همه چیز در مورد فیلم سرگیجه – نکاتی که احتمالا نمی‌دانستید – Vertigo (1958)

کارگردان و تهیه کننده: آلفرد هیچکاک، نویسندگان فیلمنامه: سام تیلور، الکس کاپل؛ بر اساس رمان بین مردگان نوشته پی‌یر بوآلو و توما ناوسوژاک. بازیگران: جیمز استیوارت (جان «اسکاتی» فرگوسن)، کیم نوواک (بادلن الستر/ جودی باوتن)، باربارا بل گیدس (مارجری «میج» وود)، تام هلمور (گوین الستر). محصول: کمپانی پارامونت. مدت: ۱۲۷ دقیقه. بودجه: ۵/۲ میلیون دلار. فروش: ۲/۳ میلیون دلار.

اسکارها:

  • بهترین صدا: هیل پررا، هنری بامستد، سام کامر، فرانک ر. مک کلوی.
  • نوشته
  • بهترین طراحی صحنه و دکور: جورج داتن.

سایر برندگان اسکار ۱۹۵۸:

  • بهترین فیلم و بهترین کارگردان: وینسنت مینه لی (ژی ژی).
  • بهترین بازیگر مرد: دیوید نیون (میزهای جداگانه)
  • بهترین بازیگر زن: سوزان هیوارد (می‌خواهم زنده بمانم)
  • بهترین بازیگر مرد نقش دوم: برل آیوز (سرزمین بزرگ)
  • بهترین بازیگر زن نقش دوم: وندی هیلر (میزهای جداگانه)

وحشت سقوط


خرید کتاب با ۱۰٪ تخفیف(همه کتاب‌ها)

گیج و مبهوت‌ایم. هیچ چیزش با عقل جور در نمی‌آید. قطعه‌های پازل معما را بر می‌داریم و سپس به حال خود رها می‌کنیم. زنی زیبا و ساکت هست به نام مادلن الستر، که ضمنا با نام جودی باوتن (کیم نوواک) نیز شناخته می‌شود؛ زنی که موهای بورش را طوری بالای سرش جمع می‌کند که یک مرد می تواند در آن گم شود. و بعد، آن مرد را داریم، اسکاتی فرگوسن (جیمز استیوارت) که از بلندی وحشت دارد، که یعنی، افتادن و سقوط بزرگ‌ترین ترسش است و عمیق‌ترین تمایل و لذتش. وقتی او مادلن را می‌بیند، بدجور سقوط می‌کند و زن را در خیابان‌های سن فرانسیسکو تعقیب می‌نماید. اسکاتی، زن را تا یک گورستان تعقیب می‌کند و تا جنگل‌های قدیمی «سکو آیاس» و سپس تا پله‌های مارپیچ و خفقان‌آور یک صومعه قدیمی اسپانیایی؛ جایی که وحشت دارد از همانجا زن خود را به پایین خواهد انداخت. هیچکاک در اینجا، بیش از آنکه به رمز و راز داستان پیچیده‌اش علاقه‌مند باشد به درگیری پرهیجان عشق، هویت، وسوسه و مرگ علاقه نشان داده است. او با زبان سینما، این معمای سربسته را چنان با مهارت و استادی بر روی فیلم ضبط کرده که تا پایان عمر دست از سرتان برنخواهد داشت.

فیلمی که شاید پس از ۲۰ امین بازبینی، قدری خسته‌تان کند. در یک کلام، خواب و رویایی به تمام معنا، که به فیلم درآمده است.

خلاصه داستان:

تعقیب و گریزی سرگیجه‌آور بر روی پشت بام‌های سن فرانسیسکو به مرگ پلیسی ختم می‌شود و باعث می‌گردد کارآگاه اسکاتی فرگوسن (جیمز استیوارت) به خاطر ترس از ارتفاع، کار و زندگی‌اش فلج شود. اسکاتی که از عذاب وجدان رنج می‌برد، از تشکیلات پلیس بیرون می‌آید و برای آرامش یافتن به محبوبه‌اش میج (باربارا بل گیدس) روی می‌آورد. میج سعی دارد با مراقبت و دلداری از او، اسکاتی را به خود بیاورد. ولی اسکاتی دقیقا نمی‌داند که کیست و چه می‌خواهد. یکی از رفقای دوران دانشکده، اسکاتی را استخدام می‌کند تا همسرش را- که به خودکشی تمایل دارد- تعقیب نماید. ولی رفیق اسکاتی در واقع تصمیم به کشتن زنش دارد؛ همسری که اسکاتی تعقیب می‌کند، در حقیقت معشوقه رفیق اسکاتی، مادلن (کیم نوواک) است. اسکاتی در توطئه‌ای که رفیقش برای قتل همسر خود تدارک دیده، ناخواسته به مهره و آلت دستش تبدیل می‌شود در حالی که اسکاتی و مادلن به سوی یک بازی موش و گربه مرگبار کشیده شده‌اند، اسکاتی سر از پا نشناخته، عاشق مادلن می‌شود.

بازیگران:

*کیم نوواک: وقتی نوواک از کارگردان واله و شیدایش پرسید: «آقای هیچکاک، شخصیت من چه احساسی نسبت به پیرامونش دارد؟» سکوت عذاب‌آوری بر صحنه حاکم شد و سپس «هیچ» پاسخ داد: «بابا این فقط یه فیلمه.» وقتی نوواک از جامه‌های تیره و خاکستری‌اش شکوه کرد، هیچکاک با ۲۴ برداشت از صحنه افتادن نوواک توی آب، دق دلش را خالی کرد (نوواک شنا بلد نبود و از آب وحشت داشت) نوواک یاد گرفت که دیگر هیچ سئوالی از کارگردان نکند. نوواک قبل از هر چیز به خودش و نقشش اطمینان نداشت که این اتفاقا به نفع بازی‌اش تمام شد. او آنچنان ساده و طبیعی بود که راحت توی مشت هیجکاک سر خورد و همین به شخصیتش اجازه داد که بسیار به دل بچسبد. ستاره بخت نوواک به خصوص در دهه ۱۹۵۰ درخشید؛ دورانی که در کلاسیک‌هایی چون پیک‌نیک (۱۹۵۵) و پل جویی (۱۹۵۷) بازی کرد.

*جیمز استیوارت: که امروز به عنوان «تام هنکس دورانش» توصیف می‌شود، یکی از بازیگران مورد علاقه هیچکاک بود. «هیچ» و استیوارت از یک کارگزار سرویس می‌گرفتند و از همان درصد و سود فروش فیلم استفاده می‌کردند و همان ظور و اشتیاق به کار را از خود نشان می‌دادند. هیچکاک شکست تجاری فیلم را به گردن استیوارت انداخت و ادعا کرد که او برای نقش زیادی مسن بوده است. استیوارت در سرگیجه نقشی را بر خلاف نقش‌های رایجش بر عهده داشت؛ آدمی احساساتی که وقتی دیوانه‌وار عاشق و شیفته تصویری توهمی می‌شود، قوه تعقل و تفکر را هم از کف می‌دهد. استیوارت شش دهه‌ای ستاره بود و در کلاسیک‌هایی چون داستان فیلادلفیا (۱۹۴۰)، زندگی زیباست (۱۹۴۶) و مردی که زیاد می‌دانست (۱۹۵۶) هیچکاک بازی کرد.

پشت صحنه

  • آن برج کلیسای صومعه دولورس واقعا وجود ندارد و به کمک حقه‌های سینمایی به آن عمارت اضافه شد.
  • برای درست درآوردن نور فیلم، می‌گویند هیچکاک یک هفته‌ای در موزه لژیون دونور مشغول فیلمبرداری صحنه‌ای کوتاه بود… همانجا که مادلن به تابلویی نقاشی خیره نگاه می‌کند.
  • هیچکاک سال‌ها کوشش کرد تا وضعیت روحی فردی را که به سرگیجه دچار می‌شود بر روی فیلم ضبط کند. او سرانجام توانست با ترکیب حرکت زوم به جلو و تراولینگ به عقب، به آن حالت دست یابد. این جلوه تصویری چند بار در فیلم مورد استفاده قرار گرفته: در سکانس افتتاحیه، آنجا که افسر پلیس از بالای عمارت به زمین سقوط می‌کند و بعدا در داخل برج زنگ صومعه و از بالای پلکان‌های مارپیچ‌اش (نمایی که چند ثانیه طول می‌کشید و ۱۹ هزار دلار آن زمان خرج برداشت.)
  • مجتمع‌های آپارتمانی براکل بنک در سن فرانسیسکو، همانجا که شخصیت کیم نوواک در فیلم زندگی می‌کند، هنوز پابرجاست.
  • سرگیجه یکی از «پنج هیچکاک از دست رفته» بود (آنهای دیگر مردی که زیاد می‌دانست (۱۹۵۶)، پنجره عقبی (۱۹۵۴)، طناب (۱۹۴۸)، و دردسر هری (۱۹۵۵) که سی سالی غیر قابل رویت بودند. هیچکاک حقوق مولف آنها را خریده و برای دخترش به ارث گذاشته بود. از سال ۱۹۸۴ این فیلم‌ها دوباره به بازار عرضه شدند.
  • سرگیجه که در موقع نمایش عمومی‌اش از سوی منتقدها تحویل گرفته نشده بود، حالا به منزله شاهکار هیچکاک تلقی می‌شود.
  • کارت ویزیت معروف هیچکاکی ده دقیقه‌ای پس از آغاز فیلم رو می‌شود: آنجا که با کت و شلواری خاکستری از جلوی کارگاه کشتی‌سازی گوین الستر عبور می‌کند.
  • به خاطر اعتصاب اعضای انجمن نوازنده‌ها و موسیقیدان‌ها، موسیقی متن سرگیجه تنها موسیقی متنی است که توسط خود برنارد هرمن رهبری نشده است.

کارگردان

سینماگری درخشان ولی مشکل‌پسند و احتمالا مشکل‌دار که اغلب شوخی‌های عجیب (و بی‌رحمانه) ای با بازیگران و عوامل فنی‌اش می‌کرده است. برخی می‌گویند ایده این فیلم از عشق دیوانه‌وار خود هیچکاک به ورا مایلز (بازیگر مرد عوضی (۱۹۵۷) و روانی (۱۹۶۰)) سرچشمه گرفته که قرار بود نقش مادلن را در سرگیجه ایفا کند ولی به خاطر حاملگی، اجبارا کنار گذاشته شد. هیچکاک که از حاملگی سوم ورا مایلز به خشم آمده بود به وی گفت: «آن دو بار کافی بود ولی این سومی واقعا نفرت‌انگیز است.» هیچکاک سعی کرد با ستارگان موبور و خوش‌سیمایی که برای فیلم‌های بعدی اش انتخاب کرد، زنی در مایه‌های او پیدا کند. نوواک نیز تاوان ورا مایلز نبودن‌اش را با برداشت‌های متعدد- که به گریه‌اش می‌انداخت- پرداخت. سرگیجه، شخصی‌ترین فیلم هیچکاک، نیاز کارگردان را به کنترل و دغدغه ذهنی همیشگی‌اش را در باب «زن ایده‌آل» و عزمش را برای فرا رفتن از روزمرگی به کمک هنر، فاش می‌گرداند. از جمله آثار مهم این استاد مسلم سینما: مردی که زیاد می‌دانست (۱۹۳۴)، ۳۹ پله (۱۹۳۵)، خرابکاری (۱۹۳۶)، خانمی ناپدید می‌شود (۱۹۳۸)، ربه‌کا (۱۹۴۰، اسکار بهترین فیلم)، سوء ظن (۱۹۴۱)، سایه یک شک (۱۹۴۳، فیلم مورد علاقه خودش)، قایق نجات (۱۹۴۴)، طلسم شده (۱۹۴۵)، بدنام (۱۹۴۶)، بیگانه‌ها در قطار (۱۹۵۱)، ام را به نشان جنایت بگیرید و پنجره عقبی (هر دو در ۱۹۵۴)، دستگیری دزد و دردسر هری (هر دو در ۱۹۵۵)، بازسازی مردی که زیاد می‌دانست خودش (۱۹۵۶)، مرد عوضی (۱۹۵۷)، شمال از شمال غربی (۱۹۵۹)، روانی (۱۹۶۰)، پرندگان (۱۹۶۳)، مارنی (۱۹۶۴) و پرده پاره (۱۹۶۶). هیچکاک پس از چند سالی غیبت از عالم سینما با جنون (۱۹۷۲) و توطئه خانوادگی (۱۹۷۶) به عالم سینما بازگشت.

تصویرگری/ نورپردازی

اگر موقع تماشای فیلم دچار توهمات نشوید، یعنی فیلم تاثیرش را روی شما نگذاشته، چون این دقیقا چیزی است که هیچکاک دنبالش بوده. هیچکاک دوربینش را روی قسمت‌های قدیمی سن فرانسیسکو متمرکز کرد تا تماشاگران به زور آن شهر را بازشناسند. او با نماهایی مثل آن پلکان مارپیچ در صومعه، حرکت تراولینگ در گورستان و تعقیب و گریز بر فراز پشت‌بام ها و آن هم در نوری اثیری و وهم‌انگیز، ذهن ما را به هم می‌ریزد. وقتی اسکاتی برای نخستین بار مادلن را در رستوران می‌بیند، هاله نوری که گرد مادلن را فرا گرفته برای لحظاتی، به طرزی غیر طبیعی روشن‌تر می‌شود. در کتابفروشی، وقتی اسکاتی حکایت اجداد مادلن را می‌شنود، صحنه تاریک‌تر می‌شود. وقتی آنجا را ترک می‌کند، کتابفروشی دوباره روشن می‌شود. وقتی جودی که سعی کرده خود را مثل مادلن آرایش کند، از دستشویی بیرون می‌آید، نور پشت سرش، نوری سبز و شبح‌گونه از علامت نئون بیرون پنجره، حسابی توی چشم می‌زند. (این رنگ سبز در سراسر فیلم به چشم می‌خورد، حتی در جامه‌هایی که مادلن به تن می‌کند).

جالب اینکه برنارد هرمن، سازنده موسیقی متن فیلم، اصرار داشت که انتخاب سن فرانسیسکو به عنوان محل وقوع داستان اشتباه است (او ضمنا فکر می‌کرد که ایده دغدغه ذهنی استیوارت و آن ایده‌آل زنانه، مسخره است).

فیلم‌هایی که از آن تاثیر گرفته‌اند

وسوسه (۱۹۷۶) و مرگ دوباره (۱۹۹۱).

نظر منتقدها

اندرو ساریس (نیویورک آبزرور): «در تلاش پروسواس جیمز استیوارت برای «بازسازی» دختری فروشنده و تبدیل کردنش به زنی اغواگر و فریبنده، چیزکی بیمارگونه و مقادیری مضحک حس می‌کنم… سرگیجه مثل همه فیلم‌های هیچکاک، یک دو دوزه‌بازی حساب شده است و او ابزارهای لازم را پیدا کرده تا تمامی دوپهلویی‌های ذاتی سینما را به درون ضمیر ناخودآگاه مشترک ما بریزد.»

بازلی کراوتر (نیویورک تایمز): «امکان دارد بگویید که سرگیجه صرفا درباره مردک گیجی است که دنبال خانوم گیجی می‌دود؛ اون بابا قبلا یک کارآگاه بوده و آن خانوم هم… خب، خودتان حدس بزنید.»

صحنه فراموش نشدنی

اسکاتی و مادلن در جنگل منطقه «بیک باسین»، با آن درخت‌های کهنسال و عظیمش پرسه می‌زنند. اسکاتی که دیوانه‌وار به مادلن دل باخته از او که با حالتی خلسه‌وار به تنه درختی عظیم خیره شده، می‌پرسد که به چه فکر می‌کند. مادلن متفکرانه پاسخ می‌دهد: «به همه آنهایی فکر می‌کنم که وقتی این درختان به زندگی ادامه می‌داده‌اند، به دنیا آمده و مرده‌اند… دوست ندارم بدانم که من هم می‌میرم.» سپس در حالی که به برشی از تنه درختی کهنسال نزدیک می‌شوند، می‌گویند: «جایی در اینجا به دنیا آمدم… و آنجا مردم.» اسکاتی که از شنیدن این حرف‌ها دیوانه شده و به فکر خودکشی قریب الوقوع اوست، مستاصلانه مادلن را پرسش‌باران می‌کند: «به من بگو، کی به دنیا آمدی؟ کجا به دنیا آمدی؟ به من بگو! برای چی خودکشی کردی؟»

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.