فیلم سرگیجه – بررسی ، نقد و تحلیل و داستان کلی – Vertigo (1958)

او، تو را تربیت کرده بود؟ تمرینت داده بود؟

به تو گفته بود چه کار کنی و چه بگویی؟

این فریادی است که در پایان سرگیجه هیچکاک، از یک قلب شکسته بیرون می‌آید و هنگام شنیدنش کاملا با او احساس همدردی می‌کنیم. مردی دلباخته زنی می‌شود که وجود نداشته و حالا با صدایی خشن بر سر زن واقعی- که نقش همان زن را ایفا می‌کند- فریاد می‌کشد. اما مساله بیش از این‌ها است. زن واقعی، به مرد دلباخته است. در واقع با فریب دادن مرد، خود را اغوا کرده است و مرد نیز زن رویایش را به زنی که در برابر او ایستاده ترجیح می‌دهد و به این ترتیب هر دو زن را از دست می‌دهد.

در لایه زیرین، سطحی دیگر قرار دارد. آلفرد هیچکاک به عنوان مسلط‌ترین کارگردان، شناخته شده است، مخصوصا آن جایی که پای زن‌ها در میان باشد. شخصیت‌های زن در فیلم‌های او پیوسته بازتاب ویژگی‌های مشابهی هستند: موهای روشن دارند، سرد و دور از دسترس هستند. آنها اسیر لباس‌هایی هستند که موشکافانه، مد روز را با یادگارپرستی (Fetishism) در هم آمیخته‌اند. آنها مردهایی را مجذوب می‌کنند که غالبا ناتوانی‌های روحی یا روانی دارند. اغلب زنان هیچکاک، دیر یا زود تحقیر می‌شوند.


خرید کتاب با ۱۰٪ تخفیف(همه کتاب‌ها)

سرگیجه (۱۹۸۵)، که یکی از دو یا سه فیلم برتر هیچکاک است، اعترافی‌ترین فیلم او هم هست و به طور مستقیم مربوط به درونمایه‌های اصلی هنر او می‌شود. فیلم درباره چگونگی تلاش و ترس او برای تسلط یافتن بر زن‌ها است. نماینده او اسکاتی (جیمز استوارت) (James Stewat) است، مردی با ناتوانی‌های جسمانی و روانی (کمردرد، ترس از ارتفاع) که به شکلی وسواس‌گونه دلباخته تصویر یک زن می‌شود- و نه هیچ زن دیگری جز نمونه پاک زن هیچکاک. وقتی نمی‌تواند او را به دست آورد، زن دیگری را می‌یابد و سعی می‌کند تا قالبش را بریزد؛ لباس تنش می‌کند، او را آموزش می‌دهد، آرایش صورت و موی او را عوض می‌کند تا شبیه به همان کسی شود که آرزویش را دارد. اما زنی که در حال تغییر دادن اوست، برایش اهمیتی ندارد؛ او با رضایت خاطر، زن را بر محراب رویاهایش، ذبح می‌کند.

البته هر دو زن- چه آن کسی که تغییرش می‌دهد و چه آن کسی که آرزویش را دارد- یک نفر هستند. نامش جودی (کیم نوواک) (Kim Novak) است، او اجیر شده تا نقش «مادلین» را ایفا کند، زنی رویایی و بازیگر بخشی از نقشه قتلی که اسکاتی حتی ذره‌ای هم به آن مظنون نشده است. وقتی اسکاتی در می‌یابد که فریب خورده، غیر قابل کنترل می‌شود. همان کلماتی را فریاد می‌زند که در آغاز یادآور شدم. زمانی که می فهمد مرد دیگری آفریننده زنی بوده که گمان می‌کرده او خود آن را پرورانیده، هر هجای آن کلمات مانند چاقویی در قلبش فرو می‌رود. آن مرد، نه معشوقه اسکاتی بلکه رویای او را از چنگش بیرون آورده است.

این مساله در مرکز سرگیجه، تناقضی اخلاقی ایجاد می‌کند. نهایتا مرد دیگر (گاوین، با بازی تام هلمور (Tom Helmore)) همان کاری را در حق زن انجام داده که اسکاتی قصد آن را داشته است. در جریان این اتفاقات زن واقعی، جودی، وفاداری‌اش را از سمت گاوین متوجه اسکاتی کرده و در انتها نه برای پول بلکه به عنوان قربانی عشق، وارد بازی می‌شود.

تمام این رشته‌های احساسی در یکی از عالی‌ترین صحنه‌های آثار هیچکاک به هم می‌رسند. اسکاتی، پلیس سابق سانفرانسیسکو توسط گاوین استخدام شده تا «مادلین» را تعقیب کند، اما دلباخته زن می‌شود. سپس چنین به نظر می‌رسد که مادلین مرده است. اسکاتی به طور تصادفی، با جودی برخورد می‌کند که به طرز عجیبی شبیه مادلین است و البته نسخه عاطفی اوست و وقار کمتری دارد. اسکاتی متوجه نمی‌شود که او دقیقا همان زن است. از او می‌خواهد که با هم بیرون بروند، جودی نابخردانه می‌پذیرد و در جریان اظهار محبت عجیب و رسمی‌شان، زن به او احساس توجه و دلسوزی می‌کند، به همین دلیل هنگامی که مرد از او می‌خواهد تا مبدل به مادلین شود، او می‌پذیرد و برای دومین بار نقش بازی می‌کند.

بهترین صحنه در اتاق هتل اتفاق می‌افتد. جودی از راه می‌رسد، به اندازه کافی شبیه مادلین نشده تا بتواند رضایت اسکاتی که زن را با همان لباس و مو می‌خواهد، جلب کند.

چشم‌های اسکاتی با وسواسی آتشین شعله می‌کشند. جودی در می‌یابد که اسکاتی به شخص او اهمیتی نمی‌دهد و به او به چشم یک شئ نگاه می‌کند. از آنجا که عاشق اوست، این موضوع را می‌پذیرد. در حمام را می‌بندد، تغییر قیافه می‌دهد، در را باز می‌کند، و از درون مهی سبز رنگ و متاثرکننده ظاهر می‌شود که جلوه‌ای رویایی دارد و منبع آن تابلوی نئون هتل است، سپس به سمت اسکاتی می‌رود.

هنگامی که هیچکاک بین چهره نورواک (متاثر و در تلاش برای راضی کردن) و چهره استوارت (غرق در خلسه و تسلطی رضایت‌بخش) در نوسان است، ما شکسته شدن قلب‌ها را احساس می‌کنیم: هر دوی آنها، پرده تصویر ساختگی مردی هستند که حتی در اتاق حضور هم ندارد- گاولین، همان کسی است که «مادلین» را به عنوان ابزاری برای قتل همسرش آفرید.

هنگامی که اسکاتی، با «مادلین» سخن می‌گوید، پشت صحنه نیز تغییر می‌کند تا به جای اتاق واقعی که در آن حضور دارد، خاطرات ذهنی‌اش منعکس شوند. موسیقی برنارد هرمان (Bernard Hermann) تمنایی پریشان و گیرا خلق می‌کند و دوربین مایوسانه مانند تصویرهای فرفره‌ای کابوس‌های اسکاتی دور آنها می‌چرخد تا آنجا که این نما نمایانگر پوچی سرگیجه‌آور خواهش‌های انسانی است و این که خوشبختی را به اجبار نمی‌توان از زندگی طلب کرد. شاید آلفرد هیچکاک در سرتاسر حرفه‌اش تنها در همین برداشت- با پیچیدگی و روانشناختی، هنری و تکنیکی‌اش- بوده که تمام شعف‌ها و غم‌هایش را ابراز کرده است. (آیا اطلاق نام مادلین به زن تصادفی بوده؟- نام یک بیسکویت فرانسوی و یادآور خاطرات کودکی خسران و حسرت بازگشت به گذشته در رمان پروست؟ Proust: نویسنده فرانسوی و خالق رمان چند جلدی در جستجوی زمان از دست رفته. م.)

آلفرد هیچکاک، احساسات جهان شمولی مانند ترس، گناه و شهوت را انتخاب می‌کرد و آنها را در شخصیت‌های معمولی جای می‌داد و بیشتر به کمک تصاویر می‌پروراندشان تا از طریق واژه‌ها. رایج‌ترین شخصیت او- مردی بی‌گناه که اشتباها محکوم شده- در مقایسه با سوپرمن در فیلم‌های ماجرایی امروزی، هم‌ذات پنداری عمیق‌تری را ایجاد می‌کند.

او در دو شیوه استاد بود: اول از تصاویر واضحی استفاده می‌کرد و دوم آنها را با بافتی ظریف احاطه می‌کرد؛ شیوه‌های مشخصی را که برای سرگیجه استوارت پیشنهاد می‌کند در نظر بگیرید. در صحنه نخست او بر روی یک نردبان تلوتلو می‌خورد و به پایین و خیابان زیر پایش نگاه می‌کند. با استفاده از چند فلش‌بک، دلیل استعفای او از نیروی پلیس مشخص می‌شود. برج ساعت کلیسا او را می‌ترساند و هیچکاک برای نشان دادن نقطه دید او، صحنه مشهوری را خلق می‌کند: هیچکاک با استفاده از مدل داخل یک برج، و عقب کشیدن دوربین فیلمبداری هم زمان با درشت‌نما کردن آن، نشان می‌دهد که در آن واحد، دیوارها هم جلو و هم عقب می‌روند؛ به این ترتیب در فضا، منطق کابوس شکل می‌گیرد. اما از سوی دیگر ببینید چطور فیلم به شکلی مبهم مفهوم سقوط را مخفیانه القاء می‌کند مثل زمانی که اسکاتی با ماشین در تپه‌های سانفراسیسکو به پایین می‌راند اما هیچ وقت بالا نمی‌رود و دقت کنید که او چطور در عشق به راستی فرو می‌افتد.

عنصر دیگری هم وجود دارد که به ندرت از آن صحبت می‌شود و موجب شده تا سرگیجه فیلمی عالی شود. از لحظه آشکار شدن راز، فیلم به یک میزان درباره جودی هم پیش می‌رود؛ رنج او، خسران او، و دامی که در آن گرفتار شده است. هیچکاک به شکلی هوشمندانه داستان را دستکاری می‌کند تا وقتی که دو شخصیت از برج کلیسا بالا می‌روند، ما با هر دوی آنها هم‌ذات پنداری می‌کنیم و برای هر دویشان نگران می‌شویم و به نوعی حتی گناه جودی از گناه اسکاتی کمتر هم هست.

بعد از پخش مجدد فیلم در سال ۱۹۹۶ با کیم نوواک گفتگو کردم و او به خاطر می‌آورد که «هیچکاک در گفتن این که دقیقا چه کاری کنم، بسیار دقیق بود. چطور حرکت کنم، کجا بایستم. به گمانم تنها در برخی از صحنه‌ها که در آنها بر هویت خود پافشاری می‌کردم، می‌توانید اندکی از تاثیر من را مشاهده کنید. فکر می‌کنم حدی در اجرای من وجود داشت که سعی می کرد به من- که آنجا حضور داشتم- اجازه ندهد از نقطه‌ای مشخص پیش‌تر بروم. این که من آنجا حضور داشتم و خودم بودم.»

این خطر وجود دارد که ما نیز جودی، با بازی نوواک را، مانند اسکاتی به چشم یک شئ بنگریم. در واقع، او یکی از همدل‌ترین شخصیت‌های زن در تمام فیلم‌های هیچکاک است. هیچکاک بارها و بارها در فیلم‌هایش، از تحقیر شخصیت‌های زن، به هم ریختن موها و لباس‌هایشان به صورت کلامی و کنایه‌ای، گو اینکه بر یادگارپرستی خود تازیانه می‌زند، احساس سرخوشی کرده است.

در سرگیجه و در میان زنان قربانی پیرنگ‌هایش، او با جودی بیش از همه همدلی کرده است و نوواک، که برای اجرای خشک و رسمی نقشش مورد انتقام قرار گرفت، در ایفایش انتخاب‌های صحیحی انجام داده: از خودتان بپرسید که اگر رنجی غیر قابل تحمل را به دوش می‌کشیدید، چطور می‌توانستید تکان بخورید و حرف بزنید و سپس دوباره به جودی نگاه کنید.

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.