کاراکتر سینمایی ایلیچ رامیرزسانچز با بازی ادگار رامیز در فیلم کارلوس: بررسی و تحلیل

ایلیچ رامیرز سانچز در دهه هفتاد یک جوان چپ‌گرا بود که همراه بقیه دوستان کمونیستش می‌خواستند علیه امپریالیسم مبارزه کنند. سرنوشت‌اش از جایی تغییر کرد که یکی از بازوهای سازمان آزادی بخش فلسطین در پاریس توسط موساد ترور شد. سانچز تصمیم گرفت خیلی جدی‌تر نظرات انقلابی‌اش را دنبال کند و به عبارتی ایده‌ها و افکار انقلابی را به فعل تبدیل کند. دفعه اولی که فیلم کارلوس را ببینید، سیر تبدیل او از یک آرمان‌خواه به مزدوری تروریست حیرت‌زده‌تان می‌کند. کارلوس می‌توانست چه گوارای دیگری باشد. کما اینکه بارها در فیلم می‌بینیم که برای خودش شمایلی شبیه چه‌گوارای دیگری باشد. کمااینکه بارها در فیلم می‌بینیم که برای خودش شمایلی شبیه چه‌گوارا می‌سازد، از مدل کلاه او گرفته تا سیگار برگی که به سفیر الجزایر تعارف می‌کند و به گفته خودش همان سیگاری است که فیدل کاسترو می‌کشد. قاعدتا در آن سال‌ها برای کارلوس هم مثل هر مارکسیست و فعال انقلابی دیگری، چه‌گوارا یک اسطوره و بهترین مدل انقلابی بوده است. شاید از شوربختی کارلوس بود که سازمان سیا قبل از اینکه خودش را بدنام و دست‌نشانده همان دولت‌های امپریالیست بکند، او را به قتل نرساند.

بهترین نما برای معرفی کارلوس همان اوایل فیلم است. وقتی بعد از بازگشت از بیروت و گرفتن حکم اینکه بازوی مبارزاتی سازمان آزادی‌بخش در لندن خواهد بود، با یکی از دوستان چریک چپ‌گرایش ملاقات می‌کند و از لزوم مبارزه مسلحانه می‌گوید. لحن کارلوس بعد از گفتگو با ودیع حداد کاملا تغییر پیدا می‌کند و رفیق‌اش هم این را تشخیص می‌دهد. او از یک جوانک پرشور تبدیل به مردی عملگرا شده اما این وسط ناخواسته بخش زیادی از صداقت‌اش از بین رفته است. آنها جوانان چپ رومانتیکی بودند که می‌خواستند جهان را با شعارهایشان، با تظاهرات و با کارهای فرهنگی تغییر دهند. کارلوس از آن گروه جدا شده و حالا به چیزهای بزرگ‌تری فکر می‌کند: به کسب افتخار و پیروزی. دوست‌اش وسط حرف‌های کارلوس که آنها را یک مشت حراف می‌داند که کاری از پیش نمی‌برند، می‌گوید: «پس تو را به افتخار برساند؟ این نمونه واقعی از تکبر بورژوازی پنهان شده زیر لفاظی‌های انقلابی است. در نهایت تو یک خرده بورژوای مغرور و خودخواهی.»

دهه ۷۰، اوج آرمان‌گرایی چپ بود. مبارزه با امپریالیسم آمریکا در ویتنام و پیروزی کوبا و بعد هم کشته شدن چه‌گورا شور و اشتیاقی در میان جوان‌ها به وجود آورده بود که اتفاقا بیشترشان مقیم کشورهای سرمایه‌دار اروپایی مثل فرانسه و آلمان بودند. کارلوس هم از ونزوئلا به لندن آمده بود تا از آنجا مبارزات ضد سرمایه‌داری انجام دهد. در فیلم آسایاس، کاراکتر کارلوس تناقض‌های عجیبی دارد: بیشتر از آنکه به زندگی چریکی علاقمند باشد، بی‌بندوبار است. آنقدر که وقتی بعد از کشتن دو پلیس عالی‌رتبه فرانسوی و آندره رابط سازمان آزادی‌بخش در فرانسه مجبور می‌شود به یمن برود، کاملا تمرینات چریکی را فراموش می‌کند و نوشیدن زیاد و بی‌تحرکی باعث می‌شود بدن‌اش از فرم خارج شود. تا جایی که وقتی حداد برای عملیات بزرگ اوپک سراغ‌اش می‌رود، مجبور می‌شود دو ماه مداوم تمرینات سخت و جدی داشته باشد تا دوباره تبدیل به یک سرباز شود. کارلوس همیشه زیر ظاهر انقلابی‌اش غرور و تکبر و میل به دیده شدنی دارد که با رفتارهای یک چریک واقعی در تعارض است. وقتی تیتر روزنامه لیبراسیون را می‌بیند کاملا مشخص است که چقدر از مشهور شدن‌اش و اینکه اسم و عکس‌اش صفحه یک روزنامه‌هاست، مغرور و خوشحال است. همین خصوصیات اخلاقی در حقیقت زمینه را آماده می‌کند تا کارلوس از مسیر چریک عدالت‌خواه خارج شود و آنقدر تنزل پیدا کند که سر ماجرای اوپک وارد معامله مالی با ایران و عربستان سعودی شود تا دستور سازمان مبنی بر کشتن جمشید آموزگار و یمانی را اجرا نکند. برای کارلوس شهرت فردی از مسیر انقلاب مهم‌تر است. درست وقتی که سعی می‌کند رفقایش را متقاعد کند که زنده ما به درد انقلاب می‌خورد و انقلاب به پول نیاز دارد، کارلوس، چریک آزادی‌خواه مبارز با امپریالیسم، می‌میرد و به جایش یک مزدور با نقاب انقلابی متولد می‌شود. از اینجا به بعد دیگر پیچیدگی کارلوس در دروغی است که به خودش و بقیه می‌گوید. همچنان خودش را پایبند به آرمان‌هایش می‌داند ولی در اصل او را خریده‌اند و حالا دست‌نشانده گروه‌های مختلف در خاورمیانه و البته اروپا شده. البته خودش یا واقعا باور ندارد یا نمی‌خواهد وضعیت جدیدش را قبول کند. از نظر خودش هنوز یک انقلابی است که آرمان‌اش مبارزه با امپریالیسم است. تازه اوضاع‌اش تا قبل از فروپاشی شوروی و نابودی دیوار برلین خیلی بد نیست. آنها هنوز به کارلوس نیاز دارند تا عملیات چریکی انجام بدهد. اما بعد از سال ۱۹۹۰ اوضاع به هم می‌ریزد. آن سکانسی که نماینده سوریه پیغام اخراج کارلوس را به او می‌دهد، تروریستی که زمانی هدایت بزرگ‌ترین عملیات چریکی را برعهده داشت، ترحم برانگیز به نظر می‌رسد. حتی دست و پا زدن‌اش برای اینکه نشان بدهد هنوز برای غربی‌ها و نیروهای فرانسوی مهم است، بیشتر یک‌جور متقاعد کردن خودش است تا بقیه. در یک لحظه حقیقت کارلوس باید فهمیده باشد که دیگر دوران‌اش سرآمده. هرچند به روی خودش نیاورد.

ادگار رامیرز، بازیگر نقش کارلوس خودش هم اهل ونزوئلاست. نکته مهم‌اش تسلط‌اش به سه زبان اسپانیایی، فرانسوی و انگلیسی است که در مینی سریال و نسخه سینمایی آن به همه این زبان‌ها صحبت می‌کند. صورت‌اش خشونتی دارد که به کار بازی در نقش‌های منفی می‌آید. برای این نقش نامزد گلدن گلوب و برنده جایزه سزار شد. برای فیزیک بدن‌اش سر این فیلم معلوم است که تلاش زیادی کرده. بیشتر در سکانس‌هایی که قرار است کارلوس از فرم افتاده را نشان دهد. شیوه راه رفتن تنبلانه‌اش در عین حال غروری که از نگاه کردن حتی به این بدن از شکل افتاده دارد، کارلوسی را شکل می‌دهد که کم کم دارد از آرمانگرایی فاصله می‌گیرد. از طرف دیگر مثل بیشتر بازیگران آمریکای لاتین شور و حرارتی دارد که به کار نقش می‌آید.


خرید کتاب با ۱۰٪ تخفیف(همه کتاب‌ها)

کارلوس واقعی هنوز در زندان‌های فرانسه به جرم کشتن دو پلیس در دهه ۹۰ محکومیت‌اش به حبس ابد را می‌گذراند. طعنه‌آمیز است که برای بزرگ‌ترین عملیات زندگی‌اش، یعنی حمله به مقر اوپک و گروگان گرفتن وزرای کشورهای مختلف، محاکمه هم نشد. همان عملیاتی که کارلوس ایده‌آل‌گرای چریک را به تروریست بی‌ارزشی تبدیل کرد که امروز کمتر کسی اسم‌اش را شنیده است.

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.