کاراکتر سینمایی جان‌ دو با بازی کوین اسپیسی در فیلم هفت: بررسی و تحلیل

جان دوو از آن صورت‌هایی دارد که تماشاگر را وادار به ایستادن می‌کند: بایست و من را نگاه کن! خودش می‌گوید: «اگر می‌خوای مردم حرفت رو گوش کنن، فقط کافی نیست آروم بزنی روی شونه‌شون. باید با پتک بزنی توی سرشون. اون‌وقت میبینی که بهت توجه می‌کنن.» اولین حضور جان دوو که زدن پتک‌هایش را در ۹۰ دقیقه ابتدایی هفت دیده‌ایم وادارمان می‌کند که بشنویم چه می‌گوید. با همان سرانگشتان بریده‌شده خونی که پیراهن سفیدش را هم آلوده به خون‌اش کرده بود. پیش از آن جان دوو مبارزه‌ای تن به تن دارد با کارآگاه میلز (براد پیت) که در نهایت پیروز می‌شود، اما میلز را نمی‌کشد، فقط کینه‌اش را به دل می‌گیرد تا در فصل پایانی ضربه نهایی را وارد کند. جان دوو فیلسوف قاتل هفت جهان‌بینی غریبی از اطرافش دارد. از آن آدم‌هایی که توأمان قضاوت می‌کنند و مجازات. یک پایش –پای خودش و ایدئولوژی کشتن‌اش- هم می‌لنگد در دادن کیفر به قربانیان‌اش.

حس غریبی است که فکر کنیم جان دوو هفت و کایزر شوزه مظنونین همیشگی (برایان سینگر) یک نفر هستند در امتداد هم. هر دو پای‌شان می‌لنگد، هر دو با قوز راه می‌روند، و آدم کشتن برای هیچ‌کدام‌شان کار سختی نیست. با این تفاوت که دومی وقتی کارش با پلیس تمام می‌شود، به حالت طبیعی قدم برمی‌دارد و دیگر پایش نمی‌لنگد. اما جان دوو وقتی به اداره پلیس آمد سر انگشت‌هایش را بریده بود. آرام و متین، انگار اتفاقی نیفتاده است. این آرامش اما پشتش ساعت‌ها حرف خوابیده است. صفحه‌ها ایدئولووژی و جهان‌بینی کشتن؛ کشتن با اصول. جان دوو از همان سالن اداره پلیس که خود می‌نماید، تماشاگر را می‌نشاند به تماشا. انگار همان حضور آرامش کار پتکی که می‌گوید را می‌کند. کوین اسپیسی هر دو نقش را در امتداد هم به دقیق‌ترین شکل ممکن از آن خود کرده است.

کوین اسپیسی به شکلی بازی کرده که نمی‌توان کس دیگری را به جایش تصور کنی. کمترین تظاهر را در بازی دارد و تحلیلی که از نقش‌اش دارد فوق تصور است. محک زمان هم به کمک‌اش آمده است و دایره‌ای در اختیارش قرار داده که الان دیگر می‌شود به قاطعیت گفت قاتل‌های بعد از او حتما نگاهی به جان دوو برای بازی داشته‌اند. آرامش چهره‌اش نشان از اعتمادی دارد به کارهایی که کرده است. از اداره پلیس تا آن بیابان پر از دکل فشار قوی. دربزنگاهی بی‌مانند اسپیسی برش نابی از شخصیت را مقابل ما قرار می‌دهد. از ماشین پیاده می‌شود. ساعت می‌پرسد. در بیابان راه می‌افتد و دو کارآگاه به دنبال‌اش. پایش می‌لنگد. در نماهای باز، آناتومی شکل راه رفتن جان دوو بیشتر به چشم می‌آید. انگار جزء هویت شخصی او شده است. احتمالا می‌خواهد به تماشاگر دو چیز را بفهماند. یکی این‌که این جان دوو، همانی است که چند فصل قبل از دست دو کارآگاه فرار کرده است، و دوم پای فرار ندارد. خودش را تسلیم کرده است تا نقشه‌اش را کامل کند. سامرست (مورگان فریمن) ماشینی را از دور می‌بیند. به سوی ماشین می‌دود. میلز، جان دوو را وادار به نشستن می‌کند و این‌جاست که به کوین اسپیسی می‌تواند تمام قدرت‌اش را روی پرده بریزد. این بازی از این‌جا به بعد می‌تواند کلاس درس بازیگری باشد. اسپیسی این‌جا دستِ بالا را دارد. خودش هم می‌داند که بازی را برده است. اصلا اگر بازی را نبرده بود با دست‌های بالا خود را نمایش نمی‌داد. جان دوو یک برنده از پیش تعیین شده است. پس–برخلاف میلز-نیاز نمی‌بیند صدایش را بالا ببرد. برای همین است که وقتی در ماشین مورد سئوال سامرست قرار می‌گیرد و جوابی ندارد بدهد، به فکر می‌رود و جواب‌اش را پاس می‌دهد به زمانی که میلز پشت میله‌های زندان است. می‌داند که دیوید میلز قربانی نهایی این نقشه است. وقتی روی زانوهایش نشسته است و دارد قصه رفتن به خانه میلز و مواجهه با همسرش را تعریف می‌کند، بی‌توجه به اتفاقاتی که اطراف‌اش در حال وقوع است فقط سعی می‌کند مثل یک بازجوی اداره پلیس به میلز تفهیم کند که چرا به خانه‌اش رفته، چرا با همسرش رابطه داشته و چرا تریسی (گوئینت پالترو) و بچه در شکم‌اش را کشته است. به این‌جا که می‌رسد، سامرست سر می‌رسد وسیلی محکمی نثارش می‌کند. صورت جان دوو وقتی به سمت میلز بر می‌گردد را نمی‌شود هیچ وقت حتی در بارها دیدن فیلم از دست داد. این از آن جاهایی است که هیچ کارگردانی نمی‌تواند حس موجود در صورت بازیگر را برای‌اش تعریف کند. کوین اسپیسی جوری به میلز نگاه می‌کند و تعجب حاکی از نداشتن بارداری زن‌اش را باز می‌تابد که ضربه نهایی را به کارآگاه جوان وارد کند. گو اینکه همه اتفاقات میلز را وادار به شلیک نمی‌توانست بکند، اگر آن لبخند نشان از قدرت جان دوونبود. لبخندی ناشی از قدرت، شکست رقیب، برنده شدن، تحقیر حریف، احیانا دلسوزی برای کارآگاهی که زن‌اش را خیلی دوست دارد، ناشی از فریاد هیولاوار منِ برتر، و در نهایت لبخندی خدای‌گونه که؛ بله این منم که قدرت برترم، من بودم که پنج نفر را برای گناهان‌شان مجازات کردم وجهنم برای‌شان ساختم، و این من بودم که پیروز نهایی‌ام، چون شما را وادار می‌کنم که خودم را هم مجازات کنید. کوین اسپیسی در این یک پلان –فقط در همین یک پلان- توانست مرزی جدید در نمایش چهره یک قاتل برنده را منعکس کند. بعد از این لبخند جادویی، جان دوو فقط منتظر ماند که دیوید میلز حکم برنده را به او بدهد و به مغزش شلیک کند.

کارآگاه سامرست در آخرین دیالوگ فیلم سخنی از همینگوی می‌گوید که تمام جان دوو، ورای هر گونه قضاوتی درباره قتل‌هایش در این جمله نهفته است: «ارنست همینگوی در جایی نوشته: دنیا جای زیبایی است که ارزش مبارزه کردن و نبرد رو داره. من با قسمت دوم حرف‌اش موافقم!» جان دوو احتمالا می‌خواست برای بخش اول سخن همینگوی هم طرفدار پیدا کند!


خرید کتاب با ۱۵٪ تخفیف(همه کتاب‌ها)

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.