کاراکتر سینمایی سنتوری با بازی بهرام رادان در فیلم سنتوری – ۱۳۸۵: بررسی و تحلیل

در حسرت زندگی

جمله معروف کتاب دمیان هرمان هسه را احتمالا شنیده اید که: «من فقط میخواستم آنطور که در کنه وجودم هستم زندگی کنم. چرا این کار آنقدر مشکل بود؟» جانمایه فیلم و کاراکتر علی سنتوری همین است، تازه سنتوری از این هم فراتر می‌رود فرامتن فیلم جوری با محتوایش درهم آمیخته می‌شود که وقتی از سنتوری حرف می‌زنیم ناخودآگاه در دلش حسرتی دارد، حسرتی که به دل علی ماند و حسرتی که به دل تماشاگرانی ماند که هیچ وقت نتوانستند فیلم را روی پرده سینما ببینند و درنهایت غم انگیزتر از همه حسرتی که به دل فرامرز فرازمند، تهیه کننده فیلم ماند که بعد از سنتوری هیچ فیلم دیگری تهیه نکرد و به دیار باقی شتافت بدون آن که فرصت دیدن فیلمش را پیدا کند. خود علی سنتوری هم درگیر حسرت هاست: حسرت ساز زدن، حسرت خوب زندگی کردن، حسرت نگهداشتن عشق هانیه.

علی سنتوری ذاتا آرت پرسونال است. با همان دغدغه‌ها و حساسیت‌ها و سر به هوایی‌ها نسبت به واقعیات زندگی و همانطور سیر کردن در فضای انتزاعی و موسیقی و نت ها. همین جاست که وقتی واقعیت زندگی محکم توی صورتش می‌خورد، بی‌پولی سراغش می‌آید، سازش را میشکنند و می‌فهمد زندگی مشترک به جز عاشقی خرج هم دارد، وا می‌دهد. همه رویای علی سنتورش است و سازش، رویایش را که جلویش می‌شکنند تمام می‌شود. راه دیگری بلد نیست جز خود زنی، این که دست تطاول به خود بگشاید و در مسیری گام بردارد که انگار میخواهد از خودش و جهان اطرافش انتقام بگیرد، حواسش پرت می‌شود که به جز سازش عاشق هانیه هم بوده. آنقدر در مسیر خود ویرانگریش پیش می‌رود که عشق دومش را هم از دست می‌دهد.

علی سنتوری از جهاتی نزدیک‌ترین کاراکتر به حمید هامون است. آدم‌هایی که می‌خواهند خودشان باشند و در مسیر پیدا کردن خود واقعیشان گیج می‌زنند. این گم و گیجی گاهی انقدر طول می‌کشد که آدم‌های زندگی شان را از دست می‌دهند. آدم‌هایی که برای حفظ فردیت شان بهای زیادی باید بپردازند تا آن «خود خودشان» را به قول هامون پیدا کنند. علی معتاد می‌شود. در شاه سکانس فیلم با ترانه «تنهای بی‌سنگ صبور» از آن علی سنتوری خوش تیپ موزیسین شیدا که مردم برایش سر و دست میشکنند خبری نیست، علی معتاد و خراب در ویرانه‌ها خم شده برای خودش سوسیس سرخ می‌کند. دور و برش را معتادانی گرفته‌اند که از جنس او نیستند اما حالا انگار از هم قبیله‌های قبلیش به او نزدیک‌تر شده اند. علی حس شان می‌کند. بی‌منت بودن و قضاوت نکردن شان را تحسین می‌کند. سوسیس هایش را با آن‌ها قسمت می‌کند و بعد ضیافتی به پا می‌شود. با رقص و ساز و موسیقی، همه آن چیزهایی که علی رویایش را دارد این بار وسط یک خرابه با یک مشت معتاد. اینجاست که علیرغم همه آن بیراهه‌ها علی سنتوری را تحسین میکنیم. برای چیزی که هست. برای تاوانی که داده تا علی سنتوری باقی بماند. علی سنتوری‌ها از دل سوءتفاهم‌ها و بیشتر از همه متولد اشتباهات پدر و مادرهایشان هستند. خانواده‌هایی که از بچه هایشان فرصت خودیابی را دریغ میکنند. غیظ علی از پدر و مادرشخطا نیست. به هر حال علی تاوان اشتباه آن‌ها را هم می‌دهد. صحنه‌ای که پدرش را مجبور می‌کند تزریق را برایش انجام دهد یک جور کیف ناشی از انتقام هم کنار نشئگی دارد. از خرد شدن پدرش لذت می‌برد. مرد قوی که می‌خواسته بچه هایش را مثل خودش تربیت کند و حالا در موقعیتی قرار گرفته که باید مواد به پسرش برساند. پدر علی آنجا می‌شکند و همانجاست که رابطه‌اش با علی بالاخره ترمیم می‌شود، علی انگار از شکستن پدر تا همین اندازه راضی می‌شود و با خودش به صلح می‌رسد، آنقدر که اجازه بدهد او را به مرکز بازپروری ببرند.


خرید کتاب با ۱۰٪ تخفیف(همه کتاب‌ها)

شکنندگی علی سنتوری دل تماشاگر را ریش می‌کند. مثل بچه‌ای که نیازمند حمایت است. هنرمندی که تنها کاری که در آن استاد است نواختن ساز است و همان را هم از او دریغ میکنند. بی‌پناه می‌شود. بی‌رویا و بی‌هدف می‌شود. بی‌رویا شدن خطرناک‌ترین مرحله برای هر هنرمندی است. لحظه‌ای که کاملا خالی می‌شود و بعد آماده فرو رفتن در تاریکی است. آن سکانس‌های آخر وقتی علی حالش خوب شده و می‌ترسد دوباره از مرکز بازپروری به دنیای بیرون برود، حقیقت تلخی در خودش دارد. دنیای واقعی آدم‌ها برای امثال علی سنتوری جای مناسبی نیست. برای هنرمندانی که دیرزمانی در ذهن شان همراه با رویاهایشان زندگی کرده‌اند و زیستن واقعی را بلد نیستند.‌ آن‌ها زندگی را در هنر یافته‌اند ولی دنیای واقعی بیرون وحشی‌تر و بی‌رحم‌تر از یک اثر هنری است. باید قواعدش را بلد باشی. باید بازی کردن را بدانی. علی سنتوری بازی بلد نیست. علی فقط بلد است سازش را بزند و زندگی ساده بی‌شیله پیله خودش را داشته باشد. ترسش به جاست که فکر می‌کند بیرون رفتنش معادل است با دوباره معتاد شدن اش.

علی سنتوری‌ها زیاد نیستند و حیف اند. باید مراقبشان بود. اگر شرایط فراهم شود به اوج می‌رسند و اگر شیشه احساسات و باورهایشان خش بردارد نابود و ناامید می‌شوند. دست به خودویرانگری می‌زنند و آن وقت آن‌ها را از دست خودشان هم نمی‌شود نجات داد. راه گریزی از خودشان ندارند.

وقتی از علی سنتوری حرف میزنیم فقط رادان نیست که روی پرده زنده‌اش می‌کند. صدای محسن چاوشی هم به همان اندازه تاثیرگذار است. صدایی که بغض دارد. خسته است و آهنگهای سنتوری که بخشی از وجود کاراکتر هستند، آن «رفیق من سنگ صبور غم ها» با ترکیب چاوشی و رادان است که علی سنتوری را می‌سازد. با آن عبای ویژه‌ای که سلیقه داریوش مهرجویی است. با بهرام رادان درخشانی که موفق می‌شود بعد از بهروز وثوقی گوزن‌ها این جا معتادی از جنس دیگری را به نمایش بگذارد. از طبقه دیگری. معتادی که در خودش هنر و شور و شیدایی دارد. رادان پروسه تبدیل هنرمند عاشق شیدا را به آدم از دست رفته هراسانی که فقط دنبال یک پناهگاه است، آنقدر ظریف و با جزییات انجام می‌دهد که تحسین برانگیز است. تفاوت آن علی سنتوری که با هانیه مسابقه موتسارت زدن می‌گذاشت و چشمانش می‌خندید با علی سنتوری آخر فیلم که در چشمهایش حسرت دو دو می‌زند، با بازی بهرام رادان درک می‌شود. حسرتی که بعد از آن تجربه‌های تلخ بعید است دیگر از چشمان علی بیرون برود.

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.