فیلم بوف کور (بزرگمهر رفیعا،۱۳۵۳) – بررسی ، نقد و تحلیل و داستان کلی

براساس «بوف کور» صادق هدایت دو فیلم ساخته شده است؛ یکی به وسیله کیومرث درم‌بخش و دیگری بزرگمهر رفیعا. فیلم درم‌بخش تولید تلویزیون ملی است با زمان ۵۵ دقیقه و جز در تلویزیون-در اواسط دهه پنجاه- در سینماها نمایش داده نشد. فیلم رفیعا با زمان ۵۹ دقیقه در آمریکا (به زبان انگلیسی در سال ۳۷۹۱) به عنوان پایان‌نامه تحصیلی ساخته شد و به گواه سازنده‌اش فقط پنجاه صفحه کتاب را تصویر کرده است. فیلم اخیر یکی دوبار در جشنواره‌های قبل از انقلاب و مجامع دانشجویی به نمایش درآمد. بنابراین هر دو فیلم سینمایی محسوب نمی‌شوند و غرض از پرداختن به یکی از آن‌ها از بابت اهمیت کتاب و ارزیابی قابلیت‌های تصویری آن است. انتخاب بوف کور رفیعا و مقایسه آن با داستان هدایت از این جهت است که نگارنده معضلی برای تماشای مجدد فیلم نداشت.

گروهی از فیلمسازان و منتقدان و حتی نویسندگان آثار ادبی بین سینما-که هنر تصویر است-و ادبیات-که هنر توصیف و گفت‌وگو و روایت است-تفاوت فراوان قائل‌اند. دست کم از دو دهه پیش گروهی از فیلمسازان و منتقدان کوشیدند درکی از سینما و فیلم ارائه دهند که براساس آن همه چیز به فرم تصاویر شاعرانه محدود می‌شود و هرگونه گفت‌وگو از مسائلی غیر از آن را «شناخت غیرسینمایی از سینما» می‌خوانند؛ شناختی که محدود به تحلیل ارزش‌های عمومی داستان، روان‌شناسی شخصیت‌های فیلم و انگیزه اعمال آن‌ها می‌شود. در مقابل این گروه، فیلمسازان و منتقدانی صف کشیده‌اند که در عین حال که سینما را هنری تلقی می‌کنند که زبانش زبان تصویر است، اما ارزش‌هایی را که داستان ملزم به در نظر گرفتن و بازگویی آن‌ها است نقطه‌نظرهای خارج از حیطه سینما تلقی نمی‌کنند.

صادق هدایت «بوف کور» را به شیوه روایی و با زبانی فلسفی و ذهنی نوشته است، به قصد مکاشفه درونیات و مشغله‌های ذهنی آدمی منزوی و وازده، از طریق بهره جستن از تصویرهای پیچیده عینی و ذهنی، نمادها و ترسیم رفتار و سکنات شخصیت‌ها بر بستر و فضای اجتماعی. هدایت از همان سطور آغاز کتاب، برای لحظه‌ای به عدم موفقیت خود در این کار سترگ نیز می‌اندیشید: «من سعی خواهم کرد ‌ آنچه را که یادم هست آنچه را که از ارتباط وقایع در نظرم مانده بنویسم، شاید بتوانم راجع به آن قضاوت کلی بکنم. نه فقط اطمینان حاصل بکنم و یا اصلا خودم بتوانم باور بکنم-چون برای من هیچ اهمیتی ندارد که دیگران باور بکنند یا نکنند-فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم-زیرا در طی تجربیات زندگی به این مطلب برخوردم که چه ورطه هولناکی میان من و دیگران وجود دارد و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم. اگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم، فقط برای این است که خودم را به سایه‌ام معرفی بکنم…برای اوست که می‌خواهم آزمایشی بکنم. ببینم شاید بتوانیم یکدیگررا بهتر بشناسیم.»

داستانی با این ویژگی ذهنی و فلسفی را باید جزو آثاری محسوب کرد که قابلیت‌های برگردان تصویری ضعیفی دارند. مگر آنکه برای تصویر کردن آن طرحی کلی (و نه حتی از جنس قضاوت کلی هدایت) از کتاب بسنده شود. برای اثبات این مدعا «بوف کور» هدایت و بوف کور رفیعا را بر چند محور بررسی می‌کنیم.


خرید کتاب با ۱۵٪ تخفیف(همه کتاب‌ها)

«بوف کور» صادق هدایت درباره زندگی نفسانی و فردی مردی افیونی است که دلباخته زنی اثیری، یک فرشته می‌شود که رفتار و سکناتش مانند مردمان معمولی نیست. مرد قبل از اینکه با زن دیداری اتفاقی داشته باشد، گویی او را می‌شناخته و در عالم مثال با او آشنا شده بوده است و برای همین است که همواره تصویری از او را روی جلد قلمدان نقاشی می‌کند. او بعد از اینکه از سوراخ هواخور رف، در یک منظره رؤیای افیونی به دیدار زن اثیری نائل می‌آید، شرح می‌دهد: «در این وقت از خود بی‌خود شده بودم؛ مثل اینکه من اسم او را قبلا می‌دانسته‌ام.شراره چشم‌هایش، رنگش، بویش، حرکاتش همه به نظر من آشنا می‌آمد، مثل اینکه روان من در زندگی پیشین در عالم مثال با روان او همجوار بوده از یک اصل و یک ماده بود و بایستی که به هم ملحق شده باشیم. می‌بایستی در این زندگی نزدیک او بوده باشم. هرگز نمی‌خواستم او را لمس بکنم، فقط اشعه نامرئی که از تن ما خارج و به هم آمیخته می‌شد کافی بود. این پیشامد وحشت‌انگیز که به اولین نگاه به نظر من آشنا آمد، آیا همیشه دو نفر عاشق همین احساس را نمی‌کنند که سابقا یکدیگر را دیده بودند که رابطه مرموزی میان آن‌ها وجود داشته است؟ در این دنیای پست یا عشق او را می‌خواستم و یا عشق هیچ کس را-آیا ممکن بود کس دیگری در من تاثیر بکند؟»

رد فلسفه افلاطون، عالم مثال (ایده)، عالم ازلی و غیرمحسوسی است که روح انسان قبل از حلول درجسم در آن می‌زید. آنچه انسان زمینی در زندگی فانی با آن سروکار پیدا می‌کند، یادآوری و سایه مبهم و گذرنده‌ای است از چیزهایی که در جهان معقول و غیرمحسوس وجود داشته است: «آیا روزی به اسرار این اتفاقات ماورای طبیعی، این انعکاس سایه روح که در حالت اغما و برزخ بین خواب و بیداری جلوه می‌کند کسی پی خواهد بود؟» بحث مثال (در جمع مثل) افلاطون ابعاد مختلف و پیچیده‌ای دارد که به احتمال جنبه یا جنبه‌هایی از آن موردنظر هدایت بوده است.

مرد افیونی پس از دیدار کوتاه اولیه با زن اثیری که خنده مشمئزکننده و هراس‌آوری که روبه‌روی او نشسته آن را قطع می‌کند، تا دو ماه و چهار روز بعد، به رغم تقلاهایش زن را نمی‌بیند، تا اینکه شبی زن جلو خانه او، در لباسی یک سر سیاه، ظاهر می‌شود و پس از اینکه مرد در را باز می‌کند یک‌راست به اتاق خواب او می‌رود و خود را روی تخت رها می‌کند و می‌میرد. کوشش‌های مرد برای گرم کردن جسم سرد او بی‌فایده است.

می‌شود از لحاظ مثل افلاطونی نتیجه گرفت که زن اثیری-که هدایت اسم خاصی بر او نمی‌گذارد-فارغ از زمان و مکان حضور دارد و حائز همه صفات و خصایل فرشتگان است. مرد افیونی-که چیزهای زیبا را سخت دوست دارد-تا قبل از اینکه زن اثیری را از دریچه رف مشاهده کند یا پای منقل او و وافور است یا در خواب. او دچار وهم است، وهم درباره چیزی که هم هست و هم نیست.

«…ولی چیزی که غریب، چیزی که باورنکردنی است، نمی‌دانم چرا موضوع مجلس همه نقاشی‌های من از ابتدا یک‌جور و یک شکل بوده است. همیشه یک درخت سرو می‌کشیدم که زیرش پیرمردی قوز کرده، شبیه جوکیان هندوستان عبا به خودش پیچیده، چمباتمه نشسته و دور سرش شال بسته بود و انگشت سبابه دست چپش را به حالت تعجب به لبش گذاشته بود-روبه‌روی او دختری با لباس سیاه بلند خم شده، به او گل نیلوفر تعارف می‌کرد، چون میان آن‌ها یک جوی آب فاصله داشت-آیا این مجلس را من سابقا دیده بوده‌ام، یا در خواب به من الهام شده بود؟ نمی‌دانم، فقط می‌دانم هرچه نقاشی می‌کردم همه‌اش همین مجلس و همین موضوع بود، دستم بدون اراده این تصویر را می‌کشید و…»

اما مرد افیونی پس از مشاهده زن اثیری از دریچه رف و بعد ملاقات با او در شامگاه دو ماه و چهار روز بعد و تا پایان ماجرا می‌کوشد که زیبایی مطلق را بشناسد و بر آن معرفت یابد. معرفت بر وجودی حقیقی که هست. اگر وهم مربوط به اتفاقات، اشیا و عالم محسوس است، معرفت مربوط به عالم ابدی فوق محسوسات یا آن‌طور که هدایت نوشته «اتفاقات ماورای طبیعی» است. زن اثیری، زیبایی مطلق، فرشته است، متعلق به نقاشی‌های روی جلد قلمدان است، «متعلق به این دنیای پست درنده نیست، برای همین وقتی پس از دو ماه و چهار روز بر مرد افیونی ظاهر می‌شود، تنش بر روی تخت او سرد می‌شود و می‌میرد. مرد افیونی اگر وجود او را برای جسمش نخواهد، بلکه برای زیبایی مطلق و ابدی او بخواهد صاحب معرفت خواهد بود. اما زن اثیری، قبل از اینکه مرد خود را در این زمینه بیازماید، می‌میرد. پس از آن زنانی که او در زندگی خود، در عالم محسوس با آن‌ها روبه‌رو می‌شود یا درباره آن‌ها سخن می‌گوید دارای صفات متضادند: هم زشت‌اند، هم زیبا، هم خوبند و هم بد. مادر و دایه‌اش چنین‌اند و زنش یک لکاته است.

بوف کور رفیعا نیز همین مایه را بیش و کم حفظ کرده است. اما کوششی که کارگردان برای جابه‌جا کردن ماجراها و آدم‌های کتاب به خرج داده، داستان را از نواخت و منطق ذهنی خود انداخته است؛ ضعف در پرداخت شخصیت‌ها و وقایع نیز مزید بر علت است.

در کتاب، مرد افیونی پس از آنکه خنده خشک و زننده پیرمرد را می‌شنود، هراسان از روی چهارپایه پایین می‌آید و از دیدن زن اثیری خودداری می‌کند، در فیلم پس از آنکه خنده پیرمرد قطع شده، مرد از نظاره کردن زن خودداری می‌کند. هرچند موقعی که او در اتاق تنهاست، چندبار صدای خنده مشمئزکننده پیرمرد در گوش‌هایش طنین می‌اندازد.

هدایت شرح می‌دهد که مرد افیونی دو ماه و چهار روز، هر روز طرف غروب مثل مرغ سرکنده دور خانه‌اش به دنبال زن اثیری می‌گردد، به طوری که همه سنگ‌ها و همه ریگ‌های اطراف آن را می‌شناخته. رفیعا برخلاف هدایت که سخنی از آدم‌های دیگر نمی‌گوید، در گشت و گذارهای مرد نشان می‌دهد که او چند زن و مرد را در اطراف خانه‌اش می‌بیند و در چهره آن‌ها دقیق می‌شود. پلیسی را نشان می‌دهد که با باتومی شخصی را آن‌قدر می‌زند تا می‌میرد و پلیسی دیگر را که می‌خواهد عده‌ای را دستگیر کند. هرچند این تصاویر گسیخته و فاقد منطق هستند-با احتساب اینکه بوف کور رفیعا فیلمی است تجربی-می‌شود ‌ با قدری تساهل پذیرفت که شخصیت افیونی فیلم او آدمی است که از زورگویی و بی‌عدالتی در رنج است و برای همین مأمنی جز گوشه تاریک خانه‌اش و شراب و افیون نمی‌یابد. البته از کتاب هدایت نیز اشاره‌های مستقیم و غیرمستقیم به ناگواری‌های اجتماعاتی فراوان به چشم می‌آید. یعنی می‌شود گفت که آنچه شخصیت افیونی بوف کور رفیعا در گشت‌وگذارهایش به چشم می‌بیند، شخصیت افیونی «بوف کور» هدایت، در مجموع کتاب به‌ویژه پس از به گور سپردن زن اثیری درباره آن سخن می‌گوید.

مرد افیونی کتاب پس از آنکه به تکرار از چهره زن اثیری نقش برمی‌دارد، او را با چاقو قطعه‌قطعه می‌کند، تصاویر فیلم به گونه‌ای است که او در لابه‌لای قطعه قطعه کردن زن از چهره‌اش نیز نقاشی می‌کند. این را با قدری تسامح می‌توان به حساب تداخل زمان در کار رفیعا گذاشت!

هدایت با انتشار «بوف کور» در سال ۵۱۳۱(چاپ اول، بمبئی) داستانی فلسفی و ذهنی با ساخت و زبانی بدیع و پیچیده عرضه کرد. او دریافته بود که برای بیان دنیای ذهنی شخصیتی خاص نباید از همان زبان مجموعه داستان‌های «زنده به گور»(۹۰۳۱)، «سه قطره خون» (۱۱۳۱‌)، «سایه روشن»(۲۱۳۱)، «علویه خانم»(۲۱۳۱‌) و مانند این‌ها استفاده کند. برای مکالمه با درون و مکاشفه درونی آدمی افیونی که طرز تلقی خود ویژه‌ای از جهان، عشق و انسان‌ها دارد، زبان و ساخت سنتی حاصل خوبی به بار نمی‌آورد. از این لحاظ هدایت برای شناخت و شناساندن آن آدم-البته خود-وی را در مقام راوی داستان قرار داد تا به شرح مشغله‌های ذهنی و حرمان‌های خود بپردازد. موضوع‌هایی که به تصویر درآوردن‌شان استعدادی شگرف می‌خواهد یا شاید هم ربطی به استعداد نداشته باشد و اصلا به تصویر در نیایند. مثلا هدایت نوشته است: «حالت افسرده و شادی غم‌انگیزش همه این‌ها نشان می‌داد که او مانند مردمان معمولی نیست، اصلا خوشگلی او معمولی نبود، او مثل یک منظره رؤیای افیونی به من جلوه کرد… او همان حرارت عشقی مهر گیاه را در من تولید کرد.» یا: «…هیچ کس از مردمان معمولی، هیچ کس به غیر از من نمی‌بایستی که چشمش به مرده او بیفتد-او آمده بود در اتاق من، جسم سرد و سایه‌اش را تسلیم من کرده بود، برای اینکه کس دیگری او را نبیند، برای اینکه به نگاه بیگانه آلوده نشود…»

و نمونه‌های دیگر که فراوان می‌توان آورد و جز به زبان راوی (گوینده) قابل واگویی نیست و بی‌شک از همین بابت بوده است که رفیعا جابه‌جا صدای گوینده را به کمک طلبیده تا آنچه را از درون آن آدم افیونی نمی‌توانسته تصویر بکند، بر تصاویری از چهره و قامت او، با صدای گوینده بازگو کند.

چنانکه می‌دانیم اگر نویسنده با توصیف یا تجسم (به تصویر صفحه مراجعه شود) بخشیدن به یک اندیشه هنری دریافت موضوعی را ممکن می‌کند و ابزار کار او قلم و کاغذ و واژه است، فیلمساز با عکس، با تصاویر متحرک و به کمک ابزارهایی چون دوربین فیلمبرداری و فیلم خام واقعیت هنری را برای مخاطب خود عرضه می‌دارد. استفاده‌های مکرر از گفت‌وگو و صدای گوینده-در معرفی آدم‌ها و پیش بردن ماجراها- بیانگر عدم قابلیت‌های کتاب برای سینما است، یا عدم استطاعت کارگردان.

جهانی که هدایت در «بوف کور» تصویر می‌کند، دنیایی پست و پر از فقر و مسکنت است؛ دنیایی که بسیاری از آدم‌ها سرتاسر زندگی‌شان را میان چهار دیوار خانه یا زندان می‌گذرانند و هوایش مدام ابری و بارانی است و در کوچه‌های شهرهایش داروغه‌های بدمست و رجاله‌هایی که همه آن‌ها قیافه طماع داشتند و دنبال پول و شهوت می‌دویدند، در آمد و شد هستند. او برای نشان دادن این فضای تیره و تار و خواب‌آلود است که می‌نویسد: «شب پاورچین پاورچین می‌رفت. گویا به اندازه کافی خستگی در کرده بود. صداهای دوردست خفیف به گوش می‌رسید، شاید یک مرغ یا پرنده رهگذری خواب می‌دید، شاید گیاه‌ها می‌روییدند، در این وقت ستاره‌های رنگ‌پریده پشت توده‌های ابر ناپدید می‌شدند. روی صورتم نفس ملایم صبح را حس کردم و در همین وقت بانگ خروس از دور بلند شد.»

فضاسازی فیلم فاقد نواخت و نظم کتاب است. مثلا موقعی که مرد افیونی در پی زن اثیری در دشت و صحرا می‌گردد آسمان روشن و شفاف است و لکه ابری هم در آن دیده نمی‌شود که آبی آسمان با حزن و اندوه درونی مرد در تناقض است. البته فضای خفه کوهستان و گورستان و شهر که پسزمینه عبور کالسکه نعش‌کش است و خوب درآمده است. اما به‌راستی وقتی مرد افیونی بغلی شراب را برای عمویش به اتاق می‌برد وبا کمال تعجب می‌بیند که عمویش رفته و لای در اتاق را مثل دهن مرده باز گذاشته، می‌توان انتظار داشت که کارگردان از عهده تصویر کردن دری که مثل دهان مرده باز است برآید؟

شاید این نکته به یادآوری بیرزد که کارگردان با این استدلال که ماجرا در یک جهان خیالی می‌گذرد. به قول قهرمان قصه معلوم نیست بلخ است یا بنارس. بنابراین ما در یک جهان فانتزی قرار می‌گیریم. در این دنیا نوعی بی‌اعتمادی و پوکی وجود دارد، حتی خاک مرده است، به تن آدم‌هایش لباس‌های جوراجور می‌کند و پلیس‌هایش لباس ماموران اف‌بی‌آی و…به تن دارند، در صورتی که در داستان بر شهر باستای ری به عنوان محل وقوع ماجراها تاکید شده است.

نمادهای داستان در مجموعه آن تنیده شده است. مثلا اسامی اشخاص بیانگر ماهیت آن‌ها است: زن اثیری بیانگر زیبایی مطلق و زن فرشته‌خو است یا لکاته مبین زنی است که فاسق‌های جفت و تاق دارد و بر همین سیاق است پیرمرد خنزر پنزری و…کارگردان در کنار اسامی اشخاص در دو سه مورد از تمثیل‌ها و نمادهایی استفاده کرده که به فیلم جان داده است. به عنوان نمونه پس از آنکه مرد افیونی از دریچه طاقچه زن اثیری را می‌بیند و خرد و خراب خود را بر بسترش رها می‌کند، دستش به کاغذی می‌گیرد که روی منقل می‌افتد و آتش زبانه می‌کشد. آتش به مرد هجوم می‌کند و زن رقاصه‌ای در میان شعله‌های آتش سر برمی‌آورد و با آتش به مرد هجوم می‌برد. این تمثیل که بیانگر عشق زن اثیری است که چون آتش به جان مرد می‌افتد، هرچند زیبا از کار درآمده است دارای یک اشکال اساسی: چرابه جای زن اثیری موجودی ناپاک به مرد حمله‌ور می‌شود. در فصل اختتامیه فیلم همین زن که از درون سبدی سر برمی‌آورد و می‌رقصد، نقش ماری مرگ‌آفرین را بازی می‌کند و حتی در پایان جای خود را به ماری زهردار می‌دهد.

از همه این‌ها می‌توان نتیجه گرفت که اگر بیننده، «بوف کور» هدایت را به دقت نخوانده باشد و درونمایه و مضمون، نمادها و بستر و فضای اجتماعی آن را درنیافته باشد، کمتر چیزی از فیلم رفیعا دستگیرش خواهد شد و این را به جز حد و میزان استعداد فیلمسازی رفیعا در دوره دانشجویی باید به حساب پیچیدگی‌های بوف کور نهاد که جز به قالب داستانی بلند به شیوه محاکات و مکالمه با درون درنمی‌آید.

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.