی کیقباد بودند و خود داعیه‌ای نداشتند. مصلحت ایـران در نـظر بـود نه نفع این‌وآن. ج-رستم و شاهی:

رستم پس از آنکه در لشکرکشی بایران مورد بـی‌مهری و پرخـاش کـی‌کاوس واقع شد و شرح آن بیاید، رازی را آشکار کرد و خطاب به شاه گفت:

دلیران بشاهی مـرا خـواستند هـمان‌گاه و افسر بیاراستند سوی تخت شاهی نکردم نگاه نگه داشتم رسم و آیین و راه یعنی بازهم نـفع شـخصی فدای مصلحت عموم شد. ۵-رستم دیو سفید را بیدار کرد و با او جنگید:

چون کـی‌کاوس قـصد مـازندران کرد همهٔ سپاهیان از زال خواستند که شه را از این اندیشه باز دارد.

مرآن بند را هیچ نتوان گـشاد مـده مرد و گنج درم را بباد

کاوس خودکامه نشنید و بجنگ دیوان رفت و گرفتار و نابینا شد. در ایـن هـنگام بـرای زال و رستم پیام فرستاد و یاری خواست و گفت:

چنین خسته در چنگ آهرمنم همی بگسلاند روان از تنم

رستم بـیاری شـاه رفت و بادلیری از هفت‌خان گذشت. در خان هفتم دیو سپید را که سالار دیوان مـازندران بـود درغـاری خفته یافت:

به غاراندرون دید رفته بخواب بکشتن نکرد ایچ رستم شتاب بغرید غریدنی چـون پلنـگ چـو بیدار شد اندر آمد بجنگ

در این نبرد تن‌بتن رستم دیو سفید را کـشت و بـاندرز دانایان خون جگرش را در چشم کاوس و سپاهیان او ریخت تا بینایی را باز یافتند و مازندران بدست رستم فتح شـد.

جـوانمردی رستم جهان پهلوان در این بود که دیوی چنان مهیب و خطرناک را باهمهٔ مـشکلاتی کـه فراهم آورده بود در خواب نکشت. او را بیدار کرد و بـا او بـجنگ پرداخـت و او را بقتل رسانید. هـ-جانشینی کیکاوس:

برای ولیـعهدی کـی‌کاوس، طوس و نوذریان طرفدار فریبرز پسر کاوس بودند و گیو و گودرزیان هواخواه کیخسرو نیبرهٔ او.

چـون بـیم جنگ بین دو سپهبد و کشته شـدن گـروهی از ایرانیان درکـار بـود کـاوس آنان را برای گفتگو خواند. طوس نـوذر گـفت:

چو فرزند باشد، نیبره کلاه چرا برنهد برنشیند بگاه؟

اما گودرز گشواد بـا گـزارش فرایزدی کیخسرو و اشاره بداستان غم‌انگیز پدرشـ سیاوش، در بارهٔ کیخسرو گـفت:

از ایـران بگرداند او رنج‌وتاب بود برکفش هـوش ۱ افـراسیاب

چون شاه نمی‌خواست که دل فرزند و فرزندزادهٔ خود را بشکند و هریک از دو سپهبد هم در عقیدهٔ خـود از جـهتی حق داشتند، کاوس درصدد چـاره بـرآمد و پیـشنهاد کرد که در راه اردبـیل دژ بـهمن‌که جای اهریمنان است:

ازایـشان یـکی کان بگیرد به تیغ ندارم ازو تخت شاهی دریغ

طوس پیشقدم شد و با فریبرز کـاوس بـگرفتن دژ رفتن باهفته‌ای تلاش موفق نشدند. طـوس بـه فریبرز گـفت:

تـو انـدیشه دردل نیاور بسی تو نـگرفتی این دژ نگیرد کسی

چون فریبرز و طوس نومید بازگشتند نوبت به کیخسرو و گودرز رسید:

بیاراست گـودرز و بـرخاست غو ۲ بیامد سپهبد جهاندار نو هـمی گـفت کـامروز روز نـو اسـت نشست جهاندار کـیخسرو اسـت

کیخسرو باتدبیر و دلاوری دژ را بگشود و بجای آن دژ اهریمنی آتشکدهٔ آذرگشسب را بساخت:

بفرمود خسرو بدان جایگاه یکی گنبدی تا بـابر سـیاه درازا و پهـنای آن ده کمند بگرد اندرش طاقهای بلند ز بیرون چـو نـیم از تـک‌تازی اسـب بـرآورد و بـنهاد آذرگشسب

در این داستان هم کار برمبنای شایستگی فیصله یافت نه خصوصیات دیگر.

و-رستم و بهمن:

اسفندیار بهنگام مرگ، فرزند خود بهمن را به رستم (کشندهٔ خود) سپرد و گفت:

ز مـن تو پدروارش اندر پذیر همه هرچه گویم ز من یادگیر… بیاموزش آرایش کارزار نشستنگه بزم‌ورزم و شکار می ورامش و زخم ۳ چوگان و بار بزرگی و برخوردن از روزگار

زواره چون چنین دید به برادر خود رستم گـفت:

زواره بـدو گفت کای نامدار نبایست پذرفت ازاو زینهار…۴ نگه کن که چون او شود شهریار به پیش آورد کین اسفندیار

رستم باآگاهی از انجام کار جوانمردانه پاسخ داد:

من آن برگزینم که چشم خرد بدان بـنگرد نـام بازآورد

بدینسان رستم وصیت اسفندیار را پذیرفت و چنین گفت:

که گر بگذرم، زین سخن نگذرم سخن هرچه گفتی تو فرمان برم نشانمش برنامور تـخت عـاج نهم برسرش بر، دل‌آرای تاج

رسـتم دلیـرانه بعهد خود وفا کرد اما پس از کشته شدن رستم بحیلهٔ «شغاد» بهمن بزابلستان، جائی‌که درآنجا تربیت شده بود، تاخت و زال زر را:

هم اندر زمان پای کردش بـه‌بند ز گـنجور و دستور نشنید پند

و چـون فـرامرز پسر رستم بمقابلهٔ بهمن آمد درجنگ سپاهیان فرامرز برعایت جانب شاه:

همه سربسر پشت برگاشتند ۵ فرامرز را خوار بگذاشتند

فرامرز گرفتار شد و بهمن:

فرامرز را زنده بردار کرد تن پیلوارش نگونسار کـرد

و زال پیـرسررا بزندان افکند و زابلستان را ویران ساخت تا سرانجام با پایمردی «پشوتن»:

بفرمود تاپای دستان ز بند گشادند و دادند بسیارپند

در این داستان رستم بخواهش شاهزاده اسفندیار آگاهانه دشمن پرورید و خطری‌را برای خود و خـاندان خـود قبول کـرد. ۳-بنظر پهلوانان هم درهر حال عفو بهتر از انتقام بود: الف-بخشش سیاوش سودابه را:

بااینکه سیاوش بی‌گناه بود و سـودابه باعشق نابجا سبب آن همه گرفتاری برای او شد ولی چون کیکاوس برای حـفظ آبـروی خـود پس از سوگند سیاوش و گذشتن او از آتش درصدد کشتن سودابه برآمد، سیاوش به شاه گفت:

بمن بخش سودابه را زین گـناه ‌ پذیـرد مگر پند و آید براه

کیکاوس را دل درگرو عشق سودابه بود و ازاو فرزندانی داشت:

و دیگر گـزو کـودکان داشـت، خرد غم خرد را خوار نتوان شمرد

و بهانه‌ای می‌جست:

سیاوش را گفت بخشیدمت ازآن پس‌که برراستی دیدمت

ب-عـفو گرگین خواستن رستم:

ارمانیان (مردم ارمنستان) بدرگاه کیخسرو شکوه بردند که گرازان تـنومندی ببوم آنان آمده‌اند و هـمهٔ درخـتان و کشتزارها را تباه ساخته‌اند. از پادشاه برای دفع شر گرازان یاری خواستند. شاه از پهلوانان خواست‌که یکی ازآنان باگرفتن خلعت و گنج داوطلب جنگ با گرازان شود:

کس از انجمن هیچ‌پاسخ نداد مگر بیژن گیو فـرخ نژاد

شاه پیشنهاد بیژن را پذیرفت ولی:

بگرگین میلاد گفت آنگهی که بیژن بارمان نداند رهی تو بااو برو باستورونوند ۶ همش راهبر باش و هم یارمند

بدین‌گونه گرگین همراه و راهنمای بیژن شد ولی درجنگ اورا یـاری نـکرد. بیژن پیروز شد، گرازان را کشت و سرودندان آنهارا جمع کرد به‌شاه هدیه کند. در این هنگام گرگین‌که از رفتار خود با بیژن شرمگین و بیمناک بود فریبی اندیشید و به‌بیژن گفت:

یکی جشنگاه است از ایـدرنه دور بـدو روزه را اندرآید به تور ۷

گفت درمرز توران جای خرمی است که همه ساله در این هنگام منیژه دختر افراسیاب با دختران دیگر ترک درآنجا بزمی می‌آرایند. بهتر است‌که برآنان بتازیم و:

بـگیریم ازایـشان پریچهره چند بنزدیک خسرو شویم ارجمند

فریب گرگین دردل بیژن که هم پهلوانی داشت و هم جوانی کارگر افتاد و داستان بیژن و منیژه بدینسان آغاز گردید. اما پس ازآنکه بیژن گرفتار تورانیان شـد گـرگین بـایران بازگشت و بدروغ گفت که بـیژن پس از دفـع گـرازان بدنبال گوری شتافت و بازنیامد. کسی که دروغ گرگین را باور نکرد و او بفرمان شاه بزندان افتاد.

کیخسرو بخواهش گیو درماه فروردین پس از نیایش یزدان درجـام گـیتی‌نمای نـگریست و دید:

که بیژن بتوران به بند اندر اسـت زوارشـ ۸ یکی نامور دختر است

چون کیخسرو نشان بیژن بیافت، بوسیلهٔ گیو نامه‌ای بسوی رستم فرستاد و اورا برای رهائی بیژن بـخواند. آنـگاه‌که رسـتم بدربار آمد گرگین‌که در زندان بود به او متوسل شد:

چو گـرگین نشان تهمتن شنید بدانست کامد غمش را کلید

رستم با پرخاش به گرگین و یادآوری ناجوانمردی و دروغ‌پردازی او چون امید فـراوان بـه نـجات بیژن داشت درپیشگاه کیخسرو گفت:

اگر شاه بیند ۹ بمن بخشدش مـگر بـخت یک لخت بدرخشدش

شاه هم خواهشگری را پذیرفت و:

برستم ببخشید پیروز شاه رهانیدش از بند و تاریک‌چاه

ج-بخشش کـیخسرو طـوس را در کـشته شدن فرود:

کیخسرو طوس را بفرماندهی سپاهی برای جنگ باافراسیاب بتوران گسیل داشـت. شـاه بـه طوس تاکید کرد که از راه کلات و چرم نرود چه مرزدار کلات برادرش فرود است،

پسـر دیـگر سـیاوش از جریره دختر پیران:

درآنجا فرود است و بامادر است گوی کی نژاد است و گنداور اسـت

طـوس بخلاف دستور شاه ازراه کلات و چرم رفت. فرود که سپاهیان ایران را نمی‌شناخت راه برآنان بـبست بـاایرانیان نـبرد کرد و چندتن را بکشت تا سرانجام بدست بیژن کشته شد و این جنگ هم بضرر ایـران پایـان یافت. چون کیخسرو از ماجرا خبر یافت طوس را فراخواند و باو گفت:

نژاد منوچهر و ریـش سـفید تـورا داد برزندگانی نوید برو جاودان خانه زندان توست همان گوهر بد نگهبان توست

ایرانیان‌که در این جـنگ شـکست خورده بودند و شاه از آنان دل‌آزرده بود، از رستم خواستندکه عفو طوس و سپاهیان را از کیخسرو بـخواهد. رسـتم در بـارگاه کیخسرو رفت و گفت:

ز طوس و ز لشکر بیازرد شاه بمن بخش اگر چند بدشان گناه

پس ازایـن آمـرزش، طـوس بدرگاه کیخسرو شتافت و گفت برای جبران گذشته:

شوم کین این جنگ بـازآورم سـر پست را برفراز آورم

در این داستان کیخسرو از کشته شدن برادر و شکست سپاه بمصلحت کشور چشم پوشید


 

گـذشتن از حـق خود در برابر مصلحت کشور:

الف-سام در پیوند زال و رودابه:

چون مهراب کابلی از نژاد تازی بود، سام پیـوند زال و رودابه (دختر مهراب) را شایسته و بآیین نمی‌دانست و با خود می‌اندیشید که:

دو گوهر، چو آب و چـو آتش، بهم یرآمیختن بـاشد از بـن ستم از این مرغ پرورد (زال) و آن دیوزاد (رودابه) چگونه برآید همانا نژاد

ولی چون عشق آتشین زال را می‌دید و پیش از آن با و وعده داده بود که بی‌مهری گذشتهٔ خود را جبران کند و هر خواهش زال را برآورد، از این روی نظر ستاره‌شناسان را دربارهٔ آن پیـوند جویا شد. ستاره شناسان با پژوهش از گردش اختران گفتند:

از این دو هنرمند، پیلی ژیان بیاید، ببندد بمردی میان کمر بستهٔ شهریاران بود بایران پناه سواران بود

باز هم سام این پیوند را بی‌اجازهٔ منوچهر شاه روا نمی‌دید. سام برای گزارش نبرد- هائی که در گرگساران و مازندران کرده بود بدربار منوچهر شتافت تا در آن گفتگو دربـارهٔ زال هـم دستوری بخواهد. اما منوچهر پیشدادی که خود از چگونگی کار زال آگاهی داشت پیش از آنکه سام سخنی در آن مورد بگوید باو دستور داد که لشکری برگزین و:

به هندوستان آتش اندر فروز هـمه کـاخ مهراب و کابل بسوز نباید که او یابد از تورها ۱ که او مانده از تخم نر اژدها ۲

سام بنا گریز فرمان منوچهر را گردن نهاد ولی چون خواست سپاه بکابل برد زال گذشتهٔ خود و رفتار پدر و وعدهٔ او را یـادآوری کـرد و گـفت:

به اره میانم بدو نـیم کـن ز کـابل مپیمای ۳ با من سخن

سام بچاره‌اندیشی نشست و سرانجام بر آن شد که خود زال را برای کسب اجازه بدربار منوچهر گسیل دارد تا شاه چـنان کـه بـاید او را بیازماید و آنچه داند بفرماید. سام در نامه‌ای که در ایـن بـاره همراه زال فرستاد چنین نوشت:

همان کن که از مهتری در خورد ۴ تو را خود نیاموخت باید خرد ۵

منوچهر پس از آزمایش هنرمندی و دلاوری زال با مـوبدان نـیز مـشورت کرد پاسخ موبدان بدین گونه بود که از زال و رودابه فرزندی آیـد که:

از او بیشتر بد بتوران رسد همه نیکوییها بایران رسد

شاه زال را خلعت داد و نوازش کرد و باز گردانید و به سام چـنین نـوشت:

گـسی ۶ کردمش با دلی شادمان که زو دور بادا بد بدگمان

در این داستان منوچهر و سـام تـسلیم مصلحت کشور بودند نه تابع نظر خود.

ب-رستم با تند خویی کی کاوس:

چون سهراب از تـوران بـجنگ ایـران آمد و در مرز دژ سفید را گرفت و ویران کرد «گژدهم» به کاوس شاه نوشت کـه جـز رسـتم کسی را یارای جنگ سهراب نیست و دیگران چارهٔ او نتوانند کرد. کی کاوس گیو را به زابـلستان فـرستاد و بـا نامه‌ای رستم را بیاری خواند. شاه به گیو گفت که:

اگر شب رسی روز را باز گـرد مـبادا که تنگ اندر آید نبرد

لیکن رستم سه روز گیو را بزابل در میهمانی خود نـگاه داشـت. روز چـهارم گیو بی‌آرام شد و به رستم گفت باید زود باز گردیم:

که کاوس تند است و هـوشیار نـیست هم این داستان بر دلش خوار نیست ۷

چون رستم به گیو به نزدکی کـاوس آمـدند شـاه برآشفت و به گیو گفت که: رستم که باشد که فرمان من خوار گیرد؟

اگر تیغ بـودی کـنون نزد من سرش کندمی چون ترنجی ز تن

سپس به گیو فرمان داد کـه رسـتم را بـبر و بدار بیاویز. چون گیو در اجرای این فرمان تأمل و تردید داشت کاوس روی به طوس کرد و:

بـفرمود پس طـوس را شـهریار که روهردو را زنده بر کن بدار

طوس بناچار آهنگ رستم کرد ولی رسـتم بـا پشت دستی او را بدور افکند و گفت:

چو خشم آورم شاه کاوس کیست؟ چرا دست یازد بمن طوس کیست؟۷

و بدینسان رسـتم خـشمگین از دربار کیکاوس بیرون شد که بسوی زابل باز گردد اما ایرانیان کـه کـناره‌گیری رستم را از درگاه کاوس، خاصه در آن هنگام، روا نمی‌دیدند بـرای چـاره‌جویی مـتوسل به گودرز ۸ شدند:

بگودرز گفتند کائن کـار تـوست شکسته بدست تو گردد درست

گودرز با بزرگان به نزد کاوس رفت و بـا یـادآوری کارهای رستم شاه را از کردهٔ خـود پشـیمان ساخت. شـاه گـفت:

شـما را بیاید بر او شدن بخوبی بسی داسـتانها زدنـ سرش کردن از تیزی من تهی نمودن بدو روزگار بهی

گودرز با سـران سـپاه شتابان به رستم رسید و باو گـفت:

تهمتن گر آزرده گردد ز شـاه مـرا یرانیان را نباشد گناه هم او ز آن سـخنها پشـیمان شده است ز تندی بخاید همی پشت دست

رستم بیندیشید و بباز گشتن راضی شـد:

چـنین دید رستم در آن کار روی کـه بـرگردد آیـد بدرگاه اوی

در این داسـتان، کـاوس و رستم و ایرانیان صلاح کـشور را بـر نظر شخص خود ترجیح دادند.

۵-دفاع از شرافت و حیثیت خود:

الف-رستم و سهراب:

سهراب در آغاز جـنگ نـام و نشان پهلوانان را از هژیر مرزدار ایران کـه در بـند او در آمده بـود پرسـید. هـژیر که از دلیری سهراب درد ژسـپید بیمناک شده بود همهٔ پهلوانان را با سرا پرده و پرچم معرفی کرد جز رستم:

از آن به نباشد کـه پنـهان کنم ز گردنکشان نام او بفکنم

سهراب کـه در پیـدا کـردن پدر از هـمه جـا نومید مانده بـود در نـبرد با رستم از او خواست که خود را معرفی کند و گفت:

من ایدون گمانم که تو رستمی که از تـخمهٔ نـامور نـیرمی

اما رستم نیز از سهراب بیم زده بـود و بـپاسداری نـام و نـنگ نـخواست کـه خود را با و بشناساند:

چنین داد پاسخ که رستم نیم هم از تخمهٔ سام نیرم نیم که او پهلوان است و من کهترم نه با تخت و گاهم نه با افسرم

دفاع از جـهان پهلوانی و بیم نام و ننگ سبب شد که رستم برای فرزند خود ناشناس بماند و سهراب بدست پدر کشته شود.

رستم و کی کاوس:

چنانکه گفتیم در جنگ رستم و سهراب چون رستم مورد پرخاش کـی کـاوس واقع شد و شاه به طوس دستور داد که او را ببرد و بردار کند رستم با پشت دستی طوس را بر زمین افکند و از بارگاه کاوس بیرون آمده چنین گفت:

چو خشم آورم شاه کاوس کیست؟ چـرا دسـت یازد بمن طوس کیست؟

و با یادآوری اینکه پادشاهی کی کاوس و پدرش کیقباد بیاری او بوده است در ستایش خود می‌گوید:

مرا زور و پیروزی از داور است نه از پادشاه و نه از کـشور اسـت زمین بنده و رخش‌گاه من اسـت نـگین گرز و مغفر کلاه من است سر نیزه و گرز یار من‌اند دو بازو و دل شهریار من‌اند

ج-در داستان رستم و اسفندیار:

اسفندیار پس از جنگ با ارجاسب برای روایی دین بـهی و گـذشتن از هفت خان (مانند رسـتم)، از پدر خـود گشتاسب خواست که پادشاهی را باو واگذارد، چنانکه گشتاسب از لهراسب گرفته بود. گشتاسب برای چاره‌اندیشی، از ستاره‌شناسان سرگذشت اسفندیار را جویا شد و دانست که مرگ اسفندیار بدست رستم خواهد بود:

بدو گفت جـاماسب کـای شهریار، بمن برنگردد بدروزگار،۱۰‌ و را هوش ۱۱ در زابلستان بود بچنگ یل پوردستان بود

گشتاسب په نیرنگ اسفندیار را بجنگ رستم فرستاد و بنظر گشتاسب هر یک از دو نتیجه به نفع او بود. اگر رستم کشته شود اسـفندیار بـدنام خواهد بـود که کشندهٔ جهان پهلوانی چون رستم است و اگر اسفندیار کشته گردد پادشاهی او بی‌منازع خواهد بود.

اسفندیار در زابـلستان پسر خود بهمن را بنزد رستم فرستاد که او را از فرمان شاه آگاه سـازد و بـگوید کـه اگر خود به بندشاه تن در دهد با او ستیزه نخواهد کرد.

چون بهمن پیام بگزارد رستم لب بـاندرز ‌ گـشود و در ضمن چنین گفت:

ندیده است کس بند بر پای من نه بگرفت شیر ژیـان جـای مـن

رستم بهمن را باز گردانید و خود به نزد اسفندیار آمد و پس از ستایش شاهزاده با و گفت اگـر به میهمانی من درآیی:

ز یدارت آرایش جان کنم ز من هرچه خواهی تو فـرمان کنم مگر بند کـز بـند عاری بود شکستی بود، زشت کاری بود

اسفندیار دعوت رستم را نپذیرفت. رستم خواهش کرد که از بند کردن در گذرد و او خود بهمراه اسفندیار بدربار گشتاسب رود و با یادآوری خدمتهای خود بدودمان کیانی باسفندیار گـفت: چون من کسی را دست بستن نشاید و نباید:

که گوید برو دست رستم ببند؟ نبندد مرا دست چرخ بلند من از کودکی تاشدستم کهن بدین گونه از کس نبردم سخن

سرانجام و بناچار، رستم با اسـفندیار بـجنگید و با چاره‌جویی سیمرغ چوب کز را برای کور کردن رویین تن برگزید. اما چون و دلش از این جنگ بیزار بود بهنگام تیراندازی بسوی اسفندیار سر بر آسمان برداشت که:

ببادافره ۱۲ این گناهم مـگیر تـوای آفرینندهٔ ماه و تیر ۱۳


(۱)-رها بجای رهایی-حذف یا از خاصل مصدر.

(۲)-یعنی ضحاک تازی.

(۳)-سخن پیمودن بمعنی سخن گفتن.

(۴)-در خوردن یعنی درخور بودن.

(۵)-جملهٔ مغلوب و مستوی آن چنین است؛ تـو را خـود نباید خرد آموخت.

(۶)-گسی مخفف گسیل.

(۷)-توجه دو عامل به یک معمول-طوس در اینجا فاعل دو جمله است.

(۹)-گودرز و پسرش گیو از دلیران و سرداران نامی‌اند. دختر گودرز زن رستم و خواهر رستم زن گیو بـود

(۱۰)-جـملهٔ مـعترضه.

(۱۱)-هوش بمعنی مرگ

(۱۲‌)-باده افـره یـعنی مـکافات.

(۱۳)-برای توضیح بیشتر دربارهٔ حواشی نگاه کنید به «شاهنامه و دستور».


در شـاهنامه، قهرمانان هم پس از اهانت بمقدسات ملی و انسانی شایستهٔ زندگی نیستند:

الف-رستم پس از کشتن اسفندیار:

در آغاز جـنگ رستم و اسفندیار، زال بدینگونه فرزند را اندرز می‌دهد:

من ایدون شنیدستم از موبدان ز اخترشناسان و هم بـخردان که هرکس که او خـون اسـفندیار بریزد، سرآید ورا روزگار

رستم نیز چنین پیکاری را در خور شأن خود نمی‌دانست. او عمری دراز با دشمنان ایران جنگیده و به ایران‌زمین و شهریارانش خدمت کرده بود. چگونه با شاهزادهٔ کیانی بجنگد؟ ازاین‌روی، در نخستین دیدار، اسفندیار را بدین گـونه ستود:

خنک شاه کو چون تو دارد پسر ببالا و چهرت بنازد پدر خنک شهر ایران کهت o ت تو را پرستند و بیدار بخت تو را

و چون اسفندیار بر سر مهر نیامد، برای یادآوری کوششهای گذشته خود در پاسـداری تـاج و تخت ایران گفت:

قباد گزین را ز البرز کوه من آوردم اندر میان گروه اگر من نرفتی ۱ بمازندران، بگردن بـرآورده گـرز گران، که کاووس کی را گشودی ز بند؟ که آوردی او را به تخت بلند؟

اما اسفندیار نه چنان مغرور جوانی و شیفتهٔ تخت و تاج بود که باین سخنان وقعی نهد. او می‌گفت باید بفرمان پدرم گشتاسب تـو را در بـند کشم و بنزد شاه برم.

رستم که بند کردن را سزاوار جهان‌پهلوانی خود و خدماتش بدودمان کیانی نمی‌دانست گفت:

نبیند کسی بند بر پای من نه بگرفت شیر ژیان جای من… من از کـودکی تـا شـدستم کهن بدینگونه از کس نبردم سـخن… جـز از بـند، دیگر ترا دست هست بمن بر، تو شاهی و یزدان‌پرست

اسفندیار نه تنها به سخنان مهرآمیز رستم توجهی نداشت بلکه به انـدرز «پشـوتن» بـرادر و راهنمای خود هم اعتنائی نکرد که می‌گفت:

سـوار جـهان پور دستان سام ببازی سر اندر نیارد بدام

سرانجام برخلاف میل رستم و مصلحت کشور، جنگ رستم و اسفندیار درگرفت و چون تـیر و شـمشیر بـر تن اسفندیار رویین‌تن کارگر نبود رستم بچاره‌جویی سیمرغ تیری از چـوب گز برای کور کردن اسفندیار بکار برد:

تهمتن گز اندر کمان راند زود بدانسان که سیمرغ فرموده بود ۲

بـدینسان رسـتم، اسـفندیار، شاهزادهٔ دلیر کیانی و روایی‌دهندهٔ دین بهی را کشت و اگر چه در این پیـکار رسـتم فقط از شرافت و نام و ننگ خود دفاع کرد و نیرنگ گشتاسب و غرور اسفندیار انگیزهٔ جنگ بود معهذا، بـآیین جـوانمردی پهـلوانان شاهنامه، دیگر رستم درخور زندگی نبود:

چو خون خداوند ریزد کسی بـگیتی درنـگش نـباشد بسی

بزودی، چنانکه در داستان رستم و «شغاد» آمده است، رستم و برادرش زواره، بحیلهٔ شغاد، برادر پدری خـود، کـنیززادهٔ زال کـشته شد:

شغاد آن بنفرین ۳ برگشته بخت بکند از بن این خسروانی درخت

سپس بهمن، پسر اسـفندیار بـا رسیدن به پادشاهی و پس از کشته شدن رستم، خاندان زال را برانداخت و زابلستان را ویران ساخت:

همه زابـلستان بـتاراج داد جـهان را همه بدره و تاج داد ۴

ب-کیخسرو پس از کشتن افراسیاب و شیده:

۱-در یکی از جنگهای ایران و توران، شیده (پشنگ) پسـر افـراسیاب بمیدان تاخت و کیخسرو را بجنگ خواست. با وجود مخالفت سرداران ایران که می‌گفتند:

اگـر شـاه بـا شاه جوید نبرد چرا باید این لشکر و دار و برد؟

کیخسرو بآیین دلیری و مردانگی، خود بمیدان شیده شـتافت. شـیده چون کیخسرو را در برابر خود یافت در نکوهش او به بیغاره گفت:

اگر مغز بـودیت، بـا خـال خویش نکردی چنین جنگ را دست پیش

کیخسرو انگیزهٔ جنگ را خونخواهی پدر خواند و چنین گفت:

منم داغـدل، پور آنـ بـی‌گناه سیاوش، که شد کشته بر دست شاه بر این دشت از اینسان بـکین آمـدم نه از بهر گاه و نگین آمدم

در نبرد تن بتن شیده کشته شد. پس از کشته شدن او کیخسرو:

به «رهـام» گـفت: این بد ناهمال پشنگ دلاور، مرا بود خال پس از کشتنش مهربانی کنید یکی دخـمهٔ خـسروانی کنید ۵

۲-افراسیاب هم پس از جنگهای دراز با پادشاهان پیـشدادی و کـیانی، کـشتن نوذر پادشاه پیشدادی و سیاوش شاهزاده کیانی، چـندبار از رسـتم و کیخسرو شکست خورد و سرانجام به غاری گریخت و بدست «هوم» زاهدی از نژاد کیقباد گـرفتار شـد:

ورا بر زمین هوم افکند پسـت چـو افکنده شـد بـازوی او بـبست

اگرچه در نخستین‌بار افراسیاب از دست هوم گـریخت لیـکن برای بار دوم وی و برادر بدنهادش «گرسیوز» گرفتار آمدند.

بینداخت (هوم) آن تابداده کمند سـر شـهریار (افراسیاب) اندر آمد ببند

افراسیاب بـا افسون‌گری به کیخسرو گـفت: چـرا آهنگ کشتن نیای خود داری؟ کیخسرو پاسـخ داد کـه تو «اغریرث» برادرت و نوذر شاه و سیاوش داماد خود و پدر مرا چرا بخواری و ناجوانمردی کـشتی و بـر سخن خود افزود:

چو خـونریز گـردد سـر سرفراز بتخت کـیی بـر، نماند دراز… کنون روز بادافرهٔ ۶ ایـزدی اسـت مکافات بدر از یزدان بدی است

ولی از لحاظ شیوهٔ پهلوانی، اصل موضوع فراموش نمی‌شود که:

نـبیره کـه جنگ آورد با نیا سرش هست پرکـینه و کـیمیا

لیکن کـیخسرو بـزرگترین پادشـاه کیانی است و جنگ او بـا افراسیاب برای خونخواهی پدر بود نه کشورستانی و ستیزه‌جویی چون افراسیاب، بنابراین چنین قهرمانی نباید بسرنوشت شـوم دچـار آید. کیفر او این است که از پادشـاهی کـناره گـیرد.

کـیخسرو پس از مـرگ کیکاوس روحیه‌اش تـغییر کـرد و از پادشاهی بیزاری جست و بخدای روی‌آورد و با خود اندیشید:

روانم نباید که آرد منی بد اندیشد و کیش آهـرمنی… ز مـن بـگسلد فرهٔ ایزدی گرایم به کژی و نابخردی

کـیخسرو بـه انـدرز زال و گـودرز و دیـگر سـران لشکر اهمیتی نداد، از پادشاهی کناره گزید و در کوه دماوند به غاری رفت و پنهان شد که شرح داستان در حوصلهٔ این گفتار نگنجد.

۷-ستودن کسانی که با جوانمردی به بـیدادی گرفتار شده‌اند:

الف-ایرج:

فریدون پسران خود، سلم و تور و ایرج را بیازمود. ایرج را کاردان و هوشیار یافت، تور را خشمگین و سلم را جبون. فریدون برای این آزمایش خود را بگونهٔ اژدهایی در راه بر پسران ظاهر کـرد:

بـیامد بسان یکی اژدها که زو شیر گفتی نیابد راه ۷

سلم پسر بزرگتر از برابر اژدها گریخت، تور دومین فرزند با اژدها بجنگ درآمد.

ایرج کهترین آنان به اژدها گفت: ما فـرزندان فـریدونیم:

گرت نام شاه آفریدون بگوش رسیده است، با ما بتندی مکوش

چون فریدون از راه باز آمد پسران را بخواست. به سلم گفت:

تو جستی سـلامت ز کـام نهنگ بگاه گریزش ۸ نکردی درنـگ

بـه تور چنین گفت:

تو را تور خوانیم مرد دلیر کجا ۹ ژنده‌پیل اندر آرد بزیر

و دربارهٔ ایرج پسر کهین گفت:

دلیر و جوان و هشیوار بود بگیتی جز او را نـباید سـتود

فریدون بر پایهٔ ایـن آزمـون کشور را میان سه فرزند بخش کرد و ایران را که بهترین قسمت بود به ایرج ارزانی داشت. دو برادر دیگر که از تقسیم راضی نبودند با هم بمشورت نشستند که چرا:

سه فرزند بـودیم زیـبای ۱۰ تخت یکی کهتر از ما، به آمد به تخت

سلم و تور برای پدر پیام فرستادند که تو به کوچکترین ما بهترین بخش را سپردی. ما با او می‌جنگیم و ایران را بازمی‌ستانیم. ایرج پس از آگاهی به پدر گـفت: مـن با بـرادرانم سر ستیز ندارم. نزد آنان می‌روم و هرچه بگویند می‌پذیرم:

دل کینه‌ورشان بدین آورم سزاوارتر ز آنکه کین آورم

فریدون نـامه‌ای به سلم و تور نوشت و ایرج را نزد آنان فرستاد و توصیه کرد کـه بـه بـرادر کهتر خود مهربانی کنید. اما رفتار برادران با ایرج از همان بدو ورود نابهنجار بود. ایرج به برادران گـفت:

‌ مـرا با شما نیست جنگ و نبرد نباید بمن، هیچ دل رنجه کرد سپارم شما را کـلاه و نـگین مـدارید با من شما نیز کین

اما تور به مهربانی و خواهش ایرج اعتنایی نکرد خاصه کـه دیده بود توجه سپاهیان او بایرج بیشتر است. تور در گفتگو کرسی زرین زیر پای خـود را با خشم برداشت و:

بـزد بـر سر خسرو تاجدار از و خواست ایرج بجان زینهار

ایرج از تور بجان امان خواست و چنین گفت:

مکش مر مرا کت سرانجام کار بگیرد بخون منت روزگار… بخون برادر چه ۱۱ بندی کمر؟ چه سوزی دل پیـرگشته پدر؟

برادران بدآیین و دژخیم‌خوی، ایرج را زینهار ندادند و تور:

بدان تیز زهرآبگون، خنجرش ۱۲ همی کرد چاک آن کیانی برش

تور سر ایرج را برای فریدون که چشم براه بازگشت او بود فرستاد و:

چنین گفت کاینک سـر آن بـناز ۱۳ که تاج نیاکان بدو گشت باز

ایرج بی‌گناه و به آزمندی برادران کشته شد و جنگهای منوچهر با سلم و تور بخونخواهی نیای خود بود که به کشته شدن آن دو بیدادگر انجامید.


(۱)-یـعنی اگر چون منی نرفتی.

(۲)-فرمودن: دستور دادان

(۳)-بنفربن و بناز: ترکیب اسم با پیشوند بمعنی وصفی مانند بخرد و بنام.

(۴)-از تاراج آنجا بدره و تاج به همهٔ بزرگان داد.

(۵)-کردن: ساختن، یعنی برایش دخـمه خـسروانی بنا کنید.

(۶)-بادافره: کیفر و جزا.

(۷)-رها بجای رهایی (حذف یا از حاصل مصدر).

(۸)-گریزش اسم مصدر شینی از گریختن.

(۹)-کجا بمعنی که (حرف پیوند)

(۱۰‌)-زیبا، صفت فاعلی بمعنی زیبنده، برازنده.

(۱۱)۱-چـه بـمعنی چـرا و چگونه؟.

(۱۲)-خنجرش بدل یا عطف بـیان (بـرای تـیر زهرآبگون)

(۱۳)-یکایک بمعنی سرتاسر.


ب-سـیاوش

چـنانکه در داستان سیاوش و سودابه دیدیم، سیاوش پاکدامن و پاک‌نهاد به تهمتی گرفتار آمد و کیکاوس هم تحمل نـنگ سودابه را نداشت. هم بفرزند و هم به زن مهر می‌ورزید. موبدان و بزرگان چارهٔ کار را در سـوگند آتش دانستند و گفتند:

چـنین اسـت فرمان چرخ بلند که بر بی‌گناهان نیاید گزند

کی‌کاوس این راه چاره را بپسندید و با خود اندیشید که:

مگر آتش تیز پیدا کند گنهکار را، زود رسوا کند

سودابهٔ نیرنگ‌ساز که گناه را از خود میدانستد و بـیم داشت به شاه گفت: من بدنامی و ننگ را تحمل کرده‌ام و رسوا شده‌ام.نخست باید سیاوش به سوگند آتش تن دردهد.

سیاوش با اطمیان بپاکدامنی خود قبول کرد و با جامهٔ سپید بآتش انـدر شـد. دشت و هامون پر از مردم نظاره بود که:

ز آتش برون آمد آزاد مرد لبان پر ز خنده برخ همچو ورد

با اینکه بخواهشگری سیاوش، کی‌کاوس که بهانه‌ای می‌خواست از کیفر سودابه درگذشت و سیاوش بدی را به نیکی پاداش کـرد بـاز هم سیاوش خود را از توطئه سودابه به ایمن نمی‌دید. در این هنگام افراسیاب بجنگ ایران تاخته بود. سیاوش برای دور بودن از معرکه، داوطلب مقابله با افراسیاب گردید:

بدین کار همداستان شد پدر که بندد بر این کین سیاوش کمر

در این جنگ رستم، طوس، گودرز و گیوهم همراه سیاوش بودند سپاه تـوران شـکست خـورد و زینهار خواست. سیاوش با رایـزنی و صـلاح‌بینی رسـتم و دیگر سرداران با تورانیان پیمان بست و مردانی بزینهار گرفت.

ولی کیکاوس پیمان را نپذیرفت و به گفتار رستم که در این‌باره پیامبر سیاوش بود نـیز تـوجهی نـکرد و رستم را گفت:

تو ایدر بمان تا سپهدار طـوس بـبندد بر این کار بر پیل کوس

رستم که از پذیرفته نشدن پیمان آزرده‌خاطر بود از این اهانت آزرده‌تر گشت و گفت:

اگـر طـوس جـنگی‌تر از رستم است چنان دان که رستم بگیتی کم است

شـاه در پاسخ سیاوش چنین نوشت:

تو با خوبرویان برآمیختی ببازی و از جنگ بگریختی… سپه طوی را ده تو خود بازگرد نه ای مـرد پرخـاش و نـنگ و نبرد

سیاوش دل‌آگاه، پیمان‌شکنی را خلاف مردانگی و مصلحت کشور دانست. زینهاریان را بـازگردانید، سـپاه را به طوس نوذر سپرد و خود ناگزیر به توران آهنگ کرد و برای افراسیاب پیام فرستاد که:

یـکی راهـ بـگشای تا بگذرم بجایی که کرد ایزد آبشخورم

چون سیاوش به توران رسـید ابـتدا مـورد مهر و احترام افراسیاب و پیران بود، جریره دختر پیران و فرنگیس دختر افراسیاب را باو دادند. «گـنگ‌دژ» و «سـیاوش‌گرد» را بـنا کرد و در سیاوش‌گرد به فرمان افراسیاب فرمانروایی داشت:

بایران و توران بر راستان شد آن شهر خـرم یـکی داستان

ولی سرانجام از حسد سرداران افراسیاب، بویژه برادرش گرسیوز، در امان نماند. افراسیاب را وادار بجنگ بـا سـیاوش کـردند. شاهزاده با وجود دلیری فراوان گرفتار شد و بحیلهٔ گرسیوز بدنهاد «گروی» زشت‌خوی:

جدا کـرد از سـر و سیمین، سرش همی رفت در طشت، خون از برش

جنگهای ایران و توران بخونخواهی سیاوش و هـنرنماییهای رسـتم از ایـن هنگام آغاز یا باعتباری تجدید شد.

۸-اگر بزرگان و پهلوانان هم به بیدادی روی آورند مورد نـکوهش‌اند:

الفـ-جمشید

چون در پادشاهی جمشید پیشدادی سالیان دراز مردم بیمرگ زیستند و همهٔ کارها بـه آرامـش مـی‌گذشت شاه را غروری فراگرفت:

یکایک ۱ به تخت مهی بنگرید یگیتی جز ار خویشتن را ندید منی کرد آن شـاه یـزدان شـناس ز یزدان بپیچید و شد ناسپاس چو این گفته شد فر یزدان از اوی گـسست و جـهان شد پر از گفتگوی همی کاست زو فرهٔ ایزدی برآورده بر وی شکوه بدی

ب-کیکاوس:

۱-چو کیکاوس آهنگ مازندارن کـرد زال و دیـگر بزرگان او را گفتند:

سپه را بدان سو نباید کشید ز شاهان کس این رای فرخ نـدید

شـاه نشنید و لشکر بمازندان برد و گرفتار شد تـا بـکوشش رسـتم از آن بند رهایی یافت که در گفتار پیشین بـدان اشـارتی کرده‌ایم.

۲-بهنگام لشگرکشی سهراب بایران، چون رستم دیرتر بدربار آمد کی‌کاوس بروی بـرآشفت و طـوس را فرمان داد که رستم را ببر و بـدار بـیاویز. رستم بـخشم از بـارگاه بـیرون آمد و گفت:

مرا زور و پیروزی از داورست نـه از پادشـاه و نه از لشکر است زمین بنده و رخش‌گاه من است نگین گرز و مغفر کـلاه مـن است

اما گیو و گودرز و دیگر بـزرگان کناره‌گیری رستم را بویژه در آنـ هـنگام بصلاح کشور نمی‌دیدند. با اجـازهٔ شـاه بدنبال رستم رفتند و از او خواهش کردند که نزد کاوس بازگردد:

چنین دید رستم در آن کـار رویـ که برگردد، آید بدربار اوی

۳-داسـتان سـودابه و سـیاوش در اثر زودباروی و سـاده‌دلی کـی‌کاوس آغاز شد و اوج گرفت تـا بـدانجا که شاهزاده آزرده‌خاطر گشت و بجنگ تورانیان تن در داد و گفت:

مگر کم رهایی دهد دادگر ز سـودابه و گـفتگوی پدر

باز چون در جنگ پیروز گردید بـی‌اعتنایی کـی‌کاوس خودکامه بـه مـصلحت‌اندیشی سـیاوش و دستم و دیگر سران سـبب شد که سیاوش بکشور بیگانه پناهنده شود و با خود بگوید:

شوم گوشه‌ای یابم اندر جـهان کـه نامم ز کاوس ماند نهان

ج-کیخسرو بـهنگام تـرک پادشـاهی:

گـفتیم کـه کیخسرو پس از کشتن افـراسیاب و بـعد از مرگ کی‌کاوس چنین پنداشت که مبادا چون جمشید بپادشاهی مغرور شود بویژه اندیشید که اثر خـوی دو نـیای او کـی‌کاوس و افراسیاب در خون او باقی است:

ز یک‌سو چو کـاوس دارم نـیا دگـر سـو تـوران پر از کـیمیا

صلاح خود را در کناره گرفتن از شهریاری و روی آوردن بدرگاه یزدان دید لیکن بزرگان مانند زال و گودرز او را از این اندیشه نکوهش می‌کردند و می‌گفتند که ترک شاهی

و روی برتافتن از کار و کوشش بآیین ایرانی ناپسند اسـت:

گر این باشد ای شاه سامان تو نگردد کسی گرد فرنان تو… وگر نیز جویی چنین راه دیو ببرد ز تو فر گیهان خدیو

د-سام در رها کردن زال به البرزکوه:

زال با موی سپید از مـادر بـزاد:

بچهره نکو بود مانند شید و لیکن همه موی بودش سپید

سام چنین کودکی را دیوزاد و سبب ننگ نژاد خود می‌پنداشت:

چه گویم که این بچهٔ دیو چیست؟ پلنگ دو رنگ است یـا آدمـی است؟

سام کودک شیرخوار را به البرزکوه برد و رها کرد و میدانیم که سیمرغ زال را بپرورد تا سام پشیمان گشت و باز آمد و فرزند را ببرد. پشیمانی سام بـدین‌گونه رخ داد کـه در خواب جوانی بدو گفت:

کـه ای مـرد بی‌باک ناپاک رای ز دیده بشستی تو شرم خدای.. پسر گر بنزدیک تو بود خوار مر او هست پروردهٔ کردگار

هـ-رستم بخودی خود سودابه را کـشت:

سـیاوش در تورات گرفتار آمد و بـر شـک و کین گرسیوز بدنها کشته شد:

بریدند از تن سر شاهوار نه فریادرس بود و نه خواستار ۲

خبر کشته شدن سیاوش چنان اثری شوم و ناگوار در ایران داشت که:

پراکند کاوس بر تاج خـاک هـمه جامهٔ خسروی کرد چاک

ایرانیان همه در این سوگ هم‌آهنگ بودند که:

دریغ آنچنان نامور شهریار که چون او نبیند دگر روزگار

برای رستم، پرورش‌دهندهٔ سیاوش، این سوگ دردناکتر بود چنانکه سـوگند کـرد که سـاز جنگ از تن برنگیرم:

مگر کین آن شهریار جوان بخواهم از آن ترک تیره روان

رستم آگاهی داشت که موجب کـشته شدن سیاوش این شد که او از اتهام سودابه آزرده گردید و از همین روی برای دور مـاندن از نـیرنگهای دیـگر سودابه آهنگ جنگ با افراسیاب کرد. سپس این آزردگی با پیمان شکنی خواستن کی‌کاوس از او چنان شدت گـرفت ‌ کـه چارهٔ خود را پناه بردن به توران زمین دید.

رستم می‌دید کی‌کاوس چنان در بـند مـهر سـودابه است که او را بجزای چنان گناهی نابخشودنی نرسانید. از این روی خود آهنگ کیفر سودابه کرد:

تهمتن بـرفت از بر تخت اوی (کاوس) سوی کاخ سودابه بنهاد روی ز پرده به گیسوش بیرو کشید ز تـخت بزرگیش در خون کشید

دنـباله دارد

(۱) یـکایک بمعنی سرتاسر

(۲) خواستار، واسطه، شفیع، پایمرد.


منبع: مجله گوهر , مرداد ۱۳۵۴

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.