مبارزهٔ ملی مردم طبرستان برابر تـازیان

0

 عبد الرفیع حقیقت (رفیع): طـبرستان سـرزمینی است که مردم غیور و وطن پرست آن، با مبارزات ملی خود، تا دویست سال پس از تـسلط تازیان بر ایران، نگذاشتند بیگانگان بر ایالت زر خیزشان دست یابند و اگر گاه اتـفاق می‌افتاد که سرداران عـرب، بـا توسل به نیرنگ و قدرت نظامی فوق- العاده، باین سرزمین وارد می‌شدند، مردم آن سامان با پرداخت مبلغی پول، بعنوان جزیه، موقتاً شر آنان را از سر خود کم می‌کردند ولی بعداً در فرصت مناسب سر بطغیان بر می‌داشتند و عمال و حکام بیگانه را از سرزمین پدران خود به بیرون میراندند.

این سرزمین بین کوههای سر بفلک کشیده و صعب العبور واقع است. بهمین علت نمایندگان خلفا هیچگاه نتوانستند بر آنجا تسلط کامل یابند، بـطوریکه در تـمام مدت تسلط خود بر ایران، همواره با مردم این سامان در نبرد و زد و خورد بودند. بنا بر این طبرستان یکی از کانونهای پر شور انقلاب وطنی و جنبشهای ملی ایران علیه تازیان بشمار می‌رود و صـحنه‌های درخـشانی از پیکار پی گیر مردم آن خطه در تاریخ به ثبت رسیده است که آگاهی بر آنها موجب عبرت و مباهات است. بی‌شک جزئیات هریک از این مدافعات که شوق و شور وطنی آشکارا در آن بـچشم می‌خورد سر مشق بسیار ارزنده و آموزنده برای آیندگان این مرز و بوم خواهد بود. قبل از تسلط عربان بر ایران، یعنی در دورهٔ ساسانیان و حتی اشکانیان، رسم بر این بود که پیوسته یـکی از سـپهبدان کـاروان ایران، از طرف پادشاه، بفرمانفرمائی طـبرستان مـنصوب می‌گردید. این فرمانروا بهیچ عنوانی از مقام خود معزول نمی‌شد و تا آخر عمر در آنـ مـنصب بـر قرار بود. پس از مرگ وی نیز، اگر فرزندی لایق داشـت، او زمـام امور را در دست می‌گرفت و مانند پدر بفرمانروائی طبرستان می‌پرداخت، در غیر اینصورت سپهبد دیگری بجای فرمانروای متوفی منصوب می‌گردید و این قاعده تـا زمـان غـلبهٔ تازیان بر ایران، بهمین ترتیب، جاری و برقرار بود.

پس از حملهٔ تـازیان بایران، چون جهانگشائی آن‌ها توسعه یافت نوبت فتح طبرستان رسید، سپهبد طبرستان در ازاء پرداخت پولی اندک پیشنهاد صلح کرد، عـربان نـیز چـون برای تصرف سرزمین عجیب و پر پیچ و خم و صعب العبور طبرستان سخت بـزحمت افـتاده و عاقبت ناامید شده بودند، این پیشنهاد را پذیرفتند. طبق نوشتهٔ این اسفندیار، در تاریخ طبرستان حضرت حسین بـن عـلی (ع) و مـالک اشتر نخعی از جمله کسانی بودند که بطبرستان آمدند. واسطهٔ عقد قرار داد شـدند. بـا ایـن ترتیب تا مدتی مردم طبرستان با پرداخت مبلغی پول، بعنوان جزیه یا غرامت یا مـالیات مـقطوع، از شـر بیگانگان تازی در امان بودند، تا اینکه عثمان دومین خلیفهٔ مسلمانان در سال ۲۹ هجری سعید بـن العـاصی را بولایت کوفه و عبد اللّه بن عامر بن کریز بن حبیب بن عبد شمس را بـولایت بـصره بـر گماشت، در این هنگام مرزبان طوس نامه‌ای به سعید بن العاصی و نامه‌ای نیز بعبد اللّه بـن عـامر نوشت و آنان را بخراسان خواند و بهر یک وعدهٔ تولیت طبرستان داد، مشروط بر اینکه بـجنگ و کـارزار اقـدام و بر صاحب طبرستان غلبه کنند، ابن عامر پیشی جست و بخراسان رفت، اما سعید بن العـاصی آهـنگ طبرستان کرد و بنا بقول مورخان حضرت امام حسین (ع) نیز در این سفر بـاوی بـودند. بـرخی نوشته‌اند سعید بن العاصی، بی‌آنکه از کسی نامه‌ای باو برسد، از کوفه رهسپار طبرستان شد، چون بـطبرستان رسـید بـا صاحب طبرستان کارزار کرد و طمیشه و قریهٔ نامیه را بگشود. فرمانروای جرجان از در آمد و بـر عـهدهٔ خود گرفت که دویست هزار درهم بغلیه وافیه بپردازد و ایفاء تعهد کرد. از جمله شهرهائی را که سـعید بـن العاصی گشود، رویان و دماوند بود و اهالی جبال نیز مبلغی به سعید بـخشیدند. ولی بـیشتر مورخان این قول را صحیح نمی‌دانند و نظر آنـان بـر ایـن است که در عهد خلفای راشدین، هیچیک از سـرداران عـرب بر طبرستان دست نیافتند، بطوریکه در تاریخ طبرستان ابن اسفندیار و همچنین در تاریخ طبرستان و مـازندران و رویـان تألیف ظهیر الدین مرعشی آمـده اسـت: در زمان خـلافت مـعاویه شـخصی بنام مصقله بن هبیره الشیبانی اولیـن بـار به تسخیر طبرستان رفت، وی با چهار هزار یا بیست هزار تـن از افـراد خود مدت دو سال با فرخان بـزرگ فرمانروای مقتدر طبرستان در زد و خـورد بـود. عاقبت با زور و غلبه زیاد بـه طـبرستان وارد شد، گروهی را اسیر کرد و بسیاری از مردم آن سامان را بقتل رسانید. ولی در حین عبور از تـنگه‌ها و گـردنه‌های آن نواحی مورد حملهٔ سخت مـردم دلیـر و شـکست ناپذیر طبرستان قـرار گـرفت و از قلل و جبال اطراف، او و هـمراهانش را سـنگ باران کردند، بطوریکه بیشتر سپاهیان مصقله هلاک شدند و خود او نیز کشته شد. از آن زمان بـبعد، تـازیان هر موقع آهنگ کارزار بلاد طـبرستان می‌کردند، از ورود بداخل شـهرهای طـبرستان خـودداری و سخت پرهیز می‌کردند، تـا در زمان خلافت سلیمان بن عبد الملک خلیفهٔ اموی، یزید بن مهلب والی خراسان شد و رحل اقـامت بـطبرستان افکند، سپهبد طبرستان از دیلم کمک خـواست و دیـلمیان بـرای او مـدد فـرستادند، یزید روزی چند بـا سـپهبد جنگید و پس از جنگ و گریز حیله‌گرانه و انجام عملیات خلاف انسانی در جرجان، ناگزیر سپهبد را بخواستن صلح مجبور کرد و وی بـر عـهده گـرفت که در هر سال چهار میلیون و هفتصد هـزار درهـم مـثقالی، بـعنوان غـرامت، بـپردازد و چهار صد بار زعفران هدیه فرستد و همه ساله چهار صد تن مرد که هریک سپری بر سر نهاده و قنطاری از سیم و بالشی از حریر داشته باشند روانه دارد. در این وقـت یزید، رویان و دماوند را نیز فتح کرد. پس از آن مردم طبرستان مواد قرار داد صلح را گاهی اجرا می‌کردند و گاهی از انجام آن سر می‌پیچیدند، تا دورهٔ خلافت بمروان بن محمد رسید اهالی طبرستان بطور کـلی عـهد را شکستند و از آنچه تعهد کرده بودند همه ساله بدربار خلافت بفرستند سرباز زدند، تا اینکه خلافت از امویان به عباسیان منتقل شد و سفاح، خلیفهٔ عباسی بر مسند خلافت نشست، وی عاملی بـطبرستان روانـه داشت، اهالی با او نیز از در آشتی در آمدند و با دادن مالی چند وی را از خود راضی کردند، سپس با او هم بفریب و مکر رفتار کردند و بسیاری از عربان را کشتند. در زمـان خـلافت منصور دوانقی پیشکار پر استعداد و انـقلابی ابـو مسلم بنام سنباد، بعد از شکست در جنگ با لشگریان عرب، تمام اموال و خزائن او را برداشت و از ری بطبرستان رو نهاد و عاقبت در بین قومس و طبرستان بدست طوس پسر عـموی سـپهبد خورشید بقتل رسید و طـوس امـوال و خزائن مذکور را بطبرستان نزد سپهبد خورشید برد. چون این خبر بخلیفه منصور رسید، قاصدی نزد سپهبد بطبرستان فرستاد و او را مأمور کرد که اموال و خزائن ابو مسلم را از سپهبد خورشید باز ستاند، سـپهبد سـر بریدهٔ سنباد را توسط شخصی بنام پیروز نزد خلیفه فرستاد ولی خلیفه، پس از خشنودی از وصول سر بریدهٔ سنباد، ضمن ارسال تاج شاهنشاهی و تشریف برای سپهبد، در خواست ارسال خزائن ابو مسلم و خراج طبرستان را از او نـمود، سـپهبد در اینمورد انـدیشه کرد، سر انجام دستور حمل خراج طبرستان را بر قرار عهد گذشته ببغداد صادر نمود بدین قرار: (مـبلغ سیصد هزار درهم، بعدد هر درهم چهار دانگ سیم سپید بـودی. جـامه سـبز ابریشمین از بساط و بالش سیصد تاء، کتان رنگین نیکو سیصد لت. کوردینهای زرین و رویانی و لفورج سیصد، زعفران که در هـمهٔ ‌ دنـیا مثل آن نبوده ده خروار. انار دانک سرخ ده خروار. ماهی شور ده خروار. چهل اسـتر را ایـن بـار در کردندی و در سر هر استر غلامی ترک و یا کنیزکی بنشاندندی).۱ خلیفه منصور چون خراج ارسالی طـبرستان را دید بطمع تصرف قطعی آن دیار افتاد و در موقع مراجعت قاصد سپهبد باو گفت کـه از قول وی به سپهبد بـگوید کـه برای دفع عبد الجبارین عبد الرحمن، که در آن سال در خراسان سر بطغیان بر داشته بود، فرزندش مهدی را که حاکم ایالتهای ری و قومس و خراسان بود مدد کند، سپس نامه‌ای بفرزندش که در ری مقیم بود نـوشت باین مضمون که: وی نامه‌ای نزد اسپهبد طبرستان فرستد و گوید چون امسال در عراق قحطی است لشگریان ما که قصد خراسان دارند ناگزیر از مازندران عبور خـواهند کـرد.

اسپهبد، غافل از خدعه و نیرنگ خلیفهٔ جبار عباسی، برای احتیاط و از اینکه مردم مازندران در زحمت نباشند، باهالی کنار دریا دستور داد که به کوهستان کوچ کنند تا از عبور لشکریان عرب آستینی نبینند. مـهدی یـکی از سرداران عرب را بنام ابو الخصیب، با لشگری بیشمار، به طبرستان و عمر بن العلا را، که وقتی در گرکان مرتکب قتل شده بود و از آنجا بمازندران پناه برده و مدتها در نزد اسپهبد خورشید زنـدگی نـموده بود و راهها را بخوبی می‌دانست، بطرف آمل فرستاد لیک این مرد بی‌شک از جاسوسان دولت غدار بنی عباس بوده است زیرا آنان حتم داشتند که با توجه به پناهگاههای متعدد و پنـهانی طـبرستان و شـوق و شور وطن خواهی مردم ایـن سـامان، یـا زد و خورد و لشگرکشی به تسخیر استان زر خیز مازندران موفق نخواهند شد و تا آن تاریخ نیز در این امر توفیق نیافته بودند. در اینجا ذکر خـدعه و نـیرنگ دیـگری از مکر و افسون بیشمار عباسیان را که یاقوت در معجم البـلدان نـوشته ۱ بی- مناسبت نمی‌داند: (در این اثنا نوبت خلافت منصور در رسید، وی خازم بن خزیمه التمیمی و روح بن حاتم المهلبی را بهمراهی مـرزوق ابـو الخـصیب بطبرستان روانه ساخت. چون وارد طبرستان شدند تا چندی با اهـالی در مدافعه و زد و خورد بودند، لکن از مدافعات خود نتیجه نبردند و کار بر ایشان تنگ گردیده عاقبت هرسه تن با یـکدیگر اتـفاق کـردند که با اهالی طبرستان از در مکر و فریب داخل شوند. ازاین‌رو خازم و روح بـا ابـو الخصیب نزاعی دروغین کردند و او را بسیار بزدند و موی سر و ریش او را بتراشیدند تا او نیز بر سپهبد حیله ورزد، ابـو الخـصیب بـا حالی پریشان نزد اسپهبد رفت و از عمال خلیفه شکایت برد، چون اسپهبد او را نـالان و بـد حـال یافت وی را تفقد کرد و رقت برد و رفته رفته او را از خواص دربار خود کرد، ازاین‌رو ابـو الخـصیب نـیز بهر حیله که توانست ملک طبرستان را از حیطهٔ اقتدار اسپهبد بیرون آورد و آنجا را مالک شد).

تبلیغ: دوره آموزش الکترونیکی: پداگوژی، ابزارها و تولید محتوای آموزشی

عـمر بـن العلاء بآمل رفت. مرزبان آمل که از طرف اسپهبد مأمور پذیرائی لشگریان عرب بـود چـون دیـد آنان قصد تصرف دارند، با سپاهی اندک که داشت دلیرانه جنگ کرد تا کـشته شـد، و شهر آمل بتصرف عمر بن العلاء در آمد. اسپهبد چون وضع را چنین دید بـهتر آن دانـست کـه برای تهیهٔ قشون بگیلان برود، بنا بر این خانوادهٔ سلطنتی و کلیهٔ اموال و خزائن خود را بـه دژ مـستحکم (عایشهٔ گرگیلی) که بین راه لاریجان، بالای دربند کولا، واقع بود انتقال داد و خـود بـاتفاق بـاقیماندهٔ مردان جنگی و چند خروار زر از راه لاریجان و رویان به دیلمان رفت و بجمع‌آوری قشون پرداخت، لشکریان عرب چـون از عـزیمت او مـطلع شدند در تعقیب او تاختد ولی باو دست نیافتند و دژ عایشهٔ گرگیلی را محاصره کردند، بطوریکه مـورخان نـوشته‌اند: دژ مذکور مدت دو سال و هفت ماه در محاصرهٔ تازیان بود و در این مدت بـتسخیر آن کـوچکترین توفیق نیافتند تا اینکه بدبختانه مرض و با در دژ افتاد و چهار صد نفر از سـاکنان دژ مـردند و بقیه چون خود را با مرگ مواجه می‌دیدند تـسلیم شـدند. تازیان افراد خاندان سلطتی اسپهبد را که در بـین آنـان دو دختر زیبای وی بنام آذر میدخت و ورمجه بودند و همچنین غنائم قیمتی دژ را که فقط حمل آنـها از بـالای دژ به پائین مدت ۷ شبانه روز بـطول انـجامید، بعنوان تـحفه، بـرای خـلیفه به بغداد فرستادند. در اینموقع اسپهبد خـورشید بـا پنجاه هزار تن مرد جنگی که در دیلمان گرد آورده بود عازم طبرستان شـد ولی در بـین راه خبر تسخیر دژ و اسارت خانوادهٔ خـود را شنید و از شدت تأثر بـا زهـری که در نگین انگشتر داشت خـود را کـشت (۱۴۴ هجری).

قیام و انقلاب ملی شگفت‌انگیز مردم طبرستان

بعد از این ماجرا طبرستان در تحت سـلطهٔ حـکومت بیگانگان و نواب خلفا در آمد ولیـ ایـن دورهـء ظلمانی بیش از ۲۵ سـال دوام نـیافت. در این مدت نمایندگان خـلفای عـباسی با مردم غیور و وطن پرست نواحی شمال ایران با نهایت بیرحمی و قساوت رفتار کـردند، بـطوریکه مردم از ظلم و تعدی آنان بستوه آمـدند، نـاچار سران قـوم مـازندرانی بـدور بازماندگان خاندان سلطنتی قـدیم که در کوهستانها حکومت می‌کردند جمع شدند و زمینهٔ انقلاب ملی علیه بیگانگان تازی فراهم شد. در ایـن مـوقع ونداد هرمز از اولاد سوخرا در اطراف ساری و اسـپهبد شـروین در سـواد کـوه و اسـتاندار پا دوسپان دوم در کلار رویـان حـکومت می‌کردند و قسمت دشت و ساحل در اختیار عربان بود. ابتدا سران مردم شاکی نزد و نداد هرمز رفتند و او را بـرای پیـشوائی انـقلاب برگزیدند. او گفت اول با اسپهبد شروین مشورت بـاید کـرد و از مـصمغان ولاشـ بـیعت طـلبید، اگر آنان موافقت کنند انقلاب ممکن است و این خروج را من پیش گیرم. پس نزد اسپهبد شروین که در شهریار- کوه پریم بود و همچنین نزد مصمغان ولادش که در میاندو رود مقیم بـود فرستادند و پیشنهاد خود را مبین بر خروج و قیام بر ضد بیدادگران عرب ابراز داشتند اسپهبد شروین و مصمغان باتفاق با این کار موافقت کردند پس از بحث و تبادل نظر همگانی تصمیم گرفته شد در یـک روز و یـک ساعت معین انقلاب همگانی مردم آزادمنش طبرستان آغاز گردد. ترتیب انقلاب نیز اینطور تعیین شد که در وقت تعیین شده، همهٔ مردم طبرستان از کوچک و بزرگ، مرد و زن، با هر وسـیله و حـربه‌ای که تهیهٔ آن ممکن باشد هریک از عمال خلیفه یا افراد عرب را در شهرها، دهکده‌ها، بازارها، گرمابه‌ها، راهگذرها ببینند باو حمله برده و بکشد. در شب موعد، بـرسم نـیاکان پر افتخار ایرانیان، آتشکده‌ها روشن شـد و طـبق قرار قبلی بر سر کوهها آتش جهت علامت قیام و انقلاب بر افروختند و مردم طبرستان که آمادهٔ کارزار بودند با قشون منظم اسپهبدان تحت فـرماندهی ونـداد هرمز و معاونت اسپهبد شـروین بـر قشون تازیان تاختند. یعین در هر شهر و ده و قصبه بر سر بیگانگان عرب هجوم آوردند و در نتیجه پنجاه پادگان نظامی عربان را که در نقاط مختلف مازندران، برای احتیاط و مقابله با باز ماندگان اسپهبدان طـبرستان، سـاخته بودند در یک روز اشغال کردند و قریب بیست هزار از لشکریان عرب را کشتند.

معروف است که زنان مازندرانی شوهران خود را که عرب بودند از ریش می‌گرفتند و تحویل لشگریان طبرستان می‌دادند که بقتل برسانند. در ایـن واقـعه بیشتر سـرداران عرب کشته یا فراری شدند جز عمر بن العلاء که مورد غضب خلیفه بود و بمردم طبرستان پنـاه آورد. لشگریان عرب نیز عموماً کشته شدند، بطوریکه اجسادشان در بین راهها مـانع رفـت‌وآمد گـردید.

بدین ترتیب بار دیگر مردم طبرستان، با یک قیام و انقلاب ملی، تازیان را از مرز و بوم خود بیرون رانـدند (‌ ‌۱۶۹ هـجری) و آنان را وادار کردند که بیش از پیش در برابر از خود- گذشتگی و شهامت ایرانیان اصیل در راه حفظ اسـتقلال مـیهن سـر تعظیم فرود آوردند.


منبع: مجله گوهر , شهریور ۱۳۵۳

ممکن است شما دوست داشته باشید

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.