کاراکتر سینمایی شازده احتجاب با بازی جمشید مشایخی در فیلم شازده احتجاب – ۱۳۵۳: بررسی و تحلیل

شازده احتجاب تنها بازمانده عقیم تباریست که در کشتار و هوس رانی از یکدیگر پیشی گرفته اند. نسلی که تمام فخرشان به خون شتک زده گلوی آدم ها، خرس‌ها و مارال هاست او با سرفه‌های دائمی اش، خاطرات و روایات گذشته تبارش را از میان عکس‌ها احضار می‌کند تا با زیر و رو کردن تاریخ و نقل روایات موهم خاندان قاجار، از قدمت استبدادی دیرین سخن بگوید.

رمان عرصه تاخت و تاز خیال است و فیلم عرصه ایست که عینت می‌دهد به ساحت خیال، شازده احتجاب بی صورت و در حجاب رمان به مدد گلشیری و فرمان آرا در قامتی کشیده و تاب برداشته از سنگینی گناه گذشتگان اش، حلول می‌کند، جمشید مشایخی که گویی مستعد درخشش در هییت شاهزاده‌های سرگشته قاجاری است. چنان که سال‌ها بعد در فیلم طلسم نیز به کسوت شاهزادهای دیگر از این دودمان در می‌آید، با پریشانی و تباهی از همان جنس روبه روی قاب عکس فخرالنساء دختر عمه اش، همسرش می‌نشیند و خال لباش، شبق موهایش و سفید پوستش را تماشا می‌کند. فخرالنساء که اگر کینه کهنه‌اش از جد بزرگوار مهلتش می‌داد، می‌توانست روح زندگی به کالبد متروک شازده بدمد. شازده‌ای که از هر چه رنگ و روی گذشته به پیشانی دارد دل زده است. در مسابقه اجدادی جایی ندارد، از خون یاغیگری جد بزرگوارش یک قطره در رگ هایش نمی‌جوشد. خون گلوگاه مرغابی دلش را آشوب می‌کند با قلم تراش چشمخانه گنجشک‌ها را تهی نمی‌کند، برادرش را خفه نمی‌کند، مادرش را با ششلول نمی‌زند و جان آدم‌ها را با گچ قاب نمی‌گیرد و تا جان دارد از گذشته فرار می‌کند سفرنامه‌های اصفهان و مازندران، کرور کرور خاطره خاک خورده میرزا بنویس‌ها را به آتش می‌اندازد و تنها تفریح می‌جوید در آغوش و دست‌های زنی که دوستش می‌دارد. مامانی که با عتاب، ریشخند، سرزنش و فخرفروشی فخرالنسا بسان پلوری بر زمین خورده و هزار تکه می‌شود و شازده تمام بار این تحقیر را یک تنه بر دوش فخری، آوار می‌کند، با تصاحب کلفت خانه و دست درازی به او، قصد می‌کند تا این درد آماس کرده را تسکین دهد و افاقه نمی‌کند. فخرالنسا با صورت، دست‌ها و پیراهنی بی‌رنگ‌تر از همیشه روی صندلیش می‌نشیند و هم چنان کتاب خاطرات اجدادش را ورق می‌زند. لاغرتر می‌شود، بیماری مورنیش عود می‌کند، صدای سرفه هایش شیشه‌ها را می‌لرزاند و در مقابل نگاه شرمگین تخریب دستی به سرش می‌کشد و می‌گوید:

«فخری تو خوبی.» این «تو خوبی» اما جمله‌ای است که شازده تمام عمر شنیدنش را انتظار می‌کشید، این که روزی فخرالنسا کتاب‌های کهنه را به دور اندازد و پسر داییش را شوهرش را به خاطر این که خوب است و بسان نیاکانش دندان برای مال و جان مردم تیز نمی‌کند، بپذیرد.

انتظار بی‌ثمر اما جنون ویرانگر به بار می‌آورد. جنون طوفان می‌زاید شازده دارد و ندار دودمانش را در قمار دود می‌کند و هر روز تکه‌ای از اسباب خانه سهم مال خرها می‌شود صندلی پدربزرگ را که نماد اقتدار و حکمرانی اوست به ۱۲ هزار تومان می‌فروشد. آخرین اسباب فروخته شده که روی دست یهودی مال خر می‌رود. لاله‌های عتیقه است. لاله‌هایی که در آن‌ها شمع برای نقب زدن به روشنایی افروخته می‌شد، برای همین است که همان دم فخرالنسا پژمرده و بیمار از شازده می‌خواهد که آن‌ها را نفروشد و شازده در جواب می‌گوید که در این خانه جایی برای لوازم اضافه نیست. حالا دیگر دیر شده و امید به روشنایی امری محال است و از این پس روند سقوط به تاریکی سرعت می‌گیرد. فخرالنسا از سل، بیماری شوم و مورثی خاندان اعظم، می‌میرد و این جا تاریک‌ترین نقطه روایت است، شازده مستاصل که می‌خواهد فخرالنسا را تا ابد داشته باشد، پیراهن فخری را پاره می‌کند و در عوض رخت عروسی فخرالنسا را تنش می‌کند و به او می‌گوید «نگاه کن فخری مرده» تلاش شازده اما حاصلی ندارد، فخرالنسا با چین کنار لب هایش، سرخی لب هایش و آن نگاه شماتت بارش رفته است پس از مرگ فخر النساء فخری نقش دو تن را بازی می‌کند. فخرالنسایی که هر روز بیشتر در قالبش فرو می‌رود و خود را به شباهتش نزدیک می‌کند. زندگی شازده اما با رنج عجین شده، او از خوی استبدادی اجدادش تنها آزار خود و فخری را آموخته است، شازده کسی را می‌خواهد که به او بگوید خوب است و هر روز این آرزو عقیم‌تر از روز گذشته رخ می‌نماید.


خرید کتاب با ۱۰٪ تخفیف(همه کتاب‌ها)

گرچه به نظر می‌رسد شازده بانی مرگ فخرالنسا و آزار و مصیبت فخری ست، اما روزگار این آخرین عضو باقی مانده عقیم تباری موحش، هولناک‌تر از آدم‌های دیگر آن عمارت است. فخری آرزویی دارد، می‌خواهد خانم شود، مدام سعی دارد مرزهای میان کلفت بودن و خانم بودن را پشت سر بگذارد توجه و مهر شازده برایش رنگ دارد هنوز فخرالنسا هم میراث دار سپاهی گذشتگان است. خشم و کینه‌ای دارد که اگر رها و آزاد می‌چرخید، دست کمی از شیشلول و شلاق جد بزرگوارش نداشت، اصلا برای همین است که هر روز خاک از خاطرات طایفه اش می‌زداید و سفرنامه‌ها را زیر و رو می‌کند. آن همه تل و کشتار خوی خونخواه خوابیده بر جسم اثیریش را سیراب می‌کند، شازده اما عشق را می‌شناسد، به فخرالنسا میگوید که دوستش می‌دارد و ترد می‌شود، با او مدارا می‌کند و می‌بازد. او تشنه زندگی کردن است اما آداب زیستن را نمی‌داند و سرخورده از گذشته، کودکی و عاشقی به سیاهی تن در می‌دهد. سیامی، میراث اجدادش، سرفه‌های خش دار و خون برایش می‌گذارد و چرخ لنگ زمانه با صدای لق و تلوقش از پیچ کوچه می‌گذرد تا به او برسد که پیشانی داغش را روی دو ستون دستش گذاشته است و بگوید آقا شازده احتجاب مرد. مرگ شازده اما انگار توامان سویی تاریک و سویه‌ای روشن دارد. با مرگ شازده عقیم ریشه این خاندان جور و خون و هوس برچیده می‌شود و این که درد را روزی پایانی است و حتما بیداد را هم این قسمت افتاده در نور روایت است. در طرف تاریکی اما مرگ شازده حرف دیگری می‌زند هر کس که بر تخت نشسته اگر بر معادله قدرت تن در ندهد، جوی خون از سرهای بریده شده راه بیاندازد و سیاه چال‌ها را از صدای ناله‌ها و تن‌های نیم جان پر نکند، هر آن چه را که دارد می‌بازد و خود نیز از دست می‌رود معادله قدرت، گویی برای تبار شازده‌هایی که از رویای شاهی دور مانده اند، شماری است که جز باخت حاصلی ندارد.

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.