کاراکتر آقاجان با بازی نصرت کریمی در مجموعه تلویزیونی «دایی جان ناپلئون» – ۱۳۵۵ : بررسی و تحلیل

«آقاجان از خانواده ممالک‌ها و سلطنه‌ها نبود. او یک داروساز مجاز بود که مشتری‌های دوا خانه به او دکتر می‌گفتند، دایی جان ناپلئون ازدواج خواهرش رو با یک بازاری غیر اشرافی، بزرگترین فاجعه تاریخ میدونست. البته این خیلی مهم نبود، علت واقعی اختلاف بین این دو نفر ناپلئون بناپارت امپراطور فرانسه بود. آقا جان برعکس نظر دایی جان ناپلئون رو فقط ماجراجویی می‌دونست که اروپا رو به خاک و خون کشیده بوده».

آقاجان با آن صدای دورگه به یادماندنی اش، وصله ناجوری است که دایی جان ناپلئون تحمل حضورش را ندارد. آن هم به عنوان شوهر خواهر، برای خانوادهای خالی بند و بی‌خروجی که به احمقانه‌ترین شکل یکدیگر را ناپلئون و سرهنگ صدا می‌زنند. آقا جان در حکم غریبه‌ای است که اسرار با ارزش (دروغ های) خاندان بزرگ (بخوانید هویج) را بی‌ارزش می‌کند. آقاجان هم دکتر نیست اما حداقل مردم، او را دکتر صدا می‌زنند معلوم است که دواخانه آقاجان شفا می‌دهد. همین دکتر بودن الکی، کافی است تا جنگ آغاز شود. نام ناپلئون بهانه است. دایی جان تا آخرین لحظه عمرش شکست بی‌سوادی خویش را نمی‌پذیرد. دایی جان آنقدر بی‌سواد است که برای هیتلر نامه می‌نویسد. تازه زحمت نگارش بر دوش آقاجان است. این بی‌سواد خود را آدمی می‌داند ولی شوفر خواهر و بچه‌اش را گرگ و گرگ زاده حالا این وسط آقاجان با اینکه حوصله جنگ ندارد و در به در آرامش و خوشگذرانی است، باید تن به نبردی بدهد که پیرمردی رفت برای سرکوب کردن شکست هایش علم کرده. آقاجان اغلب بازنده است چرا که تن به بازی‌های دایی جان نمی‌دهد.

آقاجان از هر نظر معمولی است. از یک طبقه اشرافی هم نیست. تا خانواده مدام شکست هایش را با پول جبران کند. هرکه شده، خودش شده با این موضوع که آدم ویژه‌ای نیست هم کاملا کنار آمده. آنقدر اعتبار و شخصیت هم داشته که یک خانواده اشرافی عزیز کرده به او دختر بدهد. همین کنار آمدن با خود، در نهایت او را پیروز می‌کند. جنگی که برای یک بار در زندگی، از او انسان ویژه‌ای می‌سازد. انسان ویژه‌ای که فرصت می‌کند پیر خرفت و ابله جمع را زنده زنده چنان مجازات کند که خودش هم نفهمد از کجا خورده. در واقع آقاجان برای دایی جان، نقش آدم نگرانی را بازی می‌کند تا آنا جان را از شر انگلیس‌ها دور کند و حتی اگر شده به آلمان بفرستد، یک سرکار گذاشتن بزرگ برای انتقام. انتقام پایین از بالا، چپ از راست اما پیرنگ اصلی یعنی رابطه عاشقانه سعید و لیلی، (پسر چرچیل و دختر هیتلر) این جنگ را نزد عموم تحت الشعاع خود قرار داده، با اینکه این جنگ مرگ تدریجی دایی جان را رقم می‌زند اما طبق اعتراف خود آقاجان، این نیت نهایی او نبوده. حتی در صحنه‌ای با خودش تخته بازی می‌کند، به قول سعید به یاد دایی جان، آقاجان در این صحنه معروفه جدا از اینکه چیق انتقام و ضربه‌های نهایی را چاق می‌کند، حقیقا افسرده است. افسرده از این جهت که می‌داند چیزی از دست رفته آرامش و نشاطی بی‌همتا که تنها و تنها از پس اتحاد دایی جان با او، حاصل می‌شود. شاید انگیزه اصلی او از انتقام همین باشد، چرا که در نهایت او کاری با دایی جان می‌کند که برای لحظ‌ه‌ای آرامش نداشته باشد. کمدی ماجرا به غیر از شوخی‌های اسدالله، بیشتر همین جاست. مثلا آقاجان برای حفظ امنیت دایی جان، او را مجبور می‌کند تا مرحوم آقای بزرگش را با یک زن فاسدیکی کند. پس طبق قواعد ژانر، رابطه این دو صمیمانه‌تر و نزدیک‌تر می‌شود. با تقلب در عنصر ایمان زایمان به خبیث بودن انگلیس‌ها و اینکه قصد دارند دایی جان را بکشند) کمدی اصلی (روایی) بین این دو خلق می‌شود. جالب اینجاست که آخرین دعای دایی جان این است که «خدایا این انگلیس‌ها رو زودتر برسون تا من رو از دست این قوم و خویش‌ها نجات بده»… و قوم و خویش‌ها در این جا یعنی همه به جز آقاجان… مردی که صمیمانه او را درک می‌کند، صمیمیتی از جنس دوستت دارم چون از تو متنفرم. در نهایت برای دایی جان، این دکتر الکی شوهر خواهر، انگلیس کوچک است. در انتهای فیلم وقتی بعد از همه آن همراهی‌ها می‌گوید عاقبت گرگ زاده گرگ می‌شود، تکلیف معلوم است اولین بار که آقاجان را می‌بینیم، او در حال استراحت کردن است (روی تخت بیرون دراز کشیده). ابتدا کارگردان تخت را نشان نمی‌دهد، انگار آقاجانی آنجا نیست. اما ناگهان صدای اعتراض او دوربین را به سمت تخت می‌چرخاند. آقاجان به سیاست‌های دایی جان و سخنرانی هایش برای بچه‌ها اعتراض می‌کند، جوری هم اعتراض می‌کند که معلوم است که این ماجرا سر دراز دارد. صحنه به شکل نمادین نشان می‌دهد که آقاجان معتقد است دایی جان آرامش برای شان نذاشته. اما صحنه آخر، یک بار دیگر آقا جان به سراغ تخته (بازی) می‌رود، اما اینبار تاس نمی‌ریزد بلکه تاس را رها می‌کند. بازی آنقدر برایش ترسناک شده که دیگر جرات نکند تاس بریزد. دایی جان مرد چون به حرف هایش در مورد انگلیس‌ها ایمان داشت. خاطره بد دوران کودکی یا توهم، مهم نیست. مهم این است که او به حرف هایش ایمان داشت و آقاجان این موضوع را درک نکرد وگرنه بازی قطعا جایی پیش از مرگ دایی جان تمام می‌شد.


خرید کتاب با ۱۵٪ تخفیف(همه کتاب‌ها)

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.