همه چیز در مورد فیلم برخورد نزدیک از نوع سوم – نکاتی که احتمالا نمی‌دانستید – Close Encounters of the Third Kind (1977)

کارگردان: استیون اسپیلبرگ. نویسنده فیلمنامه: اسپیلبرگ؛ بر اساس کتاب تجربه بشقاب پرنده (۱۹۷۲) نوشته دکتر آلن جی. هاینک. بازیگران: ریچارد دریفوس (روی نیری)، فرانسوآ تروفو (کلود لاکومب)، تری گر (رانی نیری)، ملیندا دیلون (جلین گایلر)، باب بالابان (دیوید لافلین)، جی. پاتریک مک نامارا (مدیر پروژه)، وارن جی. کمرلینگ (وایلد بیل)، فیلیپ دادز (ژان کلود)، کری گانی (بری گایلر)، شاب بیشاب (براد نیری)، آدرین کمپبل (سیلویا نیری)، جاستین دریفوس (توبی نیری). تهیه کنندگان: جولیا فیلیپس، مایکل فیلیپس. محصول: کمپانی‌های کلمبیا و برادران وارنر. مدت: ۱۳۲ دقیقه. بودجه: ۲۰ میلیون درلار. فروش: ۱/۱۷۱ میلیون دلار.

اسکارها:

  • بهترین فیلمبرداری: ویلموس ژیگموند.
  • بهترین تدوین صدا و جلوه های صوتی: فرانک وارنر، رابرت نادسن، رابرت جی. گلوس، وان مک داگل، جین سی. کانتاما.

نامزدهای اسکار:

  • بهترین بازیگر زن نقش دوم: ملیندا دیلون
  • بهترین کارگردان: استیون اسپیلبرگ.
  • بهترین تدوین: مایکل کان.
  • بهترین موسیقی اریژینال: جان ویلیامز.
  • بهترین طراحی صحنه و دکور: جو آلوز، دانیل ا. لومینو، فیل آبرامسن.
  • بهترین جلوه‌های ویژه: روی آربوگاست، داگلاس ترامبال، ریچارد یورسیچ.

سایر برندگان اسکار ۱۹۷۷:


خرید کتاب با ۱۵٪ تخفیف(همه کتاب‌ها)
  • بهترین فیلم: آنی هال.
  • بهترین کارگردان: وودی آلن (آنی هال).
  • بهترین بازیگر مرد: ریچارد دریفوس (دختر خداحافظی).
  • بهترین بازیگر زن: دایان کیتون (آنی هال).
  • بهترین بازیگر مرد نقش دوم: جیسون رودباردز (جولیا).
  • بهترین بازیگر زن نقش دوم: وسنا ردگریو (جولیا).

صورت واقعی قصه‌های پریان

آن موسیقی سحرآمیز، آسمانی پر ستاره، نورهایی که می‌رقصند و چشمک می‌زنند و قله کوهی عظیم و آتشفشان مانند، که شخصیت‌های فیلم به طرز مرموزی به سویش کشیده شده‌اند، پس زمینه مهم‌ترین فیلم علمی/ تخیلی معاصر را تشکیل می‌دهد. یکی از آن فیلم‌هایی که سبک کلاسیک‌های علمی/ تخیلی دهه ۱۹۵۰ را خیلی خوب ضبط کرده و انتقال داده است. آمیزه‌ای از روزی که زمین از حرکت بازایستاد (۱۹۵۱) و شمال از شمال غربی (۱۹۵۹)، برخورد نزدیک ما را غرقه در خوشی و سعادتی سحرآمیز می‌نماید.

خلاصه داستان

پسر بچه‌ای (کری گانی) از خواب بیدار می‌شود و می‌بیند میمون اسباب‌بازی سنج‌زن و سایر اسباب‌بازی‌هایش در اتاق خوابش به راه افتاده و قیل و قالی به راه انداخته‌اند. در حالی که مادرش صدایش می‌زند، پسرک انگار سورپریزی منتظرش باشد شاد و خوشحال به طرف حیاط می‌دود. با روی نیری برقکار (ریچارد دریفوس) از طرف شرکتش تماس می‌گیرند و مامورش می‌کنند درباره قطع برق منطقه تحقیق کند. «روی» توی جاده و در حال رانندگی، از نور خیره کننده یک بشقاب پرنده مادر چشم‌هایش خیره می‌ماند. نیری از فکر اتفاقی که در شرف وقوع است، تقریبا عقلش را از دست می‌دهد و تلاشش برای جسمیت بخشیدن به ذهنیات سمج درونی‌اش، خانواده‌اش را به وحشت می‌اندازد؛ او این کار را ابتدا با کرم ریش‌تراشی، سپس با پوره سیب‌زمینی و دست آخر با گل و لای توی حیاط انجام می‌دهد. او فریاد می‌زند: «من باید بدانم.» در همین حال ماموران امنیتی کوشش می‌کنند تا با پخش گازهای کشنده، مردم را از فکر سرک کشیدن از آن منطقه منصرف نمایند. دانشمندی فرانسوی از یک سلسله نت‌های موسیقی رازگشایی می‌کند که به سفر بشقاب پرنده‌ها به سیاره ما ربط دارند و به کمک همان نت‌ها است که بشقاب پرنده‌های مادر را که نیت‌های خیر هم دارد، به طرف زمین جلب می‌کند. وقتی بشقاب پرنده بر زمین می‌نشیند، روی و داوطلبان دیگر توسط موجودات فرشته‌گونه فضایی مورد استقبال قرار می‌گیرند و همراه با یک نوای موسیقی بهشتی به پرواز در می‌آیند.

توضیح: اسپیلبرگ که از قسمت میانی فیلم راضی نبود و به نظرش آشفته و نامفهوم می‌رسید، فیلم را دوباره تدوین و در سال ۱۹۸۰ تحت عنوان نسخه ویژه وارد بازار کرد.

بازیگران

*ریچارد دریفوس: در برخورد نزدیک از نوع سوم دریفوس با بازی با پوره سیب‌زمینی‌اش تصویر خود را در ذهنیت مشترک ما حک کرد. وی قبل از آن با هنرنمایی فوق العاده‌اش در نقاشی‌های دیواری آمریکایی (۱۹۷۳)، کارآموزی ادی کراویتز (۱۹۷۴) و دختر خداحافظی (۱۹۷۷)- که به خاطرش اسکاری هم برد- نظر ما را به سوی خود جلب کرده بود و بعدها این کار را با مردان حلبی (۱۹۸۷) هم ادامه داد. دریفوس چند سالی با مشکل اعتیاد دست و پنجه نرم می‌کرد و وقتی سرانجام خود را از شر آن خلاص نمود با آس و پاس در بورلی هیلز دوباره به عالم سینما بازگشت. وی این اواخر در یک سریال تلویزیونی جوانمرگ به نام آموزش مکس بیکفورد در نقش یک استاد رئوف و مهربان ظاهر شد.

*فرانسوآ تروفو: کارگردان فرانسوی، با برخورد نزدیک برای نخستین بار در فیلمی آمریکایی بازی می‌کرد. انتخابش متناسب با نقشش بود چون تروفو در فیلم‌های خودش نیز حیرانی و شگفتی آدم‌ها را در زندگی‌های روزمره‌شان نشان می‌دهد. تروفو به خاطر سه‌گانه‌ای که درباره جوانی رویابین به نام آنتوان دوآنل (و در واقع خودش) ساخته و ژان- پی‌یر لئو نقشش را ایفا می‌کند، شهرت دارد. حضور تروفو در برخورد نزدیک نوعی جهانشمولی به فیلم بخشیده است.

میلندا دیلون: به خاطر بازی‌اش در برخورد نزدیک و بعدا در بدون قصد ارتکاب جرم (۱۹۸۱) نامزد جایزه اسکار شد. از آن زمان تا به امروز دیگر عملا خبری از او نیست و از عالم سینما ناپدید شده است.

*تری گر: همسر با تجربه برخورد نزدیک زندگی حرفه‌ای پرباری داشت. پس از تیپ‌سازی‌هایش در مکالمه و فرانکنشتین جوان (هر دو در ۱۹۷۴) و نقش‌هایی مهم در فیلم‌های معتبر دیگر، به خاطر بازی‌اش در توتسی (۱۹۸۲) نامزد اسکار شد. بخش اعظم فعالیتش در این بیست سال اخیر به تلویزیون محدود بوده است.

کارگردان:

با آنکه ما برخورد نزدیک را دوست داریم ولی کارگردانش، استیون اسپیلبرگ، آن را دست کم می‌گیرد. اسپیلبرگ که حالا دیگر بزرگ شده و خودش هم بچه‌هایی دارد، می‌گوید: «بیست سال بعد، به برخورد نزدیک نگاه می‌کنم و مقدار زیادی ساده‌لوحی و ساده‌انگاری در آن می‌بینم؛ جوانی‌ام را می‌بینم، خوش‌بینی نسنجیده‌ام را می‌بینم و می‌بینم که چقدر تغییر کرده‌ام. به برخورد نزدیک نگاه می‌کنم و سفر پرفراز و نشیب و آرمان‌گرایانه و دلچسب مردی را می‌بینم که برای دنبال کردن رویاها یا وسوسه‌هایش، از همه چیز چشم می‌پوشد… در سال ۱۹۹۷ هرگز برخورد نزدیک را به روش ۱۹۷۷ نمی‌ساختم… منظور این است که این حسن و امتیاز بزرگ جوانی بود. این همان فیلمی است که وقتی آن را می‌بینم، پیر شدنم را حس می‌کنم». ولی سحر و جادوی فیلم باقی مانده است. دقت اسپیلبرگ به جزئیات از دیدگاه جولیا فیلیپس تهیه کننده به دور نمانده که درباره کارگردان پرحوصله‌اش می‌گوید: «خیلی از کارگردان‌ها به نکات ریز فیلمشان توجه دارند ولی هیچ کارگردانی به خوبی اسپیلبرگ سیرکش را این قدر خوب نمی‌گرداند.» او چند سال بعد، همان مضمون برخورد نزدیک را در ئی. تی: موجود ماورا زمینی (۱۹۸۲) بسط و گسترش خواهد داد.

پشت صحنه

  • فیلمنامه را در اصل پل شریدر نوشت ولی از آنجا که اسپیلبرگ تغییرات زیادی در آن داد اجبارا و بی‌رودربایستی اسپیلبرگ نام خودش را در عنوان‌بندی به عنوان فیلمنامه‌نویس آورد.
  • در برخورد نزدیک، «ستارگان» سایر فیلم‌های اسپیلبرگ و دوستانش نقش‌هایی گذری دارند از جمله روبات R 2- D2 که در جنگ‌های ستاره‌ای (۱۹۷۷) نقش دارد و کوسه آرواره‌ها (۱۹۷۵) که وقتی جولین در مخفیگاهش در کوهستان برای نخستین بار سفینه مادر را می‌بیند، قابل رویت است.
  • صحبت ارجاع به خود و دوستان پیش آمد، وقتی روی نیری مقاله‌ای درباره بشقاب پرنده‌ها را از توی روزنامه قیچی می‌کند، دو مطلب نیز درباره جنگ‌های ستاره‌ای در کنارشان به چشم می‌خورند.
  • اسپیلبرگ سر و شکل سفینه مادر را از پالایشگاهی نفتی الهام گرفت که در هند موقع فیلمبرداری دیده بود.
  • ویلموس ژیگموند مدیر فیلمبرداری، صحنه‌های موجودات فضایی را مخصوصا زیادی نور داد تا مبهم و نامشخص به نظر برسند. وقتی جولیا فیلیپس تهیه کننده، فیلم را دید تصور کرد ژیگموند خراب کرده و دستور داد نگاتیوها را دوباره چاپ کنند. روز بعد، ژیگموند خشمگین دوباره به لابراتوار دستور داد که فیلم را همانطور که ابتدا خواسته بود ظاهر نمایند.
  • برخورد نزدیک رکورددار استفاده از فیلمبردار و مدیران فیلمبرداری است. اگر آنهایی را هم که روی نسخه ویژه فیلم کار کرده‌اند به حساب آوریم، می‌کند یازده نفر.

قرار بود چی بشه؟ چی شد

نقش روی نیری ابتدا به استیو مک کوئین، داستین هافمن و جین هکمن پیشنهاد شده بود.

جملات به یاد ماندنی

«هر ماه آسمان بر سرم خراب می‌شود و به خود می‌آیم و می‌بینم دلم می‌خواهد فیلمی دیگر بسازم.»

اسپیلبرگ

«فکر می‌کنم که اینترنت بر تمامی صنعت‌های سرگرمی تاثیری عمیق خواهد گذارد. همه ما کارهایمان از را از دست می‌دهیم و به اینترنت روی می‌آوریم و سعی می‌کنیم که مخاطبان خود را از آن طریق دست و پا کنیم».

اسپیلبرگ

«فکر نمی‌کنم بازیگری در سینما، الزاما نوعی موفقیت تکنیکی باشد. ستاره شدن در عالم سینما، رفاقتی است که بین مخاطب و بازیگر به وجود می‌آید. مثل زمانی که به کسی برمی‌خورید و در آنی بین شما ارتباط برقرار می‌شود».

ریچارد دریفوس

نظر منتقدها

وینسنت کنبی (نیویورک تایمز): «۴۰- ۳۰ دقیقه آخر لب کلام فیلم را در خود خلاصه دارد… این سکانس که زیباتر از آن را از ۲۰۰۱: اودیسه فضایی به این سو ندیده‌ام، طوری طراحی شده که یک تجربه مذهبی از نوع سوم را به بیننده انتقال دهد.»

صحنه فراموش نشدنی

وقتی شرکت برق، کارمندش روی نیری را به ماموریت می‌فرستد تا درباره قطع برق منطقه تحقیق نماید، روی در جاده راه گم می‌کند. در حالی که سرش را توی نقشه‌ای فرو برده، با خود می‌خندد و می‌گوید: «کمک، گم شده‌ام». دیری نگذشته که توده‌ای نور در پشت سرش ظاهر می‌شود. او که در بدو امر تصور کرده نور به اتومبیلی تعلق دارد که به او نزدیک می‌شود، به طرف نور دست تکان می‌دهد ولی در عوض، نور شدت می‌گیرد و همچون موشکی به بالای سر وانتش صعود می‌کند. او که تکان خورده، مثل فنر از جا می‌پرد. نور چراغ قوه‌اش به تعدادی صندوق پستی کنار جاده می‌افتد که تکان می‌خورند و انگار زلزله آمده باشد، عقب و جلو می‌روند. ناگهان نوری خیره کننده او را فرا می‌گیرد و اشعه‌های رنگی در پشت سرش ظاهر می‌گردند و صدای موسیقی بلندی فضای درون وانت را پر می‌کند. سپس همانطور که ناگهان آن سر و صدا و آشفتگی به وجود آمده بود، ناگهان فروکش می‌کند و سکوت کر کننده‌ای برقرار می‌شود که فقط پارس سگی در دوردست آن را می‌شکند. درست زمانی که روی تصمیم گرفته به راهش ادامه دهد، از شیشه جلوی اتومبیلش شئ پرنده عظیمی را می‌بیند. ستون نور تندی از درون آن شئ بیرون می‌تابد. سپس ناغافل همه چیز به شکل عادی‌اش باز می‌گردد، رادیو روشن می‌شود و او سیل اخباری به گوشش می‌خورد درباره کسانی که اشیاء پرنده دیگری را در جاهایی دیگر دیده‌اند.

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.