معرفی کتاب « رابینسون کروزو »، نوشته دانیل دفو

کتاب رابینسون کروزو نوشته دانیل دفو

دربارهٔ نویسنده

دانیل دفو نویسندهٔ بزرگ انگلیسی در حدود سال ۱۶۶۰ در لندن متولد شد. خانوادهٔ او از نظر عقاید مذهبی توافق چندانی با دیگر مردم انگلستان نداشتند. با این‌همه دانیل توانست در مدرسه‌ای مذهبی تحصیل کند. پس از مدتی به تجارت روی آورد و از طریق دریا و خشکی به آلمان، ایتالیا و اسپانیا سفرها کرد؛ اما در این کار ورشکست شد و به انگلستان بازگشت و چهار سال منشی محاکم حقوقی در لندن بود. در سال ۱۷۰۲ به علت نوشتن مقاله‌ای علیه دولت آن زمان دستگیر و یک سال زندانی شد. بعد از آزادی مدت‌ها به کار سیاسی مشغول بود ولی کم‌کم از سیاست کناره گرفت و به ادبیات روی آورد. در سال ۱۷۲۰ با خلق بهترین اثرش رابینسون کروزو مشهور شد و نویسندگان زیادی مانند جاناتان سویفت به پیروی از او آثاری مشابه نوشتند. دفو سرانجام در سال ۱۷۳۱ در مورفیلد درگذشت. بعد از رابینسون کروزو مهم‌ترین آثار او عبارتند از: تاریخ جنگ‌های شارل هفتم، خاطرات یک سوار، کامیابی‌ها و شکست‌های مل فلاندر مشهور و زندگی کاپیتان سینگلتون دزد دریایی

 

محسن سلیمانی


مسافرت دریایی

من در سال ۱۶۳۲ در شهر یورک انگلستان به دنیا آمدم. پدرم تاجر بود و هنگامی که خیلی ثروتمند شد، با مادرم خانم رابینسون ازدواج کرد. با این که نام خانوادگی پدرم کروتیزویر بود، همیشه به خودمان کروزو می گفتیم. به همین علت هم اسم من، رابینسون کروزو شد.
پدرم به من اجازه داد تا خوب تحصیل کنم. او می خواست حقوقدان بشوم، اما من شوق و ذوق دریانوردی داشتم و حرف های پدرم و دوستانش تصمیمِ مرا عوض نکرد. یک روز صبح، پدرم مرا صدا زد و به اتاقش برد و خیلی جدی دربارهٔ آینده ام با من صحبت کرد. او گفت اگر در خانه بمانم، همه چیز خواهم داشت. بعد، از خطرهای دریا گفت و سرانجام از من خواست که فکر دریانوردی را از سر بیرون کنم. مدتی به نصیحتش عمل کردم، اما چند هفتهٔ بعد، شوق و ذوق دریانوردی دوباره وجودم را پر کرد.
یک سال بعد، در شهر بندری هال بودم. یکی از دوستانم که می خواست با کشتی پدرش به لندن برود، از من خواست که همراهش باشم. او گفت: «این مسافرت خرجی برایت ندارد.»
آن روز اوایل سپتامبر ۱۶۵۱ بود. این بار، بدون اطلاع پدر و مادرم، با کشتی به طرف لندن رفتم.
به محض این که از بندر دور شدیم، هوا توفانی شد. من قبلاً هیچ وقت با کشتی مسافرت نکرده بودم. به همین دلیل حالم به هم خورد و ترس برم داشت. تصمیم گرفتم اگر دوباره صحیح و سالم به خشکی برگشتم، یک راست به خانه بروم و دیگر پا به کشتی نگذارم.
دو روز بعد، دریا دوباره آرام شد. شب را خوب خوابیدم و صبح حالم بهتر شد.
دوستم گفت: «حتما یکی – دو شب پیش، از بادی که می وزید ترسیدی نه؟»
گفتم: «تو به آن توفان وحشتناک می گویی باد؟!»
دوستم گفت: «توفان وحشتناک؟! این که چیز مهمی نیست. فراموشش می کنی. ببین چه هوای خوبی است!»
بعد از شش روز به یارماوت رسیدیم، اما چون باد از جهت مخالف می وزید، مجبور شدیم لنگر بیندازیم و دور از بارانداز منتظر شویم. بعد از چهار – پنج روز، دوباره بادی تند وزید. روز هشتم، آب دریا چنان بالا آمد که موج ها خود را به پهلوی کشتی می کوبیدند. ناخدا دستور داد لنگر دیگری بیندازند تا موج ها کشتی را با خود نبرند. ترس کم کم بر تمام افراد کشتی غلبه کرد.
غروب، موج ها به بالاترین حد خود رسیدند و هر دو – سه دقیقه یک بار دیوانه وار خود را به بدنهٔ کشتی می کوبیدند. ناخدا این بار دستور داد دکل جلو و دکل اصلی کشتی را ببرند. با این که کشتی مجهزی داشتیم، اما چون بار سنگینی حمل می کرد، هر بار بیش تر از پیش در آب فرو می رفت.
نیمه شب، یکی از دریانوردان خبر آورد که کشتی سوراخ شده و آب حدود یک و نیم متر از کف کشتی بالا آمده است. ناخدا دستور داد آب را با تلمبه خالی کنند. بعد هم دستور داد چند تیر توپ شلیک کنند و کمک بخواهند.
مدتی بعد، کشتیِ چراغ داری به کمک آمد و برای نجات ما قایقی به دریا انداخت. اما دریانوردان هر چه تلاش کردند، نتوانستند با قایق به ما نزدیک شوند. کارکنان کشتی، طنابی بلند به دریا انداختند و آن هاسر طناب را گرفتند و به کشتی نزدیک شدند. همگی سوار قایق شدیم و با زحمت زیاد به ساحلِ شهر کرومِر و از آن جا به بندر یارماوت رفتیم. در یارماوت مردم با مهربانی از ما استقبال کردند و لباس و پول کافی به ما دادند تا به لندن یا خانه های مان برگردیم.
اگر عاقلانه فکر می کردم، باید به بندر هال و بعد به خانه ام در یورک بر می گشتم. اما وسوسهٔ ادامهٔ سفر باعث شد که تصمیم بگیرم باز هم به ماجراجویی های خود ادامه بدهم. این بود که به لندن رفتم.


خرید کتاب با ۱۰٪ تخفیف(همه کتاب‌ها)

تجارت و اسارت

در لندن، از خوش شانسی چند دوستِ خیلی خوب پیدا کردم. یکی از آن ها، ناخدای یک کشتی بازرگانی بود و بین لندن و گینه رفت وآمد می کرد. او می خواست به گینه برود و از من درخواست کرد که با او همسفر شوم. ناخدا گفت: «این سفر برای تو خرجی ندارد. تازه اگر دوست داشته باشی، می توانی کالاهایی با خودت به گینه بیاوری و کلی سود ببری.»
من قبول کردم. بعد از خرید چهل پوند اسباب بازی و جنس های دیگری که ناخدا می گفت فروش خوبی دارند، با او به گینه رفتم. این سفر باعث شد که هم تاجر و هم دریانورد شوم. از گینه دو و نیم کیلو خاک طلا با خود به لندن آوردم و به قیمت سیصد پوند فروختم.

 

با این موفقیت، قوت قلبی پیدا کردم تا دوباره به سفر بروم، اما ناخدا چند روز پس از بازگشت ما به لندن، به طور ناگهانی درگذشت. تصمیم گرفتم دوباره با همان کشتی به گینه بروم. دویست پوند از سیصد پوندم را به بیوهٔ ناخدا سپردم و با صد پوند باقی مانده، جنس هایی خریدم تا در گینه با طلا عوض کنم. امیدوار بودم که این بار سود هنگفتی ببرم. اما بعدها معلوم شد که این سفر، شوم ترین سفر سرتاسر عمر من بوده است.
وقتی به طرف جزایر کاناری می رفتیم، کشتی دزدان دریایی تُرک، به تعقیب ما پرداخت. به ناچار سرعت کشتی را زیاد کردیم، اما کشتی دزدان تندروتر بود.
چند ساعت بعد، آن ها به کشتی ما رسیدند و حمله کردند. دزدان دریایی، در زد و خوردی که بین ما و آن ها در گرفت، سه نفر از کارکنان کشتی ما را کشتند و هشت نفر دیگر را زخمی و بقیه را اسیر کردند.
من بردهٔ ناخدای آن ها شدم. بعد از مدتی، ناخدا مرا به ساحل و خانهٔ خود برد. خدا خدا می کردم که وقتی به سفر دریایی می رود، مرا هم با خود ببرد. فکر می کردم عاقبت یک کشتی جنگی اسپانیایی او را اسیر خواهد کرد و من آزاد خواهم شد، اما وقتی اربابم به سفر دریایی می رفت، مرا در خانه می گذاشت تا مواظب باغ باشم و کارهای خانه اش را انجام بدهم.
وقتی هم که به خانه بر می گشت مرا به کشتی اش می فرستاد تا مراقب آن باشم. در خانه با کشتی، من همیشه به فرار فکر می کردم. با این حال، دو سال گذشت و فرصت فرار به دست نیاوردم. ارباب، اغلب با قایقی کوچک به خلیج نزدیک خانه اش می رفت و ماهیگیری می کرد. من و یک غلام دیگر را هم با خود می برد تا برایش پارو بزنیم. گاهی هم به جای خودش، یکی از خویشاوندانش به نام اسماعیل را می فرستاد.
از قضا یک روز، مهمان های خیلی مهمی برای ناخدای دزدان دریایی آمد. او می خواست آن ها را با کشتی به تفریح ببرد. این بود که آذوقهٔ بسیار زیادی به کشتی فرستاد، اما روز بعد تنها به کشتی آمد و گفت: «مهمان ها نمی آیند، برای شان کار مهمی پیش آمده. تو و اسماعیل مثل همیشه بروید و کمی ماهی بگیرید.»
فوری تصمیم گرفتم که فرار کنم. به همین دلیل، قایق را نه برای ماهیگیری بلکه برای سفری طولانی آماده کردم.

اول از همه به اسماعیل گفتم: «چیزی بیاور بخوریم. درست نیست به غذایی که ارباب برای مهمان ها فرستاده، دست بزنیم.»
اسماعیل گفت: «حق با توست.» و رفت تا مقداری نان قندی و آب خوردن بیاورد. در همین فاصله، من مقداری از غذاها، تفنگ، تبر، اره و چکشِ ارباب را به قایق ماهیگیری بردم و پنهان کردم.
آن گاه، من و اسماعیل و یک غلام به دریا رفتیم تا ماهی بگیریم. وقتی یکی – دو کیلومتر از ساحل دور شدیم، شروع کردیم به ماهیگیری، اما چیزی صید نکردیم.
من گفتم: «فایده ای ندارد. این جا نمی توانیم ماهی بگیریم. باید باز هم جلوتر برویم.»
اسماعیل قبول کرد و من به طرفش رفتم. فکر کرد می خواهم روی پارو خَم شوم، اما به جای برداشتن پارو، او را به داخل آب پرت کردم. اسماعیل فوری روی آب آمد و به طرف قایق شنا کرد. تفنگی را که پنهان کرده بود، برداشتم و به طرف او گرفتم و گفتم: «برو به طرف ساحل. اگر جلو بیایی، شلیک می کنم.»
اسماعیل مدتی به من خیره شد. انگار باور نمی کرد. اما بالاخره برگشت و شناکنان به طرف ساحل رفت.
من به غلام که نامش زوری بود گفتم: «زوری! اگر به من وفادار باشی، کاری می کنم که آدم مهمی بشوی. اما اگر به من خیانت کنی، تو را به دریا می اندازم.»
زوری لبخندی زد و قول مردانه داد که به من وفادار باشد.
وقتی هوا تاریک شد، بادبان کشیدیم و در امتداد ساحل پیش رفتیم. دریا آرام بود. باد خوبی می وزید و ما را جلو می برد. ساعت سه بعدازظهر روز بعد، حدود دویست و پنجاه کیلومتر از خانهٔ ناخدای دزدان دریایی دور شده بودیم. می خواستم کاملاً مطمئن شوم که در امان هستم. به همین دلیل، نه به ساحل می رفتم و نه لنگر می انداختم. اما پنج روز بعد، فکر کردم که حتی اگر یک کشتی به تعقیب ما آمده باشد، از تعقیب مان دست برداشته است.
یک روز غروب، در دهانهٔ رودخانه ای کوچک لنگر انداختم. می خواستم صبر کنم تا هوا تاریک شود و بعد به ساحل بروم، اما شب، زوری از صدای پارس و زوزهٔ حیوان های وحشی هراسان شد و التماس کرد که به ساحل نروم.
آب خوردن نداشتیم و مجبور بودیم که به ساحل برویم. این بود که صبح روز بعد، زوری گفت: «من می روم ساحل، شما مواظب قایق باشید.»
من فکر کردم بهتر است هر دو برویم. کوزه و تفنگ را برداشتم و با زوری برای پیدا کردن چشمهٔ آب شیرین به ساحل رفتیم. من مستقیم در خشکی پیش رفتم و زوری کنار ساحل به راه افتاد. طولی نکشید که زوری دوان دوان برگشت. فکر کردم حتما حیوانی درّنده در حال تعقیب اوست. فوری به طرفش رفتم، اما وقتی به او نزدیک شدم، دیدم حیوان کوچکی را شکار کرده و روی دوشش انداخته است.

***

در طول سفر، چند بار مجبور شدیم برای پیدا کردن آب شیرین به ساحل برویم. یک بار صبح زود، وقتی نزدیک ساحل بودیم، زوری یک شیر دید.
گفتم: «می توانی به ساحل بروی و با چند گلوله، شیر را بکشی؟»
زوری وحشت کرد و گفت: «من؟! نه، نمی توانم، فوری مرا یک لقمه می کند.»
چیزی نگفتم. تفنگ را به طرف شیر گرفتم و با دقت نشانه گیری کردم. متاسفانه اولین تیرم به پای شیر خورد و استخوان پای حیوان را شکست. شیر روی سه پایش بلند شد و غرش وحشتناکی کرد. دوباره به او شلیک کردم و این بار گلوله به سرش خورد. البته نمی توانستیم گوشت شیر را بخوریم، اما پوستش به دردمان می خورد. با زوری به ساحل رفتیم و تا شب، پوست شیر را کندیم. بعد پوست را در قایق پهن کردم. دو روز بعد که خشک شد، توانستم آن را به عنوان تشک زیر خودم بیندازم.
ما به طرف جنوب رفتیم. سه هفته گذشت. یک روز ناگهان زوری داد زد: «ارباب، ارباب! یک کشتی بزرگ.»

***

به طرفی که او نشان می داد نگاه کردم. یک کشتی بزرگ پرتغالی دیده می شد. با سرعت به طرف کشتی رفتیم. خوشبختانه یک نفر روی عرشهٔ کشتی با دوربین ما را دید و کشتی سرعتش را کم کرد. سه ساعت طول کشید تا با تقلای زیاد توانستیم به کنار کشتی برسیم و طنابی را که یکی از دریانوردها پایین انداخته بود بگیریم.

غرق شدن کشتی

از این که دوباره آزاد شده بودم، آن قدر خوشحال بودم که همهٔ اسباب و اثاثیه ام را به ناخدا تقدیم کردم، اما ناخدا قبول نکرد.

شتی به برزیل می رفت.

ناخدا گفت: «وقتی به برزیل رسیدیم، می توانی تمام اثاثیه ات را با خودت ببری. درست است که جان تو را نجات داده ام، اما من هم دوست دارم که اگر روزی خودم دچار چنین سرنوشتی شدم، دیگران نجاتم بدهند.» بعد پرسید: «قایقت را چند می فروشی؟»
گفتم: «هر چه قدر که شما بفرمایید.»
ناخدا هشتاد سکهٔ نقره داد و قایق را از من خرید. زوری را هم به شصت سکهٔ نقره خرید، اما قول داد که پس از ده سال او را آزاد کند.
سه هفته بعد به برزیل رسیدیم. ناخدا نه تنها پولی بابتِ کرایهٔ سفر از من نگرفت، بلکه پوست شیر را هم به چهل سکهٔ نقره از من خرید.
در برزیل چند ماهی به کشت چغندر قند پرداختم و آن قدر از این کار خوشم آمد که تصمیم گرفتم کشاورزی کنم. باید بقیهٔ پولم را هم از لندن به برزیل منتقل می کردم. دوست مهربانم، ناخدای کشتی پرتغالی، قول داد کمکم کند.
او گفت: «اگر نامه ای به من بدهی، برای بیوهٔ ناخدا در لندن می برم و پولی را که پیش او گذاشته ای می گیرم. وقتی خواستم دوباره به برزیل برگردم، با آن پول، کالاهایی را که می توانی این جا بفروشی و سود ببری، می خرم و می آورم.»
وقتی ناخدا به انگلستان رفت، من هر چه می توانستم زمین خریدم. همسایه ای پرتغالی داشتم که وضعش شبیه من بود. ابتدا ما برای خورد و خوراک خودمان، چیزهایی کاشتیم. وقتی زمین زیادی را آمادهٔ کشت کردیم، توتون کاشتیم. من قطعه زمین بزرگ تری را آماده کردم تا در زمانی مناسب نیشکر بکارم. اما دستِ تنها بودم و از دادن زوری به ناخدا، خیلی ناراحت بودم.
ناخدا به قولش وفا کرد و با نصف پولم، پارچه های نفیس و کالاهای باارزشی خرید و به برزیل آورد. من به راحتی آن ها را فروختم و با سودی که بردم، سه نفر را اجیر کردم تا در کارهای خانه و کشاورزی به من کمک کنند.
چهار سالی در برزیل بودم و زبان پرتغالی را خوب یاد گرفتم.
در این مدت، با تعدادی از کشاورزان و تاجران بندر سان سالوادور هم آشنا شدم. اغلب، وقتی با آن ها صحبت می کردم، داستان سفرهای تجاری ام را به گینه، برای شان تعریف می کردم و می گفتم که در آن جا به راحتی می شود مهره و اسباب بازی و قیچی را با خاک طلا و عاج فیل عوض کرد. کشاورزان هم وقتی شنیدند که می شود غلامانی را از گینه آورد و در زمین های کشاورزی به کار گرفت، خیلی خوشحال شدند.
چندی بعد، سه نفر از کشاورزان به دیدنم آمدند و گفتند که خیلی دستِ تنها هستند و واقعا به کارگر احتیاج دارند. بعد، از من خواستند که به گینه بروم و برای شان غلام بیاورم. در عوض، آن ها نه تنها خرج سفرم را می پرداختند، بلکه نیمی از غلامان را به خودم می بخشیدند.
پیشنهاد خوبی بود و من قبول کردم. زمین ها و اموالم را به آن ها سپردم و روزی که کشتی حاضر شد، عازم گینه شدم.
ده روز بعد، از خط استوا گذشتیم. اما چنان توفان سهمگینی درگرفت که تا دو هفته نتوانستیم کشتی را هدایت کنیم. باد و توفان، ما را به هر جا که می خواست می برد. وقتی دریا آرام شد، به نقشه های مان نگاه کردیم و به این نتیجه رسیدیم که نزدیک یکی از جزایر هند غربی (۱) هستیم. این جزایر در سمت شمال غربی کشتی قرار داشت و ما به همان طرف رفتیم، اما قبل از رسیدن به جزایر، باز هم توفانی شدید درگرفت و ما را از مسیر خود منحرف کرد.
چند روز بعد، یکی از افراد کشتی فریاد زد: «خشکی، خشکی!»
همه دوان دوان روی عرشه رفتیم. اما ناگهان کشتی در شن فرو رفت و تکان شدیدی خورد. باد می غرید و موج ها با شدت به بدنهٔ کشتی می خوردند و آب دریا روی عرشه می ریخت. فکر کردیم طولی نخواهد کشید که کشتی در آن دریای توفانی، تکه تکه خواهد شد. خوشبختانه باد کمی فروکش کرد. رفتیم تا قایقی را که در عقب کشتی بود به آب بیندازیم، اما موج ها آن را خرد کرده بودند. قایق دیگری در عرشه بود. آن را به آب انداختیم و هر یازده نفر سوار آن شدیم و پارو زنان به طرف خشکی رفتیم. هنوز زیاد از کشتی دور نشده بودیم که موجی بلند از پشت سر رسید، قایق را هم چون پر کاهی برداشت و به جلو پرتاب کرد و همگی ما را به دریا انداخت.


کتاب رابینسون کروزو نوشته دانیل دفو

کتاب رابینسون کروزو
بر اساس تلخیص از مری کالورت
نویسنده : دانیل دفو
مترجم : محسن سلیمانی
ناشر نشر افق
تعداد صفحات ۱۵۲ صفحه

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.