کاراکتر عنایت سرخوش با بازی حمیدرضا آذرنگ در مجموعه نمایش خانگی «دندون طلا» – ۱۳۹۴: بررسی و تحلیل

سریال دندون طلا نوشته و کار داوود میرباقری به طور کلی پایهٔ خود را بر استفاده از تیپ‌های نمایش‌های ایرانی به ویژه تیپ‌های نمایش سنتی کمدی ایرانی سیاه بازی در زمینه‌ای تاریخی گذاشته است. از قسمت چهارم، ماجرای آن به طور مشخص در یک تماشاخانه اینگونه نمایش‌ها می‌گذرد. از این نظر طرح این موضوع در میان فیلم‌ها و سریال‌های بعد از انقلاب ایران تازگی دارد. از این قسمت است که به تدریج شخصیت اصلی سریال – نیر- جایش را به «عنایت سرخوش» سیاه باز معروف بنگاه شادمانی ونوس می‌دهد.

سریال نمی‌خواهد چندان از شیوه‌های درونی نمایش سنتی کمدی ایرانی در شکل سینمایی تصویریش استفاده کند (شیوه‌هایی مانند یکی شدن صحنه و پشت صحنه در سریال، حرف زدن با تماشاگران و تکه پراکنی با عوامل پشت صحنه، درهم شدن زمان و مکان، مردن نقش‌ها و بازنده شدن در نقشی دیگر، روایت هزار و یک شبی شرقی تو در تو و..) و چنان که گفته شد به استفاده از تیپ‌های نمایشی گذشته در روایت خطی با اوج و فرود غربی بسنده کرده است و این به نظر بیشتر تن دادن به اقتضائات رسانه برای جذب مخاطب و محدودیت‌های آن باز می‌گردد. (میرباقری بیشتر در نمایش معرکه در معرکه تسلط خود را در کاربرد درست و احیا این شیوه‌ها نشان داده بود.)

با دوپاره شدن سریال از این قسمت قسمت چهارم و مرگ نیر (ستاره اسکندری) در اثر تصادف، زندگی او در زندگی «عنایت سرخوش» سیاه باز بازتاب و ادامه می‌یابد. سرگردانی‌های زن همچون آینه‌ای در سرگردانی نقش سیاه «عنایت سرخوش» ادامه می‌یابد، انگار تا این جا شاهد روایتی از زندگی یک زن سیاه پوش بوده ایم، با گرفتاری‌های فراوان این نقش در میان تیپ‌های اجتماعی نمایشی همچون پهلوان و لوطی و قهوه خانه چی و نوچه و آدم دو صورت و غول بیابونی و پهلوان پنبه و…

فراز و فرود زندگی «عنایت سرخوش» با زمینه‌ای تاریخی توام شده، به ویژه اتفاقاتی که در چند دهه اخیر بر سر نمایش‌های سنتی ایرانی آمده است. نخستین نمایش‌ها به شکل نمایش خصوصی رها شدند تا گلیم خود را با سرمایه مردم از آب بیرون بکشند.‌ آن‌ها برای روی پای خود ایستادن کمکم به خواسته‌های تماشاگران تن دادند و شیوه‌های نمایشی به آمیزه‌ای از کشکول‌های نمایشی با جنگی از رقص و آکروبات و آتراکسیون و جانگولر بازی و تقلید صدا و تبدیل شد. با وقوع انقلاب اسلامی این شکل نمایشی به کل «مبتذل» انگاشته شدند و جنبه‌های قابل نمایشی قابل توجه آن هم مورد بی‌مهری گسترده قرار گرفت و بازیگران سیاه اغلب خانه نشین و از صحنهٔ شادی بخش زندگی مردم کنار گذاشته شدند، هنوز تکلیف دولت مردان با «لذت و سرخوشی و خنده» و «درآمدزایی از راه نمایش کمدی» مشخص نبود و گاه آن را نمود «گناه و دنیاپرستی» تلقی می‌کردند.


خرید کتاب با ۱۵٪ تخفیف(همه کتاب‌ها)

این انتقادها در این گونهٔ نمایشی اغلب حول دو تیپ «زن پوش و حاجی بازاری» می‌چرخید و تا سال‌ها به حذف نقش حاجی از آن انجامید تصویر «عنایت سرخوش» با بازی حمیدرضا آذرنگ با نگاهی تقدیری انگار از ابتدا بر این سرنوشت سیاه، آگاه است. بازی او از با نوعی «واکنش پیش از واقعه» همراه است. نوعی احساس شکست و غم و نارضایتی و میل به «تک گویی» و «واگویه و درد دل» از ابتدا در رفتار «عنایت سرخوش» دیده می‌شود که مانع دیدن جنبه‌های سرزنده و طنز و ارتباط او با اطرافش می‌شود. تقابل دوگانهٔ «زندگی روی صحنه و در بیرون از آن» مبنای حرکت این نقش قرار گرفته که در بازی حمیدرضا آذرنگ با تفسیر و تاکید بیشتری دیده می‌شود. با دیدن نیمهٔ گمشدهٔ خود – نیر- زود دل می‌بازد (دلیل آن در سریال چندان بیان نمی‌شود.) او همچون خندهٔ «بودای خندان» نیست که با ادراک گذرا بودن زندگی بر همه چیز نقشی از خنده و مدارا می‌باشد. حرف‌های او در چند تک گویی پرسوز و گداز و البته چند قطعهٔ نمایشی، نگاه او را نسبت اطرافش نشان می‌دهد. قطعه‌های نمایشی و ترانه‌هایی که به صورت جدا در دل سریال قرار داده شده‌اند این تقابل درون و بیرون را نشان می‌دهند. در قطعه نمایشی «خاقان چین و ماچین و کلفت گیسو چین چین» مرز این تقابل اندک شده است:

شاه می‌خواهد به سفر برود و وزیر نالایق خود را به جای خود بگذارد و به او توصیه‌هایی برای راضی نگه داشتن زندگی مردم می‌کند. هم زمان سیاه این توصیه‌ها را به «نعل وارونه» بدل می‌کند:

شاه (به وزیر): در نبود من، نبینم کسی گشنه بمونه؟

سیاه: همه رو گردن می‌زنه.

– نبینم کسی تشنه بمونه؟

سیاه: همه رو میریزه تو دریا، آب بخورن

– نشنوم کسی بیکار بمونه؟

سیاه: یک دیوار می‌کشه دور شیر تا همه رو بذاره «سر کار»!

– نشنوم کسی رشوه بخوره؟

سیاه: این خودش میشه غول رشوه بابا، همه رو می‌بلعه…

«عنایت سرخوش» جایی با استفاده از واژه‌های نمایش‌های سنتی درباری خود به نیز (تماشاگر) توضیح می‌دهد:

– من مطرب، مشنگ، لامصب! نه لولو خورخوره ام، نه دیو شاخدار، نه جن مدار. چطوری تو اون مخ واموندت اینو فرو کنم؟

با ماجراهای بعد از انقلاب گلایه‌های او بیشتر و بلندتر می‌شود. سیر نزولی کار او را از روی صحنه به قهوه خانه‌ها و خیابان و حاشیهٔ جشنواره‌ها می‌توان دید، ثمرهٔ زندگی او بلبلی ست که در خیابان‌ها سرگردان و محتاج کمک دیگران رها شده است. آخرین حرف‌ها و اعتراض او را به مدیر بخش نمایش‌های سنتی اداره ارشاد می‌شنویم از دیدی تاریخی یکی از عوامل سرگردانی این گونه نمایشی، اتصال دخلش به مافیای‌های کوچک، قهوه خانه چی‌های نوکیسه و پدرخوانده‌های نوظهور تسبیح به دست دندون طلا – نقش قنبر با بازی مهدی فخیم زاده – و سایر قدرت‌های ذی نفوذ ناموزونی ست که در هر زمان قادرند خود را با مناسبات قدرت و پیچ و خم سنت‌های مردمی وصل کنند. سیاه کردن اصلی در این جا خود را نشان می‌دهد که با تغییر حکومت‌ها و دولت‌ها هم، به سادگی تغییر نمی‌کند چرا که قادرند خود را به هر لباسی درآورد و از ثمره کار دیگران بهره ببرند. از این رو پسر ناتنی «عنایت سرخوش» از قضا پسر واقعی «قنبر» از آب درمی آید و بلبل – با بازی حامد بهداد- نسل گمشده‌ای که ریشه‌های سرگردانیش به خودخواهی و کج مداری قنبرها می‌رسد.

اما در انتها جای بلبل را دختری از نسلی دیگر (باران کوثری) می‌گیرد و جای فرزند نداشتهٔ «عنایت سرخوش» می‌نشیند. احیا شیوه‌های درست کار «عنایت سرخوش» و جداییش از ریشه‌های غلط آن، در شور دانشجوهای علاقمند رشتهٔ نمایش دانشگاه می‌بینیم. دختری که به نقش سیاه فرو می‌شود تا از تکرار سرنوشت و سرگردانی‌های سیاه مادری گمشده نیر رهایی یابد و ریشه‌ها را به سرچشمهٔ خود بازگرداند و آن را بار دیگر با طرحی نو به میان مردم ببرد.

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.