دیالوگ: فیلم خوشه‌های خشم

خوشه‌های خشم The Grapes of Wrath فیلمی درام به کارگردانی جان فورد محصول سال ۱۹۴۰ است. این فیلم بر اساس رمانی به همین نام، نوشتهٔ جان استاینبک ساخته شده است. این فیلم برنده اسکار بهترین کارگردانی شده است.


جایی که جوان فیلم- تام- که پسر بزرگ خانواده است و همه بار زندگی بزرگ‌ترها و کوچک‌ترها را بر عهده دارد بی‌دلیل وارد ماجراجویی‌های ناخواستهٔ انقلابی می‌شود و باید خانواده را ترک کند تا در کمپ دستگیر نشود. در اتاق مخفی شده و قرار است شبانه فرار کند ناگهان حرف‌های در دل مانده و تکان دهندهٔ مادربزرگ- که تا آن لحظه ساکت بود و فقط سعی می‌کرد همه را دور هم نگاه دارد- با وسعت و عمق واقع‌گرایانه‌ای احساسی مادرانه، او و مخاطب را به خود می‌آورد تا وضعیت خانواده را بهتر ببیند و مدام در پی ماجراجویی خود نباشد. صدایی که به جای تمرکز بر پیشرفت و بالا رفتن و هدف انگاری، برماندن و مراقبت و مسئولیت، تمرکز می‌کند و نگاه فیلم را نیز در این جهت عمقی تازه می‌بخشد. حسرت زندگی طبیعی گذشته هم‌چنان در صدای مادربزرگ هم به گوش می‌رسد. در این صحنه مادربزرگ کنار بستر تام می‌آید. می‌داند که تام به زودی خواهد رفت. پس سرحرف را باز می‌کند. در حالی که از سنگینی باری که پس از رفتن تام بر دوشش خواهد ماند سخن می‌گوید:

«تام من از خیلی چیزا سر در نمی‌یارم ولی فرار تو هم ما رو راحت نمی‌کنه، اون موقع تو زمینای خودمون بودیم. حد و مرزی برامون نبود، پیرمردا می‌مُردن، بچه‌ها به دنیا می‌یومدن ولی همیشه خودمون بودیم. یک خانوادهٔ پاک و خوب، ولی حالا دیگه پاک نیستیم. چیزی نیست که ما رو پاک نگه داره. «آل» داره زحمت می‌کشه و تلاش می‌کنه روی پای خودش وایسته. عمو جانم واسهٔ خودش می‌پلکه. پدرت پاک خودشو از دست داده، دیگه اون آدم سابق نیست، ما از هم پاشیدیم تام! دیگه یک خانواده نیستیم. شارون داره بچه‌دار می‌شه ولی اونم خانواده‌ای نداره. من هر طور شده دلداریش می‌دم. (آه می‌کشد) همین وینسفیلد اونجوری که داره بزرگ می‌شه طفلک بی‌گناه دیگه به هیچی اطمینان نداره. تو نرو تام! بمون و کمکم کن، به من «من» کمک کن…»


خوشه‌های خشم و راستهٔ کنسروسازان


خرید کتاب با ۱۰٪ تخفیف(همه کتاب‌ها)

شخصیتهای عصیانگر در دو رمان از آثار جان‌اشتاین‌بک:

مفهوم عصیان یکی از قدیمی‌ترین مفاهیم در تاریخ بشر و در تاریخ ادبیات است. در عرصهٔ اسطوره‌شناسی، نخستین شخصیت عصیانگر، پرومته است که موهبت خدایی آتش را از خدایان المپ دزدید و آن را به انسان ارزانی داشت. این اسطوره در واقع نمادی است از جدال جاودانی انسان برای کسب آگاهی و توانایی حاکمیت بر سرنوشت خویش. در قلمرو ادبیات نیز دورهٔ رمانتیک دوره‌ای قابل توجه از نظر پرداختن به مفهوم عصیان بشری است.

در قرن بیستم مفهوم عصیان واجد معنای متفاوتی شده است. عصیان شخصیتهای رمانهای جان اشتاین‌بک، خصوصا خوشه‌های خشم و راستهٔ کنسروسازان، در واقع رویگردانی از ارزشهای منحط جامعهٔ غربی و بازگشت به مفهوم خالص و واقعی زندگی است. همچنین، مفهوم عصیان در این رمانها قرابت بسیاری با مفهوم مسئولیت جمعی و دیگرخواهی دارد. به بیان دیگر، عصیان مورد نظر، یک عمل خودمحورانه و خودخواهانه نیست؛ بلکه تلاشی است برای بهبود وضعیت بشر، به طور کلی.

قرن بیستم بدون شک یکی از مصیبت‌بارترین اعصار در طول تاریخ بشر به شمار می‌رود. انسان علی‌رغم فتح قله‌های دانش و به دست آوردن موفقیتهای بی‌شمار در زمینه‌های علمی، با فجایع انسانی و اخلاقی بسیاری روبه‌رو شده است. تجربهٔ جنگها و خونریزیهای متعدد و بالاتر از همه فجایع به بار آمده در طول دو جنگ خونریز جهانی اثرات بسیاری در روحیات و آثار نویسندگان دهه‌های اولیهٔ قرن بیستم به جا گذاشته است. در آثار نخستین نسل از نویسندگان قرن بیستم، خصوصا رمان‌نویسان این نسل، صحنه‌های تیره و تار، مرگ، و زوال به وفور یافت می‌شود.

آر.دبلیو.بی.لویس ۱ اعتقاد دارد که آثار رمان‌نویسان دهه‌های اول قرن بیستم را می‌توان به دو گروه تقسیم کرد، و خود این نویسندگان را در دو نسل متوالی مورد مطالعه قرار داد. گروه اول از این نویسندگان که به نویسندگان نسل اول موسومند، شامل توماس‌مان ۲، جیمزجویس ۳، مارسل پروست ۴، ویرجینیاوولف ۵ و چند نویسنده دیگر است. در آثار این نویسندگان احساس گسترده‌ای از فقدان، یأس و مرگ موج می‌زند. در واقع فقدان حس زندگی و شور در جهان اطراف این نویسندگان که به نویسندگان مدرنیست موسومند، در آثارشان منعکس شده است. اغلب، شخصیت اصلی رمان در آثار این نویسندگان، یک هنرمند و یا شخصی با حساسیت هنرمندانه است که از زندگی روزمرهٔ جامعه دلسرد شده و به دنیای هنر پناه آورده است. در واقع این نویسندگان که از هرگونه بهبود در زندگی عادی انسان ناامید شده‌اند، به دنیای خیال‌انگیز و نامیرای هنر روی آورده‌اند. همانطور که لویس در کتاب خود موسوم به «قدیس ولگرد» می‌نویسد: «نویسندگان این نسل در حالی که از اقلیم منحط انسان ناامید شده‌اند به اقلیم جاودانی هنر روی آورده‌اند.۶» اما، از میان خاکستر امید و ایمان به انسان و بهبود شرایط انسان، نویسندگان نسل دوم مانند ققنوس سر بر آورده‌اند. این نویسندگان که جان‌اشتاین‌بک ۷، آلبرکامو ۸، ویلیام فاکنر ۹ و گراهام‌گرین ۱۰ از آن جمله‌اند، اگر چه کمتر از نویسندگان گروه قبلی

 

با مرگ وانحطاط روبه‌رو نبوده‌اند، اما در آثارشان امید و ایمان تازه‌ای به زندگی، به مفهوم خالص و ابتدایی آن، به چشم می‌خورد که در آثار نویسندگان قبلی غایب است.

بیشتر نویسندگان این نسل در دههٔ سوم آثار خود را نوشته‌اند. این دهه دوره‌ای است سرشار از تلخی و یأس در جهان غرب. دنیا شاهد انحطاط سریع دموکراسی به دست فاشیسم و نازیسم است و امیدهایی که در دل روشنفکران به دلیل انقلاب کمونیستی در روسیه، در دههٔ قبلی ایجاد شده بود با روی کار آمدن استالین بر باد رفته است. دیگر ایمان قرون گذشته کمرنگ شده و امیدی به تحقق آرمان شهر ساخته دست بشر نیست، و به این همه باید تهدید روزافزون جنگ جهانی دوم را نیز اضافه کرد که سرانجام در آخرین سال این دهه، یعنی ۱۹۳۹، آغاز شد. با تمام این سیاهیها و ناامیدیها، آنچه که آثار نویسندگان این گروه را از دستهٔ اول متمایز می‌سازد، امید و ایمان خلل‌ناپذیر این نویسندگان به گوهر وجود انسان و توانایی انسان در پشت کردن به همهٔ عوامل انحطاط و روی آوردن وی به مفهوم خالص و اصیل زندگی است.

نویسندگان نسل اولی، با وجود تمام جنبه‌های هنری آثارشان، از پرداختن به انسان به عنوان موجودی زنده و محتاج انگیزه‌های زنده ماندن باز ماندند، در حالی که نویسندگان نسل دوم که اشتاین‌بک نیز در زمرهٔ آنهاست، دریافته‌اند که هنر ممکن است بتواند بهشتی خیالی در میان خرابه‌ها برپا سازد، ولی نمی‌تواند دلیل اساسی برای نفس زنده ماندن ارائه دهد. آنچه که بشر در این شرایط به آن نیاز دارد، انگیزه و دلیلی برای زنده ماندن و نجات از یأس همه‌گیری است که آن‌گونه ادبیات و هنر را تحت تأثیر قرار داده است. اگر شخصیت غالب در رمانهای گروه اول یک هنرمند یا فردی با حساسیتهای هنری است، شخصیت غالب در رمانهای گروه دوم ملغمه‌ای است از بزهکاری، فلسفه و قداست.

آنچه که در تمامی این رمانها، از جمله رمانهای جان‌اشتاین‌بک، محسوس است، سرسپردگی قهرمان داستان به اصالت و جوهرهٔ زندگی است. این شخصیت که به نظر آلبرکامو، یک عصیانگر است، در عین حال که دارای جنبه‌های بشری و نقطه ضعفهای انسانی است، دارای جنبه‌ای مقدس نیز هست که از او یک شخصیت دوگانه و واقعی ساخته است.

آلبرکامو در کتاب خود «عصیانگر ۱۱» به بررسی و تحلیل فلسفی عصیان و انواع آن در طول تاریخ فرهنگ و ادبیات مغرب زمین پرداخته است. به نظر وی، در عصر مدرن با افول سنتها و باورهای اخلاقی در جهان غرب، یگانه راه نجات انسان غربی از بی‌هویتی، عصیان است. این عصیان البته دارای جنبه‌های منحصر به فردی است که کامو به تفصیل به آنها پرداخته است. این خصوصیات در شخصیتهای عصیانگر رمانهای جان‌اشتاین‌بک نیز یافت می‌شود.

مفهوم عصیان در این رمانها به معنای پشت کردن به ارزشهای غیر انسانی جامعهٔ فوق صنعتی و روی آوردن به ارزشهای انسانی و اصیل زندگی است.

در همهٔ این رمانها زندگی انسان ماشین‌زدهٔ غربی به صورتی آلوده و بیمار تصویر شده است. مثلا آلبرکامو بیماری طاعون را به عنوان نمادی برای نمایاندن ماهیت بیمارگونهٔ زندگی در غرب برگزیده است، و در رمانهای ایگنوزیا سیلونه ۱۲ زلزله‌ای ویرانگر نماد این حس فقدان و نابودی است.

جان‌اشتاین‌بک نیز به عنوان نویسنده‌ای همعصر و همنسل با گروه یاد شده، در رمانهایش درونمایهٔ عصیان را به صورت روی آوردن به مفهوم طبیعی زندگی و همه‌گیر بودن حس فقدان مطرح کرده است. از طرف دیگر، به دلیل اینکه رمانهای اشتاین‌بک خصوصا دو رمان مورد مطالعه در این مقاله، یعنی «خوشه‌های خشم ۱۳» و «راستهٔ کنسروسازان ۱۴» رمان انتقاد اجتماعی ۱۵ محسوب می‌شوند، مکان و زمان وقوع حوادث اهمیت بسیاری در نقد این رمانها پیدا می‌کند. «خوشه‌های خشم» در اوج یک فاجعهٔ اجتماعی و اقتصادی در آمریکا، یعنی رکود بزرگ اقتصادی ۱۶ نوشته شده است و راجع به خانواده‌ای است که در اوکلاهاما ۱۷ روی زمینی متعلق به بانک به صورت مستأجر زندگی و کار می‌کند. این زمین که در ابتدا متعلق به خود خانواده بوده در اثر خشکسالیهای متعدد و مقروض بودن خانواده، به بانک تعلق گرفته است.

به دنبال ادامه یافتن خشکسالی، بانک تصمیم به بیرون راندن مستأجرین از زمین می‌گیرد و خانوادهٔ جود ۱۸، مانند هزاران خانوادهٔ دیگر، برای یافتن کار و مأوایی مناسب راهی کالیفرنیا می‌شود. در کالیفرنیا به دلیل هجوم چندین هزار کارگر به باغهای میوه برای کار، کارفرمایان و زمینداران ‌ بزرگ به استثمار کارگران می‌پردازند و در مقابل کاری سخت و طاقت‌فرسا تنها مزدی ناچیز به آنان می‌پردازند. قهرمان رمان، تام‌جود ۱۹، در طول داستان به دلیل عوامل گوناگون تجربیاتی کسب می‌کند و در جریان این مسافرت از اوکلاهاما تا کالیفرنیا، و در جریان اتفاقات بعدی، تبدیل به یک عصیانگر واقعی می‌شود.

درونمایهٔ روی آوردن به مفهوم اصیل زندگی، در این رمان به صورت عقیده‌ای نیمه عرفانی، نیمه طبیعتگرا بیان شده است. این مفهوم را اولین بار دیگر شخصیت محوری رمان یعنی جیم‌کیسی ۲۰ در قالب ترانساندنتالیزم امرسون ۲۱ بیان می‌کند. طبق این اعتقاد انسانها وتمام جهان هستی با هم یکی و متحد هستند و هر موجودی بخشی از این وحدت یگانه است. عصیان در این مفهوم، رویگردانی از جهان سرمایه‌داری و پول‌مدار است که در آن حقوق مالکیت بر حقوق انسانی ارجحیت دارد، و طبق ارزشها و قوانین آن، ابتدایی‌ترین قوانین زندگی نادیده گرفته می‌شوند. در عوض، با روی آوردن دوباره به طبیعت است که انسان به اصل وجود خویش باز می‌گردد.

بر اساس قوانین و ارزشهای جامعه و فرهنگ سرمایه‌داری این کاملا منطقی است که در حالی که انبوهی از میوه در حال خراب شدن هستند، در مجاورت آنها کودکانی از گرسنگی بمیرند تا قیمت میوه در بازار تثبیت شود.

یا کشاورزان کارا و خوب نتوانند روی زمینی حاصلخیز برای خود کار کنند و از گرسنگی نجات یابند. اینها قوانین طبیعی و منطقی هستند که فرهنگ سودجویی به راحتی زیر پا می‌گذارد و در نتیجه مرگ و نیستی به همراه می‌آورد.

پس، نخستین ویژگی شخصیتهای عصیانگر در این رمان، تلاش برای گریز از مرگ و نیروهای مرگ‌زا در جهت رسیدن به زندگی ومفهوم اصیل زندگی است.

در جریان رمان در چندین موقعیت جیم‌کیسی اشاره می‌کند که زندگی انسانها به خودی خود و ورای ارزش‌گذاریهای اجتماعی و اخلاقی، مقدس و قابل احترام است و آنچه مانع زندگی به مفهوم کلی کلمه است، مرگ‌آور، ناپاک، و شایستهٔ مبارزه و مخالفت است.

دومین خصوصیت مهم در شخصیت عصیانگر این رمانها و از جمله رمان خوشه‌های خشم وابستگی فرد به گروه است. در واقع مفهوم عصیان در جهان مدرن به معنای تکروی خودخواهانه و یا زیاده‌طلبانه نیست بلکه در ذات هر واکنش عصیانگرانه‌ای عشق به دیگر انسانها و در واقع عشق به انسانیت به طور کلی، نهفته است. بنابراین، علاوه بر اینکه عصیانگر رمانهای مذکور از نیروهای مرگ‌آور و رو به زوال جامعهٔ مدرن به سوی زندگی روی می‌آورد، او این زندگی و رهایی را تنها برای خود نمی‌خواهد، بلکه خواستار برقراری عدالت در کل جامعه و سعادت همهٔ انسانهاست؛ همان‌گونه که در ابتدای رمان خوشه‌های خشم اصل مهم و خلل‌ناپذیر، حفظ و حراست خانواده و تلاش برای بقای آن است؛ در حالی که در پایان، هر یک از اعضا به عنوان عضوی از کل جامعه و حتی کل بشریت به شمار می‌آیند. به همین ترتیب، خود تام که در ابتدای رمان به اتهام قتل زندانی بوده و به تازگی آزاد شده است و به چیزی جز امور مربوط به خودش نمی‌پردازد، در جریان رمان تبدیل به شخصی متعهد نسبت به سرنوشت مردم می‌شود، و در پایان رمان خواننده احساس می‌کند که اقدامات اصلی تام در جهت بهبود وضعیت همنوعانش، پس از این آغاز خواهد شد.

سومین ویژگی شخصیت عصیانگر در رمان خوشه‌های خشم جنبهٔ بیدارگری و قداست وجود اوست. این قداست، همان‌گونه که قبلا اشاره شد، از نوع قداست سنتی نیست بلکه شخصیت عصیانگر که دوگانه‌ای است از گناه و عشق، دارای جنبه‌ای بشری است که با وجود زمینی بودن، مقدس است.

در واقع، اشتاین‌بک با استفاده از تلمیحات و درونمایه‌هایی که شباهت زیادی با کتاب مقدس دارند خواسته است جنبهٔ مقدس شخصیتهای رمان خود را پررنگ‌تر کند. یکی از این تلمیحات این واقعیت است که حروف اول نام جیم‌کیسی مانند حروف اول نام عیسی مسیح ۲۲ در زبان انگلیسی است، و همچنین کیسی سابقا کشیش و مبلّغ بوده است. این واقعیت که وی اکنون دیگر کشیش نیست ولی همچنان برای مردم موعظه می‌کند، با توجه به اسم وی، تأکیدی است بر جنبهٔ بیدارگری و راهبری وجود او. اگرچه، آنچنان که خود نیز بیان می‌کند، آنچه که او مردم را به آن فرا می‌خواند مقدس خواندن کل هستی و انسان و زندگی انسان به عنوان جزئی از این کل است، و می‌بینیم که سرانجام او مسیحاوار خود را قربانی سعادت مردم و برقراری عدالت می‌کند. همچنین تام نیز در پایان رمان این جنبهٔ قداست بشری را کسب می‌کند و در واقع قهرمان یا ضد قهرمان ۲۳ این رمان همان تام‌جود است. در صحنه‌ای که تام در بیشه پنهان شده و مادرش به ملاقات وی می‌رود، تام از دلمشغولی خود برای بهبود زندگی انسانها می‌گوید، و از یکی بودن همهٔ هستی. و در همین صحنه است که مادر در تاریکی برای لمس پسر دستش را جلو می‌برد و او را همانند قدیس لمس می‌کند. بنابراین، می‌بینیم که چگونه این شخصیت در عین حال که گناهکار و دارای جنبه‌های مختلف خطا و ناتواناییهای مخصوص بشر است، با عصیان علیه بی‌عدالتیها و قدرتهای مرگ‌آور که زندگی را رو به زوال می‌برند و با روی آوردن به جوهر زندگی و طبیعت، به یک قدیس تبدیل شده است.

در رمان کوتاه راستهٔ کنسروسازان نیز درونمایهٔ عصیان و ویژگیهای آن قابل تشخیص و بررسی است. این رمان که در واقع یک طنز تلخ اجتماعی ۲۴ است در سال ۱۹۴۵، یعنی در سال پایانی جنگ جهانی دوم، نوشته شده است.

ماجرای رمان، همان‌گونه که از اسم آن برمی‌آید، در یک محلهٔ حاشیه‌ای از شهری صنعتی اتفاق می‌افتد که مرکز تولید حلبی و کنسرو ماهی است.

ساکنین این محله که در واقع شخصیتهای اصلی رمان هستند، بیشتر یک عده افراد ولگرد، دائم الخمر، و بدون خانه و خانواده‌اند. دیگر ساکنین راستهٔ کنسروسازان نیز هر یک به نوعی از زندگی عادی و روزمرهٔ جامعهٔ آمریکایی بازمانده و طرد شده‌اند. ویژگی ذکر شده برای شخصیت عصیانگر در رمان خوشه‌های خشم در مورد شخصیت عصیانگر رمان راستهٔ کنسروسازان نیز صدق می‌کند. فقط نوع عصیان این شخصیتها متفاوت است. عصیان ضد قهرمانان این رمان در واقع همان عقبگرد و رویگردانی آنها از ارزشها و نرمهای حاکم بر فرهنگ آمریکایی زمان است. در واقع شخصیتهای این رمان پیشروان نسل هیپی در دهه‌های بعد به شمار می‌آیند.

آنچه که جان‌اشتاین‌بک زندگی غیرغایی ۲۵ می‌خواند، به عقیدهٔ وی، در زندگی اشخاصی که مانند ولگردهای این رمان در حاشیهٔ جامعه زندگی می‌کنند و از هیاهوی حاکم بر زندگی افراد عادی جامعه فارغند، یافت می‌شود.

در واقع به نظر اشتاین‌بک، افراد عادی اجتماع در ارزشهای سراسر مادی و تجاری جامعهٔ آمریکا به دام افتاده‌اند و در جریان این مسابقهٔ ناخودآگاه برای کسب بیشترینها و بهترینها، البته طبق ارزشهای همان جامعه، از مفهوم واقعی و طبیعی زندگی غافل مانده‌اند.

درونمایهٔ اصلی این رمان نیز پرداختن به زندگی افراد حاشین‌نشین جامعهٔ صنعتی و به ظاهر باثبات آمریکاست و نیز نشان دادن این واقعیت که آنها با پشت کردن به ارزشها و نرمهای غالب در فرهنگ رایج جامعه، از این دام کناره‌گیری کرده‌اند. در واقع همان‌طور که آنتونی‌برجس در کتاب خود، رمان امروز، گفته است: «شخصیتهایی مانند دکتر ژیواگو مختص جوامع بحران‌زده و بی‌ثباتند؛ در حالی که در جوامع در ظاهر باثبات و قانونمند امروزی، نوع خاصی از عصیانگر، که شخصیتی غیر خشن و ملایم دارد و حتی خود نیز به درستی نمی‌داند که جامعه را چه می‌شود، یافت می‌شود.»۲۶ عصیان این فرد در همان کناره‌گیری و رویگردانی وی از جامعهٔ عادی تبلور می‌یابد. از نظر افراد عادی و به ‌ ظاهر موفق جامعه، این افراد، ولگرد، بی‌خانمان، و شکست‌خورده قلمداد می‌شوند، در حالی که در واقع خود آنها هستند که از درک معنا و مفهوم واقعی زندگی دور مانده و در هیاهوی ارزشهای بی‌بنیان و جدال برای کسب امتیازات بیشتر به دام افتاده‌اند.

اماشخصیت محوری رمان راستهٔ کنسروسازان نه یک ولگرد دایم الخمر بلکه یک دانشمند زیست‌شناس است. داک ۲۷‌، که در یک آزمایشگاه جانوران دریایی در راستهٔ کنسروسازان زندگی و کار می‌کند، در عین حال که در زمرهٔ ولگردهای ساکن در محل نیست خود را از زندگی روزمرهٔ جامعهٔ بیرون جدا کرده است. او یک دانشمند است و علاقه زیادی به زندگی جانداران دریایی دارد. در واقع، او نیز به نوعی از غوغای جامعهٔ سودازدهٔ به طبیعت و زندگی طبیعی پناه آورده است.

تفاوت داک با شخصیتهای دیگر رمان این است که او دقیقا می‌داند در جامعهٔ اطراف او چه می‌گذرد، و چگونه ارزشهای اصیل انسانی مورد هجوم ضد ارزشهای جامعهٔ مدرن قرار گرفته است. همان‌طور که او می‌گوید: «چیزهایی که در انسانها می‌ستاییم-مهربانی و کرم، صداقت، فهم و احساس-ملازمان شکستند…و خصوصیاتی که از آن بیزاریم-تندی، حرص، زیاده‌خواهی، بدجنسی، خودخواهی و سودجویی-عوامل موفقیت هستند.»۲۸ او کاملا آگاه است که افرادی که از نظر مردم عادی جامعه، انسانهایی شکست‌خورده و منزوی هستند، در واقع بر افراد به ظاهر موفق رجحان دارند؛ زیرا جوهر انسانی خود را حفظ کرده‌اند و از جدال همه‌گیر برای کسب درآمد و شهرت کناره گرفته‌اند.

یکی از مهمترین حوادثی که این درونمایه را به وضوح بیان می‌کند در روز چهارم ژوئیه، یعنی روز استقلال آمریکا، اتفاق می‌افتد. دستهٔ ولگردها که در رمان به آنها دستهٔ مک ۲۹ گفته می‌شود روی یکی از لوله‌های بتونی و در حالی که پشتشان به خیابان اصلی است نشسته‌اند، و داک و دوستش، ریچاردفراست ۳۰، آنها را از پنجره می‌بینند. تا چند دقیقه دیگر قرار است که دستهٔ موزیک و نمایش مخصوص چهارم ژوئیه از این خیابان بگذرد. داک با دوست خود شرط می‌بندد که هیچیک از افراد دستهٔ مک حتی سرش را برای تماشای کارناوال شادی بر نخواهد گرداند. در حالی که دوست وی معتقد است کسی که علاقه‌ای به تماشای دستهٔ موزیک و کارناوال ندارد، در واقع زنده نیست. آنچه اتفاق می‌افتد کاملا با پیش‌بینی داک مطابق است. گروه ولگردان حتی برای تماشای دسته، سرشان را هم برنمی‌گردانند. این واقعه تأکیدی است بر واقعیت جدایی و رد ارزشهای جامعهٔ مدرن آمریکا از طرف این گروه حاشیه‌ای.

در واقع، روز چهارم ژوئیه و جشن مربوط به آن، نمادی از فرهنگ مدرن غربی و ارزشهای آن است؛ و گروه ولگردان و دایم الخمرهای راستهٔ کنسروسازان، هرگز با این فرهنگ و این ارزشها کاری نداشته و از آن کاملا کناره‌گیری کرده است. داک نیز در رویگردانی از جامعهٔ منحط و به ظاهر باثبات، با این گروه همراه است؛ و اوست که رویگردانی از زندگی مجازی جامعه را با روی‌آوری به ذات خالص زندگی، توأمان داراست. همان‌گونه که راوی داستان می‌گوید: «او نیمی مسیح و نیمی دیو-مرد ۳۱ است.»۳۲ می‌توان گفت او به کنه زندگی، صرف‌نظر از هرگونه ارزشگذاری و سنجش و رده‌بندی، ایمان دارد. شخصیت وی ترکیبی است از قداست و جنبه‌های بشری.

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.