قسمتی از فیلمنامهٔ درخشش ابدی یک ذهن پاک

چارلی کافمن

۱-خارجی، ایستگاه قطار بین‌شهری، روز

همه جا خاکستری است. روی سکو مملو از آدم‌های کت و شلواری و بارانی‌پوشی است که می‌خواهند با قطار به سر کارهایشان بروند. به جز یک مسافر که جعبه شکلات قرمز رنگی به شکل قلب زیر بغل دارد، چنان فقدان رنگی در تصویر به چشم می‌آید که انگار فیلم را سیاه و سفید گرفته‌اند. سکوی آن طرف خط آهن خالی است. هنگامی که قطاری تقریبا خالی کنار سکوی آن طرف ریل‌ها توقف می‌کند، یکی از مردان کت و شلواری خودش را از جمعیت جدا می‌کند، پله‌ها را دو تا یکی بالا می‌رود، از پل روگذر به طرف سکوی خالی می‌رود، پله‌ها را با عجله پایین می‌آید و هم‌زمان با توقف کامل قطار روی سکو می‌رسد. درهای قطار باز می‌شود و مرد سوار می‌شود. در حالی که قطار خالی شروع به حرکت می‌کند، مرد از میان پنجره‌های کثیف قطار به مسافرانی نگاه می‌کند که رو سکوی آن طرف هنوز ایستاده‌اند. در این هنگام است که ما برای نخستین بار چهرهٔ مرد را می‌بینیم: او جوئل بریش است. سی و چند ساله، رنگ‌پریده و کمی چاق است. موهایش کمی به هم ریخته است و کتی که به تن دارد یا گران‌قیمت و قدیمی و یا فقط کهنه و کثیف و نخ‌نما است. روی کراواتش که رنگی روشن دارد، تصویری از یک کابوس نقش بسته است.

۲-خارجی، ایستگاه قطار مونتاک، روز


خرید کتاب با ۱۵٪ تخفیف(همه کتاب‌ها)

جوئل در یک تلفن عمومی مشغول صحبت است. اطراف باجهٔ تلفن باد زوزه می‌کشد. جوئل تلاش می‌کند تا در حال صحبت، با دستش دور دهنی تلفن حفاظی در برابر باد درست کند. او هنگام صحبت دستپاچه است و مدام من‌من می‌کند، و بر اثر سر و صدای محیط نمی‌توان حرف‌هایش را به وضوح شنید.

جوئل: سلام سیندی، من جوئل‌ام.جوئل. امروز صبح که پاشدم دیدم حالم چندان خوب نیست. نه، گمون می‌کنم مسمومیت غذایی باشه. شام صدف خوردم. صدف! ببخشید که انقدر دیر زنگ زدم، مدام داشتم بالا می‌آوردم. داشتم بالا می‌آوردم! آره، درسته، مدام.

۳-خارجی، ساحل، روز

جوئل با کیف دستی‌اش، در ساحل خالی و طوفانی سرگردان است. از کنار پیرمردی می‌گذرد که یک فلزیاب به همراه دارد. آن‌ها به همدیگر سر تکان می‌دهند.

۴-خارجی، ساحل، روز

کمی بعد: جوئل به دریا چشم دوخته است.

۵-خارجی، ساحل، روز

کمی بعد: جوئل روی سنگی می‌نشیند و دفتر یادداشت بزرگ و کهنه‌ای را از کیفش بیرون می‌آورد. آن را باز می‌کند و آخرین یادداشتش را می‌خواند.

جوئل (صدای روی تصویر):۶ ژانویه ۱۰۰۲‌. خبری نیست. من و نائومی به همزیستی‌مان ادامه می‌دهیم. مثل دو هم‌اتاقی. همین. آیا می‌توان تا ابد همین طور ادامه داد؟ در بهترین حالت، بله.

در زیر یادداشت طرحی پرجزئیات از مردی پارانویایی به چشم می‌خورد که گوشهٔ یک زیرزمین مرطوب که با یک لامپ لخت روشن می‌شود، کز کرده است. جوئل متوجه چیزی غیرعادی می‌شود: صفحات زیادی پس از آخرین یادداشت از دفتر کنده شده‌اند. او کمی به فکر فرو می‌رود و سپس در صفحهٔ بعد می‌نویسد:

جوئل (صدای روی تصویر)(ادامه): روز ولنتاین سال ۳۰۰۲٫ نخستین یادداشت بعد از دو سال. آن سال‌ها کجا رفتند. اگر مراقب نباشی سال‌ها از تو فرار می‌کنند. بعد همه چیز تمام می‌شود و تو مرده‌ای.و بعد از چند سال هیچ‌کس حتی یادش هم نمی‌آید که تو این جا بوده‌ای.

(فکر می‌کند)

خودم را به مریضی زدم و سر کار نرفتم. با قطار به مونتاک آمدم.

(فکر می‌کند)

سرده.

(کمی بیشتر فکر می‌کند)

نمی‌دانم باید چه بگویم. دیشب نائومی را دیدم. اولین بار بود که بعد از جدایی می‌دیدمش. با هم خوابیدیم. عجیب بود که آن طور به راحتی زندگی رخت‌خوابی آشنا و قدیمی خودمان را دوباره پیدا کردیم. انگار هیچ زمانی نگذشته است. ناگهان شروع کردیم به صحبت دربارهٔ این که دوباره با هم زندگی کنیم. گمان کنم فکر خوبی باشد.

چیز دیگری برای نوشتن به ذهنش نمی‌رسد، کمی روی طرح صفحهٔ مقابل کار می‌کند. سرش را از روی دفتر بلند می‌کند و زنی را می‌بیند که از فاصله‌ای دور به سمت او می‌آید. ژاکت کلاه‌داری نارنجی رنگی او را در پس‌زمینهٔ خاکستری برجسته می‌کند. او کلمنتاین است. زنی خوش‌هیکل که در اوایل دههٔ چهارم عمرش به سر می‌برد. جوئل کمی او را تماشا می‌کند و بعد که اکو نزدیک‌تر می‌آید، دوباره مشغول نقاشی‌اش می‌شود، یا لااقل به این کار تظاهر می‌کند. پس از آن که کلمنتاین از جلویش رد می‌شود، جوئل دور شدنش را تماشا می‌کند. کلمنتاین می‌ایستد و به دریا خیره می‌شود. جوئل می‌نویسد.

جوئل (صدای روی تصویر)(ادامه): از چشم دوختن به چشمان زنی که نمی‌شناسم اخلاقا عاجزم. شاید بهتر باشد زندگی با نائومی را از سر بگیرم. باید برایش یک هدیهٔ روز ولنتاین بخرم. از گل سرخ خوشش می‌آید، گمان می‌کنم.

۶-خارجی، ساحل، روز

کمی بعد: جوئل به طرف خانه‌های ساحلی که در این فصل سال خالی هستند، قدم می‌زند. از پنجره‌ای تاریک با احتیاط نگاه دزدانه‌ای به درون یکی از خانه‌ها می‌اندازد.

۷-خارجی، سال، روز

کمی بعد: جوئل با تکه‌های چوب شن‌های ساحل را می‌کند.

۸-داخلی، رستوران، روز

رستورانی کوچک و توریستی که در این فصل از سال تقریبا خالی است. زوجی پیر کنار پیشخوان قهوه می‌نوشند. جوئل پشت یک میز می‌نشیند و یک کاسه سوپ گوجه‌فرنگی با ساندویچ پنیر گریل می‌خورد. در دفتر یادداشتش، تصویر پیرمردی پرچین و چروک با یک فلزیاب را می‌کشد. فلزیابش او را به پیرمرد نزار دیگری وصل می‌کند که او هم به یک فلزیاب چنگ زده. جوئل که باز هم قهوه می‌خواهد، با ملایمت تلاش نافرجامی برای جلب توجه پیشخدمت می‌کند. کلمنتاین وارد می‌شود، به اطراف نگاه می‌کند، کلاهش را برمی‌دارد. جوئل به موهای آبی روشنش نگاهی می‌اندازد. کلمنتاین در گوشه‌ای پشت یک میز خالی می‌نشیند. جوئل مخفیانه او را به دقت برانداز می‌کند. پیشخدمت با قوری قهوه به سمت کلمنتاین می‌رود.

کملنتاین: سلام، دوباره منم! در خونهٔ دوم خودم.

پیشخدمت: قهوه؟

کلمنتاین: بله، لطفا. شما زندگی من رو با این قهوه نجات دادید! چقدر سرده!

پیشخدمت برای کلمنتاین قهوه می‌ریزد.

پیشخدمت: می‌دونید چی می‌خواید؟

کلمنتاین: (می‌خندد) واقعا که سئوال قرن رو پرسیدی. پیشخدمت چندان سرگرم نشده است. کلمنتاین جدی می‌شود.

کلمنتاین: امروز هم سوپ گوجه و ساندویچ پنیر گوریل دارین؟

پیشخدمت: از هرکدوم یه خروار.

پیشخدمت به سوی پیشخوان می‌رود. کلمنتاین در کوله‌پشتی‌اش جستجو می‌کند، فنجان قهوه را چند لحظه زیر میز می‌برد، چیزی درونش می‌ریزد و دوباره آن را روی میز می‌گذارد.

کلمنتاین: (با صدای بلند) و کمی هم خامه، لطفا.

کلمنتاین به دور و برش نگاهی می‌اندازد و پیش از آن که جوئل بتواند نگاهش را بدزدد با هم چشم به چشم می‌شوند. کلمنتاین لبخند محوی می‌زند. جوئل با کمروئی سرش را پایین می‌اندازد و دوباره خود را با دفتر خاطراتش مشغول می‌کند.

کلمنتاین کتابی از کیف‌دستی‌اش درمی‌آورد و شروع به خواندن می‌کند. جوئل نگاهی به او می‌کند و سعی می‌کند عنوان روی جلد کتاب را می‌خواند. جلد کتاب آبی و سفید است. جوئل نمی‌تواند اسم کتاب را بخواند.

۹-خارجی، ساحل، روز

جوئل به دریا چشم می‌دوزد. در آن سر ساحل کلمنتاین هم به دریا چشم دوخته است. جوئل نگاهی به سمت او می‌اندازد و دوباره به دریا خیره می‌شود.

۱۰-خارجی، سکوی ایستگاه قطار مونتاک، نزدیک غروب

جوئل به انتظار قطار روی نیمکت می‌نشیند.‌ کلمنتاین وارد سکو می‌شود، جوئل را که تنها فرد روی سکو است، می‌بیند. کلمنتاین بازی‌گوشانه و با شور و شوقی مضحک برای جوئل دست تکان می‌دهد، انگار آن‌ها آشنایانی قدیمی باشند. جوئل هم با کم‌رویی برای کلمنتاین دست تکان می‌دهد. کلمنتاین روی نیمکتی در آن سر سکو می‌نشیند. جوئل به دستانش چشم می‌دوزد، دفتر خاطراتش را از کیفش در می‌آورد و سعی می‌کند برای مخفی کردن خجالتی بودنش چیزی بنویسد.

جوئل (صدای روی تصویر): چرا عاشق هرزنی که کوچک‌ترین توجهی به من می‌کند، می‌شوم؟

۱۱-داخلی، قطار، نزدیک غروب

جوئل در انتهای یک واگن خالی نشسته است و زمین‌های خالی از سکنه‌ای را که به آرامی از پشت شیشه‌های قطار می‌گذرند، نگاه می‌کند. کمی بعد در میان واگن‌ها باز می‌شود و کلمنتاین وارد می‌شود. جوئل نگاهی به طرف کلمنتاین می‌اندازد. کلمنتاین به او نگاه نمی‌کند؛ ظاهرا می‌خواهد تصمیم بگیرد که کجا بنشیند. بالاخره روی یک صندلی در انتهای دیگر واگن می‌نشیند. جوئل از پنجره بیرون را نگاه می‌کند. جوئل نگاه کلمنتاین را روی خودش احساس می‌کند. قطار کم‌کم سرعت می‌گیرد. بالاخره:

کلمنتاین: سلام!

جوئل سرش را به طرف کلمنتاین برمی‌گرداند.

جوئل: ببخشید؟

کلمنتاین: چی؟ نمی‌تونم صداتون رو بشنوم.

جوئل: گفتم ببخشید.

کلمنتاین: چی رو باید ببخشم؟ من فقط سلام کردم.

جوئل: نه، چون مطمئن نبودم که دارین با من حرف، گفتم…

کلمنتاین به اطراف واگن خالی نگاه می‌کند.

کلمنتاین: واقعا؟

جوئل: (با کمرویی)

نمی‌خواستم الکی اون سلام رو به خودم بگیرم.

کلمنتاین: ول کن بابا، یه کم هم ریسک کن. حالا بیا و خطر کن و فرض کن، اون هم در یه واگن خالی، که یه نفر داره باهات حرف می‌زنه.

جوئل: خب، بگذریم، سلام، خوب هستید؟ خوب هستی؟

کلمنتاین ریز می‌خندد و از راهروی بین صندلی‌ها به سوی جوئل می‌آید.

کلمنتاین: اشکالی نداره اگه نزدیک‌تر بشینم؟ این طوری دیگه مجبور نیستم جیغ بکشم. اما اگه از من می‌شنوی، بعضی وقت‌ها هم جیغ‌زدن لازمه.

(مکث)

ما اگه مشغول نوشتن چیزی هستی، نمی‌خوام مزاحم بشم.

جوئل: (من‌من می‌کند) نه، من فقط…در واقع من…

کلمنتاین: چی؟ در واقع تو چی؟

کلمنتاین در میانهٔ راه مردد می‌ماند و به سمت جایی که از آن آمده است نگاه می‌کند.

جوئل: اگر دلتون می‌خواد اشکالی نداره که این جا بنشینید.

کلمنتاین: می‌دونی، شاید فقط برای یه گپ کوچولو. هنوز کلی راه باید برم.

(هم‌ردیف جوئل، آن طرف راهرو، می‌نشیند.)

تو تا کجا می‌روی؟ البته منظورم تو قطاره، نه تو زندگی.

جوئل: راک‌ویل سنتر.

کلمنتاین: چه شانسی، من هم همین طور.

کلمنتاین به جوئل زل می‌زند. جوئل احساس ناراحتی می‌کند.

کلمنتاین (ادامه): ما همدیگه رو می‌شناسیم؟

جوئل: گمون نمی‌کنم.

کلمنتاین: اوم…تا حالا از فروشگاه بارنزاند نابل کتاب خریدی؟

جوئل: آره.

کلمنتاین: خودشه، الان پنج ساله که من اون جا حمالی کتاب‌ها رو می‌کنم. گفتم که باید یه جایی دیده باشمت.

جوئل: واقعا؟ چون…

کلمنتاین: خدای من! یعنی واقعا پنج سال شد؟ باید همین حالا استعفا بدم.

جوئل:…من خیلی از اون جا خرید می‌کنم، فکر می‌کنم باید تو رو اون جا دیده باشم.

کلمنتاین: خب آره، من اون جا کار می‌کنم. من هم تو رو اون جا دیدم، مطمئنم، تا اون جایی که بتونی جلب توجه نمی‌کنی و آسه می‌آی و آسه می‌ری.. تو موبایل داری؟ باید همین الان استعفا بدم. زنگ می‌زنم و می‌گم دیگه نمی‌آم. من هم مثل اون وقت‌های بابام با حقوق بیکاری زندگی می‌کنم. شاید به خاطر موهامه.

جوئل: چی؟

کلمنتاین: خیلی تغییرشون می‌دم. به همین خاطره که من رو نشناختی. امروز چه رنگی‌ام؟

(رشته‌ای مو را جلوی چشمانش می‌آورد و به دقت نگاه می‌کند)

آبی، هان؟ اسمش «تباهی آبی» ئه. اسم باحالیه؟ نه؟

جوئل: ازش خوشم می‌آد.

کلمنتاین: حتما می‌دونی که تباهی آبی اسم یه جور جین ارزون قیمته.

جوئل: آره، تام ویتس هم توی اون آهنگ…

کلمنتاین: باریکلا! تام ویتس. کدوم آهنگ؟

جوئل: یادم نمی‌آد.

کلمنتاین: ولش کن، این شرکته انواع و اقسام رنگ مو با اسم‌های باحال تولید می‌کنه. «تهدید قرمز»، «تب زرد»، «انقلاب سبز». کار باحالیه که آدم بشینه و این اسم‌ها رو دربیاره. چطوری می‌شه همچین کاری گیر آورد؟ این کاریه که من باید انجام بدم، گور بابای حقوق بیکاری.

جوئل: من واقعا نمی‌دونم چه جوری می‌شه…

کلمنتاین: «غبار بنفش»، «پاک‌کن آبی».

جوئل: واقعا فکر می‌کنی این می‌تونه یه کار تمام وقت باشه؟ مگه چند تا رنگ مو داریم؟ پنجاه تا، بیشتر…؟

کلمنتاین: (دلخور)

اما بالاخره کار یک نفر همینه.

(هیجان‌زده)

«عامل نارنجی»! این یکی رو خودم ساختم. اما من می‌دونم که بی‌نهایت رنگ داریم و من هم تو این کار خیلی استعداد دارم.

جوئل: (زیر لب) مطمئنم که همین‌طوره.

کلمنتاین: زندگی حرفه‌ای من به عنوان یک نویسنده! موی شما به قلم کلمنتاین کروچینسکی.

(فکر می‌کند)

اسم اون آلبوم تام ویتس «سگ‌های باران» بود.

جوئل: مطمئنی؟ من اون آلبوم رو نشنیدم…

کلمنتاین: گمون می‌کنم. به هرحال من همهٔ رنگ‌هاشون رو امتحان کردم. بیش از یه بار. برای این کارها دیگه خیلی پیر شدم، اما این کارها باعث می‌شه دیگه مجبور نباشم برای خودم یه شخصیت واقعی به وجود بیارم. با یه لوله رنگ ابزار شخصیت می‌کنم. چی می‌گی؟

جوئل: خب، فکر نمی‌کنم این طوری باشه.

کلمنتاین: خب، تو من رو نمی‌شناسی، پس…تو که من رو نمی‌شناسی، می‌شناسی؟

جوئل: ببخشید، فقط می‌خواستم آدم خوبی باشم.

کلمنتاین: آره فهمیدم.

سکوت.

کلمنتاین (ادامه): راستی، اسم من کلمنتاینه.

جوئل: من هم جوئلم.

کلمنتاین: با اسم من شوخی موقوف، باشه. اوه، یادم نبود که تو این کار رو نمی‌کنی، تو سعی می‌کنی آدم خوبی باشی.

جوئل: من بلد نیستم هیچ شوخی‌ای با اسم تو بکنم.

کلمنتاین: هاکلبری هاند؟

جوئل: نمی‌دونم معنی‌ای چیه.

کلمنتاین: هاکلبری هاند! چیه، خل و چلی؟

جوئل: بعضی‌ها این طور می‌گن.

کلمنتاین: (آواز می‌خواند)«دلبندم، دلبندم، دلبند من کلمنتاین»؟ نه؟ هیچی؟

جوئل: ببخشید، اما به هرحال اسم قشنگیه. معنی‌اش «بخشاینده» است، نه؟

کلمنتاین: (تحت تأثیر قرار گرفته) آره، اما چندان با مسما نیست. راستش رو بخوای من یه سلیطه کوچولوی انتقام‌جو هستم.

جوئل: می‌فهمم، اما من در مورد تو همچین فکری نکرده بودم.

کلمنتاین: (دلخور) چرا در مورد من همچین فکری نکرده بودی؟

جوئل: نمی‌دونم…فقط به نظرم…نمی‌دونم، فقط…تو آدم خوبی به نظر می‌آی، خیلی…

کلمنتاین: حالا من خوب شدم؟ تو هیچ صفت دیگه‌ای بلد نیستی؟ این همه صفت داریم…شلخته، گستاخ، از خودراضی، بدقلق…غرغرو…

جوئل: (زیر لب) خب…ببخشید. منظوری نداشتم.

برای مدتی در سکوت می‌نشینند.

کلمنتاین: می‌دونی، قضیه این که من فکر نمی‌کنم «خوب» بودن چیز چندان جالبی باشه.

کنترلچی قطار وارد واگن می‌شود.

کنترلچی: بلیت.

جوئل بلیتش را به کنترلچی می‌دهد. کنترلچی آن را سوراخ می‌کند و به جوئل پس می‌دهد.

کلمنتاین: راستی «خوب» چیه؟ به غیر از صفت منظورمه؟ فکر می‌کنم می‌تونه یه جورایی قید هم باشه.

کنترلچی به طرف کلمنتاین برمی‌گردد کلمنتاین در کوله‌پشتی جستجو می‌کند.

کلمنتاین (ادامه): این کلمه هیچ‌چیزی به آدم نمی‌گه. یه جورایی فقط برای کارچاق‌کنی خوبه. بدزلانه‌اس.و زندگی خیلی از این حرف‌ها جالب‌تره. یا باید باشه خدای بزرگ! امیدوارم روزی باشه که…

(به کنترلچی)

می‌دونم که این جاس.

کنترلچی و جوئل او را که با حدت بیشتری می‌گردد نگاه می‌کنند.

کلمنتاین (ادامه): من به خوب احتیاجی ندارم. احتیاجی ندارم خودم یا هیچ‌کس دیگه‌ای خوب باشه.

جوئل: باشه، می‌فهمم.

کلمنتاین: لعنتی!‌ لعنتی! مطمئنم که این جاس. یه دقیقه صبر کنید.

کلمنتاین محتویات کوله‌پشتی‌اش را روی صندلی برمی‌گرداند و دیوانه‌وار میان‌شان جستجو می‌کند. جوئل کتابی را که او در رستوران می‌خوانده می‌بیند. کتاب دست راست سرخ نوشتهٔ جوئل تاونسلی راجرز.

کلمنتاین (ادامه): لعنت! لعنت!

(بلیت را پیدا می‌کند)

آهان، ایناهاش.

لبخند ملیحی می‌زند و بلیت را به کنترلچی می‌دهد. کنترلچی بلیت را سوراخ می‌کند، آن را به کلمنتاین پس می‌دهد و می‌رود.

کنترلچی: ایستگاه بعدی ساوتهمپتون.

کنترلچی به طرف واگن بعدی می‌رود. کلمنتاین وسایلش را توی کیفش می‌چپاند. دستانش کمی می‌لرزد. یک شیشهٔ بغلی از جیبش درمی‌آورد، درش را باز می‌کند و سر می‌کشد. جوئل تمام این‌ها را به دقت تماشا می‌کند، اما وانمود می‌کند حواسش نیست. کلمنتاین کمی از پنجره بیرون را تماشا می‌کند. قطار در ایستگاه توقف می‌کند. درها باز می‌شود. کسی سوار نمی‌شود. درها بسته می‌شود. قطار به راه می‌افتد.

کلمنتاین: جوئل؟ اسمت جوئل بود دیگه، نه؟

جوئل: بله؟

کلمنتاین: ببخشید که سرت جیغ زدم جوئل…حالا واقعا جیغ زدم؟ نمی‌دونم. آخه امروز یه جورایی رو فرم نیستم.

جوئل: (سعی می‌کند کلمنتاین را بخنداند) راستی جیغ بنفش هم رنگ خوبی می‌شه‌ها.

کلمنتاین: (به نظر می‌رسد حرف جوئل را نشنیده است) اعتراف دردناکی که باید بکنم اینه که من از این که تو خوبی خیلی خوشم می‌آد. لااقل همین الان. خب من هر دقیقه‌ای یه چیزی رو دوست دارم و نمی‌تونم بگم دو دقیقه بعد از چه چیزی خوشم می‌آمد. اما همین الان خیلی خوشحالم که تو خوبی.

جوئل: عیبی نداره. خب، یه چیزایی هست که من باید… من دارم سعی می‌کنم تا…یه چیزایی برای خودم می‌نویسم، فکرهام رو…

کلمنتاین: اوه، ببخشید. خب دیگه…من هم…

(می‌ایستد و کیفش را روی دوشش می‌اندازد)

مواظب خودش باش، تا بعد.

جوئل: (دفتر یادداشتش را از توی کیفش درمی‌آورد) احتمالا توی کتاب‌فروشی می‌بینمت.

کلمنتاین: (در حالی که به انتهای دیگر واگن می‌رود) مگه این که اون کار انتخاب اسم رنگ گیرم بیاد. راستی جیغ بنفش هم خیلی بامزه بود.

کلمنتاین می‌نشیند و از پنجره بیرون را نگاه می‌کند.

جوئل: سیاه آفریقایی چطوره؟

کلمنتاین: تو هم استعدادت بدی نیست! می‌تونیم با هم کار کنیم.

جوئل و کلمنتاین به هم لبخند می‌زنند. جوئل زودتر نگاهش را پایین می‌اندازد.

۱۲-داخلی، قطار، غروب

حالا چند نفر دیگری هم در واگن به چشم می‌خورند. کلمنتاین چند صندلی به جوئل نزدیک‌تر شده است. کلمنتاین مراقب جوئل است. جوئل سرش توی دفتر یادداشتش است، طرح کلمنتاین را می‌کشد.

۱۳-داخلی، قطار، شب

بیرون هوا تاریک شده. قطار تقریبا پر است. یکی، دو زن دسته‌گلی به دست دارند، زن دیگری یک جعبه شکلات قرمز رنگ به شکل قلب دارد. جوئل از پنجره به بیرون زل زده. کلمنتاین باز هم به جوئل نزدیک‌تر شده، او را می‌پاید.

۱۴-خارجی، ایستگاه قطار، شب

درها باز می‌شود و جوئل با بقیهٔ مسافرها پیاده می‌شود. به طرف پارکینگ می‌رود و اتومبیلش را پیدا می‌کند. در طرف راننده غرشدگی بزرگی روی بدنهٔ اتومبیل به چشم می‌خورد.

۱۵-داخلی/خارجی، اتومبیل جوئل، شب

چند لحظه بعد: جوئل مشغول رانندگی است. از کنار کلمنتاین می‌گذرد که تنهایی در پیاده‌رو راه می‌رود. به نظر می‌رسد که سردش است. جوئل کمی فکر می‌کند، یواش می‌کند و شیشه‌اش را پایین می‌آورد.

جوئل: هی، سلام! اگه بخوای می‌تونم تا یه جایی برسونمت.

کلمنتاین: نه، مرسی، خودم می‌رم. به هرحال ممنون.

جوئل: مطمئنی؟ هوا سرده‌ها.

کلمنتاین: آره، آدم یخ می‌زنه.

جوئل کنار خیابان توقف می‌کند. کلمنتاین سوار می‌شود. اتومبیل راه می‌افتد.

جوئل: خونه‌ات کجاس؟

کلمنتاین: مزاحمی، چیزی که نیستی، نه؟

جوئل: مزاحم اخرائی. نه، رنگ چندان خوبی از آب در نمی‌آد، مگه نه؟

جوئل: آدم نمی‌دونه این روزها به کی می‌شه اعتماد کرد. من خودم چند باری ماجرا داشتم.

کلمنتاین (ادامه): چند تایی کارشناس بهم گفتند که برای مزاحم‌ها مورد خیلی جذابیم. اما اصلا حوصلهٔ دردسر ندارم.

جوئل: اما من که مزاحم نیستم. خودت با من حرف زدی، یادت نمی‌آد؟

کلمنتاین: اما این یه شگرد خیلی قدیمی مزاحم‌هاست.

(مکث کوتاه) خیابون شر من رو بلدی؟

جوئل: آره.

کلمنتاین: خیابون شرمن، نزدیک دبیرستان.

جوئل می‌پیچد. در سکوت به راه‌شان ادامه می‌دهند.

کلمنتاین (ادامه): ببخشید که انقدر خل‌بازی در آوردم. همیشه این طوری نیستم.

جوئل: اشکالی نداره. من هم همچین فکری نکردم.

سکوت. کلمنتاین به فکر فرو می‌رود.

کلمنتاین: خب، رسیدیم. این هم از خونه من.

(به خانه‌ای اشاره می‌کند)

خونهٔ من.

جوئل اتومبیل را متوقف می‌کند.

کلمنتاین (ادامه می‌دهد): خیلی ممنون. خیلی لطف کردی.

جوئل: البته این کار رو نکردم که به نظر خوب بیام.

کلمنتاین: خدایا، من چقدر کثیف‌ام.من رو ببخش، بهت که گفتم چه جوری‌ام.

(مکث)

خب، به امید دیدار. ولنتاین مبارک.

جوئل به کلمنتاین نگاه می‌کند. کلمنتاین در اتومبیل را باز می‌کند.

جوئل: ولنتاین تو هم مبارک. خوشحالم که با تو آشنا شدم.

کلمنتاین: (برمی‌گردد) هی، می‌خوای بیای بالا یه چیزی با هم بزنیم؟ من کلی نوشیدنی دارم. می‌تونم برات…

جوئل: اوم…

کلمنتاین: ولش کن. ببخشید، خیلی ایدهٔ احمقانه‌ای بود. مایهٔ خجالته. شبت بخیر.

۱۶-داخلی، آپارتمان کلمنتاین، شب

چند لحظه بعد: جوئل در اتاق نشیمن ایستاده است، به نظر عصبی می‌رسد. سعی می‌کند با توجه به اطراف خودش را آرام کند. به کتاب‌های توی کتابخانه نگاه می‌کند. کلمنتاین در آشپزخانه است. ما او را به دفعات، هنگامی که از جلوی در رد می‌شود، می‌بینیم که حرف می‌زند و مشغول درست کردن نوشیدنی‌ها است.

کلمنتاین: مرسی! من هم این جا رو دوست دارم. چهار سالی می‌شه که این جام. واقعا ارزونه. خوبیش اینه که

چون همسایه پایینی پیره، خیلی ساکته. صاحب‌خونه هم خیلی آدم مطبوعیه، که خب این هم خیلی عجیبه، یه حیاط کوچولو هم پشت ساختمون دارم که خیلی معرکه‌اس، می‌تونم اون جا کتاب بخونم، به جیرجیرک‌ها گوش بدم و…

کلمنتاین با دو لیوان نوشیدنی به اتاق نشیمن می‌آید.

کلمنتاین: (ادامه): دو لیوان تباهی آب…

جوئل به قاب عکس سیاه و سفیدی از یک دسته کلاغ در حال پرواز نگاه می‌کند.

کلمنتاین (ادامه): ازش خوشت می‌آد؟

جوئل: خیلی.

کلمنتاین: یه…یه پسری این رو به من داد، همین اواخر. من هم خیلی ازش خوش می‌آد. از کلاغ‌ها خوشم می‌آد. فکر می‌کنم خودم هم قبلا کلاغ بودم.

کلمنتاین قارقار می‌کند و نوشیدنی جوئل را به او می‌دهد.

جوئل: قارقار باحالی بود. می‌تونی مثل یک کبک به قارقارت بنازی.

کلمنتاین: چی؟

جوئل سر تکان می‌دهد و با دستپاچگی زیر لب چیزی می‌گوید.

کلمنتاین (ادامه): به تناسخ و این مزخرفات اعتقاد داری؟

جوئل: نمی‌دونم.

کلمنتاین: من هم همین طور. ا، یه چیزی پشتش نوشته.

کلمنتاین عکس را از روی دیوار پایین می‌آورد و به جوئل نوشتهٔ پشتش را نشان می‌دهد.

جوئل: فراست؟

کلمنتاین: (تحت تأثیر قرار گرفته) آره، اما من به هیچ‌وجه یکی از اون کشته‌مرده‌های رابرت فراست نیستم. عکس‌های به نظرم شبیه مدرسه ابتدایی می‌رسه. اما نمی‌دونم چرا این عکسش من رو به گریه می‌اندازه. شاید به خاطر همین مدرسه ابتدایی‌وار بودنش باشه، نه؟

جوئل: عکس قشنگیه.

کلمنتاین: دلم برای ابتدایی تنگ شده. نمی‌دونم چرا بهش می‌گم ابتدایی. وقتی من مدرسه می‌رفتم، بهش می‌گفتیم دبستان. اما از ابتدایی بیشتر خوشم می‌آد. طنینش شبیه چیزیه که یه نفر از دهه پنجاه بهش می‌گفته.‌ من هم دلم می‌خواد در دههٔ پنجاه زندگی می‌کردم. او موقع‌ها همه کلاه سرشون می‌ذاشتن. بگذریم.

جوئل: موافقم.

کلمنتاین می‌خندد و جرعه‌ای بزرگی می‌نوشد. جوئل به نوشیدنی‌اش لب می‌زند. کلمنتاین خودش را روی کاناپه می‌اندازد و چکمه‌هایش را در می‌آورد.

کلمنتاین: آخیش، چقدر راحت شدم. تو هم کفش‌هات رو در بیار.

جوئل: مرسی، راحتم.

کلمنتاین: مطمئنی؟ خب، بیا اقلا بشین.

جوئل روی یک صندلی آن طرف اتاق می‌نشیند. کلمنتاین نوشیدنی‌اش را تمام می‌کند.

کلمنتاین (ادامه): برای راند دوم آماده‌ای؟

جوئل: نه، فعلا با همین خوبم.

کلمنتاین با لیوانش به طرف آشپزخانه می‌رود.

کلمنتاین: ولی من آماده‌ام.یه موزیک بذار گوش کنیم.

جوئل به طرف سی‌دی‌ها می‌رود و براندازشان می‌کند.

جوئل: چی می‌خوای گوش بدی؟

کلمنتاین (خارج از قاب): خودت یه چیزی بذار.

جوئل: تو بگو. من نمی‌دونم…

کلمنتاین (خارج از قاب): نمی‌دونم، من که از این جا نمی‌تونم سی‌دی‌ها را ببینم. خودت یه چیز خوب بذار جوئل.

جوئل سی‌دی‌های ناآشنا را برانداز می‌کند و بالاخره اجرای گروه Bang on‌ a Can‌ از «موسیقی فرودگاه‌ها» ساختهٔ برایان انو را برمی‌دارد تا نگاه کند. کلمنتاین با نوشیدنی‌اش به اتاق برمی‌گردد.

کلمنتاین (ادامه): اوه، چه انتخاب خوبی!

کلمنتاین سی‌دی را می‌گیرد و آن را در پخش صورت می‌گذارد. موسیقی خیال‌انگیز، مسحورکننده و ملایمی آغاز می‌شود. کلمنتاین خودش را روی کاناپه می‌اندازد، چشمانش را می‌بندد و به مشروبش لب می‌زند.

کلمنتاین (ادامه): خوبه…بهت امیدوار شدم. خیلی انتخاب خوبی بود.

جوئل در صندلی‌اش می‌نشیند و از لیوانش می‌نوشد. سکوتی که بین‌شان به وجود آمده است برای کلمنتاین دلپذیر است، اما جوئل را ناراحت می‌کند.

جوئل: خب، من دیگه بهتره کم‌کم برم.

کلمنتاین: نه، بمون، فقط چند دقیقهٔ دیگه.

(چشمانش را باز می‌کند، با اشتیاق)

برات بریزم؟

جوئل: نه، من باید دیگه برم و…

کلمنتاین: چی می‌گی واسه خودت زیر لب غرغر می‌کنی. کلمنتاین لیوان جوئل را از دستش می‌گیرد و همان طور که ریز می‌خندد به آشپزخانه می‌رود. جوئل دوباره به اطراف اتاق نگاه می‌کند. چشمش به چندتایی سیب‌زمینی می‌افتد که لباس‌های زنانه دست‌باف زیبایی تن‌شان کرده‌اند: سیب‌زمینی پرستار، سیب‌زمینی رقاص، سیب‌زمینی معلم و سیب‌زمینی خانه‌دار. جوئل با سردرگمی به سیب زمینی‌ها زل زده است. کلمنتاین با لیوان جوئل و لیوان خودش که دوباره پرش کرده، برمی‌گردد.

جوئل: مرسی.

کلمنتاین: برو بالا مرد جوون.

جوئل به نظر کمی هراسان می‌رسد.

کلمنتاین (ادامه می‌دهد): نترس، شوخی می‌کنم، یا می‌کردم؟

کلمنتاین دیوانه‌وار می‌خندد، روی کاناپه می‌افتد و چشمانش را می‌بندد. جوئل او را تماشا می‌کند. کلمنتاین چشمانش را باز می‌کند و لبخند می‌زند.

کلمنتاین (ادامه): می‌دونی، من یه جورایی مدیوم‌ام؟

جوئل: آره؟

کلمنتاین: آره، من خودم پیش یه مدیوم می‌رم و اون همیشه بهم می‌گه که من خودم مدیوم‌ام.لابد یه چیزی می‌دونه که می‌گه. تو به احضار ارواح و این مزخرفات اعتقاد داری؟

جوئل: نمی‌دونم.

کلمنتاین: من هم همین‌طور. اما بعضی وقت‌ها یه چیزایی به دلم برات می‌شه، نمی‌دونم، شاید فقط یه جور تصادف باشه. مگه نه؟ می‌دونی که چه جوریه، به یه چیزی فکر می‌کنی و بعد اون چیز اتفاق می‌افته، یا به یه کلمه فکر می‌کنی و بعد یه نفر اون رو به زبون می‌آره.

جوئل: آره، نمی‌دونم. مشکل بشه از این چیزها سر در آورد.

کلمنتاین: دقیقا. این دقیقا همون احساسیه که من راجع‌شون دارد. مشکل بشه ازشون سر در آورد. اما خب، ببین، چند دفعه می‌شه که من به چیزی فکر می‌کنم و هیچ اتفاقی نمی‌افته؟ تو هم همین رو می‌گی، نه؟ اما آدم اون دفعه‌ها رو فراموش می‌کنه، مگه نه؟

جوئل: آره، گمون می‌کنم. ذهن آدم تمایل داره به همه چیز نظم و ترتیب بده.

کلمنتاین: (موسیقی خیال‌انگیز)

اما من فکر می‌کنم هستم. دوست دارم فکر کنم هستم. این که آدم فکر کنه همه چی یه نظم و ترتیبی داره خیلی به آدم کمک می‌کنه. تو هم که خیلی کم‌حرفی.

جوئل: متأسفم. ولی زندگی من چندان هیجان‌انگیز نیست. صبح می‌رم سر کار. شب برمی‌گردم خونه. نمی‌دونم چی باید بگم. باید دفتر خاطراتم رو بخونی، همه‌اش سفیده.

کلمنتاین: (به حرف جوئل فکر می‌کند) این مسئله تو رو غمگین نمی‌کنه؟ یا مضطرب؟ من مدام از این قضیه نگرانم که از زندگیم بهترین استفادهٔ ممکن رو نکنم، از موقعیت‌هام اون جوری که باید استفاده نکنم، می‌فهمی؟

کلمنتاین (ادامه): دلم می‌خواد مطمئن باشم که حتی یک ثانیه از فرصت کوتاهی رو که دارم تلف نمی‌کنم.

جوئل: من هم به این قضیه فکر می‌کنم.

کلمنتاین برای مدتی نسبتا طولانی به جوئل خیره می‌شود. جوئل تلاش می‌کند تا نگاه او را تاب بیاورد، ولی نمی‌تواند. سرش را پایین می‌اندازد و به نوشیدنی‌انش نگاه می‌کند. کلمنتاین دوباره ناله سر می‌دهد.

کلمنتاین: تو خیلی خوبی. ببخشید که چند دقیقه پیش به این خاطر سرت داد زدم. خدایا، من چقدر وحشتناکم.

جوئل: من هم عادت کردم زیادی از اون لغت استفاده کنم. قبول دارم که لغت خنثی‌ایه.

کلمنتاین: من ازت خوشم می‌آد. این رو به این خاطر می‌دونم که مدیوم‌ام.فکر می‌کنم این بزرگ‌ترین قدرت روحی‌ام باشه که می‌تونم حس درستی راجع به آدم‌ها داشته باشم. اما مشکل من اینه که هیچ وقت به این حس اعتماد نمی‌کنم. اما این حس رو دارم. و حسم دربارهٔ تو بهم می‌گه که تو واقعا آدم خوبی هستی.

جوئل: ممنون.

کلمنتاین: اما باید بهت بگم که به نظر من تو خودت رو دست کم می‌گیری. این رو می‌دونم که تو سرت خبرهای زیادیه. هدف من تو زندگی…می‌تونم هدفم رو بهت بگم؟

جوئل: (خودش را به ناراحتی می‌زند) آره، فکر کنم بتونی.

کلمنتاین: (به شیوهٔ پل سایمون) هدف چیه جوئل، چی؟

(می‌خندد)

هدف من اینه که بذارم همه چیز به راحتی تو وجودم جاری بشه. می‌فهمی منظورم چیه جوئل؟ کلی احساس و ایده تو وجود آدم هست که تند و تند از راه می‌رسن و تغییر شکل می‌دن و بعد هم می‌رن و با شکلی متفاوت دوباره سر و کله‌شون پیدا می‌شه، اما من فکر می‌کنم ما همگی یاد گرفتیم همیشه یک جور باشیم. می‌فهمی؟ یه نفر رو دوست داری…و دیگه تا ابد باید دوست داشته باشی. تصمیم می‌گیری زندگیت رو صرف یه کاری کنی و دیگه تمومه…تا آخر عمرت باید همون کار رو بکنی.

کلمنتاین (ادامه): من فکر می‌کنم این یکی از نشونه‌های بلوغه که به این حس بچسبی و به ماهیت چیزها پی ببری. و حس می‌کنم مردن این جوریه که آدم دیگه به این حس گوش نمی‌کنه و دیگه نمی‌فهمه چه چیزایی درسته، و چیزایی که درسته همین طور مدام عوض می‌شن. می‌فهمی؟

جوئل: آره.

کلمنتاین: من با تو ازدواج می‌کنم! مطمئنم!

جوئل: خب، باشه.

کلمنتاین: (می‌خندد) تو خیلی خوبی جوئل. وای، نباید دیگه انقدر به زبونش بیارم. تو از این که این جایی عصبی هستی، نه؟

جوئل: نه. خب آره. یه جورایی. ولی نه واقعا.

کلمنتاین: من عصبی هستم. اما دلیلی نداره تو عصبی باشی. من از تو خوشم می‌آد. تو فکر نمی‌کنی به طرز مشمئزکننده‌ای چاقم؟

جوئل: نه، اصلا.

کلمنتاین: من هم فکر نمی‌کنم. قبلا این طوری فکر می‌کردم. اما دیگه تموم شده. می‌دونی، اگه بدنم رو دوست نداشته باشم، دیگه هیچ کاری تو زندگیم نمی‌تونم بکنم. فکرش رو بکن، اون همه چین و چروک و مریضی‌ها و افت کلی وضعیت بدن که بالاخره یه روز از راه می‌رسه.

(مکث کوتاه)

خب، من با پسری آشنا بودم که…

جوئل کمی دمغ به نظر می‌رسد.

کلمنتاین (ادامه): (‌ متوجه واکنش جوئل می‌شود)

اوه، جوئل، تو خیلی آدم دلچسبی هستی! باور کن!

فقط همین هفتهٔ پیش رو باهاش هم‌صحبت بودم. یه جورایی هنوز بچه‌اس، خیلی الدنگه، اما بدجوری به من چسبیده، که خب خوشاینده. کیه که از این قضیه خوشش نیاد؟ پسره خیلی خنگه، اما بعضی وقت‌ها یه دفعه یه چیزای زیرکانه و تکون‌دهنده‌ای می‌گه که می‌خواد قلب من رو از جا بکنه. عکس اون کلاغ‌ها رو اون به من داده.

جوئل: ا، خب، قارقار.

کلمنتاین: وقتی اون رو بهم داد گریه‌ام گرفت. خب، بگذریم، ما با هم رفته بودیم بوستون، چون شدیدا دلم می‌خواست روی دریاچهٔ چارلز دراز بکشم. این موقع سال کل رودخونه یخ می‌زنه.

جوئل: به نظر خیلی خطرناک می‌رسه.

کلمنتاین: دقیقا! موقعی که کالج می‌رفتم، عادت داشتم این کار رو بکنم و یه دفعه دلم می‌خواست که این کار رو دوباره بکنم، پس پاتریک رو خبر کردم و تموم شب رو رانندگی کردیم تا به اون جا برسیم و اون هم خیلی مهربون بود و کلی حرف خوب به من زد، اما من به کلی از این که با اون رفتم اون جا ناراحت بودم. می‌فهمی؟ این جاست که پای قوای روحی عجیب و غریب من می‌آد وسط. به نظر می‌رسید که با اون یه جای کار می‌لنگه، می‌فهمی؟

جوئل: گمون می‌کنم بفهمم. من هم دو سال پیش یه دوست داشتم که یک دفعه دیروز…

کلمنتاین: من دیگه به اون مزخرفاتی که دربارهٔ نیمهٔ گمشده و این حرف‌ها می‌زنند اعتقادی ندارم، اما… پاتریک کلی حرف‌های باحال می‌زنه. از یه جور کتاب و نویسنده خوش‌مون می‌آد. اون بود که این یارو جوئل تاونسلی راجرز رو بهم معرفی کرد.

جوئل: آره، من هم اون رو خیلی دوستش دارم. دیدم که کتابش رو داشتی می‌خوندی. یکی از عجیب‌ترین داستان‌های معمایی این ژانر است.

کلمنتاین: و خب این پسره، پسر تو دل‌برویی هم هست. اما همه چی به هم ریخته. خب امروز، روز ولنتاینه و من نمی‌تونم خودم رو راضی کنم که بهش زنگ بزنم.

(مکث کوتاه)

جوئل، باید یه بار بیای با من بریم به چارلز.

جوئل: باشه.

کلمنتاین: واقعا؟ چه عالی!

کلمنتاین نزدیک‌تر به جوئل می‌نشیند.

کلمنتاین (ادامه): وسایل پیک‌نیک جمع می‌کنم…یه پیک‌نیک شبانه…پیک‌نیک‌های شبانه فرق دارند…و…

جوئل: (محجوبانه) خیلی خوب می‌شه. اما الان من دیگه باید برم.

کلمنتاین: (مکث) باید بمونی.

جوئل: باید فردا صبح زود پاشم تا…

کلمنتاین: (مکث کوتاه) باشه.

جوئل پالتواش را به تن می‌کند. کلمنتاین به سمت میز تلفن می‌رود و یک خودکار برمی‌دارد.

کلمنتاین (ادامه): دلم می‌خواد بهم زنگ بزنی. این کار رو می‌کنی؟ خیلی خوشحال می‌شم اگه زنگ بزنی.

جوئل: آره، می‌زنم.

کلمنتاین شماره تلفنش را روی دست راست جوئل می‌نویسد. جوئل چند لحظه‌ای معذب سر جایش می‌ایستد و بعد خودش را مجبور می‌کند چیزی بگوید.

جوئل (ادامه): من فکر نمی‌کنم که شخصیت تو از تو یه لوله رنگ بیرون بیاد. به نظرم موهات فقط…یه رویهٔ ظاهری قشنگ برای شخصیتته.

در چشمان کلمنتاین اشک جمع می‌شود، بغضش را فرو می‌دهد و گونهٔ جوئل را می‌بوسد.

جوئل (ادامه): (به گونه‌ای محجوبانه‌ای رسمی) خب، از دیدنت خیلی خوشحال شدم.

کلمنتاین: بهم زنگ می‌زنی، مگه نه؟

جوئل: آره.

کلمنتاین: کی؟

جوئل: فردا؟

کلمنتاین: امشب. فقط برای آزمایش خطوط تلفن و این چیزا.

جوئل: باشه.

جوئل خارج می‌شود. کلمنتاین از پنجره که باز است، جوئل را تماشا می‌کند تا سوار ماشینش می‌شود.

کلمنتاین: وقتی زنگ می‌زنی ولنتاین رو بهم تبریک بگو! خیلی خوب می‌شه! ….

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.