کاراکتر سینمایی آقای حکمتی با بازی پرویز فنی زاده در فیلم رگبار – ۱۳۵۱: بررسی و تحلیل

آقای حکمتی! با همهٔ معلم‌هایی که در ذهن داشتیم فرق داشتی. نو بیش از حد زمینی و در تردید بود آقای حکمتی (با بازی درخشان پرویز فنی زاده) پشت آن کت و شلوار و عینک روشنفکری، معلم جوان مدرسه‌ای در محلهای شلوغ و پایین شهر است. با خانه‌ها و کوچه‌های تودرتو و خانواده‌های قدیمی و سنتی، شغلی اجتماعی و مقابل چشم‌ها که با روحیهٔ او هم ساز نیست. او نه چون معلم قهرمان‌های دهه ۴۰ و ۵۰، روشنفکران از خود گذشته و در راه خدمت به محرومان و اقشار فراموش شدهٔ اجتماعی است که داوطلبانه به آن محله می‌رفتند و نه در هنگام کارش، فداکاری بیش از حد و از خودگذشتگی قدیس مابانه نشان می‌دهد. به وضوح در ابتدا در معلمی مهارت ندارد و در رابطه برقرار کردن با نوجوان‌ها و همکارانش دچار مشکل است. می‌توان گفت در ابتدا او فردی ضعیف و منفعل، درونگرا و جمع گریز است که از غلبه بر مشکلات خود و ادارهٔ کلاس و نشان دادن توانایی‌های خود عاجز است، به وضوح قادر نیست با دیگران در مدرسه با مطه – ارتباط سازنده برقرار کند و در جمع اتاق معلم‌ها سر به زیر است و از آن‌ها فاصله می‌گیرد. در مقابل نگاه کرنش کرو محافظه کارانهٔ مدیر مدرسه در برابر دستورات بالادستی‌ها و سخت گیریش با معلم‌ها و شاگردهاء سکوت می‌کند و کوتاه می‌آید.

آقای حکمتی در محله یا حتی میان معلم‌ها دوستی ندارد. گاه با معلم ادبیات هم کلام و همراه می‌شود. کمی هم با رقیبش قصاب محله در اوج رقابت شان. او در این محیط اعتماد به نفس کافی ندارد و با جغرافیای منطقه و نیازهای مردم و کمبودهای دانش آموزانش آشنا نیست، به وضوح می‌توان کمبودهای بهداشتی، تفریحی، ورزشی و… را در محله دید. بچه‌ها کاری ندارند جز این که در محله با خرابه‌ها و کوچه پس کوچه‌ها و زمین‌های رها شده، سر به سر هم بگذارند و کمبودهایشان را با شیطنت در کلاس و اذیت معلم‌ها برطرف کنند. مشارکت مردم در محله در حد صفر است. اغلب مردم پشت دیوارها و در اتاق هایشان از حضور عمومی حذف شده اند. و مشکلات محله با جلسه‌ها و شوراهای ظاهری مدرسه حل نشده باقی مانده است. در این شرایط تنها شایعه‌ها و پشت سر هم حرف زدن و آرزوهای در دل مانده رشد می‌یابد. سانسور اجتماعی و فرهنگی گسترده در مدرسه و محله یکسان دیده می‌شود، جایی، سخنی از خواسته‌های واقعی مردم به زبان نمی‌آید. مردم اغلب در جستجوی یک ناجی یا قهرمان هستند تا آن‌ها را از بن بست زندگی شان نجات دهد. فضایی که با حضور گاه و بیگاه ماموری با عینک سیاه در محله یا مدرسه به آن اشاره می‌شود. نمونهٔ مردم محل، یکی زن صاحب خیاط خانه (مهری ودادیان) است که تمام عمر در انتظار مردی ست که روزی او را از این محله ببرد. در این شرایط آقای حکمتی چاره‌ای ندارد جز این که با خود حرف بزند و گاه با تک گویی‌هایی که بیشتر به تلقین یا غر زدن شبیه است سعی در فهم مشکلاتش داشته باشد. «آقای حکمتی! تو با همهٔ توجهات به سوی مردم، در میان آن‌ها احساس تنهایی و جدا افتادگی می‌کردی۔ چه چیز می‌توانست تو را به آن‌ها اتصال دهد؟»

عاطفه (پروانه معصومی) انگار از جهانی فراتر از پس همان دیوارها و خانه‌های قدیمی بیرون می‌آید و برای اعتراض و دفاع از برادرش که از کلاس بیرون انداخته شده، به سراغ آقای حکمتی در دفتر مدرسه می‌آید. حضوری که با قاب نامعمول تصویر و تدوین، به شکلی تازه نشان داده می‌شود. او برای آقای حکمتی دریچ‌هٔ ورود و شناخت موقعیت خود و دیگران در محله است. زبانی عاطفی که به واقعی شدن نگاه آقای حکمتی کمک زیادی می‌کند. تمایل درونی آقای حکمتی به عاطفه در ابتدا به شکل سرپوش گذاشتن بر خواسته‌های واقعی خودش، به حذف و سانسور می‌رود. او نمی‌تواند بر تناقض‌های درونی خود و قضاوت‌های احتمالی و «نگاه دیگران» کنار بیاید. نگاهی بزرگ که مدام انگار رفتار و زندگی او را کنترل می‌کند. تردید و ضعفی که بیشتر به شایعه‌ها و پچ پچه‌ها دامن می‌زند تضاد و حذف درونی و روراست نبودن با خواسته‌ها و اعتقاد خودش به بهانهٔ واهی رعایت کردن و کنار آمدن با اخلاق عمومی از اتفاق به رشد و تکثیر حرف‌ها و زیر پا گذاشته شدن فردیت او می‌انجامد. او نخست در دام تضاد «قصد و کنش رفتاری درونی خود» گیر کرده است. بازی ای که بچه‌ها بر سرش در می‌آورند موجب بیرون افتادن این تضادها و اعتراف ناگهانی او می‌شود. با کشاندن او و عاطفه به محل قرار نیمکتی خالی در پارک و اقرار ناخواستهٔ آقای حکمتی زیر نگاه‌های بچه‌ها در پشت و روی درخت ها. حالا همه چیز آشکار می‌شود. معلم‌ها و همکاران پشتسر آقای حکمتی حرف و حدیث راه می‌اندازند، مدیر مدرسه به طور آشکار از شایعه‌ها با او حرف می‌زند، مصیب برادر عاطفه- در محله انگشت نما می‌شود و بچه‌ها مسخره‌اش می‌کنند و سرانجام آقای حکمتی جلوی دانش آموزان از قصاب لمین محل و خواستگار عاطفه، کتک میخورد! (ضمن دعوا و سیلی زدن به او، به بچه‌ها می‌گوید ما با هم شوخی داریم.)، مصیب خبر کتک خوردن معلم را به عاطفه می‌رساند که موجب جلب توجه بیشتر او می‌شود. آقای حکمتی حالا چه بخواهد یا نه وسط ماجرایی عاطفی و ناخواسته گیر افتاده است. این میان او همچنان به بازی «سکوت و سرپوش گذاشتن درونی اش» ادامه می‌دهد.

آقای حکمتی در آن رگبار شبانه وقتی پیاده و تنها به محلهٔ قدیمی باز می‌گشتی چه چیزی ناگاه قدم هایت را محجوبانه پشت شیش‌هٔ مغازه خیاطی زنانه نگاه داشت؟


خرید کتاب با ۱۰٪ تخفیف(همه کتاب‌ها)

انگار باید کسی برای مقایسه وجود می‌داشت تا آن رگبار پشت شیشه ها، آقای حکمتی به عمق احساس و خواسته قلبیش به «عاطفه» پی می‌برد. آن هم شب مهمانی برنامه ریزی شدهٔ آقای مدیر (محمدعلی کشاورزی برای آشنایی آقای حکمتی با دخترش. آن شب آقای حکمتی دیگر نمی‌تواند یا نمی‌خواهد خود را سانسور کند، مهمانی را ترک می‌کند و وقتی زیر رگباری تند، ناخودآگاه پشت پنجره مغازه خیاطی که عاطفه در آن کار می‌کند می‌ایستد، زن صاحب خیاط خانه (مهری ودادیان) از آقای حکمتی می‌خواهد دختر را تا خانه‌اش همراهی کند و فرصت لازم برای حرف‌های ناگفتهٔ آن دو به وجود می‌آورد. در زیر آن رگبار شبانه و باران در کوچه‌ها و جوی‌های محلی قدیمی شاهد تک گویی و اعتراف آقای حکمتی به عاطفه هستیم. رگباری که زمزمه‌های تنهایی و ذهنی را تبدیل به گفتگویی بیرونی و واقعی می‌کند. او حالا از آرمانی جلوه دادن خود مقابل دخترانی دوری می‌کند. آقای حکمتی! آن شب بارانی، عاطفه، عاطفه‌اش را به تو نشان داد و به تو فرصت داد تا چهرهٔ واقعی و

زندگی محرومش را بهتر ببینی آن شب آقای حکمتی خانوادهای بی‌سرپرست را می‌بیند که دختر را مجبور کرده در اوج جوانی و طراوت، بار سنگین خرج آوری خانواده را بر دوش بکشد، با دست‌های مادر پیری که مدام بافتنی می‌باشد تا به درآمد خانواده کمک کند و برادری که در حال رشد است. تنها قصاب محله است که می‌تواند به شکلی پدرانه به مشکلات آن‌ها سروسامانی بدهد. در این جا ارتباط تنگاتنگ مسائل اقتصادی با «بازتولید تفکر پدرسالارانه» را می‌بینیم. «عاطفه» در این جا نمی‌تواند یا نمی‌خواهد برادر و مادر پیرش را رها کند و با آقای حکمتی برود، در حالی که او بیش از همه به پدر یا یک بزرگتر و چشمی حمایتگر نیاز دارد تا جاهای خالی زندگی شان را پر کند.

«آقای حکمتی! انگار تو تازه معلم شدی. معلمی که عاطفه‌اش را در کوچه و محله‌های قدیمی یافت. تو دیگر ترسو نبودی».

آقای حکمتی با تعمیر انبار مدرسه و تبدیل آن به سالن نمایش، گروه تئاتر مدرسه را شکل می‌دهد. با معلم ادبیات همراه می‌شود و بی‌واهمه با قصاب محله روبه رو می‌شود. چهرهٔ واقعی قصابی که به خاطر کم توجهی عاطفه سرخورده شده و دیگر نمی‌خواهد بیشتر طرد شود. مدیر که در روز مراسم مقابل بالادستی‌ها میخواهد جلوی آن‌ها و مردم، همهٔ کارهای مدرسه را به اسم خود تمام کند بعد از اجرای نمایش، با تشویق و صدا زدن و دعوت شاگردها از آقای حکمتی روبه رو می‌شود که او را به روی صحنه دعوت می‌کنند و خواستهٔ مدیر و کادر مدرسه را نادیده می‌گیرند. مشارکتی کوچک در فضای نادیده گرفته شدهٔ عمومی که برای اولین بار در محله و مدرسه رخ می‌دهد. واضح است که با کارشکنی مدیر مدرسه و با تکیه بر همان شایعه‌ها و دلگیری پنهانش، آقای حکمتی دیگر جایی در آن مدرسه نخواهد داشت. او باید به زودی محله و مدرسه را ترک کند.

«آقای حکمتی؛ تو در آن کوچه و محله ها، چه چیزی را برای همیشه با خود بردی که اینگونه نگاهات در انتهای کوچه همچنان پشت سرت را جستجو می‌کرد؟»

آقای حکمتی: من شاعر یا هنرپیشه نیستم ولی می‌تونم به کارایی براشون بکنم. ما داریم سالن مدرسه رو روبراه می‌کنیم، درست کردن این سالن جاهای دیگه مهم نیست ولی «اینجا» اهمیت داره، همین کافی نیست که من به یه دردی می‌خورم؟

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.