در مورد کتاب « مزرعه‌ حیوانات » – ترجمه فارسی پیش‌گفتار اختصاصی جورج اورول‌ برای ترجمهٔ اوکراینی مزرعهٔ حیوانات

در مارس ۱۹۴۷، اورول پیش‌گفتاری اختصاصی برای ترجمهٔ اوکراینی مزرعهٔ حیوانات نوشت که سازمانی موسوم به «انجمن آوارگان اوکراین»، در نوامبر همان سال، آن را منتشر کرد. متن اصلی نوشتهٔ اورول هنوز به دست نیامده است و آنچه در این‌جا می‌خوانید برگردان ترجمهٔ اوکراینی آن است.


از من خواسته‌اند پیش‌گفتاری بر ترجمهٔ اوکراینی مزرعهٔ حیوانات بنویسم. می‌دانم که مخاطبانم در این‌جا خوانندگانی هستند که هیچ شناختی از ایشان ندارم؛ در عین حال، چه‌بسا آن‌ها هم هرگز کوچک‌ترین فرصتی برای شناخت من [و آثارم] نداشته‌اند.

در این پیش‌گفتار، به احتمال زیاد، از من انتظار دارند که چگونگی نوشتن مزرعهٔ حیوانات را شرح دهم، اما ابتدا می‌خواهم مختصری از خودم بگویم و از تجربیاتی که دیدگاه سیاسی‌ام بر پایهٔ آن شکل گرفته است.

من در سال ۱۹۰۳ در هندوستان متولد شدم. پدرم کارمند دستگاه اداری انگلیس در آن‌جا بود و خانواده‌ام هم در زمرهٔ خانواده‌های معمولی طبقهٔ متوسط آن روزگار، یعنی نظامیان، روحانیان، مقامات دولتی، آموزگاران، وکلای دعاوی، پزشکان، و غیره. من در مدرسهٔ ایتن (۱) درس خواندم، یکی از گرانقیمت‌ترین و اشرافی‌ترین «دبیرستان‌های شبانه‌روزی انگلستان»(۲). منتها تنها به کمک یک بورس تحصیلی بود که توانستم به آن‌جا راه یابم؛ در غیر این صورت، پدرم استطاعت ثبت‌نام مرا در چنان مدرسه‌ای نداشت.


خرید کتاب با ۱۰٪ تخفیف(همه کتاب‌ها)

مدت کوتاهی بعد از فارغ‌التحصیل‌شدن (هنوز بیست سالم هم نشده بود) به برمه رفتم و به «نیروی پلیس امپراتوری در [شبه‌قارهٔ] هند»(۳) پیوستم، که یک‌جور نیروی پلیس مسلح بود در مایه‌های ژاندارمری و بسیار شبیه به «گوآردیا سیویل»(۴) اسپانیا یا «گارد موبیل»(۵) در فرانسه. پنج سال در آن منصب باقی ماندم. شغل مناسبی برای من نبود و باعث شد از امپریالیسم متنفر شوم، هرچند در آن ایام در برمه از احساسات ملی‌گرایانه چندان هم خبری نبود و روابط میان انگلیسی‌ها و مردم برمه هنوز شکل کاملاً خصمانه‌ای به خود نگرفته بود. در سال ۱۹۲۷، که برای مرخصی به انگلستان آمدم، از آن شغل استعفا کردم و تصمیم گرفتم نویسنده شوم؛ در آغاز، بدون هیچ موفقیت بارزی. در سال‌های ۱۹۲۸ ـ ۱۹۲۹، در پاریس زندگی می‌کردم و داستان‌های کوتاه و رمان‌هایی می‌نوشتم که هیچ‌کس حاضر نشد چاپشان کند (و من هم همهٔ آن‌ها را از بین بردم). از آن پس، چند سالی را اغلب با درآمدی بخور و نمیر زندگی کردم و در مواردی هم گرسنگی کشیدم. تازه از سال ۱۹۳۴ بود که توانستم با عوایدی زندگی کنم که از نوشتن به دست می‌آوردم. در آن مدت، گاهی ماه‌های متمادی میان فقرا زندگی کردم، و همچنین میان اشخاص نیمه‌تبهکاری که در بدترین نواحی محله‌های فقیرنشین سکونت داشتند، یا کسانی که برای دزدی و گدایی در خیابان‌ها پرسه می‌زدند. در آن ایام، دلیل همنشینی من با آن‌ها البته جیب خالی‌ام بود، ولی بعدها صِرف نحوهٔ زندگی‌شان بود که توجه مرا به‌شدت به خود جلب کرد. ماه‌های بسیاری (این‌بار به شکلی حساب‌شده‌تر) در شمال انگلستان به تحقیق دربارهٔ شرایط زندگی معدنچیان پرداختم. تا سال ۱۹۳۰، روی‌هم‌رفته خودم را سوسیالیست نمی‌دانستم. در واقع، تا آن‌وقت، افکار و عقاید سیاسی روشنی نداشتم. دلیل اصلی گرویدن من به سوسیالیسم، خشم و انزجاری بود که با مشاهدهٔ محرومیت و شرایط ظالمانهٔ زندگی قشر فقیرتر کارگران صنعتی در خود احساس می‌کردم، نه صرفا گرایشی تئوریک به یک جامعهٔ برنامه‌ریزی‌شده.

در سال ۱۹۳۶ ازدواج کردم. کمابیش در همان هفته هم جنگ داخلی اسپانیا آغاز شد. من و همسرم هر دو می‌خواستیم به اسپانیا برویم و در دفاع از دولت [جمهوری] اسپانیا بجنگیم. ظرف شش ماه، به‌محض این‌که کتابی را که در دست نوشتن داشتم به پایان رساندم، آمادهٔ رفتن شدیم. در اسپانیا، تقریبا شش ماه را در جبههٔ آراگون سپری کردم تا این‌که در اوئسکا (۶) یک تک‌تیرانداز فاشیست گلوله‌ای به گلویم شلیک کرد.

در مراحل اولیهٔ جنگ، خارجی‌ها روی‌هم‌رفته از درگیری‌های درونی گروه‌های سیاسی مختلف اسپانیا که از دولت حمایت می‌کردند بی‌خبر بودند. در نتیجهٔ رشته‌ای اتفاقات ناخواسته، من برخلاف بیش‌تر خارجی‌ها، نه به بریگاد بین‌المللی، بلکه به نیروهای شبه‌نظامی پوم (۷) ملحق شدم، یعنی اتحادیهٔ تروتسکیست‌های اسپانیا.

بنابراین، در میانهٔ سال ۱۹۳۷، که کمونیست‌ها رهبری (یا دست‌کم رهبری بخشی از) دولت اسپانیا را به دست گرفتند و شروع به تعقیب و بازداشت تروتسکیست‌ها کردند، [من و همسرم] ناگهان متوجه شدیم که ما هم در زمرهٔ قربانیان قرار گرفته‌ایم. بخت واقعا با ما یار بود که توانستیم زنده از اسپانیا خارج شویم و حتی یک‌بار هم دستگیر نشدیم. بسیاری از دوستانمان تیرباران شدند و بقیه هم مدت زیادی را در زندان گذراندند یا این‌که به‌سادگی ناپدید شدند.

این تعقیب و بازداشتِ سراسری در اسپانیا دقیقا همزمان با تصفیه‌های گسترده در اتحاد جماهیر شوروی اتفاق افتاد و به‌نوعی تکمیل‌کنندهٔ آن بود. در اسپانیا هم، درست مثل روسیه، ماهیت اتهامات (یعنی همدستی با فاشیست‌ها) یکسان بود و من، تا جایی که به اسپانیا مربوط می‌شد، به دلایل فراوانی یقین داشتم که آن اتهامات نادرست است. این تجربیات برایم درس عبرت گرانبهایی شد: من آموختم که شعارهای تبلیغاتی حاکمیتی خودکامه با چه سهولتی می‌تواند هدایت افکار روشنفکرانِ کشورهای دموکراتیک را در دست بگیرد.

من و همسرم هر دو شاهد بودیم که افراد بی‌گناهی صرفا به این دلیل به زندان می‌افتادند که کسانی گمان می‌بردند آن‌ها از راه راست منحرف شده‌اند. با وجود این، وقتی به انگلستان برگشتیم، ناظران آگاه و هوشمند بسیاری را دیدیم که غیرواقعی‌ترین گزارش‌های توطئه و خیانت و خرابکاری را، که با استناد به محاکمه‌های مسکو در مطبوعات منتشر می‌شد، باور می‌کردند.

به این ترتیب، تأثیر مخرّب افسانهٔ شوروی بر جنبش سوسیالیست غرب، روشن‌تر از هر زمان دیگری، بر من آشکار شد.

اکنون ناگزیرم قدری درنگ کنم و دیدگاه خودم را دربارهٔ رژیم شوروی توضیح دهم.

من هرگز به روسیه نرفته‌ام و شناخت من از آن کشور صرفا شامل اطلاعاتی می‌شود که از خواندن کتاب‌ها و روزنامه‌ها می‌توان به دست آورد. حتی اگر به قدر کافی قدرت داشتم، باز هم از مداخله در امور داخلی شوروی خودداری می‌کردم: من استالین و دار و دسته‌اش را صرفا به دلیل روش‌های وحشیانه و غیردموکراتیکشان محکوم نمی‌کنم. کاملاً محتمل است که آن‌ها، حتی با پاک‌ترین نیت‌ها، در شرایط حاکم بر آن روزگار نمی‌توانستند طور دیگری رفتار کنند.

ولی از طرف دیگر، به نظرم بی‌نهایت اهمیت داشت که مردم اروپای غربی ماهیت واقعی رژیم شوروی را به‌درستی بشناسند. از سال ۱۹۳۰ به بعد، تقریبا به هیچ شواهدی برنخورده بودم که نشان دهد «اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی» در حال تحقق‌بخشیدن به جامعه‌ای است که بتوان آن را حقیقتا سوسیالیستی نامید. برعکس، نشانه‌های روشن تکان‌دهنده‌ای می‌دیدم که اتحاد شوروی رفته‌رفته به جامعه‌ای سلسله‌مراتبی استحاله می‌یابد که حاکمان آن، مثل هر طبقهٔ حاکم دیگری، به‌هیچ‌وجه تمایل ندارند از اریکهٔ قدرت پایین بیایند. وانگهی، در جامعه‌ای مثل انگلستان، کارگران و روشنفکران قادر به فهم این نکته نیستند که اتحاد جماهیر شوروی امروز با آنچه در سال ۱۹۱۷ بود از بیخ و بن فرق دارد. یک دلیلش این است که دلشان نمی‌خواهد این را بفهمند (یعنی دوست دارند باور داشته باشند که در گوشه‌ای از جهان یک کشور به‌راستی سوسیالیستی واقعا وجود دارد)، و دلیل دیگرش هم این‌که، در نتیجهٔ خوگرفتن به اعتدال و آزادی نسبی در حوزهٔ عمومی زندگی [در جامعهٔ انگلستان]، مفهوم خودکامگی در نظرشان به‌کلی غیرقابل درک است.

با وجود این، نباید از یاد برد که انگلستان کشوری کاملاً دموکراتیک نیست، بلکه عملاً کشوری‌ست سرمایه‌داری با تمایزات چشمگیر طبقاتی و (حتی اکنون، بعد از جنگی که قاعدتا می‌بایست برابری را میان همه برقرار کند) با نابرابری‌های عظیم در تخصیص منابع ثروت. ولی، در عین حال، کشوری‌ست که مردمش چند صد سال بدون هیچ درگیری عمده‌ای در کنار یکدیگر زندگی کرده‌اند و قوانینش نسبتا عادلانه است و به اخبار و آمار رسمی‌اش هم کمابیش بدون استثنا می‌توان اعتماد کرد و، نکتهٔ آخر و البته به همان اندازه مهم، این‌که گرایش به دیدگاه‌های اقلیت و بیان آزادانهٔ عقاید در این کشور مستلزم به‌خطرافتادن جان اشخاص نیست. در چنین حال و هوایی، مردم کوچه و بازار هیچ درک درستی از واقعیت‌هایی مانند اردوگاه‌های کار اجباری، تبعیدهای دسته‌جمعی، دستگیری افراد بدون محاکمه، سانسور مطبوعات، و غیره و غیره ندارند. هر آنچه این مردم دربارهٔ کشوری مانند اتحاد شوروی بخوانند، ناخودآگاه به مفاهیم [متعارف] انگلیسی تعبیر می‌شود و مردم در کمال سادگی دروغ‌های دستگاه تبلیغاتی نظام خودکامه را باور می‌کنند. تا سال ۱۹۳۹، و حتی بعد از آن، بیش‌تر مردم انگلستان قادر به تشخیص ماهیت واقعی رژیم نازی در آلمان نبودند، و اکنون هم، در مورد رژیم شوروی، همچنان تا اندازهٔ زیادی دچار چنین توهمی هستند.

این واقعیت لطمهٔ بزرگی به جنبش سوسیالیست انگلستان وارد آورده و عواقبی جدی در سیاست خارجی انگلستان به دنبال داشته است. در واقع، به نظر من، اعتقاد به این‌که روسیه کشوری سوسیالیستی است و همهٔ اقدامات فرمانروایانش را می‌بایست موجه بدانیم، اگر نگویند که باید سرمشق قرار دهیم، بیش از هر عامل دیگری مایهٔ تحریف عمیق و گستردهٔ مفهوم اصیل سوسیالیسم بوده است.

بنابراین، در ده سال اخیر، متقاعد شده‌ام که برای احیای جنبش سوسیالیست می‌بایست افسانهٔ شوروی را افشا و رسوا کرد.

وقتی از اسپانیا برگشتم، به این فکر افتادم که چهرهٔ واقعی افسانهٔ شوروی را در قصه‌ای نشان دهم که تقریبا همه به‌آسانی آن را بفهمند و به‌سهولت بتوان به زبان‌های دیگر ترجمه کرد. منتها جزئیات دقیق این قصه تا مدتی بر من آشکار نبود، تا این‌که یک روز (آن ایام در روستای کوچکی زندگی می‌کردم) پسرکی را دیدم، شاید ده ساله، که داشت اسب بارکش عظیم‌الجثه‌ای را در کوره‌راهی به جلو می‌راند و هر وقت آن اسب سرکشی می‌کرد، او را با تازیانه می‌زد. ناگهان به ذهنم خطور کرد که اگر این حیوانات به قدرت خود واقف شوند، محال است بتوانیم آن‌ها را به زیر سلطهٔ خود درآوریم، و این‌که انسان تا حد زیادی به همان شیوه از حیوانات بهره‌کشی می‌کند که توانگران پرولتاریا را استثمار می‌کنند.

از آن پس، به تحلیل نظریهٔ مارکس از منظر حیوانات پرداختم. از دیدگاه آن‌ها، روشن بود که مفهوم مبارزهٔ طبقاتی در میان انسان‌ها توهمی بیش نیست، زیرا هرگاه بهره‌کشی از حیوانات ضرورت داشته باشد، همهٔ انسان‌ها علیه آن‌ها متحد می‌شوند؛ مبارزهٔ واقعی میان انسان و حیوان است. بر چنین مبنایی، شرح و تفصیل داستان کار دشواری نبود. ولی من تا سال ۱۹۴۳ آن را ننوشتم، چون همیشه درگیر کار دیگری بودم که وقتم را می‌گرفت. در انتهای داستان، چند رویداد واقعی را هم گنجاندم، از جمله کنفرانس تهران (۸) که در زمان نوشتن داستان برگزار شد. به این ترتیب، طرح کلی داستان، پیش از آن‌که عملاً آن را بنویسم، شش سال و اندی در ذهن من بود.

قصد ندارم به شرح و تفسیر این کتاب بپردازم ــ اگر خود داستان نتوانسته باشد از عهدهٔ بیان مقصودش برآید، پس لابد ناموفق بوده است ــ منتها می‌بایست دو نکته را توضیح دهم: اول این‌که هرچند وقایع این داستان بر مبنای تاریخ واقعی انقلاب روسیه شکل گرفته است، این رویدادها به صورتی کلی و به‌اختصار پرداخت شده‌اند و ترتیب زمانی‌شان تغییر یافته است تا تناسب و توازن داستان حفظ شود. نکتهٔ دوم را بیش‌ترِ منتقدان به‌درستی درنیافته‌اند، شاید به این دلیل که به قدر کافی بر آن تأکید نکرده‌ام. شماری از خوانندگان ممکن است کتاب را با این تصور به پایان برسانند که داستان با صلح و سازش کامل خوک‌ها و آدم‌ها تمام می‌شود. ولی منظور من این نبوده است؛ برعکس، می‌خواسته‌ام داستان با حال و هوای نفسگیری از خصومت و ناسازگاری به پایان برسد، چون آن را بلافاصله بعد از کنفرانس تهران نوشتم؛ کنفرانسی که همه گمان می‌کردند شالودهٔ بهترین روابطِ ممکن میان اتحاد جماهیر شوروی و غرب را بنیاد نهاده است. من البته شخصا اعتقاد نداشتم چنین روابط حسنه‌ای چندان دوام بیاورد؛ و سیر وقایع نشان داد که خیلی هم اشتباه نمی‌کرده‌ام.

نمی‌دانم دیگر چه باید بگویم. اگر کسی به جزئیات خصوصی زندگی من علاقه‌مند باشد، باید بگویم که همسرم درگذشته است و پسری دارم حدودا سه ساله، حرفه‌ام نویسندگی است و از آغاز جنگ عموما به روزنامه‌نگاری پرداخته‌ام.

مجله‌ای که بیش‌تر مطالبم را در آن می‌نویسم تریبیون (۹) نام دارد، یک هفته‌نامهٔ سیاسی‌ـ اجتماعی که به‌طور کلی بیانگر دیدگاه‌های جناح چپ حزب کارگر بریتانیاست. از میان کتاب‌هایم، خوانندهٔ عادی شاید بیش از همه به این کتاب‌ها توجه نشان دهد (البته به شرط این‌که نسخه‌ای از آن‌ها در دسترس مخاطبان ترجمهٔ حاضر قرار داشته باشد): روزهای برمه (داستانی دربارهٔ برمه)، درود بر کاتالونیا (گزارشی از تجربیاتم در جنگ داخلی اسپانیا)، و مقالات انتقادی (مقاله‌هایی عمدتا دربارهٔ ادبیات انگلیسی پرطرفدار معاصر که بیش‌تر از منظری جامعه‌شناختی، و نه ادبی، به موضوع پرداخته است).


مزرعه‌ حیوانات

مزرعه‌ حیوانات
نویسنده : جورج اورول‌
مترجم : احمد کسایی‌پور
ناشر: نشر ماهی
تعداد صفحات : ۱۵۲ صفحه

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.