معرفی فیلم بوچ کسیدی و ساندنس کید و شرح داستان آن – Butch Cassidy and the Sundance Kid (1969)

– هر روز پیرتر می‌شی- این یه قانونه.

بوچ کسیدی (پل نیومن)

نویسنده فیلمنامه: ویلیام گلدمن

کارگردان: جرج روی هیل


خرید کتاب با ۱۵٪ تخفیف(همه کتاب‌ها)

دو یاغی افسانه‌ایِ غرب در سالهای پایانیِ قرن نمی‌خواهند با زمانه تغییر کنند، در حالی‌که همیشه یک گام از تعقیب‌کنندگان خود پیش‌اند.

فرار نهایتِ امتناع است و پوچ و ساندنس در سراسر ماجرای خود در حال فرارند. از صحنه معرفی پوچ دربانکِ «بسیار پیشرفته» تا «محو تدریجی» آنها در بولیوی، بوچ و ساندنس از پذیرش اینکه زمانه در حال تغییر است امتناع می‌کنند. آنها یا باید روشهای یاغی‌گرانه خود را تغییر دهند یا بمیرند؛ با این حال، پی بردن آنها به اینکه نمی‌نوانند تغییر کنند سفرشان را به مراتب تأثرانگیزتر می‌کند. گلدمن نمونه‌ای کلاسیک از آشکار کردن شخصیت «در حین فرار» را خلق می‌کند. شخصیت همان کنش است؛ یعنی هر شخصیتی خودش را با کنشهایش آشکار می‌کند. برای آشکار کردن سرشت یک شخصیت چه راهی بهتر از قرار دادن او در بدترین موقعیت ممکن، رو در رو با بدترین ترسهایش؟ وارد شدن به هولناک‌ترین سایه‌ای که بوچ و ساندنس می‌توانستند تصور کنند.

بوچ کسیدیِ افسانه‌ای، با همدستی هفت‌تیرکشی به نام ساندنس کید، دسته «سوراخ دیوار» را رهبری می‌کند، آخرین گروه بزرگ یاغی در غرب وحشی. بوچ متخصص سرقت بانک و قطار است، اما زمانه در حال تغییر دنیای عادی او را تحت فشار قرار داده است. بانکهای آمریکایی از تجهیزات امنیتی پیشرفته‌تری استفاده می‌کنند و بوچ و ساندنس هم‌دیگر جوان نیستند، مسئله بیرونی. بوچ که دوران قدیم و روشهای قدیمی را ترجیح می‌دهد، می‌خواهد دوباره به گذشته برگردد، مسئله درونی او.

دعوت به ماجرای اولیه بوچ نوعی جنب‌وجوش درونی است. وقتی سوار بر اسب به «سوراخ دیوار» برمی‌گردند، بوچ با ساندنس درباره آخرین نقشه‌اش، رفتن به بولیوی، حرف می‌زند. ساندنس این پیشنهاد را نیز مثل بقیه خیالات بوچ جدی نمی‌گیرد، یک امتناع.

دار و دسته بوچ هم به جنب و جوش درآمده‌اند. آنها خواستار تغییرند و هاروی لوگان بر سر رهبری گروه بوچ رابه مبارزه می‌طلبد، یک دعوت. بوچ در آغاز به دعوا بی‌میل است، اما از مهارت‌های خود در دغلبازی استفاده می‌کند و مرد غول‌پیکر را نقش زمین می‌کند. بوچ بعد از اینکه جایگاه خود را به عنوان رهبر و استاد دوباره به دست می‌آورد، می‌پذیرد که از نقشه لوگان برای سرقت از قطار «یونیون پاسیفیک فلایر» استفاده کرد.

بوچ و گروهش به روشهای افسانه‌ای دنیای عادی خود برمی‌گردند، با موفقیت از «یونیون پاسیفیک فلایر» سرقت می‌کنند، و در سفر بازگشت قطار نیز وودکاک، نگهبان آستانه از جان گذشته را که از گاوصندوق ای.اچ.هَریمن محافظت می‌کند، به راحتی فریب می‌دهند. باروتی که بوچ استفاده می‌کند کمی زیادی است و گاوصندوق و پولهای درون آن را منفجر می‌کند. در حالی‌که افراد بوچ برای جمع کردن پولها تقلّا می‌کنند، قطار دیگری از راه می‌رسد. «گروه تعقیب»، سایه، از یکی از واگنها بیرون می‌ریزند و با داد و فریاد به سوی آنها می‌آیند. این دعوت فرصتی برای امتناع باقی نمی‌گزارد. چندین نفر از افراد بوچ کشته می‌شوند. بقیه می‌گریزند و تعقیب طولانی و توان‌فرسا آغاز می‌شود.

فرار از دست گروه تعقیب کلّاً آستانه‌ای است که در نهایت بوچ و ساندنس را وادار به فرار به بولیوی می‌کند. این سکانس آستانه شامل مجموعه‌ای از آزمونهاست که قهرمانان ما را به روبه‌رو شدن با یک آزمون بزرگ فراموش نشدنی در بالای تپه سوق می‌دهد.

در اولین آزمون، بوچ و ساندنس امیدوارند گروه تعقیب را متفرق کنند. آن دو از بقیه گروه جدا می‌شوند و به راه خود می‌روند. اما گروه تعقیب با تمام افراد خود به تعقیب بوچ و ساندنس می‌پردازد و یگانه هدف سایه را به شکلی بصری به نمایش می‌گذارد: به دام انداختن بوچ و ساندنس.

بوچ و ساندنس، که در یک فاحشه‌خانه پنهان شده‌اند، از سوییت‌فِیس، یک متحد، استفاده می‌کنند تا گروه تعقیب رابه مسیر نادرستی بفرستند. سوییت‌فیس موفق نمی‌شود و قهرمانان را لو می‌دهد. و تعقیب ادامه می‌یابد.

بوپچ و ساندنس سعی می‌کنند با سوارشدن بر یک اسب به گروه تعقیب کلک بزنند، اما این انحراف موقتی است. آن دو با کلانتر رِی بلِدسو، یک استاد، ملاقات می‌کنند. بوچ و ساندنس با نشان دادن استیصال و ترس خود، سعی می‌کنند از پذیرش سفری که به اجبار وارد آن شده‌اند امتناع کنند. آنها از بلدسو درخواست کمک می‌کنند تا در ارتش ثبت‌نام کنند و با اسپانیایی‌ها بجنگند. اما کلانتر بلدسو نمی‌تواند به آنها کمک کند. او با نهادن نقاب منادی به چهره، به آنها هشدار می‌دهد که پایان خونینی در انتظار یاغیان است و مرگ آنها را پیش‌بینی می‌کند و تعقیب ادامه می‌یابد.

بوچ و ساندنس سعی می‌کنند هویت افراد گروه تعقیب را شناسایی کنند. اگر به این سایه هویتی انسانی بدهند بهتر می‌توانند با آن روبرو شوند و آن را آسیب‌پذیرتر کنند. و این یعنی راهیابی به ژرفترین غار. بوچ و ساندنس با رها کردن اسبهای خود، از کوه بالاتر و بالاتر می‌روند تا به منطقه خطرناکتر می‌رسند، و گروه تعقیب نیز سایه به سایه دنبال آنهاست. بوچ بالاخره رهبر گروه تعقیب، له‌فورس، را شناسایی می‌کند.

بوچ و ساندنس درحالی‌که روی صخره‌ای مشرف به رودخانه به دام افتاده‌اند با آزمون بزرگ سفر خود روبه‌رو می‌شوند. خسته و از پاافتاده و مستأصل، یا باید بجنگد یا تسلیم شوند. اگر بجنگد، در اقلیت قرار دارند. و اگر تسلیم شوند، باید به زندان بروند. بوچ راه سومی را پیشنهاد می‌کند: پریدن. ساندنس در اعتراف به بزرگترین ترس خود تردید دارد: او شنا بلد نیست. بوچ حرف او را جدی نمی‌گیرد – پریدن باعث مرگشان می‌شود. آنها می‌پرند. اما از مرگ حتمی جان‌به‌در می‌برند و زنده می‌مانند.

آنها به خانه دوست دختر ساندنس، اتا پِلِیس، برمی‌گردند. او از آنها استقبال می‌کند و از اینکه هنوز زنده‌اند نفس راحتی می‌کشد، تجدید حیات آنها. بوچ خبری را در روزنامه می‌خواند که بزرگترین ترسش را تأیید می‌کند- گروه تعقیب از پا نخواهد نشست تا زمانی که یاغی‌ها مرده باشند. آنها تصمیم می‌گیرند به بولیوی بروند، پاداش آنها. اتا به آنها ملحق خواهد شد، اما او دوست ندارد شاهد مرگشان باشد.

بوچ و ساندنس و اتا، در یک سکانس آستانه شاد و پرتحرک، آمریکا را با آرزوهای بزرگ به مقصد بولیوی ترک می‌کنند …. اما جایی که به آن می‌رسند یک زباله‌دانی است. ساندنس، که از کوره در رفته، تنفرش را از دنیای ویژه بولیوی ابراز می‌کند.

اما بوچ معتقد است بعد از سرقت یک بانک، ساندنس این احساس خود را فراموش خواهد کرد. از اینجا یک مرحله آزمون جدید آغاز می‌شود. بوچ و ساندنس نمی‌توانند به زبان محلی صحبت کنند و در سرقت از بانک ناکام می‌مانند، لذا اتایِ استاد به آنها اسپانیایی یاد می‌دهد.

طولی نمی‌کشد که موفقیت دوباره به سراغ یاغی‌های کهنه‌کار می‌آید. بوچ و ساندنس – «باندیدوس یانکیز»(Bandidos Yanquis، در زبان اسپانیایی، به معنای آمریکایی های یاغی. – م)- دوباره افسانه‌ای می‌شوند. اما دوران خوش آنها دولت مستعجل است. موقع شام (یک راهیابی)، بوچ له‌فورس یک راهیابی جسورانه را ترجیح می‌دهد و می‌خواهد با له‌فورس روبرو شود و کار را یکسره کند، اما بوچ تصمیم می‌گیرد موقتاً دست از کارهای خلاف بردارند، تا «حرامزاده برود پی کارش» (نوعی امتناع).

آنها برای خود شغلی به عنوان نگهبان دستمزد کارگردان نزد شخصی به نام پرسی‌گاریس دست‌وپا می‌کنند. اما در بین راه، راهزنان به آنها حمله می‌کنند و پرسی را می‌کشند، آزمون بزرگ. بوچ و ساندنس، درحالی‌که محاصره شده‌اند، از خود می‌پرسند که طرف قانون هستند یا مقابل آن. بوچ اعتراف می‌کند که همیشه یک یاغی بوده. آنها برای نجات جان خود پولها را تسلیم دزدان می‌کنند، یک تجدید حیات.

آنها به اردوگاه راهزنان برمی‌گردند تا کیسه‌های پول را پس بگیرند، دومین مرحله از آزمون بزرگ. اما راهزنان حاضر نیستند بدون درگیری کیسه‌ها را پس بدهند. تعداد راهزنان خیلی بیشتر از آنهاست، اما اوضاع زمانی بدتر می‌شود که بوچ، در مواجهه با مرگ، اعتراف می‌کند که هرگز پیش از این کسی رانکشته. رئیس راهزنان آخرین درخواست ساندنس را برای ترک آنجا با خنده پاسخ می‌دهد. تیراندازی. حمام خون. فقط بوچ و ساندنس سرپا هستند، بهت زده، اما تجدیدحیات‌یافته با آگاهی از راه بازگشت خود.

آنها نتوانسته‌اند یک زندگی شرافتمندانه را در پیش بگیرند و حالا نمی‌دانند در قدم بعدی چه بکنند. در کنار آتش، اتا موفق نمی‌شود آنها را قانع کند راههای دیگری را برای در پیش گرفتن یک زندگی شرافتمندانه امتحان کنند. سکوت آنها مؤید پاداش آنهاست، اینکه برای بوچ و ساندنس تنها یک راه وجود دارد.

اتا به آنها می‌گوید که قصد دارد به خانه برگردد. بوچ و ساندنس، در لحظه‌ای آرام و تأثیرگذار از راه بازگشت، این اجازه را به او می‌دهند. بوچ بخوبی می‌داند رفتن اتا چه معنایی دارد؛ این منادی به آنها درباره مرگ قریب الوقوع‌شان هشدار می‌دهد.

بوچ و ساندنس بسرعت یاغی‌گری را از سر می‌گیرند و طولی نمی‌کشد که در ساختمانی خشتی توسط پلیس بولیوی به تله می‌افتند و زخمی می‌شوند، آغاز مرحله تجدید حیات. در حالی‌که بیش از صد نفر از سواره نظام بولیوی آنها را محاصره کرده‌اند، بوچ و ساندنس، زخمی و خون آلود، از پذیرش مرگی که بیرون در انتظار آنهاست امتناع می‌کنند. بوچ آخرین فکر بکر خود را مطرح می‌کند، رفتن به استرالیا. عاقبت بوچ می‌فهمد که سایه‌شان، له‌فورس، در بین سربازها نیست. با خیالی آسوده از اینکه با یک آزمون مواجه‌اند و نه یک آزمون بزرگ (امتناع نهایی از پذیرش مرگ)، آماده برای نبرد از ساختمان بیرون می‌زنند.

رگبار گلوله‌ها روی تصویر ثابت بوچ و ساندنس شنیده می‌شود. مرگ آنها محتمل است اما تصویر، مثل فیلم خبری آغاز داستان، به رنگ قهوه ای سوخته درمی‌آید و به افسانه آنها تجدید حیات می‌بخشد. و اکسیر جاودانگی را به بوچ و ساندنس اعطا می‌کند.

تصویر محو می‌شود.

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.