همه چیز در مورد فیلم راه‌های افتخار – نکات جالبی که احتمالا نمی‌دانستید – Paths of Glory (1957)

کارگردان: استنلی کوبریک. فیلمنامه: استنلی کوبریک، کالدر ویلینگهام، جیم تاپسن؛ براساس رمان همفری کاب. تهیه کننده: براینا، هریس و کوبریک. بازیگران: کرک داگلاس (کلنل دکس)، رالف میکر (گروهبان فیلیپ پاریس)، آدلف منژو (ژنرال ژرژ برلار)، جورج مک کردی (میرو)، وین موریس (سروان رژه)، کریتیان هارلان (آوازه‌خوان آلمانی). مدت: ۸۷ دقیقه. بودجه: ۹۳۵ هزار دلار.

برندگان اسکار سال ۱۹۵۷:

  • بهترین فیلم: پل رودخانهٔ کوای.
  • بهترین کارگردان: دیوید لین (پل رودخانهٔ کوای).
  • بهترین بازیگر مرد: الک گینس (پل رودخانهٔ کوای).
  • بهترین بازیگر زن: جوان وودوارد (سه چهره ایو).
  • بهترین بازیگر مرد نقش دوم: رد باتنز (سایونارا).
  • بهترین بازیگر زن نقش دوم: میوشی امه‌کی (سایونارا).

کشتار به سبک فرانسوی

ژنرال پیر، با خشم و نفرت، بر سر شخصیت کرک داگلاس فریاد می‌زند: «تو یه ایده‌آلیستی!» این جملهٔ ژنرال می‌توانست به جای داگلاس، خودِ کوبریک را خطاب قرار دهد که معتقد بود فیلمی که درست حرف‌اش را بزند، می‌تواند قلب و ذهن بیننده را تسخیر کند. راه‌های افتخار شهرت و اعتبار برای کوبریک جوان به ارمغان آورد و به نخستین بخش از سه‌گانهٔ ضدجنگ‌اش تبدیل شد که بعداً با دکتر استرنج لاو (۱۹۶۴) و خشاب تمام فلزی (۱۹۸۷) تکمیل گردید. در بین این‌ها، راه‌های افتخار براساس مستندات تاریخی ساخته شد؛ ولی داستانش چنان وحشتناک و غیرقابل تصور است که به هجویه‌ای تلخ و سیاه می‌ماند. وقتی از کرک داگلاس خواسته شد به جمع بازیگران فیلم بپیوندد، به کوبریک گفت: «استنلی، فکر نمی‌کنم این فیلم یک سنت هم بفروشد؛ ولی باید بسازیمش». حرف داگلاس در مورد فروش ناچیز فیلم، درست از آب درآمد، اما در عوض یک موج ضدجنگ بین المللی به راه انداخت. فرانسه چنان از توصیف مفتضحانهٔ ارتش و نظام‌اش به خشم آمد که نمایش فیلم، ۱۸ سالی در کشوری که می‌گوید «همه چیز مجاز است»، ممنوع بود. آکادمی اسکار نیز ظاهراً از فرانسوی‌ها خط گرفت: با وجود فیلمنامهٔ بی‌نظیر و احتمالاً بهترین هنرنمایی کرک داگلاس در تمامی زندگی حرفه‌ای‌اش، فیلم حتی در یک رشته نیز نامزد اسکار نشد؛ شاید به این خاطر که جیم تامپسون، یکی از نویسندگان فیلمنامه، عضو سابق حزب کمونیست آمریکا، نام‌اش در فهرست سیاه سناتور مک کارتی آمده بود. بی‌شک، کسی نمی‌توانست کوبریک را به کاری دن کیشوتی متهم کند. نیازی نبود: موجودات دغل‌بازی که هدف قرار داده بود جلوی خانه‌اش به صف بودند.


خرید کتاب با ۱۵٪ تخفیف(همه کتاب‌ها)

خلاصه داستان

زمستان ۱۹۱۶ است و ارتش آلمان درست بیرونِ دروازه‌های پاریس، مقابل نیروهای فرانسوی در سنگرهایشان، در گل گیر کرده است. اگرچه تلفات بالا نیست ولی خاکی هم تسخیر نمی‌شود. درحالی‌که فشار از سوی سیاست‌مدارها بالا گرفته تا به هر ترتیب، پیشرفت‌هایی در جبهه جنگ صورت گیرد، دو ژنرال خودمحورِ فرانسوی، برولار (آدولف منژو) و میرو (جورج مک‌کردی) نقشه حمله‌ای را طرح می‌ریزند که از همان ابتدا محکوم به شکست است. سرهنگ دکس (کرک داگلاس) به این فرمان اعتراض می‌کند ولی می‌داند که اعتراض‌اش راه به جایی نمی‌برد. در شب حمله، دکس، سروان روژه (وین موریس) را به اتفاق گروهبان پاریس (رالف میکر) و سرباز وظیفه لوژن (کن دیبس) به مأموریت شناسایی می‌فرستد. روژه وحشت کرده و با پرتاب نارنجکی باعث مرگ لوژن می‌شود پاریس مصمم است تا این موضوع را گزارش دهد. روز بعد، کشتار وحشتناکی راه می‌افتدو نیروهای دکس، بلافاصله پس از بیرون آمدن از سنگر، به مسلسل بسته می‌شوند. وقتی آخرین نفرات، گیج و آشفته به سنگرهایشان عقب‌نشینی می‌کنند، میرو آنها را می‌بیند و فرمان می‌دهد تا به رویشان آتش گشوده شود. این فرمان نشنیده گرفته می‌شود اینجاست که میرو فرمان می‌دهد تا همه آنها را به خاطر نافرمانی، تیرباران نمایند. دکس از این موضوع تکان خورده، اما ژنرال پیر را باید یک‌جوری آرام کرد. از هر لشکر، سه نفر را «همین‌طوری» انتخاب می‌کنند تا در دادگاه نظامی محاکمه شوند. در دادگاهی صحرایی، دکس از آنها در مقابل دادستانی انتقامجو (ریچارد آندرسن) دفاع می‌کند. حکمی که صادر می‌شود، یک مضحکه است. در حالی‌که لحظه تیرباران نزدیک می‌شود. دکس به این امید که بتواند رأی برولار را تغییر دهد، او را تهدید می‌کند.

بازیگران

  • کرک داگلاس: داگلاس می‌گفت: «من حرفه سینمایی‌ام با ایفای نقش حرامزاده‌ها مزین کرده‌ام». ولی راه‌های افتخار برای کرک داگلاس یک استثنا تلقی می‌شد: کلنل دکس، افسری است شریف، که نمی‌خواهد زیربار بی‌عدالتی برود. از حفره کوچک روی چانه‌اش گذشته، این صدای محکم او است که به یاد می‌ماند؛ صدایی که باعث شد جان فرانکن هایمر درباره‌اش بگوید: «تمام زندگی‌اش می‌خواست برت لنکستر شود!»

داگلاس، فرزند مهاجرهای یهودی و فقیر روس، از گذشته‌اش فراری نبود و تمامی فراز و نشیب‌های زندگی دشوارش را در کتاب زندگینامه‌اش، فرزند آدم‌های خنزرپنزری (چاپ ۱۹۸۸) تعریف کرده است. لورن باکال که همکلاسی‌اش بود، برای نخستین کار سینمایی‌اش، عشق غریب مارتا آیورز (۱۹۴۶) معرفی‌اش کرد. ولی فیلم «بوکسی» اش، قهرمان (۱۹۴۹) بود که از او یک ستاره ساخت. در باغ وحش شیشه‌ای (۱۹۵۰) و داستان کارآگاهی (۱۹۵۱) بسیار مورد توجه قرار گرفت و وارد پربارترین دهه زندگی حرفه‌ای‌اش شد، با فیلم‌هایی که بسیاری‌شان کلاسیک‌اند: بد و زیبا (۱۹۵۲)، شور زندگی (۱۹۵۶)، و اسپارتاکوس (۱۹۶۰). وی سپس با این فیلم‌ها به تاخت و تازش ادامه داد: شهر بی‌رحم (۱۹۶۱)، هفت روز در ماه می (۱۹۶۴)، و برادری (۱۹۶۸). داگلاس با یک‌بار کافی نیست (۱۹۷۵) دوباره به عالم سینما برگشت و با خشم (۱۹۷۸) در صحنه ماند. اواخر دهه ۱۹۸۰ سکته کرد ولی کماکان در تعدادی از برنامه‌های تلویزیونی ظاهر شد. در ۱۹۹۸، به طرزی معجزه‌آسا از سقوط هلی‌کوپتر جان سالم به در برد. مایکل داگلاس، پسرش، و به قول خودش، «رقیب‌اش»، است که به تازگی او نیز با یک بیماری مرگبار دست به گریبان شده.

  • آدولف منژو: انتخاب آدولف منژو، بازیگر دوران طلایی هالیوود، نقش‌آفرین آثاری چون دوشیزه مارکر کوچولو (۱۹۳۴) و ورسیون اریژینالِ ستاره‌ای متولد می‌شود (۱۹۳۷) یکی از پرمعناترین تصمیم‌های کوبریک بود. منژو، به مواضع ضدکمونیستی‌اش شهرت داشت، و یکی از کسانی بود که به قضایای به راه انداختن فهرست سیاه در هالیوود دامن زد. از لحاظ سیاسی، هیچ‌کس را به اندازه او در نقظه مقابل مواضع سیاسی کوبریک و داگلاس نمی‌شد پیدا کرد. همین‌که شخصیت منژو نمونهٔ تمام‌عیار یک آدم بی‌وجدان است، و نمونهٔ زمینی شر، به جمع بازیگران فیلم، مایه و معنای لازم را می‌بخشید. هنرنمایی منژو در این فیلم، فراموش‌نشدنی است.
  • جورج مک کردی: مک کردی، نقش ژنرال میرو را ایفا کرده که با تفرعن توی سنگرها را ه می‌رود و از سربازهای مجروح و افسردهٔ خود را با «صبح بخیر، سرباز. امروز آمادگی کشتن چند تا آلمانی رو داری؟» استقبال می‌کند. مک‌کردی داغی واقعی بر چهره داشت که یادگار یک دوئل بود. مک‌کردی در ایفای نقش نظامی‌ها مهارت پیدا کرده بود.؛ در فیلم‌هایی چون داستان رومل، روباه صحرا (۱۹۵۱)، مسابقه بزرگ (۱۹۶۵) در نقش ژنرال کوهنر و در تورا، تورا، تورا! (۱۹۷۰) در نقش کوردل هال.

کارگردان

دقت و وسواس استنلی کوبریک در کار، حتی در اوایل زندگی حرفه‌ای‌اش نیز مایه شهرت‌اش شده بود. برای هر یک از فیلم‌هایش، لنز به‌خصوصی طراحی می‌شد و نور هم نقشی اساسی در فیلم‌هایش داشت. در راه‌های افتخار، هرچه نور بیشتر، صحنه وحشتناک‌تر. نمونه‌اش، آن نور کورکننده صبح تیرباران، که اجازه نمی‌دهد هیچ سایه‌ای بر بی‌رحمی آدمیان بیفتد. کوبریک که به خاطر برنامه‌های طولانی فیلمبرداری‌اش شهرت داشت، هراسی هم از محدودیت‌های بودجه فیلم به دل راه نمی‌داد. سکانس «شام آخر» در بازداشتگاه پادگان، ۶۸ برداشت برد تا سرانجام راضی‌اش کرد. جک نیکلسون، ستاره درخشش (۱۹۸۰) دربارهٔ شیوه کار کوبریک گفته است: «او تعریف جدیدی از صفت «وسواسی» ارائه می‌دهد!» اما وقتی کرک داگلاس دوباره به او پیوست تا در ۱۹۶۰ اسپارتاکوس را بسازند، بی‌شک، درباره قابلیت‌های او ذره‌ای تردید نداشت. تعداد فیلم‌هایی که کوبریک ساخت، زیاد نیستند، ولی هریک از آنها حادثه‌ای در عالم سینما محسوب می‌شدند؛ حادثه‌ای گاه با واکنش‌های منفی ولی به هرحال، همیشه پر سروصدا. ازجمله مهم‌ترین کارهایش عبارتنداز: اسپارتاکوس (۱۹۶۰)، لولیتا (۱۹۶۲)، دکتر استرنج لاو (۱۹۶۴)، ۲۰۰۱: اودیسه فضایی (۱۹۶۸)، پرتقال کوکی (۱۹۷۱)، بری لیندون (۱۹۷۵)، درخشش (۱۹۸۰)، خشاب تمام فلزی (۱۹۸۷) و چشمان کاملاً بسته (۱۹۹۹).

پشت صحنه

  • آن خواننده زیبای آلمانی در سکانس کاباره، کریستیان هارلان، همسر دوم استنلی کوبریک شد.
  • فیلم در نزدیکی اردوگاه مرگ داخائو فیلمبرداری شد.
  • کوبریک به استودیو قول پایانی خوش را داده بود و آن را زیر پا گذاشت.

قرار بود چی بشه چی شد

کوبریک، بعد از در نظر گرفتن جیمز میسن و ریچارد برتون برای ایفای نقش اصلی، با گریگوری پک تماس گرفت، که نقش کلنل دکس را می‌خواست ولی قبلا قول بازی در فیلمی دیگر، دست و پایش را بسته بود. سپس، همین نقش به کرک داگلاس پیشنهاد شد که قرارداد برادویِ خود را به هم زد تا در فیلم کوبریک بازی کند. تا آن زمان گریگوری پک نیز آماده بازی در فیلم بود ولی دیگر کمی دیر شده بود.

جملهٔ قصار

«کوبریک به شرطی به کارگردانی خوب تبدیل خواهد شد که یک روز با صورت به زمین بخورد.»

کرک داگلاس

 نظر منتقدها

راهنمای فیلم: «یکی از بزرگ‌ترین فیلم‌های ضدجنگ تاریخ سینما.»

نیوزویک: «یک تجربه فراموش نشدنی سینمایی.»

بازلی کراوتر، نیویورک تایمز: «و اما در مورد معنای فیلم، سازندگانش به نتیجه‌ای قطعی نمی‌رسند.»

 صحنهٔ فراموش نشدنی

سربازهای بی‌گناهی (آرنو، پاریس و فرول) که به مرگ محکوم شده‌اند، به غذاهایشان لب نمی‌زنند و شبی وحشتناک را صبح می‌کنند. بازدیدی از سوی کشیش دوپره، لوژون را به خشم می‌آورد. لوژون به کشیش حمله می‌کند، آرنو به میان‌شان می‌برد و مشتی به لوژون می‌زند. آرنو به پشت می‌افتد و استخوان جمجمه‌اش می‌شکند. صبح با بانگ خروسی فرا می‌رسد. نگهبان‌ها وارد سلول می‌شوند تا سربازها را تا مرگ بدرقه کنند. آرنو را باید به برانکاری ببندند و حمل کنند. پاریس سعی دارد خود را کنترل نماید ولی سرانجام به گریه می‌افتد. به او یادآوری می‌کنند که خبرنگارها نیز در محل حضور دارند؛ آیا می‌خواهد همسر و فرزندانش باخبر شوند که سربازی بزدل بوده است؟ این باعث می‌شود پاریس قدری خود را جمع و جور کند ولی فرول تسکین ناپذیر است. آنها سرانجام به پای چوبه‌هایی می‌رسند که برایشان آماده کرده‌اند. برانکار آرنو را به یکی از آن می‌بندند و افسری کشیده‌ای به او می‌زند؛ ژنرال‌ها می‌خواهند موقع تیرباران، به هوش باشد. فرول به پدر دوپره می‌چسبد تا اینکه با چشم‌بندی چشم‌اش را می‌بندند. در حالی‌که حکم نهایی قرائت می‌شود، تعداد زیادی از مقامات عالیرتبه نظامی شاهد مراسم‌اند. جوخه، آماده آتش است. طبل‌ها خاموش می‌شوند؛ سپس، در حالی‌که صدای گلوله سکوت صبحگاهی را در هم می‌شکافد، پرنده‌ها از وحشت از روی شاخه به پرواز درمی‌آیند.

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.