کاراکتر سینمایی حسین سبزیان در فیلم کلوزآپ – ۱۳۶۸: بررسی و تحلیل

حسین سبزیان با تمام شخصیت‌هایی که در این شماره دنیای تصویر مورد بررسی قرار گرفته‌اند یک تفاوت آشکار دارد. می‌توان گفت که او به عنوان کاراکتر یک فیلم، در مقیاس سینمای جهان نمونه‌ای منحصر به فرد است. مبنای این نوشته نیز تصویر او در فیلم کلوزآپ است. فیلمی که بر اساس یک داستان واقعی ساخته شده و در آن به شیدایی مستندگونه، اتفاق‌هایی که رخ داده با حضور شخصیت‌های واقعی در نقش خودشان بازسازی شده است. بنابراین باید توجه داشت که ما در این مطلب داریم درباره کدام سبزیان صحبت میکنیم. خود واقعی او که سال‌ها پس از ماجرای «بدل مخملباف» در متروی تهران دچار مشکل تنفسی شد و سپس در بیمارستان درگذشت و یا تصویری که از او در این فیلم می‌بینیم؟ در این جا این سئوال مطرح می‌شود که مگر تصویر سبزیان در چنین فیلم واقع گرایی چه فرقی با آنچه او واقعا بود دارد؟

آنچه از سبزیان در کلوزآپ میبینیم، تلفیقی از جنبه‌های پنهان و آشکار شخصیتش و بخش‌هایی است که او آن‌ها را در برابردوربین و برای ما بازی می‌کند. نه اینکه کیارستمی از او چنین درخواستی کرده باشد. بلکه مشخص است این تصمیم خودسبزیان بود که در فرصتی که برای‌اش فراهم شده، دست به نقش آفرینی بزند و تلاش کند تا جایی که می‌شود، تصویر مورد نظرش را برای مخاطب به نمایش بگذارد و از خود چهره‌ای ویژه بسازد. این درست همان کاری بود که او با خانواده آهن خواه انجام داد و فیلم کلوزآپ با استفاده از ظرفیت‌های مدیوم سینما، این امکان را با طیف گسترده‌ای از مخاطبان برایش فراهم آورد. از این رو حسین سبزیان کلوزآپ درست مانند خود فیلم شخصیتی بسیار پیچیده و تا حدی متناقض است که بخش مهمی از آن ریشه در ناخودآگاه‌اش دارد و بخش‌های دیگرش نیز از خود آگاه او به عنوان بازیگر و البته کیارستمی در جایگاه کارگردان فیلم می‌آیند. هر چه باشد این فیلم درخشان مطالعه‌ای است در باب مسئله هویت و مفهوم واقعیت. پس ما نیز به عنوان مخاطب، درست مانند خالق اثر و همه آدم‌های درگیر ماجرا، از مصالح موجود واقعیت دلخواه مان را می‌سازیم و قضاوت خود را از شخصیت سبزیان و کاری که انجام داد خواهیم داشت. به همین دلیل نیز کیارستمی با هوشمندی گفته: «این فیلم به منشوری می‌ماند که حاصل کنجکاوی نسبت به شخصیت یک انسان است.» فیلمی درباره رنج بشری که تلاش می‌کند افشاگر بازتاب‌های ذهنی و درونی مردی باشد که عشق جنون آمیزش به سینما، زندگی‌اش را برای همیشه دستخوش تغییر کرده سبزیان انسانی بود غرق در دنیای شخصی خویش و اسیر جدالی مبهم و درونی. مردی گمشده در رویاهایش و گرفتار در برزخ واقعیت و وهم که عاشق فیلم بایسیکل ران بود و برای ارضای میل دیده شدن و مورد توجه و احترام قرار گرفتن، طی بازی ای که از پیش محکوم به شکست بود، خود را جای فیلمسازی مشهور جا زد. بازی ای که خیلی ساده شروع شد و پس از جدی شدن پای او را به دادگاه و زندان باز کرد و ابعاد رسانه‌ای فراوانی به خود گرفت. او به قول خودش کوتاهتر از آن بود که بتواند کلاه کسی را بردارد و این کار برایش تنها جذابیت‌های روانی داشت. مردی خوره سینما که به دنبال مخاطب می‌گشت و مانند کودک فیلم مسافر، همیشه از قافله زندگی جا مانده بود. از این رو در جلد دیگری فرو رفتن و بازی کردن نقش کارگردانی شناخته شده، حتی برای چند روز، به او لذت مهم بودن و مورد توجه قرار گرفتن را بخشید. تلاشی تراژیک برای تغییر دادن موقتی طبقه و جایگاه اجتماعی و با هدف رسیدن به آرامش و رضایتی پوشالی سبزیان تا آنجا که امکان داشت می‌خواست این بازی را ادامه دهد و به هیچ وجه به سرانجام ماجرا فکر نمی‌کرد. او حتی حاضر شد در فیلمی که او را در جایگاه محکوم قربانی می‌نشاند حاضر شود، چون همین که جلوی دوربین قرار می‌گرفت و رابطه‌ای واقعی با سینما پیدا می‌کرد برای‌اش ارزشمند و راضی کننده بود.

همه خوارهای واقعی سینما به نوعی دچار بیماری اند و افسون پرده نقره‌ای آن‌ها را گرفتار کرده است! اما حرکت نامتعارف سبزیان نشان می‌دهد که او برای فرار از واقعیت و البته حسرت‌ها و کمبودهایش در زندگی، به شیوه‌ای دیوانه وار به سینما پناه آورده بود. او فردی منزوی و تنها بود که چیزی برای از دست دادن نداشت. به همین دلیل نیز دل خوش کرد به چند روز مخملباف بودن تا شاید از این طریق بتواند فرصتی برای ابراز وجود پیدا کند. کار او شاید از نظر قانون جرم به حساب می‌آمد، اما آیا میتوان به او به چشم یک گناهکار نگاه کرد؟

سبزیان تنها می‌خواست سهم هر چند اندک خود را از هنر و دنیای مورد علاقه‌اش داشته باشد. سهمی که البته با کلوزآپ به دست آورد. حتی اگر تصویری که فیلم از او نشان می‌دهد، چندان هم مورد تاییدش نبود. اما او از دریچه دوربین کیارستمی توانست خیلی از حرف هایش را بزند. از نابرابری‌ها در زندگی و دردهای رخنه کرده در وجودش بگوید و از آرمان‌هایی که به نظرش رنگ باخته اند. حرف‌هایی که به واسطه توفیق جهانی فیلم، تا امروز به گوش بسیاری از علاقمندان سینما در سراسر دنیا رسیده است. به هر حال نام حسین سبزیان امروز به خاطر همان دروغی که روزی در مینی بوس به خانم آهن خواه گفت در تاریخ سینمای ایران جاودانه شده است. بالاخره سینما هم چیزی نیست جز دروغ!


خرید کتاب با ۱۵٪ تخفیف(همه کتاب‌ها)

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.