کاراکتر سینمایی ابی با بازی بهروز وثوقی در فیلم کندو – ۱۳۵۴: بررسی و تحلیل

در سه گانهٔ متفاوت و قابل تأمل فریدون گله (زیر پوست شب، مهرگیاه و کندو)، برای کندو می‌باید حسابی جدا باز کرد. تبارشناسی تاریخی او در دل غریزه شکل می‌گیرد و در گذر از سفر جسم و تن در زیر پوست شب، به سفر درون در مهر گیاه می‌رسیم و تجلی عینی سفر جنون آمیخته با جبر را در کندو می‌بینیم، منتها انسان برتر و برگزیده گله حضوری خنثی و انفعالی ندارد. ابی از همان ابتدا که از زندان آزاد می‌شود، دلش می‌خواهد با آدم سرد و گرم چشیده‌ای مثل آقا حسینی بپرد. یا وقتی که او مرگ حریف سابقش در کشتی را برابر خودش روی تخت قهوه خانه می‌بیند، بلند می‌شود نماز میت می‌خواند و کاپشن یادگاری او را می‌پوشد و به حکم آقاحسینی جواب مثبت می‌دهد و گذر از هفت خوان زخم و خون را به جان می‌خرد فصل مشترک ابی و آقا حسینی «تنهایی» است. از دراز کشیدن شبانهٔ آبی جلوی آتش چند تخته چوب در آن آپارتمان خالی از سکنه، به نشستن تنها و غریبانهٔ آقا حسینی روی چمدانش در سر یک خیابان خلوت و سیگار کشیدنش در این حالت پیوند می‌خورد. آقا حسینی چه بسا به یاد خاطره و عشقی قدیمی در سر این خیابان جا خوش کرده، ولی ابی تنهاتر و بی‌کس و کارتر از اوست. او به امیدی واهی به شماره تلفنی که از هم بندش گرفته تماس می‌گیرد، ولی هیچ کس جوابگویش نیست. فقر و بی‌پناهی‌اش را در این لوکیشن، با انعکاس عمارت کلیسا بر شیشهٔ پنجره آپارتمان به وضوح می‌بینیم. ابی قبل از به پا خاستن و اعاده حیثیت از فردیت و طبقهٔ گمنام اش، خود را از تمنای جسم رها می‌کند. او زمانی مصمم به خواندن حکم عجیب آقاحسینی می‌شود که دیگر در بند غریزه نیست و خودش را تطهیر کرده است. در شرایطی که به جز آقاحسینی دیگران ابی را جدی نمی‌گیرند (مثلا مصطفی با بازی جلال پیشواییان او را یکی از همان غربتی‌های لاله زاری می‌داند که با آمدن سرمای زمستان به زندان برمی گردند)، خودش معرفت و خودآگاهی را در گذر از این هفت خوان پر عذاب می‌بیند. اما ذکر خیر مرید و مراد از یکدیگر و بده بستان عاطفی میان شان، نگاه تشخص یافتهٔ فریدون گله نسبت به این دو شخصیت محوری فیلمش را پررنگ‌تر می‌کند. به عنوان نمونه در قبال گفتهٔ تحقیر آمیز مصطفی در مورد ابی که به آن اشاره شد، آقا حسینی اینطور نسبت به ابی موضع جانبدارانه می‌گیرد.

ابی پر روئه، هر کسی واسه کارش به ابزاری داره.» گله در دل این واقعگرایی چرک و مناسبات و دور باطل عده‌ای انسان مغرور و هویت باخته، ضدقهرمان گمنامش را انتخاب می‌کند و او را در یک سفر شبانهی پر جنون و آنارشیستی در ساحت قهرمان قرار می‌دهد. این طی طریق خونین در شرایطی انجام میگیرد که انسان گمنام و تنهای گله از همان ابتدای بیرون آمدنش از زندان و پا گذاشتن به زندانی بزرگتر با موج‌های منفی روبه رو می‌شود. دوست قهوه چی‌اش به او می‌گوید: «تنهایی خیلی سخته، آخه تنهایی می‌خوای چیکار کنی؟ بیرون حروم میشی.» اما آبی می‌خواهد برای یک بار هم که شده ثابت کند (به قول مصطفی) فقط لب و دهان نیست: «این دفعه می‌خوام تا ته خط برم، تا ته ته. ما هم اگه بخوایم مایشو داریم.» او پس از چندین خوان، در درد دل شبانه با بپای آواره و علافش (رضا کرم رضایی)، از کتک خوردن‌ها و دربه دری هایش می‌گوید: «همیشه بعد از یه کتک خوردن مفصل، یه جوریم می‌شه. مثل آدمی که خارش داشته باشه و حسابی بخارونش، از دردش خوشم می‌یاد… از بس زدن تو سرم دمبل در آوردم، از پس دو اومدم و هیچ غلطی نکردم، حالم به هم می‌خوره…».

اما امشب ابی از خودش حالش به هم نمی‌خورد. او برای کتک خوردنش دلیل دارد چون خرق عادت می‌کند و نظم ظاهری کافه‌هایی که برای‌اش در نظر گرفته شده را به هم می‌زند و خودش را به آن محیط تحمیل می‌کند. بخشی از حکم آقاحسینی، همین کتک خوردن ناگزیر است، اما ابی این بار حتی در برابر مهاجمینش وا نمی‌دهد و کوتاه نمی‌آید و یک تنه مقاومت می‌کند و می‌زند و می‌خورد. پیامد چنین مقابلهٔ نابرابر و فاعلیتی، آن حضور سمپاتیک و بر حق در برابر نوازنده و خوانندهٔ اصلی آن گروه اسپانیایی در یکی از خوان هاست. در این رخ به رخ شدن میان آن دو، مرد نوازنده چقدر پرمهر و انسانی به ابی نگاه می‌کند. در تک گویی سرمستانهٔ آبی در مدخل آخرین کافه، دیگر نشانی از رجزخوانی نیست «این جا آخره، همه اینجان.. بچه‌های کوچه سرخپوست ها… این جا فیناله، همیشه تا در خوان هفتم رفتم، اما تو نرفتم.» در همان بدو ورود ابی به داخل هتل، چهرهٔ خونینش در آینه‌ها می‌افتد و حضور مسلطش را به رخ می‌کشد. برش موازی از خواندن ترانه کندو (با صدای ابی به کتک زدن آبی در داخل توالت به گونه‌ای است که انگار بعضی ابیات، حدیث نفس این زخمی تنهاست: «تولدم زادن کدوم افوله؟… تفرینی آسمون، مغضوب خاکم، بیگانه با نور و هوا، هوای پاکم… ای ساقهٔ عطوفت، ای مرگ غمگین / برهنه کن منو از این لباس نفرین برای اسم تو جواب همه سوالا/ از پشت این کندوی شب منو صدا کن»

انسان عاصی و کین خواه که در آخرین خوان، اجرای آنارشیستی دلخواه‌اش را دارد. او همهٔ چراغ‌ها و آینه‌ها را می‌شکند تا تصویری مسخ شده از خود نشان ندهد و در حین خروج از آن مکان برای مرد سپیدموی صاحب هتل که با احترام نگاهاش می‌کند، سر تعظیم فرود می‌آورد و هم زمان در این موقعیت صدای زنگ تلفن شنیده می‌شود. گویی آن پیرمرد سرد و گرم چشیده، صاحب همان خانه‌ای است که آقا فکری از توی زندان شماره تلفنش را به ابی داده بود تا تماس بگیرد و هوایش را داشته باشد. جلوس مقتدرانهٔ آبی روی آن صندلی در جلوی در هتل، شمایل نگاری پرکنتراست یکی از همان سیاهی لشگرهای کوچه سرخپوست هاست که در گذر از این هفت خوان پر از زخم و خون و ستیز، به نیکنامی و تشخص و رستگاری رسیده است. حالا او پیروزمندانه مرادش را صدا میزند: آقاحسینی من خوان هفتمو رفتم.» و حالا آن گفتهٔ «فریدریش نیچه» در چنین گفت زرتشت برازندهٔ این انسان شوریده رنگ است: «ابرانسان در دلم جای دارد، اوست نخستین و تنها دلبستگی ام…. انسان باید بهتر و شریف‌تر شود. بهترین چیز در ابر انسان، نیاز است.».


خرید کتاب با ۱۰٪ تخفیف(همه کتاب‌ها)

نیاز ابر انسان ساخته و پرداختهٔ فریدون گله، در گذر از این هفت خوان مستی و جنون و هویتمندی، مرادی چون آقاحسینی است تا سر بر شانهٔ او بگذارد و به آرامش برسد. چنین ابر انسان گمنامی شایستگی‌اش را دارد تا مرادی با اصول و مرامنامهٔ آقاحسینی به خاطر او خودش را دوباره توی هچل بیندازد و قتلی دیگر را به جان بخرد تا مرید وفادار تنها نماند. چه کسی بهتر از این ابرانسان تشرف یافته برای پر کردن خیابان خلوت خاطره‌های آقا حسینی تنها و از عشق جا مانده؟

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.