معرفی فیلم بزرگ کردن بیبی و شرح داستان آن – Bringing Up Baby (1938)

-ببین سوزان، این‌طور نیست که دوستت نداشته باشم، چون وقتی تنها میشم به شکل عجیبی هَوَست رو می‌کنم، اما – خب واقعیت اینه که تا حالا هیچ‌وقت تنها نبودم.

دکتر دیوید هاکسلی (کری گرانت)

نویسندگان فیلمنامه: دادلی نیکولز و هِیگار وایلد

براساس داستانی از هِیگار وایلد


خرید کتاب با ۱۰٪ تخفیف(همه کتاب‌ها)

کارگردان: هاوارد هاکس

یک دیرینه‌شناسِ حواس‌پرت در حین جستجو برای یافتن استخوانِ کمیاب یک دایناسور با دختری عجیب و غریب و پلنگ خانگی او آشنا می‌شود.

بزرگ کردن بیبی، که در آغاز با شکست تجاری روبه‌رو شد، اکنون به اثری کلاسیک درکمدی اسکروبال تبدیل شده است. کمدی اسکروبال، مثل میدان بازی بیسبال، پیچهای غیرمنتظره‌ای دارد و دنیای آشفته و به هم ریخته‌ای را به نمایش می‌گذارد که در آن زنِ پرحرف و فریبکار (و معمولاً از طبقه بالا) بر مرد تسلط دارد. در این فیلم، وارثی به نام سوزان وَنس یک دیرینه‌شناس معمولی به نام دیوید هاکسلی را به درون دنیای خود می‌کشد، دنیایی که در آن دیوید رفته‌رفته تسلط خود را بر تمام چیزهایی که دنیای عادی‌اش را تعریف می‌کنند از دست می‌دهد: حرفه، جنسیت، هویت و سلامت عقلی او. دیوید، اسیرِ فریبکاری‌های سوزانِ دغلباز، تبدیل به مجنونی در دنیای جنون‌آمیز او می‌شود. دیوید در آغاز سه سفر را با هم طی می‌کند:

  • پیدا کردن استخوانِ ترقوه بین دو دنده، که استخوانی کمیاب است و اسکلت برونتوزوروس او را کامل می‌کند.
  • گرفتن کمک یک میلیون دلاری برای موزه.
  • ازدواج با نامزدش آلیس.

سوزان با نگاهی که نسبت به عشق دارد، وقتی از سفر دیوید مطلع می‌شود، خود را در مسیر حرکت دیوید می‌اندازد تا مانع از ازدواج قریب الوقوع وی شود. سوزان از صمیم قلب دوست دارد به دیوید برای گرفتن کمک مالی و یافتن استخوان کمک کند، اما این یک کمدی اسکروبال است. سفری که می‌توانست خیلی ساده برگزار شود تبدیل به یک ماجرای جنون‌آمیز با گرفتاریهای فزاینده می‌شود. سوزانِ دغلباز به شکل مؤثری دیوید را از تمام چیزهایی که دنیای عادی وی را می‌ساخت محروم می‌کند و او را به سلول زندان می‌فرستد. اما دیوید از بلندای این موضع مسلط در اعماق دنیای اسکروبال خود، اکسیر حقیقی را که در جستجویش بود می‌یابد و آن را به خانه می‌آورد.

دکتر دیوید هاکسلی، دیرینه‌شناسِ موزه تاریخ طبیعیِ استوی وِسانت، تلگرافی دریافت می‌کند که از محل آخرین استخوان اسکلت برونتوزوروس او خبر می‌دهد. چهار سال کار سخت با این اکسیر کامل می‌شود (مسئله بیرونی او). جالب اینکه این استخوان فردای آن روز به دست دیوید خواهد رسید، که روز ازدواج او با آلیس است. آلیس به‌عنوان دستیار دیوید اصرار دارد که ازدواج آنها در خدمت حرفه دیوید باشد، حتی اگر این به معنای فدا کردن ماه‌عسل و هرگونه «گرفتاری» خانوادگی باشد. دیوید از این قضیه رنج می‌برد، که نشانگر مسئله درونی او برای یافتن یک رابطه ارضاکننده است.

دیوید یک مسئله بیرونی دیگر هم دارد و آن تلاش برای به دست آوردن یک کمک مالی به موزه است که از طرف خانم کارلتون رَندوم اهدا شده است. دیوید با وکیل خانم رَندوم، پیبادی، گلف‌بازی می‌کند. این نگهبان آستانه دلایل احتمالی برای هزینه کردنِ پول خانم رَندوم را ارزیابی می‌کند، اما پیبادی از حرف زدن در مورد مسائل اقتصادی در حین بازی گلف امتناع می‌کند. آنها باید موقع ناهار در این‌باره صحبت کنند. اما ورود سوزان وَنس، وارث عجیب و غریب، و یک رشته برخوردهای جنون‌آمیز، دعوتهایی به ماجرا، سفرهای دیوید را از مسیر خود منحرف می‌کند.

دیوید ضربه پیچ‌داری می‌زند، اما متوجه می‌شود که سوزان وَنس به اشتباه دارد توپ گلف او را می‌زند. این برخورد، که نخستین برخورد آنهاست، دعوت به رمانس آنها، نشان می‌دهد که چگونه کمدی می‌تواند از یک سوءتفاهم ساده به یک موقعیت مرگ و زندگی برسد. هردو تا حد مرگ از مالکیت خود بر توپ گلف دفاع می‌کنند. جنگ بر سر توپهای گلف به اشتباه گرفتن ماشینها می‌انجامد، که دیوید را بیشتر از پیبادی دور می‌کند، و در نقطه اوج آن سوزان ماشین دیوید را می‌راند در حالی‌که دیوید روی رکاب آن ایستاده.

آنها مجدداً در هتل ریتس پلازا با هم ملاقات می‌کنند. دیوید آن‌چنان در فکر ملاقات با پیبادی است که پایش روی یکی از زیتونهای مارتینی سوزان می‌رود و زمین می‌خورد. دیوید ماجرای میدان گلف را به یاد دارد و لذا فوراً از سوزان دور می‌شود، اما این دو برخورد الگویی را در ذهن سوزان به وجود می‌آورد. سوزان نظر روانپزشکی را می‌پرسد که پشت یکی از میزها غذا می‌خورد. این استاد می‌گوید که دیوید به سوزان دلبستگی پیدا کرده.

دیوید از پذیرفتن نظر استادِ سوزان امتناع می‌کند. اما برخوردهای آنها، که در واقع یک رشته دعوتها و امتناعهاست، بسرعت «صمیمی‌تر» و ویران‌کننده‌تر می‌شوند. سوزان تصادفاً لباس رسمی دیوید را پاره می‌کند و دیوید هم اشتباهاً پشت لباس سوزان را جر می‌دهد. طولی نمی‌کشد که دیویدِ جنتلمن از شرافت سوزان دفاع می‌کند و او را در مقابل نگاه حیرت‌زده و گیج پیبادی بسرعت تا بیرون مشایعت می‌کند.

سوزان در حین مرمت کردن لباس دیوید به مسائل بیرونی دیوید پی می‌برد. پیبادی از دوستان قدیمی خانواده سوزان است و او با کمال میل پیشنهاد می‌کند که با استفاده از قدرتهای ویژه خود، دیوید را به خانه پیبادی ببرد. اما دیوید باید نامزدش آلیس را در کارنگی هال ببیند (یک امتناع). سوزان، که سفر خود را برای به دست آوردن دل دیوید (مسئله درونی او) ادامه می‌دهد. اصرار می‌کند که آلیس می‌تواند صبر کند تا دیوید به دیدن پیبادی برود. کمک سوزان نتیجه‌ای جز بدتر کردن رابطه دیوید با پیبادی برود. کمک سوزان نتیجه‌ای جز بدتر کردن رابطه دیوید با پیبادی ندارد. سوزان بعد از اینکه موفق نمی‌شود پیبادی را با زدن مشتی سنگریزه به پنجره اتاقش بیدار کند، چیز بزرگتر را امتحان می‌کند و خود او را با یک تکه‌سنگ هدف قرار می‌دهد. دیوید از این ملوّن دغلباز خسته شده است. گرچه اعتراف می‌کند که به او علاقه‌مند شده، اما قصد دارد با آلیس ازدواج کند، دیوید با قاطعیت و متانت به سوزان بدرود می‌گوید (امتناع)، و با صورت به زمین می‌خورد.

دیوید صبح روز ازدواجش استخوان ترقوه بین دنده‌ای را دریافت می‌کند و ترتیبی می‌دهد تا آلیس را همراه با این اکسیر در موزه ملاقات کند. اما سوزان تماس می‌گیرد و از او می‌پرسد آیا پلنگی را که برادرش تازه از برزیل فرستاده نیاز ندارد. دیوید از اینکه باز هم با او سر و کار داشته باشد امتناع می‌کند، اما سوزان با حقه کاری می‌کند که دیوید فکر کند پلنگ به او حمله کرده. دیوید که فریادهای کمک سوزان را باور کرده (یک بحران عاطفی)، برای کمک به او می‌شتابد و به حقه‌بازی او پی می‌برد- و با پلنگ، بیبی، روبرو می‌شود. سوزان به دیوید اطمینان می‌دهد که بیبی مثل یک بچه گربه بی‌آزار است. بیبی حتی سگها و موسیقی را دوست دارد، خصوصاً ترانه «به تو هیچ‌جیز نمی‌توانم بدهم مگر عشق، کوچولو». بیبی بلافاصله از دیوید خوشش می‌آید، که سفر آنها را به کانِتیکات برای بردن پلنگ به مزرعه خاله الیزابت راحت‌تر خواهد کرد. اما دیوید فقط در فکر دو چیز است: کامل کردن اسکلت برونتوزوروس و ازدواج. دیوید از رفتن با او امتناع می‌کند، اما بیبی هیچ شکل دیگری را قبول ندارد و سرانجام او را وادار به عبور از آستانه و سوار شدن به ماشین سوزان و حرکت به سوی کانِتیکات می‌کند.

دیوید، که به درون دنیای ویژه سوزان (برای باز داشتن دیوید از ازدواج) پرتاب شده، با یک مرحله آزمون روبه‌رو می‌شود که در آن تسلط خود را بر دنیای عادی‌اش از دست می‌دهد و لحظه به لحظه بیشتر در دنیایی عجیب و غریب و مضحک فرو می‌رود که بازگشتی ندارد.

  • سوزان از پشت به کامیونِ حمل مرغ می‌زند و دیوید باید پول «غذای» بیبی را بدهد. بعداً دیوید باید از قصابی سی پوند گوشت راسته بخرد.
  • وقتی بالاخره به مزرعه خاله الیزابت می‌رسند و بیبی صحیح و سالم در اصطبل اسبها قرار می‌گیرد، دیوید آماده بازگشت به نیویورک می‌شود.
  • دیوید به حمام می‌رود و سوزانِ دغلباز لباسهایش را می‌دزدد.
  • دیوید، که به اجبار روب‌دوشامبر زنانه پوشیده، جلوی خانه الیزابت دچار به‌هم‌ریختگی عصبی می‌شود و برای یافتن لباسهایش با داد و هوار بیرون می‌رود.

سوزان در مواجهه با بحران عاطفی خود، عشقش را دنبال می‌کند و او را درحالی می‌یابد که مشغول تقلّا با لباسهای خیلی کوچکتر از سایز خود است، اما دیوید مصمم به فرار از این دنیای ویزه و جبران خسارتی است که سوزان بر دنیای عادی‌اش وارد کرده. سوزان به دیوید اعتراف می‌کند که کلید حل مشکلات دیوید خاله اوست. او در واقع همان خانم کارلتون رَندوم مسئول کمک مالی به موزه است. دیوید که خود را پیش این زن خجالت‌زده کرده، حالا باید بسرعت خارج شود، طوری‌که خاله الیزابت استخوان دایناسور را می‌دزدد و مانع از بازگشت او به دنیای عادی می‌شود. مرحله آزمون دیوید تبدیل به یافتن استخوان گمشده می‌شود. او به قدرت ویژه سوزان اعتماد می‌کند تا مگر او سگ را به بیرون آوردن استخوان از زیر خاک متقاعد کند، اما در نهایت تعداد زیادی چاله و انبوهی از کفشهای دفن‌شده نصیبش می‌شود، بی‌آنکه استخوان ترقوه بین دنده‌ای را بیابد.

خاله الیزابت از سوزان درباره سفر عشق او با این مرد عجیب و غریب پرس‌وجو می‌کند، اما سوزان تأکید می‌کند که آنها قرار است با هم ازدواج کنند (گرچه هنوز او را نمی‌شناسد.) او برای دفاع از دیوید، هویت تازه‌ای به عنوان یک شکارچی بزرگ، آقای بون، برایش دست‌وپا می‌کند.

سوزان هیچ حرفی درباره هویت تازه دیوید به او نمی‌زند و درحالی‌که مرحله آزمون با شتاب ادامه می‌یابد، گرفتاریها تشدید می‌شود.

  • سوزان و دیوید شام را با خاله الیزابت و سرگرد اَپلگِیت می‌خورند که او هم یک شکارچی بزرگ است (یک رقیب حرفه‌ای). دیوید تمام شب را به تعقیب جرج، سگ خاله الیزابت، می‌گذراند.
  • یکی از کارگران مست مزرعه، آقای گوگارتی، اشتباهاً بیبی را از اتاقک خود آزاد می‌کند.
  • سوزان باید بیبی را پیدا کند و دیوید را تهدید می‌کند که اگر به او کمک نکند، هویت واقعی‌اش را فاش خواهد کرد.
  • دیوید با باغ‌وحش تماس می‌گیرد تا پلنگ را شکار کنند، اما سوزان متوجه می‌شود که برادرش حیوان را برای خاله الیزابت فرستاده است. دیوید نمی‌تواند مأموران باغ‌وحش را از شکار بیبی باز دارد (تیک‌تاک ساعت).

سوزان و دیوید حین جستجو در جنگل از روی یک دیوار سنگ‌چین به پایین سقوط می‌کنند. آنها صدای بیبی و جرج را «در حال بازی» می‌شنوند و حیوانات را آن‌سوی نهر می‌بینند، راهیابی به ژرفترین غار. آنها سعی می‌کنند از نهر عبور کنند و درون آن می‌افتند.

بعداً در حالی‌که مشغول خشک‌کردن لباسهای خود هستند، دیوید دیگر هیچ امیدی به بازسازی دنیای ویران‌شده خود ندارند. و چطور ممکن است قادر به این کار باشد، درحالی‌که سوزانِ دغلباز هویت تازه‌ای برای او جعل کرده بدون‌اینکه به خودش چیزی بگوید. سوزان با گفتن اینکه پیبادی در راه ملاقات با خاله الیزابت است تمام امیدهای دیوید را بر باد می‌دهد. چون پیبادی فکر می‌کند آن تکه‌سنگ را دیوید به او زده، آمدن او یک تیک‌تاک ساعت است که بزودی هویت واقعی دیوید را برملا می‌کند.

در همین گیر و دار، یک پلنگ وحشی را به محل کشتن آن می‌برند. وقتی کامیون برای رسیدن آدرس توقف می‌کند، دیوید و سوزان آن را با کامیون باغ‌وحش- و پلنگ را با بیبی- اشتباه می‌گیرند. آنها پلنگ وحشی را آزاد می‌کنند و پلنگ فرار می‌کند.

کی بعد دیوید باز هم زمین می‌خورد و عینکش را می‌شکند و بالاخره کاسه صبرش لبریز می‌شود، آزمون بزرگ. چه بلای دیگری ممکن است سرش بیاید؟ او سوزان را از خود می‌راند. سوزان در مواجهه با این بحران عاطفی، آنجا را ترک می‌کند، اما پایش به کنده درخت گیر می‌کند و زمین می‌خورد. دیوید فوراً به کنار او می‌رود. سوزان به گریه می‌افتد و از اینکه همه‌چیز را برای دیوید خراب کرده سخت ناراحت است. دیوید او را تسلی می‌دهد (تجدید حیاتِ ناشی از آزمون بزرگ). سوزان قبول می‌کند که در تمام این مدت او را فریب داده، اما در مواجهه با این آزمون بزرگ دیگر دست از حقه و نیرنگ برداشته. سوزان از او تقاضا می‌کند تا اجازه دهد دوباره به سفر او ملحق شود. آن‌دو در آستانه بوسیدن هم هستند، اما دیوید از این پاداش پرهیز می‌کند و جستجو را از سر می‌گیرد. آنها صدای بیبی را روی سقف همسایه می‌شنوند و سعی می‌کنند با خواندن ترانه عاشقانه «به تو هیچ‌چیز نمی‌توانم بدهم مگر عشق، کوچولو» او را پایین بیاورند. آنها باعث بیدار شدن همسایه، دکتر لِمَن، می‌شوند که در واقع همان روانپزشکِ استاد است که در سالن غذاخوری به سوزان اندرز می‌داد. دکتر لمن هیچ پلنگی در آنجا نمی‌بیند و دیوید و سوزان عاقبت به زندان می‌افتند- دیوید به خاطر دید زدن خانه همسایه و سوزان به خاطر دیوانه بودن.

راه بازگشت آنها در زندان آغاز می‌شود. دیوید و سوزان باید کاری کنند که پاسبان اسلوکام داشتان آنها را باور کند. «تعقیب و گریز کلامی» آنها برای برملا کردن حقیقت به مانع یک نگهبان آستانه ارزشمند در کمدی اسکروبال برمی‌خورد؛ پاسبان اسلوکام داستان آنها را درباره پلنگ باور نمی‌کند.

وقتی گوگارتی و خاله الیزابت و اپلگیت موفق به متقاعد کردن اسلوکام نمی‌شوند، تعداد مظنونین زیاد می‌شود و عاقبت همه آنها به زندان می‌افتند. اما سوزان از قدرتهای ویژه خود برای آزادی از زندان استفاده می‌کند. او همان کاری را می‌کند که اسلوکام دوست دارد و پرده از دسیسه‌ای برمی‌دارد که او به دنبال آن است. سوزان وانمود می‌کند «سوزیِ در بادبزنی» (Swingin Door Suzie) است و از ماجرای معروف «دار و دسته پلنگ» استفاده می‌کند تا بگریزد. پلیس به تعقیب او می‌پردازد و همزمان پیبادی و آلیس وارد می‌شوند. این افراد، که مستقیماً از دنیای عادی آمده‌اند، همان نمایندگان عقل و منطق هستند که سرانجام چشم پاسبان اسلوکام را باز می‌کنند. اما دیوید بیش از حد در اعماق این سفر فرو رفته. دروغها و فریبهای دنیای ویژه او رهایش نمی‌کنند. رابطه او با آلیس اکنون زیر سوال است و پیبادی و خاله الیزابت از دادن کمک مالی به موزه امتناع می‌کنند.

وقتی مسئولان سیرک، همراه با بیبی و جرج، از راه می‌رسند، دیوید می‌فهمد که سوزان در حال تعقیب پلنگ وحشی است. او باید به این بحران عاطفی واکنش نشان دهد و همان‌طور که انتظار می‌رود این شانس را از دست نمی‌دهد. شوزان شکار خطرناک خود را به زور به داخل می‌کشد و دیوید جانش را نجات می‌دهد (تجدید حیات). قهرمانِ سوزان بلافاصله روی دستهای او از حال می‌رود.

با بازگشت به دنیای عادی دیوید، او نامزدی‌اش را با آلیس به هم می‌زند و به کار ناتمام برونتوزوروس می‌پردازد. سوزان با استخوان گمشده و خبر قطعی‌شدن کمک یک میلیون دلاری خاله الیزابت از راه می‌رسد؛ اما حالا که دیوید به دنیای عادی خود برگشته، این اکسیرها به نظر چندان باارزش نمی‌رسند. سوزان به دادن اکسیر خود اصرار دارد و بالای نردبان می‌رود تا دیوید را در بالای برونتوزوروس ببیند.

حالا در این ارتفاع خطرناک، دیوید اکسیر خود را می‌بیند. می‌فهمد آن یک روز بدبیاری‌هایش با سوزان در واقع بهترین روز زندگی‌اش بوده. او به سوزان ابراز عشق می‌کند. سوزان، که با این اکسیر دچار سرگیجه شده، تعادلش را از دست می‌دهد و تلوتلو می‌خورد. دیوید سوزان را می‌گیرد (یک تجدید حیات جسمی) و نتیجه چهار سال تلاش او فرو می‌ریزد و به تلی از استخوان بدل می‌شود. این زن دنیای عادی او را یکسره نابود کرده است. دیوید تسلیم می‌شود و اکسیر عشقشان را می‌پذیرد.

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.