فیلم بوچ کسیدی و ساندنس کید – نقد و تحلیل و داستان کلی – Butch Cassidy and the Sundance Kid (1969)

BUTCH CASSIDY AND THESUNDANCE KID

یاغی‌های دوست داشتنی

بوچ کسیدی و ساندنس کید ۱۹۶۹

۶۲ کارگردان: جورج وی هیل. تهیه کننده: جان فورمن. فیلمنامه: ویلیام گلدمن. بازیگران: (بوچ کسیدی)، رابرت ردفورد (ساندس کید)، کاترین راس (اتا)، استراتی مارتین (پرسی)، هنری جونز (بایک)، جف کوری (کلانتر)، کلوریس لیچمن (آگنس). مدت: ۱۱۰ دقیقه. بودجه: ۶ میلیون دلار. فروش: ۹۷ میلیون دلار.


خرید کتاب با ۱۰٪ تخفیف(همه کتاب‌ها)

اسکارها:

  • بهترین فیلمنامه اریژینال: ویلیام گلدمن.
  • بهترین فیلم برداری: کنراد هال.
  • بهترین ترانه: قطرات بارانی که مدام روی سرم می‌بارد ساخته برت باکاراک، هال دیوید.
  • بهترین موسیقی متن: برت باکاراک

نامزدی‌های اسکار:

  • بهترین فیلم.
  • بهترین کارگردان: جورج روی‌هیل.

سایر برندگان اسکار سال ۱۹۶۹:

  • بهترین فیلم: کابوی نیمه شب.
  • بهترین کارگردان: جان شلزینگر (کابوی نیمه شب)
  • بهترین بازیگر مرد: جان وین (شهامت).
  • بهترین بازیگر زن: مگی اسمیت (شکوفایی دوشیزه جین برودی).
  • بهترین بازیگر مرد نقش دوم: گیگ یانگ (آنها به اسب‌ها شلیک می‌کنند، نمی‌کنند؟)
  • بهترین بازیگر زن نقش دوم: گلدی هاون (گل کاکتوس).

هیچ‌وقت قبلاً کسی را نکشته‌ام!

فیلم با این جمله شروع می‌شود که: «بخش اعظم آنچه از نظرتان می‌گذرد، واقعیت دارد.» البته ما هم دوست داشتیم چنین بود و به خصوص، رفاقت و هماهنگی بین این دو جفت محتوم و جذاب، واقعیت داشت. فیلم براساس ماجراهای واقعی رابرت لروی پارکر (بوچ) و هری لانگ بو (ساندنس)، هر دو فرزندان خانواده‌های خشک مذهبی، ساخته شده و درست زمانی ما را با آنها آشنا می‌کند که وارد قرن بیستمی شده‌ایم که می‌رفت آنها را به گور بسپارد. نوع جنحه و جنایاتی که در دشت‌ها و فضاهای باز مرتکب می‌شدند، می‌رفت که با تأسیس سیستم‌های ارتباطی و حراستی مدرن، راه را بر آنها ببندد. ولی در حالی که زنگ‌ها دارد برای بوچ و ساندنس به صدا درمی‌آید، جورج روی‌هیل و ویلیام گلدمن (کارگردان و فیلمنامه نویس)، سبکی بانی و کلایدی، تیراندازی‌های اسلوموشن به سبک این گروه خشن، و زنی ژول و جیم‌ای به عنوان خط ارتباطی بین آنها، در اختیارشان می‌گذارند. تصاویری که به این ترتیب ساخته شدند، فراموش‌نشدنی‌اند: بوچ (پل نیومن)، اتا (کاترین راس) را روی دسته دوچرخه نشانده و دوروبر مزرعه‌ای می‌چرخاند و صدای بی.جی. تامس به گوش می‌رسد که درباره قطرات بارانی می‌خواند که روی سرشان می‌ریزد؛ گاوصندوق قطاری را منفجر می‌کنند و اسکناس‌هاست که همه جا پخش می‌شود («بوچ، فکر می‌کنی به اندازه کافی دینامیت بارش کردی؟») و یا آخرین اعتراف‌های ساندنس: «هیچ‌وقت قبلاً کسی را نکشته‌ام»، و یا «شنا بلد نیستم.» طنزی که در فیلم جاری است، پایان غم‌انگیز و گریزناپذیر داستان را تعدیل کرده و وقتی پایان سر می‌رسد، آن را جذاب‌تر و متأثرکننده‌تر نیز کرده است. فیلم با تصویر ثابت شده بوچ و ساندنس، در حالی که در مقابل سرنوشتی شوم قد راست کرده‌اند، به پایان می‌رسد. اخباری غیرقابل تأیید، ادعا می‌کنند که آن دو در برابر حملات نظامی‌ها در بولیوی جان سالم به در بردند و با نام‌هایی مستعار در شمال غربی آمریکا به زندگی خود ادامه دادند.

بازیگران

پل نیومن: «برای ایفای نقش، مقدار زیادی از (شخصیت) خودم استفاده کردم؛ می‌خواستم دستم باز باشد.» در برابر پل نیومن، که سر صحنه همیشه خوش‌برخورد بود و به گفتن جوک‌های ناجور شهرت داشت، نمی‌شد مقاومت کرد. می‌گفت: «خود را یک سرباز تلقی می‌کنم؛ به من بگوئید کجا بایستم». او سال‌ها با تأثیری که خوش‌سیمایی حیرت‌انگیزش روی بیننده می‌گذاشت، مبارزه کرد. «اینکه مثل من، پدر خود را درآوردی تا به چیزی برسی و بعد آدم پرتی از راه برسد و بگوید “آن عینک تیره را بردار تا چشم‌های آبی‌ات را ببینیم،” واقعا سرخورده می‌کند.»

نیومن به ندرت حاضر شد در نقش‌هایی رمانتیک بازی کند که دوربین صرفاً با فیزیک‌اش کار داشته باشد. به یادماندنی‌ترین هنرنمایی‌هایش، که به عنوان برخی از آنها در اینجا اشاره می‌شود، جنبه‌ای دیوانه‌وار از او را فاش می‌سازد، که با ظاهرش در تضاد است: کسی آن بالا دوستم دارد (۱۹۵۶)، گربه‌ای بر روی شیروانی داغ (۱۹۵۸)، اکسدوس (۱۹۶۰)، بیلیاردباز (۱۹۶۱)، پرنده شیرین جوانی (۱۹۶۲)، هاد (۱۹۶۳)، لوک خوش دست (۱۹۶۷)، تیغ زنی نیش (۱۹۷۳)، آسمانخراش جهنمی (۱۹۷۴)، دژ آپاچی، برانکس (۱۹۸۱)، حکم (۱۹۸۲)، رنگ پول (۱۹۸۶، جایزه اسکار بهترین بازیگر)، احمقِ هیچ‌کس (۱۹۹۴) و جاده‌ای به سوی پردیشن (۲۰۰۲). او در فیلم‌های معروف راشل، راشل (۱۹۶۸) و باغ‌وحش شیشه‌ای (۱۹۸۷) همسرش جون وودوارد را کارگردانی کرد. نیومن در زمان حیات، کمپانی موادغذایی معروفی هم به راه انداخت که تمامی سود آن راصرف مسائل خیریه به‌خصوص بهبود بچه‌هایی می‌کرد ه از بیماری‌های مرگبار رنج می‌برند.

رابرت ردفورد: به گفته خودِ ردفورد: «این فیلمی است که زندگی‌ام را تغییر داد؛ پس از آن دیگر نمی‌توانستم مثل گذشته زندگی کنم.» نمی‌توان تصورش را هم کرد که زمانی ردفورد چهره آشنایی برای سینمادوستان نبوده است؛ ولی تا قبل از بوچ کسیدی، او فقط در تعدادی نمایش تئاتری و در چندتایی فیلم سینمایی، به خصوص در پابرهنه در پارک، در مقابل جین فاندا بازی کرده بود. اگرچه ردفورد موقع بازی در بوچ کسیدی سی‌ساله بود، اما اعتماد به نفس فراوانی داشت. روی‌هیل درباره‌اش گفت: «او یکی از همان ایرلندی‌های سرسختی است که راه خودش را می‌رود.» ردفورد از شهرت و ثروت‌اش استفاده کرد و انستیتو/ جشنواره ساندنس را در دل کوه‌های یوتا پایه گذاشت. بعضی از فیلم‌هایی که او را بدان‌جا رساند عبارتنداز: جرمیا جانسن و کاندیدا (هردو ۱۹۷۲)، آن‌طور که بودیم و تیغ‌زنی (هر دو ۱۹۷۳)، گتسبی بزرگ (۱۹۷۴)، سه روز کندور (۱۹۷۵)، همه مردان رئیس جمهور (۱۹۷۶)، بروبیکر (۱۹۸۰)، بااستعداد (۱۹۸۴)، در آفریقا (۱۹۸۵) و نجواگر اسب (۱۹۹۸). ردفورد نیز مانند نیومن، به کارگردانی روی آورد و نخستین فیلم‌اش، مردم معمولی (۱۹۸۰) اسکار برد و فیلم‌های دیگرش، رودخانه‌ای از میانش می‌گذرد (۱۹۹۲) و مسابقه تلویزیونی (۱۹۹۴) مورد استقبال منتقدها قرار گرفتند.

خلاصه داستان

بوچ کسیدی و دسته‌اش، به عنوان دزدان بانک، شهرت زیادی به هم زده‌اند. اما بانک‌ها بیش از پیش مواظب دارایی‌هایشان هستند و از این رو، بوچ، به اتفاق رفیق خونسردش، ساندنس کید (رابرت ردفورد)، اجباراً به سرقت از قطارها روی می‌آورند. گروه سارقان که در آخرین تلاش خود رودست خورده و دست خالی برگشته‌اند، از این وضعیت ناراضی‌اند ولی بوچ در چند حمله و سرقت موفق رهبری‌شان می‌کند. موفقیت‌های آنها با سر رسیدن کلانتری سرسخت که آنها را گیر می‌اندازد و راهی جز پریدن از یک صخره برایشان باقی نمی‌گذارد، به بن‌بست برمی‌خورد. بعد از همراه کردن معلم ساندنس، اتا (کاترین راس)، سه نفری ابتدا به نیویورک و از آنجا به بولیوی می‌روند. زندگی آنها در بولیوی، به خصوص پس از آن‌که اتا چند کلامی اسپانیایی، از جمله «دستا بالا، این یک سرقت است را به آنها یاد می‌دهد». به خوبیو خوشی می‌گذرد. سرانجام بخت به آنها پشت می‌کند ولی قبل از آن، این اتاست که آنها را رها می‌نماید. او چشم دیدن مرگ‌شان را ندارد.­

کارگردان

جورج روی‌هیل که نگران معجون کمدی، درام، حمام خون و خنده‌اش نبود، درباره فیلم‌اش گفته است: «اینکه چقدر خراب کرده‌ام، اهمیتی ندارد، چون خودِ مصالح به اندازه کافی عالی است؛ اگر لحظه‌ای که نشان می‌دهم واقعی و باورپذیر باشد، فیلم با بیننده ارتباط برقرار می‌کند».

هیل، مدت‌ها بازیگر بود و نمایش‌هایی برای تئاتر و سریال‌هایی را برای تلویزیون کارگردانی کرد و بنابراین، خیلی دیر وارد عالم سینما شد؛. مهم‌ترین کارهایش به عنوان کارگردان، این‌ها هستند: اسباب بازی در اتاق زیرشیروانی (۱۹۶۳)، دنیای هنری اورینت (۱۹۶۴)، هاوایی (۱۹۶۶)، میلی خیلی مدرن (۱۹۶۷)، تیغ زنی (۱۹۷۳)، والدو پپر بزرگ (۱۹۷۵)، دنیا به روایت گارپ (۱۹۸۲) و دختر کوچولوی طبال (۱۹۸۴).

پشت صحنه

  • وقتی فیلم ساخته می‌شد، لولو، خواهر بوچ زنده بود و از صحنه فیلمبرداری بازدید کرد؛ او از ماجرا چیز سردرنیاورد و موقعی که از او خواسته شد در افتتاحیه فیلم شرکت کند، پول مطالبه کرد. او تا آخر عمرش با ردفورد در تماس بود.
  • صحنه پریدن از بالای صخره به کمک داربستی انجام شد که آن پائین، در دو/ سه متری ردفورد و نیومن تعبیه کردند. سپس، بدلکاری چند هفته بعد، کار را در دریاچه‌ای در کالیفرنیا تمام کرد.
  • این نخستین فیلمنامه گلدمن بود که وقتی استاد دانشگاه بود، آن را در طول تعطیلات کریسمس، در دفترش در پرینستن نوشت.

دکور

هیل می‌خواست تا از دکور نیویورک قدیمی در استودیوهای فاکس که برای سلام، دالی! ساخته شده بود، استفاده کند، ولی داریل اف.زانوک، مدیر استودیو، این درخواست را رد کرد و گفت که نمی‌خواهد مردم قبل از دیدن فیلم، چشم‌شان به آن بخورد. تنگدستی، مادر همه اختراعات و اکتشافات است و بنابراین، هیل به فکرش رسید تا بازیگرانش را در چهارچوب عکس‌های سیاه و سفید و قهوه‌ای آن دوران قرار دهد.

موسیقی

ترانهٔ قطرات باران مدام بر سر و رویم می‌بارد، ساخته برت باکاراک و هال دیوید، ایتدا به باب دیلن پیشنهاد شد و وقتی او آن را رد کرد، فرصتی ایجاد شد برای بی.جی.تامس، تا محبوب‌ترین ترانه زندگی حرفه‌ای‌اش را بخواند.

چی می‌شد همچی می‌شد

پل نیومن حاضر شد در نقش بوچ یا ساندنس ظاهر شود، به شرطی که استیو مک‌کوئین، در فیلم بازی کند. مک‌کوئین تصور کرد که نیومن کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه دارد و مثلاً می‌خواهد اسم‌اش روی پوستر فیلم بالاتر از او نوشته شود و از این رو بازی در فیلم را قبول نکرد. جالب این‌که همان سناریو در آسمانخراش جهنمی (۱۹۷۴) فیلمی که به اتفاق در آن بازی کردند، پیاده شد. برای نیومن فرقی نداشت در نقش آتش‌نشان بازی کند یا معمار، و سرانجام در این نقش اخیر ظاهرشد و در عنوان‌بندی، اسم هر دو در یک ردیف و به یک اندازه آمد.

نظر منتقدها

جیمز براردینلی: «اگرچه بوچ کسیدی، اولین فیلمی نبود که دوتا رفیق بذله‌گو را کنار هم می‌گذاشت، ولی در عوض، به الگویی تبدیل شد که وقتی کار را درست انجام می‌دهی، این رویکرد، چه خوب می‌تواند کارگر بیفتد.»

پالین کیل (نیویورکر): «همه این استعدادها گرد آمده‌اند تا چیزی هوشمندانه‌تر را تجربه کنند که قبلاً در بیشتر فیلم‌های تجاری تجربه شده و همه‌اش هم به شدت توخالی و پیش پا افتاده است.»

صحنه فراموش نشدنی

گروهی که کلانتر جمع کرده، بوچ کسیدی و ساندنس را، یک نفس، در کوه و بیابان‌های وایوومینگ تعقیب می‌کنند. بوچ و ساندنس سعی می‌کنند با راندن بر روی یک اسب و رها کردن اسب دیگر، رد گم کنند ولی با وجود ردیاب خبرهٔ سرخپوست، لرد بالتیمور در بین تعقیب‌کننده‌ها، این ترفند نمی‌گیرد. سرانجام تحت محاصره، بالای صخره‌ای گیر می‌افتند. می‌توانند خود را تسلیم کنند و به زندان ابد محکوم شوند. ولی ساندنس قبلاً زندان بوده و حاضر نیست دوباره به آنجا برگردد. از طرف دیگر، می‌توانند تا حد مرگ بجنگند. ولی خب، ضمناً، پائین پایشان رودخانه‌ای جاری است….

ساندنس: من شنا بلد نیستم.

بوچ: اکه‌هِی احمق! …. بپریم پائین، احتمالاً تو یکی می‌میری……

با مقادیری ترس و لرز و یک فریاد، در سقوطی آزاد، از بالای صخره پائین می‌پرند. در آب غوطه می‌خورند و درحالی‌که ساندنس به بوچ چنگ زده، با آب سریع رودخانه به جلو کشیده می‌شوند. اما به هرحال زنده می‌مانند و خود را به محل زندگی اتا می‌رسانند و آنجاست که با شادی و سرور در روزنامه می‌خوانند که کشته شده‌اند.

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.