هفت عـروس و یـک دامـاد!

ترجمه گونه‌ای‌ از یک مقدمهٔ عربی – دکـتر ابراهیم باستانی پاریزی:

اگر شاعر نیستید، اصراری در خواندن این مقاله نداشته باشید:

اندوه بر شاعر مستولی شد و دلتـنگی او را فرا گرفت. بر سرچشمه‌های حیات دست یافته و با اندازهٔ کافی از شیرینی و تلخی انـدوه بهره‌ور شده بود، مـیخواست روحـش بیاساید و دلش بآرامش گراید، از اینرو برای اولین مرتبه در زندگی خویش فکر ازدواج افتاد…

لحظه‌ای اندیشید، سپس عزم جزم نمود، از دریاها و آفاق گذر کرد بحر و بر را سپرد اما از دختر دلخواه خویش اثری ندید، نـزدیک بود تیرش بسنگ بخورد…


خرید کتاب از نزدیک‌ترین کتاب فروشی شهر

در یکی از شبها که باد بشدت می‌وزید و باران فرو می‌ریخت، برق می‌جهید و چشمها را خیره میکرد، شاعر در خانه‌ای را کوفت پیرمرد فقیری که دارای هفت دختر همچون هفت غنچه نوشکفته بـود و خـانه از اثر وجود آنان پر از بهجت و صفا بنظر میرسید، در را برویش گشود.

شاعر آوازهٔ این دختران را قبلا شنیده بود، مضطرب و شیفته وارد خانه گردید. به خود میگفت که امروز روز هوشیاری و مراقبت و دقت است.

وقـتیکه بـجای خویش نشست، پیرمرد دختران هفتگانه خود را خواند و ایشان با چهره گشاده بدون هیچگونه آرایشی داخل شدند.

پس از آنکه از میهمان جوان احوالپرسی کردند مثل هاله بزرگی از نور بر گرد شاعر نشستند، عروس نخستین از جـای بـرخاسته و بـطرف شاعر آمد و با ناز و تـبختر گـفت: -مـن خدای شعرم، رساننده وحی و آفریننده دوستی و ترسانندهٔ ستمکارانم…

خیر از من سرچشمه میگیرد، و اگر من نبودم دنیا لایق آن نبود که انسان در آن زنـدگی کـند: -مـن زیبائی هستم!

شاعر یکباره خود را گم کرده و چـشمان خـود را بطرف او گشود اما جرأت اینکه حرفی بزند نداشت…

دختر دوم بپای خواست و با سینه‌ای گشاده که چون مرمر جاندار مـوج مـیزد گـفت:

-من روشنی دیدگان ساحر و نائرهٔ سینه‌های سوزان و نیروبخش خون جـوانانم.

من شور و کامیابی، فتنه و غمازی هستم و اگر نبودم جمال ابدی مثل یخ سرد و همچون قبر وحشتناک بود:

مـن لطـافت و انـوثت نام دارم.

شاعر به لرزه افتاد، قلبش در سینه طپید اما خودداری نمود و سـاکت مـاند.

عروس سوم بایستاد و مثل آنکه برقص درآمده است با خندهٔ دلربا و شیرینی گفت:

-من غبطه و شـادی، بـهجت و فـرح و سرور و طرب هستم.

مرا دقایق لطیف ریزه‌کار است و بدون من، جمال اعـجاز خـود را از دسـت میدهد و لطافت نیز فقط برای شهوات حیوانی خوبست:

-من شرم نام دارم

شاعر کـمی بـه فـکر فرورفت در حالیکه لبخند می‌زد چهره ازو برگرفت.

چهارمین دختر برخاست و با صدای نرم، مثل بـانگ ریـزش آب یا نوای موسیقی، شروع به صحبت نمود:

-من پناه قلب جوان و چشم چـراغ دوسـتی و مـحبت دلبران فتانم، در آغوش من مرد میآساید، و در آشیانهٔ شاخ و برگ من عشق پرورش مییابد، من تـخفیف دهـندهٔ آلام و تسکین بخش دردها، دور کننده خشم و آورنده فراموشی هستم، من طبیب شفا بخشم و بـی وجـود مـن زیبائی روح خود را از دست می‌دهد و لطافت دچار فترت میشود و شرم موردی نخواهد داشت. -مرا مهربانی نـام گـذارده‌اند…

عواطف شاعر سخت بر انگیخته شد و خواست چیزی بگوید اما خجالت کـشید و سـاکت مـاند. عروس پنجم که بر سینه عریان سینه‌بند سفیدی حایل نموده بود برخاسته گفت: -من اعـتماد و اطـمینان، راحـت و سکون و استقرار هستم. من آنم که رنج می‌کشم و خاموش می‌نشینم، عذاب مـیبرم و شـکیبائی پیشه می‌گیرم، سختی میکشم و تحمل میکنم و خیانت در وجودم نیست…

من موطن عفت و محل آرامش میباشم، و بـی‌من، زیـبائی همه رنگهای خود را از دست میدهد و مورد ننگ واقع میشود:

-من وفا هـستم…!

شـاعر سر خود را متفکرانه بالا کرده می‌خواست در انـدیشهٔ عـمیقی فـرورود که عروس ششم در کمال کبر و جلال مـثل کـوهی استوار بر زمین، شروع به صحبت نمود:

-من نیروی مهربانی، منشأ صفا و سـرچشمه مـقدسی هستم که هرگز آب آن خشک نـمیشود. مـنشأ عصب مـحکم و بـدن سـالم و مبدء و فورم که بقای نسل از آن اسـت و فـیض زندگی در اوست:

-من تندرستی نام دارم.

شاعر خواست او را تحسین کند، اما خودداری نـمود و صـبر کرد.

دختر هفتم که از همه کـوچکتر و دارای چهره‌ای متین و پیشانی بـلند بـود و با دست اشاره میکرد، بـا صـدای نازک ولی موزون خود گفت:

-من سرچشمه دور اندیشی محکم و رأی قطعی و هدف عالی هـستم.

مـن همسری دور اندیش، صرفه‌جو مدبر، بـیدار و هـوشیارم کـه برگرد شوهر و اولاد خـود صـمیمانه خواهم گشت. مثل ایـنکه روح عـنایت خداوندی هستم که برای جبران ضعف بشری نزول کرده باشد.

من کسی هستم کـه چـون امر کنند اطاعت میکنم، اگر بـپرسند جـواب میدهم، و چـون مـشاورت کـنند درست پاسخ می‌گویم. مـسئولیت بزرگ قضا و قدر را بر دوش میگیرم.

من هنگام سختیها ثابت و پایدار، و روز محنت بر اندوه چیرگی مـی‌جویم.

عـقده‌ها به دست من گشوده میشود.

بـدون مـن خـانواده وجـود نـدارد و اجتماع پیدا نـمیشود و ایـن گلزاری کد انسان در آن زندگی میکند وجود خارجی پیدا نخواهد کرد.

-من…عقل هستم…

شاعر بـطرب آمـد و ذوق مـیزد و در جای خودش مثل اشخاص بهت زده ایستاده بـود، خـود را مـیان هـفت دخـتر افـکنده بود و فکر میکرد که آیا آنچه را که می‌بیند خواب و خیال است یا حقیقت دارد!

پیرمرد در حالیکه عصای خود را آهسته بر زمین می‌کوفت و لبخند خفیفی میزد او را با خونسردی مـینگریست.

شاعر بیچاره شده بود، دست به پیشانی خود کشید و اطراف خود را نگاه کرد، آنگاه دیده به دیدهٔ پیر دوخت و نگران شد. پیرمرد باو مهلت نداده و گفت:

حال که دختران هـفتگانه مـرا دیدی، کدام یک را پسندیدی و کدام را اختیار خواهی کرد، جوان عزیز کمی فکر کن درست بیندیش آنگاه حرف بزن…

شاعر چندی بر آنها نگریست. جمال را دید که چون خورشید مـیدرخشید، لطـافت چون آتش فروزنده است، شرم همچون جوانی سرمستی میکند، مهربانی همچون اشک آشوب بپا میسازد، وفا مثل فرشتگان جادو میکند، تندرستی همچون زنـدگی نـیرومند بنظر می‌آید و عقل مانند بـزرگواری و بـزرگی متین و موقر نشسته است.

قلبش می‌تپید و زبانش بند آمده بود. حس میکرد که سینه‌اش خفگی می‌کند. خاطرات و آرزوهایش پراکنده شد، احساسات و عواطفش درهم و بـرهم گـردید. سیاهی و سایر رنگها در بـرابرش بـهم آمیخته نمی‌دانست کدام یک از این دختران را بر گزیند و دل و زندگی خود را بکدامین ببخشد!!

بصیرت و عزم را از دست داده سرگردان بود، پیر با تکرار حرف سابق بالاخره کاسهٔ صبرش لبریز شده گفت:

-آخر حـرف بـزن. بالاخره چیزی بگو…

شاعر باز نظری بدختران افکند و بعد به خود پرداخت، و بالاخره با تردید و ترس و حماقت و دیوانگی دست از روی دست برداشت و در حالیکه اشک از دیدگانش فرو میریخت گفت:

-ای پیر نیکوکار،…پدر مـهربان، آیـا ممکن نـیست که هر هفت تن را به ازدواج من در آوری؟!

پیر مرد مبهوت شد و بحیرت فرورفت…دخترکان هم به سر و صـدا درآمدند، شاعر پیچاره با صدای لرزان میداد…

-رحم کن، رحم کن، ای پدر مـهربان، مـرا نـاامید از خود مران و هم آنها را بعقد من درآور… بیر مرد ابرو بالا کشیده در حالی که عصای خود را بلند کـرده ‌ بـود فریاد زد: -از پیش چشم من دور شو…تو بسیار نادان و پررو هستی.

شاعر خود را بر زمـین افـکند و در کـمال بیچارگی بتضرع خویش ادامه داد…پدر- جان…مرا از خود نومید مساز، من شنیده بودم که شما جـادو می‌کنید و در جادوگری دست دارید. آیا امکان ندارد که بوسیله طلسم و سحر این هـفت دختر را در پیکریکزن جمع نـموده و آن زن را بـازدواج من در آورید؟!

پیرمرد دوباره در حالیکه لب بدندان میگزید فریاد زد:

-تو دیوانه شده‌ای؟

دخترکان هم همصدا فریاد زدند:

-دیوانه…! آری این دیوانه است!

اما دختر هفتم که از همه کوچکتر ولی عاقلتر بود صف دختران را شکافت و پیش‌آمد در حـالی که بجوان، چشم تقدیر و تحسین دوخته بود گفت:

-نه…دیوانه نیست…شاعر است!…

دیگر نتوانست چیزی بگوید، چه، فریاد خواهرانش بر او غلبه کرد و جلو او را گرفتند، شاعر دیگر چیزی نشنید و کسی را نـدید، صـدای پیر بگوش رسید:

-جوان! خارج شو…همین الان از این خانه بیرون برو…و بعادت قبلی عصای خود را هم حرکت میداد، جوان نهراسید و از جای خود تکان نخورد و دوباره گفت:

-پدر جان مرا بیرون مـکن…بـگذار یکی را انتخاب کنم…

آتش غضب پیر فرو نشست. دختران یکباره خود را جمع و جور کردند و گردن کشیدند، شاعر رو به پیر مرد کرد و گفت:

-اگرچه در خواست من پذیرفته نشد و شما درس قـناعت بـمن دادید، اما من مطیعم و از بین دخترانت یکی را بر میگزینم..

دختران چشمکی زدند و فریاد کردند:

کدام را؟.. من؟.. من؟.. دختر کوچک، عروس عقل، اطمینان داشت که حتما او انتخاب خواهد شد و در چهره‌اش آثار پیـروزی و بـرتری هـویدا بود ولی شاعر با انگشت خـود بـآنگوشه اشـاره نمود، بآنجائیکه مجد و عظمت می‌تافت و آنکه چون خورشید می‌درخشید، و گفت:

-تو بیا!.. عروس.. بزرگتر…ای الههٔ زیبائی و ذوق و الهام، تو همسر من هـستی، هـمراه مـن بیا..

دختر کوچک انگشت بدهان گرفت و بخود پیـچید، دخـتر خانم بزرگتر، عروس برگزیده، با پیشانی درخشنده، چهره باز و چشمان مخمور بسوی شاعر متوجه شد و بر خود می‌بالید و بـر خـواهران کـوچک خود نظر شماتت میافکند و میخندید.

موقعیکه دست دراز کرد و دست شـاعر را بدست گرفت، دختران دیگر به نغمه سرائی درآمدند و سرود عروسی خواندند. پیرمرد هم شکوفه‌های عروسی را فراهم میساخت.

دخـتر کـوچکتر ایـن اوضاع را با حسرت و حقد می‌دید و کوشش داشت که خود را در کنار در اطـاق پنـهان کند. وقتی که یک لنگه در باز شد، خود را بیرون افکند و در میان شاخ و برگ یکی از درختهای بـزرگ از دیـده‌ها پنـهان شد.

شب، سیاهی را بدل بر روشنائی-و ماه شروع بخود نمائی کرده و از آن زشـته‌های نـوری بـر زمین میریخت که در بین آن اشباح و سایه‌ها موج میزد.

شاعر در حالیکه بازوی عروس زیبا و خـورشید روی خـود را در دسـت گرفته بود بطرف حجله رهسپار شد، پیرمرد هردو را پندها داد و دعا نمود و سایر دخترها نـیز گـرمترین بوسه‌ها را از روی آنان ربوده و تبریک گفتند.

اما شاعر با همه اینها ناراضی و غـیر مـطمئن بـنظر میرسید، فراغتی در دل احساس میکرد ولی حسرتی در سینه داشت، چه در این انتخاب نقصانی مشاهده مینمود.

زیـبائی عـروس را از یک طرف می‌دید و از طرف دیگر محاسن خواهرانش را به نظر میآورد و میخواست که بـا هـمه آنـها زندگی کند ولو اینکه لحظه‌ای باشد.

اما پیرمرد، دختران خود را صدا زد و امر کرد خارج شوند، آنـان نـیز محزون و متأسف بازگشتند و آرزو میکردند که کاشکی سعادت خواهرانش را داشتند. در حالیکه بیرون مـیرفتند بـشاعر چـشم دوخته بودند.

وقتی در بروی آنها بسته شد، شاعر بخویش آمد و خود را در بیابانی یافت که مـاه فـضای آنـرا روشن نموده و عروس زیبا در آغوش او خفته است.

او را در بر کشید و بر سینه چـسباند، سـر بلند کرد و دیده بدیدگانش دوخت، هرچه باو نگاه کرد و بدنش را فشار داد، هرچه او را بوسید و بوئید، هیچ حـرکتی از او مـشاهده نکرد، مثل اینکه حیات در بدنش نبود. نه لطافت نه شرم نه مـهربانی و نـه وفا نه تندرستی نه عقل، هیچ چـیز در او نـدید مـگر زیبائی، کمی بقهقرا رفت، دوباره برگشت و بـاو نـگریست، او را بوسید، مثل اینکه یخ بسته بود. فکر کرد چشمش اشتباه می‌بیند، دست بـگردنش انـداخت، هیچ. مثل ستون سنگی در بـرابر نـشسته بود. از تـرس فـریادی کـشید و خواست از خانه خارج شود. اما در ایـن هـنگام عروس عقل از پناهگاه خود به پیشواز آمد، دست بگردن شاعر انداخت و آهـسته بـا همان صدای نازک خود گفت: -کـجا میروی؟ جز من کسی ترا نـجات نـمی‌دهد، جز من فعلا کسی ایـنجا نـیست، تنها من پناهگاه توام، خود را گم نکن و هرگز آنچه را که محال است مـجوی، ایـنک همراه من بیا…

لحظه‌ای گـذشت. شـاعر مـثل اینکه زیر لب مـیگفت:

-چـگونه تنها همراه تو بـیایمأچطور مـیتوانم فقط با تو زندگی کنم؟…عروس عقل گفت: -من تنها کسی هستم که میتوانی او را دوسـت بـداری و به او اکتفا کنی…شاعر در حالی کـه مـیخندید گفت:

-تـو…مـی‌دانی ای عـروس کوچک. تو چه کـسی هستی؟.. تو جز یک پیرزن چیز دیگر نیستی.. پیرزنی خطرناک! من تو را دشمن می‌دارم. چشم دخـترک بـرقی زد و گفت: تو مرا دشمن میداری، امـا مـن تـرا دوسـت دارم و نـاچارم که برخلاف عـقیدهٔ خـود ترا یاری کنم.

دخترک بشاعر در آویخت و هرچند شاعر از او دوری می‌گزید، او بجوان نزدیک میشد. شاعر جوان خود را از دسـتش رهـا نـمود.

دخترک خواست اء را ببوسد، اما صبر شاعر بـسر آمـد و او را از خـود رانـد. دخـترک نـاامید-قبل از آنکه جوان آگاه شود یا بتواند حرکتی کند و فریادی زند-کاردی که در سینه خود پنهان نموده بود بیرون کشید و مثل برقی که یکباره بجهد آنرا در سـینهٔ نرم خود فرو کرد.

ابرها از روی ماه بیکسو شد و نور نقره‌ای فام بزمین میتابید، شاعر نگاه کرد، چشم باطراف دوخت و خود را در برابر جسد بیجان عقل و تمثال زیبائی تنها یافت، فضای مـوحش اطـراف ترس او را چند برابر کرد، نیرویش ضعیف میشد و قوت پایداری در او نبود و مانند مردم نادان و ابله بهرسو مینگریست.

ناگاه بخود آمد و آوای دختران پنجگانه را که بر جسد خواهر کوچک خود سوگواری مـیکردند شـنید، بدین فکر بود که خود را در قبال این حادثه تبرئه کند، شرح‌حال بآنها باز گوید و راه چاره جوید، اما ترسید از اینکه مورد غضب و لعن و نـفرین آنـان واقع شود، خود را عقب کـشید و در پنـاه یکی از درختان پنهان شد.

دختران که پیکر بیجان عقل و تمثال بیروح زیبائی را دیدند سرودهای عزا خواندند و نوحه و زاری کردند.

شاعر موقع را دریافت و فکر کرد کـه بـهترین موقع برای فرار هـمین سـاعت است. در همین موقع بود که فکری بخاطرش رسید و بر شتاب افزود. ناگهان به یادش آمد که دوستی او را از عروس دیگری خبر داده است…

عروس هشتم…عروسی که در این مکان نیست، بلکه در شـهر خـانه دارد. چهره‌اش روشن شد. فورا بآنسوی حرکت کرد خیالی بخود راه ندارد. بدون فکر و تردید، عزم جزم نمود و در حالیکه از این عروس هشتم خود صحبت میداشت برای بدست آوردن آن بسوی شهر رو کرد…هشتمین دخـتر یـا عروس کـه اسم آنرا (ثروت) گذاشته‌اند. بیچاره شاعر!!؟


منبع: مجله گوهر , شهریور ۱۳۵۵

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.