کاراکتر سینمایی سیّد با بازی بهروز وثوقی در فیلم گوزن‌ها – ۱۳۵۳: بررسی و تحلیل

یکی از مؤلفه‌های اصلی سینمای مسعود کیمیایی توجه به عنصر «قهرمان» است. خودش در فیلم مستندی که درباره‌اش ساخته‌ام سید گوزن‌ها را نمونهٔ بارز قهرمانی می‌داند که ایی تدارک، قهرمان می‌شود. مثلا تکلیفمان با قیصر از همان ابتدا روشن است و از شکل پیاده شدنش از قطار و عبور مصممانه‌اش از ایستگاه خلوت شده قطار و پاسخ کوتاه و تحکیم آمیزش به راننده تاکسی مبنی بر بردن او به زیر بازارچه، متوجه می‌شویم با یک قهرمان تنها و تک افتاده روبه رو هستیم. اما اولین بار که دزدها را سال ۱۳۵۳ در سومین جشنواره جهانی فیلم تهران در سینما پارامونت با مکافات دیدم. اصلا باورم نمی‌شد که این آدم معتاد و درب و داغونی که پشت باجه بلیط فروشی تئاتر جامعه باربد لاله زار نشسته و داد می‌زند «امشب و هر شب عجله کنید تئاتر کمدی موزیکال خشم هیتلر یا کلفت پررو…». قرار است در ساحت قهرمان قرار بگیرد. این استحاله تدریجی سید و تبدیل شدنش از یک آدم پیزوری به یک قهرمان برای بیننده باور پذیر است، زیرا با آن اطلاعات قطره چکانی از زبان دوست اش، قدرت، مطلع میشویم او گذشتهٔ پر غروری داشته و در محله و مدرسه برای خودش کسی بوده است. قدرت تعمدا با مبصر خطاب کردن پیاپی سید می‌خواهد او را به خود آورد تا آن حضور متشخص و قاعلانه در وجودش زنده شود بی‌تدارک‌تر از سید برای قهرمان شدن کیست؟ آدم معتادی که با آن شکل رقت انگیز نزد اصغر هرویین فروش التماس می‌کند تا بتواند خودش را بسازد، مرد تحقیر شده‌ای که از آن مرد بازیگر که پشت صحنه تئاتر لاله زار مزاحم زناش (فاطی) شده خواهش می‌کند اجازه دهد جلوی فاطی یک سیلی توی گوش او بزند تا ز در کند، رفته رفته در کانون رفاقت با تلنگرهای عاطفی دوست قدیمی‌اش قدرت، این ذلت را پس می‌زند و به خود می‌آید و حضوری کنش مندانه پیدا می‌کند.

کیمیایی همان زمان در مصاحبه‌ای می‌گوید که در نگارش فیلمنامهٔ گوزن‌ها نگاهی به داستان دمیان هرمان هسه داشته است. در گسترهٔ نگاه فلسفی و روانکاوانهٔ هست با شخصیتی به نام «امیل سینکلر» سر وکار داریم که در پی یافتن هویتی تازه است و در این رهگذر با «دمیان» آشنا می‌شود که فردیتی کمال یافته دارد. اما کیمیایی در تأثیرپذیری از این دنیای فلسفی و آدم هایش، به شیوهٔ بی‌تکلف و صمیمانه و واقع گرایانهٔ خود عمل می‌کند. کیمیایی این توانایی را در خود سراغ دارد که با چنین زیربنای فلسفی، نگرش انسانی‌اش را در بستری اجتماعی شکل ببخشد. او با نقطه اتکاء به امیل سینکلر، شخصیت خاکستری دلخواهش را در شمایل سید به نمایش می‌گذارد که الگو و نشانه‌ای از عملگرایی (در قبال دیدگاه و منش تئوریک دوستش قدرت) است در شرایطی که هرمان هسه شرارت و روح شیطانی را در دانش آموزی به نام فرانتس کرامر می‌بیند، کیمیایی در سیر دگرگونی تدریجی سید زمینهٔ تقابل او با آدمی که به اعتیاد کشانده‌اش (اصغر هروئین فروش) را فراهم می‌کند منتها در این جا کیمیایی تصویری زمینی و باورپذیر از نیروی شرورش ارائه می‌دهد. امیل سینکلر در جایی از داستان با خودش می‌گوید: «این نگاه ادمیان بود یا آنکه در من است همانی که همه چیز را می‌داند؟» اما حمید گوزنها با حس ناب غریزی‌اش عملگرایی را در وجود رفیق قدیمی‌اش بارور می‌کند و متقابلا قدرت نیز با شوک‌های عاطفی و اخلاقی به موقع اش، سید را به تعقل و آگاهی می‌رساند. این ائتلاف و پیوند تئوری با عمل، همان پیشنهاد آرمانی و عدالتخواهانهٔ کیمیایی است.

در همین حوزهٔ عدالت، نگاه و شیوهٔ اجرا از ناحیهٔ سید و قدرت تفاوت دارد. قدرت با حسی عدالتخواهانه از پشت پنجرهٔ اتاق سید با بغض به خواستگاری یک مرد غشی از دختر زیبا و معصوم یکی از مستاجرین آن خانه نگاه می‌کند. در صحنه‌ای دیگر او در مجادلهٔ لفظی با سید کیف حاوی پول‌های دزدی را از زیر تخت بیرون می‌آورد و خالی می‌کند و به دوستش می‌گوید این پول دزدی می‌تواند اجارهٔ عقب افتاده محرومین این خانه را تأمین کند و زندگی محنت زده شان را بهبود بخشد. اما سید شیوهٔ اجرای عدالتش را به شکل عملی و فاعلاته با کتک زدن مرد صاحبخانه (عنایت بخشی) و کشتن اصغر هرویین فروش (گرشا رئوفی) نشان می‌دهد. در انتها نیز او عدالت را در کانون مرگ آگاهی جستجو می‌کند و خودش را با هر ترفندی به داخل خانه می‌رساند تا کنار رفیقاش قدرت، درست کلکش کنده شود. کیمیایی نمایش این شخصیت محوری و کلیدی فیلماش و نوع مواجهه با او را در نگاه» و «کلام» برگزار می‌کند. قدرت در اولین رویارویی با سید در مقابل تئاتر جامعهٔ بارید لاله زار با نگاهی تلخ و اندوهبار و حسی ترحم آمیز به او خیره می‌شود اما در فصل ترغیب شدن سید به مشت به دیوار زدن، او را عاشقانه از پشت در آغوش میگیرد. در این طی طریق، به جایی می‌رسیم که در فصل پایانی قدرت آنگونه با مهر و غرور و رضایتمندی سید را می‌نگرد و به همیشه مبصر بودن اش» ایمان می‌آورد. اینجاست که نگاه‌ها به آن شکل زلال با هم گره می‌خورد و یک روح در دو بدن می‌شوند.

از نظر بار کلامی نیز سید همواره اصول و مرامنامهٔ خودش را دارد. در اولین هم صحبتی با دوستاش قدرت، که بیشتر به یادآوری گذشته اختصاص دارد، با صراحت لهجه از اعتیاد و برهم شکستگی‌اش می‌گوید و متقابلا با حجب و حیا عشقش به خواهر قدرت را استتار می‌کند در سکانس رفتن به سراغ اصغر هرویین فروش برای گرفتن مواد در عین حالی که به التماس می‌افتد به موقع طغیان می‌کند و اجازه نمی‌دهد اصغر بیش از آن او را به گند بکشد. در فصلی دیگر که با قدرت در خلوت دوستانه ای، آنگونه از دل برآمده نوش خواری را به یک مناسک تبدیل می‌کند و در اوج خنده و گریه به توصیف عاشقانهٔ رفیق دیرینش می‌پردازد. کلام برای این قهرمان خاکستری نوعی ابراز وجود و تشخص فردی و اعاده حیثیت به موقع و نگاه کنشمندانه و رسیدن به آرامش نهایی با بیانی موجز است. وقتی سید در سکانس پایانی به قدرت که از آمدن او به داخل خانه محاصره شده از سوی پلیس و ماموران امنیتی لب به اعتراض گشوده می‌گوید: «مثل اینکه حالیت نیست، این جا خونمه». ما در این سیر و سلوک به او ایمان آورده ایم و در میان گلوله و خون و ستیز و انفجار این حق را برای‌اش قائلیم که انسان برتر و عدالتخواه این سرزمین ملتهب باشد. او این شایستگی را پیدا کرد که از یک آدم هویت باختهٔ عملی، به انسانی فاعل و مرگ آگاه تبدیل شود.


خرید کتاب با ۱۰٪ تخفیف(همه کتاب‌ها)

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.